صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 11 به 19 از 19

موضوع: تایپ رمان قربانی اجباری|saba dehghanکاربر انجمن تک سایت

  1. Top | #1
    کاربر اخراجی

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    3823
    نوشته ها
    6,965
    تشکر
    12,479
    تشکر شده 10,113 بار در 2,101 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    یاد شده
    در 348 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان قربانی اجباری|saba dehghanکاربر انجمن تک سایت

    باســـلام!
    این تاپیک مخصوص رمان"قربانی اجبار"هستش
    و هر پست این رمان تو این تاپیک آپ میشه

    نویسنده:
    saba dehghan

    ژانر رمان:
    غمگین و عاشقانه

    مقدمه:

    ثانیه ها در گذرند
    زندگی من هم می گذرد
    در جست و جوی انتقام بودم که بادی سرد صورتم را نوازش داد
    انتقام همان باد پاییزی سردیست که بی رحمانه دل سبز برگ ها را آتش میزند
    بادی از همان تبار ویرانگر بر این بخت سبز رنگ وزید
    و چون هیزم های چنار آتشش زد
    زندگی ام از بین رفت ولی تو...
    با نوایی از آرامش آمدی سمتم
    دستانت ترمیم کننده ی بی کسی هایم بود
    این بار قرار بی قراری را با تو تجربه کردم
    آرام
    بی صدا...
    ولی بی درنگ با چشمانی پر از آرامش بهاری می آیی به سمتم
    بهاری که جانی دوباره به برگ ها می دهد
    در طوفانی از فریاد های خاموشی زجه میزنم
    مثل این می ماند در دریایی غرق باشی و تشنه!
    سخت است!
    دور از محبت زیستن سخت است
    گفتی تا اتمامش کنارم می مانی
    حالا دوست دارم بدانم این بازی کجا به پایان رسید که رفتی!
    و دیگر من مانده ام و نماندن های تو...
    قربانی شدم...
    قربانی اجبار!
    ولی اجباری در قربانی عاشق بی کرانه ی مهر تو شدن نیست



    نویسنده عزیز:

    برای ارسال پست لطفا از فونت KOODAK و از سایز قلم4 و رنگی خوانا و مناسب استفاده کنید
    -در بین خطوط از اینتر استفاده نکنید(فاصله نیندازید)

    -دقت کنید هر پست رمان نبــــایدکمتر پانزده خط باشه


    درصورت مشاهده شدن کامنت و نظر دراین تاپیک فرد مذکور اخطار دریافت میکنه
    و سه اخطار=اخراج ب مدت یک ماه!

    ویرایش توسط عسل حقیقی : 01-26-2016 در ساعت 01:23 AM

  2. 26 کاربر مقابل از Armila عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-26-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahsa2001 (08-06-2015),MONAI (07-02-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),saba dehghan (04-21-2016),sana14 (01-05-2016),Solmaz jooon (11-30-2015),taniya khanoom (09-30-2015),ulduz (08-09-2016),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),مریمs2 (10-20-2016),نگاری. (08-05-2016),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-29-2015),الهه آتش (01-29-2016),ایدین (08-11-2016),ترسا رادمهر (09-20-2015),عاطفه اسلامی (12-12-2015),عسل حقیقی (02-27-2016)

  3. Top | #11
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت نهم

    درحالی که به این همه زیبایی و مردونگی بابا در عین اینکه سنش هم بالا بود،افتخار می کردم،با نیش باز گفتم:حالا کجا تشریف می برید آقای امیری.
    بابا خندید و درحالی که سرش رو به نشونه ی از دست تو تکون می داد،از خونه خارج شد.گفت:اگه اجازه بدی،سر کار.
    و بعد با چشم به کیف سامسونگ توی دستش اشاره کرد.آهانی گفتم و درحالی که داشتیم با ترانه وارد خونه می شدیم گفتم:شرمنده حواسم نبود.
    بعد دستم رو به نشونه ی بای بای براش تکون دادم و در واحد رو بستم ولی از پشت در هم صدای خنده ی ریزش که کم کم دور می شد،به گوشم رسید.
    بابا توی بانک کار می کرد؛رئیس بانک بود.وضع مالیمون خوب بود ولی نه در حد عالی.هیچ وقت با خانواده ی پدریمون ارتباطی نداشتیم و من همیشه به این افتخار می کنم که بابا با دست رنج خودش زندگیمون رو به اینجا رسونده.قضیه ی این قطع رابطه هم ربطی به طرد شدن و این جور چیزا نداره.مثل اینکه بابا بخاطر یک سری مسائل حدودِ سیزده ساله که با خانوادش قطع رابطه کرده.از خانواده ی مادریمون هم فقط یه خاله داریم که اونم ماهی یه بار چی بشه که همدیگه رو ببینیم.زیاد اهل مهمونی و این جور مسائل هم نیستیم.منو پارسا زیاد با دوستامون رفت و آمد نداریم؛ترانه هم دوست خانوادگیه ماست،واسه همین اینقدر راحت میاد خونمون و حتی شب هم اینجا می مونه.پدرش با بابام همکار بودن و خُب...طبیعتاً بعد از این همه سال آشنایی مامانم هم با مادر ترانه صمیمی شده بود.
    همین که در خونه رو بستم ترانه با صدای بلندی به مامانم سلام کرد که بگه اونم همراه من اومده و مامانم هم جوابش رو مثل خودش داد.
    خم شدم روی پاهام و درحالی که بند کتونی هام رو باز می کردم،گفتم:سلام و صد سلام به مادر خانه.
    و در جوابم صدای مامان از آشپزخونه به گوش رسید:سلام و زهر مار به دختر شلخته.
    و بعد غرید:این چه وضعِ اتاقه؟خودت چه جوری بین اون آشغالا زندگی می کنی دختر؟منه بدبخت باید هر روز اون اتاق رو تمیز کنم؟
    ترانه که زود تر از من کفش هاش رو در اورده بود و گوشه ای پرتشون کرده بود،صدای خندش از طرف مبل ها بلند شد.گفت:وای خاله نمیدونی من صب تا شب از دست این دخترِ هَپَلیت چی می کشم که.
    کفش هام رو که حالا از در اوردنشون فارغ شده بودم داخل جا کفشی گذاشتم.به ترانه که داشت با خنده بهم نگاه می کرد،نگاه کردم و درحالی که با سر به کفش هاش اشاره می کردم گفتم:دیگ به دیگ میگه روت سیاه.
    ترانه دوباره خندید ولی دیگه چیزی نگفت.کولیم رو روی دوشم جا به جا کردم و درحالی که به طرف اتاقم می رفتم به مامان گفتم:مگه من صبح بهت نگفتم نرو تو اتاقم؟خودم مرتبش می کنم.
    مامان:لازم نکرده.جمعشون کردم تو لطف کن امروز باز بهش نریز.
    با شیطنت گفتم:سعی می کنم.
    و بعد پریدم توی اتاقم.با دیدن اتاق زیر لب گفتم:وای مامان من اگه تو رو نداشتم باید چی کار می کردم؟
    کل اتاق رو مرتب کرده بود.حتی مرتب تر از قبل.کولیم رو روی صندلی چرخان پرت کردم و سریع اون مانتو شلوار مضخرف رو با یه تاب گلبهی رنگ و ساپورتِ نسبتاً کلفتِ یاسی رنگ عوض کردم.وایسادم جلوی آیینه ی میز توالتم و کشموم رو باز کردم.کم پیش می اومد توی خونه موهام رو ببندم.دلم می خواست تو خونه حسابی راحت و آزاد باشم.
    هم زمان با ورود ترانه به داخل اتاق خودم رو با یه شیرجه روی تخت پرت کردم و گوشیم رو از روی میزعسلیِ کنار تختم چنگ زدم.ترانه در رو پشت سر خودش بست و درحالی که مقنعش رو در می اورد روی کاناپه خودش رو ولو کرد.
    سریع آیدی این پسره رو توی اینستاگرام زدم که پیجش رو باز کنم.خدا رو شکر که پیجش پرایوت نبود.سریع جیغ زدم:ترانه این خره ده کا فالوور داره.
    ترانه که با بی خیالی درحال باز کردن دکمه های مانتوش بود یهو سیخ سر جاش نشست و کشیده گفت:دروغ می گـــــــی!
    تند تند صفحش رو بالا پایین می کردم و بهش فحش می دادم.یهو ترانه پرید رو تخت و کلش رو کرد تو گوشیم.
    ترانه:بده بینم این صاب مرده رو...
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:01 PM دلیل: ویرایش فونت

  4. 5 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),taniya khanoom (11-02-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

  5. Top | #12
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت دهم

    -:هوی درست حرف بزن ها.
    درحالی که محو عکس های شایان بود چشم هاش رو ریز کرد و شکلکی به معنی خُب حالا در اورد و با ولعِ بیشتری شروع کرد به زیر و رو کردن پست هاش.چند ثانیه بعد بدون اینکه نگاهش رو از صفحه گوشیم برداره با یه دستش محکم چند ضربه به رون پام زد و گفت:پاشو پاشو این عکس رو ببین فقط.لامصب چه پارسی میکنه سگه تو چشاش.
    خندیدم و گوشی رو از دستش کشیدم.یه عالمه عکس آتلیه ای از خودش تو پیجش گذاشته بود و این عکس تماماً از چهرش بود.چه کیفیتی هم داشت این عکس.لامصب انگار تو واقعیت داشت بهت زُل می زد.چشم های سبز کم رنگش تو عکس حسابی خود نمایی می کرد.دماغش بد نبود،فکش هم مدل خاصی نداشت.تمام ریش و سبیل هاش هم تو این عکس زده بود.کلاً تو همه ی عکس هاش همین جور بود.البته خُب...منم بودم اون کرک های مسخره رو می زدم.مگه همش چند سالش بود؟!ریش و سبیلش از موهای سر من هم نازک تر بودن؛به خصوص که بور هم بود.
    گوشی رو دوباره پرت کردم طرف ترانه و گفتم:بابا من از نزدیک دیدمش،چندان هم اینجوری نبود.این زیادی بوره.من از پسرای تا این حد بور خوشم نمیاد.
    ولو شدم روی تخت و گفتم:درضمن هنوز هم امتحان هاش رو پس نداده؛ببینیم قبول میشه یا نه.
    و به دنبال این حرف بهش چشمکی زدم.ترانه صفحه ی گوشی رو بست و درحالی که با زور خودش رو پیش من جا میداد تا دراز بکشه گفت:ای بابا.از همین الان بگم این یکی هم رده.تاحالا کی تو امتحان های تو موفق شده که این دومیش باشه.
    -:حالا چنان میگی کی انگار چند نفر بودن.
    دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:همش شیش نفرِ ناقابل.
    ترانه خندید و گفت:اخ بمیرم واست دختر..
    منم خندیدم و با خنده گفتم:فقط که قیافه مهم نیست.اون پسره سورِن از اینم قشنگ تر بود،کلی هم هیکل داشت،این که دیگه چیزی نیست.
    ترانه:آخه کدوم پسری بعد از دو روز دوستی اینقدر درگیرت میشه که به هیچ دختر دیگه ای پا نده.
    -:تری جون،قضیه درگیر شدن نیست،اینو بفهم.وقتی با این یابوها حرف می زنی همه میگن اره من فقط با تو دوستمو اِل و بِل!ولی وقتی امتحانشون میکنی می بینی طرف قصد داره حرم سرا باز کنه.اومدیمو فردا من عاشق این پسر شدم،دله دیگه، گاهی افسارش ول میشه.اونوقت من نباید عاشق یه آدمِ درست و حسابی بشم؟
    ترانه قیافه ی متفکری به خودش گرفت و گفت:راستی این شیرین چرا فقط واسه تو از این پدر سوخته ها جور می کنه.انگار که تو باید با یکی از اینا حتماً دوست بشی.حالا بذار این یکی هم رد کنی،فقط ببین قیافش چه جوری میشه.
    شونه ای بالا انداختم و دوباره قفل گوشیم رو باز کردم،گفتم:من چمیدونم.این دختر کلاً تمام زندگیش مشکوکه.آخرم تا یکی از این بدبخت ها رو نبنده به ریشم دست از سر کچلم بر نمی داره.
    اینستاگرام رو باز کردم و درحالی که داشتم الکی داخلش می گشتم به ترانه گفتم:هه...این شازده همین اول کاری تو روی که پیش شیرین دید سریع عکس العمل نشون داد،بقیش رو دیگه خدا می دونه می خواد چیکار کنه.
    ترانه با ذوق به طرفم چرخید و گفت:جدی؟چی گفت حالا؟
    -:زیاد خر ذوق نشو!گفت این دختره هم دوستتونه؟
    ترانه دوباره با ذوق گفت:خُب تو چی بهش گفتی؟
    گوشیم رو که تا اون لحظه کلم توش بود،پایین اوردم و چند ثانیه به چشم های پُر هیجانش خیره شدم،بعد با لحنی فوقِ جدی گفتم:گفتم نه،الهه ی مرگمونه.
    ترانه که کلی واسه جوابم هیجان داشت،یهو جیغی کشید و درحالی که مشت و لگد حوالم می کرد گفت:می کشتم آشغال.حالا دیگه منو مسخره می کنی؟
    منم شروع کردم به خندیدن.این دختر واقعاً کم داشت.بعد که حسابی ازش مشت و لگد خوردم گفتم:خُب دیگه بسه هر چی نوش جانم کردی.حالا بپر برو از مامان دوتا بستنی بگیر بیار تا از تشنگی خشک نشدیم.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:03 PM دلیل: ویرایش فونت

  6. 5 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),taniya khanoom (11-06-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

  7. Top | #13
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت یازدهم

    ترانه که هنوز درحال مشت و لگد زدن به من بود،با شنیدن حرفم یهو دستاش از حرکت ایستاد.از تخت پایین پرید و درحالی که داشت سر و وضعِ آشفتش رو مرتب می کرد گفت:آخ من قربون اون دهن خوش کلامت بشم.
    و بعد راه افتاد به سمت در خروجی اتاقم.با خنده سرم رو به معنی از دست تو به چپ و راست تکون دادم و گوشیِ مادر مُردم روی زمین برداشتم؛دوباره مشغول گشتن تو اینستاگرام شدم.
    از وقتی که پارسا رفته،تنها سرگرمیم شده گشتن تو اینستاگرام،دیدن سریال های ترکی و نهایتش یه بیرون رفتن ساده با ترانه و شیرین.هـــــی خدا...
    هنوز تو فکر پارسا بودم که ترانه با دوتا بستنی چوبی جلوم ظاهر شد.درحالی که گاز گنده ای به بستنی قهوه ای رنگ تو دستش می زد،اون یکی بستنی رو به طرف من گرفت و گفت:شکلات مُکلات خیلی دوست داری؟
    بستنی رو ازش گرفتم و گفتم:بعد از شیش سال چیک تو چیک بودن تازه فهمیدی؟
    خودش رو کنار من روی تخت انداخت و گفت:تاحالا اینقدر تو نخت نرفته بودم.
    شروع کردم به خوردن بستنیِ شکلاتیم و گفتم:بی خیال.راستی مامان در چه حال بود؟
    ترانه:داشت با پارسا حرف میزد.
    و بعد از این حرف،چرخید به طرف من و گفت:راستی چقدر پول تلفنتون میاد؟والا من هر دفعه اومدم اینجا خاله رو پای گوشی دیدم.
    خندیدم و گفتم:مادره دیگه!دلش تنگ میشه.
    پارسا برادر بزرگ ترم بود.حدوداً پنج سال با هم اختلاف سن داشتیم.وقتی لیسانسش رو گرفت قصد کرد بره سربازی.هر چی بابا بهش گفت بشین درست رو بخون بالاخره یه جوری معافت می کنم قبول نکرد،می گفت من باید خدمت برم.می گفت شاید روزی نیاز باشه حتی منم به کشورم خدمت کنم،باید بالاخره یه آمادگیی داشته باشم یا نه؟
    خلاصه بابا نتونست حرفش بشه و الان حدود سه ماه که رفته خدمت،اونم تو مسجد سلیمان.اگه بگم اندازه ی دنیایی تو همین سه ماه دلم براش تنگ شده،ذره ای اقراق نکردم.پارسا لیسانس حسابداری داره ولی بابا دلش می خواد دکتراش رو بگیره تا یه کار خوب تو بانک خودشون واسش جور کنه.بابا هیچی نمیگه ولی من خیلی خوب می فهمم که چقدر به پسرش افتخار می کنه.
    با صدای ترانه رشته ی افکارم پاره شد.داشت می گفت:اگه تو یه رشته ی خوب رتبه بیارم تا سه ماه درس و کتاب رو می بوسم میذارم کنار...حالا ببین کی گفتم.
    روی یکی از اهنگ های مورد علاقم پلی کردم و گفتم:ولی من اگه حتی رتبه ی خوب هم نیارم همین کار رو می کنم.بابا جونمون دراومد تو این یه مدت.رُسمون رو کشیدن..
    ترانه نگاه چپ چپی حوالم کرد و گفت:تو یکی حرف نزن.فکر کردی من توی خرخون رو نمیشناسم.
    همیشه طرز تفکرش درباره ی من همین بود،حالا هر چقدر هم جلوش قسم بخورم که من بیشتر روزم رو به علافی می گذرونم بازم باور نمی کنه که نمی کنه.
    صدا گوشیم رو تا ته زیاد کردم و گفتم:فقط یه امتحان دیگه مونده.تا بخواد اونم تموم شه جونمون درمیاد،حالا ببین کی گفتم.
    ترانه درحالی که داشت با اهنگ قر میداد گفت:تو که بهت بد نمیگذره؛هر روز هر روز خوش گذرونی،آخرشم که نمره هات بهتر از من میشه.
    کامل چرخید سمت من و گفت:تازه قراره کنکور بدیم،حالا حالا آب خوش از گلومون پایین نمیره.
    درحالی که حسابی داشتم خودم را با حرکات موزون خفه می کردم،دستم رو به معنی بی خیال تو هوا تکون دادم و با آهنگ خوندم: از تو میخونم...تا ته جونــــم/تا نفس دارم...تو رو دوست دارم/هر چی که دارم...پــــای تو میذارم/...
    ترانه هم که بی خیالی منو دید،خندید و باهام همراه شد.
    کی از الان حوصله ی کنکور رو داشت؟نخونده هم می تونم یه رتبه ی پنج هزاری چیزی بیارم،می خواد مگه چی بشه.پسر که نیستم!پس توی این چهار سال چه گوهی خوردم که حالا تو یکی دو هفته بشینم خودم رو خفه کنم؟!خُب درس خوندم دیگه.یه رتبه ی بهتر هم فوقش یه مرورِ چند هفته ای تو اوج تمرکز احتیاج داشت.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:04 PM دلیل: ویرایش فونت

  8. 4 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),taniya khanoom (11-20-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015)

  9. Top | #14
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت دوازدهم

    ***
    از روزی که با اون پسره شایان دیدار داشتم حدوداً دو روز گذشته بود.همون روز شمارم رو ازم گرفت ولی تا الان که هیچ خبری ازش نیست.هر چند خوب می دونستم که بالاخره توی همین چند روز یه خبری ازش میشه؛اینکه این همه بخواد لفتش بده هم جزوی از کلاسش بود.هه...بنده خدا خبر نداره با چه دختری رو برو شده!لابد پیش خودش فکر کرده من الان دارم واسش می میرم و چه خیال باطلی.
    فردا بازم امتحان داشتیم و البته این آخرین امتحانمون بود.من همیشه عاشق ادبیات بودم؛این درس یه جوری بود که اگه یه مطلبی ازش رو یه بار می خوندم خیلی راحت تا مدت ها تو ذهنم می موند واسه همین توی این مدت ماشاالله هیچ مِحنتی به خودم نداده بودم.فقط یه دور در حد رو خوانی نگاهی به اون کتابِ زبون بسته انداخته بودم.
    با خیال آسوده ای روی کاناپم ولو شده بودم و داشتم یکی از سریال های ترکی مورد علاقم رو با زیر نویس،داخل لبتاب می دیدم.موهام حسابی به هم ریخته بود و با دهانی نیمه باز محو صحنه ای بودم که جلوی چشم درحال پخش بود.حسابی تو کف اون صحنه ی عاشقانه بودم که یهو با صدای اس ام اس گوشیم تکونی تو جام خوردم.لعنتی...کی جرئت کرد حس منو از هم بپاشه؟
    فیلم رو اِستوپ کردم و با کلافگی دستم رو زیر ***ن نسبتاً بزرگِ کاناپه فرو بردم.حالا مگه این گوشی پیدا می شد؟بالاخره گوشی رو از اون زیر کشیدم بیرون و قفلش رو باز کرد.
    اس ام اس رو باز کردم،از یه شماره ی ناشناس بود ولی خوب می دونستم کیه.نوشته بود:سلام عزیزم،امروز چیکاره ای؟هستی ببینمت؟
    پوزخند صدا داری زدم و زیر لب گفتم:نه بابا!بالاخره بعد از دو روز به من حقیر عنایت کردین؟آی شیطونه میگه بگم نه تا حسابی کنف بشه.
    لبام رو تو دهنم جمع کردم و برخلاف گفته هام براش نوشتم:شما؟
    چند ثانیه به صفحه ی گوشی خیره شدم تا جوابم رو بده اما نداد.با حرص گوشی رو پرت کردم روی ***ن و غریدم:نکبت چه کلاسی داری که دیگه واسم بیایی.فقط صبر کن ببین چه جوری حالت رو می گیرم.
    آرنجم رو به دسته ی کاناپه تکیه دادم و درحالی که انگشت سبابم رو روی لب پاینم می کشیدم با اَخم به فیلم استوپ شدم خیره شدم.با دیدن صفحه ی لب تاب داغِ دلم تازه شد و آه از نهادم بلند شد،کثافت بدجوری حسم رو پرونده بود.حدودِ دو دقیقه بعد جوابم رو داد.با بی خیالی گوشی رو برداشتم و اسش رو خوندم:شایانم دیگه،دو روز پیش تو پارک.
    با پوزخند براش نوشتم:آها یادم اومد.راستی اینقدر دستتون تو تایپ کُنده؟
    گوشی رو تو مشتم فشردم و با حرص گفتم:همین الان قسم می خورم که اینقدر ضایعت کنم که دیگه جرئت نکنی با هیچ دختری دوست شی.
    برخلاف دفعه ی قبل خیلی سریع جوابم رو داد:بیکار هستی امروز ببینمت؟
    خیلی کوتاه براش نوشتم:زمان و آدرس رو بفرست.
    و بعد با خیال راحت دوباره فیلمم رو پلی کردم.این جور پسرا رو خیلی خوب می شناختم.مطمئنم که واسه همین الان قرار نمیذاره.کمِ کمش واسه دو ساعت دیگه،زیادِ زیادش واسه چهار ساعت دیگه که با توجه به بعد از ظهر بودن الان گزینه ی دوم رو بعید می دونم.
    ***
    شالِ مشکی رنگم رو از روی تخت برداشتم و روی سرم کشیدمش.درحالی که داشتم جلوی آیینه قدی کمدم،روی سرم مرتبش می کردم به مامان که تو چارچوب در ایستاده بود با لحنی عاجزانه گفتم:به خدا درسم رو خوندم چرا هی گیر میدی مامان؟از دیروز تاحالا تعطلات من شروع شده مگه نمی بینی؟
    مامان با نگرانی گفت:خُب بشین یه دور دیگه بخونش؛ضرر که نمی کنی.
    معترض گفتم:مــــامــــان.
    مامان:خیلی خُب بابا.فردا نیایی پیشم یه نمره نیم نمره کنی ها.
    -:نمیام.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:05 PM دلیل: ویرایش فونت

  10. 4 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),یه آشنای غریبه (11-22-2015),عاطفه اسلامی (01-07-2016)

  11. Top | #15
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت سیزدهم

    مامان نفسش رو کلافه بیرون داد و از اتاقم دور شد.درحالی که هنوز با شالم وَر می رفتم زیرلب غُر غُر کردم:عجب گیری افتادیم ها!حالا هی من تا فردا صبح بگم خوندم باز میگه بشین بخون.
    کیف دستیِ شیری رنگم رو از روی میز توالت برداشتم و برای بار آخر توی آیینه به خودم نگاهی انداختم.یه مانتوی مشکی رنگ تا سر زانو پوشیده بودم که حسابی به تنم می اومد.شلوار جذبِ نسبتاً کلفتی که شیری رنگ بود هم به پا کرده بودم.کمی با دست جلوی موهام رو که از زیر شال تا حودی بیرون ریخته بودن مرتب کردم.موهای جلوم تقریباً تا سه چهار سانت پیین تر از زیر چونم می رسیدن.همیشه از شال هایی که تیره رنگ بودن استفاده می کردم.احساس می کردم تضادِ رنگیش با رنگ موها و پوستم خیلی جالب می شد و بیشتر از رنگ های روشن بهم می اومد.
    تنها آرایشم یه ریمل بود که اونم صرفاً جهتِ آراسته شدنم استفاده می کردم.ابروهام هم به تبعیت از موهای سر و بدنم بور بود،حالت اولیشون زیاد هم بد نبود ولی جدیداً به اصرار ترانه برداشته بودمشون؛مدلش زیاد خاص نبود و در حدی بود که مرتب تر شن.هر چند که در همین حدش هم به خاطر بور بودنم زیاد جلوه نمی کرد.
    بالاخره از برانداز کردن خودم دل کندم و راه افتادم سمت در خروجی.مامان روی مبل نشسته بود و حسابی گرم تماشای سریال مورد علاقش بود.جوری محو تلوزیون بود که یه لحظه فکر کردم کلاً یادش رفته که چند دقیقه قبل چقدر بخاطر دوباره خوندن اون کتاب بهم گیر داده ولی همین که جلوی در داشتم کفش های پاشنه بلند مشکیم رو به پا می کردم به حرف اومد و با کلافگی گفت:یعنی واقعاً خوندی دیگه؟
    کلافه چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و بلند گفتم:مامان خداحافظ.
    جوابی از جانبش نشنیدم و این نشون می داد که از دستم ناراحته.با حرص نفسم رو بیرون دادم و از واحدمون زدم بیرون.چی کارش می کردم؟تا حرف خودش رو به کرسی نمی نشوند دست از سرم بر نمی داشت.میدونم که همه ی اینا بخاطر نگرانی های مادرانشه ولی یه خورده زیادی در این باره وسواس داشت.
    خودم رو انداختم توی آسانسور و دکمه ی همکف رو زدم.ترجیح می دادم بیشتر بی خیال باشم تا اینکه درگیر نگرانی های مامان باشم.این نگرانی های مامان هیچ وقت تمومی نداشت.
    ***
    دقیقاً ده دقیقه بود که توی یه کافی شاپ منتظر اون شازده نشسته بودم.واقعاً پیش خودش چی فکر می کرد؟نکنه فکر می کرد این کاراش خیلی جذابش می کنن.آقا شایان فقط تماشا کن که چه جوری حالت رو می گیرم.حالا ببین.می دونستم که دیر میاد واسه همین منم تو اومدنم کلی وقت کُشی کردم ولی مثل اینکه این شازده زیادی خودش رو بالا می بینه.
    با عصبانیت آرنج دست چپم رو روی میز گذاشتم و چونم رو به کف دستم تکیه دادم.با دست دیگم گوشیم رو آروم روی میز می کوبوندم.دیگه واقعاً کلافه شده بودم و به سرم زده بود برگردم که بالاخره شازده رو نزدیک در ورودی دیدم.داشت با طمأنینه بهم نزدیک میشد.شیطونه میگه پاشم همین شمع رو میز رو بکوبونم تو صورتش.
    بالاخره بهم رسید و درحالی که داشت صندلیِ جلوی من رو بیرون می کشید که روش بنشینه با لبخند گفت:سلام عزیزم،خیلی وقته که اومدی؟
    بدونه اینکه تغییری تو حالتم ایجاد کنم گفتم:به همه ی دخترا بعد از یه ربع حرف زدن میگی عزیزم؟
    نشست روی صندلی و با چهره ی متعجبی بهم نگاه کرد.معلوم بود که انتظار همچین جمله ای رو نداشته.کمی مِن مِن کرد و بعد گفت:ببخش اگه دیر اومدم؛واسه همین ناراحتی؟
    لبخندی به نشونه ی تمسخرش زدم و گفتم:نه جانم،اونکه بحثش جداست.یه دسته از آدما هستن که کلاً تو زندگیشون کُند پیش میرن؛مثلاً کُند تایپ می کنن،نمی تونن زود حاضر شن یا...یا مثلاً مثل پنگوئن راه می رن.این دسته از آدما ذهنشون هم دیر می جنبه،کلاً خدا اینجوری آفریدشون نمیشه ازشون خُرده گرفت.
    به وضوح دیدم که لبخند روی لباش ماسید.اومد حرفی بزنه ولی پشیمون شد یا شاید هم دیگه حرفش نیومد.
    کلافه پوفی کشیدم و با بی میلی دستی واسه گارسون تکون دادم.بنده خدا از اون موقعه ای اومده بودم تا الان دو سه بار اومد سفارش بگیره که هر بار با گفتن منتظر کسی هستنم ردش کرده بودم.
    گارسون با لبخند دوتا مِنو سر میز گذاشت و رو به شایان گفت:چه عجب.بالاخره تشرف اوردین.
    هه...این بنده خدا هم به مسخره بودن رفتار شایان پی برده بود.لبخندی زدم و درحالی که داشتم مِنو رو از روی میز بر می داشتم با شیطنت گفتم:خر چه داند قیمت نقل و نبات را...شانس اورد که نرفتم.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:07 PM دلیل: ویرایش فونت

  12. 4 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),یه آشنای غریبه (12-02-2015),عاطفه اسلامی (01-07-2016)

  13. Top | #16
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت چهاردهم

    گارسون خندید و درحالی سرش رو تکون می داد ازمون دور شد.شایان عصبی مِنو رو روی میز گذاشت؛گفت:حرفت اصلاً قشنگ نبود.
    -:کارای تو هم اصلاً قشنگ نیست.
    نگاهی کوتاه به مِنو انداختم و بعد سُرش دادم روی میز؛بهش نگاه کردم و ادامه دادم:ببین شایان جان،من خودم آدم وقت شناس و پُر جنبو جوشی هستم؛واسه همین از آدمایی که مُدام وقت کُشی می کنن و سلانه سلانه راه میرن متنفرم.نمی خوام خدایی نکرده بهت توهینی کنم،نه به خدا قصدم این نیست،فقط...فقط اگه این کارها رو عمدی انجام میدی ازت خواهش می کنم تا زمانی که پیش من هستی بذاریشون کنار.
    شایان:چه دختر سختی هستی!یعنی اینقدر کم صبرو تحملی؟
    نخیر این شازده یه خورده بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم کج فهم تشریف دارن.کلافه نفسم رو با صدا بیرون دادم و خودم رو کمی به طرف جلو کشید؛زُل زدم تو چشم هاش و گفتم:یه بار کامل برات توضیح دادم که با آدم هایی که روی دور کُندن...حال نمی کنم.
    با خشمی که توی صدام کاملاً مشهود بود ادامه دادم:ازشون متنفرم چون عصبیم می کنن.
    با نزدیک شدن گارسون تو جام صاف نشستم و بهش خیره شدم.احساس می کردم از حرکتم ترسیده.وای خدا این دیگه چه جوجه ای بود!فقط خندم میاد ترانه داشت واسه این الف بچه غشو ضعف می رفت.اگه بدونه چه جوریه!وای خدا...
    گارسون:چی میل دارید؟
    -:من موکا می خورم.
    شایان:منم یه قهوه ی ترک ساده.
    پوفی کردم و پا روی پا انداختم.حدس می زدم که همچین سفارشی بده.نمیدونم چرا فکر می کنه این جور چیزا کلاس داره.دِ لامصب آخه تو مال این حرفایی که اون زهر مار رو بخوری؟
    به ناخون های دستم که حدود هفت یا هشت میلی متر بلند بودن خیره شدم.هنوز بلندیشون به یه سانت هم نرسیده بود،من عاشق ناخون بلند بودم ولی بخاطر مدرسه ها از این بیشتر نمی تونستم بلند کنم البته بجز تابستونا.ناخون هام کشیده و بودنِ خمیدگی بودن واسه همین همیشه ترجیح می دادم خودم بلند بذارمشون تا اینکه برم بکارم.
    تا اوردن سفارشاتمون حرفی بینمون رد و بدل نشد.این پسر اصلاً بلند نبود حرف بزنه چه برسه به اینکه بخواد سر صحبت هم باز کنه.نمیدونم شاید هم بلد بود ولی می ترسید از کلاسش کم بشه.
    با اوردن سفارشات از فکر بیرون اومدم و قبل از اینکه بخوام ذره ای از موکام بخورم زُل زدم به شایان.دلم می خواست ببینم واقعاً ازون زهره مار می خواد بخوره یا نه.در کمال ناباوریم فنجونش رو بالا اورد و به لبهاش نزدیک کرد.سریع گفتم:واقعاً می خوایی اون زهره مار رو بخوری؟
    با تعجب فنجونش رو پایین اورد و گفت:مگه چیه؟
    اون که هیچی حتی خودم هم از حرف یهوییم تعجب کردم.سریع تو جام صاف نشستم و گفتم:ها!..هیچی.من واقعاً نمی تونم از این جور چیزا بخورم.
    خندید و گفت:به نظرم طبیعیه.چون تو دختر خیلی شر و شوری هستی.عاشق هیجانی،فکر کنم واسه همین اینقدر از شکلات خوشت میاد.
    ابرو هام به طور نا محسوسی بالا رفتن.نه بابا،از این جور چیزا هم بلده؟چه خوب فهمید!درحالی که داشتم به لیوان موکایی که جلوم قرار داشت نگاه می کردم گفتم:اوهوم.من واقعاً عاشق کاکائو و شکلاتم.
    کمی از قهوش رو خورد و بامزه گفت:دیدی گفتم.
    از اینکه می دیدم اینقدر راحت منو شناخته اعصابم خورد شد.لبخند کم رنگی رو که روی لبام نقش بسته بود سریع جمع کرد و برای اینکه بیشتر از این نمک نریزه اخم مصنوعی کردم و گفت:خیلی خُب دیگه...قهوت رو بخور.
    خندید و گفت:تازه خیلی هم خودخواه و مغروری؛از اینکه بفهمی یه نفر ازت سَر تره بدت میاد.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:08 PM دلیل: ویرایش فونت

  14. 4 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),یه آشنای غریبه (12-12-2015),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

  15. Top | #17
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت پانزدهم

    خدایـــــا،یه دو روز دیگه من با این هم کلام بشم کل زندگیم رو می فهمه.با اینکه حرفاش رو قبول داشتم ولی از جبهه ی خودم بیرون نیومدم و به قصد خرد کردنش،خندیدم و گفتم:اره خُب،همه ی آدما اینجوری که تو میگی هستن ولی منظورت از سَر تر..
    چند لحظه مکث کردم و بعد با تمسخر بهش اشاره کردم و گفتم:خودت بودی؟
    برخلاف تصورم بلند خندید و گفت:میدونم تکراریه ولی....دیـــــدی گفتــــــم.
    خندیدم و با حسی بهتر از قبل بهش نگاه کردم و گفتم:سعی کن همیشه اینجوری باشی.نمیدونم کی بهت گفته اون رفتارهای مضخرف رو انجام بدی ولی اینو بدون که اگه می خوایی یه دختر رو به دست بیاری باید خودت باشی نه اینکه تظاهر به چیزی کنی که نیستی.دخترا سریع تر از اون چیزی که فکرش رو بکنی می فهمن کدوم رفتار واقعیه و کدوم صرفاً جهت خر کردنشونه.
    چشمکی زدم و با شیطنت ادامه دادم:به خصوص اگه دختری به باهوشیِ من به پستت بخوره.
    چند لحظه با لبخند نگاهم کرد و بعد دوباره مشغول خوردن قهوش شد.منم ترجیح دادم قبل از اینکه موکام سرد بشه،بخورمش و یه بار دیگه به این فکرکردم که چقدر راحت فهمید من عاشق شکلاتم.
    ***
    در جواب تمام وراجی های ترانه،آروم تو گوشی گفتم:یه دیقه زبونت رو بگیر...
    و بعد گوشی رو کمی پایین اوردم.رو به راننده تاکسی آدرس خونمون رو گفتم و دوباره گوشی رو به گوشم چسبوندم.ترانه هنوز هم داشت حرف میزد.کلافه گفتم:ببین پاشو بیا خونمون جمله به جمله ی حرف هاش رو بهت بگم؛خفم کردی تو که.
    یهو با جیغ گفت:وایــــــی،الان میام.
    به این همه هیجان بی موردش لبخندی زدم و تماس رو قطع کردم.می ترسم زود تر از من برسه خونمون.انگار نه انگار که این شازده مثلاً قراره دوست پسر من بشه؛جوری ترانه هیجان داره که انگار قراره واسش از شوهر آیندش حرف بزنم.
    بالاخره رسیدم خونه و زنگ واحدمون رو زدم.خندم می اومد که دقیقاً همونی شد که فکرش رو می کردم؛ترانه زودتر از من خودش رو رسونده بود.هر چند با اون همه هیجانی هم که داشت،زوتر رسیدنش به اینجا،چندان هم بعید نبود.
    ترانه سریع در رو باز کرد و غُر غُر کرد:پس کجایی تو دو ساعته؟جون به لبم کردی دختر؛من که مردم از هیجان.
    رفتم داخل خونه و درحالی که داشتم در رو پشت سر خودم می بستم،آروم گفتم:هیــــس،الان مامان می شنوه.
    منتظر بهم نگاه کرد و با بی قیدی گفت:مگه چی رو می خواد بشنوه؟!
    اَخم کوچیکی بهش کردم و دولا شدم که کفش هام رو در بیارم؛در همون حال گفتم:برو دعا کن که تو امتحاناش رد شه وگرنه دو دستی می چسبم بهش.
    لب هاش رو جمع کرد و گفت:کوفتت بشه،یعنی اینقدر خوبه؟
    سرم رو به معنی خیلــــی تکون دادم و کفش هام رو تو جاکفشی گذاشتم.به محض اینکه از گذاشتن کفشا تو جا کفشی فارغ شدم ترانه دستم رو سریع گرفت و کشون کشون طرف اتاقم بردم.نزدیک اتاق که رسیدیم،دو دستی هولم داد داخل اتاق و بعد از داخل شدن خودش در رو پشت سرش بست.بعد با هیجان دستاش رو بهم کوبید و گفت:خُب تعریف کن ببینم.
    سریع شالم رو در اورم و پرت کردم روی صندلی چرخانم.کلاً عادتم بود وسایلم رو راه به راه روی این زبون بسته پرت کنم.کلیپسم رو در اوردم و درحالی که داشتم روی میز توالت پرتش می کردم،گفتم:دقیقاً از کجاش تعریف کنم؟
    ترانه بهم نزدیک تر شد و با شادی گفت:دقیقاً از اولش.
    پنجه هام رو توی موهام فرو بردم و درحالی که سرم رو بین انگشت هام می فشردم گفتم:اولش که حدود ده دقیقه علاف شدم.تازه خوبه زود هم نرفته بودم.
    و بعد بدون توجه به ترانه درحالی که دکمه های مانتوم رو باز می کردم خودم رو روی تخت ولو کردم.واقعیتش زیاد از این پسره خوشم نیومده بود؛یه جورایی زیادی کسل کننده بود و اون حرف ها هم فقط واسه اذیّت کردن ترانه بهش گفتم.
    ترانه با بی تابی نشست روی تخت و گفت:واقعاً که!چرا دوست داری جون به لبم کنی؟
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:09 PM دلیل: ویرایش فونت

  16. 4 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    fatemeh466 (09-18-2017),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

  17. Top | #18
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت شانزدهم

    خندیدم و گفتم:چون از خواهش کردنات خوشم میاد؛قیافت خیلی باحال میشه.
    با این حرفم سریع لب و لوچش آویزون شد و با حالت قهر روش رو ازم برگردوند.
    ای خدا این دختر چرا نخورده مست بود؟مگه اصلاً پسره رو می شناسه که اینقدر خودش رو واسش به آب و آتیش میزنه؟اوف از دست این ترانه...
    دستش رو گرفتم و گفتم:شوخی کردم بابا...قهر نکن خواهری.
    برگشت طرفم و گفت:خُب تو که چیزی نمی گی.
    -:به خدا اتفاق خاصی نیوفتاد.اولش که کلی ضایعش کردم،حتی گارسون هم بهش تیکه انداخت.
    ترانه:طفلی...چطور دلت میاد آخه؟
    خندیدم و گفتم:برو بابا تو هم.عین این شکست عشقی خورده ها برگشت به گارسون گفت..
    صدای تو دماغیم رو کمی کلفت کردم و گفتم:یه قهوه ی ترک ساده لطفاً.
    با این حرکتم ترانه غش غش خندید و گفت:وای دلی..خو مگه چیه؟دلش قهوه ترک خواسته.
    زبونم رو در اوردم و گفتم:اِیـــــی.زهره مار دیگه خواستن داره؟
    ترانه دستش رو تو هوا تکون داد و گفت:خُب حالا؛بقیش؟
    -:هیچی دیگه،بعد که فهمید من موکا سفارش دادم یهو طبع شخصیت شناسیش گل کرد.
    یه دونه محکم زدم روی پاش و گفتم:خاک تو سرت تری؛یعنی واقعاً خاک..
    ترانه درحالی که داشت پاش رو ماساژ می داد با چهره ی درهمی گفت:مرض چرا می زنی؟خاک تو سرِ خودت؛بی شعور..
    -:تو دو کلمه حرف زدن فهمید من عاشق شکلاتم بعد تو بعد از شیش سال رفاقت تازه دو روز پیش برگشتی بهم میگی دلی شکلاتو خیلی دوست داری؟
    ترانه با بهت گفت:نه بابا،یعنی تا این حد خفنه؟
    با بی خیالی شونه ای بالا انداختم و گوشیم رو از تو جیب مانتوم کشیدم بیرون.قفلش رو باز کردم و وارد مخاطبینم شدم.ترانه سریع خم شد روم و کلش رو کرد داخل گوشیم.در همون حال که داشت صفحه ی تاچِ گوشیم رو می خورد گفت:وایسا یه دو ساعت از قرارتون بگذره بعد دلتنگش شو.می خوایی به شایان زنگ بزنی؟
    اَخمی بهش کردم و گفتنم:نخیر.
    بالاخره شماره ی نیما رو پیدا کردم.انگشتم رو لحظه ای روی اسمش گذاشتم و بعد گوشی رو به گوشم چسبوندم.ترانه متعجب بهم نگاه کرد و گفت:چی کار اون داری دیگه؟
    اون...هه!ترانه بعد از اون داستان ها دیگه هیچ وقت اسم نیما رو به زبون نیورد.هـــی...یادش بخیر،یه زمانی چقدر عاشق نیما بود.فکر کنم بعد از اون داستان ها دلش مثلِ ژله شد.
    رو به ترانه گفتم:واسه انجام مأموریت.
    ترانه که منظورم رو فهمیده بود آهانی گفت و از کنارم بلند شد.بعد از سه بوق بالاخره صدای نیما توی گوشی پیچید:بَه..دلی خانوم.احوال شما؟
    -:هی خوبم به سلامتی شما.سلام هم که دیگه بلد نیستی بکنی دیگه نه؟
    خندید و جواب داد:عیب نداره دختر خاله.به دل نگیر،این نشونه ی صمیمیت زیاده.
    -:خُب حالا واسه من زبون نریز.
    بعد جدی شدم و ادامه دادم:ببین نیما،یه مأموریت دیگه واست دارم.دستت رو می بوسه عزیزم.
    نیما:آآآ..باز باید کتک بخورم؟

  18. کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    fatemeh466 (09-18-2017)

  19. Top | #19
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    11412
    نوشته ها
    3
    تشکر
    1
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سلام ببخشید تازه واردم .... رمانم در حال تایپه میشه کمکم کنید که تو این سایت بزارم ؟!

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد