صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19

موضوع: تایپ رمان قربانی اجباری|saba dehghanکاربر انجمن تک سایت

  1. Top | #1
    کاربر اخراجی

    عنوان کاربر
    کاربر اخراجی
    تاریخ عضویت
    Dec 2013
    شماره عضویت
    3823
    نوشته ها
    6,965
    تشکر
    12,479
    تشکر شده 10,113 بار در 2,101 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    33
    یاد شده
    در 348 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان قربانی اجباری|saba dehghanکاربر انجمن تک سایت

    باســـلام!
    این تاپیک مخصوص رمان"قربانی اجبار"هستش
    و هر پست این رمان تو این تاپیک آپ میشه

    نویسنده:
    saba dehghan

    ژانر رمان:
    غمگین و عاشقانه

    مقدمه:

    ثانیه ها در گذرند
    زندگی من هم می گذرد
    در جست و جوی انتقام بودم که بادی سرد صورتم را نوازش داد
    انتقام همان باد پاییزی سردیست که بی رحمانه دل سبز برگ ها را آتش میزند
    بادی از همان تبار ویرانگر بر این بخت سبز رنگ وزید
    و چون هیزم های چنار آتشش زد
    زندگی ام از بین رفت ولی تو...
    با نوایی از آرامش آمدی سمتم
    دستانت ترمیم کننده ی بی کسی هایم بود
    این بار قرار بی قراری را با تو تجربه کردم
    آرام
    بی صدا...
    ولی بی درنگ با چشمانی پر از آرامش بهاری می آیی به سمتم
    بهاری که جانی دوباره به برگ ها می دهد
    در طوفانی از فریاد های خاموشی زجه میزنم
    مثل این می ماند در دریایی غرق باشی و تشنه!
    سخت است!
    دور از محبت زیستن سخت است
    گفتی تا اتمامش کنارم می مانی
    حالا دوست دارم بدانم این بازی کجا به پایان رسید که رفتی!
    و دیگر من مانده ام و نماندن های تو...
    قربانی شدم...
    قربانی اجبار!
    ولی اجباری در قربانی عاشق بی کرانه ی مهر تو شدن نیست



    نویسنده عزیز:

    برای ارسال پست لطفا از فونت KOODAK و از سایز قلم4 و رنگی خوانا و مناسب استفاده کنید
    -در بین خطوط از اینتر استفاده نکنید(فاصله نیندازید)

    -دقت کنید هر پست رمان نبــــایدکمتر پانزده خط باشه


    درصورت مشاهده شدن کامنت و نظر دراین تاپیک فرد مذکور اخطار دریافت میکنه
    و سه اخطار=اخراج ب مدت یک ماه!

    ویرایش توسط عسل حقیقی : 01-26-2016 در ساعت 01:23 AM

  2. 26 کاربر مقابل از Armila عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-26-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahsa2001 (08-06-2015),MONAI (07-02-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),saba dehghan (04-21-2016),sana14 (01-05-2016),Solmaz jooon (11-30-2015),taniya khanoom (09-30-2015),ulduz (08-09-2016),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),مریمs2 (10-20-2016),نگاری. (08-05-2016),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-29-2015),الهه آتش (01-29-2016),ایدین (08-11-2016),ترسا رادمهر (09-20-2015),عاطفه اسلامی (12-12-2015),عسل حقیقی (02-27-2016)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    به نام خدا
    قبل از هر توضیح و آشنایی باید خدمت شما دوستان گل عرض کنم که این رمان اولین داستان نوشته شده توسط من هستش،تمام تلاشم را می کنم تا داستانی مورد قبولِ شما ارائه بدهم ولی اگر نقص و ایرادی در متن رمان بود عاجزانه از شما تقاضامندم که آن را حتماً به من تذکر بدهید.اگر همین روند را پیش بگیرید به شما قول می دهم که تجربه ی خواندنِ داستانی کاملاً متفاوت با ژانرهای اخیر را داشته باشد.
    نام رمان:قربانی اجبار
    ژانر:عاشقانه-هیجانی
    نویسنده:صبا دهقان
    نحوه ی بیان داستان:گاهی از زبان نویسنده و گاهی هم از زبان نقش اول داستان...متن رمان با قلم زبانی نوشته شده است(به منظور درک بهتر حوادث پیش آمده در داستان،قلم ادبی مورد استفاده قرار نگرفته است).
    خلاصه:داستان دختریست که تاوان یک طمع و اشتباهی بزرگ در گذشته را می دهد؛تاوان طمع و اشتباه پدر بزرگش را...
    پدربزرگی که از سر حرص و طمع دنیا خواهر خودش را کُشت،دوستش را داغ دار کرد و خودش را از بچه هایش دور ساخت،ولی تقاص پس داد!نوه ی عزیزش را به بدترین شکلِ ممکن از دست داد،پسرش نام و رسم خودش را عوض کرد تا هویّت اصلی خود را بپوشاند،از آن همه دارایی و ثروت دوری کرد و همه جا جار زد که پسر کوچک آقای سلطانی و خانواده اش مرده است.
    حالا این دختر همان نوه ی مرده است.نوه ای که هویّت خودش را می داند ولی آن را از همه می پوشاند.غافل از آن که قربانی همان هویّت شده است...
    پدش،مادرش،برادرش،دارایی اش...همه را با هم ظرف یک ماه از دست داد و حالا او مانده است و دستان آلوده اش...
    دستان آلوده ای که مسبب مرگ عزیزانش شد.پدرش را نکُشت،مادرش،برادرش....او هیچ کس را نکُشت بلکه مجبور به قتل یک ناآشنا شد؛بی خبر از آن که همین قتل مسبب نابودی خودش و زندگی اش می شود.
    این داستان درباره ی بی رحمی های دنیاست.طمع دیگری و آسیب همان طمع بر زندگی کس دیگری که بی گناه است،قربانی است و مجبور شده است!
    ولی این دختر دوباره زندگی اش را ساخت.عاشقانه و به دور از بی رحمی و تاوان...
    با همان هویّت اصلی ولی با کس دیگری!با کسی که ناجی اش است.کسی که حتی فکرش را هم نمی کرد یک روزی قرارست با او خشبختی را لمس کند.
    زندگی اش را از نو می سازد.هر چند با سختی ولی باز هم ریشه های امید در زندگی اش جان می گیرند و ارمغانی تازه به همراه می آورند!
    ارمغانی به نام عشق...
    زندگی اش را با عشقی می سازد که روزی تنفر بوده است.
    حالا او خوش بخت است و خوش بختیی که بعد از آن همه آشوب به دست آورده برایش بسیار با ارزش و مقدس است.
    مقدمه:
    ثانیه ها در گذرند
    زندگی من هم می گذرد
    در جست و جوی انتقام بودم که بادی سرد صورتم را نوازش داد
    انتقام همان باد پاییزی سردیست که بی رحمانه دل سبز برگ ها را آتش میزند
    بادی از همان تبار ویرانگر بر این بخت سبز رنگ وزید
    و چون هیزم های چنار آتشش زد
    زندگی ام از بین رفت ولی تو...
    با نوایی از آرامش آمدی سمتم
    دستانت ترمیم کننده ی بی کسی هایم بود
    این بار قرارِ بی قراری را با تو تجربه کردم
    آرام!
    بی صدا...
    ولی بی درنگ با چشمانی پر از آرامش بهاری می آیی به سمتم
    بهاری که جانی دوباره به برگ ها می دهد!
    در طوفانی از فریاد های خاموشی ضجه میزنم
    مثل این می ماند در دریایی غرق باشی و تشنه!
    سخت است!
    دور از محبّت زیستن سخت است
    گفتی تا اِتمامش کنارم می مانی
    حالا دوست دارم بدانم این بازی کجا به پایان رسید که رفتی!
    و دیگر من مانده ام و نماندن های تو...
    قربانی شدم...
    قربانی اجبار!
    ولی اجباری در قربانیِ عاشقِ مهرِ بی کرانه یِ تو شدن نیست...

    ویرایش توسط saba dehghan : 12-31-2016 در ساعت 11:13 AM

  4. 26 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Adagio (09-26-2015),Armila (07-25-2015),ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),❤❤narges❤❤ (08-20-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahdis.a (08-22-2015),mahsa2001 (08-06-2015),MONAI (07-02-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),sayeh tanha (08-05-2015),taniya khanoom (09-30-2015),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),میشا۲۸ (08-07-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),کامران (09-26-2015),تنهایی من (08-18-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-12-2015)

  5. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت اول

    با صدای آلارم گویشیم مثل جن زده ها از خواب پریدم.برای اینکه صبح ها خواب نمونم یکی از پُر سر و صدا ترین آهنگ های کتی پری رو برای آلارمِ گوشیم انتخاب کرده بودم و هر روز صبح با وحشت از خواب می پریدم.به قول ترانه شاید واقعاً از بیماریِ مهلکی به نام مازوخیسم رنج می بردم.

    سرم رو که از درد درحال انفجار بود،کوبیدم توی بالشتم و جیغ زدم:بازم شـــــروع شد.
    و بعد ادای گریه کردن رو در اوردم.اینکه با وجود امتحان شیمی فردا،دیشب تا ساعت سه نصف شب در حال سیر و سیاحت در مجازی بودم حماقته محض بود ولی مگه واسه من این جور چیزا درس عبرت می شد؟
    با بدبختی تو تخت خوابم نشستم و زیر بالشتم دنبال گوشیِ نِفلَم گشتم؛بالاخره پیداش کردم،هم زمان با نثار کردن چند فحش ناموسی به کتی جون،اون سوحان روح رو خفه کردم.
    با رخوت موهای بلند و بورِ جلوم رو که رو صورتم پخش شده بودند فوت کردم،درحالی که موهام در اثر اون فوتِ کم جون نقشِ در هوا می شدن،نالیدم:لعنت به هر چی درس و مدرسس!!!
    به زحمت تنم رو که هنوز برای امروز لود نشده بود از روی تخت بلند کردم و راه افتادم سمت در خروجی اتاقم.پوست تخمه هایی که روی پارکت های یاسی رنگ اتاقم ریخته شده بودند هر از گاهی زیر پام حس می کردم.اینام از اثرات همنشینیِ دیروز غروب بود.
    زیرلب غریدم:گندت بزنن ترانه که هر وقت میایی با خودت یه خروار مصیبت میاری.
    کورمال کورمال دستگیره ی در رو پیدا کردم و در رو باز کردم.توی راهروی بیرون اتاق،بخاطر پرده های همیشه جمع شده ی پنجره های آشپزخونه ی رو برو،نورِ خفیفی که ناشی از گرگ و میش هوا بود پخش شده بود.لامپ ها رو روشن نمی کردم که چشم های نازنینم یه وقت اذیّت نشن.
    بالاخره راه دست شویی رو پیش گرفتم و پریدم توش.همین که لامپ رو روشن کردم و نور زرد رنگِ لامپِ بالای آیینه،فضا رو پر کرد با صدای خفه ای جیغ زدم:اَیـــــــی،چه نور غلیظی!
    با چشم هایی که به زور می تونستم کمی لاشون رو باز نگه دارم عملیات مربوطه رو انجام دادم و پس از چند مشت آب خنک به صورتم که حالم رو جا بیاورد،شروع کردم به مسواک زدن.شونه ای به موهای بلندم که حدوداً تا گودیه کمرم میرسیدن کشیدم و با یه کش مویِ زِوال در رفته،بالای سرم گوجه ای بستمشون.
    دیگه کمی چشم هام به نور عادت کرده بودند و کمتر اذیّت می شدن.نگاهی اجمالی به چهره ی پف کرده ی خودم تو آیینه انداختم و گفتم:نُچ نُچ!نگا پرنسسمون اینقدر رو شکم خوابیده صورتش مثه چُسِ فیل باد کرده.دِ لامصب چرا مراعات حال مردم رو اول صبح نمی کنی؟این جوری بری تو اتوبوس همه از ترس خواب نما میشن.خو این چیه واسه خودت ساختی؟یه خورده آدمیزادانه زندگی کن دِلی خره.
    از دست شویی زدم بیرون و یه راست رفتم سراغ آشپزخونه.یه لیوان شیر گذاشتم تو ماکروفر و چندتا کیک یزدی از روی کابینت برداشتم.کیک یزدی ها رو گذاشتم روی میز نهار خوریِ کوچیک وسط آشپزخونه و برگشتم تو اتاقم تا لباس های فُرمم رو بپوشم.
    وارد اتاق شدم و آباژورِ مدلِ توت فرنگیم رو که روی میز عسلیِ کنار تختم بود،روشن کردم و قبل از لباس پوشیدن رفتم سراغ کاناپه ی راحتیِ صورتی و شیری رنگی که کنار اتاق قرار داشت.
    چند ثانیه فقط با عجز نظارگرِ شاهکار دیشبِ خودم شدم.کلی کاغذ که معلوم نبود کدوم مربوط به جزوه ها می شد و کدوم برگه ی تمرین بود به همراه یه عالمه پوست تخمه،اطراف و روی کاناپه پخش و پلا بودند.لب تاب بدبختم بی شارژ گوشه ای از کاناپه جا خوش کرده بود و کنارش هم یه کاسه ی خیلی بزرگِ سبز رنگِ پُر از تخمه سیاه افتاده بود.کتاب شیمیم با چندتا خودکار پایین کاناپه ولو بودند و یه لیوان که نصفش رو نوشاپه پُر کرده بود کنارشون قرار داشت.

    ترجیح دادم بقیه ی اتاق رو دیگه اصلاً نگاه نکنم چون دست کمی از این کاناپه ی بخت برگشته نداشت.نمی دونستم بخندم یا گریه کنم.از یه طرف خندم به شلخته بودن خودم می اومد و از طرفی هم عزای جمع کردن این ریخت و پاش ها رو گرفته بودم.اگه مامان این صحنه رو ببینه حتم دارم که تا کچل شدم تنها چند ثانیه زمان باقی می مونه.
    به سرعت طرف کاناپه پریدم و بدون توجه به موضوع برگه ها همه رو قاطی پاتی جمع کردم روی هم و گوشه ای گذاشتمشون. لب تابم رو به شارژ زدم و کتاب شیمیم رو که هنوز رو زمین ولو بود بلند کردم،کمی تکوندمش،بستمش و به همراه خودکارهام انداختمش داخل کوله ی جینم که خالی از هر چیز،افتاده بود روی صندلی چرخانِ کنار میز کامپیوترم.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:50 PM دلیل: ویرایش فونت

  6. 23 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Armila (07-25-2015),ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahdis.a (08-22-2015),mahsa2001 (08-06-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),sayeh tanha (08-05-2015),taniya khanoom (09-30-2015),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),میشا۲۸ (08-07-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),کامران (09-26-2015),تنهایی من (08-18-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-12-2015)

  7. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت دوم

    لباس های فرمم رو بجز مقنعم سریع به تن کردم و کولیم رو انداختم رو دوشم.با شنیدن صدای ضعیف بوق ماکروفر سریع از اتاق زدم بیرون و پریدم تو آشپزخونه.شیر رو که حسابی گرم شده بود،روی میز نهار خوری گذاشتم و هول هولکی همراه اون کیک یزدی ها شروع کردم به خوردنشون.

    داشتم آخرین تیکه از کیک یزدی رو می خوردم که مامان با چهره ی پف کرده از دست شویی بیرون اومد.مامان کی به دست شویی رفته بود که من نفهمیده بودم؟البته حق هم دارم که نفهمم؛هنوز گیج خواب بودم.
    مامان:دختر یواش تر بخور!الان خفه میشی.
    بدون توجه به مامان،درحالی که مقنعم رو می کشیدم روی سرم و هنوز درحال جویدن اون تیکه کیک بودم،کولیم رو روی دوشم انداختم و به سمت در خروجی دویدم.جلوی آیینه ای که روی دیوار همون قسمت از خونه بود ایستادم و مقنعم رو روی سرم مرتب می کردم.به سمت جا کفشی رفتم و کتونی هایی رو که تقریباً چیزی از رنگ بنفششون معلوم نبود به پا کردم.
    خم شدم و شروع کردم به بستن بندهای کفشم،در همون حال گفتم:مامان من دارم می رم.یکم دیرم می شه اگه عجله نکنم،خودت اون خِرت و پِرت ها رو از روی میز جمع کن.درضمن بهت پیشنهاد می کنم که تو اتاقم هم نری.چون هیچ ضمانتی نمی کنم که سالم ازش بیرون بیایی.حالا خود دانی.
    از بستن بند کفش هام که فارغ شدم،ایستادم و گفتم:خداحافظ...
    و بدون منتظر موندن جوابی از جانب مامان در چشم بهم زدنی از واحدمون پریدم بیرون.برخلاف عجله و تشویش چند لحظه قبلم درحالی که با آرامش به طرف آسانسور حرکت می کردم،ساعت فلزیم رو از جیب مانتوم بیرون کشیدم و مشغول بستنش شدم.به آسانسور که رسیدم،ساعتم هم روی مچم بسته بودم.
    ژیلا،دختر واحد رو به روییمون هم که حدوداً دو سال از من بزرگ تر بود و دانشگاه می رفت کنار در آسانسور ایستاده بود و منتظر بود که آسانسور بالا بیاد.کنارش ایستادم و گفتم:سلام.
    بدون اینکه نگاهم کنه با اَخم سرش رو به معنی سلام تکون داد.در جوابِ حرکتش درحالی که اوفِ زیرلبی می گفتم چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و منتظر به شیشه ی باریک وسط در آسانسور خیره شدم.تو دلم خدا خدا می کردم که هر چه سریع تر روشنیِ اتاقک آسانسور رو پشت این شیشه ببینم.انتظارم هم زیاد طول نکشید.بالاخره آسانسور بالا اومد و ژیلا درش رو باز کرد.
    بعد از ژیلا وارد آسانسور شدم و دکمه ی همکف رو زدم.زیرلب گفتم:اوف...چقدر اینجا گرمه!
    عصبی با پای چپم کف آسانسور ضرب گرفتم.منتظر بودم هرچه سریع تر از این اتاقک خفه راحت شدم و بپرم تو کوچه.خدا خدا می کردم که اتوبوس نرفته باشه که اگه رفته باشه بدبخت می شدم...
    تو همین فکرها بودم که یهو بویی وحشتناک به مشامم رسید ولی قبل از اینکه عکس العملی در برابر عطراگین کردن آسانسور توسط ژیلا انجام بدم خودش نُچ نُچی کرد و دستش رو به حالت بادبزن جلوی بینیِ عملیش تکون داد و نگاهی چپ چپی حوالم کرد؛انگار که این بوی خوش از من نشأت گرفته.

    تنها تونستم نگاهی بهش بندازم که یعنی خودتی و بعد تو دلم غُر زدم:دختره ی پررو!دست پیش رو گرفته که پس نیفته.هیچ وقت از این دخترِ اِفاده ای خوشم نمی اومد.دِ لامصب سر صبح به جای این همه سرخاب سفیداب یه مستراح برو اقلاً مردم رو مورد عنایت قرار ندی!معلوم نیست ساعتِ چند بیدار میشه که وقت می کنه این همه بتون کاری روی صورتش انجام بده.
    همین که به همکف رسیدیم و در آسانسور باز شد مثل گلوله ای که شلیک بشه خودم رو از اون اتاقک لعنتی انداختم بیرون.کل لابی رو دویدم و دست آخر جلوی در به نگهبان سلامی دادم و از ساختمون پریدم بیرون.
    دختری بودم که عاشق هیجان و جیغ و داد بود.به همین علت سر صبح با وجود اینکه حتی دیشب هم دیر خوابیده بودم ولی کلی انرژی برای دویدن داشتم.خودم رو خیلــــی سریع تر از ژیلا به ایستگاه اتوبوس رسوندم و به دوتا از هم مدرسه ای هام که اونجا بودن سلام دادم.خونه ی صمیمی ترین دوستم یعنی ترانه هم تنها با خونه ی ما یه کوچه فاصله داشت ولی از اون جایی که هر روز صبح باباش با ماشین می اوردش مدرسه،هیچ وقت توی ایستگاه نمی دیدمش.
    اتوبوس سر جای اصلیش ایستاد و منتظر سوار شدن مسافرا شد.ژیلا هم درست همون موقع رسید و سوار شد.خیلی سریع خودم رو روی یکی از صندلی های پلاستیکی اتوبوس پرت کردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم.در عین اینکه چرت میزدم حواسم هم بود که مقصد رو رد نکنم.
    ***
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:51 PM

  8. 23 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-26-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahdis.a (08-22-2015),mahsa2001 (08-06-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),sayeh tanha (08-05-2015),taniya khanoom (09-30-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),میشا۲۸ (08-07-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),کامران (09-26-2015),تنهایی من (08-18-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-12-2015)

  9. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت سوم

    نفر دومی بودم که از سر جلسه ی امتحان پا شدم اومدم بیرون.اعتراف می کنم که زیاد نخونده بودم ولی خیلی خوب می شدم.توی حیاط مدرسه روی یکی از نیمکت هایی که زیر درخت توت قرار داشت نشستم و پا روی پا انداختم.

    آخرای خرداد ماه بود و این امتحان ها هم آخرین امتحان های من در روره ی دبیرستان محسوب می شد.پیش دانشگاهی بودم و از اون دخترهای شر و شورِ مدرسه که مطمئنم بعد از چهار سال تمام کادر دفتری بعد از من قراره یه نفس راحت بکشن.بنده خداها هر روز با من یه درگیری جدید داشتن اما خُب خوشبختانه بخاطر درس خوبی که داشتم و همیشه توی آزمون ها رتبه کسب می کردم کسی بیش از حد بهم گیر نمی داد.
    تو همین فکر و خیال ها بودم که صدای غُرغُرهای ترانه رو بیخ گوشم شنیدم.
    ترانه:وای خدا،جونم در اومد.این دیگه چی بود؟!معلوم نی این ترشیده چقدر وقت صرف اون آشغالا کرده.بابا آخرشه دیگه راحتمون بذار...
    پریدم بین حرفش و گفتم:خُب حالا توهم!مگه چی بودن؟فوقش هجده ببری.من که همین حدودا میشم.اینقدر حرص نخور.
    با چشم های گرد نگام کرد و جیغ زد:هجـــــــده؟واقعا هجــــــده میشی؟
    من که از ترس جیغش کمی ازش فاصله گرفته بودم گفتم:اره مگه چیه؟
    نگاهش رو به زمین دوخت و گفت:خــــوش به حالت!به زوری بتونم منه بدبخت پونزده بیارم.البته تو خر زدی منه بدبــ...
    یهو انگار که چیزی یادش اومده باشه جمله ی قبلیش رو نصفه ول کرد؛برگشتم سمتم و طلبکارانه گفت:واسا ببینم تو همونی نبودی که فقط پنج ساعت درس خونده بود.شبم ساعت سه خوابیده بود؟حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به منم دروغ میگی؟اره مارمولک؟
    -:ترانه تو رو خدا!چی میگی تو؟من کی بهت دروغ گفتم؟
    ترانه یکم تو وجودش حسادت داشت.منی که شیش سال تموم رفیق فابش بودم دیگه اینو خیلی خوب می دونستم.شاید برای اینکه دوستم رو پیش همه خوب جلوه بدم در جواب حسادت های ترانه بهشون میگفتم که فقط یه خورده حسوده.خودم می دونستم که از یه خورده،یه خورده اونور تره ولی نه می خواستم خودم اینو باور کنم و نه اجازه می دادم کسی به این قضیه بویی ببره.
    ترانه خواست دوباره بر علیه من جبهه بگیره که شیرین،یکی از حال بهم زن ترین بچه های کلاس رسید بهمون و درحالی که می خندید گفت:یعنی ریـــــــــدَم!
    زیرلب گفتم:کار همیشته.

    ولی اونقدر یواش این حرف رو زدم که کسی متوجه نشد.شیرین در عین حال بهم زن بودن یکی از خراب ترین ولی خوش چهره ترین بچه های کلاس بود.جدیداً به گروه دوستانه ی من و ترانه اضافه شده بود و حسابی هم فضول بود.البته بیشتر درمورد من نه ترانه.ولی خوب در مقابل با ترانه صمیمی تر از من بود.اما سعی داشت خودش رو بیشتر به من بچسبونه تا ترانه.
    ترانه هم زیاد عاشق چشم و ابروش نبود،فقط چون یه خورده آزادانه تر در رابطه با علایق ترانه برخورد می کرد،ترانه هم سعی داشت خودش رو بهش بچسبونه تا از وجود نحس این دختر یه چیزی آیدش بشه.افکارات ترانه بیش از حد خاص بود و از زمین تا آسمون با من فرق داشت.اون همیشه دنبال یه فرد پایه مثل شیرین بود.چیزی که من هیچ وقت نبودم اما خُب...در مقابل منو بیشتر دوست داشت.
    نگاهم رو از کفش های خاکیم گرفتم و به چهره ی پُر انرژی شیرین که دقیقاً رو بروی من و ترانه که روی نیمکت نشسته بودیم،سر پا ایستاده بود،خیره شدم.چهرش یکم بزرگ تر از سنش می زد.چشم های عسلی و کشیده ای داشت با مژه های فر و حسابی پُرپشت.من همیشه به مژه های خوشگل و مشکی رنگش حسودی می کردم.آخه من مژه هام به خاطر بور بودن،جلوه ی خاصی نداشتند.تازه مژه های اون فر بود و مال من برگشته و نسبتاً بد حالت.هرچند که با یه ریمل حسابی چهرم زیبا می شد ولی خُب...هر چیزی طبیعیش خوبه.
    بی خیال چهرش شدم و یکم رو حرفاش دقیق شدم.داشت با آب و تاب درمورد شاهکارهای دیشبش با ترانه حرف میزد.البته جدیداً روی من هم تاثیر گذاشته بودن و منم بدم نمی اومد که یکم دور از چشم مامان و بابا شیطنت کنم ولی متأسفانه هنوز فانتزیِ مورد نظرم رو پیدا نکرده بودم.
    نگاه خیره ی من رو که روی خودش دید برگشت سمتم و گفت:خوشگله دیشب کلی واسه امروز برنامه چیدم.پایه ای که؟
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:52 PM دلیل: ویرایش فونت

  10. 20 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),❤❤narges❤❤ (08-20-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-26-2015),Lee Hyun Ra (08-07-2015),mahdis.a (08-22-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),sayeh tanha (08-05-2015),taniya khanoom (09-30-2015),میشا۲۸ (08-07-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (11-20-2015),تنهایی من (08-18-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-13-2015)

  11. Top | #6
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت چهارم

    و به دنبال این حرف چشمکی زد.می دونستم منظورش از برنامه چیه.آخ خدا...این دختر آخر با این برنامه هاش کار دستمون میده.من می دونم!
    تمام این حرف ها رو تو دلم زدم ولی برخلافِ همه ی چرندیاتم،بهش لبخندی زدم و گفتم:پایه که هستم ولی قربونت،مثه دفعه ی قبلی خرت از پُل گذشت دَر نری؟!
    خودش که خوب می دونست منظور من از دفعه ی قبلی چیه اَخم کوچیکی کرد که معلوم بود بهش برخورده.
    به درک...
    شیرین:به من چه ربطی داشت؟شما دوتا نتونستید دَر برید.از بس که آماتورید.از این به بعد یکم بیشتر با من بگردید شما هم راه می اندازم.
    ترانه خندید و رو به من گفت:وای اره.خیلی مُنگُلیم!اون وسط اصلاً نمی دونستیم باید چیکار کنیم.
    پوزخندی زدم و گفتم:ننم که این کاره نبوده.
    با چشم به شیرین اشاره کردم و ادامه دادم:مال اونی که بوده باید بهمون یاد می داد که اونجوری تو هچل نیوفتیم.
    شیرین درحالی که پوست لبهای گوشتیش رو عصبی با دندون می کند چشم غره ای به من رفت و رو به هر دوتامون گفت:پاشید! این پَرت و پَلاها رو هم ول کنید.یه مورد اروپایی گیر اوردم از جاستین توپ تر؛بریم تا دیر نشده.
    جمله ی آخرش رو با شیطنت گفت و بعد دست منو کشید تا با زور بلندم کنه.ترانه هم درحالی که داشت از ذوق می مُرد،مثلِ فنر از جاش پرید و همپای من و شیرین راه افتاد.
    شیرین هم همین طور که بازوی من رو گرفته بود و به دنبال خودش می کشید رو به ترانه شروع کرد از وجنات مورد اروپایی که پیدا کرده،حرف زدن.
    این دختر،وحشتناک مرموز بود.هیچ کس سر از کاراش در نمی اورد.همیشه وقتی دبیرها می خواستن مچش رو بگیرن که سر کلاس حواسش به درس نیست،با جواب هایی که حتی بهتر از خوده دبیرها هم بود،اونا رو ضایع می کرد.هر وقت ازش سوال درسی می پرسیدی خیلی بهتر از سر گروه ها بهت جواب می داد،پرسش های کلاسیش همه عالی بودن ولی...ولی توی امتحان ها به شدّت گند می زد؛جوری که حتی خوده دبیرها هم شوکه می شدن.اوایل بهمن ماه وارد دبیرستانمون شد و از همون اول هم فقط به من و ترانه چسبید و جالب تر از همه این مورد های خفنی که نمیدونم اصلاً از کجا پیدا می کرد،بود.
    ***

    شیرین:دِ ترانه یه دقیقه بتمرگ سر جات تا بگم قراره چی کار کنیم.

    ترانه با تُرش رویی گفت:نخیر نمی خواد بگی؛خودم فهمیدم.هر چی سبزه ی چشم و ابرو مشکیه واسه منه،این اروپاییه واسه دلکش؟نمــــی خوام.
    با چشم های گرد شده زُل زدم به ترانه و گفتم:حالا انگار منم دارم پَر پَر می زنم واسش.بابا جمع کن خودت رو ترانه.اینا همه فانن،چرا جدّی می گیری؟
    ترانه پشت چشمی برام نازک کرد و گفت:بعـــله،منم جای شما بودم کبکم خروس می خوند.
    و بعد با حالت قهر روش رو از من برگردوند و درحالی که صداش رو تو دماغی کرده بود ادای منو در اورد.شیرین یه دونه زد پسه کلش و گفت:بزرگ شو تَری.
    و بعد به من خیره شد و گفت:تو هم رفتی اونجا گند نمیزنی ها!گفته باشم،من آبرو دارم.
    کلافه چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و گفتم:حالا انگار این شازده چه تحفه ایه.
    غرید:هرچی؛پیش خودم گفتم بهت میاد واسه همین بهت معرفیش کنم.
    چشم هام رو گرد کردم و گفتم:یعنی چی؟
    خندید و درحالی که داشت پارک رو از نظر می گذروند گفت:منظورم اروپایی بودنته اونجوری چشات رو گشاد نکن واسه من.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:54 PM

  12. 15 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-27-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),taniya khanoom (09-30-2015),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),هگورپگور (10-03-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-13-2015)

  13. Top | #7
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت پنجم

    منظورش رو کاملاً هم فهمیدم.راست می گفت،ریخت و قیافه ی من زیاد به یه بانوی شرقی نمی اومد.موهای طلاییم و پوست سفیدم که تا حدودی به زردی میزد با چشم های آبی کم رنگم هارمونیِ غربیی رو به وجود آورده بود.چشم های گِرد و تقریباً درشتم، چونه ی گِرد وعروسکیم، لب های صورتیِ نسبتاً باریک و کوچیکم،صورت استخونی و بیضی شکلم،همه و همه رو از بابام به ارث برده بودم.خیلی ها بهم می گفتن که رگ روسی دارم.منم به بابام همه ی اینا رو می گفتم و اونم فقط می خندید.می گفت از کجا معلوم،شاید داشته باشیم!
    توی یه پارکی که تقریباً نزدیک مدرسه بود اومده بودیم و منتظر مورد اروپایی که شیرین پیدا کرده بود،نشسته بودیم.لعنتی چقدر لفتش میاد.فکر کرده دخترا خیلی عاشق چشم و ابروشن؟!شاید هم باشن من چمیدونم.
    آخرین قاشق از بستنیِ شکلاتیم رو خوردم و لیوان پلاستیکیش رو توی سطل آشغالی که حدوداً یک متر از نیمکتی که ما روش نشسته بودیم فاصله داشت،شوت کردم.دقیقاً افتاد توش.ترانه که وسط من و شیرین نشسته بود،سوتی زد و با صدایی که کلفتش کرده بود گفت:ماشاالله پهلوان..
    با خنده گفتم:مرض!
    ترانه هم اومد حرفی بزنه که با صدای بلند و پُر هیجان شیرین از جا پریدیم:ایناهاش،پیداش شد بالاخره.
    و به دنبال این حرف به پسری اشاره کرد که داشت به طرف حوضِ مرکزیِ پارک می رفت.چشم هام رو ریز کردم تا کمی بیشتر بهش دقت کنم.یه پسر قد بلند بود که همون جور که شیرین گفته بود موهاش بور بود ولی نه به روشنیِ موهای من.چهرش رو از این فاصله نمی تونستم ببینم ولی به نظر که بد تیپ نمی اومد.شلوار نسبتاً جذب قهوه ای رنگی پوشیده بود به همراه یه تیشرت آستین کوتاهِ لیمویی رنگ.پوشتش یکم به سرخی میزد که کاملا مشخص بود برنزه کرده ولی نه اونقدر زیاد.یه جفت کفش سفیدِ اسپرت هم پاش بود.
    بعد از اینکه حسابی آنالیزش کردم رو به شیرین گفتم:حالا چند سالشه؟
    شیرین:نوزده.
    -:چــــــــی؟گشتی یه جوجه رنگی واسم پیدا کردی شیرین؟
    و بعد ادای عق زدن رو در اوردم،گفتم:عـــــــــق!از پسرا تو دوره ی بلوغ حالم بهم می خوره.
    ترانه که تا اون لحظه داشت با حسرت به پسره نگاه می کرد بالاخره به حرف اومد و گفت:اره والا منم بدم میاد ولی این یکی رو نمیشه ازش گذشت.میگم شیرین،هیکلش هم رو فرمه ها!کلک اینا رو از کجا پیدا می کنی؟
    شیرین خندید و با شیطنت گفت:دیگه دیگه!
    و بعد رو به من گفت:پاشو دلی؛پاشو الان میپره.راستی اسمش هم شایانه.
    به پشتیِ نیمکت تکیه دادم و درحالی که با بی خیالی شونه ای بالا می انداختم،گفتم:به جهنم!
    ترانه سریع عکس العمل نشون داد و گفت:جهنم سرت رو گرفت.یکم قدر بدون،پاشو الان میره.
    -:نترس نمیره.این همه هم لفتش داد تو اومدن که بگه مثلاً من خیلی شاخم.هه...بابا خیلی جوجه تر از این حرفاس.بذار یه کم بترسه فکر کنه رفتیم.
    با این حرفم یهو شیرین از خنده منفجر شد.من و ترانه هم متعجب داشتیم بهش نگاه می کردیم،بعد از اینکه حسابی خندید گفت:وای دلی،خوشم میاد تو یه نگاه طرف رو می شناسی.تو دیگه کی هستی؟
    لبخند مصنوعی زدم و گفتم:دختر مامان بابام.
    ترانه که یک لحظه هم چشم از پسره نمی گرفت،یه دونه زد به بازوم و گفت:دِ پاشو دیگه.دلت میاد این بچه رو بترسونی؟
    -:خُب بابا توهم ندیده عاشق میشی.
    شیرین خندید و گفت:هرموناش زیادی ترشح می شن؛بی خیال.
    خندیدم و از جا بلند شدم.کولیم رو روی دوشم انداختم و دستی به مانتو و مقنعم کشیدم.گفتم:بابا اینجوری که نمیشه.حداقل یه روز دیگه قرار میذاشتی که یکم به خودم برسم.الان با این گونی برم اونجا بگم چند مَنه؟
    شیرین تکیه اش رو به پشتی نیمکت داد و درحالی پا روی پا می انداخت،گفت:بی خیال بابا؛همین جوریش هم جیگری.یه پاکت بهمن دارم.می خوایی یه نخ بدم بری جلوش مانور بدی؟
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:55 PM دلیل: ویرایش فونت

  14. 14 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-19-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Dark phoenix (08-19-2015),Ghost (09-27-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),taniya khanoom (11-02-2015),هگورپگور (10-03-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-13-2015)

  15. Top | #8
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت ششم

    با چشم های گشاد شده گفتم:شیرین یه خورده یواش تر بِرون،به خدا فقط هجده سالته،با همین فرمون بری جلو ده سال دیگه باید از کف پارک جمعت کنن دختر.
    پوزخندی زد و گفت:خُب حالا تو هم.برو،نمی خواد واسه من سخنرانی کنی.
    چشم غره ای بهش رفتم و بعد راه افتادم سمت پسره.هیچ هیجانی هم نداشتم بیشتر حالت تهوع داشتم تا اشتیاق.پسره جایی روی سنگ های نزدیک حوض مرکزی نشسته بود و داشت اطرافش رو می پایید.تقریباً بهش رسیده بودم.رو بروش ایستادم و گفتم:آقا شایان شمایید؟
    با تعجبی که ساختگی بودنش کاملاً مشهود بود گفت:بله،شما؟
    خندیدم و گفتم:متأسفانه زیاد بازیگر خوبی نیستین.کاملاً مشخصه در جریان برنامه های شیرین بودین.
    بعد با سر به پشت سرم اشاره کردم.جایی که درست ترانه و شیرین کنار هم روی نیمکتی نشسته بودند و خیلی ضایـــع بهمون زُل زده بودن.پسره نگاهی به شیرین کرد و گفت:متوجه نمی شم.
    اوف،خدای من این دیگه چه خری بود شیرین پیدا کرده بود!کلافه چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و درست رو بروی پسره روی چمن ها چهارزانو نشستم.گفتم:ببین بچه خوشگل.من از اون آدمایی نیستم که بشینم سه ساعت رو مُخ پسره کار کنم که آیا زده شه آیا زده نشه.خوب می دونم که شیرین باهات هماهنگ کرده وگرنه الکی نمی اومدی اینجا بشینی و اطرافت رو بپای. بیا مثله دوتا آدم بزرگ بشینیم حرف بزنیم،اگه به نتیجه رسیدیم،دوست شیم.هوم؟
    پسره که دید فقط خودش رو با اون فیلم بازی کردنا ضایع کرده،پوفی کرد و گفت:شیرین تو رو دیگه از کجا پیدا کرده.
    -:دوستشم.
    بهم خیره شد و گفت:اسم من شایانه و تو؟
    -:هرچند اسمت رو می دونستم ولی فرض می کنیم که تازه فهمیدم.
    و بعد سرفه ی مصلحتی کردم و با هیجانی ساختگی گفتم:وای چه اسم قشنگی داری!منم دلکشم؛البته بچه ها بهم میگن دلی.
    شایان خندید و گفت:تاحالا کسی بهت گفته خیلی رُکی؟
    -:اوهم،هر چند خودم هم می دونم.
    شایان نگاهی به پشت سرم انداخت و گفت:اونی هم که پیشه شیرین نشسته دوستتونه؟
    بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم گفتم:اره.چیه چشمت اون رو گرفته؟
    خندید و گفت:نه بابا...تو خوشگل تری.
    مثل خودش خندیدم و گفتم:و هر گلی هم یه بویی داره.اره دیگه؟
    اینبار بلند تر خندید و گفت:خیلی باحالی.اصلاً از همون اول هم کاملاً مشخص بود.
    درحالی که با بی خیالی به دور و برم نگاه می کردم،گفتم:منم که اصلاً نفهمیدم تو دو کلمه حرف تصمیمت رو گرفتی.
    شایان:هم باهوشی،هم خوشگلی و هم باحال.کی دلش میاد ردت کنه؟
    بعد اشاره ای به موهای جلوم که کمی ازشون کاملاً سهوی از زیر مقنعم زده بود بیرون کرد و گفت:خیلی هم بهم میاییم.
    پسره ی لوسِ بی مزه!چقدر هم زود پسر خاله میشه؛نه به اون بی نمکیِ اولش نه به شوری الانش.ترانه رو بگو که چقدر بخاطر این هَوَل حرص خورد.هه...معلوم نیست درباره ی این جوجه رنگی پیش خودش چی فکر کرده!
    زیادی لهجه ی تهرانی داشت.مگه نوزده سالش بیشتر بود؟یعنی تو نوزده سال اینقدر لهجه گرفته بود!خُب اگه مثلِ آدم حرف میزد چی میشد؟اینکه بقیه فکر کنن شهرستانی هستی خیلی سخته یا اینکه کلاً با بدون کلاس حرف زدن حال نمی کرد؟مثلاً می خواست بگه من بچه ناف تهرانم.هه...انگار مثلاً ما بلد نیستیم از این کلاسا بزاریم.
    ***
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:56 PM دلیل: ویرایش فونت

  16. 15 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (08-21-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Șλરλ.ß (10-11-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),taniya khanoom (11-02-2015),مهدیه نخجوان۱۴ (10-01-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (12-07-2015),ترسا رادمهر (09-20-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (12-13-2015)

  17. Top | #9
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت هفتم

    اتوبوس تو جای اصلیش ایستاد.دست ترانه رو کشیدم و با زور از جا بلندش کردم.ترانه که تو منگی و هپروت سیر می کرد،با حرکتم وحشت کرد و گفت:چی کار می کنی؟
    با سر به بیرونِ اتوبوس اشاره کردم و گفتم:رسیدیم.نمی بینی؟
    آهی کشید و در همون حال که باهم داشتیم از اتوبوس پیاده می شدیم گفت:پسره خیلی باحال بود نه؟
    -:نه.
    حالا دیگه از اتوبوس پیاده شده بودیم.
    ترانه:مرض.پسر به اون جیگری.تازه شیرین می گفت کلی هم پولدارن.
    در همون حال که داشتیم مسیرمون رو به سمت کوچه ای که آپارتمان ما توش بود کَج می کردیم گفتم:خوب که چی؟می گم باهاش زیاد حال نکردم.یه جوری بود.من دو روز نمی تونم اینو تحمل کنم چه برسه به اینکه بخوام براش مسیجِ فدایت شوم هم بفرستم.
    ترانه:اوف دختر.اون فانتزی تو مگه تو آسمونا گیر بیاد.تازه اگر هم که بیاد که گیر تو نمی افته.
    -:ببین تری،من اگه اون فانتزی رو پیدا کنم این بختکِ زرد رنگ و بی خاصیت رو میدم به خودِ خودت.
    با هیجان گفت:راست میگی؟
    به چشم های شادش خیره شدم و گفتم:البته اگـــــــه پیدا کنم.
    سرم رو پایین انداختم و زیر سنگریزه ی جلوی پام ضربه ای زدم.می تونستم آویزون شدن قیافه ی ترانه را خیلی راحت تجسم کنم.نفسم رو با صدا بیرون دادم و رو به ترانه گفتم:اونم به قول تو تو آسمونا گیر میاد.
    ترانه انگار که چیزی یادش اومده باشه یهو گفت:اگه به شیرین بگم برات پیدا کنه چی؟بازم سر قولت هستی؟
    -:مگه شیرین تولیدیِ پسر داره که طبق علایق من یه دونه بزنه؟
    خندید و گفت:نخیر،بالاخره همه جور پسری تو این دنیا داریم،شاید تونست یکی اونجوری واست پیدا کنه.
    -:باشه من سر قولم هستم ولی بعید می دونم چنین کاری بتونه انجام بده.
    چهرش درهم شد و سرش رو پایین انداخت،خودش هم می دونست که حرفش خیلی چرت بود ولی من برای عوض کردن حال و هواش با هیجان گفتم:من دنبال یه نفر می گردم که حداقل بیست و پنج به بالا سن داشته باشه نه این بچه مچه ها.
    بعد ادای این مردای گنده هیکل رو در اوردم و گفتم:اینقدر هم هیکل داشته باشه؛سه متر قد داشته باشه،کلاً از اینایی که هر کی ببینتش درجا خشکش بزنه.یه عالمه هم عضله داشته باشه؛از این عضله پیچ پیچی ها.
    بعد با همون هیجان درحالی که داشتیم وارد کوچمون می شدیم،رو به چهره ی بغ کرده ی ترانه گفتم:اینقدر هم برنزه کرده باشه که جزغاله شده باشه.موهاش مشکی پر کلاغی باشه؛از این مدل مو خفن ها هم که جلو موهاشون بلنده داشته باشه و بعضی اوقات موهاش رو از پشت ببنده.
    کمی فکر کردم و بعد با هیجان پریدم هوا و گفتم:آها موهاش هم لخت باشه.بعد کلی هم مشکل تو زندگیش باشه که هی بخواد بیاد پیش من که آرومش کنم.ای خدا چی میشه یه دونه از این جیگرا به منِ حقیر عطا کنی؟!
    با تموم شدن جمله ی آخرم غرق در رویاهام شدم و ادای غش کردن رو در اوردم.ترانه یه دونه زد به بازوم و گفت:گمشو بابا،با این فانتزی هات!همچین پسری اونوقت چرا بیاد با تو دوست شه؟هوم؟میره با یه دختر خفن تر از خودش دوست میشه نه توی مارمولک.انگار چهارتا دونه استخون رو بهم وصل کردن یه پوست سفیدِ رنگ رو رفته که از کم خونی زرد شده رو کشیدن روش.قدت هم که انگار خدا سرش خساست به خرج داده.قیافت هم که عین این دختر بچه های دوسالس.
    خندید و ادامه داد:اگه موهات رو دو گوشی ببندی یه بستنی هم بگیری دستت بری خیابون،جان تو کسی محاله شک کنه هجده سالته.
    جیغ زدم:خفت می کنم تری.
    و به دنبال این حرف خواستم بهش حمله کنم که خیلی زودتر از من غش غش خندید و پا به فرار گذاشت.افتادم دنبالش و حالا هی من بدو هی ترانه بدو.البته خدایی حرف هاش هم راست بودن.واقعاً همین ریختی بودم ولی نه به این فضاحتی که تعریف کرد.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 01:58 PM دلیل: ویرایش فونت

  18. 14 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ᔓᗩᖺᖇᗩ (09-26-2015),♥sahar♥h♥ (09-29-2015),♥وروجک♥ (09-30-2015),ஐmaryamஐ (09-29-2015),Șλરλ.ß (10-11-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),sogand madadi (09-30-2015),taniya khanoom (11-02-2015),هگورپگور (10-03-2015),یه آشنای غریبه (12-07-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

  19. Top | #10
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jul 2015
    شماره عضویت
    7592
    نوشته ها
    33
    تشکر
    102
    تشکر شده 288 بار در 57 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    Post پارت هشتم

    قدم صدو پنجاهو هشت بود و به نسبت قدم سعی می کردم وزنم رو بیشتر از چهل و چهار کیلو نکنم.خیلی ریزه میزه بودم و تو صورتم هم یه مظلومیت کودکانه بود.زیادی بدنم ضعیف بود اما خدا حسابی سر چهرم بهم لطف کرده بود.
    ترانه که زود تر از من دویده بود،دم در آپارتمون با پسر یکی از همسایه هامون شاخ به شاخ شد.پسره بدبخت که به قصد خارج شدن از ساختمون اونجا اومده بود،با اون شیرجه ی وحشیانه ی ترانه به سمتش،همون جور جلوی در خشک شده بود.با دیدن چهره ی سیاوش پقی زدم زیر خنده.سیاوش حدوداً سی و اندی سالش بود.توی یه شرکت کار می کرد و الان هم به احتمال زیاد قصد داشت بره شرکتش.
    خودم رو سریع بهشون رسوندم و درحالی که سعی می کردم خندم رو جمع کنم گفتم:وای آقای رضایی واقعاً معذرت می خوام. این دوست من یکم ندید بدیده،شما به بزرگیِ خودتون ببخشیدش.
    سیاوش که همچنان تو شوک بود با دیدن من کمی خودش رو جمع و جور کرد و با لحنی بهت زده گفت:خواهش می کنم.
    نگاه وحشتناکی به ترانه انداخت که من به جای اون آب شدم رفتم تو زمین و بعد خیلی سریع از کنارمون گذشت.با اخم های ساختگی یه دونه زدم تو سر ترانه و درحالی که با سر به داخل لابی اشاره می کردم،گفتم:برو تا نکشتمت.
    ترانه با لب های آویزون وارد لابی شد و منم به دنبال اون وارد شدم.درحالی که داشتیم به طرف آسانسور می رفتیم رو به ترانه گفتم:واقعاً چشم نداری جلوت رو ببینی؟
    ترانه با ناراحتی گفت:من از کجا می دونستم داره اون میاد بیرون.دیدم مسر خلوته،فقط پریدم داخل.اَه..مرتیکه چه جوری هم نگام کرد.بد جوری ضایع شدم..
    بعد با خشم به طرف من برگشت و گفت:همش تقصیر توئه.یعنی چی که من ندید بدیدم؟
    خندیدم و گفتم:این تو نبودی که واسه اون پسره شایان کم مونده بود غش کنی؟خُب ندید بدیدی دیگه.
    و بعد دوباره خندیدم که خندم با مـــــرض پُر غیظ ترانه قطع شد.دیگه به در آسانسور رسیده بودیم.آسانسور پایین بود واسه همین سریع درش رو باز کردم و با ترانه واردش شدیم.درحالی که داشتم دکمه ی طبقه ی ششم رو می زدم گفتم:ولی حقت بود.چرت و پرت هایی که بهم بستی رو یادم نرفته ها.
    پشت چشمی برام نازک کرد و دست به سینه به رو به روش خیره شد.با خنده ی ریزی سرم رو به معنیِ از دست تو به چپ و راست تکون دادم و به زمین خیره شدم.
    ترانه بالاخره بعد از چند ثانیه سکوت به حرف اومد و با کلافگی گفت:اوف..اینجا چرا اینقدر گرمه؟
    همین یه جمله کافی بود تا یاد صبح و عطراگین شدن آسانسور بیوفتم.یهو با صدای بلندی زدم زیر خنده.غش غش می خندیدم و خودم رو به در و دیوار می کوبوندم.ترانه با چشمای گشاد شده خیره شده بود به خنده ی وحشتناکم.خنده ای که واقعاً نمی تونستم کنترلش کنم.
    یهو طاقتش تموم شد و با صدای بلندی گفت:زهــــــره مار.چِت شد یهو؟
    سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم.کمی که خندم فروکش کرد با انگشتِ سبابم قطره اشکی که از زور خنده گوشه ی چشمم جمع شده بود رو گرفتم و با صدایی که همچنان خنده داخلش موج می زد گفتم:وای وای وای...اگه بدونی صبح چی شد.
    ترانه سرش رو به معنی چی شد تکون داد تا براش توضیح بدم ولی همون موقع آسانسور ایستاد.با سر به در اشاره کردم و گفتم:حالا برو تا بهت بگم.
    در آسانسور رو باز کرد و با هم ازش خارج شدیم.همین جوری که به طرف در واحدمون می رفتیم شروع کردم به تعریف کردن جریان صبح براش.ترانه هم غش کرده بود از خنده.ترانه با تصور اینکه دختری مثل ژیلا،با اون همه افاده و مثـــلاً کلاس، بخواد همچین کاری رو بکنه،دلش رو گرفته بود و هی می خندید.البته منم دست کمی از اون نداشتم.
    زنگ واحدمون رو زدم و منتظر شدم که در رو باز کنن؛زیاد طول نکشید که در توسط بابا باز شد و قامتِ بلندش با اون کت و شلوار سرمه ای رنگ تو چارچوب در ظاهر شد.تو دلم اعتراف کردم که بابا حتی از پارسا هم خوشتیپ تر و خوشگل تره.با لبخند گفت:بَه سلام به دختر خوشگلم،چه طوری بابا؟
    و بعد رو به ترانه با همون لبخند گفت:شما چطوری دخترم؟پدر در چه حاله؟
    ترانه هم لبخندی زد و گفت:مرسی ممنون.بابا هم دعاگوی شماست.
    ویرایش توسط saba dehghan : 08-11-2017 در ساعت 02:00 PM دلیل: ویرایش فونت

  20. 9 کاربر مقابل از saba dehghan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Șλરλ.ß (10-11-2015),MONAI (07-03-2016),monaiiiii (01-16-2016),nafas bahar (10-09-2015),taniya khanoom (11-02-2015),فاطمه اسرا فرامرزی (10-05-2015),یه آشنای غریبه (12-07-2015),ش*نورنژاد (10-08-2015),عاطفه اسلامی (01-05-2016)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد