صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12

موضوع: رمان عبور از غبار | نیلا...

  1. Top | #1
    کاربر حرفه ای

    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Mar 2015
    شماره عضویت
    6726
    نوشته ها
    1,026
    تشکر
    1,838
    تشکر شده 1,207 بار در 479 ارسال
    نوشته های وبلاگ
    24
    یاد شده
    در 50 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    رمان عبور از غبار | نیلا...

    رمان عبور از غبار - نیلا




    خلاصه رمان :
    گاهی وقتا اون چیزایی رو از دست می دیم
    که همیشه کنارمون بوده....
    و گاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی می کنیم که اصلا ارزششو ندارن
    و بود و نبودشون توی زندگی به چشم نمیان

    و چه خوب بود که قبل از نابود شدنمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم که داریم چیا رو از دست می دیم
    و چه چیزایی را به جاش به دست می یاریم...


    یه وقتایی که تنهایی خدا عاشق ترت کرده
    باید دلتنگ باشی تا بفهمی باورت کرده
    یه وقتایی برات سخته دلت لج بازه و مغرور
    می خواد اما نمی تونه تورو عاشق کنه با زور
    میخوای باور کنی یا نه تو این احساس مجبوری
    تو تا نزدیک دنیایی برا عاشق شدن دور نیست
    شبای هفته دلتنگت روزای مونده تاریکه
    خدا این لحظه ی آخر
    بهت بسیار نزدیکه
    ♫♫♫
    یه وقتایی حواست نیست یه سایه با تو همراهه
    به دل فرصت بده شاید بفهمی راه کوتاهه

    ویرایش توسط shamim708 : 01-19-2016 در ساعت 06:15 PM
    امضای ایشان

    Hidden Content
    من یه دخترم...جنس نیستم تا بری با پرداخت یه بلغ بخریم...خر نیستم تا

    بخوای با هام بازی کنی...یادت باشه یه دختر میتونه خیلییی خطرناک باشه...
    ازما گفتن بود باقیش با خودته...بچرخ تا بچرخیم...هه...


  2. 31 کاربر مقابل از shamim708 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),Admin (01-17-2016),aftab (06-14-2017),ahooye_aramideh (10-29-2016),Armila (01-16-2016),Aza (04-25-2017),Darya12 (09-03-2017),elahe 1379 (04-22-2016),elna (01-01-2017),Faribahgh (09-04-2017),fatemeh466 (06-16-2017),homafarhadi (05-26-2017),Kimiya.m (09-16-2017),LiLy5177 (09-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),Raha.F (01-29-2017),RTb (05-23-2017),Sa bol (05-20-2017),saba_88 (05-30-2017),sadafmf (09-15-2017),sarehkarimi (09-03-2017),Sepideh.1377 (01-16-2016),sogand madadi (01-16-2016),پرنس (01-04-2017),پریدخت (06-29-2017),zahra.mes (05-10-2017),آلاله (01-24-2017),ارامیس (01-03-2017),رشتاک (12-29-2016),سفید برفی (04-26-2017),شكرانه (08-18-2017)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    فصل اول:
    پرده رو سریع زدم كنار تا تختو حركت بدن ..به پرسنل نگاهی انداختم ..تا دكتر فتحی رو پیدا كنم ..اما بی فایده بود..پیداش نمی كردم ...هدایتی یكی از پرستارا به سمتمون دوید و و برگشت و گفت:
    -دكتر عجله كنید ...
    رو به هدایتی در حالی كه امضای زیر پروند ه رو می زدم گفتم:
    - دكتر فتحی كجاست؟
    - از این به بعد دكتر یزدانی میان
    تا خواستم سوال دیگه ای بپرسم ..
    دكتر جدید اورژانس با عجله خودشو به ما رسوند....توی اون موقعیت نمی تونستم به انالیز شكل ظاهریش بپردازم ..چون حال بیمار زیاد مساعد نبود ...پرونده رو با یه حركت چرخوندم و به طرفش گرفتم و گفتم:
    -فشارش..نرمال شده ....جلوی خونریزی رو گرفتیم...شدت ضربه زیاد بوده..كمی تنگی نفس داره...هوشیاره ..دردش كمتر شده ..اما همچنان تو ناحیه قفس سینه سوزش و درد داره ...
    سری تكون داد و سریع چراغ قوه كوچیك جیبیشو در اورد و نورشو توی چشمای بیمار انداخت ..با توقف تخت ،پرده ها كشیده شد و اون به همراه دو پرستار دیگه دست به كار شدن ...بخش اورژانس شلوغ بود .
    با تصادف بزرگی كه تو بزرگ راه اتفاق افتاده بود اكثر مسدومینو به بیمارستان ما كه نزدیك به محل حادثه بود انتقال داده بودن ...توی این چند ماهی كه خودمو به اصرار به بخش اورژانس انتقال داده بودم ..روزی نبود كه به ماموریت نریم ..كمتر پیش می اومد كه بیكار بوده باشم و این برای من نقطه قوت بود .
    وارد محوطه بیمارستان كه شدم ....دكتر عرشیا رو دیدم كه در حال حرف زدن با تلفن همراهش عجله داشت كه زودتر خودشو به بیمارستان برسونه...همیشه با دیدنش..عصبی می شدم..مثل حالا كه احساس می كردم..از خودمم متنفرم .
    در دوسه قدیمی بود كه نگاهش بهم افتاد..سریع نگاه ازش گرفتم...و اون هم تا زمانی كه از كنارم رد نشده بود نگاهشو بهم دوخت و رد شد.
    برف لعنتی هم شروع به باریدن کرده بود و من باید طبق معمول به خودم بدو بیراه می گفتم که چرا لباس گرم نپوشیدم
    تا کافی شاپ بیمارستان راهی نمونده بود و من خدا خدا می کردم که چشمم به کسی نیفته و راحت بتونم خودمو به یه لیوان چای داغ مهمون کنم
    وارد کافی شاپ که شدم سری چرخوندم وبا ندیدن کس خاصی به سمت پیشخون رفتم و تقاضای یه لیوان چای کردم
    تو همین بین سمیه با عجله وارد کافی شاپ شد و با دیدنم با جدیت و ناراحتی گفت:
    -تو اینجایی؟
    لیوانو از روی پیشخون برداشتم و گفتم:
    -باید جای خاص دیگه ای باشم؟
    -چرا دستگاهتو خاموش کردی ؟عجله کن دوباره اعزام شدید
    با حرص لبامو بهم فشردم و با اخم و تخم گفتم:
    -الان که نوبت من نیست...
    سمیه که از همون اولم از اومدنم به بخش اورژانس مشکل داشت..سری به نشونه متاسف بودنش تکون داد و دستگیره در رو رها کرد و بیرون رفت
    لعنتی زیر لبی به خودم دادم و لیوان چایی رو حتی بدون اینکه مزه مزه کرده باشمش روی میز رها کردم و با سرعت خودمو به اورژانش و گروهم رسوندم.
    ****
    امیدوار بودم از این خستگی که از دیشب تا حالا گریبونم گرفته بود پخش زمین نشم.
    دیگه کشش یه ماموریت دیگه رفتن رو نداشتم ...هنوز دلم برای اون یه لیوان چای داغ پر می کشیدو براش له له می زدم.
    دیگه نباید با این همه ماموریت رفتن دوباره اعزامم می کردن بخصوص که گروه بعدی جایگزین شده بودند.
    ساعتمو که نگاه کردم، دیدم شاید بتونم لاا قل با یه بیسکویت و یه لیوان چای ، سر و صدای معده امو کمی بخوابونم...
    رنگ که به روم نمونده بود...وارد کافی شاپ به درد نخور بیمارستان شدم و به چند نفری که جلوی پیشخون ایستاده بودن نگاهی انداختم و منتظر شدم که کمی خلوت بشه...اسمش کافی شاپ بود اما همه چیز توش پیدا می شد .
    وقتی اخرین نفرم ساندویچشو برداشت و رفت چشمم به بسته سیب زمینی و ساندویچ روی پیشخون موند و یه لحظه هوس کردمبرای همین بی خیال چای و بیسکویت شدم و یه گور بابای معده گفتم و به طرف گفتم بهم یه ساندویچ و یه بسته سیب زمینی با کلی سسی که روش می ریزه بهم بده...
    با خوشحالی از اینکه معده ام بلاخره به خواسته اش می رسه سریع بسته سیب زمینی رو برداشتم و خواستم به سمت یکی از میزا برم که از پشت سر، ترکيبي از يک صداي سيلي مانند و صداي برخورد شديدی رو شنيدم.


    بلافاصله برگشتم و ديدم يک مرد ميانسال چاق بيهوش روي زمين افتاده. ساندویچی رو که روی میز گذاشته بودمو رها کردم و با همون بسته سیب زمینی بالاي سر مرد بیچاره رفتم، در حالي که با خودم فکر ميکردم در حال از دست دادن یه ساندویچ خوشمزه هستم. سیب زمینها رو هم روی زمین رها کردم
    چند دقيقه بعد توی کافيشاپ بيمارستان به جای اینکه معده امو از سیری خوشحال کنم ، در حال حفظ راه هوايي بودم. تو همون بین همزمان با رسيدن يکي از پرستارای قبلي بخش اورژانس،که قدمشم خیلی هم بد بود، تنفس مرد بیچاره متوقف شد و نبض ضعيفي که احساس ميکردم هست از بين رفت. شانس بهتر از اینم مگه می شد!
    وقتي شروع به احياي قلبي ريوي کردم، جمعيت دور ما جمع شده بودند....اخه بیشتر مشتریای کافی شاپ مردم عادی بودن که با دیدن این صحنه یا شوکه شده بودن یا با موبایلاشون در حال فیلم برداری از جون دادن یک انسان بودند...این رسم مردم ماست که ترجیح می دن...ضبط کننده لحظه ها باشن تا مفید بودن برای اطرافیانشون!
    پرستار به شدت هول کرده بود و دست و پاشو گم کرده بود و تنها کار مثبتی که کرده بود این بود که سریع بچه های بخش اورژانسو که نزدیک به کافی شاپ بودنو خبر کنه.
    در نهايت با رسیدن تجهيزات،و با قرار دادن مونيتور و مشاهده فيبريلاسيون بطني با نوسان بالا، پروتکل احياي قلبي پيشرفته را شروع کرديم.
    بلاخره پس از دفيبريلاسيون، پرستار شروع به تعبيه کاتتر وريدي کرد و من در حالي که مجبور شده بودم جلوی اون جمعیت که ملاحظه ای به خلوت شدن دورمون نمی کردند دمر روي زمين کافيشاپ دراز بکشم،تازه حواسم رفت پی سيبزميني های سرخ شده ای که به لباسم چسبيده بودن و من توی اون شرایط مرد بيهوش رو انتوبه می کردم.
    پس از برقراري مسير وريدي، به احیای قلبی ادامه داديم تا اینکه بلاخره برانکار رسيد.
    در حالي که تونسته بودم نبض ضعيفي رو لمس کنم ، بيمار را روي برانکار گذاشتيم و به سمت بخش اورژانس تو طبقه پايين رفتیم
    اما توی آسانسور، از شانس بد من و مرد ، نبضش دوباره از بين رفت.
    در اسانسور که باز شد در حالي که هنوز مقداري از راه تا بخش مونده بود، سعی کردم بهش ماساژ قلبی بدم اما برانکار بلند بود و من ریزه میز و لاغر ...و کار زیادی از دستم بر نمی اومد
    برای همین برای نجات جون بیمار دیگه به چیز دیگه ای توجه نکردم... به اینکه کسی منو توی اون وضعیت ببینه و هزارتا اما و اگر بیاره برای همین با عجله پامو روی میله پایینی برانکار گذاشتم و زانوی اویکی پامو به لبه تخت چسبوندم و شروع به ماساژ قفسه سينه کردم.
    بچه های بخش متوجه ما شدن و به سمتمون می اومدن و من مرتب ماساژ قلبی می دادم و زیر لب زمزمه می کردم...نفس بکش نفس بکش ..
    که یه دفعه نبضش برگشت و من با خوشحالی از روش پریدم پایین و دوباره نبضشو گرفتم ..
    تو همین حین پرستارا و دکتر یزدانی که هنوز درست و حسابی ندیده بودمش تخت و با بیمار تحویل گرفتن و به سمت بخش رفتن و من رنگ و رو پریده تازه فرصت پیدا کردم به لباسم و سس گوجه فرنگی و خاک نشسته روش نگاهی بندازم و تازه به حالت چندشم برسم و بخوام باز به خودم و شانسم فحشی نثار کنم که صدایی از پشت سر اونقدر هولم کرد که فحشامم یادم رفت
    -به این جثه ریزت نمیاد انقدر تر و فرز باشی!
    با عجله برگشتم و به خنده روی لباش و نگاه شوخش با دقت نگاهی انداختم و با خنده خسته ای گفتم:
    -فقط شانس اوردم طرف نبضش برگشت وگرنه ریئس بخش دیپورتم می کرد به جای سابقم
    همونطور که خنده رو لباش بود و به سمتم می اومد یهو خنده از رو لباش محو شد با تته پته به پشت سرم سلامی داد و سر به زیر از کنارم گذشت
    با نگرانی به رفتن نگار چشم دوختم و برگشتم که یهو چشم تو چشم دکتر موحد با اون اخم و تخم همیشگیش شدم..
    رئیس بخش نبود اما بعد از رئیس بیمارستان همه کاره بود
    نگاهش دقیقا به لکه سس روی لباس و بعد صورتم بود که با نگرانی درست مثل دانش اموزی که توبیخ شده باشه دستمو کمی بالا اوردم و بی اراده و بدون اینکه بدونم برای چی همچین چیزی رو می گم از ترس گفتم:
    -الان تمیزش می کنم
    نمی دونم تو نگاهش تمسخر بود..پوزخند بود ....چی بود که داشت دیوونم می کرد..
    من که کار اشتباهی نکرده بودم لااقل با نجات جون یه انسان مطمئن بودم که کار اشتباهی از من سر نزده بود...
    دیگه ایستادن زیادو جایز نمی دونستم بخصوص که اونم منتظر اسانسور بود ..با یه ببخشید به جای اینکه از بخش خارج بشم به سمت بخش رفتم و از دیدش با حرص خارج شدم
    نگار که موج نگرانی و حرص خوردنمو می دید به سمتم اومد و گفت:
    -فکر کنم تمام ماجرا رو دید
    با حرص شونه هامو بالا انداختم و گفتم:
    -خوب که چی ؟ببینه...نجات دادن جون یه ادم که توبیخ شدن نداره؟
    نتونست خنده اشو کنترل کنه و زودی زد زیر خنده و گفت:
    -والا با اون پوزیشن یه دوربین کم بود که از شیرین کاریات فیلم بگیره ...فقط دعا کن سمیه این قضیه رو دست نگیره برای بیرون کردنت از اینجا
    -به سمیه چه ربطی داره؟
    بعد یه دفعه از کوره در رفتم و گفتم:
    - اصلا دکتر موحد اینجا چیکار داشت؟
    نگار لباشو کمی کج کرد و گفت:
    - نمی دونم ...فقط می دونم بد نگات می کرد
    باز چشمم به لباسم افتاد که فتانه از پشت میزش بلند شد و با دیدنم گفت:
    -اه..چه خوب که اینجایی...باید بری بالا ..کارت دارن؟
    رنگ از چهره ام پرید و زودی پرسیدم:
    -چی شده؟
    دستاشو به نشونه ندونستن بالا اورد و منم با ناراحتی و فراموش کردن لکه روی لباسم از بخش خارج شدم و به سمت اسانسور رفتم.
    همه چیز دقیقا از چندماه پیش شروع شد...زمانی که فکر می کردم خوشبختر از من توی دنیا وجود نداره..درست همون لحظه هایی که فکر و ذکرم شده بود یه زندگی خوب و بی دغدغه
    زمانی که برای آخرین بار مثل یه دستمال مچاله شده متعفن دور انداخته شدم و از زندگی ساقط...اون جا بود که فهمیدم چقدر بدبختم .
    دستمو روی شقیقه ام می ذارم و چشمام می بیندم و با نفرت با خودم می گم:
    -ازت متنفرم هومن...متنفر...لعنت به تو
    اشک تو ی چشمام حلقه می زنه و می خواد که سرازیر بشه اما با باز شدن در اسانسور و کشیدن یه نفس عمیق مهارش می کنم.
    چند ماه پیش برای فرار از رو در رو شدن با بلای جون و روحم ، به هزار جون کندن خودمو منتقل کرده بودم به بخش اورژانس که هم سرم شلوغ باشه هم نتونم به گذشته ام فکر کنم...اما انگار نمی شد ..همه چیز منو یاد اون می نداخت.
    مقابل در ایستادم و چندین بار به صورتم دست کشیدم و با یه نفس عمیق دیگه، ضربه ای به در زدم و از اونجایی که در نیمه باز بود به ارومی درو باز کردم و با دیدن دکتر تقوی سلامی دادم و پرسیدم:
    -سلام دکتر...پایین گفتن که با من کار دارید؟
    به موهای جو گندمی و صورت اصلاح شده اش لحظه ای خیره شدم که با لبخند گفت:
    - بله بفرمایید تو
    آب دهنمو قورت دادم و وارد شدم و درو کمی بستم و خواستم به سمت مبلی که از اول بهش اشاره کرده بود برم که باز دکتر موحدو دیدم که خیلی ریلکس و در حالی که یکی از پاهاشو روی اون یکی انداخته بود روی مبل نشسته بود به من نگاه می کرد .
    با ترس و نگرانی از موقعیت به وجود اومده پایین به اونم با لرز سلامی دادم که یهو یاد لکه روی لباسم افتادم ..افتضاح بود..بدجور خودنمایی می کرد..آبرو دیگه برام نمونده بود
    پس زودی برای دیده نشدنش روی مبل نشستم که نگاه خیره اشو ازم گرفت و به دکتر تقوی چشم دوخت ...من هم نگاهم به دکتر تقوی ثابت موند که شروع کرد:
    -چند ماه که تو بخش اورژانسی؟
    زیر چشمی نگاهی به دکتر موحد انداختم و با نگرانی گفتم:
    -3ماه
    - راضی هستی؟
    نمی دونم چرا فکر می کردم این سوالا همش مربوط به موحد میشد که قبل از جواب دادن هی زیر چشمی نگاهش می کردم
    -بله...راضی هستم
    یهو این فکر که از شیرین کاری پایینم برای تقوی خبری اورده باشه بی اراده گفتم:
    -من فقط می خواستم جونشو نجات بدم...
    دکتر تقوی ابروهاشو بالا داد و سوالی بهم خیره شد
    اینبار سرمو چرخوندم طرف دکتر موحد و با گله گی رو به تقوی گفتم:
    -خطایی از من سر زده؟
    دکتر تقوی لبخندی زد و راحت به صندلیش تکیه داد و گفت:
    -از این به بعد می ری بخشی که زیر نظر دکتر موحده...مشغول میشی...
    قلبم داشت می اومد تو حلقم بعد از چند ماه جون کندن دست مزدم این بود برم بخش قلب... جایی که یه راست زیر نظر دکتر موحد، استاد بد اخلاق دوره دانشجویم بود..استادی که دو بار منو از درسش انداخت و دست اخر با نمره 10 پاسم کرد
    سعی کردم هرچی فشار عصبیه رو از خودم دور کنم..و اصلا به این فکر نکنم که 24 ساعته جز اب چیز دیگه ای نخوردم..به این فکر نکنم که نباید می پریدمم روی تخت ...و بیشتر از همه به این فکر نمی کردم که به خاطر اینکه جز خانواده های مرفهین بی درد نبودم هومن پرتم کرد دور...منی که جز یه پدر اشپز توی یکی از بیمارستانای بزرگ شهرستان و مادری خونه دار که مرتب از درد پاهاش و کمرش می نالید کس دیگه ای رو نداشتم ...وهمچنین یه برادر کوچکتر از خودم که مرتب برای من و خانواده ام دردسر درست می کرد...منی که تازه یکسال بود درست و حسابی مشغول به کار شده بودم ..و به خاطر مسائلی مجبور شده بودم زمانی که همه هم دوره ایام در حال گرفتن تخصصاشون هستن... گرفتن تخصصمو کنار بذارم
    -چرا دکتر ؟
    و باز همون لبخند که دیگه برام داشت عذاب آور می شد و هیچ جذابیتی نداشت
    -دلیل نمی خواد دکتر فروزش
    بغض لعنتی باز بازیشو شروع کرده بود..از اینکه احساس توپی رو داشتم که به خاطر نداشتن پارتی به این ور و اون ور پرت میشه..داشت خردم می کرد
    -لطفا از فردا تو بخشی که گفتم مشغول شید
    دیگه دید زدن دکتر موحد و شاهکار پایین و لکه سس گوجه روی لباسم اصلا خودنمایی نمی کردند..تنها متعجب بودم که اگه قرار بود از بخش درم بیارن چرا مستقیم خود دکتر تقوی چنین چیزی رو ازم خواسته..رئیس بخشم می تونست این کارو کنه...
    -می تونید برید دکتر
    با ناراحتی و چهره ای عصبی از جام بلند شدم ... همچنان تقوی لبخند به لب داشت..از اینکه نمی تونستم وایستم و بگم نه، از خودم بدم اومده بود...نمی تونستمم کاری کنم..من تازه تو این بیمارستان جا افتاده بودم و نباید کارمو از دست می دادم..اونم تو یکی از بهترین بیمارستانهای تهران
    فصل دوم:

    تمام طول راه به جای اینکه چشمامو رو هم بزارم و یه چرتی بزنم تنها به این فکر کرده بودم که آخه چرا؟حتی اخرین جمله نگار بعد از این که فهمیده بود باید برم بخش موحد مثل پتک تو سرم نواخته میشد که بهم گفته بود هومنم برگشته و تو همون بخشه
    عصبی چندین بار چشمامو می بندم و باز می کنم.انگاری زندگی هیچ وقت نمی خواست روی خوش به من نشون بده..
    به جلوی خونه که می رسم با کلی اندوه از ماشین پیاده می شم و پله ها رو یکی پس از دیگری بالا می رم .

    مقابل در واحد اجاره ایم می ایستم..کلیدو با بی میلی هرچه تمام تر توی قفل خونه می ندازم و وارد می شم..یه خونه کوچیک یه خوابه..با وسایلی که نمی شه گفت لوکس و مدرنن..برعکس یه خونه با وسایل دسته دومی که میشه گفت... می شه باهاشون فقط زندگی کرد.
    سکوت خونه با صدای قدمهای کفشام شکسته میشه... به سمت کتری روی گاز می رم و برش می دارم و از اب پرش می کنم و به این فکر می کنم. که چرا وضعم اینه؟
    لب به دندون می گیرم و با حرص کتری رو روی گاز می کوبم و سعی می کنم آروم باشم
    زیر کتری رو که روشن می کنم صدای زنگ گوشیم در میاد..رغبتی به جواب دادن ندارم اما میدونم که اگه مامان باشه دست بردار نیست
    گوشی رو از تو کیفم در میارم و جوابشو می دم:
    -الو مادر کجایی تو؟
    -سلام تازه رسیدم خونه
    از تن صدای گرفته و مضطربش می فهمم که مصیبت جدیدی در راهه
    -چی شده؟چرا نگرانی؟
    حتی یه خسته نباشید ساده هم نمیگه...انگار که اصلا ادم نیستم...انگار که فقط آفریده شدم که بلاهای اون خونه رو جمع کنم ..همین و بس
    -خدا ذلیل کنه این حمیدو...با موتورش دوباره زده به یکی...
    حرصم می گیره...این مادرمم همش از من انتظار داره
    -خوب حالا میگی چیکار کنم؟
    انتظار این حرفو ازم نداره و با صدای گلایه مندی میگه:
    -موتورشو گرفتن... طرفم شکایت کرده... فعلا به قید ضمانت ازاد ه ولی جریمه شده و باید پول طرفو بده تا رضایت بده
    با حرص می گم:
    -خب؟
    سکوتش طولانی می شه ...مادرم اصلا وضعمو درک نمی کنه...همیشه همین طور بود
    -طرف 3 تومن می خواد
    طاقتم تموم میشه
    -از کجا بیارم؟
    سریع تغییر موضع می ده
    -مادر من که نگفتم تو بدی ...فقط گفتم بدونی
    -باشه همون...اول و آخر که باید باز من بدم..منم میگم ندارم...تا اخر این ماه باید خونه رو خالی کنم..چکمو باید تا چهار روز دیگه پاس کنم...که هنوز پول به اندازه جور نکردم
    و باز این مادر ساده من حرفی می زنه که خونمو به جوش میاره
    -خوب مادر تو دکتری...وضعت
    صدام ناخواسته بالا می ره:
    -مادرِ من ...دکتر هستم که هستم..بابا من بدبخت تازه تونستم یه کار درست و حسابی گیر بیارم و خودم یه جا بند کنم ...اصلا چقدر سابقه کار دارم که فکر می کنی میلیاردی پول در میارم ... بعدشم مگه همه دکترا پولدارن یا دارن پول پارو می کنن؟..
    مثل اینکه یادت رفته چقدر پسر یکی یه دونت برام خرج تراشی کرده و گند بالا اورده که به خاطر بابا صداشو در نیوردم و هی هرچی که در میارم و بهش می دم ...حتی اونقدر درگیر کار کردنم که مجبور شدم یه مدت قید تخصص گرفتنو بزنم..اونوقت تو دم از پول می زنی؟
    -چی گفتم مگه مادر؟ ...باشه..کار کن ..توقعی نیست..تو هم حق داری پولایی که برای خودت در میاری رو برای خودت خرج کنی ..سهم ما هم همیشه میشه پز دادن شغلت
    ..تازه اشم مادر چرا تخصص نگرفتنتو منتشو سر ما می ذاری ؟این که دیگه تقصیر ما نیست ...خودت ولش کردی ..ما که بهت نگفتیم مادر من
    این حرفش انقدر عصبیم می کنه که با داد می گم:
    -مگه تا حالا کم پول دادم که اینطوری حرف می زنی...؟آره تخصص گرفتنمو ول کردم..خوب که چی ؟شما هم بدتر از همه...هی نمک بریزید رو زخم ادم
    -باشه مادر خودت عصبی نکن...حالا گذشته...ندونم کاری خودت و دیگرانو چرا سر ما می کوبی مادر؟...برو... برو به کارات برس..ما هم خدایی داریم ..


    اشکم در میاد...اینم از مادرم...انگار نه انگار دو ماه پیش پول عمل پاشو داده بودم مبلغی رو هم به حمید برای گم کردن پول دوستش...جای تاسف داشت..حتی اون پولو هم از یکی از دوستانم قرض گرفته بودم...اما کی می خواست باور کنه که من هیچی ندارم ..هیچی...تازه زخم زبونم می زد به کار نکردم...آخه گناه من چی بود این وسط.؟...ساده لوحیم...؟یا حماقتام ؟
    ***
    با دیدن ساختمان بیمارستان و کمی اونطرف تر که بخش اورژانس بود به یاد دیروز و بیرون کردنم می افتم
    چقدر الان باید سمیه خوشحال باشه..از اینکه نیستم و قرار نیست که جاشو بگیرم
    وارد بخش که میشم احساس می کنم که هیچ کسی رو نمی شناسم..در حالی که تک تکشونو می شناسم ..چون همشون همونایی هستن که سال اول گرفتن تخصصم، روزهامو باهاشون سپری کرده بودم ...یه حس غریبی پیدا می کنم ..یه حسی که نمی خواد یه لحظه هم رهام کنه
    تنها آرزویی که می تونم امروز داشته باشم..ندیدن هومن و اون پوزخنداییه که همیشه گوشه لبش جا خوش کرده است..


    از کنار اتاق دکتر موحد عبور می کنم و به این فکر می کنم که اگه کمی بیشتر به تقوی اصرار کرده بودم و سکوت نمی کردم لازم نبود که امروز این بخشو تحمل کنم.غصه اخر هفته هم میاد و اضافه میشه به تمام دردام که تلمبار شدن سر دلم..
    برای همین تو یک تصمیم آنی می خوام عقب گرد کنم و برم سراغ دکتر تقوی که یه دفعه در اتاق دکتر موحد باز میشه و خودش توی چهاچوب در ظاهر میشه... به طوری که مجبور می شم دو قدمی برگردم عقب و سریع بهش سلام کنم اما مگه این بشر سلام بلده..بد اخلاق..بد عنق... مثل همیشه تازه اگه حالمو نگیره خوبه
    -الان وقت اومدنه؟
    می خوام نگاهم رو به سمت ساعتم بچرخونم..اما جراتش را ندارم...از قامت و نگاهش همیشه ترس داشتم و دارم
    سکوتم روکه می بینه..نگاهی به سرتا پام می کنه و می گه:
    -دیگه تکرار نشه...الانم عجله کن که دارم می رم به چندتا از بیمارا سر بزنم...مسئولیت چنداشون از این بعد با توه
    با جدیت کلام و نگاه خیره اش تنها قادرم که سری تکون بدم و بی حرف برای تعویض لباسم برم.
    چند دقیقه بعد در کنار دکتر موحد که انگار که تازه یاد دوره دانشجویم افتاده باشه منو از این تخت به اون تخت می برد ...درست مثل وقتایی که می خواست ازمون سوال بپرسه و جلوی جمع ضایعمون کنه ...هی ازم سوال می پرسید
    و این حرکت جلوی بقیه همکارا اصلا خوشایندم نبود ...یه جورایی داشت عصبیم می کرد ...اما انتظار زیادی هم نباید می داشتم...من که هنوز تخصصمو نگرفته بودم...اما اینکه فقط داشت این بلاها رو تنها سر من می اورد واقعا برام ناراحت کننده بود...بالای سر یکی از بیمارا که رفتیم پرونده اشو برداشت و مشغول خوندن شد.
    دستامو توی جیب روپوشم کردم و به الهام که از جلوی در اتاق رد می شد خیره شدم که دکتر موحد با تشر بهم گفت:
    -چرا عین هو ماست وایستادی و بیرونو نگاه می کنی؟بیرون خبریه؟
    از تعجب و هول یه دفعه دستامو بیرون اوردم و بهش خیره شدم ...نمی دونستم اصلا چی بهش بگم که خودش گفت:
    -تا اونجایی که یادمه اکثر دوره های آموزش رو گذروندی ...حداقل نصفشو با من گذروندی...مگه نه؟
    از خجالت و ناراحتی چندین بار چشمامو بستم و باز کردم و بغضمو قورت دادم...می دونستم که تن صداش بالاتر از اینم می ره.. اما جلوی بیمار و برای حفظ ارامشش زیاد صداشو بالا نبرده بود...
    منظورشو گرفته بودم برای همین با رنگ و رویی پریده اول دستی به صورتم کشیدم و بعدم به طرف بیمار که یه زن میانسال بود رفتم و شروع به ویزیتش کردم و چند تا سوال ازش پرسیدم
    دکتر موحد همونطور خیره نگاهم می کرد .زن رو دیروز عمل کرده بودند و کمی دست و پاهاش ورم داشت که حین ویزیت کردنش رو به دکتر گفت که کمی قفسه سینه اش درد می کنه
    دکتر موحد نگاهی به من انداخت و بعد به بیمار گفت:
    -دکترتون از این به بعد خانوم دکتر فروزش هستن...هر مشکلی هست به ایشون بگید
    بعد از 5 ماه دوری از این بخش کمی به استرس افتاده بودم... هر دوشون داشتن به من نگاه می کردند...
    می دونستم موحد از ادمایی که دست و پاشونو گم می کنن و هول می شن به شدت بی زاره ..پس سعی کردم اروم باشم و تمام اصول اولیه رو رعایت کنم و همه چیزو به یاد بیارم...
    -لطفا چندتا نفس عمیق بکشید
    زن به حرفم گوش داد و شروع کرد به کشیدن نفسهای عمیق ..
    موحد چند قدمی عقب رفت و دست به سینه به کارام خیره شد..از اینکه حرفی نمی زد و نمی خواست ضایعم کنه با خیال راحتری وضعیت بیمارو چک می کردم
    وقتی از وضعیتش مطمئن شدم رو به دکتر موحد گفتم:
    -تنفسش خوبه ...البته برای اطمینان ریه هاشم باید چک بشه که عفونتی نکرده باشه...هرچند من تو سرفه هاش چیز مشکوکی نمی بینم
    بعد با لبخندی رو به زن گفتم:
    -نگران درد قفسه سینه اتون نباشید به خاطر خارج کردن خلطیه که توی ریه هاتون جمع شده بوده ..که تو این حالت این درد کاملا طبیعه
    بیمار که زیاد از حرفام سر در نمی اورد تنها سرشو تکونی داد و منم بهش لبخند زدم و سرمو بلند کردم و به موحد نگاه کردم
    با اون شخصیتش معلوم بود که انتظار افرین و احسنتو ازش نداشته باشم یا حتی یه کلمه خوبه...
    البته تشخیص شاقی هم نکرده بودم...اما ته دلم قلقلک می رفت که بهم بگه خوبه..هنوز یه چیزایی یادته..ولی نگفت و مطمئنم کرد هنوز خود خودشه..بی روح و بی احساس..یه چیزایی تو مایه های سنگ از اونم بدتر
    پس از تخس بودنش اصلا ناراحت نشدم و منتظر دستور بعدیش شدم که گفت:
    -چندتا بیمار دیگه هستن...باید به اوناهم سر بزنیم
    سری تکون دادم و پشت سرش از اتاق بیرون اومدم .
    الهام با دیدنم چشمک بانمکی زد و قایمکی بهم گفت:
    -خدا بهت رحم کنه..
    و شروع کرد ریز ریز خندیدن ...هنوز همونطور شیطون بود ...یه لحظه احساس کردم که چقدر دلم برای این بخش و ادماش تنگ شده ...چطور تونسته بودم که 5 ماه از اینجا دور باشم...با بلایی که هومن سرم اورده بود شاید باید بیشتر از اینا از این بخش دور می موندم .
    بغض می کنم ...و نگاه دو نفر دیگه از بچه ها که از اتاق خارج می شن رو ندید می گیرم و دنبال دکتر موحد راه می افتم ...نباید به گذشته ها فکر می کردم..چون هم هومن تموم شده بود هم گذشته هام


    فصل سوم:

    یک هفته از شروع کارم تو بخش می گذشت انگار دوباره همه چی شده بود درست مثل سابق...سابقی که ناراحتی هیچ چیزی رو نداشتم و دنیا به کامم بود.
    با نوشتن اخرین جزئیات مربوط به بیمار از اتاق خارج شدم و به سمت استیشن پرستاری رفتم
    و از یکی از پرستارا که تازه تو بخش می دیدمش خواستم که پرونده یکی دیگه از بیمارا رو بهم بده...
    پرستار که صورت سبزه و با نمکی داشت با لبخند پرونده رو به سمتم گرفت..دست بلند کردم و بهش لبخندی زدم و پرونده رو ازش گرفتم و مقابلم گذاشتم و ازش پرسیدم:
    -تازه اومدی این بخش؟
    -نه دکتر
    سر بلند کردم و نگاهی به صورت اصلاح شده و موهای تازه رنگ کرده اش انداختم که خودش گفت:
    -یه چهار ماهی میشه
    با تعجب نگاهش کردم که چونه پر حرفشو مجددا با خنده تکونی داد و گفت:
    -فکر کنم شما جدید اومده باشید..درسته خانوم دکتر؟من که شما رو تا حالا ندیدم
    حوصله جواب دادن زیاد و نداشتم برای همین مکث کوتاهی روی صورتش کردم و بعدم به پرونده جلو دستم نگاهی انداختم و گفتم:
    -نه.. من خیلی وقته که اینجام
    -جدی ؟پس چرا من تا حالا شما رو اینجا ندیده بودم؟
    همینم کم مونده بود که به پرستار لوس و خوش خنده بخش جوابم پس بدم...دست تو جیب روپوشم کردم و خودکارمو در اوردم که دو پرستار دیگه از راه رسیدن و رفتن کنارش ایستادن و با خنده و لبخند بهم سلام دادن
    با حرکت سر و سلامی که به ارومی بهشون می دادم نگاه ازشون گرفتم و خواستم داروهای جدید بیمارو بنویسم که سر و صدایی از انتهای سالن نظرمو جلب کرد...سرمو بلند کردم و به انتهای سالن سوالی خیره شدم
    اما با دیدن شخصی که داشت همراه دو نفر دیگه از دکترای بخش به سمتمون می اومد..نگاه پر سوالمو از بین برد و تپش قلبم رو برای لحظه ای متوقف کرد
    احساس می کردم زمان هم متوقف شده..البته تنها برای چند ثانیه ای ..چند ثانیه ای که می تونست به سرعت باد... گذشته در خواب رفته امو به یکباره بیدار کنه و طوفان شدیدی رو در اعماق وجودم به پا کنه
    بغضی که معلوم نبود یهویی از کجا سر و کله اش پیدا شده بود... توی گلوم به راحتی هر چه تمام تر جا خوش کرد و به شدت شروع به ازار دادنم کرد....به طوری که دلم می خواست به گلوم چنگ بندازم و از دستش خلاصی پیدا کنم...
    سه پرستاری که ازشون هیچ شناختی نداشتم با دیدن هومن و دوتا دکتر دیگه با خنده به انتهای سالن چشم دوختن و شروع به پچ پچ کردند که یکیشون بلافاصله گفت:
    -بلاخره تشریف فرما شدن
    رنگ صورتم به شدت پرید ..پشتم به پرستارا بود و دیگه صدام در نمی اومد... اونقدر حالم بد بود و رنگ صورتم پریده.... که اگه رژ لب کمرنگی رو که امروز صبح از سر بی میلی به لبام نزده بودمو به لب نداشتم ..بی تردید به همشون نشون می دادم که چقدر اوضام اسفناک شده و قابل ترحم هستم ..ترحمی که به دید دیگران ترحم بود و به دید خودم عذاب ..
    هنوز منو ندیده بود..چه خوب بود بچه های پرستاری ،جدید بودن و منو نمی شناختن
    سرم رو بر می گردونم و می خوام داروهای بیمارو تغییر بدم..اما ذهنم یاری نمی کنه که اصلا باید چی بنویسم
    صدای قدمهاشون مرتب داشت بهم نزدیک می شد.
    کاش موجودی مثل زن نبودم که تمام استقامتم بشه کنترل اشکایی که خدا برای رهایی از دردا برامون گذاشته..
    چشمام حتی نوشته های توی پرونده رو نمی دیدن
    شنیدن صدای شادش و جوابی که پرستارا بهش می دادن...بی طاقتم می کنه...دیگه برای رفتن و ندیدنش خیلی دیره...پاهام خیلی وقته که میخکوب زمین شدن
    سرم رو بیشتر خم می کنم توی پرونده و تلاش می کنم اسم داروها رو به یاد بیارم...اما نمیشه
    باز صداش به گوشم می رسد که جعبه شیرینی رو به طرف پرستارا گرفته و با شوخی بهشون تعارف می کنه که بردارن...
    صدای دکتر عرشیا رو هم می شنوم که به هومن می گه:.
    -کاش زودتر زن می گرفتی که از این خسیس بودنت دست بکشی
    دعا می کنم و به دستام نگاه می کنم که نلرزن...بسه هرچی کشیدم...بسه هرچی تحقیر شدم و صدام در نیومد...تصمیم می گیرم تا هنوز بینشون نادیده گرفته شدم از اونجا دور بشم
    اما با صدای شاد و شوخش این بازی قایم موشک بلاخره تموم می شه
    -بفرمایید خانوم دکتر


    جعبه رو به سمتم گرفته و می خواد که شیرینی بردارم
    به سختی دارم مبارزه می کنم از تشکیل حلقه اشکایی که حقم هستن در برابر تمام نامردیاش
    باز صدام می کنه:
    -بفرمایید خانوم دکتر
    با کلی فشاری که رومه و به سختی سرپام ...سرمو بلند می کنم و به سمتش می چرخم ..
    تا منو می بینه رنگش می پره...با پریده شدن رنگش ناخواسته کمی جون می گیرم
    سه پرستار با لبخند و خنده بهم نگاه می کنن
    دکتر عرشیا که دوست صمیمیه هومنه..شیرینی نصفه نیمه ای که خورده رو از دهنش دور می کنه و قدمی به عقب می ره که همون پرستار خوش خنده سبزه رو با خنده و عشوه خاص خودش می گه:
    -بردارید...شیرینی عروسی من و آقای دکتره ...خانوم دکتر
    تمام حس تنفرم برای لحظه ای از تعجب زیاد ...از بین می ره و با حرفش سرم رو با ناباوری حرکتی می دم و به چهره تازه عروس هومن نظری می ندازم و دوباره برمی گردم و به صورت رنگ پریده هومن خیره میشم
    سخته...درد تا مغز استخونم نفوذ کرده... اما در اوج ناباوری موفق می شم و لبخند بی جونی می زنم و حرفایی که در اراده من نیستن رو به زبون می یارم:
    -تبریک می گم...امیدوارم که خوشبخت بشید
    هومن هنوز بهم خیره است که با کنترل لرزش دستام .. پرونده رو بدون اینکه چیزی توش نوشته باشم رو می بندم و به طرف زن هومن می گیرم و می گم:
    -وضعیتش باید هر یه نیم ساعت چک بشه..داروهاش یادتون نره
    با لبخندی چشمی می گه و پرونده رو از دستم می گیره ..لبخند تلخی بهش می زنم و می چرخم که برم که بیچاره خوش بین میگه:
    -خانوم دکتر شیرینی برنداشتید!
    چقدر هضم این کلمات برام سخت و سنگینه"شیرینی عروسی هومن...دکتر هومن کلهر ..."
    بغضم رو برای هزارمین بار در این چند دقیقه نفس گیر... به یه جون کندنی قورت می دم و با لبخندی بر می گردم و توی چشمای هومن خیره میشم و می گم:
    -قبلا صرف شده عزیزم...مزه شیرینیشم حالا حالاها تو دهنم هست ...پس لطف کنید و سهم منم بدید به اقا داماد...که انشالله همیشه دهنشون شیرین بمونه




  4. 5 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),saba_88 (05-30-2017),sarehkarimi (09-03-2017),سفید برفی (04-26-2017)

  5. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    دکتر عرشیا رنگش قرمز میشه و هومنم با ناراحتی جعبه شیرینی رو به زنش که حتی نمی دونم اسمش چیه می ده و من با همون لبخند رو ازشون می گیرم و به راه می افتم تا یه جایی رو برای نفس کشیدنم پیدا کنم...
    چون دیگه نمی تونم رو پاهام وایستم...صدای خنده های دوتا از پرستارای دیگه رو می شنوم و دکتر عرشیا که برای عوض کردن جو مرتب مزه می پرونه و شوخی می کنه
    اما من هنوز نرسیده به جایی اشکام بی صدا در میان...به پهنای صورتم ...!تمام شخصیتم رو خرد شده می بینم...به در انتهای سالن نرسیده دست بلند می کنم و دری که مدام باز بسته می شه و جلو عقب می ره رو کنار می زنم و از اون سالن لعنتی خارج می شم
    شدت اشکام بیشتر می شه...سرعت قدمهامو تند تر می کنم
    ....به ادمای اطرافم توجهی نمی کنم که چرا دارن بد بهم نگاه می کنن... و تنها مقصدم میشه رسیدن به دستشویی
    با دیدن در دستشویی سریع درو باز می کنم و می پرم توش و درو محکم می بندم و بهش تکیه می دم و در حالی که پاهام دیگه تحملشونو از دست دادن... یواش یواش تکیه داده بر در سُر می خورم به سمت پایین و همزمان صدای هق هقم فضای دستشویی رو پر می کنه
    دستامو می ذارم روی گوشام و روی پاهام می شینم و لحظه به لحظه های گذشته رو به یاد میارم..
    ***

    "صداش توی جیغ و هیاهوی مردم گمشده... با خنده در حالی که از ترس بازوشو چسبیدم داد می زنم و می گم:
    -نمی شنوم ..یه بار دیگه بگو
    دستمو محکم گرفته و بیشتر فشارش می ده و با داد می گه:
    -دوست دارم
    انقدر ذوق می کنم..که ترس از ارتفاع و سرعت سرسام آور ترن هوایی رو فراموش می کنم و با شیطنت می گم:
    -نمی شنوم هومن..نمی شنوم
    بلند می خنده و هردومون از ترس سرعت ترنی که می خواست بره سمت پایین چشمامونو می بندیم و اون باز داد می زنه :
    -دوست دارم.."
    دستامو از روی گوشام پایین میارم ..و سر انگشتامو به لبهام می رسونم ...اشکام بند نمی یان..
    "-میگم این استاد موحدو باید کجای دلمون جا بدیم؟
    به حرفش می خندم و اون می گه:
    -عصا قورت داده بد اخلاق..نمیشه دو کلام باهاش حرف زد..اَه ادمم انقدر گنده دماغ ؟"
    توی هق هق گریه هام به خنده می افتم از ادایی که پشت سر موحد وقتی بالای سر بیمار بودیم در اورد..حتی بیمار هم با ما می خندید و بیچاره موحد عصبانی شده بود که چرا داریم می خندیم برای همین هممونو از اتاق بیرون کرد
    توی کافی شاپ بیمارستان وسط زمستون سال قبل در حالی که کسی از شدت سرما بیرون نیومده بود ...تک و تنها توی کافی شاپ بیمارستان که بخاریش خراب شده بود و دوتامون داشتیم از سرما قندیل می بستیم با یه دونه کیک یزدی داشت برام جشن تولد می گرفت...حتی شمع هم نداشتیم. و مرتب بهم می خندیدم
    چقدر گذشته برام شیرین و درد اوره...وقتی توی اون سرما رو به روش نشسته بودم و اونم دستامو توی دستاش گرفته بود و بهم قول یه جشن تولد درست و حسابی رو بعد از یک هفته کاری سختو می داد..
    چقدر صاحب کافی شاپ به دیوونه بودن دوتامون خندیده بود
    به شدت اشکامو با دست پس می زنم اما بند نمیان.....لب پاینمو محکم گاز می گیرم و از جام بلند می شم...و محکم اشکارو از روی صورتم پاک می کنم و از دستشویی در می یام و مرتب به خودم می گم
    -من اون احمقو نه دوست داشتم و نه دارم..اون انقدر پست هست که لیاقتش همون دختر ه پرچونه باشه ...
    باز اشک تو چشمام حلقه می زنه و من به سرعت از پله ها به سمت طبقه پایین می رم...
    نمی خوام فرار کنم اما در توانم نیست... هنوز خیلی زوده که 4سال با هم بودنو فراموش کنم..خیلی زوده...هنوز خیلی زوده که باور کنم منو چقدر راحت دور اندخت
    ...به دنبال دکتر احمدی در نزده وارد اتاقش میشم و بدون سلام کردن می گم:
    -من می خوام برگردم بخش اورژانس...البته اگه امکانش هست
    با تعجب از جاش بلند میشه و می گه:
    -چرا؟
    نفس عمیقی می کشم و می گم:
    -اونجا راحت ترم...تازه مگه نیرو کم نداشتید؟
    دکتر که از قبل قصد خروجو داشت به سمت در میاد و مصمم می گه :
    -نه
    وا می رم ..به چشمای پف کردم نگاهی می ندازه و می گه:
    -3ماه پیشم خانوم دکتر به خاطر کم بودن نیرو موافقت کردم...هرچند وقتی دکتر تقوی فهمید..خیلی شاکی شد...اخه خانوم دکتر ...دکتری که داره تخصص قلب و عروقو می گیره چه ربطی به اورژانس داره؟تازه اشم شما به من گفته بودید دکتر تقوی قبول کرده ..اونم برای یه مدت کوتاه برای اشنایی با بخش اورژانس ...می دونید وقتی فهمید شما و من خودسر این کارو کردیم چقدر از دستم گله مند شد
    از اتاقش میاد بیرون و بی اعنتا به من به راه می افته..که با سماجت جلوشو می گیرم و می گم:
    -اگه دکتر تقوی اجازه بدن چی؟
    به چشماش خیره میشم و منظر اینکه بگه باشه که کسی از پشت سر می گه:
    -نکنه اونجا خبرایی که ما ازش بی اطلاعیم خانوم دکتر؟
    شوک زده و نگران از شنیدن صداش ..به سمت دکتر موحد که بداخلاقتر از همیشه است برمی گردم که دکتر احمدی شونه هاشو بالا می ندازه و میگه:
    -متاسفم ...از دست من کاری بر نمیاد
    و از کنارم رد میشه وبه دکتر موحد با خوشرویی سلامی می ده می ره...
    دکتر موحد لحظه ای خیره نگاهم می کنه ..وبعد با جا به جا کردن کیفش توی دستاش چند قدمی به سمتم بر می داره و من سرمو پایین می ندازم ..احساس می کنم که می خواد بایسته اما واینمیسته و از کنارم رد میشه و خیلی جدی موقع رد شدن از کنارم ..کاملا دستوری و با لحن بدی میگه:
    - 5 دقیقه دیگه تو اتاقم باش



    با رفتن دکتر ...تازه به مغزم اجازه داده بودم که کمی فکر کنه...از اینکه انقدر زود خودمو باخته بودم..از دست خودم شاکی بودم ...
    اما تنها دلخوشیم این بود که جلوی هومن کم نیورده بودم..که البته به نظرم خیلی هنر بچگانه ای بود..من اصلا باید نادیده اش می گرفتم...
    2- 3 دقیقه بود که دکتر از دیدم محو شده بود...به پله ها نگاهی انداختم و به سمت اسانسور رفتم..
    از حرص و نگرانی و احساس حقارتی که به شدت بهم دست داده بود..چندین طبقه رو بدون در نظر گرفتن تعداد پله ها پایین دویده بودم..
    از اینکه باید دوباره به بخش بر می گشتم و باید هومنو با زنش می دیدم دچار حالتی عصبی شده بودم.. موحدم نمی تونستم دست به سر کنم،منتظرم بود
    اما با فکر اینکه حتما می تونم ازش مرخصی چند روزه بگیرم به خودم قدرت و جسارت دادم که دوباره به بخش برگردم..
    دست به سینه و تکیه داده به دیوار اتاقک به نقطه نا معلومی خیره شده بودم که در اسانسور باز شد ..هنوز تو رفتن مردد بودم که بلاخره تصمیم رو گرفتم و از اسانسور خارج شدم...به استیش پرستاری و همسر هومن نگاهی انداختم ...مشغول جمع و جور کردن پرونده بیمارا بود ..
    چشمامو از شدت حرص روی هم فشار دادم و یه نفس عمیق کشیدم...باید تحمل می کردم ...این همه زحمت نکشیده بودم که حالا به خاطر دو نفر همشو به باد فنا می دادم
    با گذشتن از کنار استیشن، همسرش بهم لبخندی زد و منتظر عکس العملی از جانب من موند ..برای بار دومی که می دیدمش انگاری اصلا بود و نبودش برام مهم نبود..شایدم اینطوری برای خودم تلقین می کردم ...که مهم نیست...منم بدون تغییری توی حالت صورتم همونطور که بهم خیره بود رومو ازش گرفتم و به سمت اتاق دکتر رفتم
    معمولا در اتاقشو همیشه باز می ذاشت به جز مواردی که می خواست یکی از ماها رو مواخذه یا دعوا کنه
    مقابل در اتاقش که ایستادم ضربه ای به در اتاقش زدم و منتظر نگاهش شدم
    سرشو بلند کرد و با دیدنم...در حالی که داشت چیزی رو یادداشت می کرد گفت:
    -بیا تو ...درم ببند
    مطمئن بودم که یا قرار توبیخم کنه یا حسابی سرم اوار بشه
    با بستن در و قرار گرفتن مقابل میزش دوباره سرشو بلند کرد و خودکارشو روی برگه ها رها کرد و بهم گفت:
    -مشکلت چیه خانوم فروزش؟
    اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم که دستاش از روی میز جدا کرد و خودشو عقب کشید و به صندلیش تکیه داد و با تمسخر گفت:
    -خوب از اول که عاشق بخش اورژانس بودی برای چی اینقدر به خودت زحمت دادی که تخصص بگیری..؟چرا اصلا وقت امثال منو حروم خودت کردی؟هان؟
    سرم رو کمی بالاتر بردم و تو چشماش خیره شدم...نگاه ازم بر نمی داشت...
    وقتی دید جوابی نمی دم سری تکون داد و یه دفع از صندلیش بلند شد و به این طرف میز اومد و حین تکیه دادن به میز در حالی که دست به سینه می شد خیلی جدی و بدون تمسخر گفت:
    -به من مربوط نیست که با این بخش مشکل داری یا با ادماش؟اما این اخرین باریه که بهت تذکر می دم...از همین الان یا درست و حسابی برمیگردی سر کارت و به مریضا می رسی یا اگه نمی خوای توی این بخش بمونی ..جول و پلاستو جمع می کنی و از کل این بیمارستان می ری بیرون..
    از ناراحتی و خجالت نگاهمو ازش گرفتم و به زمین خیره شدم که با حرص گفت:
    -2 ماه اول که معلوم نبود کجا گم و گور شدی...بعدشم که میای قایمکی می ری و به دروغ به دکتر احمدی می گی به بخش اورژانس منتقل شدی ...بعدشم که باید ما خانومو توی حین عملیات احیای بیمار زیارت کنیم ...البته خبرت رو داشتم ..فقط می خواستم بدونم تا کی می خوای این کارو ادامه بدی ..
    بعد یه دفعه ای با داد بهم گفت :
    -.خانوم محترم متخصص تربیت نمی کنم که هر بار یه سازی برای من و بخشم بزنه و با ابروی من بازی کنه
    از دادش یه لحظه خیلی خفیف تکونی خوردم و چیزی نگفتم ...چند ثانیه ای تو سکوت نگام کرد و ادامه داد:
    -حالا تصمیم با خودته...می مونی یا میری؟می دونی که بیشتر مواقع می تونم جای دکتر تقوی تصمیم بگیرم...هوم؟هستی یا میری؟
    می دونستم از اون دسته ادمایی نیست که از سکوت طرف حرفشونو بگیره..یعنی اگرم می گرفت در هر صورت جواب درست و حسابی می خواست...
    منم نباید پا رو دمش می ذاشتم..برای همین پا روی غرور لعنتیم گذاشتم و گفتم:
    -ببخشید نباید این کارو می کردم..دیگه تکرار نمیشه
    لبخند کجی گوشه لبش جا خو ش کرد و با حالتی معنی دار سرشو تکونی داد و گفت:
    -اهان ...حالا شد...درستشم همینه...حالا که یه خبطی کردی باید جورشم بکشی..
    امروز که موندی ..کشیک شبم می مونی و وضعیت بیمارای دکتر کلهرم به عهده می گیری ..
    تا فردا...یعنی با اشتباهت من به دکتر کلهر یه مرخصی یه روزه می دم و تا زمانی که ایشون برگردن .. شما جورشو می کشی...که دیگه از این هوسا نکنی...هر اشتباهی یه تاوانی داره...تاوان اشتباه توام میشه مرخصی که به کلهر می دم...اشتباه دفعه بعدیتم مصادف میشه با بیرون شدنت از اینجا..حله؟
    فصل چهارم:
    با صدای زنگ گوشیم چشمامو از هم باز کردم..به شدت خوابم می اومد و دلم نمی خواست از جام تکون بخورم..اما دست بردار نبود.
    از بعد از ظهر که برگشته بودم خونه..بدون اینکه چیزی بخورم..خودمو به تخت رسونده بودم و تا همین الان که 10 شب بود به خواب رفته بودم
    از لطف بی حد و حصر دکتر موحد نه تنها کشیک دیشب بلکه امروزم تا اخر وقت بیمارستان مونده بودم و دیگه جونی تو بدن نداشتم.
    بالشتو برداشتم و سرم رو زیر ش بردم تا شاید صدای زنگ رو نشنوم...اما ول کن نبود...پشتم رو به میز عسلی کردم و چشمم محکم بستم...اما طرف پشت خط نیت کرده بود که تا خوابم رو بهم نریزه از زنگ زدن دست نکشه
    وقتی دیدم همچنان زنگ می خوره بالشتو از روی سرم برداشتم و پرتش کردم یه گوشه و چنگ زدم به گوشیم که رفت رو پیغام گیر:
    -سلام...خوبی مادر؟....حتما بیمارستانی ....می خواستم بدونم پول تونستی جور کنی ؟طرف کوتاه بیا نیست
    با ناراحتی همونطور که گوشی تو دستم بود سرم رو آروم گذاشتم روی بالشت و به گوشی خیره شدم
    -باور کن مادر اگر داشتیم انقدر بهت التماس نمی کردیم.
    سرم رو برگردوندم و توی بالشت فرو بردم..چرا فکر می کرد که من از قصد پول بهشون نمی دادم..مگه خبر نداشت تازه اسباب کشی کرده بودم و هرچی پول داشتمو داده بودم به صاحب خونه
    -تو روخدا جواب بده که بدونیم اگه نمی دی لااقل از یه نفر قرض بگیریم.
    .با این حرفش فکم منقبض شد و با حرص به دندونام فشار اوردم
    مادرم خیلی بی انصافی می کرد...اما چی می تونستم بهش بگم...مادرم بود و به هر حال انتظار داشت
    وقتی تماسو قطع کرد سرم رو بلند کردم و به اتاق نامرتب و وسایلی که وقت نکرده بودم از کارتون در شون بیارم نگاهی انداختم و به این فکر کردم که باید از کجا پول جور کنم
    از طرفیم می دونستم که چرا فکر می کرد که من پول دارم...اما بنده خدا خبر نداشت که من همه چیمو از دست داده بودم...
    گوشی رو روی تخت ول کردم و نشستم و زانوهامو بالا اوردم و چونه امو روشون گذاشتم و دستامو دور زانوهام قلاب کردم و به این فکر کردم ..باید باز قرض بگیریم
    فکرم که درست کار نمی کرد ...با وضعیتی که هومن برام درست کرده بود و شرایط محیط بخش ..تنها کاری که ازم بر می اومد..رفتن سرکار و برگشتن به خونه بود...
    به هر حال موحد اولتیماتوم داده بود و نباید ساده ازش می گذشتم...از روی تخت بلند شدم و گوشیمو برداشتم و وارد سالن شدم و به دنبال قهوه ساز کارتونا رو زیر رو کردم و وقتی پیداش کردم به سمت اشپزخونه رفتم که دوباره صدای زنگ گوشیم در اومد.
    به خیال اینکه باز مادرمه...خودمو با قهوه ساز مشغول کردم که رفت رو پیغام گیر اما با شنیدن صدا هومن دستام لحظه ای از کار ایستادن و با ناباوری سرم رو به طرف سالن برگردوندم:
    -الو
    چقدر می تونست وقیح باشه که انقدر راحت باهام تماس گرفته بود...کسی که از چندین ماه قبل منو برای همیشه فراموش کرده بود
    از اشپزخونه بیرون اومدم و چند قدمی به گوشی نزدیک شدم
    -می دونم خونه ای ...خودم رفتنتو از بیمارستان دیدم...الانم مطمئنم که خونه ای و داری حرفامو می شنوی...پس لطفا جواب بده...باید باهات حرف بزنم
    صداش حالمو بد می کرد.. بالا ی سر گوشی با حرص ایستاده بودم
    -الو...آوا....آوا جواب بده
    بعد از چندین ماه با شنیدن اسمم از زبونش احساس کردم تمام جریان خون تو رگهام متوقف شده و بدنم لحظه ای سرد شده...امامطمئن بودم که دیگه بهش احساسی ندارم..جز حس تنفر
    -آوا جواب بده... خواهش می کنم
    التماساش برام بی ارزش شده بودن...نگاهمو با بغض از گوشی گرفتم و به سمت اشپزخونه برگشتم...و خواستم قهوه رو اماده کنم...
    اما اعصابم به شدت بهم ریخته بود...قهوه رو ول کردم و خواستم سرو سامونی به اشپزخونه بدم که یهو با عصبانیت کارتون ظرفای شکستنیمو با یه حرکت از روی کابینت به سمت زمین با فریاد کشیدم و پرتش کردم و از اونجایی که درش باز بود تمام ظرفا و هر چیزی که توش شکستنی بود با صدای وحشتناکی شکستن و پخش کف اشپزخونه شدن
    از شدت عصبانیت به نفس نفس زدن افتاده بودم...به سختی خودمو نگه داشته بودم که گریه نکنم اما با جا به جا شدنم و رفتن یه تکه کوچیک از شیشه لیوان تو پام بهانه ام جور شد و به اشکام اجازه جاری شدن دادم
    بازم تو تنهایام به هق هق افتاده بودم اونم برای آدم بی ارزشی همچون هومن
    روی زمین ولو شدم و همونطور که گریه می کردم در تلاش بودم که تکه رو از زیر پام در بیارم...چشمام انقدر خیس بودن که درست نمی تونستم ببینم و تکه در نمی اومد و منم شدت گریه ام بیشتر می شد و مرتب بهش بد و بیراه می گفتم ...برای همه نامردیایی که در حقم کرده بود
    با در اوردن تکه شیشه ..اولین تصمیمی که گرفتم عوض کردن خط گوشیم بود..تا حالاشم..محض خریت این کارو نکرده بودم.
    چرا که همش فکر می کردم راهی برای برگشت وجود داشته باشه...هرچند خودمم از اول می دونستم دیگه هیچ راهی نمونده...و تنها برای سرپا موندن.... به خودم دروغ گفته بودم که زنگ می زنه و همه چی برمی گردد به حالت قبلش
    بعد از نیم ساعتی که کمی حالم برگشت سر جاش از خیر اشپزخونه هم گذشتم و با بستن باند به دور پام به اتاقم برگشتم و دوباره روی تخت افتادم که تا با خوردن یه آرام بخش قوی از هر چیزی که منو یاد اون و گذشته می نداخت فرار کنم
    ***
    صبح روز بعد با عجله و در حالی که از ماشین پیاده می شدم به ساعتم نگاهی انداختم که سرم سوت کشید... 10 دقیقه ای بود که دیر کرده بودم ....آرام بخش کار خودشو کرده بود و منو به خواب عمیقی فرو برده بود ...که باعث شده بود دیر از خواب بیدار بشم و اگر تماسای آتنا یکی از هم دوره ای هام نبود ..هنوزم خواب مونده بودم.
    امروز از اون روزایی بود که باید اتاق عمل می رفتم..معمولا هفته ای سه روز اتاق عمل داشتم...
    عمل امروزم عمل مهمی بود و با خود دکتر موحد داشتم...این یکی رو مطمئن بودم که نمی بخشید...
    مخصوصا که اتاق عمل بود و برایش خیلی مهم بود که همه سر وقت حاضر بشن...وارد محوطه بیمارستان که شدم سرعت قدمهامو بیشتر کردم به اسانسور که رسیدم از ازدحام جمعیت جلوش فهمیدم حالا حالاها نوبت به من نمی رسه..به سمت پله ها دویدم...وقتی وارد بخش شدم نفسی نمونده که بخواد بالا بیاد...
    با تمام این حرفا تازه به بخش رسیده بودم و هنوز لباس نپوشیده بودم...آتنا با دیدنم سریع ساعتشو بالا اورد و دو بار با نوک انگشتش بهش اشاره کرد و گفت:
    -پوستتو کنده... بدو
    رنگم پرید و پالتو و کیفمو بهش دادم و گفتم:
    - کی رفتن اتاق عمل ؟
    - یه ربعی هست عجله کن
    مسیرمو به سمت اتاق عمل تغیییر دادم...و همزمان با دویدن ساعت مچی و دست بندمو در اوردم ...یعنی اگه امروز از دستش جون سالم به در می بردم به چیزی مثل معجزه بی برو برگرد ایمان می اوردم
    وارد قسمت جراحی شدم..از پشت شیشه گروه جراحی و دکتر موحد دیدم و از ترس اب دهنمو قورت دادم ..دیگه کار از کار گذشته بود و متوجه غیبتم شده بود
    باید اول می رفتم که لباسمو عوض کنم بعد از پوشیدن لباسای سبز مخصوص اتاق عمل با عجله دستامو شستم و با یه بسم الله که بیشتر از ترس دکتر موحد بود .
    همونطور که دستام رو بالا نگه داشته بودم وارد اتاق شدم .بچه ها با ورودم برگشتن و به من نگاه کردن ..موحد همونطور که سرش خم بود فقط چشماشو بالا اورد و به من خیره شد که رنگ پریده تر از قبل نگاهمو از ش گرفتم و به سمت یکی از پرسنل سیر کولار رفتم که کمکم کنه که هم گان و هم دستکشامو بپوشم ...
    ...
    با گذاشتن ماسک روی صورتم به بچه ها و تخت نزدیک شدم که موحد با چشم غره... دوباره نگاهی بهم انداخت و گفت:
    -عمل امروز بای پس سرخرگ کرونریه
    از اینکه چیزی بهم نگفته بود و برخورد زننده ای باهام نداشت یکم احساس آرامش کردم که ناگهان با سوالش از من تمام حس خوبم پرید و دود هوا شد :
    -درسته خانوم دکتر فروزش؟
    بچه ها سرشونو برگردوندن طرفم که نگاهم به نگاه اشنای هومن افتاد ...
    لحظه ای سکوت کردم و سعی کردم که حواسمو متمرکز عمل و دکتر موحد کنم که خدارو شکر کمی هم موفق بودم و بی خیال هومن شدم و رومو ازش گرفتم و گفتم:
    -بله... یک عمل جراحی مهم که برای تامین خون کافی برای عضلات قلب محسوب می شه
    سرشو تکونی داد و با تمسخر گفت:
    -خب ادامه بده..انشاءکه نمی خونی هی وایمیستی
    همه اروم و ریز بهم خندیدن ...البته به غیر از هومن...که داشت مستقیم نگاهم می کرد که سر به زیر بودنو گذاشتم کنار و گفتم:
    - باید بخشی از سیاهرگ ساق یا ران بیمار یا یکی از سرخرگهای دیواره قفسه سینه یا بازوشو برداریم و به سرخرگ کرونری مسدود شده پیوند بزنیم تا یک مسیر فرعی در اطراف گرفتگی ایجاد بشه
    موحد سری تکون داد و گفت:
    - خوبه..پس امروز می تونی دستیارم باشی
    وقتی این حرفو زد قلبم اومد تو دهنم ..دستیار موحد بودن چیزی برابر بود با شکنجه روحی...هیچ کدوم از بچه ها دوست نداشتن توی هیچ عملی دستیارش باشن..بس که بد اخلاق بود و تو ی جمع به بدترین شکل ممکن به آدم ضد حال می زد
    یکی از اقایون که کنارش ایستاده بود با نفسی اسوده ای که بیرون داد جا رو برای من خالی کرد و موحد بهم خیره شد...
    کم کم داشتم معجزه رو فراموش می کردم و هنوز سر جام ایستاده بودم که اینبار اخلاقش کمی تندتر شد و گفت:
    -تا اخر امروز وقت نداریم خانوم دکتر که هی دست دست می کنی ...تا الانشم
    مکثی کرد و نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و بعد به چشمام خیره شد و گفت:
    -30 دقیقه تاخیر داشتی
    بچه ها که متوجه تندی اخلاقش شده بودن منتظرم بودن که زودتر برم و سرجام وایستم که بلاخره به حرکت افتادم و رفتم کنارش ایستادم و نفسم رو با احتیاط و ترس بیرون دادم


    موحد با قرار گرفتنم در کنارش نگاهی به بچه ها انداخت و با متلک گفت:
    -خب عملو با 30 دقیقه تاخیر خانوم دکتر شروع می کنیم
    و دست به کار شد
    این عملو توی 2 سال گذشته بارها و بارها دیده بودم و با نحوه کار آشنا بودم..البته نه در اون حدی که جرات کنم و بخوام یه روزی این کارو تنها انجام بدم...احساس می کردم که هنوز زود بود که بخوام به خودم این همه اطمینانو داده باشم.
    توی طول عمل مرتب ازم می خواست کاری رو انجام بدم و کمکش کنم ....بچه ها از ترس اینکه صداش در نیاد جیکم نمی زدند و حرکت اشتباهی نمی کردند.
    چند باری هم با اینکه اشتباهی ازم سر نزده بود با لحنی تند بهم هی تذکر داد..اما به قول معروف پوست کلفت شده بودیم و سعی می کردیم زیاد به روی مبارک خودمون نیاریم که چرا هی توی جمع اذیتمون می کنه و حالمونو می گیره
    بعد از 5 ساعت سر پا آودن که چیزی به تموم شدن عمل نمونده بود در کمال ناباوری خودشو کنار کشید و بهم گفت:
    -بقیه اشو تو انجام بده
    بچه ها با نگرانی سربلند کردن و بهم خیره شدن...معمولا موحد از ما به عنوان دستیار استفاده می کرد و تا اخر عمل خودش همه کارارو می کرد و حالا از اینکه از من می خواست عملو ادامه بدم ... کمی به استرس افتاده بودم.
    هرچند با اصول کار کاملا آشنا بودم و باید کارهای پایانی رو انجام می دادم ..کار زیاد سختی نبود اما در مخیلم نمی گنجید که از من انتظار تموم کردن کارو داشته باشه.
    البته تا اونجایی هم که ذهنم یاری می کرد مطمئن بودم که چندان به کار خانوما اعتقادی نداره
    به خاطر همین با شک سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم که سرشو تکونی داد و گفت:
    -زود باش
    و رفت عقب تر که جاشو به من داده باشه
    لبامو با زبون تری کردم و در حالی که از زیر ماسک مرتب با دندونام لبامو گاز می گرفتم ..رفتم و سرجاش ایستادم و بدون اینکه به بچه ها نگاهی کنم تا از نگاههای مضطربشون بر استرسم اضافه بشه دست به کار شدم.
    وقتی شروع به کار کردم فاصله اشو با من به حداقل رسوند و درست کنارم ایستاد تا ببینه دارم چیکار می کنم...حرکت دونه های عرق روی پیشونی و ستون فقراتم رو به خوبی حس می کردم.
    هر لحظه منتظر تذکر و ضد حالاش بودم ..اما در کمال ناباوری هیچی بهم نمی گفت و همین امر نگران ترم می کرد
    همچنین فاصله نزدیکشم مزید بر علت شده بود که به شدت احساس گرما کنم و مغزم خوب فرمان نده به خصوص وقتی که دستشو بلند می کرد و به قسمتی ازکار اشاره می کرد و برای بچه ها توضیح می داد.
    اما بعد از گذشت 15 دقیقه زجر آور که برای من قرنی بود ...کم کم آروم تر شدم و با خیال راحت تری به کارم ادامه دادم به طوری که 2-3 باری در حین کار بهم گفت:
    -خوبه..عالیه..همین طور ادامه بده
    نیم ساعت بعد کار تموم شده بود و همه در حال در اومدن از اتاق عمل بودیم ...از ترس و خستگی و سیخ وایستادن... مهره های گردنم به شدت درد گرفته بودند
    البته اگر موحد انقدر بهم نزدیک نبود و از ترس خراب نکردن انقدر به خودم سخت نمی گرفتم...مطمئنا این دردو نداشتم.
    اکثر بچه ها برای اینکه با تذکر و ایرادای موحد مواجه نشن به سرعت از بخش جراحی جیم شده بودن
    به طوری که وقتی رفتم تا دستامو بشورم دیگه هیچ اثری از بچه ها نبود...اما بدتر از همه این بود که بعد از قضیه من و هومن.... اکثر بچه ها باهام قطع رابطه کردند...یکی از بلاهایی که هومن سرم اورده بود همین بود
    انگار که مخصوصا به تک تکشون گفته باشه که منو بایکوت کنن و بهم نزدیک نشن
    البته دیگه برام مهم نبود..کسانی که با یه طرز فکر اشتباه می خواستن ازم کناره گیری کنن هیچ وقت به درد دوستی نمی خوردند..چه حالا چه بعد هاش...
    با ارامش دستام رو زیر اب گرفته بودم و می شستم و هیچ عجله ای هم برای زود بیرون رفتن نداشتم که موحد اومد و درست کنارم مشغول شستن دستاش شد
    به شستن دستام سرعت دادم که همونطور که دستاشو می شست با اخطار بهم گفت:
    -فکر نکن دیر اومدنتو فراموش کردم ...اگه کس دیگه ای بود از کل بخش می نداختمش بیرون ...اما چون می دونستم دور روز سرپا بودی ..نیم ساعتو ندید گرفتم..هرچند اینا بهانه نمیشه...
    دستامو از زیر اب بیرون اوردم و با نگرانی نیم رخم رو به سمتش چرخوندم... هنوز داشت دستاشو می شست که ادامه داد:
    -کارت توی اتاق عمل بدک نبود..البته انتظار بیشتری ازت داشتم...یه جراح شل و ول واینمیسته ...و فکر نمی کنه که داره به اجبار اشپزی می کنه...اصلا هم نباید فکر کنه که داره اشپزی می کنه فروزش !!!
    دستاشو از زیر اب بیرون کشید و در حالی که با حوله استریل مشغول خشک کردنشون بود به سمتم چرخید و گفت:
    -یه جراح با لذت و دقت کارشو انجام می ده ..به طوری که اصلا نباید به خودش شک کنه...و همه رو هم به خودش مطمئن کنه که کارش درسته
    اون روزم توی اورژانس دیدم که چطوری نبض رفته و برگردوندی ...و برای همین گفتم نه هنوز امیدایی بهت هست ..وگرنه خودت بهتر از من می دونی که دو ماه نبودن و بعدش قایمکی رفتن به بخش اورژانس ..حاصلش میشه بیرون انداختنت از بیمارستان و قید تخصص زدنه
    اما من بهت یه فرصت دیگه دادم..برای همین از دکتر تقوی خواهش کردم که همین یه بار ..فقط همین یه بار فروزش....
    بهت یه فرصت دیگه بده...چون اِی یه نمه ای قبولت دارم...البته نه اون قبولی که الان تو ابرا برای خودت سیر کنی و فکر کنی کارت درسته .. گفتم یه مقدار ناچیز ..هنوز خیلی مونده که بشی یه جراح درست و حسابی
    با شنیدن حرفاش کم کم داشت موجی از خوشی تو دلم به راه می افتاد که با جمله پایانیش گند زد به تمام تعریف و تمجیداش
    -البته هرچی که فکر می کنم می بینم که نمی تونم دیر اومدنتو ندید بگیرم...برای همین کشیک امشبم وای میستی و به یکی دیگه از دکترای بخش مرخصی می دم
    لبهام بی اراده از هم باز موندن و اون سرخوشانه در حالی که به سمت در خروجی می رفت گفت:
    -سعی کن که دیگه تکرار نکنی که از این اتفاقا برات بیفته...مطمئنم چند شب بی خوابی حسابی درستت می کنه
    با رفتنش واقعا نمی دونستم به حال خودم گریه کنم یا خنده ..دیوانه منو اسیر بیمارستان کرده بود...انگاری که می خواست تلافی 5 ماه نبودنمو توی چندین شب متوالی در بیاره
    بعد از ظهر بود و من هنوز خسته عمل ...سرم هم به شدت درد گرفته بود و هرچی چای می خوردم تاثیری نداشت...
    وقتی یکی از دکترای بخش وارد اتاق شد با حسرت به لباس پوشیدنش خیره شدم و بعد به ساعت روی دیوار نگاه کردم..
    باورم نمی شد که باید شبم می موندم...اونم فقط به خاطر نیم ساعت تاخیر..کاش لا اقل بهم گفته بود که 2 ساعت باید دیرتر برم نه اینکه امشبم می موندم.
    پامو روی اون یکی پام انداختم و مشغول نوشتن گزارش پیشرفت معالجات یکی از مریضام شدم که آتنا با سرخوشی وارد اتاق شد و با کلی ذوق گفت:
    -من که میگم یه چیزی به سر این دکتر موحد خورده
    دست از نوشتن برداشتم و به آتنا چشم دوختم و اون ادامه داد:
    -فکر کنید...امروز من هیچ کار مفیدی که به درد خودم و بیمارام بخوره نکردم..یعنی نه اینکه دست روی دست بذارما.... اما واقعا همون کارای هر روزمو می کردم...خلاصه بگذریم از این حرفا
    بعد از عملی که امروز موحد داشت می دونستم که نباید فعلا بهش نزدیک بشم...آخه می دونید چیه بچه ها ؟...آرش ازم خواسته بود که هر جوری که شده فردا رو مرخصی بگیرم که با هم بریم دنبال کارای خریدمون..
    حالا فکرشو کنید که من چقدر استرس داشتم که از موحد مرخصی بگیرم!!!
    هی دست دست می کردم که توی یه موقعیت خوب ازش مرخصی بگیرم..اخرم 10 دقیقه پیش با هزار نذر و صلوات رفتم پیشش و به دروغ گفتم که حال مادرم زیاد خوب نیست اگه ممکنه فردا رو بهم مرخصی بدید
    اول یه نگاهی بهم کرد که ای وای......جونم داشت می اومد تو دهنم ..اما بعدش..خیلی ریلکس بهم گفت...برو درخواستت بنویس و بیار
    آتنا از خوشحالی دوبار روی پاهاش پرید و جیغ خفه ای کشید و دستاشو محکم بهم کوبید و گفت:
    -وای باورتون می شه...؟من که می گم یه مرگش هست
    با حسرت آهی بیرون دادم و مشغول نوشتن شدم و گفتم:
    -نه عزیزم...مطمئن باش که اون از همیشه هم سالم تره...و یقین داشته باش که یه بینوای بیچاره رو بدبختش کرده که تو به یه نوایی رسیدی
    آتنا که از خنده ریسه رفته بود با عجله به سمت کمدش رفت و گفت:
    -الان تنها چیزی که برام مهمه اینه که زودتر درخواستمو ببرم پیشش تا نظرش عوض نشده
    سرمو با نا امیدی تکونی دادم و گفتم:
    -اره ..حتما ..عجله کن...
    آتنا که احساس می کرد من دارم به موقعیتش حسودی می کنم گفت:
    -شنیدیم امروز بد حالتو گرفته؟
    پامو از روی اون یکی پام برداشتم و گفتم:
    -آخه کی حال کسی رو نگرفته این بشر ؟...فقط امیدوارم تا پایان دوره...از بی خوابی نمیرم
    یه لحظه ایستاد و سوالی نگاهم کرد که از جام بلند شدم و گفتم:
    -یه طلا فروشی درست و حسابی سراغ نداری؟
    -برای چی می خوای ؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    -پولدار شدم می خوام سکه بخرم
    با شک بهم خیر شد که گفتم:
    -یه چندتا تکه طلا می خواستم بفروشم ...دنبال یه طلا فروشی با انصاف می گردم..اگه سراغ داری ادرسشو بهم بده..
    در حالی که پالتوشو به تن می کرد گفت:
    -من که نه..ولی ارش می دونه...ازش می پرسم و ادرسشو برات اس ام اس می کنم
    به سمت در رفتم و گفتم:
    -ممنونت میشم
    خنده ای کرد و زودی اومد طرفم و یه دفعه نمی دونم برای چی بهم گفت:
    -خاک تو سر هومن...من که میگم به خاطر پول رفته این دختر رو گرفته..آخه نمی دونم چیش به تو سرتره؟
    اب دهنموقورت دادم و به دکتر محمدی که اونم لباسشو پوشیده بود نگاهی انداختم و خواستم چیزی به اتنا بگم که مطمئنم برای حرص دادنم گفت:
    -می دونم بچه ها زیاد دیگه باهات کاری ندارن... اما عزیزم ...می تونی روی من حساب باز کنی ...به هر حال اتفاقیه که افتاده...هر ادمیه ممکنه که اشتباه کنه
    رگه هایی از خشم توی وجودم شروع به زبونه کشیدن کردن...
    چشمامو برای ارامش بستم و باز کردم و سعی کردم که لبخند به لب داشته باشم:
    -نظرم عوض شد...خودم یه طلا فروشی خوب سراغ دارم.....امیدوارم که بهت خوش بگذره..فعلا...
    و قبل از هر نظر احمقانه دیگه اش از اتاق زدم بیرون و با حرص و خود خوری به خودم گفت:
    - دختره ابله...هرچی از دهنش در میادو می گه...همینم مونده که روی تو حساب باز کنم
    سردردم شدت گرفته بود و می خواستم به سراغ یکی از مریضام برم که همزمان شنیدم که کد هومن رو برای بخش ccuدارن اعلام می کنن
    دستی به پیشونیم کشیدم و به اسم نحسش بد و بیرایی نثار کردم که یهو با عجله از کنارم گذشت و به سمت ccu
    رفت.
    از پشت سر داشتم نگاهش می کردم که یکی از پرستارا بیرون اومد و جلوش رو گرفت و گفت:
    -بیمار تخت 409 به محرکا پاسخ نمی ده دکتر
    هومن دیگه تا انتهای حرف پرستار واینیستاد و رفت داخل....نیم نگاهی به پشت سرم انداختم که دیدم همسرشم که توی استیشن پرستاری نشسته بود بلند شد و اونم به طرف ccu
    رفت
    از دیدن دوتاشون حالم به شدت گرفته شد...احساس می کردم که دوتاشون فقط می خوان جلوی بقیه نشون بدن چه زوج خوشبختی هستند .


    5 دقیقه ای گذشته بود و هومن هنوز تو اتاق بود..تازه همسرشم رفته بود تو
    نمی دونم چرا یه چیزی مثل خوره داشت جونمو می خورد که دیگه صبر نکردم و منم خودمو رسوندم بهشون
    هومن بالای سر بیمار بود و پیشونیش حسابی از دونه های عرق پر شده بود .
    به دستگاهها نگاهی انداختم ..بیمار هنوزم به محرکا پاسخی نداده بود..نگاهم رفت سمت هومن و کارایی که می کرد
    به طرفش رفتم که دیدم کاتتر مرکزي رو توی رگ بیمار تعبیه کرده و مرتب داره بهش اپي نفرين و آتروپين تجویز می کنه...دستامو که از ابتدا توی جیب روپوشم فرو کرده بودم با نگرانی در اوردم و به صفحه نمایش خیره شدم .
    فعالیت الکتریکی بیمار بدون نبض بود و هومن حالا می خواست بهش آمپول بي کربنات هم تزریق کنه که بی اراده جلو رفتم و قبل از هر کاری بدون در نظر گرفتن گذشته امون خیلی جدی ازش پرسیدم:
    - سطح گلوکز خونش چقدره؟
    انگار که اونم یادش رفته باشه من کیم...با نگرانی و رنگ پریدگی گفت :
    -نمی دونم
    همسرش که بیشتر از اون ترسیده بود کمی عقب تر از هومن ایستاد که رو به پرستار دیگه گفتم:
    -یه آزمون نواری سریع ازش بگیر ببینم
    و بعدم بدون فوت وقت...به همراه یه پرستار دیگه يه ويال d50wبه بیمار تزریق کردم..
    در حالی که همه امون کاملا نگران بودیم صدای موحد از پشت سر هممون ..بدنمونو آنی منجمد کرد
    ..هومن که دیگه شک داشتم بخواد دست به کاری بزنه..کاملا معلوم بود که ترسیده که موحد از من پرسید:
    -قند خونش چقدره؟
    در حالی که باز می خواستم یه ويال D50Wدیگه به بیمار تزریق کنم گفتم:
    - dL/mg13
    سرشو تکونی دادو گفت:
    - چندمین باره که داری ويال D50W
    تزریق می کنی ؟
    تمام حواسم به بیمار و کارم بود و در حالی که پشتم به موحد بود بدون استرس گفتم:
    - دومین باره...
    و در حالی که واقعا منظوری از این حرفم نداشتم گفتم:
    -دکتر کلهر بايد دکستروز تجويز ميکرد. معلوم نیست که مریض چه مدت هيپوگليسمي داشته .
    بعد از تزریق و مطمئن شدن کارم ،سرمو بالا اوردم و به هومن خیره شدم که دیدم با خشم داره نگاهم می کنه...و اگه دست خودش باشه یه کشیده هم می خوابونه دم گوشم
    خواستم بکشم کنار و حرف دیگه ای نزنم که با صدای کنترل شده ای گفت:
    -این بیمار منه شما حق نداشتی تو کار من دخالت کنی
    کمی رنگ به رنگ شدم و به دو پرستار کناریم نگاهی انداختم که موحد گفت:
    -دو تاتون همین الان برید بیرون
    هومن که کوتاه بیا نبود سریع گفت:
    -اما دکتر
    موحد که حالا بالای سر بیمار ایستاده بود با جدیت هر چه تمام تر بهش گفت:
    -گفتم بیرون دکتر کلهر
    با ناراحتی رومو از بقیه گرفتم و از بخش اومدم بیرون که هومن به همراه همسرش اومد بیرون و گفت:
    -مثلا می خواستی خود شیرینی کنی ؟
    دستامو تو جیب روپوشم کردم و رومو ازش گرفتم که اومد و مقابلم ایستاد:
    - الان فکر می کنی که خیلی کار بزرگی کردی؟..حالا از اینکه منو کوچیک کردی ..تمام عقده هات خالی شد ؟
    دیگه داشت صبرم لبریز می شد که موحد بیرون اومد و جلوتر از ما به راه افتاد و به دوتامون گفت :
    -همین الان بیایید اتاق من
    من که نمی خواستم دیگه حرفای هومن رو بشنوم ... بلافاصله به راه افتادم ..اما هومن موند و چیزی به زنش گفت و بعدم به راه افتاد ..اول من وارد اتاق شدم و بعدم هومن ....که دکتر بدون اینکه درو ببنده با عصبانیت سر دوتامون غرید و گفت:
    -می دونستید جون ادما کشک نیست؟
    هومن از اینکه جلوی دکتر حسابی ضایع شده بود و به دنبال بهانه ای برای تبرعه کردن خودش بود با حرص میون حرف دکتر پرید و گفت:
    -اما اون بیمار من بود دکتر
    موحد دستی به موها و گردنش کشید و به سمت هومن رفت و گفت:
    -نه بابا..عجب تشخیصیم داده بودی؟فکر کنم گذاشته بودیم به کارت ادامه بدی دکتر جان متخصص... !!!بیمار بدبختو تا الان فرستاده بودی سرد خونه
    هومن که هر چی می گفت بی نتیجه بود با فکی منقبض شده ساکت شد
    موحد نگاهی به من انداخت و بعد به هومن گفت:
    -آخرین بارتون باشه که جلوی پرستارا با هم بگو مگو می کنید و به هم احترام نمی ذارید
    و یه دفعه ای رو به من با تشر گفت:
    -مگه بیمار تو بود که دخالت کردی ؟اصلا تو اونجا چیکار می کردی ؟
    دیگه واقعا خونم به جوش اومده بود..در صورتی که می دونستم موحد تازه باید از من خیلیم ممنون و راضی باشه که جون بیمار بخششو نجات داده بودم ...اما برای چی داشت چنین چیزی رو می گفت نمی دونم که با صدای لرزونی جوابشو دادم و گفتم:
    -نمی تونستم وایستم و بینم که یه ادم ..خیلی راحت به خاطر تشخیص اشتباه یه نفر جونشو بده..در ثانی اگه منم تجویز اشتباه بدم که دکتر توش مداخله کنه...ناراحت که نمیشه هیچ... تازه ممنونشم میشم که یه چیز جدیدی بهم یاد داده...احتمالا دکتر با خودشون فکر کردن که دیگه همه کاره بخش هستند که سر خود و بدون نظر دیگران برای خودشون دارو با دوز ای مختلف تجویز می کنن
    هومن با حرفم حسابی جریحدار شد و به سمتم با عصبانیت برگشت که موحد با داد سر دوتامون گفت:
    -بسه دیگه...با هر دوتونم ...توی اتاق من حق ندارید که صداتون بلند کنید ....اونم جلوی روی من! ..توی بخش من! ....همین الانم این بحثو تموم می کنید ..شما دکتر کلهر تا یه ماه حق نداری بری بخش CCU
    ..امشبم کشیک وایمیستی ...
    هومنو کارد می زدن خونش در نمی اومد..دروغ چرا ته دلم داشتن کیلو کیلو قند اب می کردن که دکتر موحد بهم گفت:
    -از این به بعد مسئولیت اون بیمار با توه...امشبم لازم نیست کشیک وایستی ..دکتر کلهر هستن
    حالام هر دوتاتوتن از اتاق برید بیرون که واقعا نمی خوام ببینمتون
    واقعا احساسم توی اون لحظه ها مثال نزدنی بود...احساس می کردم که کمی از عذاب و سختی اون 5 ماهه کم شده...از اینکه موحد طرفم رو گرفته بود ...رو ابرا بودم و نمی دونستم که باید چیکار کنم..
    از اتاق که اومدیم بیرون...
    هومن سریع در اتاقو بست و لحظه ای استین روپوشم رو کشید و متوقفم کرد و با خشم منو به سمت راهروی باریکی که کمتر کسی توش رفت و امد داشت برد و با کینه گفت:
    -تلافیشو سرت در میارم آوا
    پوزخندی بهش زدم و استینمو از بین انگشتاش با حرص بیرون کشیدم و با حالت تحقیر کننده ای گفتم:
    -بدبخت برو ابروی ریخته شده اتو جلوی زنت جمع کن...به توام میگن دکتر؟...موندم تو یی که هنوز فرق دست راست و چپتو نمی دونی ... چطوری بهت زن دادن ؟
    انقدر عصبی بود که حد نداشت ...لحظه ای دندوناشو محکم بهم فشرد و نگاهی به انتهای سالن کرد و با اطمینان از نبودن کسی گفت:
    -اره خانوم دکتر ..من فرق دست چپ و راستمو نمی دونم..اما همین تو بودی که 5 سال عاشقم بودی و کنارم می خوابیدی..مگه نه؟
    از لحن تحقیر امیزش چنان تمام اعضای بدنم سفت و سخت شد که تنها واکنشم در اون لحظه ...کشیده محکمی بود که توی صورتش خوابونده بودم...و نفسی که با حرص بیرون می دادم
    همه چیز توی یه چشم بر هم زدن اتفاق افتاده بود...صداش اونقدر بلند بود که شک داشتم موحد نشنیده باشه
    خیره تو چشمام ...دستشو اروم از روی صورتش اورد پایین و تو ی صورتم با وقاحت تمام خیره شد که در اتاق دکتر یه دفعه باز شد و دوتامونو کاملا نزدیک بهم دید
    توی نگاهش ..همون اخم همیشگی بود ..اخمی که حالا کمی رنگ تعجب و سوال رو هم گرفته بود .
    دستم که با باز شدن در همونطور رو هوا مونده بود رو با دیدن موحد مشت کردم و پایین اوردم و
    قدمی به عقب رفتم
    دیگه چیزی در اراده ام نبود...به شدت بغض کرده بودم... و می دونستم هر ان اماده ترکیدنه...و تنها منتظر یه تلنگر کوچیکه ..
    نگاه پر خشمم اول توی چشمای موحد بود و بعد زمینی که نمی دونستم باید از کدوم طرفش برم
    فقط توی یه تصمیم آنی... تصمیم گرفتم که رومو ازشون بگیرم و خلاف جهتشون به راه بیفتم ...
    راه افتادنی که در هر ثانیه اش سرعت قدمهامو بیشتر می کردم ..به طوری که فقط می خواستم از اونجا و دید اونا دور و ناپدید بشم
    احساس خلاءشدید و پوچی در کل وجودم سرک کشیده بود...حرفهای توهین آمیز هومن بد برام تموم شده بود.
    اونقدر حالم بد و دگرگون شده بود که حتی یادم نمی اومد چطور از بیمارستان بیرون زده بودم.
    هوا تاریک شده بود و نم نم بارون شروع به باریدن کرده بود...در حالی که همه عجله داشتن قبل از شدت گرفتن بارون خودشونو به خونه یا یه جای گرم و نرم دیگه برسن من با قدمهای خسته .... تنها دلم می خواست تا می تونم توی سرمای هوا راه برم و مغزم رو از حرفهای بی سر و ته ای که شنیده بودم منجمد کنم
    در اون لحظه ها مطمئن بودم که هیچ کسی نمی تونه حالم رو درک کنه...حتی دوست نداشتم به خونه برم و با خوردن یه ارامش بخش دوباره خودم رو گول بزنم...از واقعیت های گذشته!
    صدای رعد و برق آسمون لحظه ای وجودم رو لرزوند و من رو به گذشته ای نه چندان دور برد...گذشته ای که کاش قابل پاک شدن بود
    "-تو حق نداشتی با من اینکارو کنی ؟
    -اخه کدوم کار پسره دیوونه؟اصلا می فهمی چی داری می گی ؟
    مرتب جلوم راه می رفت و با خشم تو چشمام خیره می شد و مدام یه چیزایی می گفت که اصلا نمی فهمیدمشون ...یه کاره از بیمارستان پا شده بود و اومد بود سراغم :
    -کاش از اول می دونستم چه ادم کثیفی هستی
    در مقابل حرفهاش دیگه طاقت نیوردم و مقابلش ایستادم و فریاد زدم:
    -حرف دهنتو بفهم هومن...تو اصلا نمی گی به من که لااقل بدونم چه غلطی کردم که خودم ازش بی خبرم
    یک دفعه حلقه توی انگشتشو از دستش بیرون کشید و به سمت صورتم پرت کردو با داد سرم فریاد زد:
    -خفه شو ...خفه شو
    و با همون عصبانیت از خونه بیرون زد "
    بارون شدت گرفته بود و داشت تمام هیکلم رو خیس می کرد...دست چپم رو از جیب پالتوم بیرون کشیدم و به انگشت و جای خالی حلقه خیره شدم...
    حرفهای امروز ش لحظه ای از ذهنم پاک نمی شد
    "5 سال عاشقم بودی و کنارم می خوابیدی "
    نمی دونم چرا روی لبهام خنده تلخی جا خوش کرد و نگاه موحد جلو روم نقش بست
    انگشتامو مشت کردم و به این فکر کردم که حتما تکه اخر حرفهای هومن رو شنیده ...یعنی ابرویی هم برام مونده بود
    شالم از شدت خیسی روی سرم سنگینی می کرد ..سه ساعت قدم زدن زیر بارون تنم رو خسته و بی حس کرده بود .
    وقتی که به خونه رسیده بودم حتی دستام قدرت نداشتن کلیدو توی دست بگیرن...در واحدم رو بعد از 5 دقیقه جون کندن باز کرده بودم...
    هوای خونه به شدت سرد بود و من به کل یادم رفته بود که باید بخاریها رو وصل کنم.
    به سالن سرامیکی و وسایل درون کارتونو چشم دوختم ...باید به سمت اتاقم می رفتم اما سردم بود.
    شال رو از سرم پایین کشیدم و بند کیفم رو از روی دوشم سُر دادم پایین و به سمت حمام به راه افتادم..حین راه رفتن دونه دونه دگمه های پالتوم رو باز می کردم .
    با باز کردن دگمه ها درش اوردم و داخل حمام رفتم ...شیر اب رو باز کردمو لحظه ای کنار ایستادم تا اب داغ داغ بشه...
    جمله "کنارم خوابیدی" و دیدن قیافه موحد هر لحظه دیوونه ترم می کرد و به شدت عذابم می داد.
    با دیدن بخاری که از اب داغ بیرون می اومد با همون لباسا زیر اب رفتم...
    مغزم دیگه فرمان نمی داد که کدوم کار درسته و کدوم کار اشتباه...
    همون زیر اب تک تک لباسامو در اوردم...لحظه ای با کف دستام روی صورت و چشمام...محکم دست کشیدم که شاید حرفاش رو فراموش کنم ولی نمی شد.... اب به شدت داغ بود و پوست تنم رو می سوزند اما همچنان دلم می خواست زیر اب باشم
    با حرفش حالم از خودمم بهم می خورد که یه دفعه با دیدن صابون مثل آدمهای حریص بهش چنگ انداختم و عین دیوونه ها شروع کردم همه جای بدنم رو صابونی کردن


    دیوونه شده بودم هرجایی که به دستم می رسیدو صابونی می کردم..اما هر لحظه احساسم بدتر می شد صابون رو ول کردم و با دستام محکم روی بدنم دست کشیدم
    احساس می کردم اینم بی فایده است ..لیفو برداشتم و با خشونت روی دستام و گردن و سینه ام کشیدم.
    .بدنم قرمز قرمز شده بود و به شدت می سوخت...اما خالی نمی شد از حرفهای تحقیر امیز هومن.
    دلم می خواست پاک کنم هر جایی از بدنم رو که بهش دست زده بود...حالم از یاد آوری بوی بندش داشت بهم می خورد...حتی چند باری هم عق زدم..
    انقدر با شدت لیف رو همه جای بدنم می کشیدم که لحظه ای از خستگی و بی طاقتی کف حموم افتادم...
    تمام فضای حموم رو بخار گرفته بود...لیف رو که از دستم افتاده بود رو دوباره برداشتم و دوباره همه جای بدنم کشیدم..اما بی فایده بود..بوی بدنش تو بینیم بود انگار که همین الانم کنارم حضور داشت..
    که خل شدم و بلند جیغ کشیدم:
    -گمشو کثافت...بهم دست زن...نجاست از سر و روت می باره بی شرف نامرد
    بلند زدم زیر گریه ...لیفو ول کردم و با سر انگشتام به جون گردن و سینه ام افتادم اونقدر که ناخونام روی سینه و گردنم خراش ایجاد کردن..روی بازوها و دستام هم کشیدم ..شدت اب گرم رو بیشتر کردم
    انگشتای دست چپم رو توی موهام فرو بردم و کشیدمشون...می خواستم تک تک موهامو بکنم...که واقعا بی حال شدم و نشسته روی زمین و به دیوار تکیه دادم ...
    بوش هنوز توی بینیم بود و گریه می کردم...می دونستم که دارم از خودم خل بازی در میارم ...اما واقعاباید یه کاری می کردم که کمی اروم بشم ...و تنها راهم از نظر خودم .. همین اسیب رسوند به خودم بود ...چون دستم به جایی بند نبود ..همیشه همین طور بودم..
    بدبخت...بیچاره ..بی کسی..کسی که همه ازش انتظار داشتن جز خودش ...
    من مثل اون نامرد نبودم که دق و دلیم رو سر زندگیش در بیارم ....و نابودش کنم ...اما اونم حق نداشت با من و احساسم بازی کنه
    به سختی از جام بلند شدم و شیر ابو بستم و بدون اینکه با حوله بدنم رو خشک کرده باشم ...توی هجوم سرمای سالن و اتاقم به تختم پناه بردم و خودم رو توی پتوم چپوندم ...
    حتی یادم رفته بود برق اتاق رو خاموش کنم..اما توان بلند شدن و خاموش کردن برق اتاقم رو هم نداشتم...
    سرم رو بیشتر زیر پتو بردم و با خنده دیوونه کننده ای گفتم:
    -تو بهم دست نزدی..دست نزدی ...یعنی من نذاشتم...ه* ر* ز*ه ..خودت و زنت هستی...شما دوتا کثافتا
    اشک از گوشه چشمم راه افتاد...قادر نبودم خودم رو به هیچ طریقی اروم کنم...هیچ کسی رو هم نداشتم که برام دلسوزی کنه...حتی یه دوست خوب و نزدیک که می تونست برای من غنیمتی باشه
    همونطور که گریه می گردم احساس کردم که بدنم داره کم کم گرم میشه و چشمام سنگین...
    و چقدر محتاج این خواب بودم..یه خواب عمیق و راحت ..بدون فکر کردن به هومن و حرفهای تحقیرآمیزش
    ***

    صبح روز بعد با شنیدن صدای اذان به سختی چشمامو از هم باز کردم و خواستم تکونی به خودم بدم که احساس کردم حتی نمی تونم دستهام رو جا به جا کنم.
    تلاش کردم که توجام نیم خیز بشم اما درد امونم رو برید..عضلات بدنم به شدت گرفته بود و به محض قورت دادن اب دهانم تازه متوجه شدم که حتی نمی تونم نفس بکشم...
    بارون دیشب و اون وضعی که سر خودم اورده بودم کار خودشو کرده بود و من به شدت سرما خورده بودم...
    حتی نمی تونستم از تختم کنده بشم ..چه برسه که بخوام اماده بشم و برم بیمارستان!
    باید زنگ می زدم و مرخصی می گرفتم اما با یاد اوری حرفهای هومن...به هزار زحمت توی جام نشستم و نفسی تازه کردم ..
    دیوونه نبودم اما باید می رفتم..که فکر نکنه که تونسته تحقیرم کنه..باید می رفتم که اگه موحد حرفامون رو شنیده بود ...درباره ام فکرای بدی نکنه ...به اندازه کافی بچه های بخش عذابم می دادن...موحد دیگه نباید بهشون اضافه میشد
    در تمام طول عمرم چنین سرمای سختی نخورده بودم..تا خواستم به خودم برسم و لباسی بپوشم...ساعت 9 شده بود...صدام انقدر گرفته بود که حتی برای گرفتن آژانس مجبور شده بودم که از نگهبان ساختمان کمک بگیرم..تا برام یه ماشین بگیره...
    وقتی به بیمارستان رسیدم...در حالی که چشمام قرمز بودن و به شدت ورم داشتن..با بدنی خرد و خاکشیر...به سمت بخش به راه افتادم
    خنده دار بودم...نه به دردهایی که دیشب کشیده بودم و نه به اینکه با اومدن به بیمارستان به این فکر می کردم که باز موحد برای دیر کردنم کشیک شب بهم می ده..اونوقت بود که با این سرما خوردگی باید تا خود فردا صبح سرپا وایمیستادم و به بیمارا می رسیدم
    وارد بخش که شدم یک راست برای عوض کردن لباسهام رفتم...از اتاق که اومدم بیرون گوشی رو دور گردنم انداختم و وسایلم رو توی دست جا به جا کردم و به راه افتادم.
    به قول یارو گفتنی چشمام داشتن البالو گیلاس می چیدن...نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم که باید از کدوم طرف برم ..سعی کردم برنامه امروزم رو به یاد بیارم...
    خداروشکر عمل نداشتم...برای همین برای سرکشی از مریضام اولین قدم شلم رو برداشتم...
    به شماره اتاق نگاهی کردم و خواستم برم تو که با دیدن موحد بالای سر مریض قدمی به عقب برگشتم و با نگرانی بهشون خیره شدم...
    مریض با دیدنم سرش رو به سمتم برگردوند که موحد هم متوجه شدو سرش رو چرخوند و منو دید
    با ترس سرم رو براش تکونی دادم که گوشیش و پرونده بیمار رو برداشت و با چهره ای برزخی به سمتم اومد.


    لبهای خشکم رو با زبون تر کردم و نفس گرمم رو بیرون دادم...به نزدیکیم که رسید...نگاه بدی به سرتاپام انداخت و بدون حتی لحظه ای مکث از کنارم عبور کرد.
    قلبم دیوانه وار شروع به تپیدن کرد ...حالم بدتر از صبح شده بود...هزار جور فکر مسخره به ذهنم خطور کرد و بیشتر از همه نگران این بودم که حتما حرفهای من و هومن رو شنیده
    برگشتم و نگاهش کردم ...به سمت استیشن پرستاری می رفت..همسر هومن با نزدیک شدنش از جاش بلند شد و پرونده رو از دستش گرفت و نیم نگاهی به من انداخت
    لحظه ای به موحد خیره نگاه کردم...جرات نزدیک شدن بهشو نداشتم...معنی رفتاراشو نمی فهمیدم
    حتی خودم رو به این موضوع که شاید دیروز بعد از رفتنم... هومن ..همه چیز رو درباره گذشته بهش گفته باشه... آزار دادم
    اما عقلم چیز دیگه ای می گفت...هومن هر چی که بود اونقدر احمق نبود که با وجود همسرش توی بخش بخواد حرفی از خودش و من بزنه..اونم جلوی موحد!
    اب دهنم به شدت خشک شده بود و گلوم درد می کرد..دستمو به دیوار کناریم تکیه دادم و لحظه ای با چشمهای بسته فکر کردم...
    و به خودم اطمینان دادم که اون چیزی نفهمیده و از دیر اومدنم عصبانیه...
    اما بازم اروم و قرار نداشتم و بلاخره تصمیم گرفتم قبل از دور شدنش از استیشن.... برم و گرفتن پرونده یکی از مرضا رو بهونه کنم...تا که شاید چیزی دستگیرم بشه
    چند قدمی اونها ...دستی به صورت تب دارم شیدم و با صدای گرفته و به سختی رو به همسر هومن گفتم:
    -پرونده بیمار اتاق رو به رویی رو به من بدید
    تن صدای خش دار و گرفته ام به قدر ی ناهنجار بود که بلاخره موحد آدم حساب کرد و برگشت و با تعجب نگاهم کرد
    لحظه ای با خودم فکر کردم که اگه حرفامونو شنیده باشه من الان دارم با چه رویی ...رو در روش حرف می زنم که همسر هومن پرونده رو بدون سلام و حتی حرف اضافه ای به سمتم گرفت
    معلوم بود از برخوردی که دیروز با همسرش داشتم ازم بیزار شده...شاید هم ....چیزی از گذشته رو فهمیده بود.
    اما مگه فرقیم می کرد..من که داشتم تو گذشته دست و پا می زدم چه اشکالی داشت که اونم یکم خون به دلش می شدو عذاب می کشید
    پرونده رو که برداشتم موحد کامل به سمت برگشت و گفت:
    -چی شده؟چه بلایی سر خودت اوردی ؟




  6. 6 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),nell (06-17-2017),RTb (06-08-2017),saba_88 (05-30-2017),sarehkarimi (09-03-2017)

  7. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    همسر هومن بهم خیره شد...لحظه ای حواسم پرت اون شد و بهش نگاه کردم و برای اولین بار به صورتش دقیق شدم ..
    کمی بعد نگاهم به سمت پایین رفت و روی کارت شناسایش متوقف شد و اسمش باخودم تکرا رکردم:
    -صنم دولت خواه
    موحد که متوجه حواس پرتیم شده بود با عصبانیت کمی صداشو برد بالا و پرسید:
    -حواست کجاست؟
    سریع نگاهمو به سمتش چرخوندم و گفتم:
    -یه سرما خوردگی ساده است...
    سوالی نگاهی به صورت رنگ و رو رفته ام انداخت و پرسید:
    -خوبی ؟می تونی سرپا وایستی؟
    سرم رو خیلی اروم تکونی دادم و گفتم:
    -بله
    و به چشماش خیره شدم که مطمئن شم که چیزی نمی دونه
    -اما به نظرم اگه امروزو مرخصی بگیری و بری خونه ...برات خیلی بهتر باشه
    حتما همه چیز رو می دونست که دیگه نمی خواست جلو روش باشم...با وجود درد و گرفتگی عضله های گردنم... سرم رو به تند ی حرکتی دادم و گفتم:
    -نه..نه..من خوبم
    قیافه مردنیم هر احمقی رو متوجه می کرد که من به زور سرپام و هر آن ممکنه از حال برم ...این که دیگه موحد بود
    با پوزخندی که می زد قدمی به سمتم برداشت و پرونده توی دستم رو از بین انگشتای بی حسم بیرون کشید و با تحکم گفت:
    -نه ..لازم نیست بمونی..برو ...
    و برگشت و پرونده رو جلوی صنم گذاشت ..دلهره ام بیشتر شد و گفتم:
    -اما من به مریضام سر نزدم
    خودکارشو از جیبش در اورد و برگه ای رو برداشت و شروع به نوشتن چیزی کرد و گفت:
    -دکتر بختیاری و دکتر عرشیا هستن
    و در حالی که نوشته اش تموم شده بود ... برگه اشو برداشت و به سمت اتاقش به راه افتاد
    با نگرانی مکثی کردم و به صورت صنم نگاهی انداختم که بد نگاهم می کرد .. به نگاه پر از تنفرش اهمیتی ندادم و دلمو به دریا زدم و به دنبال موحد قدمهامو تند کردم
    وارد اتاقش شده بود که اروم ضربه ای به در اتاقش زدم و گفتم:
    -دکتر
    هنوز به میزش نرسیده بود که با شنیدن صدام ایستاد و برگشت و یه دفعه ای طور خاصی نگاهم کرد که رنگ از صورتم پرید و با خودم گفت:
    -اره.... اون با این نگاهش داره می گه که همه چی رو فهمیده
    حالا چی باید بهش می گفتم..که سرشو حرکتی داد و گفت:
    -چیزی می خواستی بگی ؟
    انگار داشت جونم بالا می اومد...که یه کلمه حرف بزنم..وقتی دید حرفی نمی زنم..رفت و پشت میزش نشست و پوشه مقابلش باز کرد و گفت:
    -من خیلی کار دارم..اگه کاری نداری می تونی بری
    اشک داشت تو چشمام حلقه میزد ...اون داشت در باره ام بد فکر می کرد
    -من...
    معلوم بود کلافه است ...و می خواد از دستم خلاص شه ...سرشو بلند کرد و گویی که مسخره ام کرده باشه گفت:
    -تو چی ؟
    هر کاری کردم که چیزی گفته باشم... اما نتونستم ...حتی یه کلمه!...طرز نگاهش داشت خردم می کرد که نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
    -کشیک شبم وایمیستم
    واقعا معنی این حرفم تو اون لحظه چی بود؟...خودمم نمی دونستم ...انگار که فقط می خواستم یه چیزی گفته باشم برای ادامه مکالمه امون
    که یهو با حرفم به خنده افتاد و دستی به صورتش کشید و با خنده کنترل شده ای گفت:
    -برو فروزش ..حالت اصلا خوب نیست
    لبهام از شدت تب و سرمای وجودم کمی به لرزه افتاده بودن و نمی فهمیدم که داره به حال روزم می خنده برای همین مصرانه گفتم:
    -من حالم خوبه... می مونم
    خنده اشو به زور جمع کرد و تو چشمام دقیق شد و گفت:
    -اگه بگم باشه...بمون...می ری که من به کارام برسم؟
    گنگ نگاهش کردم...داشت خیره به چشمام نگاه می کرد ...و منتظر حرف بعدیم بود
    واقعیت این بود که همش دنبال ردی تو نگاهش بودم که بفهم چیزی می دونه یا نه ...اما هر بار نوع نگاهش عوض می شد و منو دیوونه تر می کرد
    با نگرانی نگاه ازش گرفتم و به سمت در اتاق رفتم که برای اخرین بار ...برای مطمئن شدن برگشتم و پرسیدم:
    -شبم بمونم؟
    دیگه واقعا نتونست خنده اشو کنترل کنه و زد زیر خنده و گفت:
    -فروزش.... باور کن به این مرخصی احتیاج داری..
    با ترسی که تو وجودم رخنه کرده بود به خنده هاش خیره شدم ...وقتی دید در برابر خنده اش هیچ واکنشی از خودم نشون نمی دم حالت صورتش رو عوض کرد و با لحن ملایمتری گفت:
    -نه نمی خواد بمونی ....اما اگه دیدی حالت بدتر شد می تونی بری..لازمم نیست بیای و از من مرخصی بگیری
    چند ثانیه ای به نگاه خیره اش خیره شدم و سپس با قورت دادن اب دهنم در حالی که به شدت سردرگم بودم خواستم از اتاقش بیام بیرون که اینبار اون صدام زد:
    -فروزش
    لحن و تن صداش مثل چند دقیقه پیش نه شوخ بود و نه ملایم ... حتی وقتی چهره جدیشو دیدم ..رنگ صورتم درست به رنگ اتاقش در اومده بود و لبهام بی رنگ تر از همیشه شده بودن...
    نگاه از صورتم بر نمی داشت و می خواست جونمو بیاره بالا.. از اینکه می خواست حرفی رو بزنه که باید از خجالت جلوش اب میشدم...قلبم داشت می اومد تو دهنم
    اما در اخرین لحظه شاید درموندگی نگاه و ناتوانی جسمیم مانع از این شد که لبهاش در استانه باز شدن از حرکت بایستند و خاموش بشن و برای خلاصی هر چه زودترم فقط بگه:
    -هیچی
    و خودشو با پوشه مقابلش مشغول کنه
    اینبار بود که بدون تاخیر از اتاقش خارج شدم که دیگه بهش فرصتی برای بازگو کردن مطلبش نداده باشم.....چون حالا که نگاهش رو می دیدم شرمم میشد که بخواد حرفی در مورد دیروز بزنه ...
    همونطور که از اتاقش دورتر و دورتر می شد به این فکر کردم که اگه چیزی می دونست..اونطوری بهم نمی خندید...و مرخصی نمی داد..اما لحظه آخر چی می خواست بهم بگه که نگفت...؟
    حساسیت شدیدی به اینکه شاید ماجرا رو فهمیده باشه ...بهش پیدا کرده بودم و نمی دونستم که چطور باید از دست این حساسیت خلاص بشم
    چون اگه قرار بود موحدم بشه یکی از اون بچه ها که با نگاههای بدشون بهم نگاه می کردن ... بیمارستان دیگه برام جهنم می شد ..حتی چیزی بدتر از اون

    فصل پنجم:
    -خانم دکتر قفسه سینه ام درد داره
    به بیمار که یه مرد 39 ساله بود نگاهی انداختم و پرونده اشو باز کردم و ازش پرسیدم:
    -سابقه سکته یا نارسایی قلبی که نداشتی ؟
    در حالی که به شدت ترسیده بود سرشو تکونی داد و گفت:
    -یه مدته که همش توی قفسه سینه ام درد احساس می کنم ...همین...
    و با نگرانی ازم پرسید:
    -خطری تهدیدم می کنه؟
    همونطور که نکات اصلی رو یادداشت برداری می کردم لبخندی به سختی زدم و از درد گلو لحظه ای چشمامو بستم و گفتم:
    - نه نگران نباشید...
    -پس این درد برای چیه؟
    پرونده رو بستم و با لبخندی که سعی در حفظش داشتم گفتم:
    -باید یه انژیو از تون بگیریم..اونوقت همه چیز مشخص میشه
    -من که اکو و اسکن قبلا دادم
    به صورت رنگ و رو رفته و ترسیده اش نگاهی انداختم و برای اروم تر کردنش گفتم:
    -شغلتون چیه؟
    -شغل ازاد دارم
    - فعالیتتون زیاده؟
    لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت:
    -نه
    گوشی رو که روی میز کوچیک انتهای تخت گذاشته بودم و برداشتم و دوره گردنم انداختم و گفتم:
    -قرار نیست اتفاق خاصی بیفته...ان شا الله که اصلا چیزی نیست...انژیو هم برای اطمینانه
    هنوز تو چشماش ترس داشت ...با اینکه خودمم کمی تردید داشتم بهش امیدواری دادم و گفتم:
    -هیچ چیز نگران کننده وجود ندارد آقای معصومی
    لبهاشو با زبونش تر کرد و سعی کرد که لبخندی بزنه
    بهش لبخندی زدم و برای اطمینان خواستم سوالای دیروزو ازش بپرسیدم..اما یکی از پشت سر صدام زد:
    -خانوم دکتر ؟
    لبهام همونطور نیمه باز موندن ...شنیدن صدای هومن رو بین حرفام به سختی تونستم هضم کنم وقتی سرم رو چرخوندم...دیدم کمی با فاصله از من و خیره بهم ایستاده
    نمی تونستم حضورش رو تحمل کنم..چه بسا که امروز از ترس فاجعه دیروز اونقدر جلوی موحد از ترس اب شده بودم که برای این یکی دیگه توانی نداشتم ...سریع تصمیم گرفتم نایده اش بگیرم ..باید از کل زندگیم حذفش می کردم..البته اگه خودش می ذاشت و هی عین اجل معلق جلوی چشمام ظاهر نمی شد
    بی توجه بهش پشت کردم و به بیمار خیره شدم وازش پرسیدم:
    -داروهای قندخون، فشارخون، چربی خون و ضدآنژین...که مصرف نمی کنید ...؟
    سرشو به نشونه نفی تکون داد و پرسید:
    -خیلی طول میکشه؟
    -نه...انقدر زود تموم میشه که خودتونم باورتون نمیشه...امشبم اینجا بستری میشید
    دیگه زیاد جرات نکرد سوال بیشتری ازم بپرسه..به شدت نگران بود
    وسایلم رو برداشتم و بهش گفتم:
    -نگران نباشید ان شاالله که اصلا چیزی نیست... و شما بی خودی نگران هستید
    در حالی که از شدت سرما خوردگی بدنم به تب و لرز بدی افتاده بود سری برای بیمار تکون دادم و بی توجه به هومن به سمت در رفتم که از پشت سرم اومد و صدام زد و گفت:
    -باید باهات حرف بزنم....اینقدر غد بازی در نیار...زیاد وقتتو نمی گیرم
    لحظه ای وایستادم و بدون اینکه برگردم ...در حالی که شقیقه امو با انگشتای دست چپم فشار می دادم گفتم:
    -دست از سرم بردار...نمی خوام ببینمت...خواهش می کنم از من دور شو
    دوباره به راه افتادم که اینبار ...بدون ملاحظه مچ دستم رو گرفت و با دندون قروچه گفت:
    -عین ادم دارم باهات حرف می زنم
    حالمو داشت بهم می زد...دیگه زیادی دور برداشته بود که برگشتم و با خشم خواستم دستمو از دستش در بیارم که نگاهم به مریض افتاد که با دقت داشت نگاهمون می کرد
    رنگم پرید و با یه حرکت مچمو از دستش در اوردم و با انزجار کمی سرم رو بهش نزدیک کردم وبا صدای خیلی اروم و پر خشمی بهش گفتم:
    -یه بار دیگه همچین غلطی کنی و بهم دست برنی ...قسم می خورم که خودم تک تک اون انگشتاتو بشکنم و کادو برای زنت بفرستم ...که دیگه انقدر هرزه نرن
    با نفرت تو چشمام خیره شده بود و منم نگاه ازش بر نمی داشتم که از گوشه چشم به بیرون اتاق و رد شدن موحد خیره موندم
    رنگ صورتم پرید و اون رد شد و خواستم قدمی به عقب برم که یهو دیدم چند قدمی عقبی برگشت و با شک به دوتامون خیره شد.
    هومن بدتر از من رنگش پریده بود که موحد وارد اتاق شد و به دوتامون نگاهی انداخت و از من پرسید:
    -تو هنوز نرفتی خونه؟
    نگاهی به هومن انداختم و گفتم:
    -نه
    هومن که نمی خواست موحد ازش سوالی بپرسه...با گفتن"ببخش من برم ..مریض اون یکی اتاق هنوز مونده "
    از بین من و موحد عبور کرد...و به نحوی از جلوی چشمای پر سوال موحد فرار کرد
    منم با استرس به موحد که داشت به رفتن هومن نگاه می کرد..خیره شده بودم
    بعد از رفتن هومن سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:
    -مریض این اتاق باید امروز انژیو بشه؟
    نگاهی به مریض انداختم و گفتم:
    -بله دکتر
    موحد سری تکون داد و به من و مریض نگاهی سر سری انداخت و بدون حرفی از اتاق بیرون رفت
    با رفتنش دستمو بردم زیر مقنعه ام و زنجیر گردنبندمو با حرص کشیدم و از اتاق خارج شدم تا پرستار بیاد و مریض رو برای انژیوگرافی آماده کنه
    ***

    برای آنژیوگرافی کنار موحد با حالی خمار و گیج ایستاده بودم...چون بیمارِ من بود ...بهم گفته بود برای انژیو من هم باشم
    شدت تبم هم بیشتر شده بود و من دیوانه حتی یه دونه قرض هم نخورده بودم که لااقل کمی از شدت سرماخوردگیم کم بشه و بتونم سرپا وایستم ..
    موحد که متوجه انسداد سه سرخرگ کرونری شده بود با توجه به اضطراب بیمار که به هوش بود با بی قیدی بهش گفت:
    -سالم سالمی... هیچ مشکلی نیست...توی قفسه سینه ات که درد نداری؟
    -فقط نمی دونم چرا حالت تهوع دارم دکتر
    موجد لبخندی زد و گفت:
    -عادیه ...نگران نباش
    بعد رو به من گفت:
    -باید آنژیوپلاستی بشه...
    به مریض که هنوز می ترسید نگاهی کردم و چیزی نگفتم
    بعد از چند دقیقه ای موحد که انگار داشت بهترین تفریح زندگیشو می کرد در حالی که با بیمار هم شوخی می کرد یک کاتتر رو وارد سرخرگ کشاله ران بیمار کرد و گفت:
    -ازدواج کردی ؟
    مرد یکم دردش گرفت و گفت:
    -2 تا بچه دارم
    موحد که حسابی حواسش به کارش بود با خنده گفت :
    -بابا دست منم از پشت بستی که
    مرد خندید و پرسید:
    - چرا؟
    موحد که بی خیال حضور من در کنارش شده بود گفت:
    -37 ساله امه..هنوز یکیشم ندارم
    -شوخی نکن دکتر ؟
    موحد که زده بود به خط شوخی گفت:
    -نه به جان بچه ام ...دروغم چیه
    چنان مظلومانه این حرف رو گفت که در اوج درد و بی حالی همراه بیمار به خنده ای افتادم که نمی تونستم کنترلش کنم
    من که نگام به دستای موحد بود و بهش نگاه نمی کرد لحظه ای با حس سنگینی نگاهش ...سرم رو کمی بالاتر اوردم و نگاهش کردم که دیدم داره خیره نگاهم می کنه که سریع خنده رو لبام ماسید و خودم رو زودی جمع و جور کردم و به بیمار خیره شدم.


    با خستگی و کوفتگی از بخش آنژیوگرافی خارج شدم...روی پاهام بند نبودم و نمی تونستم خودمو حرکت بدم..انگار بین زمین و آسمون بودم
    حتی پلکهامم باهام راه نمی اومدن و هر لحظه می خواستن جلوی دیدم رو بگیرن و من رو از حرکت باز نگه دارن
    دیگه فایده ای نداشت...تمام مقاومت بدنیم تحلیل رفته بود و دیگه کارکرد مفیدی برای امروز نمی تونستم که داشته باشم
    پس تصمیم رو گرفتم و دستی به پیشونی داغم کشیدم و قید محکم بودن و نگرانی از فکرایی که درباره ام می شدو زدم
    می دونستم تا یکساعت دیگه هم... دوم نمی یارم..چه برسه که بخوام تا بعد از ظهرم بمونم ...
    تصمیمو عملی کردم و راه افتادم که برم ...اما در بین راه یه لحظه ایستادم و خواستم قبل از رفتن با دکتر کاظمی یکی از جراحهای قلب درباره عمل فردای یکی از مریضام حرف بزنم ...احتمالا فردا هم نمی تونستم بیام
    مسیرم رو به سمت بخش جراحی تغییر دادم و از راهروی کوچیکی که اکثر پزشکا و پرستارا ازش استفاده می کردن عبور کردم...
    وسط راه از یکی از بچه ها سراغشو گرفتم که گفت توی اتاق عمله...اونجا بود که آه از نهادم بلند شد و خواستم از راهی که اومدم برگردم که با دیدن دوری راه ترجیح دادم که از در اصلی بخش جراحی خارج بشم
    هنوز به در نرسیده بودم که صدای داد و بیداد زیادی رو از پشت در شنیدم..همون موقع در باز شد و یکی از پرستارا اومد تو و با نگرانی ازم پرسید:
    -دکتر کاظمی کجاست؟
    سرو صداها لحظه ای نمی خوابید و هنوز توجهمو به خودش جلب کرده بود که پاسخ دادم:
    -اتاق عمله
    تا گفتم توی اتاق عمل رنگ صورتش پرید و تندی گفت:
    -دکتر موحد چی ؟
    -بخش آنژیو بود...چیزی شده؟این سرو صداها برای چیه؟
    سرشو با نگرانی حرکتی داد و گفت:
    -بدبخت شدیم
    و با عجله رفت که دکتر موحدو گیر بیاره
    با رفتن پرستار اخرم نفهمیدم که چش بود و این صداها برای چی بود
    با این وجود سعی کردم به چیزی اهمیت ندم و به مسیرم ادامه بدم با هر قدمی که به در نزدیک می شدم کنجکاویم هم هر لحظه بیشتر می شد
    دست دراز کردم و درو باز کردم که یه دفع نگاهم به یه عالمه ادمی که جلوی در ایستاده بودن افتاد
    ناخودآگاه سرم رو چرخوندم و به زنی که مدام شیون و گریه زاری می کرد و به سر و صورتش ضربه می زد خیره شدم
    یه تعدادی می خواستن جلوشو بگیرن و عده ای هم گریه می کردن...درو بیشتر باز کردم و بیرون رفت.
    زن پشت سر هم بدو بیراه می گفت و هر چی که به دهنش می رسید و با توپ و تشر تحویل یه کسایی می داد که نمی دونستم کین
    همونطور که نگاهشون می کردم خواستم از کنارشون رد بشم که یهو زن نگاهش به من افتاد و اشکاش بند اومد.
    اونقدر نگاهش وحشتناک بود که لحظه ای سرجام ایستادم...ایستادنی که به زن چنان جسارتی داد که توی چشم بر هم زدنی اطرافیانشو کنار بزنه و به سمتم بدوه
    اصلا نفهمیدم داره چه اتفاقی می افته و درست زمانی ذهنم شروع به کار کرد که زیر ضربات وحشتناک و بی ر حمانه زن داشتم جون می دادم...حتی نفهمیدم که کی منو به زمین انداخت و افتاد روم...
    تنها کاری که با اون حال خرابم می تونستم بکنم ..محافظت از سر و گردنم بود ...زور زن اونقدر زیاد شده بود که حتی چند مرد همراهشم نمی تونستن جلوشو بگیرن...بدترین فحشا رو نثارم می کرد و سعی می کرد که به صورتم چنگ بنداز ه
    در حالی که نمی دونستم دارم تاوان کدوم گناه ناکرده ام می دم زن دست برد و مقنعه ام رو کشید و سعی کرد موهام رو از ریشه بکنه ...
    -کثافتا شما کشتینش
    روزی که از اولش بد اورده بودم معلوم بود که تا اخرشم باید بد بیارم...به شدت کتک می خوردم و صدام از شدت درد گلوم در نمی اومد
    پسر جونی که بازوی زن رو گرفته بود سر ش مرتب داد می زد و می خواست ازم جدا ش کنه..اما انگار زن که تازه فهمیده بودم به خاطر مرگ پسرش افتاده بود به جونم.... قصد ول کردنمو نداشت ...
    با تمام این وجود با همون یه ذره قدرتم سعی کردم که داد بزنم و از کسی کمک بخوابم ...
    بعضی از بچه های بخش داشتن به سمتمون می اومدن...اما نمی دونم چرا کسی کمکم...نمی کرد...
    مزه خون توی دهنم پر شده بود
    که بلاخره در حالی که فکر می کردم باید زیر دست و پای این زن جون بدم... صدای موحد تنها صدایی بود که امید از دست رفته امو دوباره بهم برگردوند
    صدای دادش زن رو لحظه ای از زدن متوقف کرد
    -بکش کنار ببینم ..با اجازه چه کسی دست روی پزشک بیمارستان بلند کردی ؟
    و خواست بیاد کمکم که زن باز دیوونه شد و یه سیلی محکم به صورتم زد
    موحد که دید باز بخواد ملاحظه کنه زن منو راهی سرد خونه می کنه بی ملاحظه خم شد و زن رو هول داد کنار و سر پسری که می خواست زن رو ازم جدا کنه فریاد زد و گفت:
    - جمعش کن اینو
    تو همین بین حراست بیمارستان با عجله خودشونو بالا رسوندن ...
    زنو که به زور ازم دور کرده بودن ... یکی از پرستارا جرات کرد و تند مقنعه امو که روی زمین افتاده بود و براشت و به سمتم دوید .
    سرم به دوران افتاد بود و درست چیزی رو نمی دیدم...تو عمرم چنین کتکی تا حالا از کسی نخورده بودم
    پرستار در تلاش بود که مقنعه رو یه جوری روی سرم درست کنه که موحد اومد و بالای سرم ایستاد و کمی به سمتم خم شد و رو به پرستار گفت:
    -کمکش کن بلند شه.... ببرش اتاق من
    هنوز بالای سرم بود که بیشتر خم شد و با نگرانی به کل صورتم خیره شد و بعد از چند لحظه ای با عصبانیت روشو برگردوند و به طرف قوم و خویش زن گفت:
    -فکر می کنید شهر هرته.؟.دست رو دکتر بلند می کنید؟...طرفو کشتید و بعد از اینکه کار از کار گذشته برداشتیدش اوردید اینجا ... انتظار معجزه ام دارید...؟
    ازتون یه شکایتی کنم که حالتون جا بیاد ...
    بعد یه دفع سر پرستاری که زیر بازو مو گرفته بود داد زد و گفت:
    -نمی بینی داره میفته...وایستادی چی رو می بینی ...ببرش دیگه


    به کمک پرستار و دستم که روی دیوار گذاشته بودم از جام بلند شدم و به سختی به راه افتادم ...بعضی از بچه های بخش که تازه متوجه ماجرا شده بودن... تازه داشتن می اومدن ..که با دیدن سر و صورت دربوداغونم لحظه ای تو جاشون وایمیستادن و خیره نگاهم می کردند
    احساس بدی وجودمو پر کرده بود و تمایلی شدیدی هم به گریه کردن داشتم ...که چشمم به هومن افتاد که کمی دورتر از من با نگاهی مملو از نگرانی و بی قراری بهم چشم دوخته بود...
    نگاه ازش گرفتم و دستمو بالا اوردم و به زیر بینیم کشیدم و به خون روی دستم خیره شدم که پرستار گفت:
    -احمقای دیوونه...طرف نرسیده اتاق عمل تموم کرد..اونوقت نمی دونم اینا دنبال چین
    وارد اتاق که شدیم به سمت یکی از صندلیای کنار میز رفتیم و کمکم کرد که روش بشینم که یهو با دیدن روپوشم گفت:
    -اوه..استین روپوشتونم که پاره شده
    دستمو از روی بینیم برداشتم و به استینی که کمی پاره شده بود نگاهی انداختم و چشمام بستم و باز کردم و گفتم:
    -میشه یه دستمال بهم بدی ؟
    سرشو تکونی داد و دستمالی از جیبش در اورد و بهم داد که هومن یه دفعه ای جلوی چار چوب در ظاهر شد و با نگاهی که به انتهای سالن می نداخت وارد اتاق شد و خیلی راحت ازم پرسید:
    -خوبی؟
    از حضور بی موقعش به شدت عصبی شدم و نگاهمو ازش گرفتم که بازم از رو نرفت و مقابلم قرار گرفت و گفت:
    -صورتتو ببینم
    پرستار که صورت ملیح و شیطونی داشت سریع از اینکه شاید چیزی بین من و هومن باشه کنار رفت و گفت:
    -من دیگه برم
    و بدون تعلل اتاقو ترک کرد و نذاشت که حتی من بهش بگم..نه... نرو ...فرصت به این دیوونه نده..اما کار از کار گذشته بود و اون رفته بود
    که هومن مقابلم زانو زد و خواست سر انگشتشو بذاره روی خراشیدگی که به واسطه ناخونای زن روی گونه ام ایجاد شده بود که سرم رو زودی عقب کشیدم و با اخم ازش رو گرفتم
    بهش حسابی برخورد و مثل قدیم با همون لحن خودمونی و عصبیش گفت:
    -دیوونه بذار ببینم چیکارت کرده..نمی خورمت که ... حالا همچین تفحه ای هم نیستی که هی هوس کنم بهت دست بزنم
    از شدت خشم چشمامو بستم که دیگه توی اتاق موحد صدام در نیاد و شرایط بدتر از اینی که هست نشه.... که شنیدن صدای موحد ...برای دومین بار راحتم کرد و چشمامو باز کردم:
    -پرستار میگه زنگ بیمار اتاق 310 سوخت از بس که دکترشو خواست
    هومن با وحشت از جاش بلند شد و به صورت پر اخم موحد خیره شد ....موحد قدمی به داخل اتاق گذاشت و بهش گفت:
    -از کی تا حالا به دکتر سیاری ارتقاء پیدا کردی که من نمی دونستم؟
    چشمامو بستم و باز کردم و به زمین خیره شدم ..این چندمین باری بود که داشت به حساب خودش ...مچ من و هومنو می گرفت ...
    از سکوت دوتاشون می دونستم چه شرایط بدی به وجود اومده که بلاخره هومن عقل کرد و به سمت در رفت ..اما موحد تازه دنبال کسی برای خالی کردن خودش می گشت:
    -شما که حس ترحمت گل کرده ..موقع ای که می زدنش می رفتی از زیر دست و پا جمعش می کردی...نه حالا که بخوای براش دل بسوزنی ...البته بهتره حرفامو به بقیه بچه های بخشم منعکس کنی ...اخه نه اینکه ته مرامن..گفتم زبانن ازشون یه تشکری کرده باشم که انقدر راحت می ذارن تو روز روشن به همکارشون صدمه بزنن و صداشونم در نیاد
    سرم رو کمی بالاتر گرفتم و به صورت هومن که از شدت عصبانیت قرمز شده بود خیره شدم که یه دفع با صدای موحد که رو به روم روی زمن زانو زده بود ازش رو گرفتم و با نگرانی به موحد خیره شدم:
    -جاییت که درد نمی کنه؟


    خیره تو چشمام... می خواست بدونه مشکلی دارم یا نه...اما من از نگرانی تنها به رنگ چشماش خیره شده بودم و به چیز دیگه ای فکر نمی کردم...یعنی درد نمی ذاشت که بخوام فکرم رو معطوف حرفاش بکنم..اصلا حواسم سرجاش نبود که یه دفعه دستشو بالا اورد و نزدیک به چشمام بشکنی زد و جدی پرسید:
    -رو به راهی ؟حواست سر جاشه؟


    با لبهای نیمه باز نگاهمو از چشمای عسلی رنگش گرفتم و خواستم با دستمال مچاله شده تو دستم ...خون زیر بینیم رو پاک کنم که بلند شد و دستمالی رو از جعبه روی میزش بیرون کشید و به طرفم گرفت و گفت:
    -گوشه لبتم هست
    به دست دراز شده مقابلم لحظه ای خیره نگاه کردم و سپس دستمالو ازش گرفتم که با تاسف سری تکون داد و دوباره مقابلم زانو زد و خیره به خراشای صورتم گفت:
    -اخه من نمی دونم این بیمارستان ....شهر بازیه؟...چیه که تو ....تو ی هر جاش یه سرکی می کشی...انژیو کجا ...بخش جراحی کجا...اخه تو اونجا چیکار می کردی ؟
    کتک خوردنم کم نبود حالا نوبت سوال پرسیدنای موحدم رسیده بود..همین یکی رو کم داشتم ....
    هنوز م نمی دونستم که گناهم چی بود ...که دست گذاشت زیر چونه ام و آروم سرم رو به سمت راست حرکت داد.. تا درست صورت دربو داغونمو از نظر بگذرونه ... با این کارش کمی معذب شدم و نگاهمو ازش گرفتم که یهو دستش از زیر چونه ام برداشت و با پشت دستش پیشونیمو لمس کرد و گفت:
    -تو چرا انقدر داغی ؟
    عرق شرم و خجالت که به پیشونیم اضافه شد احساس کردم که نفس کشیدنم دیگه عادی نیست ...کمی مکث کردم و بعد نفس گرم رو بیرون دادم و خواستم پا شم که همزمان پسری که همراه زن بود با رنگ و رویی زرد وارد اتاق شد و رو به موحد گفت:
    -خواهش می کنم ...از مادرم شکایت نکنید...بابا داغداره..بهش حق بدید...یهو از اون در لعنتی بیرون و اومدن و خیلی راحت بهش گفتن که پسرت مرد....تموم کرد ...دست خودش که نبوده
    موحد عصبی به سمتش چرخید و گفت:
    -یعنی چی این حرف ؟..چون ایشون داغدارن...هر کاری که دلشون خواست ...باید بکنه و کسی حرفی نزنه ؟ ....اینطوری که نمیشه آقا!
    ادم هرچقدرم خراب و داغون باشه..حق نداره به خودش انقدر اجازه بده که جلوی جمع به دکتر ی که اصلا کاره ای نبوده .... حمله ور بشه و مقنعه اشو از سرش بکشه
    بعد یهو به سمت اومد و دستشو به سمت گونه ام گرفت و گفت:
    -ببین مادر جنابعالی چیکار کردن...الان این طبیعیه؟..هیچی نگیم ؟...نه اقا ...نمیشه
    -بله حق با شماست..خواهش می کنم که اینبار و گذشت کنید ...مادرم بیماری کلیوی داره نمی تونه سرپا باشه..الانم که اصلا حالش مساعد نیست...مامورای بیمارستان می خوان زنگ بزن اداره پلیس..نذارید تو روخدا
    سرم به شدت درد می کرد و می خواستم برای فرار از این همه سر و صدا بلند بشم و بهش بگم...بخشیدم..باشه..کاری با مادرت ندارم...فقط شرتو کم کن و برو
    اما به جاش موحد رفت طرف تلفنش و حین شماره گرفتن گفت:
    -نخیر اقا ...من نمی ذارم...که توی این بیمارستان هر کی به بهانه مرگ عزیزیش.. به پزشک بخش من بی حرمتی کنه ...تا شما باشی که جلوی مادرتو بگیری و تماشاچی نباشی
    پسر که روی صورتش ردی از اثار اشک باقی مونده بود به سمت اومد و کمی خم شد و گفت:
    - تو روخدا شما ببخشینش...جبران می کنم...
    موحد پوزخندی زد و با لحنی عصبی گفت:
    -لابد برای جبرانش..اینور صورتشم خش می ندازید؟
    پسر مستقیم تو چشمام خیره شد و با التماس گفت:
    -خواهش می کنم.... ببینید من وضعم خوبه ..هرچقدر که بگید پرداخت می کنم..اما نذارید کار به کلانتری و اینجور جاها کشیده بشه..ازتون خواهش می کنم...شما هم مادر دارید...حالم رو درک می کنی...که چی می گم
    آشفته بازاری شده بود...هم نمی خواستم کوتاه بیام..هم واقعا دلم براشون می سوخت...
    به موحد خیره شدم که داشت با عصبانیت نگاهم می کرد که پسر دسته چکشو از جیب کتش بیرون اورد و بازش کرد و روی دسته صندلی گذاشت و گفت:
    -هر مبلغی که می خواید بنویسید ...چکش به روزه ...مطمئن باشید
    نگاهم به خودکار تو دستش بود که همون پرستاری که برای راحتی من و هومن اتاقو ترک کرده بود با یه سینی حاوی وسایل پانسمان وارد اتاق شد و با دیدن سه تامون سر جاش ایستاد و به موحد خیره شد تا اون بگه که چیکار کنه.. پسر روی زانوهاش روی زمین نشست و خودکارو برد سمت دسته چک و گفت:
    - 20 تومن بسه؟
    نمی دونم چرا تو اون لحظه ها یه چشم به موحد بود که ببینم می خواد چیکار کنه ...اصلا نظر اون چیه ؟
    انقدر عصبانی بود که حد نداشت..مطمئن بودم که اونم منتظر من بود که ببینه من می خوام چه غلطی بکنم..
    -30 تومن خوبه؟چند بنویسم ؟
    پرستار بیچاره همونطور سینی به دست به من نگاه می کرد که پسر گفت:
    -باشه 40 تومن می نویسم
    و خواست که بنویسه که با عصبانیت و صدای کنترل شده ای گفتم:
    -لطفا برید بیرون
    پسر رنگ صورتش پرید و با تردید پرسید:
    -مبلغش کمه؟زیادش کنم؟
    با دستای لرزون..انگشتامو به لبهام رسوندم و و چشمامو بستم و گفتم:
    -برید بیرون...با مادرتونم کاری ندارم...فقط برید بیرون..نمی خوام ببینمتون
    پسر که بهش می خورد یه پسر 27-28 ساله باشه با نگرانی و حالتی سوالی برگشت و به موحد خیره شد که موحد بهش گفت:
    -نشنیدی چی گفت؟..برو بیرون...
    پسر از روی زمین بلند شد و پرسید:
    -یعنی شکایتی ندارید؟
    و برگشت و بهم خیره شد که موحد از اتاق بیرون رفت و یکی از نگهبانای بیمارستان رو صدا زد و بهش گفت که نیازی نیست با جایی تماس بگیرن و خودش همراه نگهبان رفت
    پسر که خیالش راحت شده بود سریع به سمتم و اومد کلی ازم تشکر و کرد و با عجله از اتاق خارج شد پرستار که حالا جا براش باز شده بود به سمتم اومد و گفت:
    -خدا بده شانس ...
    و با لحن شوخی ادامه داد:
    -جات بودم 200 تومن پیادش می کردم که دیگه از این دست و دلبازیا نکنه
    خیره نگاهش کردم و گفتم:
    -خداروشکر که جای من نیستی ..
    با لبخند ملیحی مقابلم نشست و با مطمئن شدن از نبود موحد گفت:
    -دکتر موحد امروز رسما داغ کرده بودا..تا حالا اینطوری ندیده بودمش
    به در اتاق نگاهی انداختم و چیزی نگفتم و اون مشغول ضد عفونی کردن و تمیز کردن زخما شد
    -دوتا از ناخونات حیف شدن..بدجور شکستن
    اینو گفت و خواست دستمو بگیره که با احساس گرمای زیاد دستم گفت:
    -اوه ...چقدر داغی !
    و در عین حال که هنوز دستم توی دستش بود به استین پاره شده ام اشاره ای کرد و کمی بالا زدش که متوجه خراشایی که دیشب روی دست و بدنم ایجاد کرده بودم شد و با نگرانی ازم پرسید:
    -این بلا رو هم این زنه سرت اورده؟ای وای
    تا خواستم چیزی بگم موحد وارد اتاق شد و من تندی استینمو پایین دادم
    پرستار که هنوز وحشت زده داشت نگاهم می کرد وسایل توی سینی رو جمع و جور کرد و بلند شد
    موحد باز اومد مقابلم و با عصبانیت گفت:
    -کارت بهتر از این نمیشه که؟...همین کارارو می کنید که همه پرو میشن
    احساس می کردم که زیادی داغ کرده و از اینکه رضایت دادم کلی کفریه
    دستی به صورتش کشید و از پرستار پرسید:
    -کارت تموم شد ؟
    پرستار با تردید سری تکون داد و گفت:
    -ظاهرا بله
    قیافه موحد با این حرف پرستار واقعا دیدن داشت که ازش پرسید:
    -یعنی چی ظاهرا؟
    -بنده خدا خانوم دکتر ...والا خانومی میکنه صداش در نمیاد..روی ساعد و مچ دستشونم این خانوم تا تونسته خش انداخته ..اونم خیلی وحشتناک
    رنگ از صورتم پرید ..همینم مونده بود که متوجه خل بودنمم بشن برای همین سریع و به زور از جام بلند شدم و گفتم:
    -نه.. نه... من خوبم ..چیزیم نیست
    موحد که داشت از چشماش خون می بارید به طرفم برگشت و گفت:
    -نه شما اصلا حالت خوب نیست و نمی فهمی که چی میگی ..اینو باید از صبح می فهمیدم ..پس بشین سرجات
    پرستار که متوجه وخامت اوضاع شده بودبا ترس نگاهی به موحد کرد و ....باعجله سینی به دست از اتاق خارج شد... منم می دونستم بمونم موحد حتما بهم گیر می ده خواستم پشت سرش برم که موحد محکم گفت:
    -گفتم بشین سرجات ...باهات کار دارم
    ایستادم و برگشتم طرفش و گفتم:
    -امروز برم خونه و یکم استراحت کنم...خوب خوب میشم دکتر
    عصبی به سمت در اتاقش رفت و درو بست و برگشت و گفت:
    -تو اگه حرف گوش کن بودی همون صبح می رفتی ...پس بشین سرجات و اون استینتو بزن بالا
    اب دهنم خشک خشک شده بود و پرستارو داشتم نفرین می کردم که قدمی به سمتم برداشت که گفتم:
    -این زخما اصلا ربطی به این خانوم نداره..در ثانی من بخشیدمش ..دیگه چه لزومی داره که بررسی بشه کجام اسیب دیده کجام ندیده
    با حرفم ابروهاشو بالایی داده و با پوزخند گفت:
    -که لزومی نداره؟
    سعی کردم محکم باشم و نذارم بفهمه که ازش می ترسم:
    -بله هیچ لزومی نداره..دکتر
    در حالی که فکر می کردم کاری کردم که پاشو فراتر از حد خودش نذاره..بی توجه با حالت تدافعی که گرفته بودم ..مچ دستم رو گرفت و استینم رو بالا زد و به خراشای ناجور دستم خیره شد
    اب دهنمو قورت دادم که گفت:
    -چطوری اینطوری شده؟
    نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
    -ببخشید دکتر..اما اصلا به شما مربوط نمیشه
    باز به زخما نگاهی انداخت و با همون پوزخند جای خوش کرده گوشه لبش گفت:
    -یعنی خودت اینطوری کردی ؟
    با عصبانیت توی چشماش براق شدم و گفتم:
    -من نباید به شما جواب پس بدم دکتر
    و سعی کردم مچمو از دستش خلاص کنم ..اما نذاشت و گفت:
    -اتفاقا باید جواب پس بدی ....
    همونطور که تو چشمام خیره شده بود سوالی کرد که قبلم رو اورد توی دهنم :
    -مشکل تو با دکتر کلهر چیه؟
    با شنیدن اسم هومن به شدت بغض کردم و اون ادامه داد:
    -چرا سعی داری همش از دستش فرار کنی ؟یا نه...بهتر اینطوری بگیم که چرا سعی داری یه چیزی رو حالیش کنی ؟چیکارت داره که دست از سرت بر نمی داره؟
    حالم به شدت بد شده بود و می دونستم که حلقه های اشک دارن کم کم توی چشمام جمع می شن
    دستمو رها کرد و قدمی به عقب رفت و گفت:
    -محض اطلاع... می دونستی که زن داره خانوم دکتر ؟
    از چیزی که می ترسیدم داشت به سرم می اومد..معلوم شد که همه حرفامونو شنیده بوده
    نگاهمو با نگرانی و ترس به اطراف چرخوندم و اون خیره به چشمام با مکثی طولانی...و البته با کلی تردید پرسید:
    - باهاشی؟




  8. 6 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),aram15 (01-29-2017),Aza (06-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),nell (06-17-2017),شكرانه (08-18-2017)

  9. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    مطمئن بودم که اگه چندین ماه قبل اون اتفاق توی بخش نمی افتاد هرگز به خودش چنین اجازه ای نمی داد که بخواد ازم چنین سوالی رو بپرسه
    چقدر حقیر و بدبخت شده بود م که دکتر موحد... مرد اخمالودی که هیچ وقت به حاشیه ها اهمیت نمی داد ..حالا توی اتاق خودش منو زیر سوال برده بود
    چطور حاضر شده بودم چنین بلایی سرم بیاد..منی که تمام تلاشم رو کرده بودم که از همه چیز با ....سکوتم دور بمونم..چطور انقدر راحت مورد اماج حملات تهمت ها و ناملایمات قرار گرفته بودم؟...
    شاید تا چند دقیقه پیش میل عجیبی به گریه کردن داشتم اما با این سوال و طرز نگاهش تمام اون بغضای لعنتی ازم دور شد و جاش زخم عمیقی بر روح و روانم زده شد
    نوع نگاهش رو دوست نداشتم..طرز نگاهش کلی حرف پشتش داشت..نباید به لبهام مهر سکوت می زدم..
    موحد بچه های بخش نبودن که بهشون محل نمی دادم ...موحد کسی بود که به راحتی یه اب خوردن در صورتی که براش مسجل می شد من چطور ادمی هستم..از بیمارستان که چه عرض کنم..از کل بیمارستانهایی که می تونستم توشون باشم بیرونم بندازه..
    کسی که به راحتی می تونست منو بعد از 5 ماه رها کردن تخصصمو بگردونه ...مسلما اخراج کردن و بیرون انداختنم هم براش کاری نداشت
    قدمی به عقب رفت و دست به سینه شد و با بدجنسی گفت:
    -نکنه زخمای دستتم کار اونه؟
    باز و بسته شدن غیر ارادی پلکهام خبر از برگشت اون بغض کشنده ای رو می داد که فکر می کردم ازم دور شده...با هر سوالش خنجر می زد به روح از دست رفته ام که بلاخره تارهای صوتی حنجره ام خود ی از خودشون نشون دادن و ادار به شکستن سکوتم کردن
    -تو تمام این سالها از تنها اخلاقی که داشتید و ازش خوشم می اومد ....این بود که ندونسته و بی فکر چیزیو که بهش یقین نداشتیدو به بچه ها نمی گفتید.
    هیچ وقت تا از چیزی مطمئن نمی شدید..به زبونشم نمی اوردید
    منم همیشه این اخلاقتونو ستایش می کردم و بهتون احترام می ذاشتم
    اما امروز دکتر...!!!. با این سوالتون ..تمام باورامو از بین بردید..تمام اون اعتقاداتی که بهتون داشتمو...
    قطره اشکی از گوشه چشم بیرون افتاد و گفتم:
    -استادی که شاگردشو بعد از چند سال نشناسه..باید فاتحه اون استاد و شاگردی رو خوند دکتر !
    می دونستم دارم می رم رو اعصابش اما اون همچنان خیره نگاهم می کرد
    -شما با شنیدن دو سه جمله حرف مفت و دوتا برخورد ساده.... انقدر راحت به خودتون اجازه دادید که اینجا توی بیمارستان به من انگ بدکاره بودن بزنید..؟
    صدام به لرزش افتاده بود و سعی می کردم جملاتم رو زودتر تموم کنم و از این محیط خفقان اور هر چه زودتر فرار کنم
    -چرا اگه یه زن یا یه دختر در برابر یک مرد سکوت کنه ..باید متهم بشه و همه به چشم بد ...بهش نگاه کنن...؟
    می دونید اون دوماه چرا گم و گور شده بودم؟
    اخم صورتش بیشتر از قبل شده بود
    -چون نمی خواستم با حضورم دامن بزنم به همه اون حرفای مفت
    قید تخصصی رو که 2 سالشو گذرونده بودمو زدم که جلوی دید ادمایی که برام شایعه درست کرده بودن نباشم...
    اما امروز با حرفتون دکتر....فهمیدم که چقدر حماقت کرده بودم
    معلوم بود که دیگه حرفی برای گفتن نداره...و حضورم توی اون اتاق بیش از این بی فایده بود
    به سمت در رفتم و دستگیره رو گرفتم و قبل از رفتنم صورتم رو به سمتش برگردوندم و گفتم:
    -واقعا برای خودم متاسفم دکتر...خیلیم متاسفم
    دروباز کردم که برم صدام زد:
    -فروزش
    درو نیمه باز نگه داشتم و نگاهش کردم
    زبونش برای اولین بار قفل شده بود..فهمیده بود که گند زده ..اساسی..چشماشو بست و سرشو تکونی داد و خواست چیزی بگه که با پوزخندی بهش گفتم:
    - دیگه بدتر از اینش نکن..دکتر
    و از اتاق زدم بیرون ...و به سمت پاویون رفتم..اوضاع بخش کاملا بهم ریخته بود ...هنوز اثار اون خانواده توی بخش بود. ..هومن کنار همسر ش نزدیک به استیشن ایستاده بود و به محض دیدنم خیره نگاهم کرد...چندتا از بچه ها هم بدجوری نگاهم می کردن ..اما مهم نبود..گندی که به زندگیم خورده بود با این نگاه ها نه بدتر می شد نه بهتر .
    لباسهامو عوض کردم و با همون صورتی که هر کسی که می دیدش..می تونست هر فکری درباره ام بکنه...از بیمارستان با اون حال خراب بیرون زدم
    اول خواستم برم سمت خونه اما....از اینکه تنهایی و فکر و خیال از پام در بیاره ترجیح دادم فعلا به خونه نرم و با وجود سرما خوردگی و کتکی که خورده بودم برم یه جای شلوغ..یه جایی بین مردم..یه جایی که فکر کنم هنوز هستم و کسی به چشم بد بهم نگاه نمی کنه
    جاش مهم نبود...دور و نزدیک بودنش هم مهم نبود...فقط با اولین نگاه باید تصمیم می گرفتم و تصمیم رو با دیدن کافی شاپی که یک خیابون پایین تر از بیمارستان بود گرفتم...
    حالا هرچه بادا باد... می خواست شلوغ باشه یا نباشه....می خواست محیطش با ب میلم باشه یا نباشه...
    با باز کردن در یه لنگه کافی شاپ و صدای زنگوله بالای در.. حضورم رو به تمام ادمای داخل کافی شاپ که تعدادشون انگشت شمار بود... اعلام کردم...
    حتما با دیدن صورتم فکر می کردن یه دختر فراریم و از زور سرما به اینجا پناه اوردم...نگاه خیره مرد جون مسئول کافی شاپ رو روی خودم احساس کردم و به میزای خالی نگاهی انداختم...
    بهترین جا و دنج ترین میز همونی بود که کنار پنجره چوبی با شیشه های رنگی قرار داشت......به سمت میز رفتم صندلی رو بیرون کشیدم و بی معطلی روش نشستم و دستهام گره کرده روی میز قرار دادم
    احتمالا خل شده بودم...با این وضع چرا اومده بودم اینجا؟..اینجایی که هنوز نگاهاشون میخکوب من بود..
    مرد از پشت پیشخون بیرون اومد و به سمت با قدمهای اهسته گام برداشت...سبک کافی شاپ جالب بود یه جورایی به ادم ارامش می داد ..انگار همه چیزش از چوب بود ...بوی ادکلنهای جور واجور مشتریای کافی شاپ توی فضای گرم و کوچیکش سردردم رو تشدید می کرد
    -چی براتون بیارم؟
    سرم رو بلند کردم و به چشمای مرد جوون خیره شدم...چی باید می خوردم که کمی ارومم می کرد؟...اصلا چیزیم مگه پیدا می شد ... که من رو از این همه فکر و عذاب راحت کنه..جواب دادنم طول کشید و اون گفت:
    -خانوم؟
    -یه فنجون قهوه تلخ
    سری خم کرد و پرسید:
    -همین؟
    مطمئن نبودم ولی گفتم:
    -بله فقط همین
    و از پنجره به بیرون خیره شدم...شاید دوست داشت یه لبخند گله گشاد تحویلش بدم و بگم فعلا همین ...واونم با روی باز بهم بگه چشم...یه اشنایی مزخرف که می تونست برای مدتی دووم داشته باشه ..از اون اشنایی که با هومن داشتم..از اون اشنایی هایی که داشت ابرومو لکه دار می کرد.
    کاش اینجا یکم شلوغتر بود...سکوت همش ذهنم رو در گیر می کنه
    کمی بعد مرد فنجون سفید رنگ حاوی قهوه رو مقابلم گذاشت...بوی قهوه توی بینیم پچید..بغض کردم..اما نمی خواستم به چیزی فکر کنم..فنجون رو کمی به سمت خودم کشیدم که صندلی مقابل میزم توسط دستی بیرون کشیده شد و نگاهم رفت طرف صاحب دست که بهم می گفت:
    -اجازه هست که اینجا بشینم ؟


    وقتی نگاه خیره ام رو دید کمی صندلی رو جا به جا کرد و روش نشست و بهم خیره شد که بهش گفتم:
    -من بهتون اجازه دادم که اینجا بنشینید؟
    لبخند دندون نمایی زد و گفت:
    -چیزیم برای مخالفتون نگفتید
    -این معنیش میشه که شما می تونید اینجا بنشینید؟
    مرد جوون که از لحن تندم ناراحت نشده بود کمی به عقب متمایل شد و گفت:
    -نشستنم اینجا شما رو اذیت می کنه؟
    چشمامو با حرص بستم و باز کردم گفتم:
    -بله
    لحظه ای سکوت کرد و گفت:
    -من قصد مزاحمت ندارم
    -ولی دارید این کارو می کنید
    در حالی که نگاهشو از صورت و چشمام بر نمی داشت دستاش رو روی میز گذاشت و گفت:
    -خیلی وقت پیش ...یه دختری بود که.....آآآآآ..اسمشو دقیقا یادم نیست..اما اون موقع های خیلی ادعا داشت.... اونقدر زیاد که به ماها اصلا نگاه نمی کرد ..می دونی که.....ماها تو حدش نبودیم که بخواد بهمون نگاه کنه
    با تعجب و عصبانیت کمی سرم رو کج کردم و بهش خیره شدم ...داشت برای خودش چرت و پرت می گفت .ابروهاشو بالایی داد و پرسید:
    -نمی خوای چیزی بگی ؟
    با عصبانیت فنجونمو جلوتر کشیدم و دستامو روی میز روی هم گذاشتم و گفتم:
    -مشاور خانواده ای ؟
    شیطون خندید و گفت:
    -شاید
    توی اوج اون عصبانیت و درد همین یه قلمو کم داشتم که بشه مخل آسایشم
    -لابد وکیلی ؟
    -اگه تو دوست داشته باشی موردی نداره
    طرف خیلی پرو بود
    -حتما الانم می خوای کمکم کنی؟
    -چرا که نه...اگه اجازه بدی ...صد البته
    تو چشماش خیره شدم..هنوز شیطون بود و می خندید که یهو پرسید:
    -شوهرت این بلا رو سرت اورده؟
    از شدت عصبانیت خنده ام گرفت و زدم به سیم اخر:
    -اره شوهرم زده...یکی از امثال شما ها که بابام از زور نداریش منو دو دستی تقدیمش کرده بود ..حالا چه کمکی می تونی بکنی ؟
    طلبکارانه بهش خیره شدم...در حالی که اون لبخند حرص درار رو لبهاش داشت گفت:
    -تنها کمکی که می تونم بکنم اینکه بهت بگم که چی به زخمات بزنی که زودتر خوب بشن
    ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
    -اِه ..چه خوب...حتما به جز مشاور خانواده و وکالت ..پزشکیم خوندی؟
    معلوم بود که از حرص خوردنم لذت می بره که کمی به سمتم متمایل شد و انگشت اشاره دست راستشو بلند کرد و با نشون دادن خراشای روی صورتم گفت:
    - 15 گرم محلول بتادینو با 140 گرم شکر و 40 گرم پماد بتادین ترکیب کن و بذار روی زخمت...بعد ببین چه می کنه حتی بهت قول می دم اثرش از پلی سپورین و نئوسپورین بهتر باشه
    احساس می کردم چهره اش زیادی داره آشنا می زنه ..برای همین اینبار با دقت و در سکوت به لبخند شیطونش خیره شدم و بینیمو کمی بالا کشیدم و گفتم:
    -چرا نمی ری میز بغلی و منو تنها نمیذاری که بتونم قهوه امو بدون مزاحمی مثل تو بخورم ...من نیازی به نسخه های بی سرو تهت ندارم
    نگاهم به سمت کت و شلوار خوش دوخت و ساعت مدل بالاش رفت که بهم چشمکی زد و گفت:
    -نشتی بینیتم با یه آنتی هیستامین درست درست میشه ها...
    دستی به پیشونیم کشیدم و بهش خیره شدم...دروغ چرا ..بدم نمی اومد باهاش هم صحبت بشم ...بخصوص که اونم بی میل نبود ...و یه جورایی ذهنمو از بدبختیام دور می کرد:
    -خیل خوب تو بردی ...حالا پا میشی بری؟
    با وقاحت تمام ابروهاشو بالا داد و گفت:
    -نه
    از زور عصبانیت و پرویی بیش از حدش به خنده افتادم و به گوشه لبم که ترک برداشته بود دستی کشیدم و گفتم:
    -من از اوناش نیستم..شما هم وقتتو بی خودی هدر نده...حوصله حرف زدن با تو رو هم ندارم
    تا اینو گفتم راحت به عقب تکیه داد و دست به سینه شد و گفت:
    -همون زغنبوتی هستی که بودی
    "زغنبوت "کلمه آشنایی از گذشته های دور بود که خیلی وقت بود نشنیده بودمش ...با تردید بهش خیره شده بودم که گفت:
    -هنوز جوجه اینترنی ؟.....یا نه ....سری تو سرا در اوردی زغنبوت ؟
    از تعجب دهنم باز شد ....امکان نداشت اما اسمشو با ناباوری به زبون اوردم:
    -یوسف!!
    در حالی که بهم می خندید گفتم:
    -تو کجا... اینجا کجا؟
    -والا باید اینو از تو پرسید..اینجا پاتوق منه...تو اینجا چیکار می کنی ؟
    به حالت موها و رنگ چشمای طوسی رنگش خیره شدم و با گنگی گفتم:
    -همین طوری یه دفعه ای اومدم...اخه تو اینجا...
    با لبخند ارنجشو روی میز گذاشت و کف دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت:
    -دخترهِ زغنبوت...ببین چه شکل و شمایلی برای خودش درست کرده
    به خنده افتادم ودر حالی که بدنم درد گرفته بود از خنده گفتم:
    -باورم نمیشه که تو اینجا باشی..چقدر عوض شدی !!!!
    -حالا که می بینی هستم...
    خنده ام به لبخند تبدیل شد و گفتم:
    -چه خوب چهره ام یادت مونده
    دستشو از زیر چونه اش برداشت و جدی نگاهم کرد و گفت:
    -صورتت از اون دسته چیزایی که هیچ وقت از یادم نمیره
    لبخند از لبام محو شد که پرسید:
    -هومن چطوره؟...یادم میاد اون موقع ها نمی ذاشت مورچه از کنارت رد بشه..چه برسه به ادمیزاد
    حالا که لبخند از لبام رفته بود به عقب تکیه دادم و گفتم:
    -خوبه
    ابروهاشو بالا داد و گفت:
    -تو یه بیمارستانید؟
    تنها سرم رو تکون دادم
    -پس واجب شد یه شب دعوتم کنید خونتون
    و با چشمکی اضافه کرد:
    -بعد از چند سال حتما رفتید سر خونه و زندگیتون دیگه..مگه نه؟
    با گوشه لب پوزخندی زدم و ازش پرسیدم:
    -تو چی ؟ تو ازدواج کردی ؟
    با شیطنت چینی به صورتش داد و گفت:
    -منظورت بازار ازاده یا رسمی ؟
    هنوزم مثل قدمیم خودمونی و بی پروا بود و البته می دونستم اهل کثافت کاری نیست..و این حرفش متلکی به همون گذشته ها ی دور بود
    -شوخی نکن یوسف
    لبهاشو با زبونش تر کرد و گفت:
    -خوب ..یه بار تا پای سفره عقد رفتیم ..اما ..خوب نشد دیگه..طرف گفت..دلمو زدی و رفت
    -ادم باش یوسف ...
    خندید..راحت.. بی خیال.. بازم مثل گذشته... تنها فرقش با گذشته...چهره جا افتاده اش بود..چطور نشناخته بودمش ...چطور چهره اشو فراموش کرده بودم ؟
    -خیل خب شوخی رو می ذارم کنار...صورتت چرا اینطوری شده؟چرا انقدر دمغ و داغونی ؟چرا اون آوایی که می شناختم نیستی؟
    تک خنده ای کردم و گفتم:
    -سرما خوردم
    پقی زد زیر خنده و گفت:
    -سرما خوردی یا با سر رفتی تو دیوار؟...دختر از دم در که اومدی تو.. کپ کردم...
    یه دفعه جدی شد و گفت:
    -چی شده؟هومن می دونه ؟نکنه تصادف کردی ؟
    حق داشت که فکر کنه با هومن هستم و هی درباره اش ازم سوال می پرسید ..دستی به صورت و چشمام کشیدم و با لبخند تلخی خیره توی چشمای شیطون و تخسش گفتم:
    -من و اون دیگه باهم نیستیم
    تمام حالتهای شیطون و خندونش از صورتش رفت و مستقیم نگاهم کرد و بعد گوشه لبشو بالا و داد و گفت:
    -باهم نیستید؟
    -همه چی بین ما تموم شده
    ناگهان جهت دیدشو به فنجونم دوخت و پرسد:
    -شوخی می کنی ؟
    نفسم رو با ناراحتی بیرون دادم و گفتم:
    -نه...چند وقت پیش عروسیش بود
    با ناباوری سرشو بالا اورد و تو چشمام خیره شد...سکوتش داشت ازارم می داد که یهو زد توی فاز دیگه:
    -از اولم ادم مزخرفی بود...یادته همیشه بهت می گفتم...همون بهتر که گورشو از زندگیت گم کرد...اخه تو به این خوشگلی ....دماغ گندگی ...لب شتری...چشم لوچی ..چه ربطی به اون داشتی زغنبوت؟
    ناراحت بودم و می خواست اشکم در بیاد ...از نوع نگاهش می فهمیدم..اعصاب اونم خراب کردم
    -کجای دماغم گنده است اخه؟
    -هست دیگه...یادته سر کلاس قاضی پور با دماغ خوردی به در ؟...اونجا بود که فهمیدم دماغی داری برای خودت..گنده و پهن و بی ریخت
    با اینکه از تکون خوردن زیاد بدنم درد می گرفت خندیدم ...اونقدر که بلاخره بغضم از طریق اشکام خودشو تخلیه کرد و ....اشکایی که دلم می خواست بیرون بریزمشون ...از چشمام جاری شدن
    فکش منقبض شد و با حرص به بیرون خیره شد ...
    دوست داشتم حرف بزنه...که دیگه گریه نکنم..اما نمی زد ..دستمالی رو از جعبه بیرون کشید و به طرفم گرفت و گفت:
    -اون کثافت ارزششو نداره..گریه نکن ...
    دستمالو ازش گرفتم و بهش خیره شدم و ازش پرسیدم:
    -اومدی که بمونی ..یا بری؟
    فنجون قهوه امو از جلوم برداشت و گفت:
    -سرد شده..بگم برات عوضش کنه...
    -چقدر عوض شدی یوسف
    به زور لبخندی زد و گفت:
    -بد شدم یا خوب ؟
    باید می خندوندمش ..نباید به خاطر من غصه می خورد
    -همون خری هستی که بودی... فقط پالانت عوض شده
    با چشمای قرمز شده اش بهم خندید و گفت:
    -یعنی من خر بودم و خودم نمی دونستم دختره نچسب؟
    بینیم رو بالا کشیدم که خنده اشو قطع کرد و با خشم پرسید:
    -نکنه اون اینکارو باهات کرده؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    -کاش حداقل عرضه این کارارو داشت...مادر یکی از مریضا به گمونش که بچه اش زیر دستای من مرده این بالا رو سرم اوره
    جدی پرسید:
    -شوخی می کنی ؟حتما بقیه وایستادن و نگات کردن که حال و روزت اینه؟
    -بیخال ..تازه فهمیدم کتک خورم ملسه
    -اوا یکم شعور داشته باش و درست حرف بزن
    با خنده و لبایی که به زور باز می شد گفتم:
    -اگه شعور داشتم که با تو هم کلام نمی شدم .
    با لبخند بهم خیره شد و مرد جون رو صدا زد و گفت که قهوه امو عوض کنه و برای خودش هم یه قهوه دیگه بیاره
    یعد از چند دقیقه ای که مرد قهوه رو اورد یوسف با نگاهی معنا دار توی چشمام خیره شد
    سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم و پرسیدم:
    -حالا محلولت معجزه می کنه یا الکیه ؟
    هنوز نگاهم می کرد که باز گفتم:
    -از فاطمه چه خبر ؟
    دست به سینه خیره بود که گفت:
    -نمی دونم
    با تعجب پرسیدم:
    -نمی دونی ..تا اونجایی که یادمه... با هم بودید
    -این با هم بودنو تو برام درست کرده بودی نه من
    -یعنی چی یوسف؟
    -با من زیاد راحت نبود ...منم نمی خواستم ازارش بدم ...همین
    - من فکر می کردم دوسش داری؟
    -تو زیادی با خودت فکر می کنی ..
    و با مکثی بهم متلک انداخت:
    - و البته زیادیم اشتباه می کنی
    حالم گرفته شد و سکوت کردم :
    -جدی دیگه باهاش نیستی ؟
    دستی به فنجونی که حالا براش اورده بودن کشید و گفت:
    -یه سال بعد فهمیدم فاطمه با همون پسره دماغو ازدواج کرده..
    با تعجب نگاهش کردم
    -خیل خب بابا دماغو نبود..همون سر به زیره که نمی شد دو کلام باهاش حرف زد
    سرش رو بلند کردو فنجونشو برداشت و لبه اش رو به لبهاش رسوند...و قلپی از قهوه اش رو خورد و چشمکی بهم زد و گفت:
    -برات از اون عروسکایی که دوست داری گرفتم...
    ابروهام از تعجب و شگفتی بالا رفت :
    -چیه خوب ...سوغاتی گرفتم دیگه
    - اخه توی دیوونه از کجا می دونی که من از چه عروسکی خوشم می یاد؟
    قلپ دیگه ای از قهوه اشو خورد و گفت:
    -هیچ وقت منو نشناختی اوا
    با نگرانی بهش خیره شدم و برای عوض کردن جو گفتم:
    -چرا می شناسمت..تو همون یوسف سلحشوری که از ما چند سال بزرگتر بود و بیشتر از همه ما سرش می شد..همونی بودی که توی دانشکده بالاترین نمره ها رو می گرفتی ...همونی بودی که اگه واقعا همون باشی باید تا الان فوقتم گرفته باشی ..همونی که از ایران بودن بدش می اومد..و می خواست زودتر بره اونور ..
    همونی که تو سرما زمستون با بی رحمی هر چه تمام تر ..یه سطل اب یخو روی سر من بدبخت خالی کرد تا کاری کنه که یه ماه از خونه در نیام ..
    همون دیوونه ای هستی که همه فکر می کردن هفته ای یه دوست دختر جدید داری ...
    همونی که به ما ترم پایینا زور می گفت ..همونی که من به جبران همون یه سطل اب.. بلایی سرش اوردم که دیگه غلط کرد دور و برم بپلکه
    به خنده افتاد و گفت:
    -نگو یادم که میاد لگنم درد می گیره
    گذشته چه شیرین بود و من یادم رفته بود
    -اخ اوا چه خوب شد که یادم اوری.. باید تلافیشو سرت در بیارم...با اون پوست موز ..منو از 50 تا پله فرستادی پایین
    بی توجه به نگاه های مشتریها بلند زدم زیر خنده و گفتم:
    -یادته تا یه هفته کج راه می رفتی ؟
    -بسه دیگه یادم نیار... اشکم در اومد
    یه دفعه دوتامون ساکت شدیم و اون گفت:
    - بعد از اون دیگه هیچ وقت نشد که تلافی کنیم
    راست می گفت...با وجود هومن همه چیز عوض شده بود...

    -خوب حالا چیکار می کنی ؟
    فنجونو سرجاش گذاشت و گفت:
    -هیچی نمی بینی ..کافی شاپ دارم
    با حیرت نگاش کردم...
    -خوب ببین اینجا ماله منه..در آمد خوبیم داره
    -شوخی نکن یوسف این امکان نداره
    چرا نداشته باشه..تازه یه ماهه که برگشتم
    -یوسف!!؟؟
    لبخندی بهم زد و از ته دل گفت:
    -جانم
    سکوت کردم..لبخندش بیشتر شد و گفت:
    -نکنه انتظار داری یه جراح همه فن حریف شده باشم؟
    -هستی امکان نداره نباشی
    -نیستم بابا... اونوریا مخشون بهتر از ما کار می کنه..من که رفتم دیدم مخم نمیکشه..برای همین کشیدم کنار ..به همین راحتی
    -یوسف؟
    -چیه؟ بدت اومده از کافی شاپم؟
    داشت اشکم در می اومد...حتما دروغ بود که گفت:
    -ای بابا... خیل خب...شوخی کردم ..زدم به کار ازاد..تجارت..همون کار بابام...بیا ببین چه می کنم...چه پولی که پارو نمی کنم اوا...باید یه روز بیای دفتر کارمو ببینی..یه دفتر بزرگ با 4 تا لیدی ناناز..به عنوان منشی
    با یه چشمک و با شیطت ادامه داد :
    -یه اتاق مخفی هم دارم که اگه یه موقع ای پسر خوبی نبودم و خواستم شیطنت کنم...سر خر نداشته باشم..
    بلند زدم زیر خنده و گفتم:
    -ای بابا باشه.... چرا انقدر تو سرم می زنی ..من قدیم یه زری زدم..تو چرا یادته هی می گی ؟
    خنده از لباش رفت و گفت:
    -برای اینکه از تو یکی انتظار چنین چیزی رو نداشتم
    -یوسف تو دعوا که حلوا خیرات نمی کنن...یه چیزی همینطوری برای کم نیوردن بهت زده بودم
    انگشتشو دور فنجون کشیدو با ناراحتی گفت:
    -اما همه باور کردن
    -همه غلط کردن...همه فکر می کردن کرم از منه...فکر می کردن چون دوست دارم و تو منو نمی خوای این حرفا رو بهت زدم
    با شیطنت نگام کرد و پرسید:
    -یعنی دوسم نداشتی؟
    انتظار این سوالو نداشتم برای همین با شوخی تندی گفتم:
    -نه
    لبخندش تلخ شد و گفت:
    -می رفتی خونه یا بیمارستان؟
    از حرفی که رک بهش زدم ناراحت شدم و سرم رو پایین گرفتم و گفتم:
    -خونه
    -پس می رسونمت
    -نه مزاحمت نمیشم تو برو به اتاق مخفیت برس
    یهو دوتایی زدیم زیر خنده و اون بلند شد و با شیطنت گفت:
    -بلند شو نگران نباش اونجا نمی برمت
    دستم رو به میز تکیه دادم و بلند شدم
    نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت:
    -اوا می تونی راه بری؟
    -اوهوم...
    -ماشینم یه خیابون بالاتره..تا اونجا می تونی بیای یا برم بیارمش؟
    کیفم رو از دسته صندلی برداشتم و گفتم:
    -بریم..با تو راه رفتنو یادم رفته ...
    لبخند مهربونی زد و از کیفش چندتا اسکناس نو در اورد و روی میز گذاشت
    با این حرکتش به یاد قدیم گفت:
    -یوسف تو یه جنتلمن واقعی هستی
    ژست با نمکی به خودش گرفت و گفت:
    -اوه عزیزم شرمنده ام نکن..کیه که قدر بدونه؟
    خندیدم و اون در رو برام باز کرد ...سوز سرمای بیرون توی صورتم خورد و یقه پالتوم رو بالا دادم و دستامو رو زیر بغلم بردم و با قدمهای اهسته به راه افتادم ...
    سرمای بدی بود و من مستقیم به جلو خیره بودم که یوسف پالتویی که از کافی شاپ در اومده بودیم و هنوز به تن نکرده بود روی شونه هام انداخت و گفت:
    - تو چرا چاق نمیشی دختره لاغر مردنی ..اون موقع ها هم لاغر مردنی بودی
    بدون نگاه کردن بهش گفتم:
    -نمی دونی بدون..مده..دیگه کسی به دخترای چاق نگاه نمی کنه
    هم قدم با من یکی از دستاشو کرد تو جیب شلوارش و با پرویی گفت:
    -من..من عاشق دخترای چاقم..بخصوص وقتی اون مانتو های تنگ رنگا وا رنگو تنشون می کنن و چند من به صورتشون سرخاب سفیداب می زنن..اوا می میرم براشون
    یه لحظه سرجام وایستادم و گفتم:
    -خفه میشی یا خفه ات کنم یوسف؟
    با خنده قدمی که از من جلوتر رفته بود و برگشت و گفت:
    -تو جون بخواه کیه که بهت بده زغنبوت؟
    دیوونه ای نثارش کردم و وارد یه کوچه باریک شدیم ..
    دزد گیر ماشینشو زد و درو برام باز کرد
    حالم به شدت بد بود و فقط می خواستم به خونه برسم ...اما حضور یک دفع ای یوسف رو هم نمی تونستم بی خیال بشم...واقعا از دیدنش خوشحال شده بودم...از اینکه باز بود و مثل گذشته ها شوخی می کرد....
    فقط حیف که چون گذشته، نه دل و دماغش رو داشتم و نه توانش رو که پا به پاش ...باهاش شوخی کنم...دیگه چیزی برای سرحال بودن و خوش بودن نداشتم...امروز بدترین روز زندگیم بود ...موحد با اون حرفاش و هومن با اون گیر دادناش...دیگه چیزی برای من نذاشته بودن که بمونه
    به احتمال زیاد وجود یوسف می تونست کمی منو به ارامش برسونه..مثل گذشته هایی که همیشه کمکم می کرد...کمکایی که هم دوره ای هامو عصبانی می کرد و حس حسادتشونو برانگیخته می کرد..
    چون یوسف از بین همشون به من ترم پایینی بیشتر بها می داد...و من چقدر عاشق این همه توجهش بودم
    وقتی روی صندلی جاگیر شدم و به درون ماشین مدل بالاش نگاهی انداختم... با صدای گرفته و بمی گفتم:
    -پولات چه کرده ..لازم شد یه اسپند برات دود کنم
    نیم نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد و ماشین رو روشن کرد ...
    وقتی دیدم تمایلی به جواب دادن نداره ،پالتوشو به طرفش گرفتم و گفتم:
    -بگیریش ...پالتوی پولدارا به تن من نمی چسبه
    در حالی که دریچه های بخاری رو به طرفم تنظیم می کرد ...با تن صدای دوست داشتنیش گفت:
    -بنداز روت..داری از سرما می لرزی
    تک خنده ای کردم و با وجود اینکه هنوز از سرما می لرزیدم گفتم:
    -بینیم نشتی داره....یه وقت دیدی پالتوتو کثیف کردما ..
    به عقب تکیه داد و با همون لبخند گفت:
    -تو بریز... فدای سرت...
    راحت به صندلی تکیه دادم و پالتو رو تا زیر گلوم بالا کشیدم..بوی ادکنش اونقدر تند و زیاد بود که بینی کیپم هم این بو رو حس می کرد .
    به راه که افتاد ازم ادرس گرفت و منم با چشمای خمار و سنگین مسیرو گفتم
    همونطور که داشت پلکهام سنگین می شد به نیم رخ پسری که زمانی دوستش داشتم خیره شدم...دوست داشتنی که در حد یک دوست بود ...اما این تنها برای من معنی شده بود..برای اونو نمی دونستم ...هیچ وقتم نفهمیدم...

    اما واقعا گذشته ها گذشته بود و می خواستم بیاد بیارمشون... ولی حالم بد بود و نمی تونستم خوب تمرکز کنم...گرمای ماشین لحظه به لحظه بیشتر می شد و من مشتاق خواب... به طوری که چند دقیقه بعد با خیال راحت به خواب رفتم .


    ***

    ***
    نمی دونستم در چه زمان و مکانی قرار دارم تنها با احساس لمس دستی بر روی گونه ام به سختی با لبهایی خشک چشمامو باز کردم
    هنوز توی ماشین بودیم و اون با لبخند نگاهم می کرد ...بدون تغییری در وضعیتم چندین بار پلکهامو باز و بسته کردم و پرسیدم:
    -چی شده؟
    لبخندش غلیظ تر شد و گفت:
    -رسیدیم... خیلی وقته
    سرم رو چرخوندم و به نمای ساختمون نگاهی انداختم و اون گفت:
    -خیلی تب داری
    نگاه از ساختمون گرفتم و دوباره سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم:
    -یه دوش اب گرم و بعدشم خواب...درست درستم می کنه
    لبخند تلخی زد و گفت:
    -تجویزاتم به درد عمه ات می خورن...
    با چشمای پف کرده و سردردی که بدتر از قبل شده بود..خنده ای کردم و گفتم:
    -هرچقدر می خوای فحش بده..من عمه ندارم
    لحظه ای سکوت کرد و گفت:
    -شماره اتو بده
    تکیه ام از صندلی جدا کردم دست توی کیفم بردم و گوشیم رو در اوردم و گفتم:
    -تو بده...
    سرشو تکونی داد و گوشی رو از بین انگشتام بیرون کشید و مشغول ذخیره شماره اش توی گوشیم شد و همونطور که مشغول بود گفت:
    -تو راه برات دارو گرفتم...بخورشون..برای دکور خونه ات نگرفتم...صدات شده عین این خروسای بی محل...شماره اوتو چند وقته عوض کردی ؟
    -جهت دیدم رو تغییر دادم و به بیرون خیره شدم و گفتم:
    -این شماره امو همین امروز فردا می خوام عوض کنم ...فعلا داشته باشش..تا شماره جدیدو بهت بدم
    پوزخندی زد و چیزی نگفت...که بهش گفتم:
    -تو که شماره ام رو داشتی ؟
    گوشیم رو به طرفم گرفت و کیسه داروها رو از صندلی عقب برداشت و روی پاهام گذاشت و با گوشی خودش ور رفت...
    چند لحظه ای خیره نگاهش کردم که دیدم یکم اخماش تو هم رفته ...و جوابم رو نمی ده...دست بردم توی کیسه داروها و به شوخی گفتم:
    -عجب تاجر نسخه پیچی
    در حالی که هنوز با گوشی خودش ور می رفت..حالت اخمش عوض شد و گفت:
    -همینی که هست ...از خداتم باشه که من برات نسخه بپیچم
    -بالا نمیای ؟
    قاطع جواب داد:
    -نه
    -نه و نگمه ..اصلا کی رات داد؟
    سرشو از صفحه گوشیش برداشت و به نیم رخم تب دارم نگاهی انداخت و گفت:
    -انشالله فردا که با این حال و روزت قصد سر کار رفتن نداری؟
    با یادآوری موحد اخمام تو هم رفت و گفتم:
    -چرا اتفاقا .. حتما باید برم...یه کاری هست که باید انجامش بدم
    با تاسف سری تکون داد و گفت:
    -لابد همه مریضا منتظر خانوم هستن که بره و بهشون سر بزنه؟
    خیره به بیرون پوزخندی زدم و گفت:
    -نه اینبار فرق می کنه ... باید حال یه دکترو بگیرم ....این کارو هم نباید به یه روز دیگه بندازم
    با نگرانی تکیه اشو از صندلیش جدا کرد و به سمتم چرخید و پرسید:
    -نکنه می خوای حال هومنو بگیری؟
    تند سرم رو تکون دادو گفتم:
    -من دیگه با اون کاری ندارم
    ابروهشو بالایی انداخت و دوباره سرجاش درست نشست و گفت:
    -وقتی اینطوری حرف می زنی ...ازت می ترسم...این نگاه و حرفت... منو یاد اون 50 تا پله ای می ندازه که لگنمو سرویس کرد
    خندیدم و اون هم خندید و گفتم:
    -نه با این نمیشه از اینکارا کرد ..باید مثل خودش باشم .. مثل خودشم جواب بدم
    -درباره کی داری حرف می زنی آوا ؟
    سکوت کردم و چهره موحدو به یاد اوردم و با اخم بهش خیره شدم و گفتم:
    -همونی که اون موقع ها زیادی دور و ورش می پلکیدی ؟
    سوالی نگاهم کرد:
    -همونی که تو رو کرده بود اسطوره ما ترم پایینی ها
    ابروهاش رو با تعجب بالا برد و گفت:
    -موحد؟؟؟
    بهش خیره شدم و اون با نگرانی بهم چشم دوخت ...می دونستم دوستش داره و خیلی براش احترام قائل برای همین لبخندی زدم و گفتم:
    -شوخی کردم...باید به مریضام سر بزنم..این روزا زیاد مرخصی گرفتم....فعلا نمی تونم جیم بشم
    هنوز با شک بهم نگاه می کرد که برای راحتیش گفتم:
    -باور کن قرار نیست بلایی سرش بیارم
    -آوا چیزی هست که به من نگفته باشی؟
    درو باز کردم و گفتم:
    -همه اون چیزایی رو که باید بدونی رو شنیدی ...بیشتر از کپنتم شنیدی اقا ؟
    حرفی نزد و من پیاده شدم و درو بستم و ضربه ای به شیشه ماشینش زدم
    شیشه رو پایین داد...هنوز تو نگاهش شک و تردید بود
    -کی بیام دفترتو ببینم ؟
    نگاهش تغییر نکرد ..تنها لبخند مرموزی زد و گفت:
    -به همین زودیا

    فصل ششم:
    آخرین پله رو که پایین اومدم برگشتم و به تابلوی بالایِ در، با انزجار خیره شدم ...شاید کارم درست نبوده باشه اما حداقلش این بود که کمی خودم رو آرومتر می کرد .
    هنوز کمی تب داشتم...به سمت خیابون رفتم و برای تاکسی زرد رنگی که به طرفم می اومد دستی تکون دادم و بلند گفتم:
    -دربست
    ماشین کمی جلوتر از من ایستاد و من به طرفش رفتم ..بارون دوباره شروع به باریدن کرده بود ..درو که بستم به راننده گفتم بره به سمت میرداماد
    و اونم با گفتن چشمی به راه افتاد ...به عقب تکیه دادم و شال گردنم رو کمی دور گردنم مرتب کردم که صدای زنگ پیامک گوشیم از توی کیفم در اومد.
    درش اوردم و بازش کردم ... با دیدن اسم یوسف با لبخندی به متنش خیره شدم:
    -"زغنبوت جان...می دونم حرفم رو گوش نکردی و رفتی بیمارستان...پس ادرس بیمارستانو بهم بده ..تا اگه تلف شدی بدونم لااقل کجا باید بیام سراغت "
    لبخندم پر رنگ شد و ادرسو براش نوشتم و انتهاش اضافه کردم:
    -تو توی کدوم بیماستان هستی ؟
    جوابی ازش نگرفتم
    با خنده سرمو بالا اوردم و با خودم گفتم:
    -فکر کرده... باور کردم که تاجره..پسره پرو
    یه دفعه پیامش اومد که توش نوشته بود:
    -بعد از بیمارستان بیا شرکتم..اینم ادرسش...
    با لب و لوچه اویزون به ادرس خیره شدم...امکان نداشت که اون به کار ازاد چسبیده باشه..اونم یوسفی که توی دانشکده از همه بهتر بود
    اعصابم بهم ریخت و با عصبانیت گوشی رو پرت کردم توی کیف که راننده گفت:
    -بفرمایید خانوم رسیدیم...
    با حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم و به ساعتم نگاهی انداختم...تا کارام رو می کردم و می رفتم بیمارستان یکساعتی با تاخیر می رسیدیم...
    لب پایینم رو گاز گرفتم و به سمت بازار رفتم...رسیدن به این کارام واجب تر بود
    بعد از چندتا مغازه بالا و پایین کردن ...توی اخرین مغازه با توجه به دیر کردن بیش از اندازه ام... کیسه کوچیک طلاهامو روی پیشخون شیشه ای مغازه گذاشتم و گفتم:
    -همه اشو می خوام بفروشم
    طلافروش که مرد جا افتاده ای بود طلاها رو ا ز توی کیسه در اورد و نگاهی بهشون انداخت و ازم پرسید:
    -فاکتور خریدشونم دارید؟
    -بعضیاشونو
    دست بندی که اخرین یادگاری هومن بود رو اول برداشت و شروع به وزن کردنش کرد..بقیه رو هم وزن کرد و گفت:
    -چهار و دویست
    چشمام گشاد شد و گفتم:
    -چرا انقدر کم؟
    چندتا از طلاها رو جلوم گذاشت و گفت:
    -بعضیاش که نگین داره.... بعضیا رو هم که اجرت کارش زیادی بوده از روش کم شده..می خواید می تونید برید و از چندتا جای دیگه هم بپرسید
    با حرص دست بندو برداشتم و بقیه طلاها رو به سمتش کشیدم و گفتم:
    -نه می فروشمشون
    و دستبند رو توی کیفم انداختم
    وقتی از مغازه در اومدم...گوشیم رو در اوردم و با خونه تماس گرفتم
    صدای مادرم که توی گوشی پیچید با ناراحتی و برای زود تموم کردن مکالمه گفتم:
    -سلام..به حمید بگو شماره حسابو برام اس ام اس کنه ..تا یه ساعت دیگه پولو به حسابش می ریزم
    -جور کردی مادر؟دستت درد نکنه..الان بهش میگم شماره حسابو برت اس ام اس کنه...سرکاری مادر؟
    اعصابم بهم ریخته بود برای همین با تلخی گفتم:
    -سرم شلوغه ..خیلی کار دارم..باید برم..کاری نداری..خداحافظ
    و تماس رو قطع کردم ....باید زودتر به بیمارستان می رفتم...به اندازه کافی دیر کرده بودم
    ***

    وارد محوطه بیمارستان که شدم......ساعت 9 و نیم شده بود ...به اطراف نگاهی انداختم و با ندیدن بچه ها بخش سرعتمو زیاد کردم...اما هنوز وارد ساختمون نشده بود که هومنو دیدم که با دیدنم داشت به سمتم می اومد..
    همین طور که نزدیک می شد تصمیم گرفتم مسیرم رو تغییر بدم که صدام زد و جلو راهم رو گرفت و گفت:
    -باید باهات حرف بزنم؟
    نمی خواستم نگاهش کنم...اما باید تکلیفم رو هم با هومن مشخص می کردم..سرمو بلند کردم و تو چشماش خیره شدم و گفتم:
    -چه مرگته هومن؟از دستم می خواستی خلاص بشی که شدی ...
    چرا راه به راه مزاحمم میشی؟شدی عین این مزاحمای سر چهار راه..دیگه داره کم کم از دیدن قیافت حالم بهم می خوره..از ادا و اصولات متنفرم هومن..می فهمی؟دست از سرم بردار..برو پی زندگی شیرینت...برو به صنم جونت برس..فقط منو راحت بذار...
    با عصبانیت چشماشو بست و باز کرد و گفت:
    - نمی خوام صنم چیزی از گذشته بدونه...
    با تعجب پوزخندی زدم و گفتم:
    -برای همین یه راست برداشتیش و اوردی توی همون بخشی که من هستم؟
    جوابم رو نداد و گفت:
    -قضیه خونه رو هم باید مشخص کنیم
    فهمیدم دردش چی بوده..چه احمقی بودم که فکر می کردم که از روم خجالت زده است..دست به سینه شدم و گفتم:
    -تمام سرمایه امو پای اون کاخ پوشالی که برام درست کرده بودی گذاشتم...حتی به اسم خودم وام گرفتم..
    اما چی شد...این شد..که تو ... زن جونتو بردی توی خونه ای که نصفش مال منه...
    -پولتو پس می دم
    -می دونستی من دارم پول قسطای اون وامو کذایی رو می دم؟
    -دفترچه رو بده من...از این به بعد من حساب می کنم...
    با عصبانیت رومو ازش گرفتم و گفتم:
    -ازت متنفرم هومن...از این که شخصیت انقدر مزخرفه ازت متنفرم...از اینکه می خوای نقش ادمای مظلومو در بیاری هم ازت متنفرم...
    تحملم داشت از بین می رفت که با بغض و حرص برگشتم و تو چشماش خیره شدم و گفتم:
    -باباش خیلی پول داشت که منو به راحتی یه اب خوردن انداختی دور ؟...من که از روز اول گفته بودم پدر و مادرم چیکارن...فقط نمی دونم چرا 5 سال منو بازی دادی ...؟چرا با آبروم بازی کردی ؟
    داشت اشکم در می اومد و اون خیره نگاهم می کرد
    اما نباید کوتاه می اومدم...اگه به حقم هم نمی رسیدم... باید ازارش می دادم:
    -من خونه امو می خوام
    با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
    -هیچ می فهمی چی می گی؟
    -اره جناب عاشق پیشه می فهمم که چی می گم...اینکه تو برای کم نیوردن زندگیمو تارج کردی و دو دستی تقدیم زنت کردی رو خوب می فهمم...پس تا صدام در نیومده و آبروتو توی بیمارستان نبردم..خونه امو بهم برگردون...تمام و کمال
    -آوا!!
    به صورت اصلاح شده و نگاه متحیرش خیره شدم و گفتم:
    -دیگه آخرین بارت باشه که منو به اسم کوچیک صدا می زنی ...بعد از اینم جلومو نگیر..ما دیگه حرفامونو زدیم...هیچی برای گفتن نمونده جناب دکتر کلهر
    بهم ریخته سر جاش ایستاد و من به را افتادم...همونطور که زندگی برای من جهنم شده بود باید برای اونم می شد...هر چی که خودگذشتگی کرده بودم کافی بود ..حالا نوبت اون بود که عذاب بکشه

    وارد بخش که شدم با عجله برای عوض کردن لباسم رفتم...10 دقیقه بعد در حالی که لباسهامو عوض کرده بودم ...در کیفم رو باز کردم و چیزایی رو که می خواستمو برداشتم
    و بدون معطلی مدارکو توی جیب روپوشم گذاشتم و از اتاق خارج شدم...امروز باید تکلیفم رو یکسره می کردم...بین راه الهه رو دمغ و ناراحت دیدم ..وقتی بهش رسیدم ... ازش پرسیدم:
    -دکتر موحد کجاست؟
    پوفی کرد ونگاهی به گونه ام انداخت و گفت:
    -همه امروز از دستش در می رن ..اونوقت تو می گی کجاست؟معلومه دیگه... تو اتاقشه
    خواستم از کنارش رد بشم که پرسید:
    -خوبی ؟برای چی امروز پاشدی اومدی بیمارستان؟
    ایستادم و با مکثی گفتم:
    -کار داشتم... باید می اومدم
    -اما اگه نظر منو می خوای ..بهتر امروز طرفش نری...مردک احمق معلوم نیست چشه؟از صبح تا حالا پاچه بیشتر بچه ها ی بخشو گرفته....همین نیم ساعت پیشم حال منو گرفت
    نگاهی بهش انداختم و بعد بدون حرفی به سمت اتاق موحد راه افتادم
    الهه هنوز ایستاده بود و با کنکاش به من نگاه می کرد ..که نفسی بیرون دادم و ضربه ای به در اتاقش که برخلاف تمام روزای دیگه .... بسته بود زدم...
    با گذشت چند ثانیه و نگاه خیره ام به در با صدای عصبی گفت:
    -بفرمایید
    برای اخرین بار نگاهی به الهه انداختم و درو باز کردم و وارد اتاقش شدم.


    عصبی و اخمو در حال نوشتن اطلاعاتی توی پرونده یکی از بیمارا بود که درو بستم و بهش گفتم:
    -سلام
    دست از نوشتن برداشت و تنها چشماشو به سمت بالا حرکت داد و بهم خیره شد...
    از کار دیروزم ناراحت نبودم...اما یه حسی وادارم می کرد مستقیم بهش خیره نشم به خصوص که قرار بود چیزی رو جلوش بذارم که واقعا بد بود...اما همه چیز بر می گشت به آبروم و حیثیتم
    دست توی جیب روپوشم بردم و همزمان با در اوردن مدارک به سمت میزش رفتم و مقابل میزش ایستادم
    اول نامه پزشکی قانونی رو جلوش گذاشتم و با نهایت سختی و در حالی که رنگ به روم نمونده بود از خجالت ..اما محکم گفتم:
    -من با دکتر کلهر رابطه ای ندارم...می دونمم که زن داره...هیچیم بین ما نیست...تمام حرفایی هم که شنیدید...تنها خیال پردازیهای یه آدم سسته که توی زندگیش هر هدفی داره جز عزت و احترام...من با ایشون هیچ رابطه ای نداشتم که حالا دو دستی بهش بچسم و بگم که چیکار کنه...که کاری باهاش نداشته باشم
    نامه رو با احتیاط توسط انگشت اشاره ام باز به سمتش هل دادم و گفتم:
    -پزشکی قانونی هم تایید می کنه که من با ایشون نبودم که بخوام عین بختک بهش بچسبم و مرتب ازش باج بگیرم...چون مطمئنم که دختره هرزه ای نیستم که شما اون انگا رو بهم چسبوندی...
    اما اگه براتون سواله که چرا انقدر راحت جلومو می گیره و گاهی حرفای بی ربط می زنه..جوابش اینجاست..
    شناسنامه ای که توی دستم مونده بودو به طرفش گرفتم و گفتم:
    -بگیردیش..صفحه دومشو باز کنید..توش یه تاریخ عقد وجود داره و یه تاریخ طلاق...اسم کسایی رو هم که اونجا می بینید .... هر دوتاشم براتون آشناست
    عصبی بهم خیره بود و منم دست دراز کرده مقابلش ایستاده بودم
    دوباره اون بغض سرکش داشت به سراغم می اومد ...که بلاخره به حرف اومد:
    -نیازی نیست درباره زندگی خصوصیت به من جواب پس بدی
    جالب بود که دیگه ازش نمی ترسیدیم
    -اما این شما بودی که همین دیروز از زندگی خصوصی و رابطه هام... ازم سوال می پرسیدی !!!نپرسیدید؟
    عصبی چند لحظه ای بهم خیره شد بعد سرشو انداخت پایین و نفسشو بیرون دادو دوباره مشغول نوشتن شد و بهم گفت:
    -فروزش می تونی بری
    حرصم گرفت..چشمامو با عصبانیت بستم و باز کردم و بدون فکر کردن به عواقبش گفتم:
    -شما به من یه عذرخواهی بدهکاری
    با پوزخند سرشو بالا اورد و پرسید:
    -بابت؟
    با خشم شناسنامه رو باز کردم و صفحه دومو مقابل گذاشتم و گفتم:
    -بابت توهینی که به من کردید
    فکش منقبض شد و خیره نگاهم کرد..و گفت:
    -خانوم دکتر فروزش در زندگی گذشته اتون هر چی که بوده و هر چی که گذشته به خودتون و شاید به اطرافیانتون مربوط و محدود میشه....
    رفتاری که ازتون.. توی محیط کاری اینجا دیدم .... اصلا حرفه ای و شایسته این محیط نبود ..وظیفه ام ایجاب می کرد که بهتون تذکر بدم که یادتون نره که کجایید و چه وظایفی دارید
    در ثانی من یادم نمیاد بهتون انگی چسبونده باشم که امروز با مدرک پاشدی اومدی اینجا...
    تو همون رابطه استادی و شاگردیمونم انقدر دستگیرم شده که بدونم اگه شاگردی به اسم فروزش دارم..اگه حرفی بهم بزنه...راسته یا دروغ..
    هنوز وجودم پر از خشم بود و نمی تونستم بدون جواب دادن اتاقشو ترک کنم:
    -دکتر شما تمام اون حرفای دیروزو بخاطر دکتر اقبالی بهم چسبوندید
    ابروهاش رو با تعجب بالا داد و نگاهم کرد و گفت:
    -دکتر اقبالی چه ربطی به تو داره؟
    نگاهمو ازش گرفتم و به گوشه میزش خیره شدم و گفتم:
    -همون ربطی رو داره که به شما اجازه می ده درباره ام هر نوع فکری کنید
    دوباره عصبی شد:
    -فروزش این بحثو تمومش کن
    باید تمومش می کردم..اما نکردم:
    -اگه اون چندین ماه پیش یه کثافت کاری کرده و رفته چرا به خاطر تهمتایی که بهم زدن ...اون حرفا رو بهم زدید؟..مگه غیر از اینه که شما هم مثل بقیه فکر کردید اون ادمی که هیچ وقت معلوم نشد کیه... منم؟منی که حالا چسبیدم به دکتر کلهر !!
    عصبانی از روی صندلیش بلند شد و دستاشو به میزش تکیه داد و گفت:
    -بدترش نکن ...برو بیرون
    دهن خشک شده ام رو به زور اب دهن تری کردم و گفتم:
    -شما دیروز به من توهین کردی..حالا راحت برم بیرون؟...اگه مرد بودم حرفی نبود و می رفتم...اما من یه دخترم...دختری که راحت بهش گفتی
    دیگه داشت قاطی می کرد سرشو تکونی داد واز پشت میزش اومد بیرون و مقابلم ایستاد و گفت:
    -تو جای من ...وقتی ببینی دو تا ادم خیلی راحت باهم برخورد می کنن در حالی که می دونی بینشون هیچی نیست..چه برداشتی می کردی ؟
    خیره نگاهش کردم...شاید باید درباره حرفاش فکر می کردم..اما خشم و عصبانیت مانع فکر کردنم می شد
    -اینم برای اخرین بار..من به تو توهین نکردم.. فقط ازت سوال کردم...که اگه همین دیروز فقط می گفتی نه..همه چی حل بود..دیگه نیازی به این همه دم و دستکی که به راه انداختی نبود
    یه دفعه با همون حال عصبیش خم شد و نامه رو از روی میزو برداشت و با پاکتش ضربه ی محکمی به سینه ام زد و گفت:
    -تو اصلا روت شد این نامه برداری و بیاری جلوی من بنذاری ..؟مثلا می خواستی با این نامه چی رو بهم ثابت کنی ؟
    و توی چشم برهم زدنی نامه رو از وسط پاره کرد و انداخت روی میزش و به سمتم با حالتی تهدید گونه خم شد و گفت:
    -اخرین بارت باشه از این برنامه ها توی اتاق من راه می ندازی ...فکر می کنی من از داد و بیداد و اینکارات می ترسم ؟
    قطره های اشک بی اختیاری از گوشه چشمم سُر می خوردن و می افتادن پایین
    -از امروزم می ری سر کارت...منم دیگه باهات هیچ کاری ندارم..اصلا اگه دلت می خواد می تونی قید تخصص گرفتنتم بزنی و بری...اگرم می خوای بمونی بمون...فقط دیگه حق نداری ... ...
    چنان غرورم داشت لگد مال میشد که احساس می کردم یه تریلی 18 چرخ داره از روم رد میشه و من زیر حرفای موحد داغونه داغون
    ادامه حرفاشو یه دفعه قطع کرد...طاقتم داشت تموم میشد .. با پشت دست اشکای روی گونه ام رو پاک کردم..اونم قدمی به عقب رفت و چشماشو بست و دستی به گردن و موهاش کشید و به زمین خیره شد
    بینیم رو بالا کشیدم و به گریه ام ادامه دادم....اگرم کارم اشتباه بود ولی باید حرفام رو می زدم...نباید دست اخر ...بازم من می شدم گناهکار:
    -بله حق دارید که هر فکری کنید ...منم جای شما بودم همین فکرارو می کردم
    سرم رو بلند کردم و با همون چشمای خیس..خیره به نیم رخ عصبیش گفتم:
    -اما من باید چطور از خودم دفاع کنم...وقتی مردی رو دوست داری که راحت به خاطر پول یا هر چیز دیگه ای ولت می کنه و می ره..وبرای راحت تر خلاص شدن از دستت ...توی بیمارستان چو می ندازه که من با اقبالی بودم که بهانه به دست خودش بده که زودتر طلاقم بده..شما جای من بودی چی بر می داشتی و می اوردی که از ابرو و حیثیت از دست رفته ات دفاع کنی ..هوم؟؟؟
    هنوز سرش پایین بود...
    -منم جای خواهرت..بگو دیگه...به نظرت به ادمایی که از روز اول میشناختمشون و حالا به چشم بدکاره بهم نگاه می کنن..می تونستم که با حرفام قانعشون کنم که من با هیچ کسی نبودم؟من پاک پاکم...در حالی که شرعا و قانونا زن مردی بودم که نباید روش اسم مرد می ذاشتن !!!
    سکوت بدی بود و نمی خواست شکسته بشه
    -دکتر من یه ادم بدبختم که تنها گناهم ..دوست داشتن مردی بود که فکر می کردم دوستم داره..
    .خودمو به خاطر خودم می خواد نه خانواده ام...شاید پدرم یه اشپز ساده باشه...شاید مادرم یه زن خونه دار دهن بین باشه..اما هر چی که هستن و دارن.. اونقدر بی قید نبودن که منو طوری تربیت کنن که راحت برم و به هر اشغالی بچسبم...
    حسرت تو وجودم زبونه کشید:
    -هرچند... خودشونم به تربیتشون شک کردن...و مثلا به روم نمیارن...
    دستی به زیر چشمام کشیدم ...از اینکه حالا موحد همه چیز رو می دونست ..حس بدی داشتم ...حسی که شاید به این زودیها خوب و درست نمی شد:
    -اگرم در برابر حرفای دیگران ساکت شدم و چیزی نمی گم...به خاطر اینکه می دونم بی گناهم و حرف زدنم برای ادمایی که مدام خودشونو با حرفای دیگران گول می زنن بی فایده است...یه جور گندابه که باهم زدنش بوش بدتر میشه...

    کمی به عقب رفت و دست به سینه به میزش تکیه داد و نگاهی بهم انداخت و پرسید:
    -برای همین خواستی از این بخش بری؟
    سرمو پایین انداختم و به این فکر کردم که کاش اصلا چندین سال پیش گول حرفای هومنو نمی خوردم و زنش نمی شد...ودر برابر شوخی یوسف که بهم می گفت:
    -خر چیش شدی ؟
    فقط لبخند نمی زدم و کمی منطقی تر برخورد می کردم..تا روزگارم این نباشه
    یا وقتی که بهم می گفت بیشتر فکر کن و زود جواب نده...با لحن خودش نمی گفتم که:
    -به توچه..تو سر پیازی یا ته پیاز ..؟
    تا اونم با جزوه اش با تاسف به بازوم ضربه ای نزنه و جدی نگه که:
    -تو فقط احساساتی شدی...
    و جواب من بشه:
    -حسود
    با جواب مثبتم به هومن.... یوسف هم ازم دور شد...کسی که نمی ذاشت هیچ وقت کم بیارم...چنان ازم دور شد که تبدیل به یه غریبه شد..غریبه ای که یادم رفت..ماهی یکبار وادارم می کرد که به کوه بریم و یا توی دل سرما زمستون بستنی به خوردم می داد که به حساب خودش ادمم کرده باشه
    چقدر دور شدم از پسری که بی منت جزوه هاشو بهم می دادو می گفت..هر جا که مشکلی داشتی ازم بپرس...
    کسی که هومن از وجودش بیزار بود و از من می خواست دیگه باهاش حرف نزنم...
    به هرجایی از گذشته قدم می ذاشتم ..حضوری از هومن و حمایتهاشو نمی دیدم..چه بسا که حضور یوسف پررنگتر هم می شد...
    کادوی های پنهانی تولدم ...بعد از عقد با هومن که یوسف به هزار مصیبت به دستم می رسوند...
    یکبار عروسک..یکبار کتاب... یکبار هم کیک تولد .... چرا که فهمیده بود اصلا تولدی برای خودم نگرفتم.
    از حرفهایی که به ناچار به موحد زده بودم حتی نمی تونستم سرم رو بالا بیارم ...تازه می فهمیدم چقدر باید پرو شده باشم که این نامه رو جلوش گذاشته بودم...
    حالا درباره ام چه فکری می کر؟...اما من مجبور بودم...چون فکر می کردم که مثل بقیه به رابطه من و اقبالی شک داره...شایدم یقین داشته باشه
    دکتر اقبالی که با اومدن یکباره و رفتن آنیش تمام زندگیمو زیرو رو کرد..همونطور توی افکارم غوطه ور بودم بودم که با صداش به خودم اومدم:
    -هیچ دوست نداشتم این حرفا امروز و اینجا زده بشه...کاش حداقل اونقدر عزت نفس و اعتماد به خودت داشتی که جلوی منِ مرد ....با این چیزا از خودت دفاع نکنی
    چه کار بدی کرده بودم و به عمقش پی برده بودم...حالم بد شده بود و دیگه نمی تونستم روی پاهام با یستم..چند قدمی عقب عقب رفتم و به کُندی بر روی صندلی اتاقش نشستم...دیگه هیچی برای دفاع از خودم نداشتم
    نفسش رو پر صدا بیرون داد و اروم به طرف اومد و درست روی صندلی کناریم نشست ..نگاهش نکردم ...خم شد و ارنجهاشو روی زانو گذاشت و دستاشو در هم گره کرد و خیره به دستاش گفت:
    -هیچ وقت برای دفاع از خودت، شخصیتت زیر سوال نبر...بعضی چیزا به همین راحتی به دست نیومدن که با یه فکر نسنجیده به راحتی از دستشون بدی
    حالا به نیم رخم نگاه می کرد و من هنوز به زمین چشم دوخته بودم...
    -توی دوره دانشجویم خیلی کارا کردم و خیلی چیزا دیدم ...مطمئنا اشتباهاتی داشتم..خطاهایی هم کردم..به بیراهه هم رفتم...توی دردسرم افتادم...حماقتهایی هم داشتم که هنوزم که هنوزه نتونستم جبرانشون کنم.
    اما تنها چیزی که به قول خودت درست و حسابی انجام دادم...قضاوت نکردن الکی در باره دیگران بوده...
    من اگه برگردوندمت بخش...اگه به تقوی رو انداختم که این خودسریتو نادیده بگیره و یه فرصت دیگه بهت بده..همش برای این بود که به توانایی هات ایمان داشتم ...دلم نمی اومد کسی که می تونه تو کارش بهترین باشه ...به خاطر یه مشت حرف چرت خودشو کنار بکشه...حداقل جای شکرش باقی بود که انصراف نداده بودی و فقط گم و گور شده بودی
    درسته ماجرای اقبالی باعث شد که توی این بخش مشکلاتی به وجود بیاد و حرفایی مطرح بشه..اما من به اونایی که اطمینان داشتم هیچ وقت به چشم بد بهشون نگاه نکردم و نمی کنم...یکی از اونایی که درباره اشون دارم حرف می زنم تویی فروزش
    جمله اخرشو با تحکم گفت ...کمی سرم رو بالا اوردم و از گوشه چشم بهش خیره شدم..نگاهش درست توی چشمام بود
    -بدترین اشتباهت می دونی چی بود؟سکوتت.....همیشه و همه جا سکوت خوب نیست...بعضی وقتا باید ادم حرف بزنه..در برابر ناملایمات بایسته..تا خودشو ثابت کنه...ثابت کنه اونی نیست که دیگران درباره اش فکر می کنن
    اینکه یهویی بِبری و از اینجا دور بشی..چاره کار نیست!!!...روش های بهتری برای متقاعد کردن دیگران وجود داره فروزش ...اما خوب بعضیا هم هر چی بهشون بگی نمی فهمن..
    که در برابر اون جماعت سکوت کنی بهتره..اما نه در برابر کسایی که تحصیل کردن و چند سالی رو در کنار هم درس خوندید..چون مطمئنا اونقدر روت شناخت دارن که اگه از خودت دفاع درستی کنی ...باورت داشته باشن و باورت کنن
    نگاهم رو ازش گرفتم و به نوک کفشام خیره شدم..حرفاش منطقی بود......چند ثانیه ای گذشت ..سکوت بود و سکوت که مسیر حرفو عوض کرد و پرسید:
    -سرما خودگیت بهتر شد؟
    شاید فهمیده بود چقدر دارم ازش خجالت می کشم و قادر به حرف زدن نیستم همونطور خیره به کفشام با صدای گرفته و ارومی گفتم:
    -بله
    از حالت خم شده اش در اومد و راحت به صندلی تیکه داد و با لبخند مهربونی گفت:
    -پس می تونی امروز سرپا وایستی؟
    با تردید برگشتم و نگاهش کردم و باز گفتم:
    -بله
    با همون لبخند پای راستشو روی پای چپش انداخت و خیره به من گفت:
    -خیل خب... پس برو سر کارت
    چند لحظه ای خیره نگاهش کردم..هنوز اون لبخند رو لباش بود که بلاخره از جام بلند شدم و بدون حرف به سمت در رفتم که با تن صدایی که معلوم بود توش کمی خنده است ازم پرسید:
    -ساعت چنده فروزش؟
    با تعجب برگشتم سمتش و به ساعت روی دیوار اتاقش نگاهی انداخت...و بعدم به صورت جدیش:
    -بازم دیر اومدی ...طبق معمول
    خیره نگاهش کردم از جاش بلند شد و به سمت میزش رفت و بدون نگاه کردن به من ..در حال نشستن روی صندلیش گفت:
    -شیفت امشب یادت نره
    دهنم تا نیمه باز شد ...خودکارشو برداشت و با صدای جدیی اما چشمایی که می خندید بهم خیره شد و گفت:
    -چیه؟... نکنه ....انتظار داری بهت مرخصیم بدم ؟
    وقتی دید حرفی نمی زنم و با تعجب نگاهش می کنم چشماشو باز و بسته ای کرد و محکم گفت:
    -برو دیگه ...چرا وایستادی ؟
    با صدای بلندش تکونی خوردم و به خودم اومدم و با عجله درو باز کردم ورفتم بیرون و خواستم درو ببندم که باز بلند گفت:
    - فروزش؟
    با نگرانی ایستادم و به سمتش چرخیدم...نگاهی به صورتم انداخت ..معلوم بود خنده اش گرفته اما بروز نمی داد:
    -درو نبند
    نگاهی به در و بعد نگاهی به موحد انداخت و با احتیاط درو تا انتها باز کردم و ایستادم
    خیره نگاهم می کرد که دو سه قدمی رو عقب عقب رفتم و با ببخشیدی که نمی دونم برای چی گفتم ... با عجله از جلوی چشماش ناپدید شدم و به سمت استیشن رفتم


    الهه که دل تو دلش نبود با بیرون اومدن از اتاق موحد به سمتم اومد و با دیدن چشمای قرمز م گفت:
    -حالتو گرفت..نه؟..نگفتم نرو
    بابا این دیوانه است..روانیه...من نمی دونم چرا اینو گذاشتن این بخش...اصلا اخلاق که نداره هیچ...هیچیم سرش نمیشه...
    یک ریز داشت پشت سرش بد می گفت و بهش برچسب می چسبوند که به خنده افتادم و گفتم:
    -اخلاقو که باهات پایه ام..اما اینکه چیزی حالیش نیست و نه...
    دستاشو توی جیب روپوش کرد و به چشماش حرکتی داد و گفت:
    -خوب حالا...چون که چیزی بارشه که نباید با ما اینطوری رفتار کنه..حالا چرا می خندی؟ ....نکنه خل شدی از دستش؟
    به سمت پرستاری که پشت استیش ایستاده بود برگشتم و گفتم:
    -دکتر کاظمی هنوز نیومدن؟
    -نه..
    -پس لطفا پرونده خانوم سماوی رو بهم بدید
    پرستار برگشت تا پرونده رو بده که الهه دستشو رو شونه ام گذاشت و وادارم کرد به سمتش بچرخم
    -حالا سر چی حالتو گرفته..که نشستی پا به پاش گریه کردی ؟
    پرستار پرونده رو مقابلم گذاشت و من با برداشتنش به راه افتادم..الهه با عجله به دنبالم اومد و گفت:
    -برای قضیه دیروز ؟
    پرونده رو تو دستم جا به جا کردم و گفتم:
    -الهه فکر کنم دم در کارت داشتنا
    یه لحظه سرجاش وایستاد و گفت:
    -با من؟...کی ؟
    وایستادم و به سمتش چرخیدم و با شیطنت گفتم:
    -نمی دونم...یه اقای خیلی خوشتیپی بود...اومدنی یادم رفت بهت بگم...بنده خدا فکر کنم یه دو ساعتی هست که زیر پاشهاش علف سبز شده
    با تردید نگاهی بهم کرد و پرسید:
    -شوخی می کنی ؟
    شونه هامو بالا انداختم و گفت:
    -خود دانی ...من جای تو بودم معطل نمی کردم
    وجودم پر از خنده شده بود...یه حس خوب تمام وجودمو فرا گرفته بود..حسی که بهم امنیت و ارامش می داد...
    حسی که از طریق موحد بداخلاق ...به روح و روانم تزریق شده بود...حسی که منو داشت بر می گردوند به خودم...حسی که داشت یادم می نداخت که اگه دنیا هم باهات بد باشه..اما باز این خود تو هستی که می تونی با اراده ات تغییرش بدی و به نفعت ازش کامی بگیری

  10. 4 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),nell (06-17-2017),شكرانه (08-18-2017)

  11. Top | #6
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    چند قدمی عقب رفت و با تهدید گفت:
    -وای با حالت دروغ گفته باشی
    با گوشه پرونده به شوخی گونه ام رو خاروندم و گفتم:
    -عزیزم..2 ساعت گذشته..خوب ممکنه رفته باشه...این که دیگه دست من نیست...اما هر وقت ماهی رو از اب بگیری تازه است...شایدم نرفته باشه...
    و برای تاکید و اذیت بیشترش گفتم:
    -الهه خیلی خوش قیافه بود....
    با اینکه هنوز تو چشماش موجی از تردید و شک رو داشت سری تکون داد و با عجله به انتهای سالن پرواز کرد..
    به حرکتش خندیدم و برگشتم و با خنده شونه هامو بالا انداخت و خطاب بهش گفتم:
    -تا تو باشی که انقدر فضولی نکنی
    و با همان خنده رفتم توی اتاق بیمار
    ***

    وارد رست که شدم از خستگی در حال سقوط بودم...به اولین صندلی که رسیدم به سمت خودم کشیدمش و روش نشستم.و دستی به چشمای تب دارم کشیدم...
    الهه اونطرف تر در حالی که از قضیه صبح...حسابی از دستم شاکی بود پشت بهم کرده بود و با گوشیش ور می رفت...
    لبخندی زدم و از جام بلند شدم تا گوشیم رو از کیفم در بیارم...
    وقتی دوباره سر جام نشستم...به 5 پیام رسیده شده از طرف یوسف لبخندی زدم و سریع بازشون کردم
    "-کارت کی تموم میشه؟"
    پیام بعدیشو باز کردم:
    "-زغنبوت نگو که گوشی همرات نیست"
    بعدی رو با خنده باز کردم:
    "نکنه مُردی و ما از دستت راحت شدیم که جواب نمی دی؟"
    خنده ام بیشتر شد :
    "آوا..آوا..آوا"
    خندیدم و با خودم گفتم..:
    -دیوونه گروه کر راه انداخته
    "-تا یه ساعت دیگه جواب ندی خودم پا میشم میام اونجاها"
    -اره ارواح عمه ات...تو پول در اوردنو ول می کنی بیای پی من
    و همزمان شماره اشو گرفتم که سریع با صدای شوخش جوابمو داد:
    -فعلا قادر به پاسخگویی نیستم...اما اگه زغنبوت باشه یه نیم ساعتی وقت دارم
    با خنده بهش گفتم:
    -سلام
    -سلام و درد ..کجایی تو دختر ؟...داشتم کم کم به فکر سنگ قبرت می افتادم...البته دور از جونما
    -خوب گل و خرما هم سفارش می دادی؟
    -نه دیگه اون موقع خوشبحالت میشد ..کجایی؟چرا جواب نمی دادی ؟
    راحت تر به صندلی تکیه دادم و گفتم:
    -کجا می خوای باشم.؟.بیمارستان..از صبح گوشیم تو کیفم بوده تازه پیاماتو دیدم
    -کی میای شرکتم؟
    -امروز نمی تونم
    سکوت کرد و یه دفعه گفت:
    -برای چی ؟
    -شیفت شبم باید بمونم
    به خنده افتاد و گفت:
    -دو شیفته کار می کنی ؟
    الهه که به مکالمه ام شک کرده بودکمی به طرفم برگشته بود و با دقت به حرفام گوش می داد
    -نه بابا ...تو فکر کن چقدر جون دارم که دو شیفتم وایستم..جریمه دیر اومدنم به بیمارستانه
    به خنده افتاد و با صدای پرخنده اش گفت:
    -کی جریمه ات کرده که خودم بیام درستش کنم؟
    دوست نداشتم الهه زیاد فضولی کنه..از جام بلند شدم و به سمت پنجره توی راهرو رفتم و گفتم:
    -دکتر موحد
    خنده اش یهو قطع شد و گفت:
    -نه دیگه حتما یه چیزی می دونسته که جریمه ات کرده...جوون مادرت منو با اون در ننداز
    خندیدم..با اینکه موحدو دوست داشت..کم از دستش نکشیده بود...
    چه خوب بود که یوسف بود..حال و هوامو همیشه عوض می کرد
    -خوب دیگه ......مجبورم یه روز دیگه بیام...
    -اشکالی نداره هر وقت که دلت خواست بیا
    بینیمو کمی بالا کشیدم و گفتم:
    -من که باورم نمیشه تو شرکت داشته باشی
    -چرا؟دُم دارم یا شاخ؟
    لب پایینمو گازی گرفتم و گفتم:
    -هیچ کدوم..تو تخصص داری...چیزی که عمرا ولش کنی ..فکر کن یوسف سلحشور که عاشقه قلبه بره پشت میز بشینه و دو سه تا چهارتا کنه
    -اوه دختر ..داری خیلی بزرگش می کنی ...حالا ناهار خوردی ؟


    پوفی کردم و گفتم :
    -نه
    -پس بپر بیا پایین تا سرد نشده ...برات پیتزا گرفتم
    با تعجب گوشی رو از خودم دور کردم و بهش نگاهی انداختم و دوباره به گوشم نزدیک کردم و ازش پرسیدم:
    -کجایی یوسف؟
    یکم لحنش به شوخی تند شد:
    -سر قبرت...جلوی بیمارستان توی ماشینم دیگه
    -خوبی تو..؟مگه شرکتت نیستی ؟
    خنده ای کرد و گفت:
    -وقت داری یه ربعی بیای پایین؟
    با همان حالت تعجب سری تکون دادم و گفتم:
    -الان میام
    با اینکه باورم نمیشد این پسره خل اومده باشه بیمارستان..اما با سرعت رفتم پایین..جلوی بیمارستان نگاهی به اطراف انداختم اما اثری از ماشینش نبود که با خودم گفتم:
    -اینم از تلافی سرکار گذاشتن مردم...
    به یاد الهه لبخندی زدم و خواستم برگردم که گوشیم زنگ خورد...
    -یعنی تو با اون چشمای وزغت منو نمی بینی آوا؟
    -کجایی یوسف؟
    -همونجایی که وایستای به راست بچرخ
    به راست چرخیدم:
    -حالا یه بیست قدمی حرکت کن و بیا سمت اون درخت بی خودی که هیچی نداره..و دقیقا عین خودته
    وقتی به درخت رسیدم با بی حوصلگی گفتم:
    -یوسف بازیم نده ...کجایی تو؟
    -اگه به ماشین خوشگل جدیدم یه نگاهی بندازی جمالت به جمال زیبام روشن میشه
    به ماشین جلوی پاهام نگاهی انداختم که شیشه اش پایین اومد ..یوسف با خنده در حالی که گوشیش هنوز دم گوشش بود از همون طریق گفت:
    -تو روخدا عین این ندید بدیدا به من و ماشینم نگاه نکن...می ترسم چشمات اونقدر شور باشه که منو بفرستی اون دنیا
    خم شد و در جلو رو برام باز کرد
    ...از جوب اب پریدم و سوار شدم و نگاهی به ماشینش انداختم و گفتم:
    -بابا تو که انقدر وضعت خوبه..یه نگاهی به ما بکن و دست مارو هم بگیر
    با خنده دستشو به سمتم دراز کرد..سوالی نگاهش کرد که گفت:
    -ای بابا چرا اینطوری نگام می کنی ..خودت گفتی دستتو بگیرم دیگه
    خنده ای کردم و گفتم :
    -دیوونه..اینجا چیکار می کنی ؟
    برگشت و دو جعبه پیتزا رو از صندلی عقب برداشت و گفت:
    -اومدم دوستم رو ببینم..عیبی داره؟
    ..بی تعارف جعبه رویی رو برداشتم و درشو باز کردم و بدون سس زدن اولین تکه اشو توی دهنم گذاشتم و با همون دهن پر گفتم:
    -نه اتفاقا کار خیلی خوبی کردی..همیشه از اینکارا بکن..
    و با چشمکی ادامه دادم:
    -البته همیشه با خوراکی
    جعبه خودشو روی پاهاش گذاشت و مشغول سس ریختن روش شد و گفت:
    -اگه اینجا راحت نیستی می خوای برم یه جای دیگه؟
    -نه..مشکلی نیست...

    کمی خم شد و به نمای بیمارستان نگاهی انداخت و گفت:
    -نه بدم نیست ...با کلاسه
    همزمان با برداشتن تکه بعدی گفتم:
    -اره..خیلی خوبه..من که دوسش دارم
    برخلاف من که اهمیتی به مرتب و اروم خوردن نمی دادم. یوسف .با طمئانینه و ارامش تکه ها رو گاز می زد و با خنده به خوردنم نگاه می کرد که گفتم:
    -اونطوری نگاهم نکن..از صبح هیچی نخوردم...
    -سرماخوردگیت چطوره؟
    -بهتره...سلام بهت می رسونه
    خندید و همونطور که می خوردیم یه دفعه گفت:
    -هیچ می دونستی ..از اون موقع ها صورتت با نمک تر شده
    من که حرفش رو به پای تمسخر گذاشته بودم با خنده گفتم:
    -مگه اینکه تو ازم تعریف کنی ...و مثل خاله سوسکه قوربون دست و پای بلوریم بری
    به خنده افتاد و چیزی نگفت و منم بی تفاوت اخرین تکه رو توی دهنم جا دادم
    -بهتره برای خراشای روی صورت به یه دکتر سر بزنی ..
    با دستمال دور دهنم رو تمیز کردم و گفتم:
    - کم کم خوب میشه
    -یه وقت رو صورتت نمونه؟
    متوجه لحن و تن صدای نگرانش نبودم و بی خیال جوابشو می دادم:
    -حالا نه اینکه خیلی کشته و مرده دارم...که بخوام به خودمم برسم؟
    با لبخند محسوسی صورتمو از نظر گذروند و نفسشو بیرون داد و جعبه پیتزای نصفه نیمه اشو ..روی صندلی عقب گذاشت و گفت:
    -حیفه صورتت از ریخت و قیافه بیفته
    -ول کن تو رو جدت...موحد که مدام قرص شیفت صبح و شب می خوره..هر بارم که منو می بینه یه شیفت بی منت بهم تقدیم می کنه..حالا من کی وقت کنم برم پیش دکتر ...؟هوم؟
    دستمو بالا اوردم و به ساعتم نگاهی انداختم و بهش گفتم:
    -من برم..می ترسم باز موحد منو ببینه که جیم شدم اونوقت بهم بگه تشک و بالشتتو بردار و کلا بیا تو بیمارستان مستقر شو
    خنده ای کرد و بهم خیره موند
    دروباز کردم و پیاده شدم و گفتم:
    -ممنون واقعا عالی بود...حسابی چسبید
    لبخندی زد و گفت:
    -خواهش
    خواستم چیز دیگه ای بهش بگم که دیدم داره خیره به جایی نگاه می کنه
    جهت دیدشو تعقیب کردم و به جلوی در بیمارستان رسیدم...
    هومن خیره به من و یوسف..با کت و شلواری خوش دوخت بی حرکت ایستاده بود...


    دست به در.... به نگاه موندهِ هومن به یوسف رو ....نظاره می کردم که یوسف بدون اینکه نگاه از هومن بگیره بهم گفت:
    -جان تو الان یه پاره اجر گیرش بیاد پرت می کنه سمتم
    نگاهمو از هومن گرفتم و به نیم رخ یوسف که محو هومن شده بود خیره شدم و گفتم:
    -مثل اینکه هنوز قبول نکردی من و اون با هم نیستیم؟
    اینبار با گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و لبخند قشنگی زد و گفت:
    -عزیزم اینو به من نگو ..به اونی بگو که داره خون خونشو می خوره
    به شیطنتش لبخندی زدم و گفتم:
    -توام که بدت نمیاد
    زد زیر خنده و گفت:
    -خدا وکیلی توم عروسیه
    سرمو پایین انداختم و خندیدم و بهش گفتم:
    -بسه می ترسم امشبی رو سکته ناقص بزنه
    خنده اش یهو قطع شد و جدی بهم گفت:
    -وقتی چیزی بینتون نیست..غلط می کنه که بخواد سکته بزنه..از همه مهمتر... غلط می کنه که اونجا وایستاده و زوم کنه رو ما
    دوباره با خشم به هومن خیره شد که فهمیدم اگه دو دقیقه دیگه اینجا وایسته..یه مشکل جدی به وجود می یاره
    -خواهش می کنم یوسف..ولش کن...من باهاش کاری ندارم..ولش کردم ...از توام می خوام بی خیالش شی
    کلافه دستی به چو نه اش کشید و گفت:
    -تو رو نمی دونم ..اما من میل عجیبی برای پایین اوردن فکش دارم
    با ترس به یوسف که چشم از هومن بر نمی داشت خیره شدم و با نگرانی گفتم:
    -یوسف..خواهش می کنم
    با دیدن نگرانیم..دستاشو از روی فرمون برداشت و کمی بالا برد و گفت:
    -خیل خب ..جوش این احمقو نزن ...من دیگه برم ...
    سریع درو بستم و قدمی به عقب رفتم که شیشه رو پایین داد و اشاره کرد که جلوتر برم
    اول نگاهی به هومن که حالا دست تو جیب شلوارش کرده بود و نگاه ازمون بر نمی داشت انداختم و بعد به سمت یوسف رفتم
    -اگه کوچکترین ازاری بهت رسوند باید بهم بگی وگرنه خودت می دونی که قاطی کنم..دیگه خدا رم بنده نیستم
    برای اینکه زودتر ردش کنم تند تند گفتم :
    -باشه..باشه...الان که چیزی نگفته.. تو برو...اگه کاری کرد بهت می گم
    دنده رو جا به جا کرد و گفت:
    -اره جون عمه ات.... این باشه ها رو به کسی بگو که تورو نشناسه...
    دوباره نگاهش رو هومن بود:
    -نه...از تو دیگی برای من نمی جوشه...باید خودم یه کاری کنم...اینطوری دلم خنک نمیشه
    می دونستم تمام حرصش برای منیه که بی رحمانه توسط هومن دور افتاده شده بودم..
    با بوقی که زد خداحافظی کرد و به راه افتاد و منم با تکون دستی به سمت در ورودی بیمارستان رفتم و از کنار هومن گذشتم که به دنبالم راه افتاد و با پوزخند گفت:
    -نگفته بودی برگشته؟
    جوابشو ندادم و دستامو توی جیب روپوشم فرو بردم که ول نکرد و گفت:
    -نبایدم بگی...دوست فابریک خانومه..برای چیه به بقیه بگی؟
    نفسم با حرص بیرون دادم و اون رفت رو اعصابم:
    -الان که برگشته باید رو ابرا باشی ..نه؟
    با انزجار سرجام ایستادم و به سمتش برگشتم و با صدایی تقریبا عصبی و ارومی گفتم:
    -اره..خیلی خیلی خوشحالم که برگشته...
    به صورتم خیره موند و گفت:
    -از اولم اونو می خواستی
    عصبی پوزخندی زدم و دست به سینه شدم و گفتم:
    -الان حرص خوردنت برای چیه؟می خوای خودتو از چی خلاص کنی که این حرفا رو بهم می زنی ؟
    سکوت کرد و جوابم رو نداد و گفتم:
    -من که یه اشغال هرزه ام...دیگه برای چی انقدر خودتو اذیت می کنی ؟تو که یه زن خوب و خونواده دار و پولدار می خواستی که گیر اوردی !!!دیگه چی می خوای ؟
    نابود شدنمو ....؟از اینجا رفتنمو؟....چی ؟
    بازم سکوتی که معلوم بود داره به زور نگهش می داره
    ابروهام با تمسخر بالا انداختم و گفتم:
    -تو که داشتی می رفتی بیرون...نکنه دلت برای صنم جون تنگ شده که افتادی دنبالم...؟اخ اخ نیای دنبالما..یهو یکی میبینه بهت برچسب می زنه ..
    .اونوقت برای صنم جونتم بد میشه...تو که نمی خوای این رابطه عاشقانه و رمانتیکی که به این زیبایی شکل گرفته رو با افتادن به دنبالم خراب کنی ...؟هوم؟افرین پسر خوب..برو به زندگیت بچسب ...برو و انقدر خرمگس نباش
    با اینکه از این حرفا و بدو بیراهایی که بهش می گفتم سیر نمیشدم و وجودم غرق خشم و کینه بود اما ترجیح دادم دیگه ولش کنم و برم دنبال کار خودم ...
    نباید بیش از این اعصابمو براش خرد می کردم.....ازش رو گرفتم و خواستم برم که بلاخره حرف دلشو زد:
    -یوسف تو رو برای سرگرمی چند روزه اش می خواد
    نتونستم خنده عصبیمو کنترل کنم وزدم زیر خنده ..طوری که باعث شد چند نفری که نزدیک به ما بودن بهمون خیره بشن :
    -چه بهتر.... اونم یکی مثل تو...مگه توام منو برای همین سرگرمی... 5 سال دنبال خودت نکشوندی ؟
    عصبی شد و با حرص سرشو پایین انداخت که محکم و جدی گفتم:
    -یوسف اونقدر مرد هست که اگه واقعا منو برای همون چند روز بخواد ....بی رودربایستی بهم می گه اوا برای چند روز می خوامت..نه اینکه مثل تو بازیم بده و بعدم بی حثیتم کنه
    دیگه زبونش بند اومده بود
    قدمی بهش نزدیک شدم...نمی خواستم شکست خورده به نظر بیام...نمی خواستم فکر کنه که تونسته نابودم کنه:
    -صبحم بهت گفتم..تکلیف خونه رو زودتر روشن کن...دیگه ام برام مهم نیست..چرا اینکارارو باهام کردی ...چون شخصیتت برام پوچ شده...
    در ضمن بهتره از این به بعدم... دوتامون مثل دوتا همکار باهم برخورد کنیم...
    نه بیشتر نه کمتر...
    در پایان حرفام هم با پوزخند مسخر امیزی سرتاپاشو براندازی کردم و خواستم برم که چیزی یادم افتاد و برگشتم و بهش گفتم:
    -راستی ...جلوی من دیگه حق نداری درباره بهترین دوستم حرف بی ربط بزنی ...می دونی که درباره کی حرف می زنم...؟
    ابروهامو با بدجنسی بالا انداختم و لبخندی گفتم:
    -منظورم یوسفه...یوسف همون پسره ایکبیری که همش بهش می گفتی پول ندیده...تازه به دوران رسیده...هیچی بارش نیست...الحمدالله اسامی نابی که براش گذاشته بودی رو که خوب یادته ...جهت اطلاع یادآوریشون کردم که بدونی دارم درباره کی حرف می زنم
    توی چشمامم با کینه خیره شد و بعد از چند ثانیه ای که معلوم بود سعی در اروم کردن خودش داره گفت::
    -فقط امیدوارم روزی که ازش ضربه خوردی و نابودت کرد... همینطور ی بازم ازش تعریف و حمایت کنی
    خیره بهش لبخندی زدم که با حرص بهم پشت کرد و به سمت در ورودی بیمارستان به راه افتاد


    می دونستم داره می سوزه..می دونستم که چون دستش به جایی بند نیست تا می تونه حرص می خوره...برای همینم داشت دلم خنک میشد...برای تمام اون لحظه هایی که با بی معرفتی بعد از امضای طلاق..منو جلوی محضر رها کرد و رفت..برای تمام اون ساعاتی که یه چشمم خون بود و یه چشمم اشک..اما هنوز بسش نبود و دلم می خواست..تلافی تمام اون لحظه های تلخ رو سرش در بیارم..


    کتاب بعدی رو هم تمیز کردم و توی قفسه بالا جا دادم
    هنوز چندتا کتاب دیگه مونده بود برگشتم و به دور و برم نگاهی انداختم و با خستگی پارچه توی دستم رو روی چند کتاب باقی مونده روی زمین رها کردم و به سمت اشپزخونه رفتم...بلاخره بعد از چندین روز موفق شده بودم اسباب و اثاثیه امو جا به جا کنم و شکل و شمایلی به خونه کوچیکم بدم...
    از توی کابینت لیوانی برداشتم و مشغول ریختن چایی شدم..بعد از ین همه کار اونم توی یه روز تعطیل به شدت می چسبید
    خوبی این خونه این بود که هرچند نقلی و کوچیک بود اما شیک و تر و تمیز بود ...عاشق شومینه کوچیک گنج دیوار ش شده بودم...
    شومینه ای که منو از دست بخاری راحت کرده بود ..
    بعد از اون روز و رفتن یوسف ...تنها تلفنی چند باری باهم حرف زده بودیم که به خاطر کار زیاد من و اون مدت زمان این مکالمه ها هم به یک دقیقه نمی رسید...
    حتی وقت نکرده بودم به شرکتش هم سری بزنم...جالب این بود که اونم دیگه هیچ اصراری به رفتنم نکرد...
    هرچند اگه وقت داشتم حتما می رفتم...به سمت شومینه رفتم و روی صندلی راک کلاسیکم که تنها منبع ارامشم در این چند وقت گذشته بود نشستم و دستهام رو به دور لیوان قاب گرفتم..بخار بیرون اومده از چای حس خوبی رو بهم می داد...
    به تلفن خونه و گوشیم که روی میز کوچیک نزدیک به در قرار داشت نگاهی انداختم...زیادی خونه سوت و کور بود...دلم می خواست این روز تعطیل رو بیرون و در کنار دوستانی می گذروندم که زمانی دوستم بودند...دوستانی که خیلی راحت منو از بودن در کنارشون حذف کرده بودن...
    هرچند صمیمت چندانی هم نبود..و هر چه که بود دوستی بود که همراه هومن برام به وجود اومده بود...
    دختر دیر جوشی نبودم..برعکس زود هم با دیگران اخت می شدم...اما گوشه گیری این چند وقته و محل ندادن به دوستان... اونها رو هم از من دور کرده بود ...واقعیتم این بود که بچه های بخش هم ترجیح می دادن کمتر با من بگردند...مشغولیت کاری و درسی هم باعث شده بود کمتر به این فکر کنم که باید یه دوست خوب صمیمی در کنار خودم داشته باشم ...
    خانواده امم.. هم جای خود داشتند ...سالی 3 -4 بار بیشتر نمی دیدمشون...البته کاش اونها می تونستن بیان...اما نمی اومدن..سختی راه رو هر بار تحمل نمی کردند و نمی اومدن...پدر بیچاره ام اونقدر درگیر کار بود..که حتی وقت سرخاروندن هم نداشت..مادرم هم گلایه دوری راه و پا درد تنها بهانه هاش بودن برای نیومدن ..حمید هم که در صورت نیاز ...من به یادش می افتادم...
    عجیب بود که بعد از ریختن پول ..مادرم دوباره همون هفته ای یکبار با هام تماس می گرفت...و من دیگه عادت کرده بودم به این نوع رفتارها
    به یاد قدیم و روزهای جمعه هایی افتادم که با هومن هزارتا نقش می کشیدیم برای پر کردن تمام ساعتاش..روزهایی که دوتامون تا نصف روز از خستگی به خواب می رفتیم و قید برنامه ریزیهامونو می زدیم...پوزخند زدم و به لیوانم خیره شدم و صندلیمو حرکت دادم..دلم گرفته بود و می خواست با کسی حرف بزنم
    دلم یه تغییر اساسی می خواست...یه تغییری که منو از این وضعیت خارج کنه
    توی افکارم فرو رفته بود که با شنیدن صدای زنگ گوشیم..با عجله بلند شدم و به طرف گوشیم رفتم و با دیدن اسم یوسف چنان خوشحالی وجودمو فرا گرفته که زود تماسو برقرار کردم و گفتم:
    -سلام
    چقدر دوست داشتم توی این تنهایی و سکوت...تنها یه صدای اشنا رو بشنوم...و چه خوب بود که این صدا ...متعلق به یوسف بود
    -وای ببخشید مثل اینکه اشتباه تماس گرفتم..شرمنده
    هیچ وقت این رگ موزی گری و شیطنتش از کار نمی افتاد
    -یوسف !!!
    -نه ..نه درست گرفتم ..داغ نکن
    لبخندی زدم و با نامردی گفتم:
    -تو خواب نداری؟
    -تو خواب بودی مگه؟ساعت چنده ؟
    -والا شما شرکت داری..با اون اتاق مخفی و اون 4تا ناناز... منم باشم کله صبحی پا میشم و مزاحم مردم میشم
    -منو با ش که می خواستم بهت لطف کنم..کله صبحی چیه دختر ؟ساعت 11 ست...
    قلپی از چایمو خوردم و با گله ازش پرسیدم:
    -کجایی که خبری ازت نیست؟
    تن صداش ذوق زده شد:
    -نگووو....دلت برام تنگ شده؟
    -من؟..عمرا...
    خنده ای کرد و با پرویی گفت:
    -نه معلومه که دلت برام تنگ شده...منم که نمی تونم دل کسی رو بشکنم...کوه احساسم آخه.
    با قلپ دیگه چاییم گفتم:
    -می دونم احساس جان
    -افرین حالا که می دونی ...برای شب یه شام دو نفره با کلاس درست کن تا از دوریم نمردی بیام و بهت سر بزنم
    چشمامو با حرص و خنده گشاد کردم و گفتم:
    -امر دیگه؟
    -از اون سالادی مخصوصتم یادت نره..غذای چینیتم تا یادم میاد بدک نبوده...اما من فسنجونو بیشتر ترجیح می دم..البته نمی خوام به زحمت بیفتی ..ولی خیلی وقته زرشک پلو با مرغم نخوردم...مدیونی فکر کنی دارم بهت دستور غذا می دما
    -اهان؟خوب دیگه؟
    -نوشابه که ضرر داره..همون دوغ خونگی خوبه...از اونایی که کلی توش سبزیای خشک شده اجق وجق می ریزی
    با خنده لبامو با زبونم تر کردم و اون دستور بعدیشو صادر کرد:
    -می دونم شبه ها...ولی دسرم باشه..چیزی از کمالاتت کم نمیشه
    سری تکون دادم و گفتم:
    -بیچاره زنت
    -وا..چرا بیچاره...اتفاقا... خوشبخترین ادمه روی زمینه..باور کن
    خنده ای کردم و اون گفت:
    -هنوز یه دو سه ساعتی وقت داری که کپه اتو بذاری... بعدش می تونی بلند شی و بیفتی پی تدارکات شام...
    -اونوقت تو این وسط چیکار می کنی ؟
    -من؟
    - بله ..شما
    -عزیزم کار مهمتر از اینکه بیام و طعم غذاهاتو تست کنم و بهت افلین افلین بگم
    با خنده ادامه داده:
    -این افلین افلینا رو تازگیا از این دخترای سوسول اطرافم یاد گرفتم...البته چندتا دیگه هم هست که بعدا برات رونمایی می کنم
    خندیدم و بعد از چند ثانیه ای جدی گفت:
    -شام امشب مهمون من ..همون رستوران همیشگی...هستی ؟
    لیوانو روی میز گذاشتم و با خستگی گفتم:
    -بیا یه چیزی درست می کنم
    -نه...کل هفته سر کاری..نمی خواد به خودت زحمت بدی
    -لازم نکرده مهربون بشی...شاید فسنجون و مرغ پیدا نشه ..اما یه نون و پنیر ساده گیرت میاد
    با خوشحالی گفت:
    -مرگ من
    با خنده گفتم:
    -مرگ تو
    -خیل خوب ..پس ساعت 8 اماده باش که بیام و باهم بریم همون رستوران
    کوتاه بیا نبود..پس اصرار نکردم و با گفتن باشه ای دعوتشو قبول کردم


    توی همون رستوارن همیشگی رو به روی هم نشسته بودیم..فضای رستوران کمی تغییر کرده بود...و با اون چیزی که توی ذهن دوتامون ثبت شده بود ..کلی فرق کرده بود...
    -می اومدی خونه گشنه نمی موندی که مجبور کردی بیایم رستوران؟
    خیره به من..لبخندی خسته ای زد و گفت:
    -حالا وقت زیاده
    شونه هامو بالا انداختم و چیزی نگفتم که غذاهامونو اوردن
    برخلاف صبح که اونقدر شنگول بود کمی گرفته و خسته به نظر می رسید
    قاشق و چنگالمو برداشتم و گفتم:
    -والا من از صبح دارم اثاث خونه جا به جا می کنم..تو چرا خسته ای ؟
    با بی میلی قاشق و چنگالشو برداشت و خیره به بشقابش گفت:
    -تازه اسباب کشی کردی؟
    قاشقی از غذا رو توی دهنم گذاشتم و بعد از بلعیدن غذا گفتم:
    -یه چند وقتی میشه
    هنوز لب به غذاش نزده بود که بی مقدمه ازم پرسید:
    -یه سوال ازت بپرسم؟
    لحظه ای نگاهش کردم و گفتم:
    -بپرس
    با چنگالش گوشت درون بشقابشو جا بجا کرد و گفت:
    -اونروز چرا دوست نداشتی با هومن رو درو بشم؟
    خیره به یوسف که حالا داشت با دقت نگاهم می کرد لقمه بعدیمو قورت دادم و با پایین گرفتن سرم به بهانه غذا گفتم:
    -خوب محیط بیمارستانه..نمی خواستم حساسیتی به وجود بیارم
    -من که نمی خواستم دست به یقه شم باهاش
    سکوت کردم ...ناراحت شد و با تردید گفت:
    -نکنه هنوز دوسش داری؟
    کفری چنگالو توی تکه ای از جوجه ام فرو بردم و گفتم:
    --تو فکر کن که چقدر باید احمق باشم که هنوز اون نامردو دوست داشته باشم
    -اما بعد از رفتنم ..کمم باهاش حرف نزدی ؟
    موشکافانه نگاهی بهش انداختم و پرسیدم:
    -تو نرفته بودی ؟
    پوفی کرد و با انزجار گفت:
    -نمی تونم تحملش کنم
    عصبی شدم و با اینکه نمی خواستم باهاش بد حرف بزنم گفتم:
    -خوب به توچه؟...این مشکل منه..ربطی به تو نداره
    عصبی چنگال و قاشقشو توی بشقاب رها کرد و ارنجهاشو روی میز گذاشت و دستاشو کمی جلوتر از صورتش توی هم قلاب کرد و با صدای تقریبا عصبی گفت:
    -چرا اتفاقا...وقتی یادم میاد ..اون موقع ها..فقط به خاطر یه سلام و احوال پرسی ساده...مثل این لاتا...بلبشو راه می نداخت..می خوام سر به تنش نباشه...می خوام انقدر بزنمش که زیر دست و پام به غلط کردن بیفته و التماسم کنه
    هیچ وقت یادم نمی ره که اونروز توی محوطه دانشکده جلوی بچه ها چطور با ابروم بازی کرد..چطور حرف منو سر زبونا انداخت
    با ناراحتی سرم رو پایین انداختم و اون با عصبانیت گفت:
    -وقتی می بینم اون همه ادعای دوست داشتنش ..شده کشک ....خونم به جوش میاد
    یادته که چی بهم می گفت؟
    -بس کن یوسف..گذشته ها گذشته
    -برای تو شاید اما برای من نه...
    تو چشمای پر کینه اش خیره شدم:
    -وقتی اونر وز و یادم میارم که تو جمع فقط به خاطر دادن یه جزوه به تو بهم گفته بود که دنبال اینم که زنشو هوایی کنم..
    عصبی حرفشو قطع کرد و به بیرون خیره شد...نگاه ازش بر نمی داشتم
    لحظه ای بعد صدایش پر از گلایه شد:
    -توهم هیچی نگفتی ...انتظارم ازت این نبود ...
    بغض کرده چنگالمو گوشه بشقاب گذاشتم و خیره به وسط میز گفتم:
    -حمایتت می کردم...بدترش می کرد..دنبال بهانه بود...نمی خواستم این فرصتو بهش بدم...جلوم قسم خورده بود که کاری کنه که تورو از دانشکده بندازن بیرون...من اینو نمی خواستم یوسف...اون اونروز می خواست واکنش منو ببینه...فکر می کرد عاشقتم ..دوست دارم...می خواست مطمئن بشم
    از کوره در رفت و عصبی تو چشمام خیره شد و گفت:
    -با ریختن ابروی من می خواست به این نتیجه برسه؟..پس خاک توی اون سر بی خاصیتش ... که بدون شناخت اومده بود تورو گرفته بود
    عصبی از جام بلند شدم و گفتم:
    -خوب می خواستی شامو کوفتم کنی... لااقل توی همون خونه اینکارو می کردی..دیگه چرا این همه منو اوردی تا اینجا ؟...من که دیگه با اون عوضی کاری ندارم...اصلا تو برای چی انقدر یاد گذشته ها می کنی ؟
    بغض کرده با چشمانی که پر اشک شده بودن بهش خیره بودم که اروم از جاش بلند شد ..و عذر خواهانه گفت:
    -معذرت می خوام...اما ازت انتظار نداشتم که اونروز انقدر مسالمت امیز باهاش رفتار کنی ...حداقلش این بود که دلم می خواست بی محلش کنی ...خواهش می کنم بشین
    با ناراحتی بهش خیره شدم که دوباره ازم خواهش کرد...اروم سرجام نشستم و گفتم:
    -ما توی یه بیمارستان کار می کنیم..به اندازه کافی باهاش مشکل دارم...دیگه نمی خوام بدترش کنم..در ثانی خودم شرایطمو بهتر درک می کنم و می دونم که باید چیکار کنم
    به زور لبخندی زد و گفت:
    -درست می گی ..حق با توه..من یکمی تند رفتم..منو ببخش
    بغضمو به سختی قورت دادم که جعبه ای از جیب کتش در اورد و مقابلم گذاشت و گفت:
    -عروسکت توی ماشینه...اینم خوشم اومد برات گرفتم
    وقتی دیدم می خواد جو عوض کنه.. با لبخندی منم سعی کردم همین کارو کنم و با گرفتن جعبه بهش گفتم:
    -خوبه همش به یاد من بودی و هی برام گرفتی
    راحت به صندلیش تکیه داد و گفت:
    -دوتا تکه وسیله که به یاد بودن نیست دختر
    در جعبه رو باز کردم و به دستبند ظریف و قشنگی که به زیبایی روش کار شده بود خیره شدم...واقعا قشنگ بود
    -این خیلی قشنگه
    -قابل تو رو نداره
    در جعبه رو بستم و به طرفش گرفتم و گفتم:
    -اما نمی توم قبولش کنم
    با ناراحتی پرسید:
    -چرا؟
    -معلومه یوسف..این خیلی گرونه...هدیه..یه چیزی مثل همون عروسکیه که گرفتی ....به این نمیشه گفت هدیه..البته برای یه دوست
    -ول کن توروخدا...از این اخلاق خرکیت بدم میاد..من اینو برای تو گرفتم
    -اما یوسف
    -شاید دوسش نداری؟
    -چه حرفیه...خیلیم قشنگه..فقط
    -پس لطف کن دستت کن
    -اما
    -دستت کن دیگه
    می دونستم اگه ردش کنم ..ناراحت میشه..بالاجبار دروش باز کردم و حین برداشتن دستبند گفتم:
    -پس دیگه از اینچیزا برام نگیر
    -خیل خب ..حالا تو دستت کن..کی دیگه از این به بعد می خواد چیزی برات بگیره...تفحه
    -خوب معلومه تو
    خنده ای کرد و گفت:
    -سورپرایز اصلی فرداست
    با تعجب گفتم:
    -فردا؟
    خنده شیطنت باری کرد و گفت:
    -مطمئنم سورپرایز میشی
    -با شوخی گفتم:
    -نکنه می خوای یه خونه بزرگ برام بخری؟
    با حالت با نمکی قیافه ای به خودش گرفت و گفت:
    -انقدر مال پرست نباش بچه
    به خنده افتادم و دستبندو توی دستم چرخوندم...به دستم می اومد..اینو از نگاه و برق چشماش موقع ور رفتن با دستبند می تونستم بفهم..فقط مونده بودم که سورپرایز فرداش چی می تونست باشه


    ***
    با ورود به بخش و دیدن ساعت..نفسی از سر اسودگی کشیدم و جواب سلام دو پرستاری رو که از کنارم می گذشن رو دادم و برای تعویض لباسم رفتم...
    از اتاق که بیرون اومدم..گوشیم رو دور گردنم انداختم و برای یه روز پرکار دیگه اماده شدم..بخش نسبتا به چند روز گذشته کمی خلوت تر و ارومتر شده بود.
    البته توی این چند روز ه هم کمتر با موحد برخورد داشتم..و همین که به موقع به بیمارستان می رسیدم جای شکرش باقی بود که دیگه شیفت شبی ندارم...برعکس بعضیها که عاشق شیفت شب بودن من به شدت بیزار بودم و تمایلی به شب موندن نداشتم
    نزدیکای ساعت 10 بود که بعد از سر زدن به چندتا از بیمارا خواستم برای کمی استراحت به سمت رست برم که در حال گذشتن از استیش اتنا و نیلوفر و رو دیدم که با دو پرستار دیگه در حال بگو و بخند هستند...
    به سمتشون رفتم و گفتم:
    -همیشه به خوشی و خنده..به ما هم بگید بخندیم
    -خبر نداری؟
    شونه ای بالا انداختم و گفتی:
    -خبر چی؟
    -دکتر جدید بخش
    با تعجب سر تکون دادم و گفتم:
    -دکتر جدید بخش...نه چیزی نشنیده بودم
    اتنا با سرخوشی به سمتم چرخید و گفت:
    -شاید قراره جای موحد بیاد..ای خدا یعنی میشه؟
    این حرفش باورم نمیشد برای همین گفتم:
    -ول کن تورخدا...هر کی بیاد و بره موحد عمرا بره..در ثانی بنده خدا چه گناهی کرده که انقدر ارزوی رفتنشو داری؟
    -بس کن اوا ...هر کی که نخواد تو که باید بیشتر بخوای انقدر بهت شیفت شب می ده...
    -حالا کی هست این دکتر که داری براش بال بال می زنی ؟
    با ذوق ابروهاشو بالا انداخت و گفت:
    -حدس بزن
    -وا.. خوب چه کاریه..خودت بگو کیه
    با شیطنت چشمکی زد و گفت:
    -د نمیشه دیگه..مزه اش به اینکه حدس بزنی ..من خودمم هنوز باورم نمیشه
    عین این خنگا ازش پرسیدم:
    -من میشناسمش؟
    -ای بابا یه ملت میشناسنش...منظورم همون بچه های دانشکده ان
    لبامو تری کردم و گفتم:
    -پس از اساتید اونجاست
    -نه
    -نه؟
    نیلوفر با تعجب از من پرسید:
    -ببینم مگه تو از صبح تو بخش نیستی؟
    -چرا...نمی بینی همش می رم این اتاق و اون اتاق
    خنده ای کرد و گفت:
    -خوب تقصیر خودت نیست..چشم و گوشت زیاد نمی جنبه...اتفاقا همین نیم ساعت پپیش تو بخش بود
    -ای بابا می گید کیه یا برم؟
    پرستار شیطونی که از بحث ما لذت می برد رو به من گفت:
    -اسمشون دکتر سلحشوره
    با شنیدن سلحشور...لحظه ای مخم هنگ کرد و با تعجب بهشون خیره شدم که اتنا گفت:
    -شنیدم تازه برگشته...نفله فوقشم گرفته...از اون قدیما جذابتر شده...ادم کیف می کنه باهاش حرف می زنه
    -شوخی می کنید بچه ها؟
    نیلوفر که توی فکر بود با پرونده توی دستش ضربه ارومی به شونه ام زد و گفت:
    -نه دیوونه ..اخرین بار... که رفته بود ccu...احتمالا الان اونجا باشه...موحدم که ماشالله فقط ما ادم نیستیم..با اقا همچین خوشه که انگار برادرشه..نه اخمی نه تخمی
    اتنا چینی به پیشونیش داد و به نیلوفر گفت:
    -خوب بدبخت اون که عین ما دوره اشو نمی گذرونه..دکتر بخش شده ها...گرفتی دکتر ...
    نیلوفر خنده ای کرد و گفت:
    -ولی خیلی نازه من که خیلی دوسش دارم
    با ناراحتی و حسی عجیب...بی حرف ازشون جدا شدم و به سمتccu به راه افتادم..تازه متوجه سورپرایزش شده بودم...
    این همه مدت یعنی منو بازی داده بود...؟
    وارد بخش ccu که شدم دیدمش بالاسر یکی از مریضا ایستاده بود...از دستش حسابی عصبانی بودم..خوب عین ادم می گفت می خوام بیام..پس حرف از شرکت و رها کردن پزشکی چی بود...؟
    به سمتش رفتم و با ناباوری در دو سه قدمیش ایستادم...محو کارش بود...که متوجه نگاه سنگینم شد و برگشت و با لبخند بهم خیره موند
    -سورپرایزت این بود؟
    با همون لبخند تخت و دور زد و مقابلم ایستاد و خیلی اروم و موقر گفت:
    -اینجا نه... بریم بیرون
    با عصبانیت خارج شدم و اونم به دنبالم اومد...تمام ناراحتیم از سرکار گذاشتنم بود ...اخه چه لذتی می برد انقدر منو سرکار می ذاشت؟
    ..اتنا و نیلوفر با دیدن یوسف سریع به سمتمون اومدن یوسف ایستاد اما من به راهم ادامه دادم..صدای خنده و حرف زدناشون و می شنیدم...که پرستار صدام زد و گفت:
    -ببخشید خانوم دکتر ..مریض اتاق 317...کمی درد داره..میشه بیاید و بهش یه سری بزنید
    سری تکون دادم و همراه پرستار وارد اتاق شدیم...کمی بعد پرستار برای انجام کاری بیرون رفت و من با بیمار تنها شدم..و وضعیتشو چک کردم که کسی از پشت سر گفت:
    -از دستم ناراحت نباش...توی این یه هفته هم دنبال ریست و راست کردن کارام بودم
    بهش محل ندادم و از مریض چندتا سوال پرسیدم
    که با شیطنت گفت:
    -الان قهری؟
    خنده ام گرفته بود که گفت:
    -فکر کردم خوشحال میشی...باشه اگه خوشحال می شی من میرم...از کل این بیمارستان هم می رم ..خوبه؟
    می دونستم داره شوخی می کنه به سمت در رفت که همونطور پشت کرده بهش در حال چک کردن وضعیت بیمار گفتم:
    -میمردی از اول می گفتی دارم سرکارت می ذارم؟
    با خوشی برگشت و گفت:
    -باور کن شرکت دارم..منتها مال بابا جونمه....منشیم 4تا داریم..اما نه ناناز بلکه 4تا
    نگاهی به پیرمرد انداخت و با شیطنت به پیر مرد گفت:
    - البته دور از جون شما ها..4تا چپر چلاق ...
    فقط می مونه اون اتاق مخفی که شکل انباریه ....
    خنده ام گرفته بود...صداشو مظلوم کرد :
    -دیگه قهر نباش دیگه...من که بهت ادرس دادم..خودت نیومدی ...می اومدی همه چی رو می فهمیدی
    برگشتم..با چشمای شیطونتش بهم خیره بود که یه دفعه اتنا وارد اتاق شد ..یوسف سریع به خودش حالت جدی داد و با صدای محکمی گفت:
    -دقت کنید دیگه خانوم...چندبار تذکر بدم..اه
    با چشمای از حدقه بیرون زده بهش خیره شدم..در حالی که پشتش به اتنا بود..چشمکی برام زد و گفت:
    -دیگه تکرا نشه ها
    و از اتاق خارج شد
    اتنا با رفتن یوسف به سمت اومد و گفت:
    -می دونی من مطمئنم تو مهره ماری... چیزی..... داری که کسی دوست نداره
    مریض که یه پیرمرد 60 ساله بود به خنده افتاد..بهش لبخندی زدم و گفتم:
    -تا بوده قسمت من همین بوده اتنا جون..تو خودتو ناراحت نکن
    -حالا چرا سرت داد زد؟
    پیرمرد که خنده اش پرنگتر شده بود نگاهی به دوتامن انداخت و من به اتنا گفتم:
    -چیکار کنم عین تو که زبون خوب ندارم..برا همه تلخه...اونم زد تو برجکم
    با تعجب شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
    -اهان
    و از اتاق خارج شد
    با خروج اتنا من و پیرمرد شروع به خندیدن کردیم..خندیدنی که برای من از ته دل بود برای برگشتن یوسف به همچین محیطی...توی یه بیمارستان و در کنار من ..به یاد تمام اون گذشته های شیرین ...فراموش شده


    تا ظهر به شدت سرم شلوغ بود...یوسفم بدتر از من ...البته برخورد انچنانی باهم نداشتیم ...چون دوتامونم ترجیح می دادیم که توی محیط بیمارستان...چنین برخوردایی نداشته باشیم...هر دو تجربه بدی از گذشته داشتیم و به هیچ وجه حاضر به تکرارش برای فرصت طلبها نبودیم....
    یوسف که از همون بدو ورودش کلی خاطر خواه پیدا کرده بود...حتی لحظه ای هم تنها نمی موند...البته این هم از نعمتهای خوش چهره و خوش پوش بودنش بود...
    از اتاق مریض که اومدم بیرون ..خسته و گشنه ..با نگاه کردن به ساعت تصمیم گرفتم سری به سلف بزنم...
    سلف کوچکی که مخصوص پزشکها و پرستارها بود.... البته..پزشکها توش کمتر دیده می شدن...
    با ورودم به سلف و گرفتن غذام...نگاهی به صندلی ها انداختم که اکثرشون پر بودن....با بلند شدن یکی از هم دوریهایم از روی صندلی.... میز کاملا خالی شد و من فرصت پیدا کردم و رفتم و غذامو روی میز گذاشتم و برای اینکه راحت باشم روی صندلی که رو به پنجره بود نشستم
    2-3 دقیقه ای نگذشته بود که صدای سلام و علیکهایی رو شنیدم...معلوم بود کس خاصی وارد شده که به احترامش بهش سلام می کنن ولی از اونجایی که پشتم به در بود ترجیح دادم..مشغول غذای خوردنم باشم و زیاد کنجکاوی نکنم که کیه
    در همون بین گوشیمو از جیب روپوشم که کمی اذیتم می کرد در اوردم و روی میز گذاشتم و اولین قاشق غذا رو توی دهنم گذاشتم که صدای یوسف مانع از قورت دادن لقمه ام شد:
    -ببخشید تمام صندلیها پره..ایرادی نداره اینجا بشینیم؟
    با فعل جمعی که به کار برده بود تازه متوجه حضور موحد در کنارش شدم ..برای همین کمی نیم خیز شدم و سریع غذامو قورت دادم و با حالتی معذب گفتم:
    -خواهش می کنم بفرمایید
    یوسف که از هفت دولت ازاد بود برای احترام به موحد اولین صندلی که می تونست برای خودش داشته باشه رو به موحد تعارف کرد و خودش کمی دورتر..یعنی درست رو به روی من و موحد کاملا بغل دستم نشست.
    ...از حضور بی موقع دو نفرشون کمی کلافه بودم که متوجه گوشیم شدم که ما بین من و موحد بود ..
    خواستم برش دارم اما با خودم فکر کردم ...موردی نداره همونجا بمونه
    برای همین بی خیالش شدم و مثل دوتاشون مشغول خوردن شدم
    امروز انگار عجیب ترین روز زندگیم بود...مخصوصا موحد...اومدنش به سلف کمی دور از انتظار بود.. حالا جا قحط بود که بیان و کنار من بشینن؟...اصلا برای چی امروز اومده بودن سلف...؟اینا که هیچ وقت به این جور جاها افتخار نمی دادن...
    مگه غذا از گلوم پایین می رفت... الهه که چشم ازم بر نمی داشت... امروز احساس می کردم نفس کشیدنم برام سخت تر شده...چنگال و قاشقم رو حرکتی دادم و سعی کردم که خونسرد باشم..اما زیر نگاهای شیطنت بار یوسف و بی توجه موحد ..هر لقمه به یه زهرماری تبدیل می شد که قارد به بلعیدنشون نبودم
    -خوب خانوم دکتر اوضاع و احوال چطوره؟
    تنها چیزی که تو ذهنم و رویاهام در اون لحظه ها رژه می رفت..گیر اوردن یوسف بعد از بیمارستان و تلافی کردن اذیت کردناش بود...
    موحد زیر چشمی نگاهی به من که کمی تعجب کرده بودم و حرفی نمی زدم انداخت و قاشقشو توی دهنش گذاشت که نفسی بیرون دادم و گفتم:
    -خیلی ممنون...
    یوسف تو دور اذیت کردن افتاده بود:
    -می دونستید شما تنها کسی هستید که امروز به من ..برای اومدنم تو بخش ... خوشامد نگفتید؟
    موحد لبخندی زد و با شیطنت کمی ریز خندید..پنهانی چشم غره ای برای یوسف رفتم و گفتم:
    -شرمنده...همین الان زیارتتون کردم...خیلی خیلی خوش اومدید به این بخش ...
    می دونست دارم حرص می خورم و حسابی داشت لذت می برد ..بعد از چند لجظه ای که خندید... رو به دکتر موحد گفت:
    -دکتر اگه می دونستم همه از اومدنم انقدر خوشحال میشن زودتر می اومدم
    موحد کبابشو تکه ای کرد و با لبخندی گفت:
    -حالا زیاد خوشحال نباش..بذار یه مدت بگذره...بعد اگه تونستی انقدر ذوق کن
    یوسف خندید نگاهی به من انداخت و بعد مسیر حرفو به بیمار یکی از اتاقا و عمل فرداش عوض کرد
    در این بین گاهی چیزایی هم از منم می پرسید و منم جوابای کوتاهی می دادم...حتی یکبار هم موحد سوالی درباره یکی از عملاش کرد و من با اینکه در شرایط راحتی نبودم سعی کردم جوابشو رو بدم
    کم کم داشتم از اون خفگی وحشتناک جون سالم به در می بردم که گوشیم زنگ خورد...زنگی که همراه ویبره بود...ویبره ای که تمام جودم رو به لرزه انداخت و با سخاوت صفحه اش کمی متمایل کرد به سمت دکتر موحد...
    موحدی که هر کی جای اون بود بی برو برگرد نگاهی به صفحه می نداخت
    اسم هومن...درست مثل خود دیدن جهنم بود...جهنمی که هر لحظه داغتر و اعصاب خرد کن تر می شد..خیره به صفحه گوشی بی حرکت مونده بودم که یوسف گفت:
    -تلفنتونو جواب نمی دید خانوم دکتر؟
    نگاهم به موحد افتاد..در حال خوردن دوغش بود...و اخمی که معلوم بود برای چی داره روی صورتش خودنمایی می کنه
    نگاه خیره یوسف همچنان ادامه داشت که صدای زنگ گوشی قطع شد...
    یوسف با تردید نگاهی بهم انداخت ...اما تمام حواسم پیش موحد وسکوت معنا دارش بود
    که اینبار صدای رسیدن پیامکی به گوشیم مجبورم کرد که سریع دست دراز کنم و گوشی رو بردارم
    اما از شانس بدم و هولی که کرده بودم سر انگشتام به گوشی بر خورد کرد و گوشی درست توی بغل موحد افتاد
    با ترس سرم رو بلند کردم...چون این اتفاق کاملا ناگهانی افتاده بود در لحظه اخر ...به علت لمسی بودن گوشی...صفحه پیام باز شده بود...موحد طبق اون ارامش همیشگیش به ارومی گوشی رو از روی پاهاش برداشت و خیر به صفحه با مکثی نسبتا طولانی گفت:
    -امیدوارم چیزیش نشده باشه
    و گوشی رو به سمتم گرفت
    رنگ پریده..دست بلند کردم و گوشی رو ازش گرفتم...
    گوشی سالم بود اما پیامش!!! ...تخریب کننده روح و روانم بود...پیامکی که حال مضمونشو موحد به خوبی می دونست چیه و دیده بود...پیامی از هومن
    "با اومدن دوست جونت......دیگه سراز پا نمی شناسی...مگه نه؟...حالا نیازی به مخفی کاری نیست...پس باهاش خوش باش...دیشبم که خوب از خجالتش در اومدی... "
    هجوم محتوای غذایی که خورده بودم..... به شدت به گلوم ازار رسوند... طوری که با هول از جام بلند شدم .. و باعث شد که بطری دوغم روی روپوش موحد سرازیر بشه
    سریع خودشو با صندلی عقب کشید و ایستاد...
    یوسف متعجب به من خیره موند..نباید جلوی جمع تابلو می کردم...اعصابم بهم ریخته بود...اما در هر صورت باید منطقی بر خورد می کردم
    بدون اینکه به موحد نگاه کنم... سریع دستمالی رو از تو جعبه روی میز بیرون کشیدم و به طرفش گرفتم و گفتم:
    -ببخشید..اصلا متوجه نشدم
    البته چون جلوی روپوششو باز گذاشته بود..کمی هم روی شلوار صاف و اتو خورده اش ریخته بود ...واقعا نمای بی نظیری بود.. دوغ روی شلوار پارچه ای تیره رنگ ....یه اثر خارق العاده ...که می تونست تا مدتها توی ذهن ثبت بشه و فراموش نشه ...
    با اکراه روپوششو در اورد ...موحدی که به تمیزی اهمیت زیادی می داد... حالا انگار وسط لجن گیر افتاده بود...که لحظه ای چشم از اون لکه سفید روی شلوارش بر نمی داشت
    نیم نگاهی به یوسف انداختم که داشت از خنده منفجر میشد اما خودشو نگه داشته بود که بیشتر از این خرابکاری نشه ..به سمت موحد رفت و گفت:
    -خداروشکر زیاد نریخته
    موحد نگاهی به شلوارش انداخت و روپوششو توی دستش جا به جا کرد و به یوسف گفت:
    -مهم نیست..
    و با نیم نگاهی که نمیشد فهمید چه فکری در موردم می کنه با دستمالی که ازم گرفته بود شروع به پاک کردن لکه دوغ روی شلوارش کرد
    از خجالت داشتم می مردم...و روی دیدنشو نداشتم که حین پاک کردن... لحظه ای سرشو بالا اورد و به من خیره شد.
    از خجالت سرخ شدم و صورتم... گر گرفت....گوشی رو محکم توی دستم فشارش دادم و در حالی که قادر به بلند کردن سرم نبودم با صدای اروم و لرزونی گفتم:
    -من..... معذرت می خوام .....نباید اینطوری میشد..باور کنید که از روی قصد نبود
    و با گفتن همین چند جمله با سری سرافکنده و اعصابی متشنج..در برابر نگاهای متعجب و خندون بقیه همکارام از سلف خارج شدم
    احتمالا خیلیاشون هم فکر می کردن که از قصد و تلافی کارهای موحد.. اینکارو کردم...چون بیشتر از همه به من گیر می داد... بیشتر از همه به من شیفت اضافه می داد...و همیشه خدا توقعش از من بیش از سایرین بود
    اما واقعیت امر این چیزا نبود ...واقعیت این بود که اصلا نمی دونستم که باید چه خاکی توی سرم بریزم و چیکار کنم...
    موحد پیامو خونده بود...و تنها چیزی که این وسط ازش شانس اوردم...نیاوردن اسم یوسف توی پیام فرستاده شده از طرف هومن بود
    تصمیم گرفتم برای دقایقی به پاویون پناه ببرم و کمی فکر کنم ...و به خاطر گندی که روی روپوش موحد زده بودم خودمو آروم تر کنم .... که توی بخش هومنو در کنار همسرش دیدم




  12. 7 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Abgin (06-13-2017),aram15 (01-29-2017),Aza (06-13-2017),Hamraz (05-13-2017),mahsa50 (08-20-2017),nell (06-17-2017),شكرانه (08-18-2017)

  13. Top | #7
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    فکم منقبض شد...اعصابی برای بحث و دعوا نداشتم... تنها چیزی که دلم می خواست ...پیدا کردن یه چیز سفت و سخت بود که باهاش روی سر هومن اوار بشم که دیگه دست از سرم برداره
    با دیدنم پوزخندی زد و چیزی به همسرش گفت...در دو سه قدمیش بی اراده ایستادم ...دلم می خواست حالشو بگیرم..جلوی همسرش نابودش کنم...وجود زنش برام اهمیتی نداشت..چه بسا که اگه اونم حرفی می زدم آماده بودم که جوابشو بدم:
    -پیام خنده داری بود دکتر...
    پوزخند از روی لباش محو شد ..با شناختی که از هومن داشتم کمکم می کرد که دست روی نقطه ضعفاش بذارم
    عصبی لبخندی زدم و گفتم:
    -تازگیا پیامای قشنگی می فرستی...این روتو ندیده بودم دکتر !!!
    صنم که از حرفام سر در نمی اورد.. با رنگ و رویی پریده به هومن خیره شد
    هومن بالاجبار تک خنده ای کرد و برای ماست مالی کردن گفت:
    -مزاح می فرمایید کدوم پیام خانوم دکتر ؟
    نگاهی به صورتش انداختم...شخصیتش خیلی پوچ شده بود...اونقدر که دیگه دوست نداشتم باهاش هم کلام شم
    - پیامکه..نصف خونه مال من..نصف خونه مال تو...کی به نامم می زنی ...؟
    با هول بین حرفام پرید و گفت:
    -اهان اونو می گید...خند دار بود نه؟
    دستامو که از قبل توی روپوشوم فرو برده بودم رو مشت کردم و خواستم حرف اخرمو بزنم که یکی از پزشکا از اتاقی خارج شد و به سمتون اومد
    چند قدمی عقب رفتم و با نزدیک شدنش اروم سلام کردم...با خوشرویی جوابم رو داد و از صنم خواست پرونده یکی از بیمارا رو برای نوشتن داروهای جدید بهش بده
    صنم که تمایلی به دور شدن از ما نداشت به سختی روشو برگردوند و به سمت پرونده ها رفت..
    چشمای هومنو خون گرفته بود و نگاه ازم بر نمی داشت
    دکتر هنوز در حال نوشتن بود که هومن بهم گفت:
    -می خوام نظرتو در باره یکی از بیمارا بدونم..میشه همراهم بیای تا بهت نشونش بدم؟
    منتظر نگاهم کرد ...و بعد از چند ثانیه ای به راه افتاد...به دکتری که هنوز مشغول نوشتن بود نگاهی انداختم و به راه افتادم...اتاق بیماری که میگفت ته سالن بود...با فاصله زیادی از هومن حرکت می کردم ... که نرسیده به اتاق ایستاد و به سمتم برگشت تا نزدیکش بشم...
    با رسیدنم بهش با چشم غره و خشم گفت:
    -خونه رو بی خیال شو....چیزی که از من می خوای امکان نداره
    پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
    -چرا اونوقت؟
    سکوت کرد...از عصبانیت در حال فوران بودم:
    -چی شده..؟دور برداشتی..اس ام اس می فرستی..تهدید می کنی
    نگاهی به صنمی که نگاه ازمون برنمی داشت انداخت و گفت:
    -اگه یه بار دیگه حرف از خونه بزنی ..توی بخش پر می کنم...که تو و یوسف ....
    طاقت نیوردم و از بین دندونای قفل شدم با صدایی عصبی گفتم:
    -خفه شو
    جاش نبود..وگرنه یه کشیده حقش بود..یه کشیده که دهنشو برای همیشه می بست
    --خواستن حقم..چیز زیادیه؟...
    -فردا شناسنامه اتو بیار و قال قضیه رو بکن..دفترچه قسطتم بیار ...بهتره خونه رو بی خیال شی.. اونوقت منم دیگه باهات کاری ندارم
    با خشم بهش خیره شدم...که نامردی نکرد و گفت:
    -این دفعه اگه بشنون که با یوسفم هستی ...بی برو برگرد با اردنگی از بیمارستان می ندازنت بیرون...اونوقت نه تنها باید قید تخصصتو بزنی باید قید قسم پزشکیم بزنی
    -خیلی بی شرف و نامرد شدی هومن
    -نه به اندازه تو که هنوز طرف نیومده از هول حلیم افتاده باشم تو دیگ.. و از ذوق باهاش این ور و انور بره
    -اِه..اینطوریاست..می بینم که خوب امارمو داری
    -فردا منتظرتم..نصف پول سهمتم..هر وقت خونه رو به نامم زدی بهت می دم..نصف بقیه اشم..توی یه چک 2-3 ماه...
    چندین بار چشمامو با عصبانیت بستم و باز کردم و گفتم:
    -من و یوسف چیزی بینمون نیست...که بخوای بابتش منو بترسونی
    پوزخندی زد و گفت:
    -کسی که یه بار امارش خراب شد..تا اخرش خرابه...انوقت بیا و ثابت کن ...آوا فردا بیا تمومش کن...


    داشت نامردی می کرد...می دونستم خونه بده نیست...امکان نداشت انقدر راحت ازش بگذره..که چیزی مثل یه جرقه توی ذهنم زده شد...نمی دونستم کارم درسته یا نه؟..اصلا میشه یا نه؟...اما توی همون عصبانیتی که فروکش نمی کرد بالاخره تصمیمم رو گرفتم:
    -پولمو یه جا می خوام
    -نمی تونم
    -یه جا بده تا دست از سرت بردارم
    صنم داشت به سمتون می اومد..هومن با نگرانی نگاهی بهش انداخت و گفت:
    -پس قرارمون یه هفته دیگه باشه ...تو خونه رو به نامم می زنی ..منم پولتو یه جا می دم

    بهش خیره شدم......چرا انقدر عوض شده بود؟...چرا دیگه نمی شناختمش؟..چرا راحت باز می خواست یه بار دیگه بهم تهمت بزنه؟اینکار یعنی انقدر براش راحت شده بود..؟بازی کردن با ابروی ادما؟!!!!
    -باشه یه هفته دیگه ...فقط نقد می خوام...چک و این چیزا رو قبول نمی کنم...
    لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
    -باشه
    و بدون فوت وقت به سمت صنم به راه افتاد ..برگشتم ...صنم با ناراحتی داشت ازش چیزایی می پرسید و اونم با ارامش جوابشو می داد..لحظه ای بعد صنم با خشم بهم خیره شد...که کسی از پشت سرم گفت:
    -چقدر دوست داره که اونطوری نگات می کنه
    برگشتم.... یوسف بود که با لبخند به صنم خیره شده بود...
    چند لحظه ای بهش خیره شدم که روشو به سمتم برگردوند و پرسید:
    -تو سلف یهو چت شد؟...اون چه بلایی بود که سر موحد اوردی ؟
    گیج و حیرون نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
    -دست من نبود ...یهویی شد ...
    بعد یهو انگار که چیزی یادم امده باشه ازش پرسیدم:
    -یه محضر اشنا سراغ داری ؟
    با اینکه هنوز نمی دونستم می خوام چیکار کنم..شکل با نمکی به خودش گرفت و و لب پایینشو نمایشی گازی گرفت و گفت:
    -اوا می خوای شوهر کنی ؟
    اعصاب نداشتم..اینم رفته بود توی دنده شوخی :
    -یوسف!!
    -خوب محضر برای همینه دیگه..می ری یه وکیلم می شنوی و یه بله جواب می دی و به همین راحتی میشی زن یه ادم خوشتیپ و باحالی مثل من
    سعی کردم اروم باشم:
    -ادم قحط بود که بیام زن تو شم...همون یه بار برای هفت پشتم بس بود
    یوسف به ظاهر ناراحت شد و گفت:
    -حیف من که خودمو برات گوشت قربونی کردم ...اصلا می دونی چیه..لیاقتت همون موحد که روزی یه 10 بار ازش کتک بخوری و براش شلوار بشوری که دیگه روی شلوار نازش دوغ نریزی
    یهویی دوتامون با یاد اوری بلایی که سر موحد اورده بودم زدیم زیر خنده و من ازش پرسیدم:
    -خیلی بد شد نه؟
    -فکر کنم رفته دنبال شلوار ...حالا از کجا می خواد گیر بیاره الله و اعلم
    بعد با خنده ای که سعی در کنترلش داشت گفت:
    -شانس اوردی جای حساس نریختی ..وگرنه فرستاده بودت اون دنیا ...
    ادم شاد همه رو شاد می کنه ...زدم زیر خنده...شاید همین خنده می تونست کمی اروم ترم کنه..واقعا بهم ریخته بودم
    با اومدن یوسف به کل هومن و صنم رو فراموش کرده بودم که دیدم هر دو دارن بد نگاهمون می کنن
    یوسف دستاشو توی جیب شلورش فرو برد و ژست با نمکی به خودش گرفت و گفت:
    - نظرت چیه یه جلسه معارفه با همسر هومن برگزار کنیم و بیشتر باهم آشنا بشیم؟معلومه اونم تمایلی زیادی داره
    برگشتم و به راه افتادم که اونم به دنبالم اومد و جدی پرسید:
    -حالا محضر برای چی می خوای ؟
    یه لحظه سر جام ایستادم و نگاهی به دو طرف سالن انداختم و با حالتی معذب بهش گفتم:
    -یوسف ...شاید از حرفم ناراحت بشی..اما میشه خواهش کنم...توی محیط بیمارستان زیاد دور و بر هم نپلکیم
    چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت:
    -منم که از صبح دارم همین غلطو می کنم..زغنبوت
    -ببخش..تو از خیلی چیزا بی خبری...
    -من فعلا دارم به عنوان یه همکار باهات حرف می زنم..اما اگه مشکلت اون عوضیه..مشکی نیست ...خودم درستش می کنم


    واقعا حالمم عجیب و غریب بود...حوصله توضیح نداشتم ...سکوت کردم و بعد از چند ثانیه ای به راه افتادم ..هنوز ازش دور نشده بودم که گفت:
    -اره... سراغ دارم..ادرسشو برات می فرستم
    برگشتم که جوابشو بدم که دیدم داره در خلاف جهتم می ره...ناراحت شده بود.....حالم گرفت...هومن بازی بدی رو شروع کرده بود...
    فصل هفتم
    به محضری که یوسف ادرسشو بهم داده بود سری زدم ...و کاری که می خواستم بکنمو ازشون پرسیده بودم...
    تا حدودی هم کارهامو انجام داده بودم...برای تکمیل نهایی وجود مدارکم نیاز بود ..از جمله شناسنامه ام
    ...تا تمام کارا درست می شد ... اما از صبح هر چی دنبالش می کشتم ..پیداش نمی کردم...
    دیروز بهشون گفته بودم که امروز مدارکمو براشون می برم..اما انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین ...کلافه وسط اتاقم ایستاده بود و فکرم کار نمی کرد که یهو وسط اون همه بهم ریختگی یاد چیزی افتادم
    دو روزی از ریختن دوغ روی شلوار موحد می گذشت و من توی این دو روز جلوش افتابی نشده بودم...
    انگار اونم خدا خواسته بود که اصلا جلوی چشمام سبز نمی شد ...با نگرانی روی زمین نشستم...و سرمو بین دستام گرفتم و بلند با خودم نا لیدم:
    -آخه چرا من اون روز اون شناسنامه لعنتی رو از روی میزش بر نداشتم؟...لعنت به من..لعنت به این شانس و بخت بدم...
    سرمو بلند کردم و به تصویر خودم که توی اینه افتاده بود خیره شدم و گفتم:
    -حالا من چطوری برم و ازش شناسنامه بگیرم ؟..اصلا چرا تا حالا خودش بهم نداده؟.....خوب وقتی من یادم رفته اونم لابد یادش رفته دیگه ...اصلا شاید پیش اون نباشه..نه پیش خودشه...
    وای خدای من..حالا چیکار کنم ؟
    وارد بخش که شدم دو دل برای رفتن به طرف اتاق موحد بودم که بلاخره دلو به دریا زدم و بعد سر زدن به چند بیمار و رسیدن به کارم به سمت اتاقش رفتم
    به جلوی اتاقش که رسیدم دیدم درش بسه است...با تعجب به در نگاهی انداختم و با تردید ضربه ای به در زدم...اما هیچ خبری نشد ... یه بار دیگه ضربه زدم که یکی از پرستارا که در حال رد شدن از کنارم بود گفت:
    -دکتر نیستند
    به سمت پرستار چرخیدم و پرسیدم:
    -بیمارستانه ..یا اصلا نیستن؟
    -دیروزم نیومدن..
    آه از نهادم بلند شد...ماشالله چقدر حواسم به همه چی بود که متوجه نبودنش از دیروز نشده بودم...من معمولا توی شانس و بخت و اقبال حرف اول می زدم..بس که همیشه بد می اوردم...نفسی بیرون دادم و با ناراحتی به سمت پاویون رفتم...معلوم نبود کی بر می گرده...البته اینکه دیروز نبود یعنی حتما امروز می اومد..
    اما اگه نمی اومدچی ؟.من باید سریعتر کارامو می کردم..نمی تونستم تا اخر هفته صبر کنم
    در فکر چاره بودم و عقلم به هیچ جایی قد نمی داد ..از اونجایی هم که همیشه عاشق هم صحبتی با موحد بودم به خاطر اخلاق گندش..!!!!هیچ وقت در تلاش نبودم شماره ای ازش داشته باشم...
    کما اینکه از نبودش هم ..همیشه غوغایی توی دلم برپا بود..و امروز اولین و به احتمال زیاد تنها ترین روزی بود که بی قرار اومدنش بودم..
    ساعتها گذشت و خبری از استاد اخمو و خوش اخلاقم نشد که نشد ...کم کم برام یقین شده بود که باید به دنبال شماره ای ازش باشم و این هم صحبتیها را بیشتر کنم که در این موارد ... اینطور دست و پا نزنم
    و اما از اونجایی که دو سه روزی بود سوژه بچه ها برای ریختن دوغ روی شلوار موحد شده بودم..ترجیح دادم از بین بچه ها به دنبال شماره اش نباشم...
    و شماره رو از کسانی بگیرم که ماجرا رو ندیده بودم و یا چیزی به گوششون نرسیده بود..
    چرا که از اون روز به بعد... بعضی از بچه ها بهم لقب شوالیه دوغ به دستو ... داده بودن...
    هرچند ...با همین عمل خداپسندانم..دل خیلیاشون شادکرده بود ..طوری که گاهی وقتا...که بهم می رسیدن می گفتن خدا خیرت بده..دلمونو خنک کردی ...و حالشو گرفتی
    از یوسفم که به هیچ وجه من الوجودی نباید شماره می گرفتم..چون برای خودش گیری بود و تا ته و توی ماجرا رو در نمی اوردم..شماره رو بهم نمی داد
    برای همین برای به دست اوردن شماره....به طبقه پایین... درست مثل چند ماه قبل رفتم و مزاحم دکتر احمدی اروم و سر به زیر بیمارستان شدم...کسی که سعی می کرد سرش تو کارای خودش باشه...
    مجبور شدم اینبارهم دروغی سر هم کنم و شماره رو به صورت غیر مستقیم ازش بگیرم...و اونم هم بعد از چند سوال بی سرو ته... به بهانه اینکه می خوام در باره یکی از بیمارا سوالی از دکتر بپرسم شماره اش رو بهم داد
    و دست اخر با گفتن حرفی درباره دکتر ... مطمئنم کرد که چه کار خوبی کردم که این شماره رو ازش گرفتم.
    چون دکتر برای 4 روز متوالی قصد اومدن به بیمارستان رو نداشت...و این چیزی نبود که در باورم بگنجه..موحد عمرا تحمل 4 روز دوری از بیمارستان رو نداشت...ولی انگاری حالا شده بود.
    ساعت نزدیکای 5 بود که تصمیم گرفتم حین خارج شدن از بیمارستان باهاش تماس بگیرم...شماره اش کاملا رند بود به طوری که با یه بار خوندن توی ذهنم ثبت شده بود...


    هوا سرد بود و خوشبختانه خبری از برف و بارون نبود تنها سوز بود و سرما ...خبری هم از لطفهای بی پایان یوسف نبود..
    از وقتی به یوسف گفته بودم که دیگه دورو برم نپلکه..تا بهش سلام نمی کردم جوابمو نمی داد..جوابم که می داد انقدر سرد و رسمی بود که همون سلام نمی کردم بهتر بود..
    به حساب می خواست دورو برم نباشه و به خاطر حرفام یکمی ادبم کنه که الگی چیزی بهش نگم...هرچند اون ادم قهر و کینه نبود...
    ولی انصافا هم این روزها توی بیمارستان کارش زیاد شده بود..اونقدر که اگه یه بار هم به طور تصادفی توی بیمارستان می دیدمش خودش غنیمتی بود
    از خیابون بیمارستان که در اومدم گوشیم رو در اوردم...و شماره اش رو گرفتم و با یک دو دسه گفتن ... دکمه سبز رو فشار دادم و با چشمای بسته گوشی رو کنار گوشم قرار دادم..و سرجام ایستادم..
    با شنیدن صدای سرد و بی ر وح و محکمش که می گفت بفرمایید ..قلبم هری پایین ریخت که سریع گفتم:
    -سلام
    سکوت ایجاد شده به احتمال 99 درصد برای تشخیص دادن صدای طرف مقابل بود برای همین قبل از هر گونه سوال تکراری مبنی بر اینکه شما کی هستید گفتم:
    -سلام دکتر.... فروزش هستم
    سکوت بود و سکوت..چه احمقی بودم که فکر می کردم با گفتن اسمم کلی ابراز خرسندی و خوشحالی می کنه...و دست اخر می گه بفرمایید...اما هیچ کدوم از اینا اتفاق نیفتاد و سکوت کرد ...
    چرا اینقدر ادم غیر قابل پیش بینی بود ؟شاید هم شماره رو اشتباه گرفته بودم ؟
    همچنان ساکت بود و من هم با تردید ساکت بودم که حوصله اش سر رفت و گفت:
    -حرفتو بزن فروزش ؟
    وقتی گفت فروزش..باورم شد که خودشه ....چرا با خودم فکر می کردم که جواب سلام واجبه...و اون حتما بهم سلام می کنه ...انگار اعصاب نداشت...واقعا هم نداشت...چون کسی از اون ور خط صداش زد و چیزی گفت که موحد با تشر بهش گفت باشه الان...انقدر عجله نکن
    و بعد خطاب به من گفت:
    -بگو فروزش عجله دارم
    کاش لحنش یکمی مهربونتر بود..که ادم انقدر معذب نمی شد
    -بخشید دکتر مزاحم شدم...راستش .....شناسنامه ام پیش شما جا مونده ؟
    با مکث کوتاهی سوالی پرسید:
    -شناسنامه ات ؟
    با نا امیدی از اینکه شاید واقعا پیشش نباشه گفتم:
    -بله
    که دوباره نور امیدو به دلم برگردوند و گفت:
    -اوه..اره...اون روز یادت رفت با خودت ببری ....منم برای اینکه دم دست نباشه توی کیفم گذاشتمش...2-3 روز دیگه که اومدم بیمارستان برات میارم
    2-3 روز دیگه خیلی دیر بود
    -ببخشید دکتر 2-3 روز دیگه خیلی دیره..من همین الان نیازش دارم
    نفسشو کلافه بیرون دادو عصبی و بی مقدمه گفت:
    -الان ادرس بدم تا نیم ساعت دیگه می تونی بیای اینجایی که می گم؟
    خوشحال شدمو تند گفتم:
    -بله..می تونم
    -خیل خوب پس یاداشت کن...فقط من تا یکساعت دیگه باید برم جایی ...پس تا نیم ساعت دیگه خودتو برسون..ادرس سر راسته
    با نوشتن ادرس ...پی به این موضوع بردم که وضعش باید حسابی توپ باشه که چنین محله ای رو بهم ادرس داده...
    برای دیر نرسیدن سریع یه دربست گرفتم و ادرس رو بهش دادم ...فقط امیدوار بودم که دیر نرسم...اما تمام امیدواریهام به سنگینی ترافیک و گذشتن عقربه های ساعت از وقت مقرر ...از بین رفت ...چرا که وقتی به ادرس مورد نظر رسیده بودم..یک ساعتی از قرارمون می گذشت.
    از ماشین پیاده شدم..و به شماره پلاک گفته شده توی کاغذ نگاهی انداختم..خونه درست رو به روم قرار داشت..توی یه محله بی سرو صدا و با کلاس
    یه خونه بزرگ که از در بازش می تونستی تا انتها رو به خوبی ببینی..بزرگ و چشمگیر ..چند قدمی به سمت در رفتم..در یه لنگه باز بود و کارگرها مشغول جا به جا کردن وسایل بودن...یکی از پشت در... با نردبون بالا رفته بود و در حال رنگ کردن در بود ..که نگاهش به من افتاد
    -با کسی کار داشتید خانوم؟
    -اینجا منزل دکتر موحده؟
    مرد که می خواست جوابمو بده یکی از پشت سر صدام زد و گفت:
    -بفرمایید خانوم ...امری بود؟
    برگشتم..به طرف صدا ...یه لحظه فکر کردم خود موحده اما اون نبود ..کسی شبیه بهش بود
    -سلام...با دکتر موحد کار داشتم
    مرد که چهره ای سفید رو و با نمکی داشت با لبخند پرسید:
    -با کدومشون؟
    متعجب بهش خیره شدم که به خنده افتاد و گفت:
    -جراح قلب داریم..دندون پزشک داریم...مغز و اعصابم داریم..شما کدومشو می خوای ؟
    در حالی که منم از لحن شوخش به خنده افتاده بودم گفتم:
    - همون قلب
    دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی شیطنت امیز ی به سرتا پام نگاهی انداخت و گفت:
    -دیر اومدید.. همین چند دقیقه پیش رفت
    می دونستم دیر اومدم اما با نا امیدی پرسیدم:
    -قرار بود ..بیام و یه چیزی ازشون بگیرم...
    یه لنگه ابروش با حالتی بامزه ای بالا داد و من گفتم:
    -شما نمی دونید.. شاید داده باشن دست کسی که اونو بهم بده
    همچنان شیطون نگاهم می کرد که گفت:
    -نمی دونم والا...اق داداشمون که داشت می رفت..چیزی به من نگفت...شاید به مادرم داده باشه...بهتره از ایشون بپرسیم... بفرمایید..مادرم طبقه بالاست
    به راه که افتاد منم بلاجبار به دنبالش راه افتادم...دوشا دوش هم..اون حواسش به مسیر بود و من حواسم..به درختا و نمای قشنگ خونه که پرسید:
    -حالا مطمئنید همون قلبه؟کس دیگه ای نیست؟
    با لبخند نگاهی بهش انداختم و گفتم:
    -بله مطمئنم
    لبخندی زد و به راهش ادامه داد ...به پله ها که رسیدیم ..دستشو به سمت در گرفت و گفت:
    -بفرمایید..فقط ببخشید..داخلو دارن رنگ می کنن...مواظب باشید که رنگی نشید
    و جلوتر از من وارد خونه شد ...روی تمام وسایل ملافه کشیده شده بود ...از پشت سر بهش خیره شدم ....با قدمهای بلند پله ها رو یکی دوتا می کرد و می رفت طبقه بالا..کمی جلوتر رفتم و به نمای داخلی خونه نگاهی انداختم...
    سالن بزرگی بود...چند قدمی به سمت پنجره بزرگ رو به باغ رفتم...که صدایی از بیرون نظرم رو جلب کرد
    چرخیدم و به سمت در ورودی رفتم... کسی مرتب و پشت سر هم می گفت"امیر علی"
    داشتم به در نزدیک می شدم..صدای قدمها داشت نزدیکتر میشد که تا در مقابل در باز سالن قرار گرفتم
    مایع سفید رنگ لزجی به سمت صورت و بدنم هجوم اورد و تا بفهم چی شده ..از حجم زیاد ریخته شده مایع... پخش زمین شده بودم
    با وحشت چشمامو به سختی باز کردم...از بوی مایع فهمیده بودم که کلی رنگ به استقبالم اومده بود...پلکهام به سختی باز می شدند...دو رو برم پر رنگ بود...و دو سه نفری با ترس و وحشت مقابلم ایستاده بودند


    آخه چرا هرچی بلای نابه ...باید سر من میاد.؟..دستامو با ناباوری بالا اوردم...و به چکیده شدن قطره های رنگ خیره شدم .بعدم به پالتوی نازنین قهوه ایم که هنوز دو ماهم از خریدش نمی گذشت ...چتریهامم که جای خود داشتن...انگاری بی دغدغه در عرض چند ثانیه پیر شده بودم

    امانقطه عطف این ماجر این بود که.. تنها ذهنم رو درگیر این مسئله می کرد که ایا این رنگها رفتنی هستن یا نه؟...تازه اگر رفتنی باشن من چطوری باید تا خود خونه با این وضع ...نیمه رنگی می رفتم

    یکی از اونایی که سطل دستش بود تازه به خودش اومد و سطل رو رها کرد و به سمتم اومد و گفت:
    -شما اینجا چیکار می کردید؟
    عصبی چشمامو باز و بسته کردم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
    -الان طلبکارم هستید که چرا من اینجا بودم.؟.اخه این چه وضع شوخیه؟یه نگاهی به سر و وضع من بندازید...
    و در حالی که واقعا ناراحت بودم دوباره به پالتو و کیف وشالم خیره شدم


    در همین حین برادر موحد که فهمیده بودم اسمش امیرعلیه... با سرخوشی داشت از پله ها پایین می اومد... که با دیدن سرتا پای رنگیم ...یهو سرجاش خشکش زد و بعد از چند ثانیه به عاملین رنگ پاشی..که کارشون بی شباهت به اسید پاشی هم نبود ... با ناباوری خیره شد...و با صدای عصبی گفت:

    - شما ها چیکار کردید؟
    همون پسری که رنگو پاشیده بود با نگرانی از م پرسید:
    -حالتون خوبه؟... می تونید پاشید؟
    امیر علی سریع از پله ها پایین اومد و با عصبانیت گفت:
    -نه می خوای یه جفتکم با این حال روزش برات بندازه؟

    -ای بابا چرا عصبانی میشی؟..ما فکر کردیم تویی
    امیر علی سیخ سرجاش وایستاد و به سه نفرشون خیره شد و با تعجب پرسید:
    -یعنی قرار بود این بلا رو سر من بیارید؟
    یکی از اون پسرها که به زور خنده اشو نگه داشته بود به سمتم اومد و دستشو به ستم دراز کرد و گفت:
    -واقعا عذر خواهی می کنم خانوم..ما اصلا متوجه حضور شما نشده بودیم

    به دست دراز شده پسر نگاهی انداختم و بی توجه بهش سعی کردم از جام بلند شم..اما همین که ایستادم و خواستم حرکتی کنم..به خاطر نیم چکمه های پاشنه بلندم و رنگ ریخته شده روی سرامیکها.... نزدیک بود که دوباره پخش زمین شم ..که امیر علی زود جنبید و بازومو چسبید و با عصبانیت گفت:
    -مراقب باش
    با ترس سر جام ایستادم..وضع اسفناکی بود...حالا اونم بین رنگا بود..البته تنها با این تفاوت که کف کفشاش رنگی شده بود و نه عین من... تمام قد
    -لطفا از این طرف بیاید...

    سه پسر دیگه واقعا از خنده در حال انفجار بودن...خودمم کم کم به خاطر بخت بلندم... چیزی به خنده افتادنم نمونده بود.. که بخت بلندم با لیز خوردن امیر علی و سقوطش به سمت زمین کامل شد..چون پشت بندش به خاطر گرفتن بازوم منم دوباره کف زمین ولو شدم...

    نمی دونم جنس رنگ چی بود که به هیچ کسی رحم نمی کرد... اما اینبار واقعا دستم بد درد گرفت..به طوری که صدای اخ در اومد ...
    از امیر علی خندون نیم ساعت پیش خبری نبود و به شدت عصبانی بود ...چون سر و وضعش حالا شده بود درست مثل من که با داد سر هر سه تاشون گفت:
    -ببنید چه گندی بالا اوردید...؟

    یکی از همون سه نفر که برای کمک دستشو به سمتم دراز کرده بود گفت:
    -عصبانی نشو..کاریه که شده..
    و بعد با احتیاط و چهره ای جدی به امیر علی گفت:
    -داد نزن...صدات میره بالا

    امیر علی با حرص ساکت شد ...خواستم کمی جا به جا شم که از درد مچ دست ...صدام در اومد...
    به طوری که همشون با حالی نگران ...بی خیال رنگ شدن و نزدیکم اومدن...کم کم داشت اشکم در می اومد...و توی دلم به هومن بد و بیراه می گفتم که مسبب تمام بدبختیام بود

    هر کدومشون چیزی می پرسید و می خواست به نحوی کمکم کنه که با شنیدن صدایی که از نیم ساعت پیش منتظرش بودم بلاخره از دست همشون خلاص شدم

    -اینجا چه خبره بچه ها؟
    هر چهار نفر سرشونو برگردوندن طرف در سالن...صدای قدمهاش منو یاد بیمارستان می انداخت..هنوز منو ندیده بود که امیر علی گفت:
    -طبق معمول امیر مسعود جانت گند بالا اورده...اونم نه یه ذره.. نه دو ذره....کلی ...

    با استین پالتویی که دیگه چیزی ازش نمونده بود رنگ پشت چشمام و روی بینم رو کمی پاک کردم...

    بیچاره باورش نمی شد که این چهار نفر چه بلایی سر من اوردن که با کنار رفتنشون و قرار گرفتن موحد رو به روم..چشماش چهار تاشد و با تعجب گفت:
    -فروزش

    امیر علی که نمی دونست چیکار باید کنه رو به موحد گفت:
    -شرمنده..فکر کنم مهمون تو بود...خدا وکیلی هم خوبم ازش استقبال شد...کلا بچه ها در این زمینه سنگ تموم گذاشتن

    نمی دونم چرا با این حرفش به خنده افتادم و اروم خندیدم ..اون سه نفر دیگه هم که منتظر فرصت بودند زدن زیر خنده..
    موحد عصبانی شد و با تشر به همشون گفت:
    -افرین به هموتون.... گند که زدید هیچ ..حالا وایستادین و می خندین؟

    -خوب چیکار کنیم گریه کنیم ...؟
    موحد عصبی به سمتم اومد و بدون اینکه بخواد دستشو به سمتم دراز کنه و یا بگه دستتو بده من بازومو گرفت وادار به ایستادنم کرد ...که امیر علی لحظه ای بی حرکت به ما خیره شد ...


    -تو که قرار بود یه ساعت پیش اینجا باشی
    سرمو بلند نکردم که ببینمش..در واقعه اصلا حوصله اشو نداشتم...حالا وقت توبیخ کردنم بود انگار...درست مثل بیمارستان ...حرفی نزدم و بالاجبار سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم ...اما واقعا چهره اش اینو نمی گفت ..یه جورایی معلوم بود که از وضع پیش اومده ناراحته
    که امیر علی ازش پرسید:
    -تو چرا انقدر زود برگشتی؟
    موحد که هنوز نگاهش به سر و وضعم بود جوابشو نداد و بهم گفت:
    -بیا اینورتر

    حین جا به جا شدن مچ دستم کمی درد گرفت و چشمامو کمی تنگ کردم که با نگرانی پرسید:
    - جایت درد می کنه ؟

    امیر علی زودی پرید وسط حرف موحد و از جاش بلند شد و گفت:
    --فکر کنم مچ دستش ضربه دیده باشه...دفع دوم بد خورد زمین

    موحد با تاسف سری تکون داد و خواست دستمو نگاهی بندازه که صدای ظریف دخترانه ای مانع از این کارش شد
    -چی شده؟
    همه به سمت پله ها چرخیدیم..دختر با نمک و خوش چهره ای با دیدن همه امون و رنگ پاشیده شده کف سالن گفت:
    -میگم این صداها برای چیه؟..نگو که

    اما یهو با دیدن من که بین همشون غریبه بودم ساکت شد و با ناباوری از پله ها پایین اومدکه موحد بهش گفت:
    -حنانه جان تو روخدا خانوم فروزش رو ببر بالا و کمکش کنه..لباساشو عوض کنه...ببین بچه ها چه بلایی سرش اوردن...تازه برای من وایستادن و می خندن
    حنانه لبخندی زد و بهم سلام کرد...و منم به جواب دادن یه سلام خشک و خالی اکتفا کردم...چون واقعا جایی برای آشنایی بیشتر نبود

    با کمک حنانه که نمی دونم چه نسبتی با موحد داشت اول کفشامو در برابر نگاههای خیره همشون در اوردم...که دیگه پله ها و جاهای دیگه رنگی نشه
    حالا چنان نگاهم می کردن که انگار از کره ماه اومدم...بیشتر از همه امیر علی بود که وقتی موحد بازومو گرفت تا بلند شم نگاه ازمون نگرفت ...نگاههاشون معذبم کرده بود


    نگاهی به چکمه هام انداختم .. از بین رفته بودن..کلا با سرخوشیشون من دوباره افتاده بودم تو ی خرج...چرا که باید دوباره برای خودم خرید می کردم...
    با وجود سر و ضعم اصلا فرصتی برای برنداز طبقه بالا نداشتم...به همراه حنانه وارد اتاق بزرگی شدیم...که گفت:

    -البته این چیزا اینجا طبیعیه...اگه یه مدت اینجا باشی میفهمی که چی می گم ..این شوخی حد نرمالش بود...مثلا جشن حُسن ختام رنگ خونه بود...که امیر علی ازش قسر در رفت
    دگمه های پالتومو باز کردم و به کمکش درش اوردم...
    وقتی شالمو برداشتم با خنده گفت...:
    -خدا ذلیلشون کنه......واقعا ازت معذرت می خوام...اما باور کن از حضورت بی خبر بودن

    به خنده افتادم و گفتم:
    -نیازی به معذرت خواهی نیست..تو فقط برو بپرس این رنگا رفتنی هستن یا موهامو باید از ته بزنم

    همراه من شروع به خندیدن کرد و گفت:

    -نه نگران نباش..میره..حالا زودتر برو دوش بگیر..که خدایی نکرده رنگ سفت نشه و نمونه رو موهات..

    اولین کاری که کردم سریع شستن موهام بود ...خداروشکر رنگها در حال پاک شدن بودن...تنها شانسم هم همین زود حما م کردنم بود..فکر کنم چیزی نزدیک به نیم ساعت توی حموم بودم..اما مشکل این بود که با دستی که درد می کرد نمی تونستم خوب خودمو بشورم...اما بلاخره بعد از نیم ساعت کارم تموم شد...و با حوله ای که حنانه قبلا برام گذاشته بود شروع به خشک کردن خودم کردم...که ضربه ای به در حموم خورد و حنانه اروم درو باز کرد و گفت:

    -لباس برات روی تخت گذاشتم..لباسای خودمه..یه بارم نپوشیدمشون...خدا روشکر هیکلمون تقریبا عین همه... من می رم بیرون که راحت باشی ..
    ازش تشکر ی کردم و اونم بیرون رفت..از حموم که در اومدم تازه فرصت کردم و به اتاق نگاهی انداختم..کم از زیبایی نداشت..

    مچ دستم کمی بهتر شده بود...به احتمال زیاد اب گرم کمی در کاهش دردش موثر بوده..به لباسهای گذاشته شده روی تخت نگاهی انداختم...

    یه دفعه یاد کیفم افتادم که همون طبقه پایین جاش گذاشته بودم..به کل فراموشش کرده بودم..اگه کسی زنگ می زد چی ؟
    اما الان وقت فکر کردن به این چیزا نبود..سریع لباسا رو که شامل یه تونیک بلند قرمز رنگ با یه شلوار راسته سفید بود و پوشیدم

    موهام هنوز توی حوله بود که حنانه با ضربه ای به در... وارد اتاق شد و به سمتم اومد و با دیدنم گفت:
    -خوب خداروشکر..اثری هم از رنگا نمونده...

    بهش لبخندی زدم و مشغول خشک کردن موهام شدم که دیدم همونطور که رفته و داره روی لبه تخت می شینه .... از توی اینه نگاهم میکنه به سمتش برگشتم و گفتم:
    -میشه اگه زحمتی نیست...برام از آژانس یه ماشین بگیرید ..من به این محله زیاد اشنا نیستم...باید زودتر برگردم
    ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت:
    -کجا؟

    حوله رو از دور موهام برداشتم و موهای بلند مشکیمو عقب دادم و با خنده گفتم:
    -می خوام قبل از اینکه با یه شوخی دیگه یه بلای دیگه سرم بیارن..زودتر برم خونه ام
    به خنده افتاد و گفت:
    -غصه اونا رو نخور...امیر حسین هر چهارتاشونو درست کرد...تا همین ده دقیقه پیش هر چهارتا کف سالنو تمیز می کردن ...صحنه جالبی بود.. کاش تو هم بودی و می دیدی...دکترای مملکت در حال تی کشیدن ...!!!
    زد زیر خنده و ادامه داد:
    -من که کلی کیف کردم...راستی دستت چطوره؟امیر علی گفت ضرب دیده
    دستمو کمی بالا اوردم و گفتم:
    -خوبه
    با لبخند توی صورتم دقیق شد و گفت:
    -چهره با نمک و خوشگلی داریا...توی اون همه رنگ معلوم نبود


    رومو ازش گرفتم و تکه ای از موهامو لای حوله قرار دادم و کمی خشکشون کردم و گفتم:
    -ممنون..چشات قشنگ میبینه
    -اون که بله..چشا قشنگم که ببینن...اما خوشگلی چیزیه که باید وجود داشته باشه تا دیده بشه...به چشم قشنگ نیست
    بهش لبخند زدم و چیزی نگفتم که خودش گفت:
    -اسم من حنانه است...البته معلومه که می دونی ...حالا اسم تو چیه؟
    -آوا
    با خودش یه بار اروم تکرار کرد و گفت:
    -چه قشنگ...آوا...بهتم میاد

    -ممنون..حالا امکانش هست برای من یه ماشین بگیری؟
    جدی شد و گفت:
    -نه
    احتمال دادم که در حال شوخیه...برای همین بی خیال از جام بلند شدم و به سمت اینه رفتم و موهامو با گره بستم و شال قرمزی که هنوز سر نکرده بودم و برداشتم و روی موهام انداختم

    حنانه هم بلند شد و به سمتم اومد و گفت:
    -نمی خوای سشوار بدم موهاتو کامل خشک کنی؟
    --نه حسابی دیرم شده..باید برم
    -امکان نداره آوا جان

    متعجب به سمتش برگشتم:
    -آخه چرا؟
    -شام باید اینجا بمونی

    نمی دونم چرا دلم نمی خواست اونجا بمونم...یه حسی وادارم می کرد زودتر از اون خونه برم

    -نه عزیزم..من باید برم...اگه این رنگا نبود که تا حالا رفته بودم
    -نه باید بمونی ..مادر ناراحت میشه اگه بری
    وقتی گفت مادر ..یاد امیر علی افتادم که رفته بود دنبال مادرش...اما وقتی برگشت اثری از مادرش نبود...حتی با وجود اون همه سر و صدا پایین هم نیومده بود ...حالا چطور حنانه در مورد مادرش حرف می زد ؟

    وقتی سکوتم رو دید مقابلم قرار گرفت و گفت:
    -یه شب که هزار شب نمیشه..لطفا یه امشبی رو شام اینجا بمون...لااقل برای جبران خراب کاری بچه ها...هرچند بچه های بدی نیستن ..تازه باید یه فکریم برای لباسات بکنیم یا نه...
    و با چشمکی :
    -نگران نباش..سعی می کنیم زیاد بهت بد نگذره...

    اصرارهای زیادش.. وادار به موندم کرد ...وقتی که از پله ها پایین می اومدیم..سالن تر و تمیز شده بود و خبری از اون فاجعه عظیم رنگ نبود...البته از لباسهامم خبری نداشتم...

    اما هنوز روی بعضی از وسایل ملافه بود..با راهنمایی حنانه..از سالن عبور کردیم و وارد یه سالن دیگه شدیم...سالنی که به بزرگی سالن قبلی بود
    اما وسایلش به مراتب ..زیبا و شیک تر بود..به خصوص با اون مجسمهای توی چشم که واقعا دلت نمی اومد چشم ازشون برداری...
    از دور به پسرهایی که دیگه شیطنتی ازشون نمی بارید نگاهی انداختم


    با نزدیک شدن بهشون همراه حنانه با سلام ارومی... روی یکی از مبلها نشستم
    اصلا از اینکه در کنارشون بودم راحت نبودم... اثری هم از موحد و امیر علی نبود که یکی از پسرها گفت:
    -مجددا عذر خواهی می کنم
    لبخندی زدم و گفتم:
    -خواهش می کنم..اتفاقیه که افتاده..خواهشا انقدر عذر خواهی نکنید
    یکی دیگشون که زحمت خالی کردن سطل رو روی سر و هیکلم به عهده داشت ازم پرسید:
    -شما همکار امیر حسین هستید دیگه؟
    دستامو روی هم گذاشتم و گفتم:
    -تقریبا
    اونیکی با کنجکاوی پرسید :
    -چرا تقریبا؟
    نمی دونم چرا انقدر پشت سر هم ازم سوال می پرسیدن
    -من دارم تخصصمو می گیرم
    همون اولی گفت:
    -حتما زیر نظر امیر حسین؟

    به نیش باز هر چهارتاشون نگاهی انداختم و با لبخند گفتم:
    -رئیس بخش ایشون هستن دیگه..و البته یکی از بهترینها

    امیر علی که خبری ازش نبود یهو از در اونیکی سالن وارد شد و با خنده گفت:
    -چه خبره؟..مگه اینجا دادگاه انقدر ازشون سوال می کنید؟

    بعد دستشو به سمت همونی که رنگ روم ریخته بود کرد و گفت:
    -دکتر امیر مسعود موحد...یا همون استاد رنگ کارمون

    همه به خنده افتادن و امیر علی ادامه داد:
    -نه دکتر براش زوده..داره فوقشو می گیره..هر وقت گرفت بهش می گیم دکتر ..پس بی خیالش ...البته داداش کوچیه ما هم هست

    بعد به مرد رو به روییم که نسبت به بقیه کم حرف تر و البته کمی سن بالاتر بود اشاره کرد و گفت:
    -ایشونم که گل سر سبد خاندان موحد ها...دکتر طاها موحد.. تخصصوشنم جراحی مغز و اعصابه

    این یکیم که به امیر حسین کشیده...رشته ایشونو دنبال می کنن..دکتر یاسین موحد..کلا جمعمون جمعه

    بعدم با تمام افتخار به خودش اشاره کرد و رفت طرف حنانه و در حال نشستن کنارش دستشو انداخت دور شونه حنانه و گفت:
    -من و همسرمم که اصلا نیازی به تعریف و تمجید نداریم.هر دوتامون ..دندون پزشکیم..
    و با اشاره به سه نفر دیگه گفت:
    -تا کور شود هر انکه نتواند دید


    از اینکه فامیل همشون موحد بود نزدیک بود به خنده بیفتم اگه الان یوسف اینجا بود جلوی جمع بی برو برگرد می گفت..نکنه افتادیم توی کندوی عسل موحدا...

    به خنده افتادم و بقیه هم خندیدن که حنانه گفت:
    -که البته برای عروسی حتما دعوتتون می کنیم
    با لبخند بهشون گفتم:
    -حتما..خیلیم خوشحال میشم


    طاها که از ظاهر و حرف زدنش معلوم بود باید دکتر قهاری باشد پاشو روی اون یکی انداخت و با ورود یکی از خدمه که سینی از فنجونها را به دست داشت گفت:
    -البته امشب اینجا سوت و کوره..مهمونی اصلی فرداشبه...ما هم اومده بودیم که اگه کاری دارن کمکشون کنیم...که از بیکاری اون بلا رو سر شما اوردیم

    لبخندی زدم که نگاهم به امیر علی افتاد که با دقت داشت نگاهم می کرد...لبخند از روی لبام رفت و سرمو پایین انداختم که بلاخره سرو کله موحد پیدا شد


    به احترامش کمی توی جام نیمخیز شدم که امیر علی نگاهشو ازم گرفت و با لحن شوخی گفت:
    -با دکترم که آشنایی کامل دارید دیگه... پس نیازی به معرفی نیست

    سعی کردم استرس کمی که با دیدن موحد درم به وجود اومده بود رو از خودم دور کنم که
    موحد با چشم غره ای به امیر علی گفت:
    -کافیه

    امیر علی خنده ای کرد و با بقیه شروع به حرف زدن کرد...که موحد حین نشستن ازم پرسید:
    -از بیمارستان چه خبر؟

    دوباره همه ساکت شدن و به من خیره شدن...حالا مطمئن شدم اینجا یه خبرایی هست :
    -مثل همیشه...خبری نیست...
    -عمل مریض اتاق 314 انجام شد؟
    -بله..دکتر کاظمی انجامش دادن...خداروشکر مشکلی هم پیش نیومد
    همونطور که بهم خیره بود یهو پرسید:
    -از دکتر سلحشور چه خبر؟
    یهو ساکت شدم..چرا حال یوسفو از من می پرسید:
    -توی این چند روزه اصلا ندیدمشون...ایشونم حسابی گرفتارن..همش توی اتاق عمل هستن

    خدمتکار سینی رو مقابلم گرفت...نگاه موحد هنوز روم بود که یه فنجون برداشتم و به بهانه اش نگاهمو ازش گرفتم...

    واقعا چرا حاضر شده بودم شام رو اونجا بمونم..من که هیچ نسبتی با اونها نداشتم ...حنانه در این بین سعی می کرد حرفی بزنه و نذاره که زیاد ساکت بمونم
    که دوباره همون خدمتکار وارد سالن شد وکیفم رو درحالی که صدای گوشیم از توش در می اومد رو داشت برام می اورد..تلاش کرده بودن کیفو به نحوی تمیز کنن..اما زیاد موفق نبودن ...رنگ کار خودشو کرده بود


    خدمتکار کیفو مقابلم گرفت که موحد گفت:
    -گوشیت داره مدام زنگ می خوره ..فکر کنم کار مهمی باهات دارن

    لحظه ای بهش خیره شدم و در کیفم رو باز کردم و گوشیم رو در اوردم..یوسف بود...نگاهی به موحد انداختم و با ببخشیدی بلند شدم و کمی ازشون فاصله گرفتم و جواب دادم:

    -کجایی تو دختر ؟می دونی یه ساعته پشت در خونه ت هستم؟
    نیم نگاهی به جمع انداختم...موحد گاهی نگاهی بهم می نداخت و دوباره به جمع خیره می شد

    -چرا اونجا؟
    لحظه ای سکوت کرد و گفت:
    -خوبی تو؟
    صدام رو کمی پایین اوردم :
    - اره.. ببین من جایی هستم که زیاد نمی تونم راحت حرف بزنم..اومدم باهات تماس می گیرم

    -چیزی شده ؟... می خوای بیام دنبالت؟
    -نه نه..خودم میام..فکر کنم تا نیم ساعت دیگه خونه باشم

    -اوکی ..رسیدی..بهم زنگ بزن...من دیگه می رم
    خوشحال از بهانه ای که به دست اوردم ..بدون اینکه بپرسم چیکارم داشتی فقط گفتم:
    -باشه
    تماسو که قطع کردم..به جمعشون برگشتم و گفتم:
    -ببخشید کاری پیش اومده که من باید برم
    حنانه از جاش بلند شد و گفت:
    -برای شام بمون بعد برو..الان مادرم اینا هم میان




  14. 38 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    a.a.a.v.a (08-11-2017),Abgin (06-13-2017),aram15 (01-29-2017),Arghavani (05-04-2017),Asal@lu (02-19-2017),Aza (06-13-2017),Darya12 (08-31-2017),F.Ghanbarzadeh (04-26-2017),Fatadab (05-24-2017),fatemeh466 (06-15-2017),Hamraz (05-07-2017),mahsa50 (08-20-2017),Maria92 (05-22-2017),marziyeh47 (05-01-2017),najmeh.z (05-24-2017),nasibehgul62 (05-05-2017),Nastaran*97 (05-27-2017),nell (06-17-2017),neslami (04-29-2017),Raha.F (01-29-2017),RTb (05-22-2017),saba_88 (05-30-2017),sabrina (05-15-2017),sahar7 (08-17-2017),Sharareh parvar (05-13-2017),suzan-partoo (05-15-2017),فریما (08-24-2017),فرزانه ح (06-10-2017),مهرسا92 (05-06-2017),میترا_م (08-14-2017),پریدخت (05-19-2017),zahra.mes (05-10-2017),zari65 (08-15-2017),ابیس (03-06-2017),ارنیکا (05-13-2017),رئوف (05-27-2017),سفید برفی (04-26-2017),شكرانه (08-18-2017)

  15. Top | #8
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Apr 2017
    شماره عضویت
    10623
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده 1 بار در 1 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    Pdf رمان کجاست

  16. کاربر مقابل از NIAAZ NAAZ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    LiLy5177 (09-03-2017)

  17. Top | #9
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    11461
    نوشته ها
    2
    تشکر
    2
    تشکر شده 2 بار در 1 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سلام لطفا بگید کجا ادامه رمان عبور از غبار از نیلا را میشه خوند با احترام ژ

  18. Top | #10
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Aug 2017
    شماره عضویت
    11461
    نوشته ها
    2
    تشکر
    2
    تشکر شده 2 بار در 1 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    همانطور که
    نقل قول نوشته اصلی توسط writer نمایش پست ها
    فکم منقبض شد...اعصابی برای بحث و دعوا نداشتم... تنها چیزی که دلم می خواست ...پیدا کردن یه چیز سفت و سخت بود که باهاش روی سر هومن اوار بشم که دیگه دست از سرم برداره
    با دیدنم پوزخندی زد و چیزی به همسرش گفت...در دو سه قدمیش بی اراده ایستادم ...دلم می خواست حالشو بگیرم..جلوی همسرش نابودش کنم...وجود زنش برام اهمیتی نداشت..چه بسا که اگه اونم حرفی می زدم آماده بودم که جوابشو بدم:
    -پیام خنده داری بود دکتر...
    پوزخند از روی لباش محو شد ..با شناختی که از هومن داشتم کمکم می کرد که دست روی نقطه ضعفاش بذارم
    عصبی لبخندی زدم و گفتم:
    -تازگیا پیامای قشنگی می فرستی...این روتو ندیده بودم دکتر !!!
    صنم که از حرفام سر در نمی اورد.. با رنگ و رویی پریده به هومن خیره شد
    هومن بالاجبار تک خنده ای کرد و برای ماست مالی کردن گفت:
    -مزاح می فرمایید کدوم پیام خانوم دکتر ؟
    نگاهی به صورتش انداختم...شخصیتش خیلی پوچ شده بود...اونقدر که دیگه دوست نداشتم باهاش هم کلام شم
    - پیامکه..نصف خونه مال من..نصف خونه مال تو...کی به نامم می زنی ...؟
    با هول بین حرفام پرید و گفت:
    -اهان اونو می گید...خند دار بود نه؟
    دستامو که از قبل توی روپوشوم فرو برده بودم رو مشت کردم و خواستم حرف اخرمو بزنم که یکی از پزشکا از اتاقی خارج شد و به سمتون اومد
    چند قدمی عقب رفتم و با نزدیک شدنش اروم سلام کردم...با خوشرویی جوابم رو داد و از صنم خواست پرونده یکی از بیمارا رو برای نوشتن داروهای جدید بهش بده
    صنم که تمایلی به دور شدن از ما نداشت به سختی روشو برگردوند و به سمت پرونده ها رفت..
    چشمای هومنو خون گرفته بود و نگاه ازم بر نمی داشت
    دکتر هنوز در حال نوشتن بود که هومن بهم گفت:
    -می خوام نظرتو در باره یکی از بیمارا بدونم..میشه همراهم بیای تا بهت نشونش بدم؟
    منتظر نگاهم کرد ...و بعد از چند ثانیه ای به راه افتاد...به دکتری که هنوز مشغول نوشتن بود نگاهی انداختم و به راه افتادم...اتاق بیماری که میگفت ته سالن بود...با فاصله زیادی از هومن حرکت می کردم ... که نرسیده به اتاق ایستاد و به سمتم برگشت تا نزدیکش بشم...
    با رسیدنم بهش با چشم غره و خشم گفت:
    -خونه رو بی خیال شو....چیزی که از من می خوای امکان نداره
    پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
    -چرا اونوقت؟
    سکوت کرد...از عصبانیت در حال فوران بودم:
    -چی شده..؟دور برداشتی..اس ام اس می فرستی..تهدید می کنی
    نگاهی به صنمی که نگاه ازمون برنمی داشت انداخت و گفت:
    -اگه یه بار دیگه حرف از خونه بزنی ..توی بخش پر می کنم...که تو و یوسف ....
    طاقت نیوردم و از بین دندونای قفل شدم با صدایی عصبی گفتم:
    -خفه شو
    جاش نبود..وگرنه یه کشیده حقش بود..یه کشیده که دهنشو برای همیشه می بست
    --خواستن حقم..چیز زیادیه؟...
    -فردا شناسنامه اتو بیار و قال قضیه رو بکن..دفترچه قسطتم بیار ...بهتره خونه رو بی خیال شی.. اونوقت منم دیگه باهات کاری ندارم
    با خشم بهش خیره شدم...که نامردی نکرد و گفت:
    -این دفعه اگه بشنون که با یوسفم هستی ...بی برو برگرد با اردنگی از بیمارستان می ندازنت بیرون...اونوقت نه تنها باید قید تخصصتو بزنی باید قید قسم پزشکیم بزنی
    -خیلی بی شرف و نامرد شدی هومن
    -نه به اندازه تو که هنوز طرف نیومده از هول حلیم افتاده باشم تو دیگ.. و از ذوق باهاش این ور و انور بره
    -اِه..اینطوریاست..می بینم که خوب امارمو داری
    -فردا منتظرتم..نصف پول سهمتم..هر وقت خونه رو به نامم زدی بهت می دم..نصف بقیه اشم..توی یه چک 2-3 ماه...
    چندین بار چشمامو با عصبانیت بستم و باز کردم و گفتم:
    -من و یوسف چیزی بینمون نیست...که بخوای بابتش منو بترسونی
    پوزخندی زد و گفت:
    -کسی که یه بار امارش خراب شد..تا اخرش خرابه...انوقت بیا و ثابت کن ...آوا فردا بیا تمومش کن...


    داشت نامردی می کرد...می دونستم خونه بده نیست...امکان نداشت انقدر راحت ازش بگذره..که چیزی مثل یه جرقه توی ذهنم زده شد...نمی دونستم کارم درسته یا نه؟..اصلا میشه یا نه؟...اما توی همون عصبانیتی که فروکش نمی کرد بالاخره تصمیمم رو گرفتم:
    -پولمو یه جا می خوام
    -نمی تونم
    -یه جا بده تا دست از سرت بردارم
    صنم داشت به سمتون می اومد..هومن با نگرانی نگاهی بهش انداخت و گفت:
    -پس قرارمون یه هفته دیگه باشه ...تو خونه رو به نامم می زنی ..منم پولتو یه جا می دم

    بهش خیره شدم......چرا انقدر عوض شده بود؟...چرا دیگه نمی شناختمش؟..چرا راحت باز می خواست یه بار دیگه بهم تهمت بزنه؟اینکار یعنی انقدر براش راحت شده بود..؟بازی کردن با ابروی ادما؟!!!!
    -باشه یه هفته دیگه ...فقط نقد می خوام...چک و این چیزا رو قبول نمی کنم...
    لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:
    -باشه
    و بدون فوت وقت به سمت صنم به راه افتاد ..برگشتم ...صنم با ناراحتی داشت ازش چیزایی می پرسید و اونم با ارامش جوابشو می داد..لحظه ای بعد صنم با خشم بهم خیره شد...که کسی از پشت سرم گفت:
    -چقدر دوست داره که اونطوری نگات می کنه
    برگشتم.... یوسف بود که با لبخند به صنم خیره شده بود...
    چند لحظه ای بهش خیره شدم که روشو به سمتم برگردوند و پرسید:
    -تو سلف یهو چت شد؟...اون چه بلایی بود که سر موحد اوردی ؟
    گیج و حیرون نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
    -دست من نبود ...یهویی شد ...
    بعد یهو انگار که چیزی یادم امده باشه ازش پرسیدم:
    -یه محضر اشنا سراغ داری ؟
    با اینکه هنوز نمی دونستم می خوام چیکار کنم..شکل با نمکی به خودش گرفت و و لب پایینشو نمایشی گازی گرفت و گفت:
    -اوا می خوای شوهر کنی ؟
    اعصاب نداشتم..اینم رفته بود توی دنده شوخی :
    -یوسف!!
    -خوب محضر برای همینه دیگه..می ری یه وکیلم می شنوی و یه بله جواب می دی و به همین راحتی میشی زن یه ادم خوشتیپ و باحالی مثل من
    سعی کردم اروم باشم:
    -ادم قحط بود که بیام زن تو شم...همون یه بار برای هفت پشتم بس بود
    یوسف به ظاهر ناراحت شد و گفت:
    -حیف من که خودمو برات گوشت قربونی کردم ...اصلا می دونی چیه..لیاقتت همون موحد که روزی یه 10 بار ازش کتک بخوری و براش شلوار بشوری که دیگه روی شلوار نازش دوغ نریزی
    یهویی دوتامون با یاد اوری بلایی که سر موحد اورده بودم زدیم زیر خنده و من ازش پرسیدم:
    -خیلی بد شد نه؟
    -فکر کنم رفته دنبال شلوار ...حالا از کجا می خواد گیر بیاره الله و اعلم
    بعد با خنده ای که سعی در کنترلش داشت گفت:
    -شانس اوردی جای حساس نریختی ..وگرنه فرستاده بودت اون دنیا ...
    ادم شاد همه رو شاد می کنه ...زدم زیر خنده...شاید همین خنده می تونست کمی اروم ترم کنه..واقعا بهم ریخته بودم
    با اومدن یوسف به کل هومن و صنم رو فراموش کرده بودم که دیدم هر دو دارن بد نگاهمون می کنن
    یوسف دستاشو توی جیب شلورش فرو برد و ژست با نمکی به خودش گرفت و گفت:
    - نظرت چیه یه جلسه معارفه با همسر هومن برگزار کنیم و بیشتر باهم آشنا بشیم؟معلومه اونم تمایلی زیادی داره
    برگشتم و به راه افتادم که اونم به دنبالم اومد و جدی پرسید:
    -حالا محضر برای چی می خوای ؟
    یه لحظه سر جام ایستادم و نگاهی به دو طرف سالن انداختم و با حالتی معذب بهش گفتم:
    -یوسف ...شاید از حرفم ناراحت بشی..اما میشه خواهش کنم...توی محیط بیمارستان زیاد دور و بر هم نپلکیم
    چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت:
    -منم که از صبح دارم همین غلطو می کنم..زغنبوت
    -ببخش..تو از خیلی چیزا بی خبری...
    -من فعلا دارم به عنوان یه همکار باهات حرف می زنم..اما اگه مشکلت اون عوضیه..مشکی نیست ...خودم درستش می کنم


    واقعا حالمم عجیب و غریب بود...حوصله توضیح نداشتم ...سکوت کردم و بعد از چند ثانیه ای به راه افتادم ..هنوز ازش دور نشده بودم که گفت:
    -اره... سراغ دارم..ادرسشو برات می فرستم
    برگشتم که جوابشو بدم که دیدم داره در خلاف جهتم می ره...ناراحت شده بود.....حالم گرفت...هومن بازی بدی رو شروع کرده بود...
    فصل هفتم
    به محضری که یوسف ادرسشو بهم داده بود سری زدم ...و کاری که می خواستم بکنمو ازشون پرسیده بودم...
    تا حدودی هم کارهامو انجام داده بودم...برای تکمیل نهایی وجود مدارکم نیاز بود ..از جمله شناسنامه ام
    ...تا تمام کارا درست می شد ... اما از صبح هر چی دنبالش می کشتم ..پیداش نمی کردم...
    دیروز بهشون گفته بودم که امروز مدارکمو براشون می برم..اما انگار اب شده بود و رفته بود توی زمین ...کلافه وسط اتاقم ایستاده بود و فکرم کار نمی کرد که یهو وسط اون همه بهم ریختگی یاد چیزی افتادم
    دو روزی از ریختن دوغ روی شلوار موحد می گذشت و من توی این دو روز جلوش افتابی نشده بودم...
    انگار اونم خدا خواسته بود که اصلا جلوی چشمام سبز نمی شد ...با نگرانی روی زمین نشستم...و سرمو بین دستام گرفتم و بلند با خودم نا لیدم:
    -آخه چرا من اون روز اون شناسنامه لعنتی رو از روی میزش بر نداشتم؟...لعنت به من..لعنت به این شانس و بخت بدم...
    سرمو بلند کردم و به تصویر خودم که توی اینه افتاده بود خیره شدم و گفتم:
    -حالا من چطوری برم و ازش شناسنامه بگیرم ؟..اصلا چرا تا حالا خودش بهم نداده؟.....خوب وقتی من یادم رفته اونم لابد یادش رفته دیگه ...اصلا شاید پیش اون نباشه..نه پیش خودشه...
    وای خدای من..حالا چیکار کنم ؟
    وارد بخش که شدم دو دل برای رفتن به طرف اتاق موحد بودم که بلاخره دلو به دریا زدم و بعد سر زدن به چند بیمار و رسیدن به کارم به سمت اتاقش رفتم
    به جلوی اتاقش که رسیدم دیدم درش بسه است...با تعجب به در نگاهی انداختم و با تردید ضربه ای به در زدم...اما هیچ خبری نشد ... یه بار دیگه ضربه زدم که یکی از پرستارا که در حال رد شدن از کنارم بود گفت:
    -دکتر نیستند
    به سمت پرستار چرخیدم و پرسیدم:
    -بیمارستانه ..یا اصلا نیستن؟
    -دیروزم نیومدن..
    آه از نهادم بلند شد...ماشالله چقدر حواسم به همه چی بود که متوجه نبودنش از دیروز نشده بودم...من معمولا توی شانس و بخت و اقبال حرف اول می زدم..بس که همیشه بد می اوردم...نفسی بیرون دادم و با ناراحتی به سمت پاویون رفتم...معلوم نبود کی بر می گرده...البته اینکه دیروز نبود یعنی حتما امروز می اومد..
    اما اگه نمی اومدچی ؟.من باید سریعتر کارامو می کردم..نمی تونستم تا اخر هفته صبر کنم
    در فکر چاره بودم و عقلم به هیچ جایی قد نمی داد ..از اونجایی هم که همیشه عاشق هم صحبتی با موحد بودم به خاطر اخلاق گندش..!!!!هیچ وقت در تلاش نبودم شماره ای ازش داشته باشم...
    کما اینکه از نبودش هم ..همیشه غوغایی توی دلم برپا بود..و امروز اولین و به احتمال زیاد تنها ترین روزی بود که بی قرار اومدنش بودم..
    ساعتها گذشت و خبری از استاد اخمو و خوش اخلاقم نشد که نشد ...کم کم برام یقین شده بود که باید به دنبال شماره ای ازش باشم و این هم صحبتیها را بیشتر کنم که در این موارد ... اینطور دست و پا نزنم
    و اما از اونجایی که دو سه روزی بود سوژه بچه ها برای ریختن دوغ روی شلوار موحد شده بودم..ترجیح دادم از بین بچه ها به دنبال شماره اش نباشم...
    و شماره رو از کسانی بگیرم که ماجرا رو ندیده بودم و یا چیزی به گوششون نرسیده بود..
    چرا که از اون روز به بعد... بعضی از بچه ها بهم لقب شوالیه دوغ به دستو ... داده بودن...
    هرچند ...با همین عمل خداپسندانم..دل خیلیاشون شادکرده بود ..طوری که گاهی وقتا...که بهم می رسیدن می گفتن خدا خیرت بده..دلمونو خنک کردی ...و حالشو گرفتی
    از یوسفم که به هیچ وجه من الوجودی نباید شماره می گرفتم..چون برای خودش گیری بود و تا ته و توی ماجرا رو در نمی اوردم..شماره رو بهم نمی داد
    برای همین برای به دست اوردن شماره....به طبقه پایین... درست مثل چند ماه قبل رفتم و مزاحم دکتر احمدی اروم و سر به زیر بیمارستان شدم...کسی که سعی می کرد سرش تو کارای خودش باشه...
    مجبور شدم اینبارهم دروغی سر هم کنم و شماره رو به صورت غیر مستقیم ازش بگیرم...و اونم هم بعد از چند سوال بی سرو ته... به بهانه اینکه می خوام در باره یکی از بیمارا سوالی از دکتر بپرسم شماره اش رو بهم داد
    و دست اخر با گفتن حرفی درباره دکتر ... مطمئنم کرد که چه کار خوبی کردم که این شماره رو ازش گرفتم.
    چون دکتر برای 4 روز متوالی قصد اومدن به بیمارستان رو نداشت...و این چیزی نبود که در باورم بگنجه..موحد عمرا تحمل 4 روز دوری از بیمارستان رو نداشت...ولی انگاری حالا شده بود.
    ساعت نزدیکای 5 بود که تصمیم گرفتم حین خارج شدن از بیمارستان باهاش تماس بگیرم...شماره اش کاملا رند بود به طوری که با یه بار خوندن توی ذهنم ثبت شده بود...


    هوا سرد بود و خوشبختانه خبری از برف و بارون نبود تنها سوز بود و سرما ...خبری هم از لطفهای بی پایان یوسف نبود..
    از وقتی به یوسف گفته بودم که دیگه دورو برم نپلکه..تا بهش سلام نمی کردم جوابمو نمی داد..جوابم که می داد انقدر سرد و رسمی بود که همون سلام نمی کردم بهتر بود..
    به حساب می خواست دورو برم نباشه و به خاطر حرفام یکمی ادبم کنه که الگی چیزی بهش نگم...هرچند اون ادم قهر و کینه نبود...
    ولی انصافا هم این روزها توی بیمارستان کارش زیاد شده بود..اونقدر که اگه یه بار هم به طور تصادفی توی بیمارستان می دیدمش خودش غنیمتی بود
    از خیابون بیمارستان که در اومدم گوشیم رو در اوردم...و شماره اش رو گرفتم و با یک دو دسه گفتن ... دکمه سبز رو فشار دادم و با چشمای بسته گوشی رو کنار گوشم قرار دادم..و سرجام ایستادم..
    با شنیدن صدای سرد و بی ر وح و محکمش که می گفت بفرمایید ..قلبم هری پایین ریخت که سریع گفتم:
    -سلام
    سکوت ایجاد شده به احتمال 99 درصد برای تشخیص دادن صدای طرف مقابل بود برای همین قبل از هر گونه سوال تکراری مبنی بر اینکه شما کی هستید گفتم:
    -سلام دکتر.... فروزش هستم
    سکوت بود و سکوت..چه احمقی بودم که فکر می کردم با گفتن اسمم کلی ابراز خرسندی و خوشحالی می کنه...و دست اخر می گه بفرمایید...اما هیچ کدوم از اینا اتفاق نیفتاد و سکوت کرد ...
    چرا اینقدر ادم غیر قابل پیش بینی بود ؟شاید هم شماره رو اشتباه گرفته بودم ؟
    همچنان ساکت بود و من هم با تردید ساکت بودم که حوصله اش سر رفت و گفت:
    -حرفتو بزن فروزش ؟
    وقتی گفت فروزش..باورم شد که خودشه ....چرا با خودم فکر می کردم که جواب سلام واجبه...و اون حتما بهم سلام می کنه ...انگار اعصاب نداشت...واقعا هم نداشت...چون کسی از اون ور خط صداش زد و چیزی گفت که موحد با تشر بهش گفت باشه الان...انقدر عجله نکن
    و بعد خطاب به من گفت:
    -بگو فروزش عجله دارم
    کاش لحنش یکمی مهربونتر بود..که ادم انقدر معذب نمی شد
    -بخشید دکتر مزاحم شدم...راستش .....شناسنامه ام پیش شما جا مونده ؟
    با مکث کوتاهی سوالی پرسید:
    -شناسنامه ات ؟
    با نا امیدی از اینکه شاید واقعا پیشش نباشه گفتم:
    -بله
    که دوباره نور امیدو به دلم برگردوند و گفت:
    -اوه..اره...اون روز یادت رفت با خودت ببری ....منم برای اینکه دم دست نباشه توی کیفم گذاشتمش...2-3 روز دیگه که اومدم بیمارستان برات میارم
    2-3 روز دیگه خیلی دیر بود
    -ببخشید دکتر 2-3 روز دیگه خیلی دیره..من همین الان نیازش دارم
    نفسشو کلافه بیرون دادو عصبی و بی مقدمه گفت:
    -الان ادرس بدم تا نیم ساعت دیگه می تونی بیای اینجایی که می گم؟
    خوشحال شدمو تند گفتم:
    -بله..می تونم
    -خیل خوب پس یاداشت کن...فقط من تا یکساعت دیگه باید برم جایی ...پس تا نیم ساعت دیگه خودتو برسون..ادرس سر راسته
    با نوشتن ادرس ...پی به این موضوع بردم که وضعش باید حسابی توپ باشه که چنین محله ای رو بهم ادرس داده...
    برای دیر نرسیدن سریع یه دربست گرفتم و ادرس رو بهش دادم ...فقط امیدوار بودم که دیر نرسم...اما تمام امیدواریهام به سنگینی ترافیک و گذشتن عقربه های ساعت از وقت مقرر ...از بین رفت ...چرا که وقتی به ادرس مورد نظر رسیده بودم..یک ساعتی از قرارمون می گذشت.
    از ماشین پیاده شدم..و به شماره پلاک گفته شده توی کاغذ نگاهی انداختم..خونه درست رو به روم قرار داشت..توی یه محله بی سرو صدا و با کلاس
    یه خونه بزرگ که از در بازش می تونستی تا انتها رو به خوبی ببینی..بزرگ و چشمگیر ..چند قدمی به سمت در رفتم..در یه لنگه باز بود و کارگرها مشغول جا به جا کردن وسایل بودن...یکی از پشت در... با نردبون بالا رفته بود و در حال رنگ کردن در بود ..که نگاهش به من افتاد
    -با کسی کار داشتید خانوم؟
    -اینجا منزل دکتر موحده؟
    مرد که می خواست جوابمو بده یکی از پشت سر صدام زد و گفت:
    -بفرمایید خانوم ...امری بود؟
    برگشتم..به طرف صدا ...یه لحظه فکر کردم خود موحده اما اون نبود ..کسی شبیه بهش بود
    -سلام...با دکتر موحد کار داشتم
    مرد که چهره ای سفید رو و با نمکی داشت با لبخند پرسید:
    -با کدومشون؟
    متعجب بهش خیره شدم که به خنده افتاد و گفت:
    -جراح قلب داریم..دندون پزشک داریم...مغز و اعصابم داریم..شما کدومشو می خوای ؟
    در حالی که منم از لحن شوخش به خنده افتاده بودم گفتم:
    - همون قلب
    دستاشو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی شیطنت امیز ی به سرتا پام نگاهی انداخت و گفت:
    -دیر اومدید.. همین چند دقیقه پیش رفت
    می دونستم دیر اومدم اما با نا امیدی پرسیدم:
    -قرار بود ..بیام و یه چیزی ازشون بگیرم...
    یه لنگه ابروش با حالتی بامزه ای بالا داد و من گفتم:
    -شما نمی دونید.. شاید داده باشن دست کسی که اونو بهم بده
    همچنان شیطون نگاهم می کرد که گفت:
    -نمی دونم والا...اق داداشمون که داشت می رفت..چیزی به من نگفت...شاید به مادرم داده باشه...بهتره از ایشون بپرسیم... بفرمایید..مادرم طبقه بالاست
    به راه که افتاد منم بلاجبار به دنبالش راه افتادم...دوشا دوش هم..اون حواسش به مسیر بود و من حواسم..به درختا و نمای قشنگ خونه که پرسید:
    -حالا مطمئنید همون قلبه؟کس دیگه ای نیست؟
    با لبخند نگاهی بهش انداختم و گفتم:
    -بله مطمئنم
    لبخندی زد و به راهش ادامه داد ...به پله ها که رسیدیم ..دستشو به سمت در گرفت و گفت:
    -بفرمایید..فقط ببخشید..داخلو دارن رنگ می کنن...مواظب باشید که رنگی نشید
    و جلوتر از من وارد خونه شد ...روی تمام وسایل ملافه کشیده شده بود ...از پشت سر بهش خیره شدم ....با قدمهای بلند پله ها رو یکی دوتا می کرد و می رفت طبقه بالا..کمی جلوتر رفتم و به نمای داخلی خونه نگاهی انداختم...
    سالن بزرگی بود...چند قدمی به سمت پنجره بزرگ رو به باغ رفتم...که صدایی از بیرون نظرم رو جلب کرد
    چرخیدم و به سمت در ورودی رفتم... کسی مرتب و پشت سر هم می گفت"امیر علی"
    داشتم به در نزدیک می شدم..صدای قدمها داشت نزدیکتر میشد که تا در مقابل در باز سالن قرار گرفتم
    مایع سفید رنگ لزجی به سمت صورت و بدنم هجوم اورد و تا بفهم چی شده ..از حجم زیاد ریخته شده مایع... پخش زمین شده بودم
    با وحشت چشمامو به سختی باز کردم...از بوی مایع فهمیده بودم که کلی رنگ به استقبالم اومده بود...پلکهام به سختی باز می شدند...دو رو برم پر رنگ بود...و دو سه نفری با ترس و وحشت مقابلم ایستاده بودند


    آخه چرا هرچی بلای نابه ...باید سر من میاد.؟..دستامو با ناباوری بالا اوردم...و به چکیده شدن قطره های رنگ خیره شدم .بعدم به پالتوی نازنین قهوه ایم که هنوز دو ماهم از خریدش نمی گذشت ...چتریهامم که جای خود داشتن...انگاری بی دغدغه در عرض چند ثانیه پیر شده بودم

    امانقطه عطف این ماجر این بود که.. تنها ذهنم رو درگیر این مسئله می کرد که ایا این رنگها رفتنی هستن یا نه؟...تازه اگر رفتنی باشن من چطوری باید تا خود خونه با این وضع ...نیمه رنگی می رفتم

    یکی از اونایی که سطل دستش بود تازه به خودش اومد و سطل رو رها کرد و به سمتم اومد و گفت:
    -شما اینجا چیکار می کردید؟
    عصبی چشمامو باز و بسته کردم و با صدای تقریبا بلندی گفتم:
    -الان طلبکارم هستید که چرا من اینجا بودم.؟.اخه این چه وضع شوخیه؟یه نگاهی به سر و وضع من بندازید...
    و در حالی که واقعا ناراحت بودم دوباره به پالتو و کیف وشالم خیره شدم


    در همین حین برادر موحد که فهمیده بودم اسمش امیرعلیه... با سرخوشی داشت از پله ها پایین می اومد... که با دیدن سرتا پای رنگیم ...یهو سرجاش خشکش زد و بعد از چند ثانیه به عاملین رنگ پاشی..که کارشون بی شباهت به اسید پاشی هم نبود ... با ناباوری خیره شد...و با صدای عصبی گفت:

    - شما ها چیکار کردید؟
    همون پسری که رنگو پاشیده بود با نگرانی از م پرسید:
    -حالتون خوبه؟... می تونید پاشید؟
    امیر علی سریع از پله ها پایین اومد و با عصبانیت گفت:
    -نه می خوای یه جفتکم با این حال روزش برات بندازه؟

    -ای بابا چرا عصبانی میشی؟..ما فکر کردیم تویی
    امیر علی سیخ سرجاش وایستاد و به سه نفرشون خیره شد و با تعجب پرسید:
    -یعنی قرار بود این بلا رو سر من بیارید؟
    یکی از اون پسرها که به زور خنده اشو نگه داشته بود به سمتم اومد و دستشو به ستم دراز کرد و گفت:
    -واقعا عذر خواهی می کنم خانوم..ما اصلا متوجه حضور شما نشده بودیم

    به دست دراز شده پسر نگاهی انداختم و بی توجه بهش سعی کردم از جام بلند شم..اما همین که ایستادم و خواستم حرکتی کنم..به خاطر نیم چکمه های پاشنه بلندم و رنگ ریخته شده روی سرامیکها.... نزدیک بود که دوباره پخش زمین شم ..که امیر علی زود جنبید و بازومو چسبید و با عصبانیت گفت:
    -مراقب باش
    با ترس سر جام ایستادم..وضع اسفناکی بود...حالا اونم بین رنگا بود..البته تنها با این تفاوت که کف کفشاش رنگی شده بود و نه عین من... تمام قد
    -لطفا از این طرف بیاید...

    سه پسر دیگه واقعا از خنده در حال انفجار بودن...خودمم کم کم به خاطر بخت بلندم... چیزی به خنده افتادنم نمونده بود.. که بخت بلندم با لیز خوردن امیر علی و سقوطش به سمت زمین کامل شد..چون پشت بندش به خاطر گرفتن بازوم منم دوباره کف زمین ولو شدم...

    نمی دونم جنس رنگ چی بود که به هیچ کسی رحم نمی کرد... اما اینبار واقعا دستم بد درد گرفت..به طوری که صدای اخ در اومد ...
    از امیر علی خندون نیم ساعت پیش خبری نبود و به شدت عصبانی بود ...چون سر و وضعش حالا شده بود درست مثل من که با داد سر هر سه تاشون گفت:
    -ببنید چه گندی بالا اوردید...؟

    یکی از همون سه نفر که برای کمک دستشو به سمتم دراز کرده بود گفت:
    -عصبانی نشو..کاریه که شده..
    و بعد با احتیاط و چهره ای جدی به امیر علی گفت:
    -داد نزن...صدات میره بالا

    امیر علی با حرص ساکت شد ...خواستم کمی جا به جا شم که از درد مچ دست ...صدام در اومد...
    به طوری که همشون با حالی نگران ...بی خیال رنگ شدن و نزدیکم اومدن...کم کم داشت اشکم در می اومد...و توی دلم به هومن بد و بیراه می گفتم که مسبب تمام بدبختیام بود

    هر کدومشون چیزی می پرسید و می خواست به نحوی کمکم کنه که با شنیدن صدایی که از نیم ساعت پیش منتظرش بودم بلاخره از دست همشون خلاص شدم

    -اینجا چه خبره بچه ها؟
    هر چهار نفر سرشونو برگردوندن طرف در سالن...صدای قدمهاش منو یاد بیمارستان می انداخت..هنوز منو ندیده بود که امیر علی گفت:
    -طبق معمول امیر مسعود جانت گند بالا اورده...اونم نه یه ذره.. نه دو ذره....کلی ...

    با استین پالتویی که دیگه چیزی ازش نمونده بود رنگ پشت چشمام و روی بینم رو کمی پاک کردم...

    بیچاره باورش نمی شد که این چهار نفر چه بلایی سر من اوردن که با کنار رفتنشون و قرار گرفتن موحد رو به روم..چشماش چهار تاشد و با تعجب گفت:
    -فروزش

    امیر علی که نمی دونست چیکار باید کنه رو به موحد گفت:
    -شرمنده..فکر کنم مهمون تو بود...خدا وکیلی هم خوبم ازش استقبال شد...کلا بچه ها در این زمینه سنگ تموم گذاشتن

    نمی دونم چرا با این حرفش به خنده افتادم و اروم خندیدم ..اون سه نفر دیگه هم که منتظر فرصت بودند زدن زیر خنده..
    موحد عصبانی شد و با تشر به همشون گفت:
    -افرین به هموتون.... گند که زدید هیچ ..حالا وایستادین و می خندین؟

    -خوب چیکار کنیم گریه کنیم ...؟
    موحد عصبی به سمتم اومد و بدون اینکه بخواد دستشو به سمتم دراز کنه و یا بگه دستتو بده من بازومو گرفت وادار به ایستادنم کرد ...که امیر علی لحظه ای بی حرکت به ما خیره شد ...


    -تو که قرار بود یه ساعت پیش اینجا باشی
    سرمو بلند نکردم که ببینمش..در واقعه اصلا حوصله اشو نداشتم...حالا وقت توبیخ کردنم بود انگار...درست مثل بیمارستان ...حرفی نزدم و بالاجبار سرمو بالا اوردم و نگاهش کردم ...اما واقعا چهره اش اینو نمی گفت ..یه جورایی معلوم بود که از وضع پیش اومده ناراحته
    که امیر علی ازش پرسید:
    -تو چرا انقدر زود برگشتی؟
    موحد که هنوز نگاهش به سر و وضعم بود جوابشو نداد و بهم گفت:
    -بیا اینورتر

    حین جا به جا شدن مچ دستم کمی درد گرفت و چشمامو کمی تنگ کردم که با نگرانی پرسید:
    - جایت درد می کنه ؟

    امیر علی زودی پرید وسط حرف موحد و از جاش بلند شد و گفت:
    --فکر کنم مچ دستش ضربه دیده باشه...دفع دوم بد خورد زمین

    موحد با تاسف سری تکون داد و خواست دستمو نگاهی بندازه که صدای ظریف دخترانه ای مانع از این کارش شد
    -چی شده؟
    همه به سمت پله ها چرخیدیم..دختر با نمک و خوش چهره ای با دیدن همه امون و رنگ پاشیده شده کف سالن گفت:
    -میگم این صداها برای چیه؟..نگو که

    اما یهو با دیدن من که بین همشون غریبه بودم ساکت شد و با ناباوری از پله ها پایین اومدکه موحد بهش گفت:
    -حنانه جان تو روخدا خانوم فروزش رو ببر بالا و کمکش کنه..لباساشو عوض کنه...ببین بچه ها چه بلایی سرش اوردن...تازه برای من وایستادن و می خندن
    حنانه لبخندی زد و بهم سلام کرد...و منم به جواب دادن یه سلام خشک و خالی اکتفا کردم...چون واقعا جایی برای آشنایی بیشتر نبود

    با کمک حنانه که نمی دونم چه نسبتی با موحد داشت اول کفشامو در برابر نگاههای خیره همشون در اوردم...که دیگه پله ها و جاهای دیگه رنگی نشه
    حالا چنان نگاهم می کردن که انگار از کره ماه اومدم...بیشتر از همه امیر علی بود که وقتی موحد بازومو گرفت تا بلند شم نگاه ازمون نگرفت ...نگاههاشون معذبم کرده بود


    نگاهی به چکمه هام انداختم .. از بین رفته بودن..کلا با سرخوشیشون من دوباره افتاده بودم تو ی خرج...چرا که باید دوباره برای خودم خرید می کردم...
    با وجود سر و ضعم اصلا فرصتی برای برنداز طبقه بالا نداشتم...به همراه حنانه وارد اتاق بزرگی شدیم...که گفت:

    -البته این چیزا اینجا طبیعیه...اگه یه مدت اینجا باشی میفهمی که چی می گم ..این شوخی حد نرمالش بود...مثلا جشن حُسن ختام رنگ خونه بود...که امیر علی ازش قسر در رفت
    دگمه های پالتومو باز کردم و به کمکش درش اوردم...
    وقتی شالمو برداشتم با خنده گفت...:
    -خدا ذلیلشون کنه......واقعا ازت معذرت می خوام...اما باور کن از حضورت بی خبر بودن

    به خنده افتادم و گفتم:
    -نیازی به معذرت خواهی نیست..تو فقط برو بپرس این رنگا رفتنی هستن یا موهامو باید از ته بزنم

    همراه من شروع به خندیدن کرد و گفت:

    -نه نگران نباش..میره..حالا زودتر برو دوش بگیر..که خدایی نکرده رنگ سفت نشه و نمونه رو موهات..

    اولین کاری که کردم سریع شستن موهام بود ...خداروشکر رنگها در حال پاک شدن بودن...تنها شانسم هم همین زود حما م کردنم بود..فکر کنم چیزی نزدیک به نیم ساعت توی حموم بودم..اما مشکل این بود که با دستی که درد می کرد نمی تونستم خوب خودمو بشورم...اما بلاخره بعد از نیم ساعت کارم تموم شد...و با حوله ای که حنانه قبلا برام گذاشته بود شروع به خشک کردن خودم کردم...که ضربه ای به در حموم خورد و حنانه اروم درو باز کرد و گفت:

    -لباس برات روی تخت گذاشتم..لباسای خودمه..یه بارم نپوشیدمشون...خدا روشکر هیکلمون تقریبا عین همه... من می رم بیرون که راحت باشی ..
    ازش تشکر ی کردم و اونم بیرون رفت..از حموم که در اومدم تازه فرصت کردم و به اتاق نگاهی انداختم..کم از زیبایی نداشت..

    مچ دستم کمی بهتر شده بود...به احتمال زیاد اب گرم کمی در کاهش دردش موثر بوده..به لباسهای گذاشته شده روی تخت نگاهی انداختم...

    یه دفعه یاد کیفم افتادم که همون طبقه پایین جاش گذاشته بودم..به کل فراموشش کرده بودم..اگه کسی زنگ می زد چی ؟
    اما الان وقت فکر کردن به این چیزا نبود..سریع لباسا رو که شامل یه تونیک بلند قرمز رنگ با یه شلوار راسته سفید بود و پوشیدم

    موهام هنوز توی حوله بود که حنانه با ضربه ای به در... وارد اتاق شد و به سمتم اومد و با دیدنم گفت:
    -خوب خداروشکر..اثری هم از رنگا نمونده...

    بهش لبخندی زدم و مشغول خشک کردن موهام شدم که دیدم همونطور که رفته و داره روی لبه تخت می شینه .... از توی اینه نگاهم میکنه به سمتش برگشتم و گفتم:
    -میشه اگه زحمتی نیست...برام از آژانس یه ماشین بگیرید ..من به این محله زیاد اشنا نیستم...باید زودتر برگردم
    ابروهاشو با تعجب بالا داد و گفت:
    -کجا؟

    حوله رو از دور موهام برداشتم و موهای بلند مشکیمو عقب دادم و با خنده گفتم:
    -می خوام قبل از اینکه با یه شوخی دیگه یه بلای دیگه سرم بیارن..زودتر برم خونه ام
    به خنده افتاد و گفت:
    -غصه اونا رو نخور...امیر حسین هر چهارتاشونو درست کرد...تا همین ده دقیقه پیش هر چهارتا کف سالنو تمیز می کردن ...صحنه جالبی بود.. کاش تو هم بودی و می دیدی...دکترای مملکت در حال تی کشیدن ...!!!
    زد زیر خنده و ادامه داد:
    -من که کلی کیف کردم...راستی دستت چطوره؟امیر علی گفت ضرب دیده
    دستمو کمی بالا اوردم و گفتم:
    -خوبه
    با لبخند توی صورتم دقیق شد و گفت:
    -چهره با نمک و خوشگلی داریا...توی اون همه رنگ معلوم نبود


    رومو ازش گرفتم و تکه ای از موهامو لای حوله قرار دادم و کمی خشکشون کردم و گفتم:
    -ممنون..چشات قشنگ میبینه
    -اون که بله..چشا قشنگم که ببینن...اما خوشگلی چیزیه که باید وجود داشته باشه تا دیده بشه...به چشم قشنگ نیست
    بهش لبخند زدم و چیزی نگفتم که خودش گفت:
    -اسم من حنانه است...البته معلومه که می دونی ...حالا اسم تو چیه؟
    -آوا
    با خودش یه بار اروم تکرار کرد و گفت:
    -چه قشنگ...آوا...بهتم میاد

    -ممنون..حالا امکانش هست برای من یه ماشین بگیری؟
    جدی شد و گفت:
    -نه
    احتمال دادم که در حال شوخیه...برای همین بی خیال از جام بلند شدم و به سمت اینه رفتم و موهامو با گره بستم و شال قرمزی که هنوز سر نکرده بودم و برداشتم و روی موهام انداختم

    حنانه هم بلند شد و به سمتم اومد و گفت:
    -نمی خوای سشوار بدم موهاتو کامل خشک کنی؟
    --نه حسابی دیرم شده..باید برم
    -امکان نداره آوا جان

    متعجب به سمتش برگشتم:
    -آخه چرا؟
    -شام باید اینجا بمونی

    نمی دونم چرا دلم نمی خواست اونجا بمونم...یه حسی وادارم می کرد زودتر از اون خونه برم

    -نه عزیزم..من باید برم...اگه این رنگا نبود که تا حالا رفته بودم
    -نه باید بمونی ..مادر ناراحت میشه اگه بری
    وقتی گفت مادر ..یاد امیر علی افتادم که رفته بود دنبال مادرش...اما وقتی برگشت اثری از مادرش نبود...حتی با وجود اون همه سر و صدا پایین هم نیومده بود ...حالا چطور حنانه در مورد مادرش حرف می زد ؟

    وقتی سکوتم رو دید مقابلم قرار گرفت و گفت:
    -یه شب که هزار شب نمیشه..لطفا یه امشبی رو شام اینجا بمون...لااقل برای جبران خراب کاری بچه ها...هرچند بچه های بدی نیستن ..تازه باید یه فکریم برای لباسات بکنیم یا نه...
    و با چشمکی :
    -نگران نباش..سعی می کنیم زیاد بهت بد نگذره...

    اصرارهای زیادش.. وادار به موندم کرد ...وقتی که از پله ها پایین می اومدیم..سالن تر و تمیز شده بود و خبری از اون فاجعه عظیم رنگ نبود...البته از لباسهامم خبری نداشتم...

    اما هنوز روی بعضی از وسایل ملافه بود..با راهنمایی حنانه..از سالن عبور کردیم و وارد یه سالن دیگه شدیم...سالنی که به بزرگی سالن قبلی بود
    اما وسایلش به مراتب ..زیبا و شیک تر بود..به خصوص با اون مجسمهای توی چشم که واقعا دلت نمی اومد چشم ازشون برداری...
    از دور به پسرهایی که دیگه شیطنتی ازشون نمی بارید نگاهی انداختم


    با نزدیک شدن بهشون همراه حنانه با سلام ارومی... روی یکی از مبلها نشستم
    اصلا از اینکه در کنارشون بودم راحت نبودم... اثری هم از موحد و امیر علی نبود که یکی از پسرها گفت:
    -مجددا عذر خواهی می کنم
    لبخندی زدم و گفتم:
    -خواهش می کنم..اتفاقیه که افتاده..خواهشا انقدر عذر خواهی نکنید
    یکی دیگشون که زحمت خالی کردن سطل رو روی سر و هیکلم به عهده داشت ازم پرسید:
    -شما همکار امیر حسین هستید دیگه؟
    دستامو روی هم گذاشتم و گفتم:
    -تقریبا
    اونیکی با کنجکاوی پرسید :
    -چرا تقریبا؟
    نمی دونم چرا انقدر پشت سر هم ازم سوال می پرسیدن
    -من دارم تخصصمو می گیرم
    همون اولی گفت:
    -حتما زیر نظر امیر حسین؟

    به نیش باز هر چهارتاشون نگاهی انداختم و با لبخند گفتم:
    -رئیس بخش ایشون هستن دیگه..و البته یکی از بهترینها

    امیر علی که خبری ازش نبود یهو از در اونیکی سالن وارد شد و با خنده گفت:
    -چه خبره؟..مگه اینجا دادگاه انقدر ازشون سوال می کنید؟

    بعد دستشو به سمت همونی که رنگ روم ریخته بود کرد و گفت:
    -دکتر امیر مسعود موحد...یا همون استاد رنگ کارمون

    همه به خنده افتادن و امیر علی ادامه داد:
    -نه دکتر براش زوده..داره فوقشو می گیره..هر وقت گرفت بهش می گیم دکتر ..پس بی خیالش ...البته داداش کوچیه ما هم هست

    بعد به مرد رو به روییم که نسبت به بقیه کم حرف تر و البته کمی سن بالاتر بود اشاره کرد و گفت:
    -ایشونم که گل سر سبد خاندان موحد ها...دکتر طاها موحد.. تخصصوشنم جراحی مغز و اعصابه

    این یکیم که به امیر حسین کشیده...رشته ایشونو دنبال می کنن..دکتر یاسین موحد..کلا جمعمون جمعه

    بعدم با تمام افتخار به خودش اشاره کرد و رفت طرف حنانه و در حال نشستن کنارش دستشو انداخت دور شونه حنانه و گفت:
    -من و همسرمم که اصلا نیازی به تعریف و تمجید نداریم.هر دوتامون ..دندون پزشکیم..
    و با اشاره به سه نفر دیگه گفت:
    -تا کور شود هر انکه نتواند دید


    از اینکه فامیل همشون موحد بود نزدیک بود به خنده بیفتم اگه الان یوسف اینجا بود جلوی جمع بی برو برگرد می گفت..نکنه افتادیم توی کندوی عسل موحدا...

    به خنده افتادم و بقیه هم خندیدن که حنانه گفت:
    -که البته برای عروسی حتما دعوتتون می کنیم
    با لبخند بهشون گفتم:
    -حتما..خیلیم خوشحال میشم


    طاها که از ظاهر و حرف زدنش معلوم بود باید دکتر قهاری باشد پاشو روی اون یکی انداخت و با ورود یکی از خدمه که سینی از فنجونها را به دست داشت گفت:
    -البته امشب اینجا سوت و کوره..مهمونی اصلی فرداشبه...ما هم اومده بودیم که اگه کاری دارن کمکشون کنیم...که از بیکاری اون بلا رو سر شما اوردیم

    لبخندی زدم که نگاهم به امیر علی افتاد که با دقت داشت نگاهم می کرد...لبخند از روی لبام رفت و سرمو پایین انداختم که بلاخره سرو کله موحد پیدا شد


    به احترامش کمی توی جام نیمخیز شدم که امیر علی نگاهشو ازم گرفت و با لحن شوخی گفت:
    -با دکترم که آشنایی کامل دارید دیگه... پس نیازی به معرفی نیست

    سعی کردم استرس کمی که با دیدن موحد درم به وجود اومده بود رو از خودم دور کنم که
    موحد با چشم غره ای به امیر علی گفت:
    -کافیه

    امیر علی خنده ای کرد و با بقیه شروع به حرف زدن کرد...که موحد حین نشستن ازم پرسید:
    -از بیمارستان چه خبر؟

    دوباره همه ساکت شدن و به من خیره شدن...حالا مطمئن شدم اینجا یه خبرایی هست :
    -مثل همیشه...خبری نیست...
    -عمل مریض اتاق 314 انجام شد؟
    -بله..دکتر کاظمی انجامش دادن...خداروشکر مشکلی هم پیش نیومد
    همونطور که بهم خیره بود یهو پرسید:
    -از دکتر سلحشور چه خبر؟
    یهو ساکت شدم..چرا حال یوسفو از من می پرسید:
    -توی این چند روزه اصلا ندیدمشون...ایشونم حسابی گرفتارن..همش توی اتاق عمل هستن

    خدمتکار سینی رو مقابلم گرفت...نگاه موحد هنوز روم بود که یه فنجون برداشتم و به بهانه اش نگاهمو ازش گرفتم...

    واقعا چرا حاضر شده بودم شام رو اونجا بمونم..من که هیچ نسبتی با اونها نداشتم ...حنانه در این بین سعی می کرد حرفی بزنه و نذاره که زیاد ساکت بمونم
    که دوباره همون خدمتکار وارد سالن شد وکیفم رو درحالی که صدای گوشیم از توش در می اومد رو داشت برام می اورد..تلاش کرده بودن کیفو به نحوی تمیز کنن..اما زیاد موفق نبودن ...رنگ کار خودشو کرده بود


    خدمتکار کیفو مقابلم گرفت که موحد گفت:
    -گوشیت داره مدام زنگ می خوره ..فکر کنم کار مهمی باهات دارن

    لحظه ای بهش خیره شدم و در کیفم رو باز کردم و گوشیم رو در اوردم..یوسف بود...نگاهی به موحد انداختم و با ببخشیدی بلند شدم و کمی ازشون فاصله گرفتم و جواب دادم:

    -کجایی تو دختر ؟می دونی یه ساعته پشت در خونه ت هستم؟
    نیم نگاهی به جمع انداختم...موحد گاهی نگاهی بهم می نداخت و دوباره به جمع خیره می شد

    -چرا اونجا؟
    لحظه ای سکوت کرد و گفت:
    -خوبی تو؟
    صدام رو کمی پایین اوردم :
    - اره.. ببین من جایی هستم که زیاد نمی تونم راحت حرف بزنم..اومدم باهات تماس می گیرم

    -چیزی شده ؟... می خوای بیام دنبالت؟
    -نه نه..خودم میام..فکر کنم تا نیم ساعت دیگه خونه باشم

    -اوکی ..رسیدی..بهم زنگ بزن...من دیگه می رم
    خوشحال از بهانه ای که به دست اوردم ..بدون اینکه بپرسم چیکارم داشتی فقط گفتم:
    -باشه
    تماسو که قطع کردم..به جمعشون برگشتم و گفتم:
    -ببخشید کاری پیش اومده که من باید برم
    حنانه از جاش بلند شد و گفت:
    -برای شام بمون بعد برو..الان مادرم اینا هم میان




  19. 2 کاربر مقابل از Darya12 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    LiLy5177 (09-22-2017),رئوف (09-11-2017)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد