صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19

موضوع: رمان کلاکت نوشته خورشید ر | رمان جدید sun daughter | تایپ

  1. Top | #1
    مدير کل انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر تک سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    989
    تشکر
    647
    تشکر شده 4,480 بار در 505 ارسال
    یاد شده
    در 215 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    رمان کلاکت نوشته خورشید ر | رمان جدید sun daughter | تایپ

    رمان کلاکت نوشته خورشید ر


    خلاصه رمان کلاکت :
    "شهرت برای من احساس منفوری نیست ...!از شناخته شدن بی حد و اندازه لذت می برم .از نقش بازی کردن هم همینطور... این باعث میشه که حس کنم من خوشبخت ترم ! چون چیزی که هستم ، نیستم !بخش هایی کوتاه از مصاحبه ی خواندنی و جذاب اقای بازیگر این روزهای رسانه | هفته نامه ی رنگین کمان ؛ با ما همراه باشید ."

    قسمتی از متن رمان کلاکت :
    روشن وارد سالن خانه باغ شد ، مرد جوانی جلو آمد.
    پالتوی قرمزش را از روی شانه اش کشید و به دستش داد و پرسید: نمیدونی حامد کجاست؟!
    -چرا خانم روشن ، بالا هستن ... رمان کلاکت
    نگاهش به پله ها رفت و رو به او گفت: پالتومو دم دست بذار ... قرار نیست بمونم.
    مرد سری تکان داد وپناه بعد از چاق سلامتی با افراد دکور داخل صحنه به سمت پله ها رفت .
    دو تا یکی خواست بالا برود اما درست روی سومین پله ، دستش را روی سینه اش گذاشت و نرم نرم ، تکی تکی از پله ها بالا رفت . دستش را به نرده گرفته بود و خوب خودش را فیکس کرد ، پایین مانتوی بلندش را توی مشت دست دیگرش گرفت تا مبادا ، به پایش گیر بکند . رمان کلاکت اثر جدید sun daughter
    نفس عمیقی کشید و بالاخره خودش را به بالای پله ها رساند.
    با احتیاط از لابه لای سیم های پروژکتور های نورپردازی که قرار بود نصب شوند رد شد ، درب اتاقی نیمه باز بود و صدای خنده های حامد در گوشش می پیچید.مثل همیشه استارت میزد و روشن نمیشد .
    به سمت اتاق رفت. رمان از sun daughter
    حامد روی صندلی ای نشسته بود و سیگار وینستون سفیدش را توی دست چپش نگه داشته بود ، موهای فر مشکی اش را با هد نازکی بالا زده بود و پیشانی اش بلندتر به نظر می رسید. بر خلاف همیشه اصلاح نکرده بود و با ته ریش مشکی و عینک گردی با فریم مشکی کسی را مخاطب میداد و حرفهای بی سرو تهی میزد و غش غش میخندید .

    دانلود رمان کلاکت

    رمان جدید خورشید ر


  2. 15 کاربر مقابل از Admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-22-2017),afra (02-26-2017),Avriil (05-17-2017),Aza (05-01-2017),Fateme.z (03-09-2017),fatima1177 (04-26-2017),hani momo (09-21-2017),Kianaa (06-12-2017),RTb (06-29-2017),sarehkarimi (08-29-2017),suzan-partoo (05-15-2017),the.sanaa (05-22-2017),نوشین 59 (06-09-2017),ایدین (03-02-2017),احسن (05-30-2017)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    حامد پوزخندی زد و گفت:
    -کارم عقب افتاده... به خاطر بچه بازی راستین و این دختره کارم عقب افتاده. میفهمی پناه ؟! دو زار هم نگران آبروی من باشید ...
    پناه به طرف پنجره رفت و درحالی که باغ را تماشا میکرد حامد با تشر گفت: من این همه باتو حرف زدم!تو که راضی بود ...
    پناه خیره به باغ جواب داد: من نهایتش بتونم دو ماه با این شرایط کار کنم... بعدش چی !
    حامد کنارش آمد ، شانه به شانه اش ایستادو با لحن ملایم تری گفت:
    -نگران نباش.
    پناه گردنش را چرخاند و به نیمرخ جدی وگرد حامد زل زد و گفت: ولی نگرانم . خواهش میکنم معافم کن .
    به جای اینکه جواب بدهد نگاهش را به باغ کشاند و گفت: به نظرت بین این دو نفر چیزی هست؟
    پناه پوفی کشید و رد چشمهای حامد را دنبال کرد .
    میان کاشی های کنار استخر آبی رو به روی هم ایستاده بودند. راستین به نظر کلافه می آمد و صحرا کلافه تر...
    حامد دستی لای موهایش فرو کرد و گفت:
    -به نظرم یه خبرهایی هست .
    پناه دست به سینه شد و گفت:
    -فعلا حل کردن مشکل خودم برام ارجحه ... حامد خواهش میکنم .
    حامد نگاهش کرد و با حرص گفت : خودت میدونی لازمت دارم ... راستین با این دختره آبش تو یه جوب نمیره ! وگرنه خودت میدونی اصلا قصد نداشتم حداقل تو این کار باشی!
    پناه بی حوصله گفت: خب عوضش کن . قحطی بازیگر مرد اومده مگه ؟! این همه آدم... برات نام ببرم؟!
    حامد انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و پناه با غیظ گفت: راستین تحفه ای هم نیست .
    حامد لبخندی زد و گفت: هست عزیز من ... هست ! تو صبر کن ببین من براش چه برنامه هایی دارم ... استعداد داره . یه کم خامه ... یه کم هم نپخته ... اما به درد کار من میخوره! اساسی هم میخوره ... حداقل اونقدری نرم و انعطاف پذیر هست که به هر شکلی که من بخوام درش بیارم !
    پناه حرفی نزد و حامد گفت:
    -برای شروع انقدر عنق نباش.
    پناه اشفته گفت: فقط دو ماه ... نهایتش سه ماه ... بعدش یه جوری منو حذف کن ... یا نمیدونم خودت بهتر میدونی ! من بیشتر از دوماه تو این پروژه نمیمونم.
    حامد اخمی کرد و گفت: من دوماهه جمعش میکنم .قول میدم.
    و قدمی از پناه فاصله گرفت و به سمت درب اتاق میرفت که پناه بهت زده گفت: دو ماهه؟! این کار حداقل پنج ماه کامل زمان می بره ...
    -من دو ماهه جمعش میکنم .
    پناه گیج گفت: حامد شوخی میکنی ...
    حامد کسل گفت: پناه گفتی دوماه... منم گفتم دوماهه جمعش میکنم . دیگه بحث نکن با من .
    و قبل از اینکه حرفش عوض بشود از اتاق بیرون رفت و در را کوبید.
    پناه چشمهایش را بست و ثانیه ای بعد بازشان کرد.
    نگاهش را توی شیشه انداخت و به دختری که لب استخر وا رفته بود زل زد . حامد به باغ رسید و با راستین حکمت دست داد ، صدای مبهم تعارفاتشان را می شنید .
    نفسش را کمی در سینه نگه داشت و به آرامی از بینی بیرون فرستاد.
    راستین حکمت ! پوزخندی زد ... هنوز زود بود داخل آدم حساب شود ... خیلی زود !

    از پنجره دل کند و از اتاق بیرون رفت .
    صدای خنده های راستین و حامد می آمد ، بی توجه به جفتشان از پله ها پایین آمد ، با چشم دنبال کسی که پالتویش را گرفته بود میگشت که حامد بلند گفت: روشن عزیز من.
    اخمی کرد و رو به حامد گفت:
    -دارم میرم.
    حامد لبخند احمقانه ای زد و گفت: برای یه تست گریم ساده وقت داری نداری ؟!
    مرد جوان را دید و دستش را برایش تکان داد تا پالتویش را بیاورد .
    حامد عصبانی به نظر می رسید اما لبخندش را حفظ میکرد .
    پناه با حرص گفت: بوی فون رو نمیتونم تحمل کنم ! قبل از فیلمبرداری یک ساعت زودتر میام .
    حامد خنده اش رفت و گفت: حداقل برای توجیه و آشنایی بیشتر...
    مرد جوان پالتو را برایش آورد و پناه حینی که آن را می پوشید گفت: من که توجیه توجیهم ... کاری نداری؟!
    و رو به راستین گفت: جناب حکمت ؛ امیدوارم بتونیم کار خوبی رو شروع کنیم.
    در صورتش زل زد و منتظر جوابش ماند .
    پوست گندمی مردانه و صورت اصلاح شده اش اگر حرف نمیزد متین جلوه میکرد.
    چشمهای مورب تیره و ابروهای صاف و موهای حالت دار مشکی اش همه باعث میشد به خودش اعتراف کند مرد جوان هرچه نداشته باشد ظاهرخوبی دارد !
    راستین تک سرفه ای کرد و ساده گفت: من امیدوار نیستم.
    بی توجه به جمله ی سخیفش ، صدایش را در گوشش مزمزه کرد . بم و پخته ... به گوشش میشنست ، هرچند اگر تصمیم میگرفت کمی بیشتر خودش باشد بیشتر میتوانست با او ارتباط برقرار کند .
    دست از کنکاش برداشت و با اخم کمرنگی خواست چیزی بگوید که راستین با نیشخندی دندان های ردیفش را نمایش داد و گفت:
    - مطمئنم !
    از جوابش لبخندی زد . هومی کشید و گفت:
    - از روحیه ات خوشم میاد.
    راستین سری تکان داد و گفت: به اعتماد به نفس میگید روحیه؟
    پناه خندید و گفت: نه تو به روحیه میگی اعتماد به نفس...
    راستین خنده اش گرفت، از حالت کش آمدن گوشه ی لبهایش فهمید که فشاری وارد میکند تا جلوی عمق لبخندش را بگیرد .درست مثل آدمی که عضلات صورتش را فلج کرده بود تا واکنش های بی موقع از خودش بروز ندهد ، خوب توانست تعمدی لبخندش رافلج کند و خودش را کنترل کند. زاویه های صورتش را خیلی باز نکرد... نگاهش را هم مشتاق نشان نمیداد. یک لبخندمعمولی... اما میتوانست بفهمد معمولی نیست .
    توی نقشش فرو رفته بود.
    از حالا دست پیش را گرفته بود تا پس نیفتد ... ولی این لبخند دستش را رو کرد ، چون تظاهری نبود .
    دیگر بعد از هشت سال میفهمید چه کسی تظاهر میکند و چه کسی خودش است . باز همین هم خوب بود.
    همین که بلد بود یک لبخند واقعی بزند !
    نگاه سنگینی روی جفتشان مانده بود.
    حواسش به آن سمت رفت و رو به صحرا که تماشایشان میکرد لب زد: خداحافظ صحرا جان. تا پس فردا ...
    و بی توجه به حامد که لبهایش را میجوید از سالن بیرون زد .
    حامد فقط هد را از موهایش کشید ...
    ساسان چشمهایش را دور تا دور سالن بهم ریخته چرخاند و با تعجب پرسید: تو این شرایط واقعا پس فردا فیلمبرداریه؟
    به جای جواب ، به ثانیه نکشید که پا تند کرد و از سالن بیرون رفت.
    ساسان نگاهی به آشفتگی سالن انداخت . هنوز بنایی کنجی از سالن تمام نشده بود و دکور را نچیده بودند . پروژکتور ها نصب نشده بودند و وسایل خانه یکی در میان از توی کارتون بیرون بودند ...
    گلناز درحالی که کارتابلی را بغل زده بود گفت: خدا به دادمون برسه.
    ساسان رو به او پرسید: پدر خانم روشن تو کار هست؟

    گلناز بی حوصله گفت:
    -تهیه کننده و سرمایه گذار! فکر کن نباشه!
    صحرا زیر لب گفت: پس چک ها به موقع وصول میشن.
    راستین نمیخواست اما نشد جلوی زهرخندش را بگیرد.صحرا متوجه کش آمدن لبهایش شد و ناخن هایش را توی پوست دستش فرو کرد .
    گلناز گردنش را به پشت سرش چرخاند ، درست جایی که صحرا نشسته بود و رو به او گفت: باید دم دختره رو دید اگر میخوای به جیب پدره برسی!
    صحرا جوابش را نداد.
    گلناز روی مبلی کنار راستین نشست وگفت: پس فردا فیملبرداریه....
    ساسان گیج با صدای بلندی گفت: تو این شرایط ؟!
    گلناز محلش نداد و در ادامه ی حرفش گفت: و اولین سکانس هم رویارویی تو و پناهه . بهتره خودتو آماده کنی. تو کار باهات اصلا شوخی نداره. حسشو بگیری ، انرژیش تحلیل بره یا هرچیز دیگه ... با خاک یکسانت میکنه . خیلی لوس و ننوره ، ولی کارشو بلده. حامد هم که کلا تیمو فدای اون میکنه چون کارش به پدرش گیره ... پس از الان حواستو جمع کن این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.
    راستین آرنجش را روی دسته ی مبل گذاشت و با پوزخندی گفت: مرسی از نصحیتت.
    -نصحیت نبود ...واقعیت بود .
    خواست حرف دیگری بزند که نگاهش به صحرا رفت، که با گوشی موبایلش مشغول بود ، اما شامه ی زنانه اش میگفت تمام حواس و گوشش به بحث آنها بود، به محض اینکه خواست لب باز کند ، از اتاق گریم صدایش زدند و صحرا ناچار بلند شد و زیر چشمی درحالی که آنها را می پایید به سمت یکی از اتاق ها رفت .
    گلناز نگاهی به صورت راستین انداخت و گفت:
    -راستین یه چیزی رو خواهرانه بهت میگم...
    ساسان جلو امد و رو به رویشان ایستاد .گلناز نگاهی به او انداخت و ابروهایش را تو هم فرو کرد.
    راستین با آرامش گفت: بگو.
    گلناز چشم از ساسان برداشت و رو به راستین گفت:
    -خیلی خودتو سر زبونا ننداز . بیا کارتو بکن و بعدم برو سر زندگیت همین.
    راستین شانه ای بالا انداخت و عادی گفت:
    -قراره همین کار و بکنم.
    گلناز سری به معنی تایید تکون داد و گفت: خوبه .حامد گروه قوی ای داره . ولی اینجا هیچکس پشت اون یکی نیست! ... خاله زنک و چاپلوس و شایعه سازم بینشون زیاده.هیچکس هم اینجا چشم دیدن اون یکی رو نداره ! الکی وانمود میکنن پشت هم هستن اما ولشون کنی با پنبه سرتو می برن ! یه جورایی فقط دور هم هستیم، همو تحمل میکنیم چون میدونیم کار خوبی درمیاد وگرنه ...
    کلامش را رها کرد و با تعللی گفت: تو این دوماهی که داشتیم اینجا رو دکور میزدیم خیلی چیزها دیدم . به عنوان یه همکار بهت توصیه میکنم خیلی خودتو وارد ماجرا نکنی .
    به جای راستین ، ساسان پرسید: چه ماجرایی؟!
    گلناز چشم غره ای به ساسان رفت و رو به راستین گفت: من وظیفم بود بهت بگم .
    و به آرامی از جا بلند شد و رو به ساسان که تیز نگاهش میکرد گفت: در ضمن حامد اصلا خوشش نمیاد کسی که نقشی تو کارش نداره این طرفها دور بزنه ، الکی بپلکه ! یا یه نقشی واسه ی خودت جور کن یا هم بزن به چاک ... اینو گفتم که اگر پس فردا با تیپ پا بیرونت کرد گله نکنی !
    ساسان نیشخندی زد و گفت: مراقب باش من نقش تو رو نگیرم..
    گلناز خنده ای کرد وگفت: من رلی بازی نمیکنم طراح صحنه ام!
    -منم بازیگر نیستم اتفاقا ... طراح صحنه ام !
    گلناز خنده اش ماسید و با چهره ی ملتهبی گفت: وایسا ببینم... تو...
    راستین از جا بلند شد و میانشان ایستاد و گفت: داره باهات شوخی میکنه .
    گلناز با سوظن نگاهش میکرد و ساسان نیشخندی زد و گفت: من نون بر نیستم !
    نفس راحتی کشید و گفت : خیلی خب موفق باشید . بزودی می بینمتون .
    قدمی از جفتشان فاصله گرفت اما ایستاد و رو به راستین گفت: راستی به طراح لباس هم یه گفتگویی داشته باشی بد نیست . تو رو یه دیو سه سر فرض کرده فکر کنم !
    و از حرفش خنده ای کرد و از سالن بیرون رفت.
    ساسان نگاهی به راستین انداخت و گفت: بی نظمی اینجا داد میزنه پسر...
    راستین دستهایش را توی جیبش فرو کرد و گفت: حامد کارشو بلده !
    -دلمونو به همین یه جمله خوش کردیم... راستی به صحرا تو باغ چی میگفتی؟!
    نگاهی به چشمهای ساسان انداخت ... از سوالش جا خورده بود اما نشان نداد و گفت: چیز خاصی نمیگفتم.
    و کسی از طبقه ی بالا صدا کرد: اقای حکمت تشریف میارید !
    از جا بلند شد و نگاهی به ساسان انداخت و گفت: اگر حوصله ی موندن نداری برو دفتر ... شاید کسی کارمون داشت .
    ساسان روی مبلی که تا به حال راستین نشسته بود ، فرود آمد و گفت: حالا هستم ... لوکیشن رو می بینم ! صبر میکنم کارت تموم بشه با هم میریم .
    راستین سری تکان داد و از پله ها بالا رفت . ساسان هیچوقت به ماندن در لوکیشن فیلمبرداری علاقه نشان نمیداد ! نفسش را عمیق بیرون فرستاد و سعی کرد فکر نکند ! نه به پناه نه به صحرا نه به ساسان ... و نه به هیچ چیز دیگر !

    سکانس-11:
    قبل از اینکه کلیدش را در قفل فرو کند در برایش باز شد .
    نازنین زهرا با لبخندی گفت: سلام دایی امیر...
    مات شد ،کفشی جلوی پادری نبود که انتظار داشته باشد .... با این حال لبخند زد وباصدای سرحالی گفت: ببین کی اینجاست .
    رو به رویش خم شد و صورتش را بوسید و گفت : با کی اومدی ؟! بی بی گوهر هست؟
    و قبل از جواب نازنین زهرا ، نگاهش از روی صورتش بالا آمد ، مردمک هایش روی زنی که دست به سینه پشت سر دخترش ایستاده بود و مثل یک جانی تماشایش میکرد ثابت ماند. مثل همیشه طلبکارانه نگاهش میکرد ... البته قید همیشه برای این نگاه زیادی بود ، همیشه از سه سال پیش شروع شده بود...
    راستین کمرش را صاف کرد و با لبخند صمیمانه ای رو به عالیه گفت : سلام ... خوش اومدی !
    عالیه محلش نگذاشت و راستین به آرامی وارد خانه شد .
    درب را پشت سرش بست و درحالی که دستش لای موهای نازنین زهرا بود به آرامی پرسید: گوهری رو با خودت نیاوردی ؟!
    عالیه نیشخندی زد و گفت:بیارمش اینجا داغ دلش تازه بشه ...
    راستین نگاهی به نازنین زهرا انداخت . بچه چشمش دنبال ساک عروسک های کنج در بود .
    زیر گوشش گفت: دایی هر کدومو میخوای بردار ...
    و دستی به پیشانی اش کشید وگفت: اصلا همش مال تو ...
    نازنین زهرا با هیجان گفت: واقعا دایی؟!
    راستین: آره عزیزم. من که بچه ندارم...
    و با سر انگشت موهای بافته شده ی نازنین زهرا را نوازش کرد و گفت: برو تو یکی از اتاق ها باهاشون بازی کن ...
    عالیه با طعنه گفت: نازنین حق انتخاب داری... یه اتاق و انتخاب کن!
    راستین دمغ گفت: عالیه ...
    اهمیتی به نگاه خیره ی راستین نداد و گفت: اینجا مثل خونه ی خودمون نیست که یه اتاق خواب داشته باشیم... هرجا دلت خواست برو !
    نازنین زهرا به طرف پله ها رفت .
    راستین نرم لب زد: حالت چطوره؟!
    عالیه جوابش را نداد و روی مبلی نشست.
    راستین مهربان گفت: چه خوب شد کلید خونه رو به گوهری دادم .
    و کتش را از تنش در آورد روی مبلی انداخت و گفت: بذار برم برات یه چایی دم کنم !
    هنوز پا به آشپزخانه نگذاشته بود که عالیه تشر زد: بشین سرجات امیر. چایی تو خونه های ما هم پیدا میشه .
    راستین سرجایش ایستاد ، مسلط نبود . درونش آشوب بود اما وانمود کرد خوب است . مسلط است... حالتش روی حالت انگار نه انگار است !
    عالیه با غرغر گفت:
    -مهربون شدی !
    به طرفش چرخید و کنار دستش روی مبلی نشست و سوال کرد: این روزها چه کار میکنی ؟! جایی مشغول شدی ...
    عالیه:نگران کار منی ؟!
    راستین یک تای ابروی مشکی رنگش را بالا داد و پرسید: نباشم؟!
    عالیه چشمهایش را باریک کرد و گفت: از کی تا به حال برات مهم شدیم راستین حکمت !!!
    سکوت کرد .
    مژه ای برهم زد و پنجه هایش را در هم فرو برد و زیر لب گفت: چرا نمیذاری جبران کنم...
    عالیه با خنده گفت : دقیقا چی رو جبران کنی ؟!
    خنده اش کنار رفت و با لحن پر حرصی لب زد: زندگی زیر و روشده ی ما رو چطوری میخوای درست کنی امیر ؟کجاشو میخوای جبران کنی ؟! مگه میتونی جبران کنی ؟
    راستین سرش را پایین انداخت و گفت: وضع فرق کرده ...
    عالیه خندید و گفت: آره ته تغاری... وضع فرق کرده ...
    دستش را بالا آورد و با نگاهش اشاره ای به پنجه هایش کرد و گفت: تو اینجایی الان ! این بالا ...
    و دست دیگرش را پایین نگه داشت و گفت: ما هم اینجا ...
    رد نگاهش میان دست بالا و پایینش کشیده شد و اضافه کرد :
    -کی میره این همه راهو ... این همه اختلافو ... دیگه تو سطحت به ما نمیخوره!
    با صدای نازنین زهرا که از پله ها پایین می آمد گفت: دایی این شکلات توی اتاق و برداشتم...
    و حین جویدنش گفت: خیلی خوشمزه است ...
    عالیه تند از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد و با تشر گفت: کی به تو گفت این شکلات و بخوری... هان ؟! کی به تو گفت بی اجازه چیزی بذاری دهنت ! مگه نخورده ای؟!
    نازنین زهرا شرمنده با لب و لوچه ای آویزان دست از جویدن برداشت وبا دهان پر گفت: ببخشید ...

    عالیه کفری گفت: نخورده ای؟! ندیده ای ؟! با چهار تا عروسک آب از دهنت راه افتاده ... آره؟!
    نازنین زهرا با چشمهای پر از اشک به عالیه نگاه می کرد و راستین ساکت به قوز پشت عالیه زل زده بود.
    از کی انقدر پیر شده بود؟!
    عالیه کلافه گفت:
    -برو تف کن ... زود باش.
    نازنین با ناله گفت: مامان...
    عالیه با صدای بلندی گفت: نشنیدی چی گفتم؟!
    راستین عصبی از جا بلند شد و گفت: مگه حالا چی شده عالیه ... آسمون به زمین اومده ؟!
    عالیه به طرفش چرخید و گفت: آره ... آسمون به زمین میاد بچم یه لقمه حروم بذاره دهنش !
    راستین مبهوت گفت: حروم؟!
    عالیه: اره ... حرومه ... از الان بچه امو عادت بدم به حروم خوری ؟!
    و دست نازنین زهرا را با شدت کشید و درحالی که سرش داد میزد تا قورتش ندهد ، کشان کشان او را به آشپزخانه برد.
    سرش را توی سینک خم کرد و گفت: تف کن ...
    نازنین زهرا گریه میکرد .
    عالیه آستین لباسش را بالا داد و شیر آب را باز کرد و باز گفت: تف کن نازنین ...
    راستین از صدای گریه ی نازنین زهرا وارد اشپزخانه شد و آشفته گفت: ولش کن عالیه ، اذیتش نکن .
    عالیه مشتش را زیر شیر اب گرفت و اب را روی صورت نازنین زهرا پاشید و گفت: تف کردی ؟!
    هنوز هق هق میکرد .
    عالیه باقیمانده ی شکلات توی دستش را از چنگش کشید و روی کانتر انداخت.
    راستین بلاتکلیف مانده بود . حتی نمیدانست چه بگوید ... بار اول نبود! بار آخر هم نمیشد ...
    عالیه نفس عمیقی کشید و گفت: بریم نازنین . این عروسک رو پس بده ...
    راستین با صدای بلندی گفت: بس کن...
    عالیه داد زد: صداتو برای من بالا نبر...
    راستین نگاهی به چشمهای بی تاب و ملتهبش انداخت و گفت: چرا اینطوری میکنی خواهر من؟! چرا ... من در حق تو چه بدی ای کردم ؟!
    عالیه با بغض گفت: تو مهر طلاق و رو پیشونی من زدی ... تازه میگی چه بدی ای در حقت کردم؟! به خاطر اون دختره ی عفریته زندگی ما رو نابود کردی ... تازه میگی چه بدی ای در حق من کردی ؟! دیگه میخواستی چیکار کنی ... برادرمو آواره ی شهرستان کردی... مادرمو زمین گیر کردی... کمر بابا رو شکستی... دیگه میخواستی چیکار کنی؟!
    راستین ساکت به صورت عالیه خیره شده بود.
    عالیه پوزخندی میان گریه هایش روی لبش آمد و گفت: از رو هم که نمیری ... ! نه شرمنده ای ... نه ناراحتی ! عین خیالت نیست چه به روز ما آوردی .
    نازنین زهرا با چشمهای پر آب تماشایشان میکرد.
    راستین چشم از صورت عالیه برداشت و به نازنین خیره شد .
    به زور لبخندی زد .
    دستش را جلو برد تا موهایش را نوازش کند ، عالیه با شدت پنجه اش را پس زد و گفت: دست به دختر من نزن ....
    راستین نالید: عالیه...
    -خودم میتونم از پس زندگیم بربیام . احتیاجی به محبت های دروغی تو نیست ... بچه ام هم نیازی به نوازش های تو نداره .
    راستین با صدای گرفته ای گفت: من بد نکردم عالیه... !
    عالیه سری تکان داد و با صورت خیس از اشکی گفت: آره... بد نکردی... فقط این منم که دارم یتیم داری میکنم !
    راستین باچشمهای پر اخم و لحن تلخی گفت: پدرش زنده است ... جلوی بچه این حرفها رو نزن!
    عالیه نیشخندی زد و گفت: وقتی نیست تا برای دخترش پدری کنه ... بچه ی من چه فرقی داره با یه یتیم آواره ؟
    راستین دستی لای موهایش کشید و از لای دندان های کلید شده اش لب زد: پدرش زنده است ... عالیه . منو پیش بچه ات خراب نکن !
    -تو پیش خودت خراب شدی! پیش خودت ...
    و چادر و کیفش را از روی مبلی برداشت ، کش را روی مقنعه اش میزان کرد و کیفش را روی شانه اش انداخت ، چادر را زیر بغلش زد .
    دست نازنین زهرا را گرفت وبا لحن ملایم تری گفت: عروسک و پس بده بریم.
    نازنین زهرا با صدای آمیخته به بغضی گفت:
    -دایی گفتش مال منه!
    عالیه بی حوصله گفت: نازنین زهرا ...
    خرس را انداخت و با قهر رویش را برگرداند.
    عالیه دستش را کشید و اورا به سمت در برد و گفت: الان میریم یکی برات میخرم . وسایل این خونه حرومه همشون . نجسه ...
    از حرفش مردمک های مردانه اش لرزید.
    عالیه آرام تر گفت: خودم برات بهترشو میخرم قربونت برم. همین الان میریم یه عروسک میخرم از این قشنگتر ... اینو میخوای چه کار ؟! مگه من هزار بار بهت نگفتم دست به چیزی نزن تو خونه ی غریبه !
    جمله اش باعث شد لب بزند: عالیه ... من غریبه نیستم!
    عالیه حتی نگاهش هم نکرد ، درب خانه را باز کرد و خم شد تا بند کتانی های نازنین زهرا را ببندد .
    نازنین زهرا حتی خداحافظ هم نگفت.
    راستین مستاصل گفت: نازی زری با دایی خداحافظی نمیکنی ؟!
    جوابش را نداد.
    عالیه رو به او گفت: تو آسانسور باش الان میام مامان جان.
    راستین خفه گفت: صبر کن برسونمتون.
    -نمیخواد. سه کورس تاکسی، دو خط اتوبوس سوار میشیم میرسیم !
    راستین دهانش بسته شد و عالیه دست توی کیفش فرو کرد و جعبه ی سورمه ای را به طرفش گرفت و گفت: با پنج تا سکه چیزی درست نمیشه داداش. بذار تو جیب خودت باشه .
    راستین مات و مبهوت جلوی در ایستاده بود.
    عالیه زهرخندی زد و گفت: داداش گفتن عادتمه . یه وقت فکر نکنی به چیزی که میگم باور دارم ! نه ... دیگه تموم شده !
    راستین خشک شده بود.
    عالیه نفس عمیقی کشید و ادامه داد: خیال نکنی ، گوهری هم مثل قدیم واست می میره ! اونم از سر عادته ... وگرنه تو خیلی وقته واسه ی ما مردی امیر ! دیگه شدی راستین حکمت. ما هم که یه همچین کسی رو نمیشناسیم!!! سه ساله نمیشناسیم....
    وبی خداحافظی به طرف آسانسور رفت .
    امضای ایشان

  4. 6 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    afra (02-26-2017),Fateme.z (03-09-2017),fatima1177 (04-26-2017),the.sanaa (05-22-2017),ایدین (03-02-2017),احسن (07-02-2017)

  5. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    سکانس-12:
    یاگو:انسان باید همان می نماید باشد ، یا کاش نتواند جز آنچه هست جلوه کند !
    اتللو:البته ، انسان باید همان که می نماید باشد .
    یاگو: از همین روست که من فکر میکنم کاسیو مرد درستکاری است .
    اتللو: نه در پس این گفته ی تو چیزهای دیگری هست ! از تو خواهش دارم ، همانگونه که در دلت با خود زمزمه میکنی با من سخن بگو . و بدترین اندیشه های خود را با بدترین کلمات بیان کن !
    با صدای تلفن ، پوفی کشید و با غلتی به سمت دستگاه ، گوشی را برداشت.
    ساسان با صدای بلندی عربده زد: هیچ معلوم هست کدوم قبرستونی هست؟!
    گوشی را از گوشش جدا نکرد و اجازه داد رگه های خشم صدای ساسان ، حسابی پرده ی صماخش را گوشمالی دهند.
    ساسان هان کش داری گفت و با لحن آرامی جواب داد : خونه ...
    ساسان مکثی کرد ، از صدای قدم هایش حدس زد ، جایش را عوض میکند.جایش را عوض میکرد تا کلمات بدتری را نثارش کند .
    بالاخره خش خش و گام برداشتن ها تمام شد و در گوشی گفت: کارد به حامد بزنی خونش در نمیا د! پسر بدون دور خوانی... بدون تمرین... تازه کلی دیر کردی ! پسر امروز ضبطه . دو روزه کدوم قبرستونی هستی خودتو از عالم و آدم پنهون کردی ؟ آخه مگه چشمت دنبال این روزها نبود؟!
    چشمش دنبال این روزها بود؟!
    چه روزهایی؟!
    اینطور همه جا ساکن و ساکت ... بدون هیچ اتفاق تازه ای ؟ به رنگ روزمرگی ... اتفاقا چشمش دنبال این روزها دقیقا نبود .
    ساسان با الویی که مفصل ناسزا در بطنش داشت گفت: راستین کدوم گوری هستی؟! میخوان ضبط کنن ... یه لشگر منتظرتوئن ... تو که بی انضباط نبودی ! تو که مقرراتی بودی ... تو که جون میدادی واسه این کار ... تو که ...
    تماس راقطع کرد.
    خودش میدانست چه بود ، نیازی به این همه گوشزد نداشت ... یک چیزی بود و حالا نیست چه اصراری بود به اینکه همان چیزی باشد که همه میخواهند ؛ وقتی خودش نمیخواست !
    گوشی را روی دستگاه انداخت و هنوز لبه ی تخت نشسته بود و پنجه هایش را در هم فرو کرد .
    با صدای زنگ تلفن همراهش از جا بلند شد ، یک پیام کوتاه ... یک آلارم ساده ...
    ساسان پر محتوا نوشته بود: تا چهل دقیقه دیگه اینجایی وگرنه ...
    وگرنه به بعد را نخواند .
    گوشی را روی تخت انداخت و به ته ریش دو روزه اش در آینه نگاهی انداخت . دستش را روی چانه اش کشید و درحالی که موهای مشکی رنگی که روی پیشانی اش آمده بودند را با انگشت ها به بالا شانه میکرد لب زد:
    یاگو... اگر همین قدر حدس بزنی که بر دامن دوستت لکه ای نشانده اند و باز گوش او را بر اندیشه های خود بیگانه بشماری، توطئه ای است که بر ضد دوست خود چیده ای !
    سوئیچ و "دیوار" را که لایش مدادی بود را برداشت و بالاخره از خانه دل کند .
    طولی نکشید ، که از آن باغ کذایی سر درآورد .
    تمام مسیر دیالوگهایش را لب میزد .
    به باغ که رسید، ماشین را که پارک کرد ، پیاده که شد ... از زیر نگاه های سنگین حامد و گروه فیلمبرداری که بی توضیح رد شد ... روی صندلی اتاق گریم که نشست ... از دستیاران لباس که پیراهن وشلوار مشکی رنگی را برایش آوردند ... ابروهایش بالا رفت و با تعجب از آینه به دستیار چهره پردازی که مشغول آماده کردن شانه و تافتش بود پرسید:
    -امروز مگه برداشت یک نیست؟
    شانه را روی میز گذاشت و درحالی که عکس ده در دهی را کنج آینه تنظیم میکرد تا به آن تسلط داشته باشد ، گفت:
    -مگه بهتون نگفتن؟
    با اخم گفت: تو بگو ...
    با پنبه ای ماده ی خیسی را روی پوستش کشید و گفت: نه امروز قراره بخش دوم فیلم روضبط کنن.درواقع پلان آغازین ... که تو این سکانس هم خانم روشن نیست . شما هستی و خانم ملکان .
    چشمهایش را بست و اجازه داد ؛ آن ماده ی لزج روی پلکهایش بیاید . نفسی کشید و پرسید: خب چرا؟قرار که این نبود ...
    -خانم روشن حالشون مساعد نبود ... این شد که برنامه عوض شد . از صبح سعی کردن بهتون خبر بدن اما در دسترس نبودید انگار ... جلسات تمرین هم که نیومدید و دیگه حالا ...
    دستش را بالا آورد و مانع شد تا پرچانگی را شروع کند.
    نیاز به تمرکز داشت ... رو به رو شدن با صحرا ... بدون تمرین ! پوزخندی روی لبش آمد که با صدای دستیار چهره که پرسید: طوری شده ... ؟
    راستین پوزخندش را قورت داد و لب زد: نه . ببخشید ، به کارت برس.

    کار گریم طولانی نبود ... به اندازه ی کافی خوابیده بود و چشمها و پلکهایش نه ورم داشتند نه پف کرده بودند نه صورت خسته ای داشت که مواد روی پوستش بماسد ...
    نه ته ریشش کمرنگ بود که نیاز به هزار جور چسب و مو باشد .
    لباس هایش را هم در همان اتاق گریم تن کرد.
    یک پیراهن قهوه ای مارک و شلوار مشکی کتان !
    در آینه نگاهی به خودش انداخت . از جنس پیراهن بدش نیامده بود .صورتش هم کمی تیره تر شده بود اما خودش بود. همان راستین با چشمهای مورب مشکی و مژه های بلند و ابروهای صاف خطی که بالای چشمهایش را کادر کرده بودند .
    موهایش هم دستکاری نشده به بالا شانه شده بود و جز رنگ پوستش که کمی تیره تر از حالت عادی بود باقی چیزها سرجایشان بی تغییر مانده بودند.
    دستیار گریم با برسی مدام پوستش را یکنواخت میکرد .
    از برخورد موهای برس با صورتش کم کم داشت مشئز و کلافه میشد . در گیر و دار این بود که با کلمه ی کافیه تمامش کند که درب اتاق فورا باز شد و دستیار کارگردان که مرد جوانی بود با هول گفت: آماده ای ؟! خدا رو شکر... حامد بدجوری دلخوره .
    راستین نفس عمیقی کشید و بالاخره کار گریمش تمام شد .
    با اعتماد به نفس گفت: پس بریم از دلخوری درش بیاریم...
    و درحالی که پا به پای او از اتاق گریم بیرون می آمد و به سمت یکی از اتاق ها میرفت به حرفها و توضیحاتش در مورد سکانسی که قرار بود فیلمبرداری شود گوش میداد.
    جملات را در مغزش زمزمه میکرد با سلام ساسان ، حواسش پرت شد و نگاهی به صورت بشاشش انداخت که دقیقا جلوی در اتاق ایستاده بود .
    لبخندی روی لبهایش چسباند و گفت: تو هم اینجایی؟!
    ساسان کفری گفت:
    -آره نقش تلفن چی روبازی میکنم به لطف تو !
    راستین نفس عمیقی کشید و گفت: خوبه بودنت دلگرمیه .
    ساسان کمی نرم شد . دستش را روی شانه ی راستین گذاشت و گفت: موفق باشی رفیق.
    راستین در چشمهای قهوه ای ساسان نگاهی انداخت و بدون اینکه کلامی حرف بزند با تقه ای به در وارد اتاق شد .
    حرارت نورهای پروژکتورها عرق همه شان را درآورده بود . به حامد سلامی کرد جوابش را نداد ، از جا بلند شد و رو به او گفت: برو روی تخت بخواب... چشمهات هم بسته نگه دار. بعد که لاله وارد شد ، لبه ی تخت بشین ... خب؟!
    سرش را به معنی فهمیدم تکان داد و حامد پشت دوربین قرار گرفت .
    فیلمبردار پشت دوربینش بود ...
    صدابردار بوم را پایین آورد ، راستین نیازی به صدا نداشت ،به تخت و روتختی ساده اش نگاهی انداخت و لبه ی تخت نشست .
    حامد بلند گفت: آماده ای ؟!
    روی تخت دراز کشید و گلناز خودش را جلو انداخت پتو را تا نیمه های تنه اش بالا کشید ، راستین لبخندی به صورت نگرانش زد و گلناز با نفس عمیقی پلکهایش را بست وباز کرد.
    همیشه شروع اضطراب آور بود .
    سرش را به آرامی روی بالش جا به جا کرد تا کمی فرو رفتگی ایجاد شود ، طاق باز خوابیده بود و طبق عادتش ساعد دست راستش را روی پیشانی اش قرار داد .
    حامد سر جایش درست رو به روی مانیتورهایی که به دوربین ها متصل بودند نشست .
    با صدای دستیار که از توی بلندگو گروه مشغول در باغ را ساکت میکرد چشمهایش را بست .
    حامد باز پرسید: حاضری راستین ؟!
    بلند جواب داد : من آمده ام...
    تخته نشان روی به روی دوربین آمد ... تقش در آمد .
    حامد بلند داد زد :سکوت رو رعایت کنید لطفا...
    جیک کسی در نیامد . حتی نفسشان در سینه حبس شده بود .
    و حامد با صدای بلندی گفت: نور...
    صدا...
    دوربین ...
    حرکت ...

    برداشت اول:
    پلان یک - داخلی – اتاق خواب کاوه :
    چشمهایش را بسته بود و مردمکهایش را زیر پلکهایش ثابت نگه داشته بود و منظم نفس میکشید . بوی کهنگی ملحفه را حس میکرد . باید میخوابید اما مردن را ترجیح میداد .
    با صدای چرخش لولا ی در روی پاشنه و صدای قیژش کسی وارد اتاق شد .
    مطمئن بود دوربین دوم که درست پایین تخت جا گیر شده بود ، از تازه وارد فیلم میگیرد . تک تک این لحظات را خوانده بود ،حفظ بود ... از بر بود .
    عطرش را شناخت ... کاش میتوانست پره های بینی اش را مثل چشمهایش ببندد و این بوی آزار دهنده را استشمام نکند . بوی شیرین و شکلاتی اش مغزش را میسوزاند .
    تعلیقِ آزار دهنده ای بود .
    یک نفر از قدیم آمده بود ... با بوی آشنای قدیم... بعد خودش را به خواب زده بود ! پول گرفته بود... قرار داد بسته بود ... و حالا یکی کنار تختش ایستاده بود ، تماشایش میکرد و ...
    بالاخره دیالوگش را به لب آورد :
    -داداش ؟! بیداری ؟!
    جوابی نداد.گوشهایش صدایش را مثل تشنه هایی که به آب رسیده بودند بلعیدند ...
    قدمی به سمت تخت برداشت ، لبه اش نشست .نتوانست اخم نکند . نزدیکی ... نزدیکی... نزدیکی !
    مگر سر دزدمونایش داد نزده بود دور شو ؟! مگر دور نشده بود؟!حالا آمده بود انقدر نزدیک نشسته بود که چه شود؟!
    باز مرور کند دوران نحس و پر حماقتش را زمزمه کند؟
    حالا با این اختلاف فاصله و این بوی شیرین لبه ی تخت نشسته بود و برادر صدایش میزد ؟!
    برادر... در درونش پوزخند زد .احمقانه بود ...
    صحرا زیر لب گفت: داداش هنوز خوابی ؟!
    طبق قرار فیلمنامه ، پلکهایش را به آرامی باز کرد ... مستقیم به صورت ظریفش زل زد.
    این صورت فقط ظاهر داشت . فقط هنوز چشمهای آبی اش شفاف بودند .هنوزمثل آینه بودند.پوستش هنوز همانطور سفید و تازه بود ... هنوز میتوانست دوست داشتنی باشد .
    چتری ها نبودند.
    موهای مشکی فرق از وسط با این روسری سبز کمرنگ و سارافونی که شکم برجسته اش را نشان میداد دوست داشتنی اش میکرد ، اگر همان سه سال پیش کار را یکسره نمیکرد...
    نه روی زبانش نمی آورد ... شاید الان این بارداری پشمکی و پوشالی و بالشتکی نصیبش نمیشد و مجبور نبود لبه ی تخت ادای زن های سنگین را دربیاورد و داداش صدایش کند .
    نقش زن باردار را بازی کردن به قد و قواره اش نمی آمد .
    به ژست چشمهایش نمی آمد ...
    به صحرا نمی آمد ... چرا قبول کرده بود؟! یک نقش کوتاه و عامی که نه جای کار داشت نه جای پیشرفت ، که هر از راه نرسیده ای از پسش برمی آمد، چرا قبول کرده بود؟! ... که خودش را هم ردیف بازیگرهای سریالی بی خاصیت کند که برای این نقش ها ساخته شده بودند ؟!
    دزدمونا به کجا رسیده بود ...
    حیف که این صورت را دوست داشت ... حیف که هنوزدوست داشتنی بود!
    دوست داشتنی؟!
    یک حماقت محض را بعد از سه سال قرقره میکرد ... صحرا دوست داشتنی بود؟
    طبق دستور فیلم نامه دوباره چشمهایش را بست و صحرا با بغض گفت: داداشم ... چرا منو مقصر میدونی ؟!
    چون مقصر بود ... تمام دانشکده را بالا و پایین کرده بودند که تهش بگوید نه؟ ... خب از اول میگفت... یک ماه بعد میگفت... دو ماه بعد میگفت... اصلا سگ خور...بعد از یک سال میگفت... بعد از دوسال... بعد از اتللو... بعد از اوج گفت : نه ... چرا مقصر نداند ؟! وقتی مقصر بود ...
    صحرا دست روی پوشال های زیر لباسش گذاشت و مستاصل گفت: این دختر من دلش هوای صدای داییشو کرده ها ...
    دایی !!!
    مسخره بود ... بعد از سه سال دوری و آسه رفتن و آسه آمدن حالا خواهربرادری را بازی کردن هم مسخره بود .
    صحرا با صدای مغمومی گفت: کاوه جان... من که میدونم بیداری ؟ چرا جواب منو نمیدی داداشم؟!
    چشمهایش را بسته نگه داشت .
    صحرا پوفی کرد و گفت: من از کجا باید میدونستم که رعنا بی خبره ؟!
    چشمهایش به آنی باز شد و نیم خیز روی تخت نشست . خونبار نگاه صحرا میکرد و بالاخره حامد جان داد و گفت: کات !

    صحرا خواست بلند شود که با اشاره ی دستیار ناچار شد همان جا بماند .
    از نگاه راستین خجالت زده به پنجه هایش خیره شد.
    حامد چند نکته را گفت و تصویر برداری که پشت تخت بود از جا بلند شد وکنج دیگر اتاق دقیقا موازی با تخت قرار گرفت . دستیار صدا هم به سختی سیم های بوم را برداشت و کنج دیگری جا گرفت .
    حامد بلند گفت: همه آماده هستید ؟!
    و رو به راستین محکم گفت: از جات بلند شو ... رو به روش بایست...
    و خودش رو به روی صحرا ایستاد و کمرش را دولا کرد و گفت: با این پوزیشن ... و بعد قدمی به عقب رفت و گفت: میای اینجا وایمیسی... رو به صحرا ... دیالوگتومیگی !
    صحرا زیر لب گفت : من همچنان نشسته باشم؟
    حامد تند جواب داد : نه نه ... رو به روش بایست ... تا سیلی رو بزنه و بعد خودتو بنداز روی تخت باشه؟!
    صحرا سری به معنای فهمیدم تکان داد و حامد رو به راستین که به صحرا زل زده بود تشر زد: کاوه آماده است؟!
    چشم از چشمهای آبی اش برداشت و با پوزخندی گفت: کاوه آماده است ...
    حامد از میانشان کنار رفت و دست به کمر گفت: یه دور تمرینی ...
    راستین شل و ول گفت :زندگی منو خراب کردی... آینده امو نابود کردی...
    حامد آرام گفت : اره دستتو ببر بالا هوا رو بزن ... نزدیک صورتش باشه .
    مقابل صورت صحرا یک دور نمایشی یک سیلی زد وصحرا کمی صورتش را کج کرد .
    حامد سرش را تکان داد و گفت: بد نبود . حالا تو تدوین صدا گذاری میشه !
    راستین با لحن پر تمسخری گفت: نزنمش؟!
    حامد و گروه خندیدند واما صحرا لبهایش حتی کج هم نشدند.
    حامد میان خنده اش گفت: نه ... در حدی که پنجه هات بخوره تو صورتش... خب ؟!
    خب ، حامد بی جواب ماند . هنوز به صحرا زل زده بود که نگاه آبی اش را می دزدید.
    راستین چشمی بلغور کرد و دوباره به سرجایشان برگشتند . در همان پوزیشن ... صحرا لبه ی تخت نشست و به صورت مرده ی راستین زل زد . قبلا بیشتر جان داشت . روح داشت ... خنده داشت ... حالا مثل یک مار زخمی تماشایش میکرد . میترسید . ازاین چشمهای مورب تیره و مرده و ازا ین نگاه نه چندان دوستانه واقعا می ترسید .
    حامد پشت دوربین قرار گرفت و بوم بالای سرشان آمد ... دوباره همان را گفت : نور و صدا و دوربین و حرکت ...
    راستین از جا پرید و صحرا با بغض گفت: داداشم ... چرا اینطوری میکنی ؟! از کجا باید میدونستم؟!
    راستین به سمتش دولا شد و گفت: تو نمیدونستی؟!
    صحرا : خدا شاهده نمیدونستم... قربونت برم ... حالا مگه چی شده ؟!
    راستین کلافه از چشمهای آبی پر آب زبانش گرفت گفت: دی ددیگه چی ...
    جمله اش کامل نشده حامد کات داد.
    تپق زده بود .
    به تخته ی نشان که با ماژیک تعداد برداشت ها نوشته میشد کفری نگاه کرد . این چشمها جاذبه داشتند... حواسش را داشتند جذب میکردند ! تمرکزش را ... فکرهای دسته بندی شده اش را ...
    نفس عمیقی کشید . صحرا برو بر تماشایش میکرد. راستین به نظر گنگ می آمد .
    حامد دوباره گفت: راستین آماده ای ؟!
    سرش را تکان داد و حامد تشر زد: از نمیدونستم...
    تخته نشان تقی خورد و برداشت سوم شروع شد ...
    صحرا نگاهش را پریشان کرد و به راستینِ کلافه زل زد و صورتش را مچاله کرد و گفت: خدا شاهده نمیدونستم... قربونت برم ... حالا مگه چی شده؟
    صدایش را بالا برد و داد زد:
    -دیگه میخواستی چی بشه ؟!
    صحرا از جابلند شد و رو به رویش ایستاد ، دستهایش به شکم و کمرش بود . راستین نگاهش به شکمش افتاد... بارداری به این چشمها نمی آمد. به این صورت نمی آمد... زن بودن به این حالت خیره ی آبی رنگ نمی آمد ...
    صحرا: قربونت برم چرا حرص میخوری ؟! هان ؟!
    لبهایش را باز کرد و با غیظ گفت: تو ... تو...
    کلمه ها نیامدند روی لبهایش...
    خودش را عقب کشید و چنگی درموهایش فرو کرد و لب زد: ببخشید...
    حامد کات داد و در جواب لب زد : عجله نکن راستین ...
    راستین نفسش را فوت کرد و گفت: بریم من آماده ام.
    حامد: صدا ... دوربین... حرکت... تخته نشان تق صدا داد . ضبطِ برداشت چهارم بود !
    صحرا : قربونت برم چرا حرص میخوری؟هان؟!
    راستین با صدایی که از حرص و خشم می لرزید گفت: تو زندگی منو خراب کردی... نابود کردی...
    حامد : کات ...
    راستین اَهی گفت و با نگاه پرحرصی به حامد زل زد ... نه تپق زده بود نه مکثش کش آمده بود.
    حامد از روی فیلمنامه خواند : تو زندگی منوخراب کردی... زندگی منو نابود کردی... حرص نخورم؟!
    راستین یک دور تکرار کرد و حامد بلند گفت: حرص نخورم و داد بزن.
    راستین چشمی گفت وحامد بلند لب زد: دوربین.... صدا ... حرکت ... برداشت پنجم بود !
    صحرا : قربونت برم چرا حرص میخوری؟هان ؟!
    -تو زندگی منو خراب کردی... تو زندگی منو نابود کردی...
    صدایش را بالا برد و لحنش جور درنیامد و صدایش گرفت وگفت: حرص ... اه ... لعنتی !
    حامد کات داد و راستین با پشت دست ضربه ای به کف دستش زد ... صحرا از جا پرید با این ضربه ... کف دستش نسوخت ؟هنوز زور داشت ... اندازه ی سه سال پیش!
    راستین زیر لب دوباره گفت: ببخشید .
    حامد با لحن ملایمی گفت: بگم یه لیوان آب برات بیارن .
    موهایش را چنگ کشید و جواب داد: نه نه ... این دفعه دیگه میگیریم.... بریم ... من آماده ام!
    حامد چانه زد: زمان بدم بهت ؟!
    -نه خوبم... بریم ...
    و قدمی که جا به جا شده بود و رابرگشت . دوباره جلوی چشمهای شیشه ای اش ایستاد .سینه اش به خس خس افتاده بود. سرفه ای کرد تاصدایش صاف باشد .
    نفسش را چند بار فوت کرد . این چشمهای لعنتی ...این صورت یک بار اورا تا جنون برده بود ... راه جنون را بلد بود ! نمیرفت... توی مسیر جنون قدم نمی گذاشت ! محال بود .
    حامد سه دو یک را گفت و صحرا لب زد: قربونت برم چرا حرص میخوری؟هان؟!
    برافروخته و کبود گفت:
    - تو زندگی منوخراب کردی... زندگی منو نابود کردی...
    صدایش را بالا برد و داد زد: حرص نخورم؟!
    با ناله گفت: من چه میدونستم؟!
    راستین سکوت کرد.
    صحرا همانطور که دستش روی شکمش بود و دست دیگرش به کمر گفت: قحطی دختر اومده داداش؟! این نشد یکی ...
    و سیلی ای در هوا روی صورتش آمد و صحرا خودش را روی تخت انداخت .
    حامد هنوز کات نداده بود .
    کمرش را خم کرد و رو به صحرا که نمایشی هق میزد گفت: تو همه چیز و خراب کردی ... ! آینده امو خراب کردی ! ...
    حامد کات داد، صحرا سیخ نشست روی تخت و حامد از جا بلند شد کنار راستین آمد ، فیلمنامه ی توی دستش را زیر بغلش زد و جلوی صحرا شانه به شانه ی راستین ایستاد و گفت:
    -ببین به خواهری که همه عشق و زندگی و آینده اتو با یه ندونم کاری فروخته داری میگی همه چیز و خراب کردی خب؟ میخوام صدات بلرزه... اون بُهت تو صورت و چشمهات باشه ... اون ناباوری و انتظارنداشتن تو چشمهات باشه...سیلی رو که زدی ساکت نباش... به خواهری که همه چیز و ازت گرفته داری میگی : زندگی منو خراب کردی... خب؟ بغض داشته باشه صدات ... بلرزه حنجره ات... از جایی ضربه خوردی که فکرشو نمیکردی... حتی حدسشو نمیزدی ... میفهمی چی میگم راستین؟
    میفهمید !مگر میشد نفهمد ...قبلا از ، از دست دادن خاطره داشت . مزه اش را چشیده بود ...
    حامد تنه اش را به سمت صحرا کشاند و دوباره رو به راستین گفت: این دختر همه چیز زندگی تو رو گرفته ... باهاش مثل آدمی که همه چی رو ازت گرفته رفتار کن . حرصتو خشتمو خالی کن روش... همه ی رشته های تو رو پنبه کرده ... هرچی بافته بودی رو پاره کرده... بند بند چیزی که ساخته بودی رو تخریب کرده ! این دختر همه چیز و ازت گرفته ...میفهمی؟
    این دختر همه چیز را گرفته بود ... گرفته بود ! میفهمید ! خوب میفهمید ...
    راستین به صحرا زل زده بود. با آن چشمهای خسته و تاریک و پر نفرت ... به آن دوتا تیله ی آبی که مضطرب نگاهش میکردند زل زده بود .
    طعم سه سال پیش توی مغزش پیچید... دیگر این بوی شکلاتی دوست داشتنی نبود .
    بوی گند میداد خاطراتش... بوی گند شکلات !

    حامد رو به راستین که رگ گردنش بیرون زده بود بلند گفت: با تمام وجود حرصتو خالی کن ، بلند داد بزن: زندگی منو خراب کردی... زندگی منو نابود کردی... همه چیز بهم ریختی ... اکی؟!
    راستین آشفته چشم گفت.
    حامد دستمالی به سمتش گرفت تا عرق پیشانی و سمت شقیقه اش را خشک کند . دستیار گریم آمد ، با پدی گریم پیشانی اش را ترمیم کرد .
    صحرا لبه ی تخت نشسته بود ... چرا حس میکرد لبهایش پوزخند دارد ... به خراب کردن های پشت سرهمش میخندید؟! نکند قصدش همین بود ! کاری کند که روز اولی خراب کند!
    حامد رو به راستین گفت: آماده ای ؟!
    با صدای حامد چشم از روی صحرا گرفت.
    سر تکان داد و حامد دستی به شانه اش زد و گفت: محکم بگو ... قوی داد بزن . بریم... نور... صدا ... دوربین... لطفا سکوت رو رعایت کنید ... حرکت ...
    صحرا : قربونت برم چرا حرص میخوری؟هان؟!
    - تو زندگی منوخراب کردی... زندگی منو نابود کردی...
    داد زد: حرص نخورم؟
    با ناله گفت: من چه میدونستم ...
    راستین سکوت کرد ...
    صحرا:قحطی دختر اومده داداش؟!
    راست میگفت... سه سال پیش قحطی دختر آماده بود که با این آدم کل آینده را چیده بود ؟!
    صحرا: این نشد یکی ...
    تمام خشم و حرصش را توی دست راستش جمع کرد و سیلی محکمی به صورت صحرا زد ...
    صدای ضرب آهنگ پنجه های مردانه اش با صورت سفید و بلوری صحرا کل اتاق را برداشت .
    دستیار کارگردان از جا خیز برداشت ، حامد جلویش را گرفت. فیلمبردار چشم از ویزور برداشت و متعجب به راستین نگاه کرد .
    سرپنجه های راستین میسوخت. زده بود؟! واقعا زده بود؟!
    صحرا با صدای هینی از شدت درد و ضربه روی تخت پرت شد . پرت شدنش واقعی بود . سیلی واقعی ... درد واقعی... کنج خونی لبش واقعی ! مات و مبهوت ... برو بر به راستین نگاه کرد.
    راستین اهل زدن نبود ؟! به رگ برجسته ی گردنش نگاه میکرد و دانه های عرق روی پیشانی اش ... تیره تر شده بود ...
    منتظر بود حامد کات بدهد نداد...
    راستین نفسش را تکه تکه بیرون داد و با صدای بلندی از ته اعماق وجودش فریاد زد:
    -همه ی آینده ی منو خراب کردی...
    صحرا چشمهایش را بست . این کاوه نبود ... راستین بود !
    راستین بلند تر گفت : همه چی رو ... میفهمی ؟
    صحرا چشمهایش را باز کرد ... نگاهش خیس وپر اشک بود. دستش روی سیلی راستین جا خوش کرده بود.
    صورتش گزگز میکرد و پوستش سوزن سوزن میشد.
    راستین داد زد: خرابش کردی... تمام آینده ی منو زیرو کردی... گند زدی به ...
    کلامش را نیمه رها کرد .
    نفسش را فوت کرد و همانطور دولابا تُن صدای آرام تری گفت: گند زدی به زندگی من ! گند زدی ...
    نفس نفس میزد ...
    صحرا بر وبر نگاهش میکرد و حامد بالاخره گفت: کات ... عالی بود پسر !
    و از جا بلند شد و دستهایش را بهم کوبید ... گروه هم مشغول تشویقشان شدند . کف زدن ها که تمام شد حامد دستی روی شانه ی راستین گذاشت و گفت: عالی بود.آفرین ...
    و رو به صحرا که خشک شده روی تخت دست به صورتش چسبانده بود گفت :هردو عالی بودید ... ممنون.
    منشی صحنه کنار صحرا نشست و زیر گوشش گفت: خوبی؟
    راستین با یک پوزخند تلخ نگاهش میکرد.
    حقش بود ...
    آرام گفت: خوبم...
    راستین عرقی که از شقیقه اش چکه میکرد را با انگشت پس زد، دستیارگریم جعبه ی دستمال کاغذی رابه سمتش گرفت وگفت: بفرمایید ...
    سرجعبه را به سمت صحرا کج کرد و گفت: فکر کنم شما بیشتر نیاز داشته باشید .
    صحرا چیزی نگفت.
    راستین زیر لب گفت: ببخشید !
    صحرا یک قطره اشک از چشمش فرود آمد .
    دستهایش را روی صورتش گذاشت و راستین پا تند کرد به سمت درب اتاق و از فضا بیرون زد .
    حامد بلند گفت: کجا رفتی...
    از توی جیب شلواری که پوشیده بود پاکت سیگاری که قبلا گذاشته بود را بیرون کشید وبالا گرفت .
    حامد رو به گروه گفت: فضای خارجی رو آماده کنید ...
    رو به ساسان گفت: برو ببین کجا میره.
    ساسان چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت.
    راستین دوتا یکی از پله ها بالا میرفت .

    ساسان پشت سرش آرام گام برمیداشت . الان وقت حرف زدن نبود ! شاید باید نیمه های سیگارش خودش را به او میرساند . از طبقه ی بالا صدای کوبش در آمد .نفس عمیقی کشید .
    دختری کنارش آمد و گفت: نرفتید دنبالش؟
    به چهره ی گلناز که به انتهای پله ها زل زده بود نگاهی انداخت و گفت: هنوز نه ...
    گلناز دست به سینه شد و گفت: تو کار قبلی هم خیلی به خودش فشار میاورد تا حس کاراکتر رو درست بروز بده .
    ساسان شانه ای بالا انداخت و گفت: راستین حکمته ... کمتر از این هم نباید انتظار داشت ازش.
    گلناز هومی کشید و ساسان اولین پله را بالارفت و پرسید: خانم ملکان حالش خوبه؟!
    گلناز آره ی آهسته ای گفت ورو به ساسان غر زد: هوا ابری شده. نور و داریم از دست میدیم... فکر کنم حامد الانه که عصبانی بشه !
    این حرفها یعنی برود با آن نره غول سر و کله بزند ...
    سری تکان داد حتما تا به حال نخ اول را تمام کرده بود، به آرامی از پله ها بالا رفت ، از نشیمن اول که عبور کرد ، چند پله ی باقی مانده به پشت بام را سلانه سلانه طی کرد . جلوی درب پشت بام ایستاد ، چند ثانیه مکث کرد و بالاخره دستگیره ی در را پایین کشید.
    سوز خنک زمستانی تمام صورتش را نوازش کرد . با آن پیراهن نازک و شلوار لب پشت بام نشسته بود . با قدم های آرامی به طرفش رفت. به یک دیوار سیمانی تکیه داده بود و سیگار دود میکرد .
    با دیدن یک ته سیگار که کنارش افتاده بود و نخ دومی که کنج لبش بود با حرص گفت:
    -باز که افتادی به دود کردن!
    راستین نگاهی به ساسان انداخت ، ساسان قرار گرفت و شانه اش را به دیوار سیمانی تکیه داد و گفت: زدیش خنک شدی ؟!
    جوابش را نداد.
    ساسان زیر لب گفت: زیادی این دختر و جدی گرفتی...
    راستین ته سیگارش را به دیوار مالید و حینی که آتشش را خاموش میکرد گفت:
    -یادت رفته جدی بود ؟!
    ساسان با لحن آرامی گفت: تموم شد . مگه ننداختیش دور؟! مگه نگفتی مثل دندون لقه ... عفونت کرده... چرک کرده ... باید انداختش دور. حرفهات یادت رفته؟
    راستین پوفی کرد و گفت:
    -زندگیم هنوز تب میکنه از این عفونت کهنه.
    باقیمانده ی سیگار را توی پاکت انداخت و دستهایش را توی جیبش فرو کرد .
    ساسان با آرامش گفت: باید به اعصابت مسلط باشی. من خیال میکردم کهنه شده .... قدیمی شده... شما دوتا دورادور تو هزار تا جشنواره و کوفت و زهرمار همو دیدید !
    -سال اول با شوهرش بود .... سال دوم با دوستش... سال سوم تنها ! امسال نیومده بود .
    ساسان از دقتش مات صدا زد:
    -راستین صحرا برات تموم نشده؟!
    جوابش را نداد ، با قدم های کندی به سمت لبه ی پشت بام رفت . پورشه ی سفید تازه از درب باغ تو آمده بود .
    ساسان کنارش آمد و گفت: باتو ام... صحرا تموم نشده؟!
    نگاهش به راننده ی پورشه بود که با بارانی شیری رنگی از ماشین پیاده شده بود .
    فریم عینک سفیدش با رنگ بارانی اش سنخیت داشت .
    ساسان ضربه ای به شانه اش زد و گفت: مرتیکه ... بعد سه سال دوباره فیلت یاد هندستون کرده ؟!
    راستین نگاهش را از روی روشن که به داخل ساختمان می آمد برداشت و رو به ساسان گفت:
    -چی بهت میرسه من با صحرا باشم؟
    ساسان با صدای بلندی گفت: خفه شو ... پسر تو حالیته چی داری میگی ؟!
    راستین با لحن بی تفاوتی پرسید: چی بهت میرسه من باصحرا نباشم؟!
    ساسان گیج گفت: چه مرگته تو ....
    روشن مقابل حامد ایستاده بود و صدای خنده هایشان کل محوطه را برداشته بود . خواست برود که ساسان ارنجش را گرفت و گفت: منظورت چیه که چی به من میرسه؟!
    -منظور رسانیم ضعیفه .
    -نه اتفاقا قویه ...
    مستقیم در چشمهای جدی ساسان خیره شد و با حرص گفت: این نونو تو ،تو سفره ی من گذاشتی !

    ساسان احمقانه گفت: من که ازت معذرت خواستم... من که گفتم قرار داد و فسخ کن ... من که گفتم اگر نمیتونی ... نمیشه ...
    راستین میان کلامش گفت: منظورم امروز نیست . اتللو...
    ساسان دهانش را بست . پر ابهام به صورت راستین زل زده بود.
    چشمهایش را تیز کرد تا سردربیاورد ...
    راستین عادی گفت: دزدمونا انتخاب تو بود ... اصرارت بود برای ملکان .
    ساسان لبهایش را روی هم ثانیه ای فشار داد و گفت: خب برای اون کار خوب بود .
    راستین مستقیم در چشمهای ساسان خیره شد و گفت: میدونی ساسان... از اولین تئاتری که با هم شروع کردیم تا اتللو... توبودی ! ملکان پای ثابت بود ... منم یه کارگردان احمق که میخواست تو هنر این مملکت یه وجب جا داشته باشه .
    ساسان حرصی گفت: منظور؟!
    سری تکان داد و گفت:
    -هیچی ، منظوری نیست ...
    خواست برود که ساسان دومرتبه دستش را گرفت و گفت: نه بگو ... میخوام بدونم !
    شانه ای بالا انداخت و خونسرد گفت: الان من بیشتر از یه وجب تو هنر این مملکت جا دارم... ملکان پای ثابته ... تو هم هستی ! جالب بود برام بهش اشاره کردم.
    -اشاره ات بوداره راستین .
    راستین نفس عمیقی کشید و گفت :پس بینی تو بگیر .
    و پوزخند پر استهزایی روی لبهایش آمد .
    نگاه موربش برنده و تلخ بود.
    ساسان پوفی کرد و گفت: هیچ از این نگاهت خوشم نمیاد راستین.
    -به خاطر خوشایند تو نگاهمو عوض نمیکنم ...
    و با قدم های بلندی خودش را به درب پشت بام رساند .
    قبل از اینکه در راباز کند ، ایستاد ... نگاهی از سرشانه به ساسان که با عصبانیت تماشایش میکرد انداخت و گفت: نباش ساسان . یه مدت نباش ... خودت خودتو حذف کن ! وگرنه من مجبور میشم حذفت کنم .
    خواست برود که ساسان خودش را به او رساند و گفت: اگر اینطور میخوای قبوله ... ولی اومدم این بالا بهت بگم سختیش واسه امروز بود.رو به رویی همیشه سخته بعدش عادی میشه. کنار میاین با هم ...
    دستش را دوستانه روی شانه ی راستین گذاشت . چشم در چشمش دوخت و گفت:
    -میدونم تحت فشاری وبرات سخته ولی کنار میای باهاش . فقط رو شخصیت کاوه تمرکز کن !
    خشک پرسید:
    -تو چه کار میکنی ؟!
    ساسان نفس عمیقی کشید و گفت: میرم ببینم تهیه کننده باقی پولتو ریخته تو حسابت یا نه ... خداحـ....افظ.
    هنوز کامل خداحافظش را نگفته بود که راستین با صدای آرامی با خودش زمزمه کرد: برو پول فراهم کن !
    ساسان به سمتش چرخید نگاهش را روی صورت جدی و عادی اش انداخت و پرسید: چیزی گفتی ؟
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: خداحافظ... اینو گفتم .
    و زیر نگاه خیره و تیز ساسان از درب پشت بام وارد خانه شد .
    ساسان بلاتکلیف ایستاده بود ... نمیفهمید ! راستین حکمت را نمی فهمید... با روزهای دانشجویی فاصله گرفته بود ... مغرور شده بود ... هنرمند شده بود... بازیگر شده بود ، ولی حالا ... حالایش را نمیفهمید . اصلا نمی فهمید .
    دستی به صورتش کشید و از پشت بام خارج شد .
    روی پله هایی منتهی به نشیمن ایستاده بود که نگاهش به راستین افتاد که کنار حامد و پناه ایستاده بود و حامد با هیجان حرف میزد و پناه میخندید و او با لبخند ساده ای بی حرف فقط کنارشان ایستاده بود .
    پس می توانست در عین عبوسی وانمود کند لبخند میزند و یقه ی دیگران را نمیدرد ! بازیگر بود ... بازیگری همین بود !
    امضای ایشان

  6. 7 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    afra (02-26-2017),Avriil (08-01-2017),Fateme.z (03-09-2017),fatima1177 (04-26-2017),sarehkarimi (08-29-2017),the.sanaa (05-22-2017),ایدین (03-02-2017)

  7. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سکانس-13:

    در رستوران با همه عکس گرفت . با گارسون ها تک تک ... با صندوق دار و مشتری هایی که در صف نوبت بودند. به همه لبخند می زد ... امضا میداد ... تشکر میکرد .
    در جواب تک تکشان سعی میکردمحترمانه پاسخگو باشد .
    دهانش کف کرده بود بس که گفته بود: "لطف دارید" ، "زنده باشید" ، "محبت دارید" ، "سلامت باشید " ...
    تا جایی که ممکن بود از چاکرم ، نوکرم پرهیز میکرد ... از قربون شما گفتن های بیخود و بی جهت هم همینطور. مبادای آداب درجواب دخترهای جوانی که عاشقتم را تشدید دار زیر گوشش زمزمه میکردند به لبخند ساده ای با ممنون ساده تری بسنده میکرد .
    دو پرس غذا که آماده شد ، نایلون را برداشت و بالاخره از جو رستوران بیرون آمد .
    سوار اتومبیلش شد . پارکبان با خجالت گفت: ممکنه روی این قبض هم برای من امضا کنید ؟
    سری تکان داد و برایش امضا کرد ، قیمت فضایی ای که گفته بود را پرداخت کرد و بالاخره به سمت میدان راهی شد . ترافیک برعکس هرشب کشنده نبود . در کوچه پیچید .
    چراغ منزل ساسان روشن بود .
    کیسه ی پرس های غذا را برداشت و کلیدی را از جیبش بیرون آورد .
    قبل از اینکه در کوچه هم اسیرش کنند و قبل از اینکه غذاها سرد شود خودش را به درب ورودی ساختمان رساند و کلیدی را توی قفل چرخاند.
    منتظر آسانسور ماند و تکیه اش را به دیوار داد . روی برد سبز رنگ ساختمان ، تذکر زیاد بود... بدهی ها را نگاه میکرد.
    واحد ساسان شارژ را پرداخت نکرده بود . با تعجب به مبلغ بدهکاری نگاهی انداخت . گوشی اش را از جیب بیرون آورد و شماره ی کارت و شماره ی تماس مدیر ساختمان را یادداشت کرد تا خودش بدهی ساسان را پرداخت کند . ساسان همیشه این بدهکاری های ریز را پشت گوش می انداخت.

    پوفی کشید و وارد کابین شد . توی گوشی اش شماره ی کارت شتاب مدیر ساختمان را زد و مبلغ را واریز کرد .
    یک جمله ی پرداخت شد و یک ساسان بابایی در پیامش نوشت و به شماره ی مدیر ارسال کرد .

    همراه با آهنگ آشنای گل ارکیده که فضای کابین را پر کرده بود زمزمه میکرد و موهای نامرتبش را جلوی آینه کمی با انگشت بالا و پایین کرد.

    آسانسور طبقه را اعلام کرد بوی کباب کل کابین را برداشته بود.
    مقابل درب واحد ساسان ایستاد و با نفس عمیقی لبخندی روی لبش نشاند و کلید را بی هوا در قفل چرخاند.
    به محض اینکه درب خانه باز شد بوی سوخته ای به شامه اش رسید.
    ساسان با تعجب بلند گفت: کیه ...
    راستین کفشهایش را درآورد و گفت: کی میخواستی باشه؟!جز من مگه به کس دیگه ای هم کلید دادی؟
    ساسان مات نگاهی به راستین انداخت و گفت: تو؟!
    ادایش را درآورد و گفت: من !!!


    کیسه ی غذا را بالا آورد و با نگاه باریک شده ای پرسید: شام که نخوردی؟

    ساسان نمیدانست خوشحال باشد یا ناراحت ...
    راستین لبخندی زدو با ارامش گفت: بابت حرفهای ظهر... رو پشت بوم معذرت میخوام. یه کم تحت فشار بودم ... منظوری نداشتم .

    ساسان مات و گیج بود.

    راستین کتش را درآورد وروی جارختی آویزانش کرد .
    کیسه را به دست ساسان داد و گفت: برو دو سری قاشق و چنگال بیار... پیاز داغتم سوخته !
    و خنده ای کرد و روی مبلی نشست .
    ساسان به سمتش چرخید ... نگاهش به دو تا جام روی میز بود و یک کیسه یخ ...
    راستین با تعجب پرسید: مهمون داری؟
    و به تنها خواب موجود که ته راهروی نشمین بود اشاره کرد و گفت: لازمه برم؟!
    ساسان لال شده بود .
    راستین به صورت ساسان زل زد . نمیتوانست عادی باشد... نمیتوانست خونسرد باشد... بازیگر نبود که طبع و ذات نگاهش را از این نگرانی به حالتی عادی به نمایش بگذارد.
    بازیگری بلد نبود.
    هرچه بود همین بود ! روی رو ...
    خنده اش ماسید .... نفس عمیقی کشید ... چرا این خانه بوی شکلات میداد ؟!



    ساسان زیر لب گفت: فکر نمیکردم انقدر زود بخوای بیای سراغم ...
    راستین بیخیال بوی شکلات توی ریه هایش شد و گفت: ظهر عصبانی بودم. یه چیزی گفتم... تو چرا جدی میگیری؟!
    از اتاق خواب صدایی آمد.
    ساسان سرش چرخید و راستین به ساسان زل زده بود.
    خم شد گیلاس ها رابرداشت و با اشاره به کیسه ی یخ ؛ پر تعجب پرسید: تو جاییت ضربه دیده ؟! به نظر من که سالمی... رفته بودی باشگاه؟!
    ساسان نفسش را فوت کرد و گفت: راستین فکر کنم بهتر باشه بری....
    با گیلاس های توی دستش به آشپزخانه رفت.
    روی صندلی های پایه بلند چسبیده به کانتر یک شال سورمه ای زنانه به چشم میخورد .منبع عطر شکلاتی !
    گیلاس ها را توی سینک گذاشت و گفت: باشه پس من میرم...
    ساسان نفس راحتی کشید و گفت: بیا سهم غذاتو ببر من دارم شام درست میکنم یه چیزی !
    راستین جلوی درگاه آشپزخانه مقابلش ایستاد و گفت: نه باشه . کبابه . بختیاری که دوست داری...
    ساسان صورتش مچاله شد و گفت : ممنون رفیق.
    راستین حرفی نزد فقط نگاهش میکرد . ساسان چشم میدزدید و درب اتاق باز شد و صدای ظریفی آمد : ساسان با کی داری حر...ف میزنــ...ی !
    ته سوالش ماسید . کلمه هایش نا توان ادا شدند .مات بود ... خشک شد .
    در همان راهروی کوتاهی که به اتاق خواب ختم میشد . ایستاد .
    حتی برنگشت تا نگاهش کند .
    حتی زیر چشمی یک نیم نگاه ساده هم خرجش نکرد ... فقط به ساسان زل زده بود .
    ساسان سرش را پایین انداخت کلافه و آشفته و پریشان ...
    نه راه پس داشت نه راه پیش... نه میتوانست بازی کند ... نه فیلمنامه ای را تا به حال نوشته بود که بتواند دروغی سرهم کند نه هیچ چیز دیگر ... فقط خجالت زده و شرمنده به نظر می رسید . که ممکن بود همان هم بخاطر پیشینه ی تاترش ، بازی کرده باشد . حتی ممکن بود عمیقا خجالت زده هم نباشد ! ممکن بود ... همه چیز ممکن بود .
    زن توی راهرو قدمی جلو آمد.
    دهان باز کرد حرف بزند اما نزد . شاید چون لبش سوخت و کمی کنج لبش رنگی شد . دستمال توی دستش را به لبش رساند.
    نگاهش نمیکرد.
    اما در میدان دیدش بود . هرچقدر که میخواست نگاهش نکند ، شامه اش او را بو میکشید ...
    ساسان نفسش را فوت کرد ، سکوت را شکست و با صدای گرفته ای گفت:
    -بمون شام و با هم باشیم برات توضیح بدم ...
    گردنش را کمی کج کرد و با پوزخند فقط گفت: توضیح؟!
    ساسان دستی لای موهایش فرو کرد و راستین زیر لب گفت: شب به خیر ، یاگوی شریف !
    و شانه اش را محکم به شانه ی ساسان زد و به طرف درب ورودی رفت .
    ثانیه ای به صورت صحرا چشم دوخت که با چشمهای درشت و از حدقه در آمده ی آبی نگاهش میکرد ، لحظه ای بعد بدون برداشتن کتش از جا رختی فقط کفشهایش را پوشید و در را بست.
    این خانه بو میداد .این مرد بو میداد ... این زن ... بوی شکلات توی گلویش مانده بود. توی سینه اش... توی بینی اش... توی چشمهایش ...
    بوی شکلات تمام زندگی اش را برداشته بود .
    بوی شکلات تمام سه سال زندگی اش را پر کرده بود... و حالا این رفاقت بوی شکلات می داد !
    اتللو:
    آه ، نفرین بر زناشوئی باد ! ما این موجودات شریف را از آن خود می دانیم و حال آنکه بر هوس ها وسوداهایشان ، دست نداریم. اوه ... بهتر میدانم وزغی باشم و درهوای نمناک سیاه چالی به سر برم تا آنکه ذره از آنچه دوست می دارم برای تمتع دیگران باقی گذارم! و با این همه ... این مصیبت خاص مردان بزرگ است . و مردم ساده از این حیث برایشان امتیاز دارند . آری سرنوشتی است چون مرگ چاره ناپذیر. و از همان هنگام که پا به جهان می گذاریم ، این آفت تیز چنگ در کمین ماست .
    به طرف ماشین رفت و در شیشه های ماشین نگاهش به دختری افتاد که خودش را با قدم های تندی به او میرساند .
    لب زد: ها دزدمونا می آید ... اگر چنین زنی ناپاک باشد . اوه پس خداوند خود را به مسخره گرفته است ! نه چنین چیزی را باور نمیکنم .
    دست در جیبش فرو کرد و سوئیچ را بیرون کشید ، دزدگیر رازد .
    سوار شد ، پشت فرمان قرار گرفت و او خودش را به پنجره ی شاگرد رساند دستش را بالا آورد و ضربه ای به شیشه زد . به جای اینکه نگاهش کند ، اتومبیل را روشن کرد و پایش را تا آخرین زورش روی پدال گاز فشار داد .

    به خانه که رسید تازه یادش افتاد کلید هایش در جیب کتش مانده ... تلفن همراهش... در جیب کتش مانده و کتش روی رخت آویز خانه ی رفیقش جا مانده .
    قرار امشب در فیلمبرداری در باکس پیام هایش بود و نمیدانست باید به لوکیشن برود یا تن لشش رابه تخت خوابش برساند و این گیجگاه های بی امانش را روی بالشی آرام کند.
    جلوی برج ایستاده بود.
    حتی ریموت پارکینگ را هم نداشت .
    پیشانی اش را روی فرمان گذاشت . با حس نور زرد رنگ چراغ اتومبیلی سرش را بالا آورد ، مرد همسایه بود که مقابل کرکره ی پارکینگ ایستاده بود و ریموت را زده بود.
    ماشین را روشن کرد و پشت سرش راه افتاد.
    وارد سراشیبی شد و در جایگاه مربوط به واحدش پارک کرد. مرد همسایه با دیدنش لبخندی زد و گفت: به به راستین جان حالت چطوره؟
    ماسک خنده رویش را زد و با احترام سلام کرد.
    مرد شکمش را جلو داد لبه های کت چرمش را عقب فرستاد و گفت: این روزها چه خبر از سینما ؟!
    خنده ای کرد و گفت: خبری نیست .مشغول یک پروژه ی تازه ...
    مرد دستی به شکمش کشید وگفت: آدرسش هم که به ما نمیگی بیایم سر لوکیشن تماشات کنیم.
    پر صدا خندید و گفت: باور کنید اجازه ندارم.
    مرد سری تکان داد و گفت: موفق باشی پسرم . باز هم سریال بازی کن به دیدن هرشبت عادت کردیم.
    سری تکان داد و با خوش رویی گفت : حتما چشم.
    شب بخیری رد و بدل شد و به طرف ایستگاه نگهبانی رفت ، کلید زاپاس را از نگهبان گرفت و خودش را در آسانسور انداخت . پیشانی اش را به آینه چسباند. مرد توی آینه پوزخند داشت... با تحقیر نگاهش میکرد. حوصله ی نگاه های تیره ی خودش را نداشت ...
    دست از نگاه کردن خودش برداشت و رو به در چرخید . صدایی گفت: تو هنوز احمقی...
    نفس عمیقی کشید و به طرح های اسیلیمی سقف زل زد.
    صدا دست بردار نبود دوباره توی ذهنش گفت: نمیتونی فراموشش کنی و باز هم میتونی ببخشی !
    دستی به پلیور تنش کشید و زیپش را کمی پایین اورد تا راه گلویش کمی باز شود .
    مغربی توی سرش ور رو میکرد و صدا میگفت: تو می بخشی ... خیلی ساده ! از این یکی هم میگذری .
    با توقف کابین جلوی واحد خودش را از آسانسور بیرون انداخت . قبل از بسته شدن در ها ، به تصویر مردی که با حرص و نیشخند در آینه نگاهش میکرد زل زد .
    نفسش را سنگین بیرون داد و وارد خانه شد .
    روی اولین مبل سر راهش نشست و آرنجش را به دسته ی مبل تکیه داد . چشمهایش را بست ... آرنجش خسته شد و سرش را عقب کشید و به پشتی مبل تکیه داد و به سقف زل زد.
    دزدمونا دروغ میگفت... کاسیو نقشش را عوض کرده بود و یاگوی احمق ، هنوز احمق بود .
    با صدای باز شدن در سرش را از پشتی بلند کرد .
    ساسان لبخند مزخرفی روی لبش بود و کیسه ی غذا را بالا گرفت و گفت : اومدم شام بخوریم .
    برو بر نگاهش کرد وساسان کتش را روی ران پای راستین گذاشت و گفت: گوشیت زنگ خورد جواب دادم. حامد گفت امشب بری لوکیشن . ضبط دارید .
    به صورت ساسان نگاه میکرد.
    در چشمهایش شرمندگی نبود ...
    نفس عمیقی کشید؛ ساسان به آرامی لبه ی میز رو به رویش نشست و گفت:
    -حتی فکرش هم نکن بین من وصحرا خبری هست .
    فکر ؟!
    از مرحله ی فکر کردن گذشته بود ... مطمئن بود !
    ساسان بلند گفت: پسر انقدر احمق نباش ... من مرض ندارم با نامزد سابق رفیقم یهو بعد از سه سال روهم بریزم ... میخواستمش همون موقع موقعیتش بود ... میخواستمش سال بعد طلاقش موقعیتش بود ... میخواستمش همین الان تو رو مجبور نمیکردم که بری سرکاری که استحقاقشو داری که روز اول بزنی در گوشش و مدام باهاش رو به رو بشی ! پس انقدر کثیف راجع به من فکر نکن . بهم بدبین شدی قبول... نمیپذیری قبول... باورم نداری قبول... ولی من در حق تو بد نمیکنم راستین خودتم میدونی .
    کلافه از صدای بم و زمخت ساسان گفت:
    -دیگه نمیدونم!
    -بهت ثابت میکنم.
    -بهش نیازی ندارم ...
    ساسان متعجب پرسید:
    -به چی ؟!
    راستین در چشمهایش زل زد و گفت:
    -به اثبات تو...
    ساسان پوفی کرد و گفت: راستین به خدا یه بلایی سرت میارم. تو چرا هنوز بهش فکر میکنی ؟! اصلا آره ... من باهاشم ... حالا حرف حسابت چیه ؟!
    کمی خم شد و آرنجهایش را روی ران پاهایش گذاشت وساده گفت: هیچی.
    ساسان نفسش را فوت کرد.
    چند ثانیه به خودش و التهابش مهلت داد تا آرام شود .
    دستی روی شانه اش گذاشت و ملایم گفت: خودش اومد خونم... منم در و روش باز کردم... گفت حرف بزنیم ، گفتم قبول ! همین ... بعد هم تو سر وکله ات پیدا شد و حالا هم که من اینجام ...
    راستین خفه گفت: من بهش فکر نمی کنم . برام مهم نیست . رفاقتمون هم سرجاشه . حرف دیگه ای هم هست بزنی ؟!
    ساسان چند ثانیه به چشمهایش خیره شد . چرا حرف این مردمک ها را نمی فهمید. زبان این رگه های مشکی را حالی اش نمی شد.
    با این همه لبخند راستین دلگرمش میکرد .
    نفس راحتی کشید و گفت: شام بخوریم... بعد بریم سر لوکیشن خب؟
    راستین پوزخندی زد و سر تکان داد.
    ساسان بلند شد تا غذا را گرم کند ...
    مرد توی آینه راست میگفت ... صدای توی سرش هم راست میگفت... می بخشید ، میگذشت چون احمق بود !

    سکانس-14:
    به بخار چای زل زده بود . حامد کنار دستش آمد و پرسید: خسته ای ؟!
    -نه خوبم...
    -صورتت به نظر خسته میاد .
    راستین سری تکان داد و حامد گفت: یه برداشت ساده است . اینو امشب بگیریم دیگه میری تا فردا صبح . ولی فردا هشت اینجا باش خب؟!
    راستین زیر لب گفت :من دوشنبه چهارشنبه ها رو نمیام .
    حامد اخمی کرد و گفت: ساسان بهم گفته بود ولی چرا؟!
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: کارم شخصیه .
    حامد لبخندی زد و گفت: واسه ی کار شخصیت فقط میتونم بهت یه روز اجازه بدم.. اونم به شرطی که بعداز ظهر آفیش باشی.
    نفس عمیقی کشید و گفت: باشه یه روز کامل ... فقط دوشنبه ها .
    حامد ضربه ای به بازویش زد و گفت: تو زیادی این روزها بیحالی... تو مصاحبه هات آدم شادتری به نظر میرسیدی...
    راستین زهرخندی زد و گفت: یخم باز نشده .
    حامد هومی کشید و راستین چایش را مزمزه کرد ، و به سکوتش ادامه داد . حامد نیم نگاهی به صورت خونسردش انداخت . پاچه خواری نمیکرد ... به خیکش هم تعریف و تمجید نمی بست . شنیده بود راستین حکمت اهل چاپلوسی نیست اما انتظار یک هم صحبتی ساده ، انتظار بی جایی نبود .
    با این حال از جا بلند شد .
    روشن آماده جلو آمد و گفت: من حاضرم .
    راستین چایش را روی میزگذاشت و روشن پرسید: هنوز گریم نشدی؟!
    راستین نگاهی به صورت گردش انداخت و پناه چشمهایش را باریک کرد و گفت: من با پارتنرهای بی انضباط که وقت تلف کنن اصلا نمیتونم همکاری کنم ! گفته باشم.
    گفته باشمش را کش داد .
    راستین اخرین جرعه ی چایش را نوشید و پناه دست چپش را بالا آورد و نگاهی به ساعت انداخت ، باغرغر گفت: این وقت شب ، بیداری برای پوست شدیدا ضررداره.
    و با خمیازه ای گفت: چقدر خستم ...
    روی صندلی ای کنار راستین نشست .
    تمام مدت ساکت بود . بی حوصله گفت: شنیدم ظهر گرد وخاک کردی .
    راستین یک تای ابرویش را بالا برد و لب زد: گرد و خاک؟!
    پناه: سکانس اول منظورمه ... از بچه های گروه شنیدم . انگار خیلی طبیعی از کار در اومده ...
    راستین حرفی نزد.
    پناه پایش را روی پا انداخت و درحالی که پنجه هایش را روی کاسه ی زانویش قلاب کرده بود ، از سکوتش کفری با طعنه گفت: ببینیم الان چه کار میکنی .
    نیشخندی زد و گفت: بستگی به پارتنرم داره که الان چه کار میکنم ...
    و خمیازه ای نمایشی کشید و گفت: خستگی مسریه ... !
    روشن چپ چپ نگاهش کرد و راستین با کش و قوسی از جا بلند شد و به اتاق گریم رفت .
    پناه پوفی کشید . با این ظاهر خشک و مغرور و عبوس فقط برای دختربچه های دبیرستانی یک مدت کوتاه جذاب بود و بعد انقضایش سر می آمد وشرش کم میشد !


    خارجی – کوچه ، رویارویی کاوه و رعنا ؛ پلان دو:
    تکیه اش را به دیوار داده بود و پایش را به سیمان پشت سرش چسبانده بود و به دستور حامد به مهتاب نگاه میکرد . دستهایش را توی جیب شلوارش فرو کرد . هنوز سیگار نصفه ی ظهرش توی پاکت بود .
    میتوانست الان آن را بکشد ... اگر کاوه نبود ، حتما آن را می کشید.
    حیف که کاوه سیگاری نبود .
    نگاهش را از مهتاب به سر کوچه کشید که با اشاره ای پناه نرم نرم به سمتش می آمد. از سایه اش می توانست او راببنید.
    بالاخره از پیچ کوچه سر وکله اش پیداشد. با چادری که حرفه ای روی سرش نگهش داشته بود ، پیش می آمد. درست مثل عالیه ... انگار یک عمر بود که چادر سر میکرد . خوب بلد بود جمعش کند و روی زمین را جارو نکند.
    به آن دختری که سر ظهر دیده بود ، با آن کلاس و پرستیژ و شیک نمایی های افراطی ... این گریم ساده ... این لباس ساده ... از او یک آدم دیگری ساخته بود .
    نفس عمیقی کشید و قدمی به سمتش برداشت ، چشم از زمین برداشت و نگاه کهربایی اش بالا آمد.
    لبخندی زد و با هیجان گفت: سلام خانم.
    لبهایش را روی هم چفت نگه داشت و سرد گفت: از سر راه من برو کنار ...
    همانطور ایستاد و گفت: حالت خوبه؟! چه دیر از سرکار برگشتی...
    رعنا خواست از کنارش رد شود که کاوه تنه اش را سد راهش کرد و رعنا چشمهایش بالا آمد . قدش تا نیمه های گردنش میرسید و خوب میتوانست به چهره ی سفید و مهتابی اش زیر مهتاب مسلط باشد .
    رعنا نفسش را سنگین بیرون داد و گفت: کاوه خواهش میکنم ، دیر وقته . باشه سر یه فرصت بهتر حرف میزنیم.
    خواست برود که کنج چادرش را توی مشتش گرفت وگفت: من میدونم از چی دلخوری...
    رعنا حرصی چادر را از مشتش بیرون کشید و با صدایی که می لرزید گفت : نمیدونی ! نمیدونی کاوه ... تو نمیدونی من از چی دلخورم ! برو تو رو خدا امشب وقتش نیست .
    و رویش را برگرداند ، کاوه آب دهانش را قورت داد و گفت: رعنا جان...
    سوز صدایش توی این جیرجیرک هایی که از لای درخت های سرک کشیده از دیوارهای کاه گلی ، جیر جیر میکردند دلش را سوزاند .
    ایستاد و کاوه کنار گوشش گفت: من سر حرفم هستم. از تصمیمم منصرف نشدم !
    رعنا به سمتش چرخید و با چشمهای پر آبی گفت: سر کدوم حرف کاوه ؟! تموم شد ... حرفهامون ... قول و قرارهامو...
    با صدای بمی گفت: نگو اینو رعنا ... چی چی و تموم شد؟! تازه شروع شده خانم ...
    خانمی که گفت شوکه اش کرد . در فیلمنامه نبود.
    لبخند روی لبهای مردانه اش طور خاصی بود ، به ان چهره ی عبوس و گرفته ، اینطور لبخند زدن هیچ نمی آمد.
    نفسش را سنگین بیرون داد و کاوه گفت: من همه چیز و درست میکنم .بسپار به من باشه؟! قول میدم... آب تو دلت تکون نخوره ...
    توی دلش چیزی تکان نمیخورد .هنوز زود بود.
    رعنا گرفته گفت: کاوه خودتم میدونی نمیشه ...
    -من میدونم میشه !
    رعنا به چشمهایش نگاه کرد ، ته ریش مشکی و نگاهی که برق میزد .شاید بخاطر انعکاس پروژکتورها بود اما نگاه تیره اش برق میزد.
    نفس عمیقی کشید که بوی ادکلن تلخ و مردانه اش ، دلش را بهم زد ، سعی کرد توی صورتش نمود پیدا نکند.
    دیالوگش را به زور به زبان آورد و خودش را عقب کشید و گفت: نمیشه کاوه ... من نمیتونم رسم و سنت و خانواده ام رو فدا کنم. زور که نیست . من حق انتخاب دارم !
    چشمهایش از آن حالت مهربان در آمد و با خنده ای که ماسیده بود گفت: یعنی من انتخابت نیستم؟!
    -کات ...
    جفتشان متعجب بهم نگاه کردند . همه چیز که خوب بود؟!
    صدای حامد نبود ... نویسنده ی فیلمنامه جلو آمد و گفت: این که توی فیلمنامه نیست .
    راستین عادی گفت: فکر کردم بد نباشه گفتنش !
    حامد از جا بلند شد وبه دفاع ازراستین گفت: اتفاقا خوب بود . تو از کی تا به حال بازی بازیگرهای منو قطع میکنی ؟!
    روزبه عصبی غر زد: وقتی یه بازیگر از خودش یه دیالوگ اضافه میکنه منو عصبی میکنه. لطفا همون چیزی که توی سناریو هست رو بگو پسر جون! وگرنه بیا جامون رو با هم عوض کنیم.
    پناه نیشخندی زد و حامد با کلافگی گفت: روزبه ساکت باش... و رو به پناه و راستین گفت: از "نمیشه کاوه"... سه ... دو ... یک ...
    رعنا : نمیشه کاوه... من نمیتونم رسم و سنت و خانواده ام رو فدا کنم . زور که نیست ... من حق انتخاب دارم .
    -منم ازت نمیخوام رسم و سنت و خانواده رو فدا کنی ...

    حامد : کات ...
    و با صدای بلندی رو به راستین گفت: راستین اون جمله ی خودتو اضافه کن ... فکر کنم بهتر میشه !
    روزبه گیج صدا زد: حامد...
    حامد دستش را به نشانه ی صبر کن بالا برد و گفت: بداهه ی خودتو بگو . یه تمرین بریم.
    راستین نفس عمیقی کشید ... چند ثانیه مکث کرد و گفت: یعنی من انتخابت نیستم؟!
    پناه بی حوصله گفت: نه ...
    -چرا ؟ به خاطر رسم و رسوم خانواده ؟! داری منو فدای رسم و رسوم خانواده ات میکنی ؟!
    پناه یک تای ابروشو بالا برد ، چطور انقدر راحت جمله سر هم کرده بود .
    گیج گفت: من نمیدونم باید چی بگم.
    حامد خنده ای کرد وگفت: خیلی خوب بود ... یکی هم تونست زبون تو رو قیچی کنه روشن !
    تک وتوک از اعضای گروه خندیدند.
    روشن به صورت حامد نگاهی انداخت و گفت: خیلی دلت میخواد کارت بخوابه انگار ...
    حامد خنده اش بند آمد و گفت: شوخی بود جدی نگیر.
    پناه عادی گفت: جدی گرفتم.
    و کش چادررا از سرش کشید و پای دیوار، توی کوچه رهایش کرد و گفت: همگی خسته نباشید . شب خوش...
    دستیار حامد جلویش را گرفت و گفت: کجا خانم روشن؟!
    ساعت مچی ظریفش را بالا گرفت و گفت: ساعت دو صبحه از تایم خواب من گذشته ... انرژی ندارم . تا فردا .
    حامد خشک و جدی نگاهش میکرد و پناه وارد ساختمان شد تا لباس هایش را عوض کند.
    روزبه حرصی رو به حامد گفت: میشه با هم حرف بزنیم؟!
    راستین جلو امد و پرسید: تقصیر من بود؟
    حامد خنده ای کرد و گفت: نه ابدا ... اون از سر شب ، ناسازگار بود . بهتره بری استراحت کنی ، امروز روز پر فشاری داشتی ...
    سری تکان داد و با شب بخیر ساده ای وارد سالن خانه شد تا وسایلش را بردارد .
    به اتاق لباس که رفت ، کسی داخل نبود ،از لا به لای رگال های لباس ، چوب لباسی خالی ای را پیدا کرد . دگمه های پیراهنش را باز میکرد که در با صدایی باز شد ، به خیال اینکه مردی باشد ، پشتش را به در کرد و پیراهنش را کامل از تن درآورد.
    پنجه ی سردی از پشت روی کتفش آمد.
    سر انگشتش یخ بود .
    نفس عمیقی کشید وصدایش آمد :
    -داشتی حرفهای خودمون رو بداهه میگفتی...
    جوابش را نداد.بوی شکلات سردردش را تشدید میکرد .
    با زمزمه ی زنانه ای گفت : همون حق انتخاب و رسوم خانواده ...
    با بغض و صدای مرتعشی اضافه کرد: فکر نمیکردم اینطوری بشه !
    نفسش را سنگین بیرون فرستاد و دوباره گفت: من باهات چه کار کردم که بعد از سه سال مو به موی حرفهامون رو یادته راستین؟!
    پیراهن را روی چوب لباسی آویزان کرد.
    احمقانه اجازه میداد با سر ناخن و پنجه ی خنکش روی کتف برهنه اش نقش بکشد .نقش حماقت خودش را داشت میکشید...
    با لحن آمیخته به طنزی رو به اویی که هنوز ساکت بود ، گفت:
    -چقدر ورزش کردی... دیگه به اندازه ی سه سال پیش لاغر نیستی ... دستت هم سنگین شده . البته این فکرکنم سنگین بود . اما این عضله هاقویه یا فقط کراتین و ...
    به سمتش چرخید و پنجه اش را دور گلوی ظریفش فرستاد و با یک حرکت او را به دیوار پشت سرش کوبید و گفت:
    -این عضله ها واسه خرد کردن فک تو یکی به اندازه ی کافی قوی هست!
    دستش را روی چانه اش سفت فشار داد و گفت:
    -مجبورم نکن بهت نشون بدم چقدر فرق کردم !
    با چشمهای خیسی ملتمسانه نگاهش میکرد تا از فشار انگشتهایش کم کند .
    دستش را عقب کشید . سینه ی ستبرش از حرصی نفس کشیدن پرشتاب بالا و پایین میشد ،صحرا دستش را جلو آورد و گفت: چرا انقدر بهم زخم میزنی راستین؟!
    انگشتهای ظریفش را قبل از رسیدن به سینه اش پس زد و با نیشخند گفت: من به تو زخم میزنم ؟!
    طعنه دار اضافه کرد : حافظه اتو از دست دادی ؟!
    صحرا با بغض گفت: تو هیچی نمیدونی...
    قرار هم نبود بداند . علاقه ای نداشت . تمام شده بود ... تمام ... تمام... تمام !
    راستین عوض پرسیدن حرصی گفت :
    -فقط یه جمله بهت میگم و خلاص... بذار یه رفیق برای من بمونه !
    صحرا گیج گفت: نمیفهمم.
    رک توی صورتش تف کرد:
    -دست از سر ساسان بردار .
    صحرا تند گفت: اون خودش میاد سراغ من ...
    راستین انگشت اشاره اش را روی لبهای صحرا گذاشت و پر غیظ گفت: هیسسسس ... دیگه ادامه نده ...
    روی اشاره اش را بوسید و پلکی زد و گفت: چشم !
    دستش را با نفرت عقب کشید و با تشر خواست چیزی بگوید که با صدای پایی که شنید آرام گفت: گمشو بیرون ...
    صحرا با قدمی به سمت در رفت ؛ قبل از رفتن منصرف شد و دوباره به سمتش چرخید و لب زد:
    -راستین من تو این سه سال نتونستم فراموشت کنم . بزرگترین علتی که نتونستم توی اون زندگی دووم بیارم ... احساسم به تو بود!
    بوی شکلات موذی ... این نگاه آبی موذی... حماقت خودش از همه موذی تر بود !
    صحرا سرش را پایین انداخت و گفت: شب بخیر... فردا می بینمت .
    همانقدر که نرم وارد اتاق شده بود ، از اتاق بیرون رفت.
    سایه اش روی دیوار برایش متاسف سر تکان می داد ! حماقت درد بود ... درمان نداشت ... پیشگیری هم نداشت ... میفتاد به جان آدم و ول نمیکرد !
    به قول دیواری که تازه به صفحه ی نودش رسیده بود باخودش زمزمه کرد: حماقت تقسیم میشد ... مثل سلول های سرطانی... نه درمان داشت نه پیشگیری ... فقط باید کنار آمد و روحیه را نباخت .

    سکانس-15:
    توی دفترش نشسته بود ، قطعی برق در لوکیشن کار را عقب انداخته بود و وقت کرده بود به یادداشت هایش از دیوار نظری بیندازد . ساسان مادرش را به دکتر برده بود و روزتنهایی را سپری میکرد . روز تنها...دراین دخمه ی بی رونق و کساد ...
    فایده اش چه بود که اینجا را راه انداخته بودند ؟! به پوسترهای پدرخوانده زل زد ... یک روز برای انتخاب نقش تئاتر و تمرین ها اینجا پر از دانشجو ودوست بود! حالا هرکدام پراکنده شده بودند .یکی حسابدار بود ... یکی نقاش... یکی عکاس... یکی فیلمبردار عروسی !
    نفس عمیقی کشید ... امروز با صحرا رو به رو نشده بود و از طعنه های روشن در امان مانده بود باز جای شکرش باقی بود .
    به زور به صفحه ی نود و پنج دیوار رسیده بود . دیگر نمیتوانست ،مغزش کشش خواندن این دست نویس های بچگانه را نداشت .
    دیوار را بست و نگاهی به اسم نویسنده اش انداخت .
    "الف- امانی " ... پوفی کرد و با صدای باز و بسته شدن در ، اخم هایش در هم شد .
    ازپشت میز بلند شد و با دیدن شال قرمزی که با لبخند دوستانه ای جلوی در ایستاده بود و میخواست که وارد شود ابروهایش را بالا فرستاد و باتعجب گفت: شما رو کی راه داد بالا؟!
    خیلی جدی جواب داد :
    -کسی جلومو نگرفت که راهم ندن .
    راستین خشک گفت:
    -پایین نگهبان داره !
    شانه ای بالا انداخت و گفت: نبود .
    راستین از جوابش هومی کشید و دیوار نویس ، یا الف امانی یا هرچه ، گفت: سلام ...
    به درب اتاق تکیه زد وبی حوصله به صورت بی آرایش و بچگانه اش انگاهی انداخت گفت:سلام . هنوز ده روز نشده!
    -گفتید هفت الی ده روز...
    راستین چشمهایش را باریک کرد و گفت: امروز روز پنجمه !
    تصحیح کرد:
    -ششم...
    -به هرحال هفت الی ده روز نشده .
    الف امانی خندید و گفت: راستش دیگه نتونستم طاقت بیارم . گفتم بیام حداقل یه سوال کوتاه بپرسم... ببینم تا کجا پیش رفتید ... امیدوار باشم یا نباشم !
    از جلوی درب اتاقش کنار رفت و با اشاره ای به مبلی که در سالن قرار داشت منتظر ماند بشیند.
    نگاهی به دفتر خالی انداخت و با احتیاط لبه ی مبل نشست ، چشمش را دور تادور سالن خلوت و کوچک چرخاند و با دیدن دوربین مداربسته ی سقف کمی راحت تر نشست .
    راستین هم با فاصله کنارش قرار گرفت و گفت: فعلا که تموم نشده .
    -بعد از شیش روز باید نصف شده باشه نه ؟!
    -تا صفحه ی صد خوندم .
    الف امانی پوزخند زد .
    راستین از پوزخندش اخمی کرد و گفت: از چهارصد صفحه ، صد صفحه خوندن توی شش روز پیشرفت خوبیه برای آدم پر مشغله ای مثل من .
    الف امانی سری تکان داد و گفت : بله...
    بله اش شل و وارفته بود.
    راستین بی اهمیت به پشتی مبل تکیه داد و پا روی پایش انداخت و گفت: داستان یه سطح معمولی رو داره ...
    الف امانی گوشهایش تیز شد و راستین نفس عمیقی کشید و گفت: بسترش کشش لازمه رو نداره ، اما شخصیتها به خوبی پرداخت شدن . حداقل میشه با تغییر ازش یه داستان خوب درآورد.
    پنجه هایش را در هم فرو کرد و گفت: شما داستان منو کامل نخوندید . ازنیمه ی داستان جذاب تر میشه .
    -شروع یه داستان خیلی مهمتر از نیمه ی یه داستانه .
    مصر نگاهش کرد و گفت: ولی من میتونم بهتون قول بدم که بستر داستانم برای یه اجرای خوب عالیه ...

    از اعتماد به نفسش لبخندی زد و گفت: اگر من قبولش نکنم چه کار میکنی؟!
    الف امانی پوفی کشید و گفت:
    -میگردم دنبال یه کارگردان که دنبال یه نمایش خوبه .
    لبخندی زد و گفت: باشه ...
    با اخم ولحن گزنده ای گفت:
    -ممکنه کتابم رو بهم بدید ؟!
    راستین نمیخواست مسخره اش کند اما لبخندی زد و گفت: کتاب ؟!
    و تکرار کرد: کتاب! یه کم برای یه دست نوشته لغت سنگینی نیست؟!
    الف امانی اخمی کرد و سرش را پایین انداخت.
    راستین رک گفت:
    -کتابی که نه حتی انتشاراتش مشخصه ... نه شماره ی چاپ !
    الف امانی مستقیم به صورت مردانه اش نگاهی انداخت و گفت:
    -ولی داستان خوبی داره که ارزش اینکه روی صحنه بره رو هم داره ... شما حتی کامل نخوندیدش !
    کمی عصبی از اصرارش گفت:
    -مشغولم گفتم که تا صفحه صد خوندم.
    الف امانی پر حرص گفت :دست نوشته های من صفحه ی صد نداره !
    راستین شوک شد و الف امانی کلافه گفت: اگر خونده بودید متوجه میشدید که از صفحه ی نود و نه به صفحه ی صد و هشت یهو پریده ... توی صفحه آرایی اشتباه شده ... به خاطر همین نسخه ام یه کم تو تنظیم صفحه هاش مشکل داره .
    راستین چیزی نگفت.
    واقعا به شماره ی صفحات دقت نکرده بود.
    دختر مچاله شده بود . از انرژی اولیه اش خبری نبود .
    الف امانی زیر لب گفت: پس جوابتون منفیه؟!
    از سوز صدایش ابروهای مردانه اش بالا رفت و پرسید:
    -خیلی برات مهمه ؟!
    چند ثانیه مکث کرد ...
    نفسش را فوت کرد و درحالی که به نگاه تیره ی او زل زده بود قاطعانه گفت:
    -البته ... اگر مهم نبود اصرار نداشتم ...
    راستین مستقیم به صورتش زل زد و گفت: چرا اصرار داری؟
    الف امانی آهی کشید و گفت:
    -این داستان زندگی منه .
    راستین متعجب پرسید: زندگی ؟!
    الف امانی سری تکان داد و راستین هومی کشید و گفت: پس زندگی پر تلاطمی داشتی...
    الف امانی نگاهش کرد و چیزی نگفت.
    راستین در چشمهای ساده ی قهوه ای رنگش زل زد و گفت: اگر من بگم نه که از تلاش منصرف نمیشی ؟!
    جدی جواب داد: مسلما نه ...
    راستین لب زد: خوبه...
    خواست بلند شود که الف امانی گفت: میدونید چرا اصرار داشتم شما این نمایش رو اجرا کنید ؟
    راستین سرجایش نشست و الف امانی زیر لب گفت:
    -توی مصاحبه هاتون گفته بودید خیلی دلتون برای تئاتر و فضای نمایش و اجرای زنده تنگ شده ... گفته بودید دیگه دلتون نمیخواد از نمایشنامه های قدیمی استفاده کنید . دلتون یه داستان جدید از بطن مردم میخواد... یه داستان واقعی... من بخاطر همین حرفها سراغ شما اومدم وگرنه ... این همه کارگردان تئاتر ! ریخته ...
    از ریخته اش چشمهای مشکی اش را گرد کرد و با نیشخندی گفت: باشه ...


    امضای ایشان

  8. 6 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),fatima1177 (04-26-2017),sarehkarimi (08-29-2017),the.sanaa (05-22-2017),ایدین (03-02-2017),احسن (07-02-2017)

  9. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    و به آرامی بلند شد .
    الف امانی مستاصل گفت: البته ببخشید من منظورم به شما نبود.
    سری تکان داد و گفت: مشکلی نیست.
    الف امانی پنجه هایش را درهم فرو کرد و زمزمه کرد: حداقل کامل بخونیدش ، دلم نسوزه ... من میدونید چقدر کوبیدم تا اینجا اومدم... چقدر سخت پیداتون کردم!
    نگاهی به صورتش کرد و گفت: سعیمو میکنم نوشته هاتونو کامل بخونم ... ولی هنوزم قول نمیدم .
    -مطمئنم اگر بخونید خوشتون میاد .
    دلش برای اصرارش سوخت یا دلش برای روزهایی که در به در دنبال پیدا کردن جا برای خودش بود سوخت ... هرچه بود نفسش را فوت کرد و گفت:
    -سعی میکنم وقتمو تنظیم کنم که بخونمش .
    الف امانی از جا بلند شد و با صورت گرفته ای گفت:میتونم یه چیزی بگم؟
    -البته.
    نگاهی به صورت ته ریش دارش انداخت از روی جلد هایی که در اتاقش جمع کرده بود چهره ی جذاب تری داشت .
    به چشمهای نافذ و تیره اش زل زد و به آرامی گفت:
    - به عنوان یه طرفدار فقط میگم اینو...
    راستین نگاهش را باریک کرد و گفت: بفرمایید .
    نفسش را عمیق ، از بینی بیرون فرستاد وبا لحن دوستانه ای گفت:
    -توی مصاحبه اتون گفتید ، شما از صفر شروع کردید ... حتی از زیر صفر... هیچ کس حمایتتون نکرده ... ولی حالا شما حاضرید حمایت کنید. چه دانشجو... چه هرکس که به این عرصه علاقه منده... حتی توی شبکه ی سه گفتید ، دست آدم هایی که تو این حرفه استعداد دارند رو هم میگیرید . خب منم یکی از همون هام... وقتی توی رسانه با اون ابهت ... حرف میزنید آدم فکر میکنه صادق هستید ... اگر نیستید پس حرفشم نزنید .
    و خداحافظی زیر لب زمزمه کرد که راستین با لبخندی گفت:
    -صبر کن الف امانی...
    ایستاد و مغموم به صورتش نگاهی انداخت .
    راستین دست به جیب شد و گفت: من خودم میدونم چی توی تلویزیون و مجله گفتم ... فقط یه چیزی...
    -چی ؟!
    -مگه نمیخواستی کتابتو پس بگیری؟
    شانه ای بالا انداخت و گفت: از اون بازم پیش خودم دارم . اون واسه ی شماست . عوض کلی گل و عروسک ... یکی بهتون دست نوشته اشو داده که با ارزش ترین داراییشه .
    راستین لبخند زد.
    صورت بانمک دختر بدجوری تو هم بود.
    هومی کشید و گفت: مرسی.
    الف امانی خواست بگوید خداحافظ که راستین لب زد: الف امانی.
    سرجایش ایستاد و دوباره نگاهش کرد با یک بله ی ساده که روی لب آورد منتظر ماند.
    راستین به صورتش زل زده بود .
    چشمهای ساده اش ... لب و بینی و فرم چانه ی ساده اش... پوست معمولی اش... جوش روی پیشانی اش ... این دختر اگر کمی به خودش میرسید ، میشد رو جلد این روزهای مجلات دکه های روزنامه فروشی !
    پوفی کرد و گفت: اَلِفِت یعنی چی ؟!
    بی مکث جواب داد : یعنی آهو...
    راستین زیر لب گفت : آهو امانی...
    اسمش هم به ستاره شدن می آمد . برعکس اسم خودش !
    نفسش را فوت کرد و کلافه از دل رحمی اش با لحن دوستانه و بدور از تکلفی گفت: پنج روز دیگه بهم مهلت بده.
    آهو ،چشمهایش برق زد ... درست مثل چشمهای خودش که برای اولین بار قرار بود نمایش را روی صحنه ببرند و مجوز سالن و بلیط را گرفته بودند . آن روزها چقدر دور بود .احمق تر از حالایش بود.
    سرش را تکان داد و گفت: قول نمیدم... ولی یه کاریش میکنم . حداقل میخونمش.
    آهو امانی لبخند پر رنگی زد ، دندان های بهم ریخته و خرگوشی اش از میان لبهایش بیرون زدند و گفت: مرسی ، همینم خیلی با ارزشه.
    راستین تعارف کرد: نمیمونی یه چای یا قهوه بخوری؟
    آهو مضطرب گفت: نه تا برسم اون سر شهر فکر کنم غروب بشه .
    راستین سری تکان داد و گفت: پدر و مادرت فوت شدن ؟!
    اهو اخمی کرد ،سرش را پایین انداخت و گفت: بله ...
    -به همون علتی که توی دیوار هست؟!
    اهوسری تکان داد و گفت: بیشتر بخاطر علتی که صفحه ی دویست به بعد هست !
    راستین کنجکاو نگاهش کرد و آهو لبخندی زد و گفت: من به داستانم ایمان دارم. تئاتر خوبی میشه . حقشه که دیده بشه... منم حقمه دیده بشم ... درست مثل شما !
    از اینکه خودش را با او مقایسه میکرد خنده اش گرفت و آهو از خنده اش بل گرفت و گفت:
    -مرسی که وقت میذارید واقعا اگر نشه هم... همین وقتی که براش گذاشتید خیلی خیلی برام با ارزشه .
    راستین سری تکان داد و گفت: به عنوان آخرین نکته ...
    آهو ساده گفت: چی؟!
    - اینجا بی در و پیکره ... شلوغ نشه لطفا.
    آهو دستش را روی لبش کشید و با چشمهای هیجان زده ای گفت:
    -من دهنم قرصه .
    با صدای تلفن همراه راستین که از اتاق می آمد ، آهو خیلی زود خداحافظی کرد وراستین به سلامتی تحویلش داد، پشت میز برگشت و گوشی را برداشت .
    حامد بود ... برق آمده بود ... باید میرفت !
    نگاهی به دیوار انداخت ... قول دادن و عمل نکردن در قاموسش نبود ... حداقل میتوانست تمامش کند ! بعد بگوید نه ...

    سکانس-16:
    به محض اینکه وارد خانه شد نگاهی به ساعت انداخت ، پنج غروب بود ، دوازده باید به لوکیشن برمیگشت ... تا آن موقع میتوانست یک چرت کوتاه بزند و کمی خانه را مرتب کند ...
    با خمیازه ی بلند بالایی به اتاق خواب رفت، درب خانه باز شد و ساسان با کیسه های خرید به طرف آشپزخانه رفت .
    حوله اش را برداشت و روی شانه اش انداخت ، نگاهی به ساسان که خرید هایش را جا به جا میکرد گفت: شام درست نکنی !
    ساسان از آشپزخانه گفت: چرا ؟!
    -زنگ بزن بیرون یه چیزی بیارن ...
    ساسان مسخره گفت: تو که سر و تهت قراره پلوگوجه بخوری... خب همونو خونه درست میکنم!
    راستین بی قید شانه ای بالا انداخت ولب زد: گفتم به زحمت نیفتی...
    ساسان برو بابایی تحویلش داد و راستین وارد حمام شد . زیر دوش آب سرد ایستاده بود و پنجه هایش را لای موهایش فرستاده بود . از تماس آب خنک با مغزش کمی برافروختگی اش التیام پیدا کرد.
    کارکردن با پناه وحشتناک بود . رو به روی او قرار گرفتن با آن همه خرده فرمایش و نق و غر باید جز مشاغل سخت حساب میشد . یک ثانیه مثل برگ گل نرم ولطیف بود ... ثانیه ای بعد مثل کوه آتشفشان فوران میکرد .
    با رفتن کف لای ته ریشش با انزجار سر دوش را پایین آورد و کامل روی صورتش نگه داشت ، حالاحالاها ناچار بود با این ته ریش کنار بیاید ! با این ته ریشی که به قول پناه به صورتش می آمد و به قول صحرا نمی آمد !
    حوله اش را پوشید و کلاه راروی سرش انداخت ، سطل حمام و سرویس هردو پر بودند ... با انزجار نگاهی به لکه های روی آینه انداخت ...
    مرد توی آینه چشمکی برایش زد مثل همیشه پوزخند داشت ، حتی لای این ته ریش ها هم پوزخندش واضح بود .
    پوفی کشید و زود چشمهایش را پایین انداخت . لکه و قطرات آب خشک شده روی کاشی های ورودی حمام به وفور به چشم میخورد. این خانه خیلی وقت بود که نظافت نشده بود. همه جا گرد وغبار بود . بهم ریخته و نابه سامان...
    از حمام بیرون آمد ، از نشیمن سالن بالا رد شد و خواست به اتاق برود که از بالای نرده ها نگاهش به ساسان افتاد که در آشپزخانه خشک مانده بود ، درست جلوی درب یخچال ایستاده بود و دستش به در یخچال مانده بود و باز نگهش داشته بود و بر وبر داخلش را تماشا میکرد.
    صدای بوق بوقش کل خانه را برداشته بود.
    از همان اتاق خواب داد زد: درشو ببند ساسان !
    هنوز صدای بوق می آمد ، کلافه تی شرت طوسی رنگی را تنش کرد و شلوار همرنگش را پوشید . روفرشی های چرم مشکی اش را پا کرد و از پله ها پایین آمد.
    این بوق کلافه اش میکرد . تند وارد آشپزخانه شد.
    ضربه ای به شانه ی ساسان زد و گفت: اومدی یخچال منو خراب کنی ؟!
    و درحالی که درب یخچال را بست و به آن تکیه زد پرسید: شامت چی شد ؟!
    به طرف کابینت زیر سینک رفت و حینی که دو جفت دستکش یکبار مصرف و نایلون زباله ای برمیداشت ؛ پرسید: تو یه کارگر خدمات مطمئن میشناسی؟!
    ساسان گیج و مبهوت نگاهش میکرد.قفل شده بود.
    راستین متعجب از نگاهش از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد و نگران پرسید: حالت خوبه؟
    ساسان آب دهانش را قورت داد و گفت: این سوالیه که من باید ازت بپرسم!
    راستین کاملا متحیر گفت: چی ؟
    ساسان رو به رویش ایستاد و پرسید: تو مشکلی داری ؟!
    -با چی؟
    ساسان مضطرب گفت: کلا ... حالت خوبه راستین؟!
    راستین مسخره گفت: ها ها ... خندیدم . برو شامتو درست کن !
    خواست از آشپزخانه بیرون برود که ساسان بازویش را گرفت و گفت: تو مطمئنی حالت خوبه؟!
    دستش را کشید و جدی پرسید: منظورت چیه؟ چرا حالم بد باشه؟ به خاطر یه دختر پاپتی که تموم شده؟ باز شروع نکن ساسان ...
    خواست برود که ساسان جلویش را گرفت و نگران و جدی گفت:
    -راستین من و مطمئن کن حالت خوبه .
    راستین با نیشخندی گفت: دقیقا چطوری؟!
    -بهم توضیح بده...
    راستین بی حوصله گفت:
    -چیو...
    ساسان چنگی به موهایش زد و گفت:
    -اینکه همه چی سرجاشه !
    راستین اخمی کرد و کلافه از آشفتگی ساسان گفت: پسر تو مخت تاب برداشته ...
    چشمش به کانتر افتاد و گفت: کره و خامه و سس مایونز رو چرا نذاشتی توی یخچال... ؟!
    ساسان بازویش را گرفت و عاجازنه صدایش زد : راستین.
    راستین ایستاد ، لحنش شوخی نداشت. چشمهایش هم شوخی نداشت . این فرم گرفتگی صورتش هم ... اصلا شوخی نداشت.
    با لحن آرام تری گفت: چی شده ساسان؟
    ساسان ماشین ریش تراش توی دستش را بالا آورد و جلوی چشمش نگه داشت وگفت: این چیه؟!
    راستین با صدای بلندی خندید و گفت: پسر منو ...
    ساسان میان کلامش با حرص گفت: تو یخچال بود !
    خنده اش ماسید.

    یکبار نگاهش روی ماشین ریش تراش دست ساسان بود و یک بار دیگر میچرخید روی چشمهای ساسان می ماند.
    ساسان نفسش را سنگین بیرون داد و گفت: تو خوبی نه ؟!
    راستین با اخمی جواب داد: خوبم.
    ساسان با آرامش گفت: پس توجیهت برای این چیه؟!
    رنگی که پریده بود را گلگون کرد و گفت: احتمالا داشتم با تلفن حرف میزدم و مشغول بودم ... یهو سر از یخچال در آورده . حواسم پرت شده حتما... برای همه پیش میاد .
    -تو همه نیستی راستین !
    ساسان با هول گفت: پس یادت میاد که ...
    راستین پوزخندی زد و گفت: معلومه که یادم میاد ... !
    وخواست از زیر نگاه سنگین ساسان کنار برود که ساسان به زور نگهش داشت و گفت: تو که نقش بازی نمیکنی هان ؟!
    از اینکه دستش را خواند عصبی نفسش را فوت کرد و گفت: ساسان بهت گفتم حالم خوبه . مشکلی هم ندارم... انقدر کنکاش نکن . یه فکری به حال خودت بکن !
    و دستش را با حرص پس زد و خواست به سمت سرویس برود که ساسان از پشت سرش گفت:
    -راستین...
    ایستاد.
    ساسان با لحن آمیخته به هراسی پرسید: تو که دوباره با آینه حرف نمیزنی ... میزنی؟!
    از سوالش جا خورد اما جا نخورده جواب داد: معلومه که نه ...
    ساسان نفس راحتی کشید و گفت: حالا این دستکش ها برای چیه؟!
    دستش را بالا گرفت و گفت :میرم سطل سرویس بهداشتی رو خالی کنم. تو هم برو همون کته گوجه ای که قولشو دادی آماده کن !
    و قبل از اینکه اجازه بدهد تا سوال دیگری را ساسان به زبان بیاورد ، خودش را داخل سرویس پرت کرد و به درب تکیه داد .
    چند ثانیه به گلهای صورتی و آبی کاشی های دیوار سرویس نگاهی انداخت و با کلافگی ، به سمت سطل رفت و سر و تهش کرد توی نایلون زباله ...
    ریش تراش استفاده نمیکرد .... ژیلت !
    اصلا مدت ها بود ریش تراش خراب بود ... درست و حسابی روشن نمی شد ...
    با صدای تق چیزی از نایلون به کف کاشی های سرویس سطل را کناری انداخت و نایلون را بلند کرد ... لای دستمال ها چیزی شبیه یک درجه ی تب بود . با دستکش از روی نایلون لمسش کرد ...
    وا رفت روی فرنگی در بسته ی کنج سرویس...
    بیبی چک بود! همین یک قلم راکم داشت ! مرد توی آینه بدجوری ریشخند میزد !

    از سرویس با عجله بیرون آمد ، ساسان با دیدنش که با دستکش ها و نایلون زباله به سمت تلفن میرفت ؛ با عجله خودش را به نشیمن رساند و جلوی راستین ایستاد و با هراس گفت: چی شده؟!
    محلش نداد و با دستکشی که درآورده بود گوشی بیسیم را برداشت .
    ساسان قلبش داشت در می آمد .
    این همه وقت عوض شده بود دلیلش همین بود پس ... دوباره همان کابوس میخواست تکرار شود؟!
    راستین شماره را گرفته بود و منتظر بود .
    تند نفس میکشید و پره های بینی اش باز وبسته میشد.
    ساسان بلاتکلیف حتی نمی دانست چه بگوید ...
    با حرص گوشی بیسیم را روی مبل پرت کرد و به آشپزخانه رفت کیسه را توی سطلی انداخت و رو به ساسان بلند گفت: اینو ننداز دور.
    -عتیقه توش داری؟! چه مرگته ...
    راستین دستکش دوم را هم از دستش دراورد و درحالی که در سینک دستهایش را میشست گفت: از آتی خبری داری؟
    -چه خبری... جز اینکه ردش کردی... اول تصمیم میگیری... بعد اجراش میکنی... بعد به من میگی... بعد توقع داری از اولش بدونم !
    به سمتش چرخید و گفت: بگرد پیداش کن .
    ساسان دست به کمر گفت: امر دیگه ...
    -همین آتیه رو پیداش کن باهاش کار دارم.
    ساسان پشت میز نشست و با آرامش گفت: تا بهم نگی چته ... چیکارش داری... حتی فکرشم نکن کمکت کنم .
    راستین رو به رویش نشست و گفت: فقط پیداش کن . مگه دفعه ی اولمه دکش میکنم و باز میگم بیاد ...
    ساسان نیشخندی زد و گفت: دفعه ی اولت نیست . ولی اون موقع که میگفتم قابل اعتماده... بذار باشه دور و برت ... کارتو راه میندازه چرا حرفمو گوش ندادی که حالا اینطور ویلون و سیلون دنبالش نباشی...
    راستین کلافه از غرغرهایش از جا بلند شد و گفت: باز من یه کاری خواستم ازت ...
    -مگه فقط همین یکیه ... ساسان فلان جا رو تو برو... ساسان فلان قرارداد و باش... ساسان سر فیلمبرداری نباش... ساسان جواب فلان تلفن رو تو بده... با فلان عکاس و خبرنگار تو حرف بزن... مصاحبه کن... قرارداد تنظیم کن ... مثل یه نوکر بی جیره مواجبم برات ! تازه میگی باز یه کار خواستی ؟! روتو برم...
    راستین لبهایش را چند ثانیه روی هم نگه داشت.
    با آرواره های منقبض شده ای گفت: بی جیره مواجب؟
    ساسان عصبی گفت: فکر کردی با پرداخت چهار تا قبض آب وبرق و تلفن همه چیز درست میشه؟! بی حساب میشیم ؟!
    -حساب من با تو چیه؟!
    -نمیدونم تو بگو !
    راستین کلافه گفت: اصلا گمشو برو بیرون به کمکت ابدا نیاز ندارم .
    ساسان از جا بلند شد و کتش را برداشت و گفت:
    -واقعا فکر کنم بهترین راه همینه که یه مدت گورمو گم کنم ... هر غلطی دلت میخواد بکن .
    با قدم های تندی به سمت در میرفت که راستین بی هوا گفت:
    -کلیدهاتم بده !
    ساسان سرش را به سمتش خم کرد .
    راستین جدی وعبوس جلویش ایستاد و گفت: دلیلی نداره وقت و بی وقت سر و کله ات تو خونه زندگی من پیدا بشه .
    -این تصمیم الانه ؟!
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: یه تصمیم خفته که بیدار شده !
    ساسان دست توی جیبش فرو کرد و از جاسوئیچی اش دو کلید را به سمتش گرفت و گفت: کلیدهای خونه ات ...
    راستین دستش را جلو آورد ، ساسان مشتش را عقب کشید و گفت: ولی فکر نکن من نفهمیدم که بهم دروغ گفتی رفیق!
    راستین مستقیم نگاهش کرد و ساسان با حرص و پوزخند گفت:
    -یادت نمیاد ... ! یادت نمیاد راستین... پاک زده به سرت...
    لحنش چرخید و با تاسف گفت: به خاطر اون دختر پتیاره... ای لعنت به من حروم لقمه که این لقمه رو برای تو گرفتم!
    جوابش را نداد و به سمت مبلی رفت ورویش نشست.
    ساسان نگاهی به ساعت انداخت... هفت شب بود ... نه خوابیده بود نه شام خورده بود ... نه وقت کرده بود نگاهی به سناریوبیندازد ونه حتی وقت کرده بود آن رمان بی خود را ورق بزند !
    لعنت به این زندگی را توی دلش گفت اما زمزمه اش را راستین شنید و نگاهش کرد.
    نگاهش خسته به نظر می آمد.
    از موضعش کوتاه آمد ... نمی توانست حالا از این خانه دل بکند ... حالا از حال این صاحب خانه دل بکند !
    به طرفش رفت و رو به رویش لبه ی میز نشست و گفت: به غیر من کی میاد اینجا؟!
    با صدای گرفته ای گفت: آتی...
    -به غیر از منو آتی... کارگری... نظافت چی ای ... برقکاری !
    ونگاهش به ساک عروسک ها و گل های پلاسیده ی کنار در افتاد و پرسید: تو که این آدم ها رو راه نمیدی ؟!
    با حرص نگاهش کرد و ساسان آرام گفت: خیلی خب ببخشید .
    راستین از لای دندان های کلید شده اش گفت:
    -منو انقدر احمق فرض نکن !
    ساسان لبخندی زد و گفت: وقتی هستی چه نیازیه فرض کنیم ...
    نخندید و ساسان گفت: بگو ... به غیر از من و آتی کی میاد اینجا ؟!
    -هیچکس ...
    ساسان خیره نگاهش میکرد و راستین دستش را لای موهایش فرو کرد و گفت: چند وقت پیش عالیه اومده بود !
    ساسان دولا شد و گفت: فقط عالیه؟
    -بانازنین زهرا ...
    و قبل از حرف ساسان خسته گفت: کار اونها نیست !
    ساسان نگاهش کرد و گفت : دیگه واسه شام دیره .زنگ بزنم یه غذا بیارن ؟!
    راستین کلیدها را روی میز پرت کرد و زیر لب گفت: من میرم بخوابم ...
    ساسان طعنه زد: برای قرصت آب میخوای ؟
    به طرفش حمله کرد ویقه اش را گرفت و گفت: دهن منو باز نکن ساسان !
    ساسان بی واکنش مانده بود ، یقه اش را رها کرد و به طرف پله ها می رفت که ساسان کفری گفت :تنها کسی که تو رو با این اخلاق تخمیت تحمل میکنه منم راستین !
    روی اولین پله توقف کرد و بدون اینکه به سمتش بچرخد گفت: دقیقا منم نمیدونم چرا تو منو با این اخلاق تخمی تحمل میکنی ! و بدون اینکه منتظر جواب ساسان باشد سلانه سلانه از پله ها بالا رفت و خودش را به اتاق رساند. روی تخت ولو شد و به سقف زل زد . در همین سقف هم میتوانست چشمهای آبی صحرا را ببیند ! مثل همیشه میتوانست ببیند ... از وقتی رفته بود حتی بیشتر هم او را می دید!

    سکانس-17:
    دورتا دور استخر توی باغ ، را نور افکن چیده بودند.
    حامد حرف که میزد بخار از دهانش در می آمد و آن وقت توقع داشت در این آب یخ شنا کند ... چرا ؟! چون تیزر فیلم پسند عام مردم قرار بگیرد ... زیرا تیزر مردم پسند خاص مردم بود !
    حامد دست به سینه شد و زیپ کتش را تا زیر گلویش بالا کشید و گفت: فکر نمیکردم انقدر سرد باشه .
    راستین پوفی کشید و با حرص غرزد : مجبوریم وانمود کنیم نزدیک بهاره ؟!
    حامد درحالی که دستهایش را توی جیب کاپشنش فرو کرده بود گفت: باور کن آب گرمه ... تستش نکردی؟!
    چپ چپ نگاهش کرد و حامد بی توجه به چشمهایش بلند داد زد: روشن ؟
    و رو به منشی صحنه که برای خودش چای گرم می نوشید تشر زد: برو ببین کار گریم روشن تموم شده؟!
    با تکان سری کارتابلهایش را روی صندلی تاشویی گذاشت و به طرف ساختمان راه افتاد .
    حامد رو به راستین گفت: تو قرار نیست لباستو عوض کنی؟!
    -دقیقه ی نود . الان سرده .
    حامد خنده ای کرد و گفت: نگران نباش . این سکانس یه بازارگرمی برای پیشبرد آنونسه ... میخوام مردم عادی هم این فیلم رو ببینن. تو که خودت کارگردانی... تیزر و تعلیق حرف اول و تو سینما میزنه ... نتونه درست درشون بیاری باید سرتو بذاری زمین و خداحافظ...
    خواست حرف دیگری بزند که روشن جلو آمد و گفت: من حاضرم ...
    راستین نگاهش کرد ، با آن چادر مشکی و موهای بلوطی رنگ زیر نور مهتابی پروژکتورها بد به نظر نمی رسید. مخصوصا اگر قرار بود زیپ دهانش را ببند و حرفهای استخوان سوزش را برای خودش نگه دارد وضع تحمل کردنش حتی بهتر هم میشد .
    جوری چادر را زیر بغلش جمع کرده بود که انگار از اول با چادر متولد شده ... هنرش همین بود ؛ میتوانست از پناه روشن بودن ، رعنا سیدی باشد ... به همین سادگی... با همین پوشش... با همین جمع کردن چادر . با همین سکوت و ظاهر خنده رو !
    پناه رو به راستین پرسید:
    - هنوز لباس نپوشیدی ؟!
    راستین کتش را دراورد و با طعنه گفت: در واقع اصلا نباید بپوشم !
    پناه خنده ای کرد و گفت: تو این سرما ... حامد چه توقعاتی داری...
    حامد حرفی نزد .
    راستین وارد سالن شد ، خودش را به اتاق لباس رساند و مایویی را دستیار لباس به دستش رساند ، پتویی را هم کسی روی شانه هایش انداخت گریم خاصی هم نداشت .
    پسر جوانی پرسید: عینک نیاز نداری ؟!
    سرش را به علامت نه تکان داد .
    روشن با کش چادرش درگیر بود و با حامد پچ پچ میکرد .
    لب استخر ایستاد و با یک شیرجه حواس همه را پرت کرد .
    روشن خودش را عقب کشید و با چندشی گفت : وای خیس شدم چه خبره ...
    حامد با خنده گفت: تو شنا کن یه کم گرم بشی...
    میان استخر مشتی آب به حامد پاشید و گفت: این آب گرمه؟!
    موهایش به پیشانی چسبیده بود و پناه با غیظ نگاهش میکرد.
    حامد از خیس شدن شلوارش خنده ای کرد و گفت: شنا کن گرم شی ... بچه ها سر جاشون ... روشن آماده ای؟!
    روشن حواسش به حامد نبود ، زل زده بود به او... عضلات برجسته و خطوط ماهیچه اش که حین کرال سینه به چشمش می آمد . برعکس حامد که شل و ول و پر از چربی بود ... این یکی حسابی به خودش رسیده بود.
    با تشر حامد که داد زد: حواست کجاست ؟!
    چشم از شنای راستین برداشت و رو به حامد گفت: برم از لب استخر بیام تو کار خاصی که قرار نیست انجام بدم ...
    راستین زیر آب رفته بود .
    پناه با چادر و کیف به سمت سر استخر رفت و حامد بلند گفت: دوربین اول... صورت رعنا... دوربین دوم صورت کاوه !
    و در بلند گو رو به راستین که زیر آب خودش را نگه داشته بود داد زد: کاوه...
    بالا نمی آمد.
    با اشاره ی دستش خودش را بالا کشید و به لبه ی استخر رساند و حامد گفت: طول استخر ... کرال پشت . نگاهت به رعنا باشه ... طبق همون توضیحاتی که دادم. اکی ؟!
    کاوه سالتویی زد تا با کرال سینه به سمت جایگاهش برود ، روشن هنوز داشت تماشایش میکرد.
    حامد رو به پناه با اخم گفت: گوشت با منه ؟
    پناه نگاهش کرد و گفت: بگو میشنوم .
    حامد قدمی به سمتش برداشت و گفت: این روزها حواس پرت شدی !
    پناه نیشخندی زد و گفت: حق بده بهم . حق دارم ... ندارم؟
    حامد نفسش را فوت کرد و گفت : روی سنگفرش وایسا با حرکت دست من آروم آروم طول استخر رو جلو بیا .
    و رو به راستین که باز کف استخر رفته بود داد زد : بیا بالا ...
    سرش را با نفس نفس و خنده بیرون آورد ، پناه نگاهی به صورت خیسش انداخت ، مثل یک پسربچه مشغول آب تنی و شیطنت بود .
    حامد حرصی از دست جفتشان که به حرفهایش اهمیت نمیدادند گفت: سعی کن سریع شنا نکنی ... آروم بیا ... کرال پشت ... اون نگاه خیره و تلاقی رو میخوام .
    و به عنوان نکته ی آخر مستقیم به روشن زل زد و گفت: پناه ... سعی کن چشم بدزدی ... از مردی که عاشقشی ولی تو این شرایط نمیتونی سیر تماشاش کنی ؟! خب ؟
    و رو به راستین که چانه اش را لبه ی استخر گذاشته بود و به حامد نگاه میکرد گفت: تو بی پروا باش !
    حامد دوباره مخاطبش را پناه قرار داد و گفت: دلم اون شرم و میخواد . چشمهات خجالت زده باشه... نگاه بدزد ... با خلق و خوت ، منشت ، دیدن کاوه ، تو این شرایط جور نیست .
    و تا خواست به راستین حرف بزند ؛ راستین بلند گفت: منم پر رو باشم حله ...
    پناه نیشخندی زد و گفت: حله چون ذاتا پررویی !
    حامد به صورت پناه که داشت بر و بر راستین را میکاویید خیره شد .
    راستین نشنیده از توی آب پرسید: چی ؟!
    پناه شانه ای بالا انداخت و گفت: هیچی ...
    حامد با غرغر از جفتشان فاصله گرفت و همه را سر جایشان حاضر خواست .

    حامد با غرغر از جفتشان فاصله گرفت و همه را سر جایشان حاضر خواست ، سرجایش نشست و چشمش را به مانیتور که به دوربین های تصویربرداری متصل بود دوخت و دستور حرکت داد ، پناه مثل همیشه نرم می آمد ، روی نوک پنجه ... در نقش رعنا ،کاوه را دزدکی نگاه میکرد... راستین هم شنایش را میکرد و با یک نیشخند و نگاه نافذی زل زده بود به صورت درخشانِ پناه... همه چیز به نظر خوب می آمد ... عادی ... نرمال... طبیعی ! همان شد که در ذهنش بسته بود .
    نفس عمیقی کشید از برداشت راضی بود ، نیاز به تکرار هم نداشت . کات داد و تمام .
    راستین از استخر بیرون آمد ، دو سه نفر به طرفش رفتند تا پتو را روی شانه هایش بیندازند و موهایش را خشک کنند.
    پناه هم دقیقا رو به رویش ایستاده بود و لبخند ظریفی میزد .
    روزبه حینی که برداشت را بازبینی میکرد پرسید: فکر میکردم دوباره بگیری ؟
    حامد چشم از پناه و راستین گرفت و رو به روزبه گفت: نه نیازی نیست .
    و همانطور که چشمش به مکالمه شان بود از روی صندلی بلند شد و به طرفشان رفت ،راستین در آن شرایط شبیه گرگ باران خورده ای بود که بدش نمی آمد چنگی به روباه عسلی بزند !
    هرچه نزدیک ترمیشد ، اخم هایش بیشتر توی هم فرو میرفت. معلوم نبود راستین چه چیزی گفت که خنده ی مستانه ی پناه کل باغ را برداشته بود. مدتها بود پناه اینطور نمی خندید !
    حامد کنار پناه ایستاد و رو به راستین گفت: غیبت میکردی ؟
    راستین حینی که پتو رازیر گلویش سفت نگه داشته بود گفت: حرف خاصی نبود . گویا قراره فردا یه مصاحبه ی مطبوعاتی داشته باشیم ؟!
    حامد سری تکان داد ، دستش را روی شانه ی پناه گذاشت و گفت: یه نشست دوستانه است . قراره بیان یه سری به لوکیشن ما بزنن ... چند تا سوال و حرف از انتظارات .درهمین حد!
    راستین هومی کشید و گفت: پس فردا آف هستیم ؟!
    حامد با اخم گفت: دیگه این حرفو نزنی ها ... همین که دوشنبه ها رو بهت اجازه دادم صبحش آف باشی کلی از برنامه عقبم.
    راستین نیشخندی زد و گفت: حالا زورتو بزن بدون من فردا رو بگذرون .
    پناه دخالت کرد :
    -تو به عنوان مرد اول نمیتونی نباشی. برای حامد بد میشه ...
    راستین گرفته گفت: یه کاری داشتم میخواستم اونو سر وسامون بدم.
    حامد کنجکاو پرسید: نکنه با جای دیگه قرارداد بستی ؟!
    راستین تند گفت :نه نه ... پیشنهاد هست ولی قرارداد نه ...
    پناه با طعنه گفت: آره دیگه ... اولش همه شور حسینی میگیرتشون که باهات کار کنن... مهم اینه که بتونی این شور کارگردان ها رو حفظ کنی ! واسه دو سه سال بعدت برنامه ریزی کنی... اولش که همه چیز خوبه سرازیریه ... ولی کم کم به سربالایی هم میرسی... دعا کن اون موقع جا نزنی !
    راستین عادت کرده بود . کم نمیگذاشت ... رک و بی پرده هم طعنه هایش را میگفت ؛ انقدر که سیر شود از گفتن. حتی اگر ثانیه ای قبل از یک شوخی دوستانه قهقهه سر میداد ، دلیلی نداشت از طعنه زدن منصرف شود !
    با درونی آشفته اما ظاهرش را خونسرد نگه داشت و گفت: دیگه حالا حالا ها من رو پرده هستم .
    با صدای تلفن حامد ، پناه متعجب رو به حامد پرسید: کیه این وقت شب؟
    حامد با ببخشیدی از میانشان فاصله گرفت و پناه در جواب حرفش رو به راستین گفت:
    -این پرده به خیلی ها وفا نکرده ... چهار روز دیگه پاره میشی تو هم ! دور انداخته ...
    نگاه راستین متعجب شد . به چشمهایش خیره ماند و پناه سریع اضافه کرد: البته منظورم پوستراته !
    راستین با زهرخندی موذیانه ای گفت:
    -پارگی ...
    مکث کرد و رو به پناهی که گونه هایش قرمز شده بود گفت: از نوع پوستر برای همه اتفاق میفته ... مهم اینه که رو پرده باشی و بمونی !
    پناه درست با همان زهرخند جواب داد:
    -همه میتونن رو پرده باشن !
    راستین تکرار کرد:
    -همه ؟! من فکر میکردم یه نفر فقط میتونه !کسی که لایق باشه .
    پناه تیز نگاهش کرد و گفت: من آدم احمقی نیستم. حدت رو رعایت کن !
    راستین سری تکان داد و جواب داد :
    -منم نمیخوام اساعه ادب کنم ... فقط عرض کردن هر پرده ای نصیب یه نفر میشه ... این جزیی از ...
    پناه نگاهی به ساق پاهای عضلانی و برهنه اش انداخت و پرسید : زندگی ؟
    راستین بدون برداشتن چشمهایش از نگاه عسلی اش جواب داد : خیر؛ سینماست ...
    با تعللی کوتاه و لحن بم و مردانه ای گفت: بالای هر سینمایی یه پرده نصب میشه ... که روش میتونه تصویر شما باشه یا هر زن دیگه ای ... و برعکس ... تصویر من باشه یا هر مرد دیگه ای . این که من پرده ی کدوم سینما رو با چه فیلمی تصاحب کنم ... به هوش من برمیگرده و انتخابم . و مطمئنم منم مثل شما احمق نیستم.
    پناه هومی کشید و گفت: با غرور نمیتونی تو سینما جای کسی رو بگیری .
    راستین اخمی کرد و جواب داد:
    -من قرار نیست جای کسی رو بگیرم ... من قراره جای خودمو داشته باشم خانم روشن !
    پناه حرصی گفت: جای خودتو وقتی خواهی داشت که به جایگاه بقیه احترام بذاری... و حرمت قائل بشی و بفهمی هرحرفی رو کجابه زبون بیاری !
    راستین لبخند کجی زد و گفت: منظور ؟
    -منظورم واضحه ...شوخی جهت دار بی جهتی داشتی .
    -من شوخی نکردم که جهتی داشته باشه ... این مسیر فکر شماست که به حرف من ، تو ذهنتون جهت میده !
    و خواست وارد سالن شود که پناه زیر لب گفت: میدونی چی پشت سرت میگن ؟!
    راستین ایستاد و گفت: نه نمیدونم چون پشت سرم میگن .
    قدمی به سمت سالن برداشت که پناه فاصله را پر کرد و گفت: بهتره بدونی. یه وقتهایی دونستن بعضی حرفها باعث میشه آدم انتخاب های بهتری داشته باشه ... حداقل درمورد استفاده کردن از کلمات .
    راستین خنده ای کرد و پناه با غیظ گفت: میگن راستین حکمت لابد با پارتی بازی و چاپلوسی داورهای جشنواره سیمرغ گرفته وگرنه بازی فوق العاده ای از خودش بروز نداده که ارزش سیمرغ داشته باشه! ...
    راستین خنده اش رفت .
    نگاهش جدی شد و پناه با تلخی گفت: تو با حرفهات ، اونم در آستانه ی ورودت به سینما به تمام حدس و گمان ها و شایعه ها بیشتر دامن زدی ...
    بادی به غبغب ظریفش انداخت و سعی به تقلید کرد وبا صدای زنانه ای مردانه گفت: "من نیازی به سیمرغ ندارم ! "
    نیش کلامش را مضاعف کرد و اضافه کرد: اتفاقا دقیقا تویی که نیاز داری سیمرغ داشته باشی و جایزه ... برای دیده شدن و ثابت کردن خودت به هنر هفتم ! به عنوان یه بازیگر... تو باید مخاطب رو رام کنی ... نه اینکه منتظر باشی مخاطب و سینما رامت کنه ... چون از بالا به همه چیز نگاه میکنی. الان رو سن نیستی ... بیا پایین . این تکبر بهت صدمه میزنه ! البته این جور رفتارها ، قبول دارم دو سه سال جواب میده ... ولی بدون عاقبت اکثر نوظهور ها همیشه سیاهیه مخصوصا وقتی که بیش از حد به خودشون مغرور باشن و پاچه لیس.
    راستین به سمتش چرخید و گفت: پاچه لیس؟
    پناه دست به سینه شد و گفت: یه نگاهی به دنیای مجازی و روزنامه و صفحات فرهنگی - هنری بنداز... کل سینما و عواملش میدونن که تو به خاطر اینکه به چشم دو سه تا داور خوش درخشیدی سیمرغ گرفتی... از قضا یکیشون هم استاد دانشگاهت بوده ... پس جای تعجب نیست . امسال حکایت، انتخاب بین بد و بدتر بود ! مهره های اصلی سینما اینطوری برنامه ریزی میکنه : اگر قدیمی ها به فجر گند بزنن ... یه تازه وارد رو بالا می برن که بگن ما از استعداد های تازه ی هنر استقبال میکنیم و بهشون بها میدیم ... تو هم ظاهر خوبی داری... میتونی دو سه سال گیشه رو ساپورت کنی ... دخترها هم برات جون میدن ! پس قرعه به نام تو افتاد . من جای تو بودم از انتخابم به شدت تاسف میخوردم ! دیده شدنم در شرایطی که آدم دیدنی ای به عنوان رقیب نیست ... صرفا یه بازی کثیف سینماییه که دیر یا زود انقضاش سر میاد . این حرفها رو دوستانه بهت زدم ... چون این بلا رو سر من آوردن ؛ به خاطر چهره و نگاهم رفتم بالا ولی فرق من با تو اینه راستین حکمت من مغرور نشدم . خاک صحنه خوردم... جون کندم پسر خوب ! حالا هم یه حرفه ای ام و جام تثیبت شده ... دیگه میدونم چی خوبه چی بد ... حتی اگر ندونم !
    با لبخندی که گواه نا آرامی اش بود لب زد: حداقل با کسی که تو کارش حرفه ایه شوخی بی جهتی نمیکنم !
    و بدون توجه به نگاه خیره ی راستین وارد سالن خانه شد .

    حامد تماسش راقطع کرد و نگاهی به راستین که متفکر به زمین خیره شده بود انداخت وگفت: پسر جون برو لباستو بپوش سرما نخوری ! من حالا حالاها تو رو لازم دارم !
    راستین مسخره لب زد: عادت دارم ...
    حامد سیگاری آتش زد و درحالی که مستقیم به صورتش نگاه میکرد گفت:
    -خیلی از رفتارهای پناه تعجب نکن . این روزها یه کم سرحال نیست .
    راستین سری تکان داد وگفت: چطور؟
    -هرکسی تو زندگی شخصیش مشکلات خاص خودشو داره !
    راستین با تکان سر تایید کرد و حامد گفت:
    -کوتاه بیای زودتر بحث و باهات تموم میکنه ... ولی پر به پرش بدی تا سرویست نکنه ول کن نیست !
    و خودش از حرفش خندید و راستین به لبخند ساده ای اکتفا کرد و گفت: به هرحال باید عادت کرد . حداقل این یه مدت رو ...
    حامد لبخندی زد و گفت: از روحیه ات خوشم میاد.
    -برای من مهم نتیجه است . با حاشیه کاری ندارم.
    حامد هومی کشید و گفت: این عالیه . خصلت خوبی داری. بیخود نبود که اصرار داشتم به بودنت ولی به پناه حق بده و باهاش راه بیا ... چون به خاطر نظر تو و رضایت تو من مجبور شدم کادر و عوض کنم ... اونم به اصرار من این نقش و پذیرفته ... ولی تو هر شرایطی کارشو خوب انجام میده . حتی اگر بهم ریخته باشه .
    راستین تیز نگاهش کرد و پرسید: بهم ریخته؟! چرا باید بهم ریخته باشه ...
    حامد به جای جواب گفت:
    - بهتره تو هم بری استراحت کنی ... فردا باید سر وته این جلسه ی مطبوعاتی رو دربیاریم و برگردیم سرکار. خیلی عقبیم ! همین روزها هم یه جشن دیگه در پیشه و احتمالا از تو هم دعوت میشه ... همینطوری ندارمت ... وای به حال اینکه سرت هم شلوغ تر بشه .
    راستین حرفی نزد و حامد با لبخند دوستانه ای گفت: یه سری حرفها رو زیاد جدی نگیر... بعضی کلمه ها ارزش اینکه فکرتو به کار بگیرن ندارن.
    راستین سری تکان داد و حامد دوستانه گفت: کاوه جای کار داره راستین . دلم نمیخواد با این جمله ها دلسرد بشی ... باید همه اتو واسه کاوه خرج کنی !
    راستین با آرامش گفت: من کاوه رو دوست دارم . از پسش برمیام .
    -این سکانس ها یه موج آرومه ... چند روزدیگه شرایط سخت تر و فشرده تر میشه . دلم نمیخواد با شنیدن یه سری حرف که ارزشی هم ندارن ، ارزش کارتو تو ذهنت زیر سوال ببری. من تمام توانتو میخوام...
    خنده ای کرد و راستین بی حرف وارد سالن شد .
    لباس هایش را تن زد و با خداحافظی از عوامل سوار اتومبیلش شد و به خانه رفت .
    خوبی دقایق بامدادی همین شهر خلوت بود ...
    تاریکی را دوست داشت .
    این تنهایی و صدای شب .... حتی رادیو را هم روشن نکرد ... علاقه ای هم به شنیدن یک موزیک لایت نداشت ! گوشی اش را چک کرد ؛ ساسان قرار بود خبر بدهد .آتیه جواب پیامش را نداده بود ، گوشی را روی صندلی شاگرد درست روی دیوار پرت کرد.
    دیوار ...
    شاید امشب چند صفحه قبل از خواب داستان را پیش می برد !چشمش روی الف امانی روی جلد چرخید و زیر لب زمزمه کرد:
    -آهو امانی ... !
    آرنجش را لب پنجره گذاشت و به رو به رو خیره شد ، حتی الامکان سعی میکرد در آینه ها نگاه نکند .
    پناه روشن راست میگفت ...نامزد های امسال چنگی به دل نمیزدند... فیلم های جشنواره هم همینطور ! تصور اینکه نکند راست بگوید... نکند حق داشته باشد ... نکند افول کند ... نکند...
    با رد شدن گربه ی سیاهی از وسط خیابان ، دوپایش را روی ترمز گذاشت و لاستیک ها با جیغی روی آسفالت خیابان کشیده شدند .
    نفس عمیقی کشید ، درست در کوچه ، جلوی خانه توقف کرده بود . ریموت را زد ووارد پارکینگ شد . کتاب را برداشت و منتظر شد تا کابین آسانسور پایین بیاید .
    خوابش نمی آمد ... میتوانست امشب دیوار را تاجایی پیش ببرد . رویارویی با صحرا ... طعنه های پناه روشن... توقعات حامد ... رفاقت ساسان ... بی خبری از گوهر !
    وارد کابین شد و پشتش را به آینه تکیه داد . سرش را پایین انداخت و کتابچه را به ران پایش تکیه داد.
    شاید یک تئاتر...
    یک رویارویی زنده با تماشاگر ...
    ناخدا بودن و سکان دار بودن یک کشی... حالش را بهتر میکرد !
    خیلی وقت بود ناخدای کشتی نمایشی نبود و در صورت مردم زل نزده بود تا بازتاب اجرایش را همان دم ببیند . خیلی وقت بود که پا روی سن تئاتر نگذاشته بود .
    خیلی وقت بود که صدایش را بالا نبرده بود تا ردیف آخر تماشاچی از قدرت گفته هایش لذت ببرد ... خیلی وقت بود !
    نگاهی به دیوار انداخت... داستانش قوی نبود .یک عاشقانه ی تراژدیک ... درست مثل همه ی عاشقانه ها ... شاید اگر کمی تفاوت و زندگی درونش جاری میشد . مثل ارتباط خودش با صحرا ...
    فکرش نیمه تمام ماند . در حد و اندازه ی یک جرقه که یک آن ذهن را روشن کرده باشد و بعد حالا مغزش تاریک شده بود .
    اسانسور جلوی واحدش نگه داشت ،کلید را درآورد. در نمایش باید جنجال باشد ... حادثه باشد ... آن هم نه هر حادثه ای... رخدادی که سن تاب تحملش را داشته باشد ... یک رمان سیصد صفحه ای باید در حد و اندازه ی یک ساعت یا دوساعت خلاصه شود ... یک ماجرای عاشقانه که منطقی باشد ... آموزه داشته باشد ...حرفی برای گفتن ...
    کتاب را روی پله های منتهی به اتاقش ورق زد ...
    صفحات نخوانده زیاد بود . بی هوا روی صفحه ای از نیمه ی انتهایی مکث کرد و نگاهی به جملات میانه انداخت.
    -حالا که همه چیز و میدونی تصمیمت چیه؟!
    سکوت ...
    -نکنه میخوای منو بکشی؟!
    سکوت ...
    -شاید هم میخوای خفه ام کنی که از روز اول بهت نگفتم که من ...
    کتاب را بست ! هیجان دانستنش را نگه داشت تا وقتی که به همان صفحه برسد . امشب میرسید ... باید نمایش اجرا میکرد... اجازه نمیداد چهار تا لغز خوان بیچاره که از سر شکم سیری به هنر رو آورده بودند قضاوتش کنند ؛ لیاقت سیمرغ را داشت . پناه را سرجایش مینشاند ... کاوه را خوب اجرا میکرد ... صحرا را پاک میکرد ... و دهن مرد توی آینه را می بست .
    کتش را دراورد و لبه ی تخت ولو شد . دیوار را جلوی چشمهایش زیر نور کمرنگ چراغ خواب بالا آورد . صورت آهو به عنوان شخصیت زن جلوی چشمش بود و صورت شخصیت مرد ... صورت شخصیت مرد را ساسان جایگزین کرد . خب ! چندان بد هم نبود ...
    نگاهش روی خطی ماند
    : دوست داشتن آدم ها به اعتقاد آدم ها هیچ ربطی نداره ...
    چشمهایش پایین امدند و خط بعدی پر رنگ شد:
    -تو اول عاشق میشی بعد میپرسی به چی اعتقاد داری ؛ منم که هربار گفتم به عشق و خدا اعتقاد دارم ! دیگه نگفتم تورات و موسی... نگفتم مسیح و انجیل ! من گفتم عاشقتم .... توهم گفتی منم همینطور... دیگه وقتش نشد از هم ، ملیت و اصول دین بپرسیم! اصلا وقتش هم میشد... من چرا باید به خاطر اعتقادم تو رو از دست میدادم ؟ تو به من بگو چرا ؟!!!

    پلکهایش را چند ثانیه روی هم گذاشت و یک نفس عمیق کشید .
    سینه اش میسوخت و حدقه هایش دچار تورم شده بودند از بیخوابی... انگشت سبابه اش از بس که خودکار را فشار داده بود تو رفته مانده بود و شستش نقطه نقطه های آبی داشت.
    حتی روی انگشت کوچکش هم بی نصیب نمانده بود .
    درست مثل دوران دانشجویی ...
    مثل وقتی که "اتللو" را بدون جا انداختن واوی دست نویس کرد ... یا وقتی "هملت" را با دستخط خودش به اجرا گذاشت ... یا "لیرشاه"را بازنویسی کرده بود ... درست مثل همان موقع دست و بالش تماما جوهری شده بود.
    صفحه ی آخر بود ... خط آخر بود ... جمله ی آخر بود . و دیوار را میخواست اجرا کند .
    آفتاب طلوع کرده بود و نور کمرنگ دم صبح یواشکی از پنجره و پرده های ضخیم داخل اتاق شده بود و پاورچین پاورچین پیش می آمد . آنقدر اتاق را پر کرده بود که نور چراغ خواب روی پاتختی کنار تخت بی دلیل باشد.
    دیوار را از نو یک دور سرسری ورق زد و دوباره روی خط آخر چشمهایش را نگه داشت ...
    جوهر خودکار به نیمه رسیده بود و یادداشت های نامرتبش نیمی روی زمین و نیمی روی تخت بودند .
    برای آخرین بار به صفحه ی آخر نگاه کرد و با چپ و راست کردن گردنش ، داد مهره های خسته اش را در آورد .
    زیر "ن" پایان شماره تلفن همراه بود و با یک دستخط معمولی تنها یک جمله نوشته بود:
    در هر ساعتی از روز ... اگر با داستان این کتاب برای اجرا موافق بودید با من تماس بگیرید . الف "نقطه" امانی !
    و درست زیر جمله ؛ شماره ی رندش ***1212-0912... قرار داشت.
    تلفن همراهش را از شارژ کشید و از حالت پرواز درآورد . روی تخت چهارزانو نشسته بود و به تصویر خودش در آینه نگاه میکرد . مرد توی آینه مضطرب به نظر میرسید.
    چشمهای مورب مشکی اش حالت خسته ای داشت و ته ریش و موهای ژولیده نشان از بیخوابی اش می داد.
    اخمهای درهمش را ندیده گرفت ...
    بعد از سه بوق متوالی صدای دخترانه و گرفته ای میان خواب آلودگی اش گفت: بله ؟!
    سرحال جواب داد :سلام .
    یک سکوت طولانی...
    تمام مدت به آینه نگاه میکرد . مرد سرش را به علامت نه تکان داد . میخواست لبهایش را باز کند تا چیزی بگوید... تا منصرفش کند تا ...
    آهو با هول گفت: راستین حکمت ؟!
    -بله ...
    جیغی زد و انگار که ازخواب پرید و با هول گفت: دیوار رو خوندید نه ؟! تموم شده نه ؟
    راستین لبخندی زد و چشم از نگاه مضطرب مرد توی آینه گرفت و درحالی که خم شده بود تا برگه های یادداشتش را بردارد گفت: بله همین الان تموم شد .
    آهو دوباره جیغ کشید و راستین باخنده گفت: ممکنه خیلی جاهاشو تغییر بدم...
    و نیم نگاهی به کاغذهای دست نویسش انداخت و گفت: خیلی جاهاشم قراره حذف بشه !
    آهو تند گفت :باشه باشه اصلا مهم نیست ... هرکاری که دوست دارید باهاش بکنید!
    -حتی اسمش هم میخوام تغییر بدم.
    آهو با خنده گفت: هرچی که لازمه ... هرچی که درسته ... وای خدای من باورم نمیشه ... حتی نمیدونم خوابم یا بیدار.
    راستین خونسرد گفت: بیداری... و قراره اولین دست نوشته ات به نمایش تبدیل بشه . برای یه سری توضیحات و انتخاب بازیگر و تعیین روز اجرا وتمرین ها میخوای باشی یا ...
    آهو با صدای پر شوری گفت:
    -معلومه که میخوام باشم... باید باشم... حتما میخوام باشم.... خیلی برام مهمه . حتی تو بازنویسی هم خواهش میکنم اجازه بدید باشم ... میدونم رمانم خیلی کارداره و قراره نگارشش به صورت نمایشنامه دربیاد و احتمالا کلی وقت بگیره ولی اجازه بدید باشم ... برام خیلی اهمیت داره .
    راستین بدون اینکه مخالفت کند جواب داد:
    -موافقم .باش و یادبگیر.
    آهو دوباره جیغی کشید و راستین خشک گفت: خیلی خب بهت خبر دادم . دیگه پیگیری نکن تا خودم باهات تماس بگیرم . نمایشنامه که کامل شد ، برای تنظیم قرارداد بهت اطلاع میدم که بیای دفتر... اون موقع درمورد انتخاب بازیگر هم باهم مشورت میکنیم . کاری نداری...
    آهو زمزمه ای کرد و راستین زیر لب گفت: چیزی گفتی؟
    آهو خنده ای کرد و گفت: راستش یه چیزی گفتم ... درواقع یه پیشنهاده .
    -میشنوم!
    -میتونم منم تست بدم !
    حدسش را میزد . هومی کشید ، یک تای ابرویش را بالا برد و به چهره ی مرد توی آینه که کلافه نگاهش میکرد خیره شد و جواب داد: چرا که نه .قبلا دوره دیدی؟
    -بله . کارگاه استاد آذرخش رو تا نیمه گذروندم .
    آذرخش ! خب انگار چندان غریبه هم نبود .
    خنده ای کرد و گفت: پس همکلاسی بودیم؟!
    -من دوره ی بعداز شما بودم... استاد آذرخش همیشه شما رو برای من و هم دوره ای هام مثال میزدن .
    راستین آهی کشید و گفت: خوبه . پس نمایشنامه تنظیم شد ، بهت خبر میدم که هم قرارداد رو تنظیم کنیم ... هم ازت تست بگیرم ببینم چی تو چنته داری.
    آهو با خنده گفت: خیلی چیزها ... ممنونم واقعا ممنونم .به خاطر همه چیز... وای خدایا .... نمیدونم چی بگم .. هنوز حس میکنم خوابم . اقای حکمت من خوابم؟
    بی حوصله گفت: خیر الف امانی . بیداری ! و اگر اجازه بدی من برم بخوابم ...
    آهو با ببخشید ببخشید هایش خواست تماس را قطع کند که در لحظه ی اخر لب زد: الو الو... یه چیز دیگه هم میتونم بگم؟
    راستین ساده گفت: بفرمایید.
    آهو با هیجان گفت: هراتفاقی بیفته ... به هر دلیلی دیوار نمایش نشه ، اجرا نشه... روی سن نره ... بازم ازتون ممنونم. به خاطر همه چیز... ممنون که وقت گذاشتید ... ممنون که بهش اهمیت دادید ... خیلی خوشحالم که من عاشق شمام و شما اسطوره ام هستید ... واقعا خوشحالم... خیلی خیلی زیاد ... بی نهایت ازتون ممنونم... وای خدا اصلا نمیدونم چی بگم.
    -بگی خداحافظ ممنون میشم!
    آهو با هول گفت: وای ببخشید ... شبتون بخیر... ببخشید صبحتون بخیر... وقتتون یعنی به خیر...
    تماس را قطع کرد و گوشی را روی تخت انداخت سرش را روی بالش گذاشت ، دستش را زیر بالش فرو کرد و چشمهایش را به سقف دوخت . یک صحرای دیگر میخواست وارد سینما شود ... منتها نه چشمهایش آبی بود ، نه صدایش گیرایی داشت ... نه ظاهر فریبنده ... فقط دندان هایش خرگوشی بود و کلی ادعا داشت ... یک ملکان دیگر میخواست برای خودش جا باز کند . به همین سادگی... با چهار تا عاشق شمام و اسطوره هستید !
    پوفی کشید و پتو را روی سرش انداخت، باید می خوابید ... که اگر نمی خوابید طعنه های بی امان پناه تا شب رهایش نمیکرد .

    سکانس-18:
    اتاق شلوغ بود و گرم ... دورتا دور یک میز مستطیلی پهن نشسته بودند و میکروفون های کوچکی جلوی رویشان قرار داشت . چشمش به بطری آب معدنی قفل بود .اگر این همه عکاس در این اتاق در هم نمی لولیدند قطعا تا به حال درش را باز کرده بود و تا نیمه آن را سر میکشید.
    میان حامد و روزبه نشسته بود و کنار دست حامد پناه بود و کنار پناه ، صحرا ... گلناز هم با اختلاف نشسته بود ، تصویر بردار و چهره پرداز اصلی و تدوین گر هم بودند . تهیه کننده نیامده بود.
    حامد درحالی که با گوشی اش پیام کوتاهی ارسال میکرد زیر گوش راستین گفت: این همه وقت تلف کردن هنوز هیچی به هیچی !
    راستین واکنشی نشان نداد .
    همین که توانسته بود چند ساعتی را در خانه بخوابد را مدیون همین تیم مطبوعاتی و مصاحبه گر بود . اولین مصاحبه ی فیلم بود و اولین دیدار و ملاقات با کادر و تیم فیلمبرداری "تلقین" ...
    یکی از خبرنگارها درحالی که در ویزور دوربین عکاسی اش نگاه میکرد نفس عمیقی کشید و با تک سرفه ای رو به حامد پرسید: شروع کنیم جناب درویشی ؟!
    حامد با سری که تکان داد اجازه اش را صادر کرد و رو به پسرجوان گفت: فقط اقای عظیمی سعی کنید سوالات رو کوتاه بپرسید که ما زمان رو بیش از این از،دست ندیم.
    عظیمی سری تکان داد و رو به شهسواری که دخترجوانی بود ؛ گفت: شما شروع کن .
    راستین به شهسواری نگاه میکرد قبلا هم با او مصاحبه داشت .
    سوالات گرد داستان و خلاصه ی تلقین میچرخید و حامد با آرامش گفت: طرح ابتدایی از روزبه بود و فیلمنامه رو با هم نوشتیم. البته بازنویسی نهایی کار هم با روزبه بود.
    شهسواری درحالی که ریکوردرش را بالا گرفته بود پرسید: چطور شد این کادر رو برای "تلقین" درنظر گرفتید ؟!
    حامد لبخندی زد و گفت: منظورتون چیه؟
    دختر با صدای محکم تری پرسید: انتخاب نقش اول مرد ، از پیش تعیین شده بود یا با توجه به فجر امسال ؟
    حامد نیشخندی زد و گفت: شخصیت کاوه رو به خاطر راستین حکمت نوشتیم... یعنی اصلا این شخصیت نوشته شد که راستین بازیش کنه . قبل از سیمرغ هم به این نتیجه رسیدیم. ولی با اتفاق فجر امسال من و روزبه هر دو به این نتیجه رسیدیم که انتخاب شایسته ایه .
    شهسواری سری تکان داد و عظیمی پرسید: برای شخصیت زن قصه از اول انتخاب خانم روشن بودند ؟!
    حامد سرش را به علامت نه تکان داد و گفت:ابتدای کار قبل از بازنویسی بله ... نظرم روی روشن بود ولی بعدش تصمیمم عوض شد که حالا نمیخوام راجع بهش صحبت کنم . ولی خب انتخاب های دیگه ای هم داشتیم که در نهایت من وروزبه تصمیم گرفتیم که خانم روشن شخصیت رو به رو رو بازی کنه .
    شهسواری دوباره پرسید: قراره برای سینما زوج سازی کنید درسته؟! مثل زوج کریمی و فروتن ... گلزار و افشار و ... حالا روشن و حکمت !
    حامد اخمی کرد و گفت: ما بازیگرها رو با توجه به تواناییهاشون رو به روی هم قرار میدیم.
    عظیمی نگاهی به حامد که پنجه هایش را روی میز بهم چسبانده بود انداخت و گفت: یعنی اگر موقعیت طوری رقم بخوره که خانم روشن و اقای حمکت باز هم با هم نقش آفرینی کنند باعث خوشحالی شماست یا ناراحتی؟
    پناه نگاهی به نیمرخ حامد انداخت و حامد با جدیت گفت: باعث خوشحالیمه .
    عظیمی رو به پناه پرسید: نظر شما چیه خانم روشن ... این چندمین همکاری شما با اقای درویشی هست ... قراره تو تمام کارهای اقای درویشی شما حضور داشته باشید؟
    پناه اخمی کرد و گفت: قطعا اینطور نیست ولی ...
    شهسواری میان کلامش گفت: این ارتباط کاری به خاطر کیفیت کار شماست یا به خاطرِ...
    پناه درست مثل دختر میان حرفش آمد و گفت: من و حامد خیلی بیشتر از اونچه که باید هم دیگه رو درک میکنیم و میفهمیم... فیلم هایی هم بوده که بدون حضور من ساخته شده و فیلمهای خوبی هم بودن !
    شهسواری با طعنه گفت: یعنی تمام فیلمهایی که شما با هم کار کردید فیلمهای عالی ای هستن و فیلمهایی که اقای درویشی شما رو انتخاب نکردن فقط خوبن؟!
    پناه با اخم گفت: خب از بین تمام کارهای حامد .... اونهایی که من درشون بازی کردم پر رنگ تر هستن .
    شهسواری سری تکان داد و عظیمی رو به صحرا پرسید: خانم ملکان ، شما مدت ها بود که کار تازه ای در سینما بازی نکردید ... سخت پسند شدید یا پیشنهادی نبوده؟
    صحرا سرفه ای کرد و گفت: قطعا پیشنهاد هست ولی چیزی که چنگی به دلم بزنه نه ... وقتی تلقین رو خوندم گفتم باید این کار رو بازی کنم و از دست دادنش برام واقعا سخت بود. خوشحالم که تو این تیم هستم.
    شهسواری رو به صحرا پرسید: دوست نداشتید نقش اول باشید؟
    راستین نگاهش را روی میز انداخت و صحرا زیر چشمی درحالی که راستین را تماشا میکرد گفت: چرا ... ولی شخصیتی که الان دارم روش کار میکنم هم خوبه . و امیدوارم بتونم درخشان ظاهر بشم .
    عظیمی رو به راستین گفت: جناب حکمت ساکت هستید .
    راستین چشمهایش را از روی میز بلند کرد و رو به عظیمی گفت: دوستان کامل پاسخ دادند .
    امضای ایشان

  10. 5 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),fatima1177 (04-26-2017),sarehkarimi (08-29-2017),the.sanaa (05-22-2017),احسن (07-02-2017)

  11. Top | #6
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    شهسواری با هیجان گفت: چه آینده ای برای تلقین می بینید ؟!
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: آینده رو آینده خواهیم دید .
    شهسواری با هیجان ماسیده ای در پوستش گفت: یعنی هیچ پیش بینی ای... نظری.. حرفی؟! به نظرتون گیشه برای تلقین موفقه ؟
    راستین تک سرفه ای کرد و گفت: فکر نمیکنم تو این شرایط گروه به گیشه فکر کنه ... چون برای هممون موفقیت فیلم در گیشه خلاصه نمیشه . رضایت مخاطب و رضایت جشنواره اولویت ماست .
    حامد لبخندی زد و پناه نگاهش کرد .
    شهسواری نیشخندی زد و گفت: پس آینده ی تلقین رو در جشنواره موفق میبینید؟
    راستین سری تکان داد و گفت: قطعا ...
    عظیمی با خنده پرسید: در کدوم بخش ؟!
    راستین لبخندی زد و گفت: کارگردانی... فیلمنامه نویسی... نقش اول زن ...
    پناه لبهایش زاویه دار شدند و راستین به آرامی گفت: نقش مکمل زن !
    صحرا چشمهایش برقی زد .
    شهسواری میان کلامش گفت: و نقش اول مرد !
    راستین سری تکان داد و گفت: طراحی صحنه ...
    گلناز لبخند مهربانی به سمتش نشانه گرفت و شهسواری اشاره ای به چهره پرداز کرد و گفت: درمورد گریم صحبتی نکردید؟
    راستین اخمی کردو دوستانه گفت: چون موهامو کوتاه کردن سالی که میاد فقط کاندید میشن و انشاالله سال آینده .
    جمع خندید و راستین دست به سینه شد و عظیمی پرسید: از اینکه با یه تیم قوی همکاری میکنید خوشحالید؟
    راستین سرجایش کمی جا به جا شد و گفت: قطعا خوشحالم . کارکردن و رویارویی با حرفه ای ها جز خوش شانسی های زندگی منه .
    شهسواری درحالی که مستقیم نگاهش میکرد گفت: درمورد حرفهاتون توی جشنواره...
    راستین با جدیت میان کلامش گفت: امروز فقط راجع به تلقین حرف میزنم.
    شهسواری دهانش را بست و سوالاتی از گلناز و طراح چهره پرسیده شد . حامد درب بطری آبش را باز کرد و رو به عظیمی پرسید: کافی نیست؟
    عظیمی سری تکان داد و شهسواری رو به روشن گفت: به عنوان سوال آخر خانم روشن.
    روشن یک تای ابروشو بالا داد و گفت: بفرمایید.
    شهسواری لبخندی زد و گفت: شنیدیم امروز سالگرد ازدواج شماست درسته؟
    روشن لبخندی زد وگفت: بله ...
    شهسواری هومی کشید وگفت: اول که این روز رو به شما وجناب درویشی تبریک میگیم ... خبر تازه ای برامون ندارید ؟!
    روشن دستش را روی دست حامد گذاشت ودرحالی که نگاهی به چهره ی کمی گرفته اش انداخت گفت: خب یه خبرهایی هست که ...
    حامد دستش را فشار داد و روشن از ابروهای گره خورده اش ؛ حرفش را چرخاند و گفت: ترجیح میدیم فعلا راجع بهش حرف نزنیم .
    شهسواری رو به روشن گفت: الان چه جمله ای برای جناب درویشی دارید که بگید ... به خصوص که امروز سالگرد ازدواجتونه .
    روشن لبخند ملیحی زد و گفت: خب ما چهارساله که ازدواج کردیم و فکر میکنیم بیشتر از اینکه زن و شوهر بوده باشیم در این سالها ... دوست و رفیق هم بودیم و شرایط هم رو خوب درک کردیم . فقط امیدوارم که تلقین کار خوبی باشه و حامد ازم راضی باشه .
    شهسواری سری تکان داد و رو به حامد گفت: شماچطور جناب درویشی ؟ تو این روز چی به خانم روشن میگید ؟!
    حامد دسش را از زیر دست پناه بیرون کشید و درحالیکه دست به سینه میشد گفت: چیزی خاصی برای گفتن ندارم .
    راستین متعجب به صورت حامد خیره شد و صحرا ابروهایش بالا رفت .پناه به زهرخند ساده ای اکتفا کرد و شهسواری لبش را گزید و گفت: و حرف آخرتون درمورد تلقین؟!
    حامد جدی گفت: داریم تمام تلاشمون رو میکنیم که تلقین فیلم متفاوتی برای سینمای ایران باشه . چون به اعتقاد من ، جای تلقین توی سینما خالی بود موقع اکرانش متوجه منظور من میشید ...
    شهسواری با لبخندی گفت: یه سوال دیگه هم میتونم بپرسم؟
    حامد کلافه گفت: بفرمایید.
    شهسواری : بعد از تلقین ممکنه که این کادر رو دوباره گرد هم جمع کنید برای یک فیلم تازه؟
    حامد شانه ای بالا انداخت و گفت: فعلا تمام تمرکز ما برای تلقینه .
    شهسواری با ارامش پرسید: اخه تو یکی از مصاحبه هاتون گفته بودید که آخرین همکاری شما با جناب روشن در مقام تهیه کننده ، فیلم تلقینه؛ میخواستم ببینم صحت داره یا ...
    حامد سریع گفت: بله . به احتمال خیلی زیاد این آخرین همکاری من و جناب روشنه .
    شهسواری مات گفت: و حتی خانم روشن؟
    به جای حامد پناه توپید: این دیگه چه سوالیه ؟!
    شهسواری لبش را گزید و گفت: منظوری نداشتم... ریکوردرم خاموش بود خیالتون راحت اینو محض کنجکاوی خودم پرسیدم.
    عظیمی چشم غره ای به شهسواری رفت و رو به جمع آنها گفت: ممنون که وقتتون رو دراختیار ما گذاشتید ...
    هنوز حرفها و تشکراتش تمام نشده بود که پناه با حرص صندلی را روی کاشی ها عقب کشید ، صدایش باعث شد صحرا با حس مور مور شدن صورتش را جمع کند، پناه با اخم تلخی از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
    راستین به رفتنش نگاه میکرد ... در تمام این چهار سال ، همیشه زوج تیتر اول سینما ، درویشی و روشن بودند ! یکی کارگردان ... و دیگری بازیگر !

    سکانس-19:
    مقابل خانه معطل مانده بود تا درب پارکینگ باز شود .
    پژوی آلبالویی رنگی در کوچه ، چراغهایش را خاموش کرد . آب دهانش را فرو داد و چشمهایش را ثانیه ای بست .
    دهانش بوی الکل میداد وکمی سرگیجه گرفتارش شده بود . اصلا در ذهنش نمی گنجید چطور این وقت شب، با این حال و روزش آ همه مسافت را طی کرده و نه به کسی صدمه زده نه جراحتی نصیب خودش شده!
    خمیازه ی بلند بالایی کشید و در ردیف سوم پارک کرد ،نگاهش را به اینه دوخت درب پارکینگ به سمت پایین حرکت میکرد.
    در اخرین لحظات دختری کمرش را خم کرد و وارد محوطه ی پارکینگ شد. یک تای ابرویش را بالا داد . اصلا در شرایطی نبود که بتواند یک گفتمان عادی داشته باشد . از اتومبیلش بیرون امد.
    هرچه دخترنزدیک تر می آمد ، چهره ی آشنایش برایش واضح تر می شد .
    کش و قوسی داد و دزدگیر را زد . آتیه حالا تمام حواسش به او بود . لبخند مسخره و بی موقعی روی لب های سرخ رنگش نشست. از ان لبخند های بی هدف که تعبیر خوبی نداشتند!
    با اینکه از درب اسانسور موجود در پارکینگ دور میشد ، بی میل و برخلاف نظرش چند قدم به سمت آتیه که رو به روی درب کرکره ای پارکینگ ایستاده بود ، برداشت.
    بالاخره زبان سنگین و خشکش را تکان داد و رو به او پرسید: خیلی وقته اینجایی؟
    آتیه کیفش را با مکث کوتاهی روی شانه جا به جا کرد و گفت: سلام ...
    این وقت شب ، در واقع صبح ، حوصله ی چاخ سلامتی نداشت. پوفی کرد و کلافه گفت:میگم از کی اینجایی؟
    آتیه صدایش را صاف کرد و به سمتش امد حالا دقیقا رو به رویش ایستاده بود ، ادکلن یخ وزنانه اش ، شامه اش را قلقلک میداد. زیر چراغ سقفی سنسور دار پارکینگ ایستاده بود و تماشایش میکرد.این عطری که در شامه اش میپیچید گزنده بود . سلول های بینی اش را می گزید .
    آتیه با صدای ظریفی گفت:
    -گفته بودی بیام... یعنی ساسان گفت که بیام...
    ته چشمهای زنانه اش ذوق بود .
    راستین نفسش را فوت کرد و باتکان سرش اشاره کرد وارد کابین شود .
    آتیه جلوتر از او وارد اتاقک آسانسور شد و راستین دگمه ی طبقه ی مورد نظر را زد .
    نگاهش به آینه افتاد .مرد توی آینه چشمهایش سرخ بود.
    آتیه دستی به شانه اش کشید و گفت: تو که ظرفیت خودتو میدونستی !
    شانه هایش آویزان شدند و به در های پشت سرش تکیه داد و با لحن خسته ای درحالی که مستقیم به آینه نگاه میکرد، گفت: پیش اومد ...
    دربهای آسانسور در طبقه ی مورد نظر باز شدند و راستین نزدیک بود از پشت به زمین بخورد که آتیه آرنجش را گرفت و گفت: مراقب باش.
    و درحالی که شانه های ظریفش تکیه گاهش شدند کلید را توی قفل چرخاند و با لبخند ژکوندی، کش دار و بی عقل و خرد گفت: چه خوب که اومدی امشب...
    آتیه مضطرب پرسید: وضع معده ات اینطوری بهم میریزه ... مگه نباید فردا صبح زود سر لوکیشن باشی؟
    راستین سرش را به سمتش جلو آورد و گفت: کوتا صبح ...
    آتیه پوفی کرد و گفت: میدونستم این وضعته اصلا نمیومدم .
    راستین با کفش وارد خانه شد و آتیه غر زد: راستین چرا زیاده روی کردی... ای بابا ...
    و مانعش شد و کفشهایش را درآورد و راستین با خنده گفت: اصلا یادم نیست کارم باهات چی بوده ! چرا خواستم بیای ... خودت نمیدونی باهات چیکار داشتم؟
    آتیه به آرامی از جلوی پای راستین خواست بلند شود که راستین دستش را روی سرش گذاشت و با اخم گفت: جات که بد نیست ...
    آتیه دست بدقلق و سنگینش را از روی سرش برداشت و گفت: بیا کمکت کنم یه دوش بگیری... تو چطوری میخوای بری سرفیلم برداری...
    راستین با خنده گفت: تو هم میای ؟
    از چشمهای قرمز و از حدقه بیرون آمده اش ترسید و گفت: بیا بریم حمام.
    دستش را از دست آتیه بیرون کشید وبا لجبازی گفت : نمیام .
    و کشان کشان میخواست از پله ها بالا برود که نزدیک بود زمین بخورد ، خودش را نگه داشت و آتیه هینی کشید ، راستین خودش را سرپا حفظ کرد.
    آتیه درب خانه را بست و گفت: راستین ... بیام بالا ؟
    راستین زمزمه وار گفت: پس چی ؟! اصلا اومدی چه کار ...
    آتیه مستاصل از لحن و کلمات پاره پوره ای که از دهانش در می آمد جواب داد: تو خواستی عزیزم...
    راستین هانی کرد و درحالی که دستی به پیشانی اش میکشید گفت: خب واسه همین خواستم لابد . بیا بالا ...
    و پله ای را بالا رفت .
    آتیه هنوز ایستاده بود .
    راستین به سمتش چرخید و کمرش را به نرده تکیه داد و پرسید: پس چرا نمیای؟
    نمیدانست چه کار کند .
    راستین حالش خوش نبود ... پشیمان میشد . با هم خداحافظی کرده بودند . الان حرفی که میزد عاقلانه نبود ... دلی نبود ... راستین نبود !
    راستین از پله ها پایین آمد و درحالی که دستهایش را روی شانه های آتیه میگذاشت مستقیم به چشمهایش خیره شد و گفت: نمیخوای بیای ؟
    آتیه زیر لب گفت: تو حالت خوب نیست . بهتره برم ...
    -پس چرا اومدی ؟! گمشو ...
    آتیه نمیدانست چه کار کند.
    نفس عمیقی کشید و گفت: بذار برم دستشویی... یه آبی به صورتم بزنم . میدونی چند ساعته تو کوچه منتظرتم ؟
    راستین نیشخندی زد و خسته گفت: پس حسابی سوژه ام کردی... تو محل!
    آتیه به طرف سرویس رفت و گفت : تو برو بالا ... میام ... خب؟
    وکیفش را روی مبلی انداخت و به طرف سرویس رفت.
    راستین نگاهش کرد . انقدرها هم بد نبود . انگار قرار بود امشب زیاد بد نگذرد! وقتی زنی کیفش را با خودش به سرویس نمی برد یعنی برای هر پیشنهادی آماده است !
    وقتی کیفش را با خودش نمی برد یعنی ... به تردید هایش دامن میزد !
    روی مبلی نشست و بالاخره با صدای سیفون از سرویس بیرون آمد .خوب خودش را آماده کرده بود.
    دستش را گرفت و وادارش کرد لبه ی کاناپه بنشیند .
    راستین با لحن کش داری گفت: برام بگو این مدت چیکار میکردی....
    آتیه نگران از حالش گفت: بذار برم یه شربت آبلیمو یا قهوه برات درست کنم... ببین چه به روز خودت آوردی...
    خواست برود که دستش را کشید و نگهش داشت و مثل پسربچه ی تخسی ناله زد: بمون ...
    آتیه گرفته گفت: فردا پدرمو درمیاری واسه این موندن . تو رو خدا بذار برم... رو به راه شدی میام .
    راستین کش دار گفت: نه نه ... الان باش ...

    آتیه آهی کشید و راستین پنجه اش را جلو آورد و شال را ازروی موهای زیتونی رنگش پایین آورد و دست درموهای موج دارش فرو کرد و گفت: تو زیبایی...
    آتیه لبخندی زد و گفت: راستین بذار برم . بیچاره ام میکنی تو... به خدا منو میکشی واسه این موندن ! عقلت سرجاش نیست .
    دستش را توی موهایش کرد و کلیپس را از سرش باز کرد و گفت: دلم یه دختر میخواد مثل تو ...
    آتیه چشمهایش پر اشک شد و راستین لب زد : تو واقعا زیبایی ... خوش سیما ...
    آتیه اشک چشمش را پاک کرد و گفت: اگر بچه داشتی اسمشو چی میذاشتی؟ اگر یه دختر داشتی...
    راستین آهی کشید و خسته گفت: گندم ... اسمشو میذاشتم گندم !
    آتیه اشکش را پاک کرد وپرسید: اگر پسر بود چی ؟!
    -نمیدونم...
    راستین با غرغر گفت: من دلم دختر میخواد .
    آتیه سرش را روی سینه اش گذاشت و گفت: کاش میتونستم بهت یه دختر بدم ... کاش میتونستم پیشت باشم.... کاش منو میخواستی...
    راستین انگشتهایش را درموهایش فرو کرد و گفت: هنوزم میشه ...
    آتیه با بغض گفت: خیلی دلم میخواست موقع رفتن بهت بگم باردارم و بمونم... ولی حیف شانس باهام یار نبود .
    راستین دستش را روی شانه های آتیه کشید و آتیه سرش را بلند کرد و گفت: الانم باید برم . تو این شرایط با من باشی بعدش یقه امو میگیری...بیچاره ام میکنی !
    و نگاهی به چشمهای خمار راستین انداخت و پیشانی اش را بوسید و گفت :تو هر وقت بخوای من برات هستم... ولی الان نه .این جور عقل زایل شده ات به درد من نمیخوره ... ! بعدا نمیتونم جواب پس بدم ها ...
    خواست برود که راستین مانعش شد ، حالت چشمهایش از خماری درآمد . نگاه باریکش را عادی کرد . کمی صورتش را منقبض کرد و با حرکتی سریع روی مبل کنار دستش نشست و با لحنی که اثری از مستی درش نبود جدی لب زد: ممنون آتیه .
    آتیه خشکش زده بود . مات تماشایش کرد . تادقایقی پیش حتی دراز کشیدنش هم پر از شل و ولی بود ... مثل یک آدم وا رفته ، ولو شده بود و حالا شق و رق روی کاناپه نشسته بود.
    راستین دستش را روی شانه ی آتیه گذاشت و گفت: ممنون که نگرانم شدی .
    آتیه دهانش باز مانده بود . مست نبود؟! نقش بازی میکرد ؟ تمام مدت ؟!
    خواست حرفی بزند اما کلمات را گم کرده بود.
    با چشمهای باز و از حدقه بیرون آمده به راستین که صورت و چهره ای عادی داشت نگاهی کرد .
    بریده بریده و منقطع پرسید: تو ... تو ... یعنی ... داشتی ...
    مکث کرد و نفسی گرفت و لب زد: داشتی بازی میکردی ؟ نقش بازی میکردی ؟
    راستین لبخندی روی لبش نشست و گفت: آتی خیلی خوشحالم که این مدت باهات آشنا شدم . از امشب ... اعتمادمو یه جور دیگه ای به دست آوردی. روم حساب کن . مثل یه رفیق . خب؟
    آتیه صورتش خیس بود.
    راستین اشکش را پاک کرد وگفت: توی دستشویی... یه چیزی دیدم میخواستم مطمئن بشم که ...
    شانه ای بالا انداخت و گفت: مطمئن شدم ...
    آتیه خفه گفت: من نمیفهمم.
    راستین خنده ای عادی کرد و گفت: چیزی نیست . شبو بمون . فردا برو . ببخش زیاد معطل شدی .فکر میکردم قبل از اومدنت باهام هماهنگ کنی .
    آتیه گیج بود.
    مات و مبهوت و مبهم نگاهش میکرد.
    راستین خونسرد گفت: خوبی؟
    -نمیفهمم راستین . حالیم نمیشه... عقلم قد نمیده ... چرا داشتی نقش بازی میکردی ؟!
    راستین خندید و گفت: از حالا به بعد میدونم که نباید جلوی تو نقش بازی کنم . فکر میکردم اینطوری راحت تر باهام حرف میزنی . حالا مطمئن شدم اوضاع تحت کنترله!
    آتیه تند گفت: تنها امیدم بود ... واسه موندن !
    راستین لب زد: خب؟!
    -هیچی ... بی نتیجه موند .
    راستین از جا بلند شد و گفت: خوبه ... امشب دیگه نرو. دیر وقته . همین جا بخواب... طبقه ی پایین .
    آتیه پنجه هایش را مشت کرد و گفت: لازم نبود نقش یه مست پاتیل رو بازی کنی... میپرسیدی هم راستشو میگفتم!
    راستین هومی کشید وگفت: از حالا به بعد میدونم لازم نیست جلوی تو نقش بازی کنم. تو رفیق صادق منی ...
    آتیه با چشمهایی که برق میزد گفت: رفیق؟
    راستین سری تکان داد و با شب بخیر کوتاهی به سمت پله ها رفت و گفت: ببخش که اینطور شد امشب. باید خیالم راحت میشد آتیه . ممنون که خیالمو راحت کردی.
    آتیه سرش را پایین انداخت صورتش خیس بود .
    راستین کلافه از اشکهایش گفت: دیگه بهم عذاب وجدان نده آتی... معذرت میخوام .
    آتیه سر بلند کرد و حینی که با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد با لبخندی گفت: من اگر از تو بچه داشتم ... خیلی خوشبخت بودم... تو بهترین پدر دنیا میشدی... منم ... خوشبخت ترین زن رو زمین ...
    از جا بلند شد و میان بغض ترکیده اش گفت :خوش به حال اون خری که تو قراره دوستش داشته باشی...
    و کیفش را برداشت و شال را سرش انداخت و با قدم های تندی از خانه بیرون زد .
    در را که بست راستین خودش را لبه ی کاناپه کشید و به تصویر خودش در شیشه ی دودی میز خیره شد .
    مرد سری به نشانه ی تایید برایش تکان داد. کریستال پایه دار را روی تصویر خودش کشید و روی ***نی ، درست روی همان کاناپه ولو شد .

    سکانس -20:
    به بخار چای نگاهی انداخت و چشمش رفت روی نگاه عسلی خسته و قرمز رنگش که به کاغذ های رو به رویش زل زده بود . روی تختی در حیاط نشسته بود .
    درست مقابل استخر... چهارزانو... و پنجه های لاک خورده ی پایش را گاهی برای اینکه خواب نروند تکان تکان میداد .
    چادر روی شانه هایش افتاده بود و گره ی روسری مشکی رنگ را زیر گلویش باز نگه داشته بود . پناه روشن ... با آن همه ادعا ... امروز را خراب کرده بود . حوصله نداشت .
    یک بار شل میگفت، یک بار نمی گفت... یک بار تپق میزد بار دیگر حواسش پرت میشد ...
    حالا هم که به مرور فیلمنامه نشسته بود ، حتم داشت حتی یک کلمه هم به خاطر نسپرده ، حامد مدام در گوشش حرف میزد .
    تدارکاتچی سینی به دست به سمتش آمد وگفت: آقا راستین ، از کیک دیروز هنوز هست ها ... میخواین براتون بیارم؟
    باتشکر کوتاهی لبخندی زد و چای را بالا گرفت.
    گلناز با خستگی چند لحظه روی صندلی نشست و درحالی که پنجه هایش را در هم فرو میکرد پرسید:خوبی؟
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: بد نیستم.
    گلناز اشاره ای به پناه انداخت و گفت: از بعد مصاحبه ی دیروز روشن اصلا رو فرم نیست . اون از ضبط دیشب که از پسش برنیومد. اینم از برداشت های امروز !
    راستین نگاهش کرد و گلناز آهی کشید وگفت: عمر این رابطه انگاری داره تموم میشه.
    راستین هیسی کرد و با صدای محکمی گفت: نشنیدی حامد دیروز چی گفت؟
    گلناز نگاهی به صورتش انداخت و راستین شمرده شمرده تک تک جملات حامد را به زبان آورد:
    -تلقین نیاز به حاشیه داره ... برای بُرد بیشتر... برای جذب مخاطب ... برای اینکه سر وصدا کنه ... این چیزها دیگه داره عادی میشه ...
    گلناز میان کلامش گفت: سیاست کار یه فیلم یه طرفه... ولی این قضیه توجیه شدنی نیست .
    راستین پوفی کرد و گفت :روز اول یادت رفت به من چی گفتی ؟
    گلناز ابروهایش رابالا داد و راستین بلافاصله گفت: از قانونی که خودت میذاری پیروی کن . بذار منم به قانون گذار احترام بذارم و اجراش کنم .
    کسی گلناز را صدا کرد.
    گلناز لبخندی زد و خواست از جا بلند شود که روی صندلی ماند و پرسید:
    -راستی از ساسان چه خبر ؟!
    راستین سری تکان داد و گفت: بی خبر نیستم چطور؟
    گلناز شانه ای بالا انداخت و گفت: همینطوری... احوالپرسی یه همکار ... از یه همکار !
    وبه طرف کسی که صدایش میکرد با غرغر گفت: اومدم دیگه ... یه دقیقه نمیتونی ببینی من نشستم!
    پناه سر ریز از حرفهای حامد ، از جا بلند شد . کفشهایش را پوشید و درحالی که چادررا زیر بغلش جمع کرده بود مقابل راستین که روی صندلی پلاستیکی جلوی ایوان نشسته بود، ایستاد و با لحن عجولانه ای گفت: بهم بگو ...
    از حرفش یکه خورد .
    به خودش آمد. به صورت نیمه برافروخته و خسته اش نگاهی انداخت . انگار خودش را باخته بود . به این چشمهای عسلی باختن نمی آمد. به این لبها برچیده شدن نمی آمد.
    به این گونه ها انقباض نمی آمد. این چهره که روزی نقش یک زن بزهکار رابازی میکرد ... یک روز مادر میشد ... یک روز اعتیاد را به جان میخرید ، این شکست خوردگی توی زوایای صورتش نمی آمد .
    پناه دوباره میان افکارش پرید و گفت: بهم بگو ...
    راستین پر به پرش داد و اخمی کرد و پرسید: چی ؟!
    دیالوگش را مثل یک ربات بی حس و حال لب زد و گفت:
    -بگو که دوستم نداری... انکار کن !
    راستین دقیق نگاهش کرد و جواب داد : چرا انکار کنم ؟
    پناه خشک گفت: تو دوستم داری ؟!
    راستین کمی از چایش سر کشید وگفت: بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ...
    پناه پوفی کشیدو لب زد:
    -چقدر ؟!
    راستین کمی دیگر از چایش را نوشید و گفت: اندازه نداره دوست داشتن من ...
    -اندازه بزن.
    راستین نگاهی به چپ و راست انداخت و متعجب پرسید: الان ؟اینجا؟
    پناه از لای دندان های کلید شده اش گفت: همین جا ... الان... !

    لیوان چای خورده اش را روی میز گرد سفید پلاستیکی روی ایوان رها کرد و خم شد... انگشت کوچکش به زمین چسبید و شست مردانه اش کمی بالاتر ازمچش نشست.
    انگشت کوچک خودش را به جای شست رساند... شست بالا تر آمد...
    انگشت کوچک دوباره دنبالش کرد... شست به وسط ساق پایش رسید. پناه حرصی پایش را عقب کشید و راستین با نیشخندی گفت: من وجب به وجب تو رو دوست دارم ! چی رو اندازه بزنم؟
    پناه نیشخندی زد و انگشت اشاره اش راتهدید آمیز بالا آورد و گفت: فکر نکن چون امروز خراب کردم میتونی برام دست بگیری...
    راستین اخم کرد.
    این حرص توی کلامش...
    این صورت خسته و گرفته اش...
    این عصبانیت و اوج گرفتن های ناگهانی اش را درک میکرد. از دست خودش عصبانی بود و دلش میخواست داد و بیداد کند و همه چیز رابشکند.
    از مصاحبه و حرفهای همسرش عصبانی بود و میخواست کل لوکیشن را با خاک یکسان کند.
    حق میداد .
    به آرامی از جا بلند شد رو به رویش ایستاد وبا لحن دلجویانه ای گفت: این جور خراب کردن ها برای همه پیش میاد .
    پناه حرصی عوض اینکه آرام شود خروشید: طعنه میزنی؟
    راستین دستهایش را در جیب شلوار کتانش فرو برد و تند گفت:نه نه ... ابدا ... چرا باید طعنه بزنم ؟
    پناه اهمیتی نداد.
    پشتش را به او کرد و همانطور که چادر را روی سرش می انداخت و کش را پشت موهایش جاگیر میکرد با صدای بلندی رو به حامد گفت: ما آماده ایم... !
    دست از مرتب کردن چادرش کشید ، راستین صدا زد: خانم روشن ...
    به سمتش چرخید و بدون اینکه بله یا جانی تحویلش دهد منتظر ماند .
    راستین با لحن آرامی گفت: از بعد از اتللو ... خیلی به بازی کردن تو یه فیلم با شمافکر کردم ...
    روشن اخمی کرد و راستین با لبخندی یک طرفه ی جذابی گفت: یکی از آرزوهام همبازی شدن با شخص شما بود و هست ...
    با تعللی نگاهی به نگاه کهربایی اش انداخت تا تاثیر حرفش را ببیند .
    راستین نفس عمیقی کشید و با خنده درحالی که چین به کنج چشمهای مشکی رنگش می انداخت گفت: فکر نکنم هنوز به این درجه از حماقت رسیده باشم که آرزوم رو با طعنه دلچرکین کنم .
    با لحن آرام و مردانه ای لب زد: همه ی ما روز خوب و بد داریم .
    و با قدم آرامی از روشن فاصله گرفت . حامد عصبانی داد زد: نور رفت. عجله کنید...
    همه از باغ بیرون آمدند.
    در همان کوچه که خانه باغ قرار داشت سر جای خودشان قرار گرفتند. حامد از پشت بلندگو بلند بلند دستور میداد.گروهی مانع ورود تماشاگران سر وته کوچه میشدند.
    پناه در کوچه ایستاده بود.
    حامد کنار تصویر بردار نشست و بلند گفت: سکوت رو رعایت کنید...!
    بعد از چند تذکر بلند در بلندگوی توی دستش گفت: نور ... صدا ... دوربین... حرکت !
    پلان چهار:
    خارجی –کوچه ، رویارویی:
    رو به رویش ایستاد و با بغض و صدای مرتعش زنانه و ملتمسی گفت: بهم بگو ...
    دستی به صورت مردانه اش کشید ... انگشت هایش روی ریش هایش آمد وخفه پرسید: چی ؟
    دو قطره اشک طلایی آرام روی صورتش چکیدند و نالید : بگو دوستم نداری... انکار کن .
    راستین سنگین زبانش را تکان داد و درحالی که مستقیم به چشمهای نیمه خیسش زل زده بود لب زد :
    - چرا انکار کنم ؟
    پناه از لای بغضش صدایش را بیرون کشید و بدون اینکه چشم از نگاه مورب و سیاهش بردارد گفت: تو دوستم داری ؟!
    راستین هر دو دستش را توی موهایش فرو کرد و گفت: بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ...
    دو قطره اشک دیگر از چشمهای کهربایی اش پایین افتادند و صدا از لبهایش بدون باز و بسته شدن ، بدون تکان خوردن در آمد :
    -چقدر ؟!
    راستین میان نفس کشیدن هایی که بغضش را کنترل میکرد گفت: اندازه نداره دوست داشتن من ...
    پناه لجوجانه گفت:
    -اندازه بزن.
    راستین با چشمهای پر اشکی لب زد: الان ؟اینجا؟
    پناه سر تکان داد و گفت: همین جا ... الان... ! پای این دیوارها ...
    راستین سرش را پایین انداخت .
    با مکثی رو به رویش خم شد ... زانویش را به آسفالت رساند و بعد از وجب زدن هایش گوشه ی چادرش را گرفت.
    صورتش را توی چادر مشکی فرو کرد وگفت: من وجب به وجب تو رو دوست دارم ! چی رو اندازه بزنم؟
    پناه چادر را از لای انگشتهایش بیرون کشید ونرم نرم قدم برداشت و دور شد .
    دوربین جلو آمد. روی صورت راستین ماند ... چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد و حامد لب زد: کات !

    سکانس-20:
    وقت نهار بود و صدای برخورد قاشق و چنگال های گروه ، که در آشپزخانه ی عمارت مشغول بودند مثل ناخن کشیدن روی تخته سیاه مدرسه بود بر روی مغزش.
    گلنازبشقاب غذایش را روی میز سفید رنگ ؛ درست مقابلش گذاشت و گفت: تو چرا تنها نشستی؟
    راستین لبخندی زد و گفت: اون دست سالن پر بود .
    گلناز نگاهی به میزهای بهم چسبیده و میزهای پراکنده انداخت و گفت: فکر میکردم جا نشیم ...
    راستین نگاهش کرد و گفت: ایده ی خوبی بود .
    گلناز شانه ای بالا انداخت و با نفرت نگاهی به کسی انداخت لب زد: با بودجه ای که در اختیار من گذاشته بودن از این بهتر ازم برنمیومد .
    راستین دوباره نگاهی به سرتاسر فضایی که با دیوارهای کاذب دورتا دورش را گرفته بود تا به متراژ اشپزخانه اضافه شود و میزهایی غذاخوری درش جا شود ، نگاهی انداخت و جواب داد: به نظر من که ازاین فضا حداکثر استفاده رو کردی.تو هزینه ها هم صرفه جویی شده .
    گلناز نگاهش به سمتی خیره مانده بود.
    راستین کمی برنج های نامرغوب و دم نکشیده را در بشقاب به این سو و آن سو کشاند و گلناز با حرص گفت : واقعا من سر از کار اینا درنمیارم .
    راستین نیشخندی زد و با طعنه گفت: قانون گذار ، قانونی که وضع کردی رو حداقل خودت رعایت کن.
    گلناز هومی کشید و گفت: حالا ما یه چیزی گفتیم.
    و با لحن تندی اضافه کرد : دختره سر جمع بیست دقیقه هم تو کل فیلم نیست ... ولی هر روز اینجاست ! برای تو عجیب نیست؟
    راستین در سکوت تصنعی لبخندی زد ؛ میدانست از چه کسی با چه کسی حرف میزند.
    جیک جیکشان رااز ابتدای نهار زیاد دیده بود .
    گلناز کلافه غر زد: یه جوری عنان از کف داده که انگار زن دورش نبوده ! مرتیکه ی عوضی ؛ شنیده بودم خوش نام نیست ولی انتظار نداشتم به این زودی با چشم ببینم! واقعا حیف صحرا ... تو که باهاش رفیق بودی هم کلاسی بودی یه چیزی بهش بگو ... پس فردا براش حرف درمیارن . اینجا پر جاسوس ریز و درشته . واقعا حیف روشن ... حیف قراردادم... حیفِ "تلقین" وگرنه ...
    پسرجوانی به سمت گلناز آمد وحرفش را نیمه تمام گذاشت.
    مرد نگاهی به راستین انداخت سری تکان داد و رو به گلناز گفت:
    -ببخشید خانم، ملافه هایی که سفارش داده بودید رو از خشکشویی آوردن، ولی هنوز اون لکه هه پاک نشده . حالا باز خودتون بیاید ببینید قبض هم اقای نجفی گفتن شما پرداخت کنید بعدا باهاتون حساب میشه.
    گلناز با غرغر گفت: الان ؟!
    و راستین پی حرفش گفت: اجازه بدید خب نهارشون رو بخورن.
    پسرجوان با لبخندی رو به راستین گفت : والله جناب حکمت من مامورم و معذور... گفتن شما خودتون بیاید خانم.
    گلناز باز نگاهش به سمتی مانده بود ، به محض اینکه توسط پسرجوان دوباره خطاب شد ناچار از جا برخاست و گفت: همون بهتر من الان برم یه جوری سرمو گرم کنم وگرنه دهنمو باز میکنم یه چیزی میگم.
    راستین لبخندی زد و گلناز ظرف ماست کوچکش رابه سمتش گرفت و پرسید: تو ماستت کو ؟
    راستین قاشق را در برنجهای نخورده فرو کرد و گفت : خوردم به روزبه ، ریخت ماست من !
    گلناز خنده ای کرد و گفت: بیا . ماست من مال تو...
    راستین چشمهایش برق زد و گفت: جدی ؟
    گلناز با خنده گفت: تو که هیچی نمیخوری... همین واسه ات یه خورشت سلطنتی به حساب میاد دیگه . نوش جان.
    و به همراه پسرجوان درحالی که شالش را مرتب میکرد از سالن آشپزخانه بیرون رفتند.
    زرورق آلمینیومی را به آرامی از روی ظرف ماست باز کرد و قاشقش را در ظرف فرو کرد . بوی شکلات در شامه اش پیچید. سرش را بلند نکرد و قاشق پر شده ای از ماست را روی برنجش ریخت .
    یک ظرف دیگر ماست جلویش آمد و گفت: دیدم ماستت ریخت رو زمین !
    و با چشمهایش اشاره ای به خورشت دست نخورده اش انداخت و گفت: تو که هنوز کرفس دوست نداری ...
    بس که احمق بود !
    و آنقدر احمق بود که این نگاه آبی و شیطان را هنوز دوست داشته باشد . این بوی شکلات موذی توی رشته های بویایی اش نشسته بود .
    نفسش را حبس کرد .
    کاش میشد بدون حس کردن عطرها ، دم داشته باشد و بازدم...
    بدون چشیدن شیرینی شکلات ، ضربان داشته باشد و پمپاژ... آن وقت ضربانش کنترل میشد و میتوانست ببیند... بشنود ... بدون بوییدن و چشیدن خاطرات زندگی کند... این بوی شکلات مزخرف را از مغزش حذف کند . اگر این توانایی را داشت ؛ حتما تا به حال فراموشش کرده بود .
    برایش زرورق ظرف مربعی ماست را با ناخن تیز و سفیدش میخواست باز کند که چینی به بینی اش انداخت و گفت: چه خبر...
    راستین چشم از بشقابش برداشت و در نگاه آبی اش زل زد و با لحن خونسردی گفت: خبرا که پیش توئه ...
    صحرا نیشخندی زد و خواست حرفی بزند که راستین سرش را جلو برد و گفت: یه چیزی ازت میخوام صحرا ...
    صحرا سریع گفت: جونم؟ تو جون بخوام...
    راستین پلک زد و با صدای پر حرص و لحن آرامی گفت: یه حرفی بهت میزنم آویزه ی گوشت کن .
    صحرا شالش را عقب کشید و لاله ی گوشش را با سر ناخن سفید سبابه اش لمس کرد و گفت: مثل این گوشواره ها که برام خریدی ؟!
    پنجه ی مردانه اش را مشت کرد . نگاهی به حلقه ی زردی که درونش یک چشم نظر آبی جا خوش کرده بود انداخت و گفت: حرفی که بهت میزنم مهمه .
    -چه خوب که میتونیم حرفهای مهم بزنیم... به دور از خاطرات گذشته !
    وچشمکی زد و مژه های مشکی رنگش بهم خوردند و باز شدند ونگاه اطلسی اش مثل سوزن فرود می آمد در صورتش.
    ساکت نگاهش میکرد . ذات نگاهش عوض شده بود . آن معصومیت آبی... آن رنگ دلنشین دریایی ... آن شرم و نگاه دزدی ها کجا بودند ؟
    صحرا لب زد: جونم . سراپا گوشم !
    نفسش را فوت کرد و رک گفت:
    -از حامد فاصله بگیر. واسه ی خودت میگم .
    ملکان ملکان گفتن های حامد شروع شد.
    صحرا از جا بلند شد و با لبخندی جواب داد: مرسی که هنوز ، چیزی داری برای گفتن ...اونم واسه من !
    چند ثانیه به چشمهای راستین نگاه کرد و حامد بلند از آن سوی سالن گفت: بعد از صرف غذا به محوطه بیاین ... یه برداشت کوچیک داریم تا نور و از دست ندادیم . عجله کنید.
    نگاهی به میز انداخت ، گوشی اش سایلنت بود و صفحه اش روشن و خاموش میشد.
    ساسان پشت خط منتظر بود.
    در سفیدی میز یک سایه ی کمرنگ از خودش می دید .
    اتللو: لعنت بر آن پتیاره ی بی شرم باد ! آه ... لعنت بر او باد .

    گوشی را برداشت و به ساسان گفت: میخواهم تدبیری برای مرگ این دیو زیبا رو بیندیشم... !

    ساسان با خنده گفت: باز چی شده پسر خوب؟
    راستین چشمهایش را روانه ی روشن کرد و جواب داد: هیچی . چه کار داشتی؟
    ساسان جدی پرسید: خوبی ؟
    نفسش را کلافه فوت کرد و ساسان با شنیدن بازدم طوفانی اش فورا گفت: خیلی خب... فهمیدم خوبی. نزن داداش ... کارا رو انجام دادم .
    راستین کمی پلو ماست خورد و حین جویدن گفت: جدی؟!چه زود . زبر و زرنگ شدی !
    ساسان خنده ای کرد و گفت: لاکردار کم تیکه بنداز ...
    راستین نفس عمیقی کشید و گفت: به نظرت تا قبل عید میشه رفت اجرا یا ...
    ساسان میان کلامش گفت: بعید میدونم سالن اصلی بتونیم بریم ... ولی پیگیری میکنم. این کاغذبازی هاش تموم بشه انشاالله سالن هم بهمون میدن . ولی حیفه اگر متن خوبیه حداقل ده دوازده تا اجرا بریم ! بعدم بی تمرین بدون آمادگی... چه عجله ای داری؟
    راستین نیشخندی زد و گفت: همون یه اجرا هم به زور میشه اگر نریزن نگیرنمون !
    ساسان مضطرب گفت: راستین قضیه چیه؟ این همه اصرار این همه لاپوشونی... حتی هنوز متن هم بهم ندادی ... من رو هوا به عالم و آدم دارم قول میدم. بعضی که فقط به اسم تو اکی میدن ! نکنه خبریه...
    راستین با اشاره ی حامد سری تکان داد و دو سه دانه برنجی که روی میز افتاده بود را توی ظرف غذایش انداخت ،با دستمال کاغذی ای میز را تمیز کرد و آن را مچاله در سینی پرت کرد و درحالی که خودش آن را به سمت پیشخوان میبرد گفت: متن خوبیه . قبل عید بره اجرا به نفعه ...
    گوشی را از دهانش دور کرد و رو به آبدارچی و سرآشپز گروه تشکری زمزمه کرد ، ساسان کلافه غرزد: اخه قضیه ی این نفع چیه ... رو حرف نمیزنی چرا؟
    راستین با خنده گفت: قراره یه اجرا بریم... از این رو تر؟!
    ساسان : نه داداش من ... رو نیستی ... بعد دو سال یهو باز هوس تئاتر کردی؟
    -ارزششو داره ساسان . بعدم من دو سال وقت داشتم ؟ متن خوب به دستم نرسیده بود . حالا چرا باید فرصت و از دست بدیم .
    وبرای اینکه از سرش باز کند خسته گفت: باید برم ساسان . کاری داشتی پیام بزن .
    خواست خداحافظ بگوید که ساسان داد زد: راستین ...
    گوشی را دم گوشش نگه داشت و بی حوصله گفت: دیگه چیه؟
    -دم روشن رو ببین!
    راستین ابروهایش بالا رفت و نگاهی به حیاط انداخت و پرسید: چطور؟
    -تو یکی از مطبوعات خوندم ازش که دلش هوس یه تئاتر کرده .گفته اگر متن خوبی به دستم برسه بدون شک قبول میکنم !
    راستین ساکت به حیاط نگاه میکرد و ساسان در گوشش گفت: باور کن این سینماخیلی وقته یه زوج درست و حسابی رو به رو هم به خودش ندیده !
    هومی کشید وگفت: فعلا متن آماده نشده . ولی اکی روش فکر میکنم. دیگه جدا خداحافظ.
    و گوشی را توی جیب شلورش سر داد و از حیاط بیرون رفت .
    باغ قیامت بود ، از میان گروهی که در هم می لولیدند یکی از صندلی های ایوان را بدون خراب کردن دکور برداشت و پشت مانیتور متصل به تصویر برداری کنار حامد که در بلندگو فریاد میزد ، نشست .
    حامد کلاه بافتش را از روی موهایش پایین کشید و باغرغر گفت: لطفا سکوت رو رعایت کنید .
    کلاهش را توی مشتش سفت نگه داشت و بلندگو را پایین آورد و از روی کاغذی که روی ران پایش بود خواند:
    -رعنا دلم میخواد اون لرزش و بغض و حرص تو صدات باشه ... مخصوصا وقتی میگی : مگه من میخواستم... مگه من خبر داشتم ! خب؟
    روشن سرش را تکان داد و حامد رو به صحرا گفت: اون لحظه که میخوای هولش بدی با تمام قدرت بزن تو شونه اش...
    وکلاهش را دست راستین داد و با حرکت دستش نمایشی گفت : از کتفش هولش بده که به زمین بخوره ...
    و انگشتش را روی شانه ی چپ خودش فشار داد و گفت: از اینجا هولش بده ... رعنا از عقب بیفت رو همون جایی که علامت گذاشتم !
    روشن مات تماشایش میکرد. درست در کناره ی استخر رو به روی صحرا ایستاده بود و بر وبر به حامد نگاه میکرد .
    راستین نگاهی به کلاه پشمی و بافت حامد توی دستش انداخت. شبیه بافتنی های گوهر بود . طوسی و مشکی در هم ترکیب شده بودند.
    حامد بلند گفت: همه حاضر...
    روشن خودش را با قدمی به حامد رساند ،تنه اش را مقابل حامد کشاند و به زور لب زد: حامد ...
    حامد نگاهش کرد و روشن بی توجه به راستین و دستیار صدا و دو سه نفر دیگری که بلاتکلیف فعلا معطل مانده بودند گفت: این سکانس تو فیلمنامه نبود!
    حامد نفس عمیقی کشید ومستقیم به صورت پناه زل زد و گفت: حالا هست .
    روشن پنجه هایش را مشت کرد ، چادر عقب رفته بود و با آن مانتوی ساده ی مشکی و شلوار ساده تر و مقنعه صورتش بی آرایش و بی الایش به نظر می رسید .اگر هر پنج دقیقه یک بار نمیگفت من حرفه ای ام... میتوانست مثل گلناز دوست خوبی باشد!
    روشن عصبی غر زد: من بازی نمیکنم حامد!
    تصویر بردار پشت دوربین خندید و حامد مسخره گفت: مگه خاله بازیه ...
    روشن غرید: من این سکانس وبازی نمیکنم حامد ...
    راستین متعجب نگاهش کرد و حامد با طعنه گفت: از یه حرفه ای بعیده .
    راستین نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد، دقیقا در ذهنش به همین تیتر فکر کرده بود !
    روشن کلافه و پریشان دستهایش را به صورتش کشید و گفت : حتی فکرشم نکن حامد...
    حامد شانه ای بالا انداخت و گفت: چاره ای نداری پناه. جز سکانسه .
    روشن با صدای بلندی گفت: برو بدل بیار!
    حامد چشمهایش را گرد کرد وگفت: بدلکار ؟ برای این سکانس... تو فکرشو نکن پناه جان . یه تمرین بریم
    و بلندگو را جلوی دهانش بالا آورد که پناه چادرش را از سرش کشید .
    حامد با اخم بلندگو را کنار زد و توی صورتش با حرص گفت: این رفتار از تو بعیده پناه ...
    پناه چادر را جلوی پای حامد انداخت و گفت: از حالا به بعد از من هیچی بعید نیست !
    قدمی فاصله گرفت و رو به راستین که نیشخندش را جمع کرده بود مثل یک روباه زخم خورده گفت: میخوام صد سال تو یه همچین حوزه ای حرفه ای نباشم ! صد سال سیاه ...

    وچشمهای عسلی ملتهبش را از نگاه تیره ی راستین برداشت و با قدم های بلندی به سمت سالن راه افتاد .

    راستین نگاهی به حامد انداخت که دستش را ستون زیر چانه اش کرده بود . در چهره اش کمی خشم بود و کمی بی تفاوتی ! انگار عادت داشت . نه آتش گرفت نه بیخیال بود.
    یک حد وسط معمولی... یک رفتار عادی که انگار بار چندم بود شاهدش بود و حالا کاری از دستش برنمی آمد !
    صحرا بلاتکلیف ایستاده بود و فیلم بردار پشت دوربینش کش و قوس می آمد . بچه های صدا دم ودستگاهشان را جمع و جور کردند .
    خودش را لبه ی صندلی کشاند و درحالی که کلاه پشمی را به حامدبرمیگرداند پرسید: امروز دیگه ضبط نداریم؟
    حامد گردنش را به سمتش چرخاند درحالی که در چشمهایش نگاه میکرد گفت: شب یه سکانس دیگه رو میگیریم . الان یه تمرین میریم ...
    و از جا بلند شد و رو به دستیارش بلند بلند گفت: زنگ بزن شهین و پدرام بیان... برای ساعت نه اینجا باشن سکانس خانوادگی رو بگیریم . این که فعلا کوتاه بیا نیست .
    روزبه خودش را رساند و با حرص گفت: برو باهاش حرف بزن ... یکم نازشو بکش!
    حامد هد باریک را از سرش کشید و درحالی که اجازه میداد تمام موهای فرش روی پیشانی اش بیایند گفت: یه کم تو حال خودش باشه بد نیست .
    و آنی به سمت راستین چرخید و گفت: فکر کنم بمونی بهتره . نمیرزه بری خونه ات و بعد برگردی !
    راستین سری تکان داد و از جا بلند شد ، حامد زیر لب پرسید: فردا نمیای؟
    راستین نگاهش را باریک کرد و پرسید : فردا؟
    حامد دستهایش را در جیب شلوار خاکی رنگش فرو کرد و گفت : گفته بودی دوشنبه هاتو آف کنم !
    -آها گفتی که موافق نیستی.
    حامد سری تکان داد و گفت: برای صبحش مشکلی ندارم . ولی عصر باش.
    راستین باشه ای تحویلش داد و خواست به طرف سالن برود که صحرا جلویش را گرفت و گفت: حیف شد. واسه ی این سکانس خیلی تمرین کرده بودم ! میخواستم خوب ظاهر بشم.
    نگاه مستقیمی به چشمهایش کرد و خواست دورش بزند و از کنارش رد شود که صحرا زیر لب گفت: چرا نمیگی تو همیشه خوب ظاهر میشی .... مثل قدیما !
    خنثی تماشایش میکرد . واقعا این زن را دوست داشت ؟!
    صحرا لبهای صورتی اش را برچید و گفت:شنیدم قرارئه یه تئاتر کار کنی !
    از کجا میدانست ! قرار بود بی سر وصدا باشد ... نه هرکس و ناکسی آگاه به اصل وفرع ماجرا .
    به صورتش زل زده بود. این لب برچیدن هنوز به او می آمد ... چه وقتی که اصرار میکرد ساعت سه صبح باقالی بخورد ... چه وقتی که کلید میکرد در روز برفی بستنی هوسش را ساکت کند . بستنی های دربند ! وسط آن سرما ... با آن پاهایی که از پیاده روی ها گز گز میکردند . می چسبید !
    حالا که یادش می آمد می چسبید .
    صحرا دست به سینه شد . روی آن شکم برجسته ی پوشالی دستهایش را تکیه داده بود و تماشایش میکرد . نفس عمیقی کشید و گفت: امیدی هست منم نقشی داشته باشم؟
    سکوت کرده بود .
    صحرا دستش را آرام جلوآورد و درحالی که اولین دکمه ی پلیور زیر گلویش را باز میکرد گفت: دلم برای اون وقتهامون تنگ شده ... تئاترهامون... تمرین هامون... آرزوهامون ...
    دومین دگمه ی پلیورش را باز کرد و گفت: چقدر اون روزها دورن ... هرچند ...
    سومین دگمه ی پلیورش را باز کرد و گفت: تو که به آرزوهات رسیدی ...
    کمی دو طرف پلیور را از هم فاصله داد تا گردنش مشخص شود و با لبخندی گفت : منم اگر با تو می موندم به آرزوهام میرسیدم .
    اگر گفتنش تلخ بود .
    اندازه ی جواب نه گفتنش ! مثل زهرمار بود این حس ندامت و پشیمانی چشمهای آبی رنگش !
    پرزی از روی سرشانه ی پلیورش برداشت و درحالی که آن نگاه آبی را در چشمهایش می انداخت لب زد: غلط کردن رو واسه همین وقتها گذاشتن دیگه نه ؟
    و پنجه های ظریفش میرفت که به چانه ی پرته ریشش برسد که دستش را بالا آورد و به مچش ضربه ای زد ، سرش را جلو آورد از لای دندان های کلید شده اش گفت: حتی فکرشم نکن که من انقدر احمق باشم که بذارم دوباره به زندگیم گه بزنی صحرا !
    خواست برود که صحرا آرنجش را گرفت و با لحن ملایمی گفت: همین که تو یه روز... به فاصله ی یک ساعت ... وادارت میکنم منو به اسم صدا بزنی... خودش یه قدم بزرگ به حساب میاد ... صحرا ! چه خوبه آهنگ صدات بعد از سه سال عوض نشده .
    نفس عمیقی کشید ، بوی این شکلات موذی چرا در شامه اش می نشست... چرا پولیپ نداشت، سرما نخورده بود، آلرژی نداشت ! چرا این بینی لعنتی بو را از صد فرسخی حس میکرد.
    مغز لعنتی خاطرات را مرور میکرد . این احساس نمی مرد ؟!
    صحرا با لبخند مهربانی گفت: خیلی خوبه چهره ات عوض نشده ... حال و هوای نگاهت عوض نشده ... ذاتت عوض نشده ! تو اصلا عوض...
    میان کلامش با صدای آرامی گفت: خیلی چیزها عوض شده ...
    و انگشت سبابه اش را به شقیقه اش چسباند و گفت: اینجا عوض شده صحرا ...
    صحرا لبخندی زد و گفت: سه بار صدام زدی !
    راستین نفسش را فوت کرد وکلافه گفت: بس کن صحرا ...
    -شد چهار بار !
    راستین چنگی به موهایش زد و درچشمهای آبی رنگش زل زد . لبخند ملیحش هنوز دیوانه کننده بود... گونه هایش که کمی به خاطر انحنای لبش بالا آمده بودند و مژه هایش که وقتی پلک میزد میتوانست تاب و موجش را ببیند .
    با آرامش گفت: خودتو کوچیک نکن . چیزی که خراب شده درست نمیشه!
    -چه خوبه که برات مهمه ...
    متوجه منظورش نشد اخمی کرد و صحرا اضافه کرد: کوچیک نشدنم... غرورم... احترامم ! هوم... اینکه هنوز احترام منوداری عالیه ! یادته توی اتللو شب آخر...
    میان کلامش پرید و کفری گفت: بس کن صحرا !
    صحرا نیشش باز شد و گفت: شد پنج بار...
    قدمی فاصله گرفت و صحرا با چشمکی به طرف آبدارچی که با سینی چای میان عوامل میچرخید قدم برداشت .
    گلویش خشک شده بود ، پا تند کرد به طرف پله ها و دو تایکی از هر کدام بالا رفت ، به پشت بام که رسید در را کوبید و کنجی به دیوار تکیه زد و سیگاری کنج لبش گذاشت .
    -زنک دیوانه !
    صدای گرفته ای پرسید: کی رو میگی ؟

    صدای گرفته ای پرسید: کی رو میگی ؟
    سیگارش را پایین آورد و با تعجب نگاهی به چهره ی روشن انداخت . چشمهای متورمش با لبخندش تناقض داشت .
    روشن دست به سینه با اخم و حرص گفت: منو گفتی؟
    راستین تند جواب داد :نه ...
    روشن مستقیم به صورتش زل زد و گفت: ناراحت نمیشم اگر به من بگی دیوونه ! البته اگر امتناع کردن از سکانسی که دوستش نداری دیوونگی به حساب بیاد با کمال میل میپذیرم که من دیوونه ام !
    لحنش تند بود.
    راستین به آرامی جواب داد: جسارت نمیکنم به شما . فکر نمیکردم این بالا باشید وگرنه مزاحم خلوتتون نمیشدم.
    تنه اش را به سمت در کشید و خواست بگوید با اجازه که روشن نیشخندی زد و گفت:
    - چه مودب ! بازیگرهایی مثل تو این روزها کمیاب شدن ! منو یاد دهه ی پیش میندازی !
    سیگارش را دوباره میان لبهایش برگرداند و نگاهی به صورتش انداخت و گفت: چطور ؟
    وحینی که در جستجوی فندکش جیبهایش را وارسی میکرد روشن گفت: توسینمایی آخرم جو بدی حاکم بود . واقعا فکر نمیکردم تو یه همچین آدمی باشی.
    راستین دقیق و نافذ نگاهش کرد و پرسید: متوجه نمیشم .
    روشن شانه ای بالا انداخت و گفت: آرومی و سرت تو لاک خودته . این ویژگی عالیه ... آدم حسابی هستی میون این جماعت !
    دست از جستجوی فندکش برداشت ونگاهی به روشن انداخت.
    روشن نیشخندی زد .لبهای کش آمده اش حس خوبی نمیداد. بیشتر شبیه یک اجرا بود.
    میخواست وانمود کند حالش خوب است اما در چشمهایش رگه های سرخ پر رنگی بودند . با لبخندش میخواست به صورتش انقباض دهد که وانمود کند حالش خوب است ! اما خوب نبود. خوب میفهمید که خوب نیست !
    پاکت سیگارش را به همراه تافی ای که به پنجه اش آمد از جیبش دراورد .نگاهی به تافی انداخت ، توی مشتش نگهش داشت وفقط پاکت را به سمت روشن گرفت.
    روشن با طعنه و اخم غلیظی گفت: دیگه صمیمی نشو . واقعا پیش خودت چه فکری کردی که من حاضرم با تو سیگار بکشم ! یعنی نمیشه حتی یک ثانیه ازتون تعریف کرد ...
    خواست برود که راستین سد راهش شد و با خنده از واکنشش ساده گفت: تو فیلم قبلی دیدم که میکشید ! از این رو ... نخواستم فقط بی ادب باشم!
    کم کم اخم هایش باز شدند.
    هومی کشید و گفت:
    -خب باشه فهمیدم صمیمی نشدی !
    لحنش کمی شوخ طبع بود.
    کم کم صورتش باز شد و گفت: ولی بدون که من سیگار نمیکشم ! تو ترکم ... پس بیخود تعارف نکن!
    راستین هومی کشید وگفت: پس حتما یه دلیل عالی براش داشتید !
    پناه پت و پهن لبهایش را کش داد و دندان های سفید و مرواریدی اش را نمایش داد و گفت: البته ، یه دلیل که باهاش خودمو قانع کردم . ولی نمیخوام دستتو رد کنم پس اون تافی رو که قایمش کردی و قبول میکنم ازت !
    راستین با کمال میل مشتش را باز کرد و شکلات را به دستش داد و روشن حینی که بازش میکرد گفت: با طعم دیگه اشو نداری؟ این مزه ی ب کمپلکس میده!
    و به آرامی زرورقش را توی مشتش نگه داشت و با سر انگشت شکلات را گرفت و به دندانش کشید . تافی کش آمد تا روی لب های برجسته اش.
    راستین دست از تماشا کردنش برداشت و از توی جیب دیگرش یک لواشک بند انگشتی بیرون کشید و گفت: اینم هست !
    روشن با چشمهایی که برق میزد بسته ی بند انگشتی لواشک را گرفت وگفت: اینو زودتر بهم میدادی ...
    و بلافاصله روی تافی توی دهانش گذاشت و با لذت لواشک را جوید .
    از توی جیب پشتش شکلات فندوقی ای را بیرون آورد و گفت: اینم هست.
    روشن با تعجب نگاهش کرد. راستین دستش را توی یقه ی پلیورش فرو برد و از جیب روی سینه ی پیراهنش شکلات تلخی را بیرون آورد و به سمتش گرفت و گفت: این آخریشه ...
    روشن بالاخره خندید و گفت: تو رو بتکونن کلی قاقالی لی ازت میریزه . چه خبره این همه به خودت میرسی؟
    -برای خواهرزاده ام میگیرم .
    روشن لبخندی زد وگفت: چه دایی خوبی . من دایی نداشتم .
    راستین حرفی نزد.
    روشن نگاهی به صورتش انداخت و گفت: سیگارتو روشن نکردی!
    -گفتم شما تو ترکی روشن نکنم تا ...
    میان کلامش گفت: میترسی از بوش تحریک بشم ؟!
    راستین ابروهایش بالا رفت و روشن با خنده ای گفت: از هر بویی خوشم نمیاد .
    و به طرف درب پشت بام رفت و دستش را به دستگیره اش گرفت، ثانیه ای ایستاد با مکثی به سمتش چرخید و گفت: تو با این دختره رابطه ای داری ؟
    متعجب پرسید: کی ؟
    -ملکان !
    با اخم گفت:
    -نه.
    روشن چند ثانیه به صورتش نگاه کرد و دست آخر پذیرفت و گفت: باشه.
    راستین پرسید: چطور؟
    با صدای خشکی گفت:
    -اگر جوابت نه کامل وقطعیه دیگه چطور پرسیدن نداره !
    ازحرفش یکه ای خورد و روشن پوزخندی زد و اضافه کرد : اگر رابطه ای هست خیلی بی غیرتی... اگر رابطه ای هست و ابرازش نمیکنی و وانمود میکنی نیست و سکوت میکنی بازم بی غیرتی.
    راستین نفسش را فوت کرد و گفت: واگر رابطه ای به طور کلی نباشه ؟!
    روشن بلافاصله جواب داد و گفت: اون وقت نمی پرسیدی چطور... پس یه چیزی هست !
    راستین کلافه از چانه زدنش گفت:
    -بوده و تموم شده . مدت زمان زیادی هم ازش گذشته .
    روشن سری تکان داد وبا اخمی گفت: باشه ...
    راستین عصبی گفت: حالا هنوز بی غیرتم؟
    روشن کلافه گفت: میخوای باش میخوای نباش . مردا همشون بی غیرتن ! دُزش کم وزیاد داره فقط...
    و خواست از درب پشت بام بیرون برود که سرش گیج رفت و دستش را به چهارچوب فلزی گرفت ، راستین آرنجش را گرفت و گفت: حالتون خوبه ؟
    از سرشانه به عقب چرخید و در نگاه مردانه اش خیره شد و گفت : فکر کنم به خاطر لواشک یه کم ضعف کردم .خوبم .
    بدون اینکه انگشتهایش را از دور بازوی ظریفش باز کند گفت: تا پایین همراهیتون کنم؟
    روشن اخمی کرد و با حرص گفت: گفتم صمیمی نشو ! نگفتم ؟
    ودستش را کشید و درب را با شدت بست .
    راستین مات و مبهوت برو بر به دری که به چهارچوب میخورد و فاصله میگرفت نگاه میکرد . این زن هم دیوانه بود !

    سکانس-21:
    منتظر بود در باز شود ... اما باز نمیشد.
    صدای جرو بحث می آمد از پنجره ی نیمه باز سالن می توانست بفهمد که عالیه به جان گوهر افتاده و نمیگذارد در راباز کند . نازنین زهرا هم گریه میکرد. اکبر هم اتاق طبقه ی بالا بود.
    بوی سیگارش را تا توی کوچه حس میکرد ! سیگار میکشید ومادرش هق میزد و عالیه نفرین میکرد !
    میخواست برود اما باز با سماجت زنگ را فشار داد .
    گوهر ای خدا ای خدا میکرد و عالیه داد میزد: به خدا در و باز کنی ازاین خونه پرتت میکنم بیرون !
    خونش جوش آمد . مغزش ملتهب شد ... سرش آتش گرفت... انقباض بود تمام بدنش... انگشت سبابه اش را روی زنگ فشارداد و نگه داشت . میخواست گوهر را بیرون کند ؟!
    دستش روی زنگ بود و خانه ساکت بود.
    گوشهایش داشت کر میشد ازاین زنگ یکنواخت .
    لگدی به در آهنی زد که صدایش باعث شد همسایه ی کنار دستی سرش را از پنجره بیرون بیاورد.
    دیگر مهم نبود چهره اش شناخته شود یا نه ... لگد دوم را به در کوبید و خاک برسرم های گوهر را از پنجره می شنید .
    لگد سوم را آماده بود بزند که بالاخره در با چیلیکی باز شد . نفس عمیقی کشید و انگشتش را از روی زنگ برداشت . انقدر فشار داده بود که سر سبابه اش سفید شده بود .
    تک سرفه ای کرد و از حیاط مشاع ساختمان رد شد ، پله ها را بالارفت وارد ساختمان شد . چند پله ی باقی مانده به طبقه ی اول را با آرامش بالا رفت .
    جلوی در ایستاده بود و گوهر پشتش با چشم های خیس به عصایش تکیه داده بود. با آن موهای تک و توک سفید و قهوه ای و مشکی به پیشانی چسبیده و چشمهای متوره آرنج عالیه را گرفته بود و لبهایش آماده به التماس بودند.
    نفسش را عمیق فوت کرد و سلام داد.
    زانویش را بالا کشید و زیپ نیم بوت چرمش را به آرامی پایین کشید .
    عالیه با صورت گر گرفته ای گفت: سر آوردی ؟! خجالت نمیکشی ما رو تو محل بی ابرو کردی ؟ بس نیست ...
    میخواست تو بیاید ، عالیه دستش را به چهارچوب گرفت وگفت: کجا ؟! کسی مگه دعوتت کرده کفشهاتو درمیاری ؟!
    گوهر خفه گفت: عالیه جان صلوات بفرست اخه چرا انقدر ترش میکنی مادر من ؟! قربونت برم این بچه هلاک شد انقدر گریه کرد ...
    و دستش را روی سر نازنین زهرا کشید و عالیه گفت: میری یا زنگ بزنم صد و ده بیاد ببرتت؟
    زانوی دومش را بالا گرفت و زیپ را پایین آورد و گفت: زنگ بزن منو از پلیس میترسونی ؟!
    عالیه سری تکان داد و از چهارچوب فاصله گرفت ، راستین وارد خانه شد و پیشانی گوهررا بوسید و گفت: خوبی ؟
    عالیه گوشی بیسیم را برداشت و راستین خم شد روی نازنین زهرا را بوسید وگفت: خوبی دایی ؟ چرا گریه میکنی نازی زری ؟
    و دست توی جیبش فرو کرد و گفت: پاستیل بهت بدم بازم گریه میکنی ؟
    نازنین زهرا اشکهایش را پاک کرد و بسته ی پاستیل را گرفت ، عالیه به سمتشان امد وگفت: میخوای بچه ی منو چیز خور کنی ؟
    راستین در را بست و ملایم گفت: خوبی خواهر ...
    با پشت دست توی دهانش کوبید و گفت: به من گفتی خواهر نگفتی ها !
    گوهر هینی کشید و زیر لب گفت: عالیه...
    عالیه کفری لب زد : نمیخوام صد سال خواهر توی حروم خورباشم ! فامیلیمو عوض میکنم ... خواهر... !
    وبسته ی پاستیل را از دست نازنین زهرا کشید و توی سینه اش پرت کرد وگفت: همین مونده ماهم مثل تو نجس خور باشیم. جمع کن ببر کاسه کوزه اتو !
    راستین نفسش را فوت کرد و گفت: اومدم مادرمو ببینم!
    عالیه با اشاره ای گفت: بیا ایناهاش... دیدی ... داره خانمیشو میکنه . به سلامت . هری !
    راستین نگاهی به گوهر انداخت و گفت: با من میای ؟!
    گوهر سرش را پایین انداخت و عالیه گفت: برو ... دوست داری بری برو... برو سر سفره ی حروم پسرت بشین ! سر سفره ی ناحقش بشین...
    و دست نازنین زهرا را گرفت وکشان کشان به سمت مبلی رفت و گفت: من که میدونم خیر نمی بینی ! من که می دونم عاقبت نداری ... آینده نداری . الهی که همه اشو خرج دوا و درمون کنی ! همچین سالمم نیستی ... پای چشمهات قد چهار انگشت گوده ! خدا رو شکر که خیرشو ندیدی ... رنگت شده مثل زرداب ! نیشخندی زد و گفت: اصلا به ما چه ...
    راستین نفسش را فوت کرد و گفت: گوهری با من میای؟
    عالیه چیشی کرد و گفت: گوهریتو با خودت ببر. یه نون خور کمتر...
    راستین به طرفش حمله کرد ؛ عالیه با ترس خودش را جمع و جور کرد و گوهر ارنجش را گرفت و عصایش را انداخت و گفت: الهی دورت بگردم امیرم ... ببخشش . به خدا عصبانیه حالیش نیست چی میگه. جان گوهر هیچی نگو ...

    نازنین زهرا مضطرب نگاهش میکرد.
    نفس عمیقی کشید و با لحن آرامی گفت :نیومدم جنگ کنم.
    عالیه چنگی به تلفن توی دامنش کشید و گفت: پس اومدی چیکار ؟! بدبختیمونو تماشا کنی کیف کنی ...
    دستهایش را باز کرد و گفت: اینا بیا نگاه کن. خوب دیدی ؟ سه ساله داری میبینی دیگه ... دیدی ؟ خوب تماشا کردی حالا برو پی کارت . چی از جون ما میخوای...
    و دستی به صورتش کشید و گفت: نفست بهم میخوره دلم بهم میریزه.
    دستش را جلوی صورتش مدور چرخاند و گفت: معده ام بهم می پیچه ... اخه نفستم حرومه ... اون حقی که از ما گرفتی الان دیگه گوشت تنت شده !
    گوهر باگریه گفت: تو رو حضرت عباس بس کن !
    عالیه پوفی کرد و دوباره تلفن را بالا آورد و گفت: به خدا نری زنگ میزنم صد و ده بیان ببرنت.
    رویش را به سمت گوهر چرخاند و گفت: میای بریم یا نه ؟
    گوهر با بغض گفت: کجا بیام ؟!
    عالیه میان کلامشان گفت: خونه ی حرومش دیگه ! اونجا ... همون ساختمون قشنگه ... که آجر به آجرش از حق و خون ماست ... اونجا ... دلت رضاست بری برو ... به خدا اگر ناراحت بشم مادری پسرته حقته ... برو . ولی رفتی دیگه دور ما رو خط بکش ! همین پسر دیوونه ات هم دو روزه پست میزنه ! مثل ماها که پسمون زد ...
    راستین کلافه گفت : من دیوونه ام؟
    عالیه براق داد زد: دروغ میگم ؟! کیه هفته هفت روزه دو روزشو میره تیمارستان ؟! هان ؟!
    گوهر لب گزید : میره مشاوره مادر...
    عالیه خنده ای کرد و گفت: چه فرقی میکنه آدم سالم و چه به دوا درمون .مگه سری که درد نمیکنه رو دستمال می بندن ؟!
    راستین حرصی گفت: گوهری باهام بیا ... برم وسایلتو جمع کنم ؟
    گوهر فقط گریه میکرد ، به طرف پله ها راه افتاد که اکبرخان میانه ی پله ها ایستاد .
    درحالی که به چشمهای چروک و سالخورده اش نگاه میکرد سلام داد.
    دو پله پایین آمد ، سرش بی مو تر شده بود و سبیل هایش جو گندمی تر... هنوز نگاه میشی رنگش ابهت داشت . غده ی کنج سرش هم نه بزرگتر شده بود نه کوچکتر !
    شکمش هم مثل سابق گرد بود و دگمه ها به زور بسته میشدند !
    دستهایش را در شلوار قهوه ای اش فرو کرد و گفت: گوهر هیچ جا نمیاد !
    راستین نفس عمیقی کشید و گفت: تو این وضع مادرم سکته میکنه تو این همه جنگ اعصاب و فشار و...
    اکبرخان پله ها را پایین آمد مقابلش ایستاد ، یک سر و گردن بلند تر بود ... چهار شانه تر بود. اشاره ای میکرد اکبر نقش زمین بود .
    شکمش را جلو تر داد و تابی به کمرش... سرش را عقب برد و با لحن خشکی گفت: شنیدی چی گفتم ؟! گوهر همین جا میمونه .
    راستین در سکوت نگاهش میکرد .
    اکبرخان رو به عالیه گفت: زنگ بزن صد و ده ...
    عالیه چشمی گفت و نازنین زهرا لبهایش را برچید وگفت: دایی امیر...
    اکبرخان انگشت اشاره ی پینه بسته اش را روی لبهایش گذاشت و گفت: هیـــس...
    عالیه : الو صد و ده ...
    گوهر نالید: عالیه جان ...
    عالیه محلش نداد و گوهر با گریه گفت: اکبر اقا ...
    عالیه نگاهی به اکبرخان انداخت . راستین هنوز ایستاده بود .
    مردد توی گوشی با من و من گفت: ببخشید اقا ... راستش یه مزاحم داریم... یعنی ... یه اقایی به زور وارد خونه ی ما شده !
    راستین هنوز به اکبرخان نگاه میکرد.
    اکبرخان اخمهایش را توی هم فرو کرد و راستین با نیشخندی به طرف مبلی رفت و گفت: اشاره کنم وکیلم میتونه این خونه رو هم از شما بگیره .
    گوهر نالید: امیر...
    راستین بی توجه به گوهر بادی به غبغبش انداخت و گفت: صبر میکنم ببینم کی مزاحمه ... کی به زور وارد شده . من دیوونه ام! مگه نه عالیه ...
    وبه آرامی روی مبلی نشست ، گوهر مستاصل نالید: تو رو جان عزیزت برو ...
    عالیه نگاهی به اکبرخان انداخت و راستین با تک سرفه ای گفت: آدرس رو گفتی ؟ از میدون بگو که راهو راحت پیدا کنن !
    و پایش را روی پا انداخت و روزنامه ای که روی میز عسلی بود را برداشت و با تکانی به برگه هایش ، صدایی را در سالن خانه ایجاد کرد واز وسط بازشان کرد.
    سرش را توی خطوط فرو برد و صدای قدم های اکبر راشنید که از پله ها بالا رفت . صدای کوبیدن در آمد و گوهر روزنامه را پایین آورد و گفت: میخوای شیرمو حلالت نکنم؟!
    عالیه گوشی را روی کاناپه انداخت و گفت : پاشو برو ... پاشو برو انقدر خون به جیگر ما نکن. انقدر یادمون ننداز کی کاسه کوزه هامون رو شکسته !
    با لجبازی گفت: صبر میکنم تا پلیس بیاد جمعمم کنه !
    عالیه لبه ی مبل نشست و توی صورتش گفت: پاشو برو زنگ نزدم !
    -این لطف خواهرانه است ؟!
    عالیه نگاهش کرد و به جای جواب گفت: برو بیرون ... به خداوندی خدا مثل اون سال یه بار دیگه بلایی سر این پیرمرد بیاد نابودت میکنم . بیچاره ات میکنم.... تمام زندگیتو میفروشم به این خبرنگارها ، زیر وبم تمام کارهاتو میگم . تمام حروم خوری ها و حق و ناحق کردن هاتو میگم ... به خدا اینکار ومیکنم... !به جون نازنین زهرا اینکارو میکنم... به فاطمه ی زهرا قسم...
    عالیه میان کلامش گفت: تو رو خدا بس کن.
    عالیه زبان به دهان گرفت و گوهر با التماس گفت: بروقربونت برم. پاشو مادر. دورت بگردم بلند شو برو ... برو بعداحرف میزنیم.
    و جلو آمد روی موهایش را بوسید ، پیشانی اش را بوسید . گونه ی پر ته ریشش را بوسید و گفت: برو مادر... برو فعلا اینجا نیا.
    نازنین زهرا گریه نمیکرد. اما نگاهش پر از دلخوری بود .
    دستش را روی موهایش خواست بکشد که با حرص خودش را از زیر نوازشهایش خلاصه کرد ، خرگوشش را که پای مبل افتاده بود را برداشت و پاکوبان به سمت اتاقی رفت .
    عالیه لبخند فاتحی روی لبش نشست وگوهر لبش را گزید.
    راستین روزنامه را لوله کرد و روی میز انداخت بی توجه به عالیه خداحافظ گوهری گفت و از خانه بیرون رفت .

    سکانس-22:
    ماشین را جلوی درب خانه پارک کرد، ساسان بلافاصله از اتومبیلش پیاده شد و با غرغر حینی که به طرفش می آمد گفت: هیچ معلومه کجایی؟ میدونی من چند ساعته تو این سرما اینجا علافم؟
    ریموت را زد و با اشاره ای گفت: دنبالم بیا ، تو پارک کن .
    ساسان لبخندی زد و گفت: چه عجب تو رضایت دادی از حقوق همسایگی و حق مشاع و از این حرفها یه کم بهره ببری!
    اخمی کرد و شیشه را کمی پایین کشید و گفت: پشیمون شدم تو کوچه بمون!
    ساسان با حرص گفت: داداش هوا ابریه من ماشینم تازه کارواش بوده !
    راستین نیشخند کجی زد و ساسان غر زد: بذار دو زار این محبتی که در حق آدم میکنی از گلومون پایین بره بعد زهرمارش کن .
    محلش نداد و پایش را روی گاز گذاشت و از سراشیبی به سمت پارکینگ پایین رفت . از چهارچوب مستطیلی جای پارکش کمی به جلو تجاوز کرد تا اتومبیل ساسان هم جا شود .
    خرید ها را برداشت و درحالی که به سمت آسانسور میرفت گفت: چه خبرا ؟ در چه حالی؟
    ساسان گره ی شال گردنش را باز کرد و گفت: اومدم نسخه های نمایشنامه رو بگیرم دیگه . رو بازیگرا فکر کردی؟
    چشمهایش را ریز کرد و گفت: واسه منم نقشی هست؟
    درب کابین باز شد و با تعارفش اول ساسان وارد اتاقک شد ، کنارش ایستاد و دگمه ی واحد مورد نظر را زد ، در آینه خودش را وارسی کرد و گفت: یه نقشی دارم برات . ولی کوتاهه.
    ساسان هومی کشید و گفت: خوبه پس .خیلی وقته رو صحنه نبودم . نمایشنامه رو بخونم برای صحنه اش هم یه طراحی خوب تو ذهنم...
    راستین میان کلامش گفت: میخوام بسپارم به گلناز. تو روی بازیت تمرکز کن!
    ساسان دهانش باز ماند.
    راستین چشم از آینه برداشت و به صورت خشک ساسان نگاهی انداخت و پرسید: طوری شده؟
    ساسان دلخور بود اما لب زد: نه .
    راستین خرید هایش را دست به دست کرد و گفت: ناراحتی؟
    ساسان سرش را به علامت نه تکان داد وگفت: نه بابا .... چه ناراحتی ...
    راستین سری تکان داد و گفت: اگر گلناز قبول نکرد تحویل خودت میدمش !
    درب آسانسور باز شد و کلید را از جیبش بیرون کشید. ساسان کنار دستش آمد و گفت: مزاحمت نمیشم برو نمایشنامه رو برام بیار .
    راستین متعجب پرسید: شام نمیمونی؟
    ساسان گرفته گفت: نه دیگه مزاحمت نباشم.
    چند ثانیه به چشمهای قهوه ای ساسان نگاه انداخت و با نیشخندی گفت: باشه . هرجور راحتی .
    درب خانه را باز کرد با استشمام بوی گندی چینی به صورتش افتاد ، خرید ها را روی کانتر گذاشت و لبه ی مبل نشست و حینی که کاغذ ها را دسته میکرد ساسان سرش را تو آورد و گفت: این بوی چیه؟
    با انزجار گفت: نمیدونم .فکر میکنم فاضلاب!
    ساسان کفش هایش را درآورد و وسط خانه ایستاد و پرسید: مگه فاضلاب مشکلی داره؟
    راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: چه میدونم حتما دیگه...
    ساسان به طرف آشپزخانه رفت و گفت: بوی یه چیز گندیده است !
    درب یخچال را باز کرد ، راستین گردن دراز کرد ، ساسان خم شده بود و کشوی سبزیجات ومیوه ها را نگاه میکرد ... چیزی گیر نیاورد و درب کابینت زیر سینک را باز کرد.
    جستجویش نتیجه ای نداشت و دست به کمر گفت: فکر کنم از بیرونه .
    به نشیمن آمد رو به روی دریچه ی کولر ایستاد وگفت : این بوی لعنتی همه جا رو برداشته ، پاشو جمع کن بیا خونه ی من.
    راستین سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت : میرم طبقه ی بالا .
    امضای ایشان

  12. 3 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),the.sanaa (05-22-2017),احسن (07-02-2017)

  13. Top | #7
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    ساسان کفری گفت: پسر چطوری میخوای نفس بکشی... شام نمیتونی درست کنی بیا بریم .
    راستین نگاهش کرد وگفت: میترسم برات مهمون ناخونده بیاد! من از سرخر بودن بدم میاد!
    و کاغذ های دسته شده را به سمتش گرفت و گفت: اینو ببر تایپ کنن، اصلش دست خودت باشه سه نسخه اشو بفرست وزارت .
    ساسان نگاهی به کاغذها انداخت و گفت: منبعش کیه؟
    -خودم!
    ساسان مستقیم به چشمهای خسته و خون آلودش نگاهی کرد وگفت: فکر میکردم اون رمانه باشه ... اون نویسنده هه اسمش چی بود ...
    سرش را تکان داد و گفت: خودمم ! امضامم هست . ببر تایید کنن ، این ور سال ببریمش رو صحنه .
    ساسان با اخم گفت: وقتی اون یارو نوشته ...
    راستین کلافه گفت: ساسان حالیت نمیشه چی میگم؟ کتابه چاپ نشده . ناشر نداشته ، غیر قانونی ... یه داستان غیرقانونی ! میخوای واسه طرف دردسر درست کنی ؟!
    ساسان گیج گفت: حالیم نمیشه چرا انقدر اصرار داری .
    -چهار سال تو اون دانشکده ی خراب شده درس خوندم هزارتا نمایش خوب و بد اجرا کردم ... یه متن خوب رسیده دستم نمیخوام از دستش بدم ! نویسنده اش هم منم . هرچی هم بشه پای منه . اکی ؟ حالا هم به سلامت من بگردم ببینم این بوی لاشه از کجا میاد .
    ساسان لب زد :لاشه؟!
    راستین شانه ای با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت: همینطوری گفتم .
    ساسان هومی کشید و راستین گفت: بیشترم از دریچه ی کولره ... نکنه رو پشت بوم کلاغی ؛ کبوتری ، چیزی مرده ؟!
    ساسان ضربه ای به شانه اش زد و گفت: بریم یه نگاهی بندازیم .
    راستین کلید ها را برداشت و با هم به طرف پشت بام رفتند ، به محض باز کردن قفل ، از لای دیش ها و کولرها رد شدند . ساسان به نیمرخش نگاهی انداخت و گفت: نمیدونی کولرت کدومه؟
    راستین لبخند کجی زد و گفت: دیشمم نمیدونم کدومه ! اینجا قبلا انقدر شلوغ نبود .
    ساسان متاسف سری تکان داد و راستین کولری را نشان داد و گفت: بالاش واحد و زده .
    ساسان جلو افتاد وراستین درحالی که داشت به نمای ساختمان ها از پشت بام نگاه میکرد با هوم کش داری گفت: اینجا عجب ویوی خوبی داره ! جون میده برای نوشتن !
    ساسان مقابل کولری ایستاد و دریچه اش را به سختی و با سر وصدا بالا کشید . به ثانیه نگذشت که خشک شد . قفل کرده به چیزی نگاه میکرد.
    راستین همانطور که تماشایش میکرد پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ مارلبرو کنج لبش گذاشت ، فندک را بلافاصله جلوی توتون گرفت و گفت: به چی زل زدی ؟!
    ساسان خم شد چاقویی را بالا آوردو گفت: این مال آشپزخونه ی تو نیست ؟
    کامش را دود نکرد ، اجازه داد دود لعنتی تمام سلول های ریه هایش را آغشته کند .
    دستپاچه جلو رفت که ساسان خیز برداشت و جلویش را گرفت ؛ نگران با چشمهای پر آبی گفت: نمیخواد ببینی .
    تنه ی ساسان را کنار زد و جلوی کولر ایستاد . لاشه ی یک بچه گربه ی مرده ! یک چاقوی دسته قرمز ... چند مگسی که دور تا دور سرش می چرخیدند. دیدنی نبود اما باید می دید ! سیگار از کنج لبش پایین افتاد و ساسان با بغض گفت: پسر چه مرگته تو؟
    عکس العملی نشان نداد .چنان بهت زده تماشا میکرد که حتی جان تکان خوردن هم نداشت.
    ساسان کفری گفت: میگی چته یا نه ؟ میگی چه بلایی داری سر خودت میاری یا نه؟ این کارا یعنی چی راستین؟ دیوانه شدی؟!
    با اخم نگاهی به ساسان انداخت و با صدای خفه ای لب زد: چی؟
    ساسان کلافه گفت: داری چه غلطی میکنی راستین؟ هان ؟! این کارا یعنی چی؟ باز زده به سرت؟
    نگاه تلخی به ساسان انداخت و با صدای از ته چاهی گفت: کار من نبوده !
    ساسان چاقو را جلوی چشمش گرفت و گفت: گربه دم حجله کشون بود؟ خودش ، رگ زده ؟! آره ؟!

    راستین نفس عمیقی کشید، بوی گند لاشه توی بینی اش نشست و با انزجار کمی از کولر فاصله گرفت . دستش را روی معده اش گذاشت و ساسان خفه گفت: برای چی مشاوره رو کردی یه جلسه راستین؟ هان؟! جواب بده ... باز چه مرگته ؟ تو دفعه ی قبل این کارا رو نمیکردی ...
    لبه ی سیمانی پشت بام نشست و درحالی که شقیقه اش را می مالید گفت: کار من نیست ساسان !
    ساسان خودش را جلو کشید جلوی پایش زانو زد ودستش را روی ران پای راستین گذاشت و با آرامش گفت: خواب گردی داری ؟
    راستین مضطرب گفت: مگه اونی که خواب گردی داره میفهمه ؟
    ساسان روی زمین وار رفت و پشتش را به سیمان بالا آمده ی لب پشت بام تکیه داد و نالید: نمیدونم !
    راستین نگاهش کرد ، ساسان دستی به پیشانی اش کشید و گفت: با مشاورت حرف بزن . این جلسه حتما راجع به ...
    راستین بی قرار از جا بلند شد و حرف ساسان نیمه کاره ماند .
    ساسان نگاهی به قامتش انداخت و با دلجویی گفت : نگران نباش . جلوشو میگیریم . نمیذاریم پیش روی کنه!
    راستین سری تکان داد و ساسان آرام پرسید: به چی فکر میکنی ؟
    پاکت سیگارش را از جیبش بیرون کشید وبا انگشت سبابه اش ضربه ای به بدنه ی پاکت زد و نخی درآورد ، ساسان دومرتبه گفت: راستین به چی فکر میکنی ؟ یادت میاد کی این بلا رو سر این زبون بسته آوردی یا ...
    راستین نفس عمیقی کشید و گفت: یادم نمیاد .
    ساسان صورتش مچاله شد و با ناله ی ای وایی لبه ی پشت بام نشست . دستهایش را سرزانوهایش گذاشت و با پنجه هایش دور کاسه ی زانوهایش را قاب گرفت.
    راستین رو به رویش ایستاد و گفت: چون کار من نبوده که ... که ....
    فعل را گم کرده بود .
    مکثی کرد و نفسی کشید . باورش نمیشد !
    دستی به پیشانی اش کشید و گفت: کار من نبوده که ... یادم بیاد .
    ساسان نگاهی به صورت راستین انداخت و با لحن مهربانی گفت: نترس راستین . هنوز اونقدر حاد نشده ! من فقط نگران اینم که وسط خواب گردی بزنی تو خیابون ، یه تصادف ناجور! بعدم مطبوعات برات دست بگیرن!... این آبرویی که با این همه زحمت برای خودت جمع کردی این شهرت این محبوبیت ... حیفه بهش خدشه وارد بشه ... زخم بهش بزنی ! اونم با این دیوونگی هات ...
    راستین زخم خورده گفت: من دیوونه نیستم ساسان!
    ساسان آرام تر گفت: من فقط نگرانی هامو گفتم ... من نگران اینم که...
    با لحن گرفته ای گفت:
    -تو نمیخواد نگران من باشی !
    ساسان دهانش را بست و راستین خشک گفت: دیگه این ورا پیدات نشه !
    ساسان مبهوت لب زد: چی ؟!
    صدایش را بالا برد و با حالتی تهاجمی توپید:
    -هر وقت میای یه چیز عجیب غریبی تو خونه ی من پیدا میشه که هیچ ربطی بهم نداره !
    ساسان عصبی از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد و گفت: به من بی اعتمادی ؟
    راستین موهای لجوج مشکی رنگی که توی پیشانی اش آمده بودند را سرجایشان برگرداند .
    نگاهش را باریک کرد و گفت: تو چی فکر میکنی ؟
    ساسان دستش را روی شانه ی راستین گذاشت و با فشارکوچکی گفت: میخوای یه مدت بیام پیشت زندگی کنم ؟ برای خوابِ شب !
    راستین پوزخندی زد وسرد گفت: که بیشتر بهم تلقین کنی من دیوونه ام؟!
    ساسان از حرفش دهانش باز ماند وراستین با قدم های آرامی به طرف کولر رفت ، ساسان آرنجش را گرفت و گفت:
    -من ترتیبشو میدم . اگرم نمیخوای نمیمونم .فقط با مشاورت یه مشورت بکن . حداقل بهش بگو ... راستین این شرایط خطریه ... تو که خوب بودی اخه من نمیفهمم...
    راستین جوابش را نداد.
    ساسان عصبی گفت: همش زیر سر اون زنیکه ی کثافته . به خدا بلایی به سرش بیارم که اون سرش نا پیدا !
    راستین نگاهش کرد و ساسان لبخندی زد که باعث شد از برافروختگی صورتش کمی کاسته شد و گفت:
    -درست میشه . نگران نباش . اون همه بلا گذروندیم اینم روش !


    امضای ایشان

  14. 2 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),the.sanaa (05-22-2017)

  15. Top | #8
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سکانس-23:
    ساسان در قفسه های کتابخانه میلولید ، یک لحظه کشوهای پایین را می گشت ، یک لحظه لای کتاب های قطور می چرخید... گاهی هم لای دست نویس های غیر مجازی که اگر یک صفحه اش را کسی می یافت سراز اوین درمی آوردند جستجو میکرد.
    خسته از تجسس ساسان ، غر زد : لای کتابو میگردی ؟ مگه یه چیز تخت و پرس شده است ؟
    ساسان نیشخندی زد و گفت: آخه یادمه همین ورا گذاشته بودم !
    از جا بلند شد و مقابل کشوها خم شد وگفت: شاید افتاده پشت کتاب خونه.
    ساسان پوفی کرد و گفت: یه روان نویس درست و حسابی داشتم اونم دود شد .
    راستین لبخندی زد و گفت تو خونه است ساسان .
    -من تو خونه چیزی مینویسم آخه ؟!
    -یکی عین همون برات میخرم دوباره !
    مثل پسربچه ها گفت: دقیقا همونو میخوام . خیر سرت یه کادوی درست و حسابی به من داده بودی ، طلا کوب شده ... نیست که نیست.
    با صدای تقه ای که به در خورد از مقابل کشوهای کتابخانه بلند شد و گفت: ترتیب یه قهوه رو میدی؟
    ساسان کتابها را سرجایشان برگرداند و راستین جلو رفت ، با شال سبز رنگی از لای در سرک میکشید. نگاهی به کنار دستی اش که با چشمهای گرد شده تماشایش میکرد انداخت و به ناچار اول خودش سلام داد.
    قبل از اینکه دختر جوان کنار دستش از شوک دربیاید با اخم تشر زد: قرارمون رو یادت رفت الف امانی ؟!
    آهو خنده ای کرد وگفت: نه به خدا . حواسم هست. از کل دنیا همین یه دوست و دارم ...
    راستین نگاهی به دختری که مات و مبهوت تماشایش میکرد و حتی پلک نمیزد ؛ نگاه دقیقی انداخت و مستقیم خطابش کرد وگفت: بهارک ؟
    بهارک جیغی کشید و آرنج آهو را چنگ زد و گفت: اسم منو میدونه ... وای مامانم... اسم منو میدونه ... خدایا راستین حکمت ... وای ... اسممو میدونید شما؟
    راستین لبخندی زد و آهو آرنجش را ازدست بهارک کشید و خفه گفت: گفتم که رمانو خونده ...
    بهارک با صدای بلندی گفت: شما کل چهارصد صفحه ای که این نوشته خوندید ؟ واقعا؟ من نصفشو نخوندم رفتم آخرشو خوندم.
    راستین در را نگه داشت و گفت: حالا تشریف نمیارید داخل ؟
    آهو لبخندی زد و گفت: ببخشیدا ...
    و خودش را به سمت مبل موجود داخل سالن کشید . بهارک مبهوت نگاهی اجمالی به فضای داخلی انداخت و زیر لب گفت: اون دفتری که تو مصاحبه هاتون میگفتید اینجاست؟
    راستین اخمی کرد وگفت: بله و اگر فردا این جا شلوغ بشه از چشم شما میبینم دخترخانم.
    آهو دستش را کشید و وادارش کرد کنارش بنشیند. بهارک لبخند احمقانه ای زد و گفت: نه بابا . رازه بین من وآهو و شما ... وایی ... راستین حکمت ... از عکسهاتون خیلی بهترید . صداتون هم خیلی قشنگتره ... این ته ریش و مدل مو گریم جدید کارجدیدتونه؟ همون سینمایی تلقین نه؟ با پناه روشن هم بازی شدید درسته؟ پیش تولید شروع شده ؟ ببخشید لوکیشنش کجاست؟
    آهو سقلمه ای به پهلویش زد و بهارک از توی کیفش یک دفترچه بیرون کشید و با هیجان گفت: ببخشید میشه یه امضا بهم بدید؟
    آهو با ناله گفت: بهار... الان ؟
    بهارک بی توجه به صورت مچاله ی آهو رو به راستین گردن کج کرد و ملتمسانه گفت: یه عکس هم میتونم داشته باشم؟
    راستین دست به سینه به آهو زل زده بود . پنجه های کوچکش را توی آستین های بارانی اش فرو کرده بود و سر به زیر وخجالت زده به کاشی ها نگاه میکرد.
    بهارک با هیجان گفت: وای من فقط منتظر اکران این فیلمتونم ... من هرکار کردم نتونستم بلیط جشنواره ی امسال رو گیر بیارم این فیلمتون هم ...
    با فشار پنجه ی آهو روی زانویش دهانش را بست و خفه گفت: ناخنت تیزه آهو ...
    راستین پوفی کشید وساسان از آبدارخانه بیرون آمد با دیدن دو تا دختر لبخندی زد و ابروهایش را بالا داد و گفت: سلام . فکر میکردم یه نفر مهمون داری؟
    بهارک با هیجان گفت: شما هم چهره اتون آشناست .
    ساسان سینی قهوه را روی میز جلویشان گذاشت و در جواب سلامشان سری تکان داد و گفت: خوش اومدید .
    راستین نگاهی به آهو انداخت و گفت: لطفا بیا تو اتاقم .
    و رو به ساسان لب زد: اسباب پذیرایی رو برای خانم فراهم کن .
    و خودش جلو تر به طرف اتاق راه افتاد ، در را باز گذاشت و پشت میز نشست . نگاهی به دست نوشته هایش انداخت و آهو آرام جلو آمد و زیر لب با صدای ضعیفی گفت:
    -ازدستم دلخور شدید؟ بخاطر اینکه بهار و آوردم؟

    راستین با اخمی گفت: قرارمون این نبود الف امانی... !
    -به خدا یه کم شلوغه ولی دخترخوبیه . بعدم دهنش قرصه ... فقط به بهار اینجا رو گفتم . به هیچکس نمیگه ... قرار نیست مزاحم زندگیتون باشیم . به خدا راست میگم . فقط میخواستم تنها نیام... راستش یه کم...
    میان کلامش پرید و گفت: میترسیدی؟
    آهو ساکت شد و سرش را پایین انداخت . چانه اش را به زیرگردنش چسباند . آستین های بارانی اش برایش گشاد و بزرگ بودند ، با این حال سرپنجه هایش را روی شکمش بهم رسانده بود.
    راستین پوفی کرد وگفت: درو ببند بیا اینجا بشین.
    اطاعت کرد و روی صندلی پای میز قرار گرفت . کنجکاوانه به کتاب ها زل زد وراستین زیر لب گفت: میدونی که داستانت رو تغییر دادم!
    توجهش به صورت راستین جلب شد و سرش را تکان داد و گفت: میدونم.
    -میدونی که چیزی که نوشتی با چیزی که میشه اجرا کرد خیلی متفاوته !
    -میدونم...
    -میدونی که چون کتابت قانونی به چاپ نرسیده نمیشه به عنوان منبع ازش استفاده کرد و چون نمایشنامه نویسی بلد نیستی ، نویسنده ی اثر من به حساب میام !
    -میدونم ...
    راستین نافذ و مشکی نگاهش کرد و گفت:
    -میدونی که چون تجربه نداری نمیتونم نقش اول رو بهت بدم؟
    چند ثانیه مکث کرد . چشمهایش کمی نا آرام بود . بی آرایش و ساده ... چند تا لک و پیس کمرنگ هم روی گونه اش به چشم میخورد ... خبری از جوش های روی پیشانی نبود.
    لبهایش را روی هم فشار داد و بالاخره صدایش در آمد.
    -نه اینو نمیدونستم !
    -حالا میدونی ...
    آهو با دلخوری گفت: کی قراره نقش منو بازی کنه ؟
    از سوالش خنده اش گرفت ، اما صورتش را جدی نگه داشت و با همان کلامی که رنگ خشکی داشت جواب داد:
    - کیس خوبی مد نظرمه ! البته اگر موافقت کنه ...
    -اگرموافقت نکنه من جاشو میگیرم؟
    راستین جدی گفت: نه ... در هر صورت قرار نیست نقش اول روتوبازی کنی !
    آهو سری تکان داد و گفت: میتونم درک کنم که چرا منو قبول نمیکنید ولی من پتانسیل خوبی دارم ... میتونم از پسش...
    دستش را به علامت سکوت بالا گرفت و آهو دهانش را بست اما گفت : بربیام !
    حداقل آنقدر پررو بود که جمله اش را کامل کند حتی با اخطار سکوت .
    راستین چندثانیه نفسش را نگه داشت و یکهو همه را فوت کرد و گفت: ببین من رفتارم تو کار جدیه . نمیتونم اجازه بدم یه تازه وارد همه چیز رو به شوخی بگیره... اجرای تئاتر بچه بازی نیست . صبح و عصرش تمرینه ... شبش اجراست ... ده شب اجرا پشت سر هم ... دو سانس! از شیش غروب تا دوازده یک شب... استقبال باشه شهرستان میریم رو سن... شهرستان بریم روسن میریم جشنواره! جشنواره تایید کنه سفرخارج هست ... سفر خارج باشه ...
    نفس کم آورد و ثانیه ای مکث کرد و گفت: از من که توقع نداری با این شرایط انقدر بهت میدون بدم ... بعد با مخالفت یکی از اعضای خانواده ات، از دست بدمت و نتونم جاتو پر کنم. دارم از روز اول بهت میگم ... کار سخته . منم جدی ام...
    آهو زیر لب گفت: منم شوخی ندارم. اومدم که وارد این عرصه بشم ...
    راستین لبخندی زد وگفت:این عرصه تحفه ای نیست . انقدر جوش نزن که زودتر واردش بشی... بیای تو میفهمی هیچ خبری نیست .
    آهو با نیشخندی که به لبهای کوچکش زاویه داده بود گفت: بذارید خودم تجربه کنم ... من تمام شرایط رو ...
    راستین میان کلامش گفت: یه نقش فرعی برات در نظر گرفتم . بیشتر چونه نزن.
    آهو با اخم گفت: میپذیرم !
    ابروهای خطی مشکی رنگش را بالا داد وپرسید:
    -نقش فرعی رو؟
    آها نگاهش کرد و جدی جواب داد : عادت دارم جمله هامو کامل ادا کنم ! من تمام شرایط رو میپذیرم برای گرفتن نقش اصلی ! نقش خودم... این داستان منه ! فکر نمیکنم صلاح باشه کسی جز خودم ایفاش کنه ! شما اینطوری فکر نمیکنید؟
    خنده می آمد پشت لبش ... اما همان جا پشت لبش نگهش میداشت و بدون اینکه به صدایش آلوده شود متحکم جواب داد :
    -نه ...
    آهو ماتش برد و راستین با لبخند ملایمی که دیگر نمیتوانست محوش کند؛ گفت :اولا عصبانی نشو... دوما صلاح اینکه کی چه نقشی رو ایفا کنه رو من تشخیص میدم... فکر میکردم بهم اعتماد داری ...
    آهو بی طاقت گفت: معلومه به شما اعتماد دارم... من از خدام بود شما منو دیدید ! این برام با ارزشه ...
    راستین لبخندی زد و در ادامه ی حرفهایش گفت: سوما اگر اینطوری فکر میکردم قطعا تو رو هم جز گزینه های اصلی قرار میدادم !
    آهو کلافه گفت: شما حتی از من تست هم نگرفتید...
    -به اونجاشم میرسیم . عجله نکن.
    کاغذی را از پوشه ای در آورد و رو به رویش نگه داشت و گفت: اینو بخون دقیق . اگر نیازه با دوستت مشورت کن... اگر نیازه با هرکسی که خودت صلاح میدونی مشورت کن ... بعد امضا کن ... اصلش دست تو ... کپیش دست من !
    آهو نگاهی به کاغذ ها انداخت وبدون اینکه تمامش را بخواند ، زیرش را امضا کرد وراستین به آرامی اضافه کرد: میدونی که از تئاتر پول درستی درنمیاد . ولی سعی میکنم به اندازه ی هنرپیشه ی اصلی بهت بها داده بشه .
    آهو سری تکان داد و گفت: پولش برام مهم نیست .همین که داستانم ، از ساعت شیش تا یک صبح ده شب ... توتهران و شهرستان و جشنواره به نمایش دربیاد برام کافیه.
    راستین نچی کرد وکمی صندلی را به چپ و راست چرخاند و گفت: آهو بابا ...
    آهو بهت زده نگاهش کرد .مزه ی آهو شنیدن بعد از آن همه الف الف کردن هایش مثل اسموتی شاهتوتی لذیذ بود و ترش . آنقدری که دهانش آب بیفتد و دلش غنج برود برای اینکه دوباره بشنوند ...
    راستین با لبخندی گفت: نشد ... نباید برات کافی باشه . واسه چیزی که میخوای بجنگ ، حتی اگر به قیمت جونت تموم بشه !
    آهو آب دهانش را قوت داد و مثل فنر از جا پرید گفت: وای ... این ... این ... جمله ی منه ... جمله خودمه ... جمله ی دیواره .... مالِ ...
    راستین میان کلامش گفت: صفحه ی صد و چهل ... فصل پونزده .... خط آخر ! دیوار... !
    آهو خشک شده لب زد: دیوار... ممنون ... واقعا ممنون . هنوز فکر میکنم خواب می بینم .
    راستین لبخند کجی زد و گفت: برو به رفیقت بگو بیاد عکس و امضاشو بگیره من باید برم سرکار ...
    و حینی که کتش را از پشتی صندلی برمیداشت خود نویس طلایی رنگی از جیبش افتاد و مات به زمین نگاه کرد . خود نویس ساسان بود توی جیب کتش ! بدون اینکه یادش بیاید آن را برداشته است !
    ساسان تمام امروز دنبالش میگشت !...
    آهو زیر لب پرسید:چیزی گفتید؟
    سرش را به علامت نه تکان داد و اهو هیجان زده گفت: بهار... بهارک ...
    صدای خنده های ساسان و بهارک کل ساختمان را پر کرده بود . راستین نگاهی به خودنویس انداخت . رویش رفیق حک شده بود ... روی درش... !
    اتللوی توی سرش لب زد: گاه میگویم که تو درستکاری... و گاه میگویم که نیستی ! باید دلیلی به دست آورم !

    سکانس-24:

    در اتاق گریم منتظر نشسته بود تا گریمور بیاید و کار صورتش را تمام کند . صحبتهای دستیار را میشنید که در موبایلش پچ پچ میکرد و حرف از کلاس و آموزش و حقوق و سود وزیان میزد. کلاس هایی که به هیچ دردی نمیخوردند ، جز سرکیسه کردن مردم !
    نگاهی به میز سفید رنگ انداخت و آینه ی مستطیلی بزرگی که رویش عکسهای شخصیت های تلقین چسبانده شده بود ، ته ریش صورتش کمی سبک تر شده بود و مدل موهایش ساده به نظر می رسید . همه یک طرفه به بالا شانه شده بودند و سنش را کمی بیشتر نشان میداد . باب میلش نبود اما عادتش شده بود .
    چشمهایش را بست و سعی کرد دیالوگها را مرور کند ، پلان سختی پیش رویش بود . حوصله ی غرزدن و کج خلقی های روشن را نداشت . حوصله ای اینکه مثل مته در مغزش فرو برود و به افکارش تزریق کند که یک تازه کارِ کار نابلد است را هم نداشت !
    لولای در اتاق به صدا در آمد بدون آنکه چشمهایش را باز کند گفت: اومدی عارف؟! زودتر تمومش کن الان صدای حامد درمیاد . نور و داریم از دست میدیم !
    دست خنکی روی پوست دستش نشست ،نفسش را حبس کرد . ترسید بوی شکلات تا مغز استخوانش نفوذ کند.
    بدون اینکه چشمهایش را باز کند صدایش به گوشهایش رسید : تازگی ها خیلی بد اخلاق شدی ها ... نه سلامی... نه علیکی... حداقل به اندازه ی یه همکار که میتونی باهام ارتباط داشته باشی! نکنه میترسی؟
    و خندید . صدای خنده اش هنوز مثل شیهه ی یک مادیون سفید بود .
    دستش سنگین شده بود و نا فرمان . خنکی و ظرافت انگشتهای چشم اطلسی نمک گیرش کرده بود . مثل خواب دم صبح بود با خودش چانه میزد ! پنج دقیقه ی دیگر ... فقط یک دقیقه ی دیگر... به اندازه ی سی ثانیه ...
    کمی دیگر...
    با خودش کلنجار میرفت ...
    "الان دستمو میکشم ! "اما حتی تکان هم نمیخورد !
    میخواست از زیر پنجه هایش ، دستش را نجات دهد و ببرد و در یک قبرستانی مثل جیب شلوارش ، فرو کند که گرفتار این ظرافت زنانه که نرم نرم پیش میرفت نشود، اما اجازه میداد انگشت های ظریف دست راست چشم آبی پیش روی کنند... میخواست و نمیتوانست .
    میخواست و باز اجازه میداد آرام آرام انگشتهایش از از پشت دست تا مچ دست... روی ساعد و ساعت مچی اش... بروند و برگردند !
    صحرا به میز تکیه داد و درحالی که به صورتش نگاه میکرد لب زد: چه قدر این گریم تو رو شبیه اون وقتات کرده راستین ... همون جور ژولیده و پر تکاپو... چقدر میدوئیدی ... از این سالن به اون سالن... از این سر تهران تا اون سرتهران ! از این شهر به اون شهر... یادته؟
    یادش بود؟!
    صحرا آهی کشید و گفت: چه روزهای سختی بود . یادم میفته اعصابم خرد میشه... الکی دوییدیم درحالی که میتونستیم زودتر به نتیجه برسیم...
    اخم کرد و بالاخره جانی گرفت تا دستش را با شدت از زیر دستش بیرون بکشد . همین یک کلمه کافی بود .
    صحرا متعجب گفت: چقدر بد عنقی تو !
    چشمهایش را باز کرد و نگاهی به صورتش انداخت ، صحرا لبخندی زد و گفت: باز چیه ؟ یعنی دو دقیقه هم نمیتونیم آروم حرف بزنیم ؟
    راستین از روی صندلی بلند شد و با صدای خشکی پرسید: چه لزومی داره باهات حرف بزنم ؟
    صحرا تکیه اش را از میز برداشت و رو به رویش ایستاد . سرش تا زیر گردنش میرسید. از سه سال پیش چهار شانه تر شده بود ... دیگر استخوانی نبود . رو آمده بود ... گندمی تر شده بود ...صورتش مردانه تر شده بود . چانه اش گرد تر... اخمش غلیظ تر... دو تا خط موازی درست توی پیشانی اش ، درست میان ابروهایش جا خوش کرده بود ، اگر تکانی به این ابروهای صاف و خطی میداد ، جای اخمش غلیظ میشد. بعد تماشایی میشد ... بعد دوست داشتنی میشد ... بعد جذابیت شرقی و مردانه اش به درد رو جلد های مجلات میخورد و بعد دخترها برایش می مردند لابد !
    چشمهایش فرق نکرده بودند هنوز همانطور درشت و مورب زیر ابروهای صافش نشسته بودند و نگاهش ... فقط ذات نگاهش کمی رنگ عوض کرده بود .
    لبخند سردی زد و گفت: بعد از این همه وقت تازه الان تونستم یه کم نگاهت کنم.
    راستین پوزخندی زد و صحرا گفت: یه روزی از ته این چشمها میشد خوند چقدر تو دلت جا دارم !
    -حالا چی میخونی ؟!
    صحرا کنج لبش را کمی بالا داد ... بینی اش را کمی تنگ کرد لبهایش برجسته شدند ... این عادت راقبلا نداشت . این لوندی ها را قبلا از خودش به نمایش نمیگذاشت.
    اخمی کرد ولب برچیده اش را برچیده تر کرد و گفت: نمیدونم . انگار اون ته مه ها یه چیزهایی هست ... اما خطش میخیه ... ازم برنمیاد بخونمش !
    راستین بی واکنش گفت: برو بیرون برات بد میشه اینجایی...
    صحرا لبخند فاتحی زد ، حداقل این لبخندش کمی آشنا بود .
    با همان خنده ی دندان نما گفت: چه خوبه به فکر اینی که چی برام بده چی برام خوب... دلم واسه این جور حمایت هات تنگ شده راستین ...
    دستش آمد روی سینه اش بنشیند که راستین پیش دستی کرد و پنجه اش را با ضربه ای دور کرد و گفت: اصلا دلم نمیخواد تو محیط کار جنجال درست کنم .فقط دارم تحملت میکنم. پنج سکانس... اندازه ی چهارده دقیقه بیشتر با من بازی نداری... مثل من تحمل کن ... بگذره و خلاص !
    نگاهش سخت بود ، صحرا دستش را پایین آورد و خفه گفت: چقدر این طعم نگاهت غریبه است راستین ...
    ابروهایش را توی هم گره زد و چشمهایش را باریک کرد و با نگاه پر غیظی گفت: این چطوره ؟
    صحرا کمی توی خودش جمع شد وراستین ابروهایش را باز کرد و کمی نگاهش را درشت تر کرد و نافذ و لطیف به صورتش زل زد و گفت: یا این؟
    حالت ابروهایش را غمگین شکل داد و توی چشمهایش اشک نشاند و با صورت آویزان و سیبک توی گلویی که بالا و پایین میشد با صدایی که تعمدی به ارتعاشش درآورده بود لب زد : اینم میتونم برات به نمایش بذارم ...
    صحرا بهت زده صدایش زد: راستین....
    -تو کدومو دوست داری ؟ نگاه یه آدم خسته ... متنفر وکینه ای... یا یه احمقی که هنوز عاشقه؟!
    اجازه ی جواب را نداد ، حالت چهره اش را تغییر داد ، فکش را منقبض کرد ، اخم هایش را بی حالت نگه داشت ... ارتعاش صدا را حذف کرد . چشمهایش را خشک کرد وبی تفاوت به صورتش زل زد وعادی گفت: ولی خودم اینو ترجیح میدم... !
    صحرا مات گفت: چقدر حرفه ای شدی ! تو یه آن از این رو به اون رو میشی !
    نگاهش را تلخ کرد ، از مردمک هایش کینه می بارید ، پلک نمیزد ، ابروهایش را اخم کرد ... فکش را روی هم سایید و دستش را بالا آورد ... درست به فک ظریف صحرا چنگ زد و کمی به پنجه هایش نیرو داد و کمی صورت صحرا را مچاله کرد ... آنقدری که لبهایش برجسته تر شوند و مچاله تر... کمی روی صورتش خم شد و با صدای خش داری گفت:
    -کاش میتونستم تو همه ی شرایط اینطوری باشم ...
    صحرا با ترس صدایش کرد: راستین....
    راستین کمی سرش را خم کرد و گفت: مطمئن باش اگر میتونستم ... همینطوری تماشات میکردم...
    صحرا دو دستش را روی دست راستین گذاشت . چشمهای آبی اش پر اشک شده بودند.
    کم مانده بود اطلسی ها از حدقه بیرون بیفتند . مضطرب بود و اضطراب را بازی نمیکرد واقعا ترسیده بود . چشمهایش خیس شدند و با بغض گفت :داری فکمو خرد میکنی ...
    صدایش را تاحد ممکن پایین آورد و با پچ پچی گفت: کاش میتونستم اینکار و بکنم ! یا نه ... یه راه حل بهترم هست !
    لبخندی زد و زیر لب با صدای نسبتا بلندتری بم و مردانه گفت :اگر میشد ، میکشتمت ... بعد لاشه اتو می بردم توی دریچه ی کولر خونه ام ول میکردم تا مدت ها اونجا بمونی وبگندی! ... اونقدر که بوی لاشه ی گندیده ات کل ساختمون رو برداره...
    نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست و گفت: اوم ... چه بویی ! تا مدت ها میتونم از یادآوریش لذت ببرم !
    صحرا با ناله و هراس بریده بریده گفت: خواهش میکنم... ولم کن ... الان یکی میاد ... آخ ...
    آخش گوش نواز بود . نفس عمیقی کشید . چشمهایش رابست مژه هاش هنوز بلند بودند.
    کلافه شده بود ... اما به آرامی دستش را پایین آورد ، حالت صورتش را عادی کرد .
    کمی عقب رفت ، نگاهی به رد انگشتهایش که روی پوستش لک قرمز انداخته بود انداخت . دستش را توی جیب شلوار کتان مشکی فرو برد ، بی اخم ، بی لحن خاصی ، بی انقباض فک ، بی ارتعاش صدا ... عادی و بی تفاوت ، کمی جدی و قاطع گفت: اینکه باهات چه رفتاری داشته باشم یا چطوری برخورد کنم به خودت برمیگرده صحرا ملکان . به شخصه ترجیح میدم به اندازه ی چهارده دقیقه جلوی دوربین تحملت کنم به اندازه ی چند هفته پشت دوربین به عنوان یه همکار تحملت کنم و دیگه نبینمت ... این انتخاب منه ... درمورد انتخاب تو هم ... فکر کنم مسیر من گزینه ی خوبی باشه ! حداقل صورتت سالم میمونه .
    و با خنده ی کنترل شده ای چشمکی زد و گفت: انگار گریم من تموم شده که کسی دنبالم نیومده ...
    دستش را توی هوا به سمت صورت صحرا تکانی داد و گفت: یه کم به سر وصورتت برس . به نظر پریشون میای !
    سبابه و انگشت وسطش را همزان به شقیقه اش زد و با چشمکی گفت: جلوی دوربین می بینمت . فعلا ...
    و به طرف در اتاق رفت و بدون اینکه نگاهی به صحرا بیندازد از اتاق بیرون رفت.

    پلان داخلی – داخل سالن نشیمن منزل .
    رویارویی رعنا و کاوه با شهرزاد .
    دستهایش را توی جیبش فرستاده بود و قدم میزد در طول سالن از روی فرش های نفیس قرمز دستی رد میشد ، نگاه خیره ای به مجسمه ی طلایی میان دو مبل یک نفره انداخت و به قدم زدنش ادامه داد... عصبی بود . عصبی هم راه میرفت ، عصبی هم نفس میکشید .
    صحرا با اضطراب به ستون خانه که مرز بین آشپزخانه و سالن بود تکیه داد ، دست به شکم نگاهش میکرد. روشن لبه ی مبل سه نفره نشسته بود و چادرش را مرتب میکرد . بی توجه وانمود میکرد اما حواسش پیش راستین بود.
    راستین نفسش را فوت کرد و کلافه گفت: زندگی منو بهم ریختی خیالت راحت شد؟ همه چیز و گذاشتی کف دستش آروم گرفتی ؟
    چادرش را با سر انگشتهایش زیر گلویش سفت نگه داشت ، ازجا بلند شد خودش را جلو کشید میان راستین و صحراقرار گرفت و با صدای ارامی گفت: کاوه خان ... بهتره آروم باشید .
    راستین صدایش را بالا بردو رو به صحرا که بغض کرده بود فریاد زد: دلت خنکه الان ؟ به تو هم میگن خواهر ...
    صحرا اشک کنج چشمش را گرفت ، تکیه اش را از ستون برداشت و رو به رویش ایستاد و گفت: داداشم برای چی انقدر خودتو به آب و آتیش میزنی؟واسه خاطر کی ؟ ...
    واشاره ای به پناه که سرش را پایین انداخت بود کرد وگفت: این آدم ارزش داره تو روی خواهرت وایسی؟!
    و دست به کمر شد و رو به پناه گفت: بشکنه دست من که آدرس این خونه رو برای تو نوشتم... خدا لعنتت کنه ...
    راستین دستش را به سمتش دراز کرد و داد زد: هـــوی....
    صحرا بی توجه به هویی که نثارش شده بود رو به روشن گفت: قرار بود زخممون رو درمون کنی... اومدی زخم بزنی ؟
    پناه خفه گفت: کاوه خان ...
    راستین دو دستی به موهایش چنگ زد و نگاهی به صورت سفید و بی آرایش پناه که چادر مشکی قابش گرفته بود انداخت ، ابروهایش را بهم گره زد و لب زد : خان و از کجا میاری میچسبونی بیخ ریش اسم من ! کاوه جانت نبودم مگه ؟یه نقطه رو بالا و پایین کردی که غریبه بشم؟
    صورتش را نزدیک روشن نگه داشت و گفت: آره رعنا ... غریبه شدم به این زودی ؟
    پناه نگاهی به رگ های برجسته ی گردنش انداخت . چقدر منقبض بود ... چقدر صورتش را تحت فشار گذاشته بود. چه عرقی داشت روی پیشانی اش...
    صحرا لک لکنان جلو آمد رو به رویش ایستاد و گفت: داداشم... خراب نکن زندگیتو... حیفه به خدا ... این آدم ارزششو نداره ...
    و بغضش را ترکاند و گفت: کاوه جان ... تو زن داری داداش...
    روشن اشک کنج چشمش را پاک کرد ، راستین بلند بلند نفس میکشید ، صحرا زیر لب گفت: اصلا تو زن میخوای... باشه ... هزار تا مثل این تو خیابون ریخته ! دست گذاشتی رو ...
    به سمتش حمله کرد و بازویش را گرفت و او را به شدت به ستون پشت سرش کوبید وبا صدای فریادی گفت: این گفتی نگفتی .... دفعه ی آخرت باشه ! گفتی این، چنان میزنم تو دهنت که صدای سگ بدی...
    صحرا نالید: آخه داداشم....
    میان کلامش بلند عربده زد: دهنتو ببند ... زندگی من به تو چه ؟! هان ؟
    روشن نگاهش میکرد . کم مانده بود سکته کند ! صورتش کبود شده بود . حامد کات نمیداد . فشارش بالا رفته بود . از نبض شقیقه اش میتوانست حس کند ... تمام ماهیچه های کتف و بازویش منقبض شده بود و پیراهن مردانه داشت از دوخت ها و درزها باز میشد.
    راستین بلندتر داد زد: الــــاغ ! دفعه ی آخرت باشه تو زندگی من دخالت میکنی ...
    روشن بهانه گیر آورد ، انگشت سبابه و شستش را روی صورتش بالا آورد تا دو طرف فکش را جمع کند تا خنده اش را پس بزند.
    حامد لب زد: کات ...
    راستین صورتش را عقب کشید ، نفسش را فوت کرد. روشن تماشایش میکرد . کم کم رنگش از کبودی عادی میشد . عرقش را با دستمالی که از جیبش درآورده بود پاک کرد و دستیار گریم ، به طرف صحرا رفت تا گریمش را تجدید کند.
    حامد رو به روشن گفت: چی شد یه دفعه؟
    روشن تصنعی خندید و گفت: ببخشید تقصیر من بود . از دیافراگم داد زد الاغ خنده ام گرفت!
    حامد پوفی کرد و از همان جایی که نشسته بود گفت: ده دقیقه استراحت ...
    و بلند گفت: یکی یه چایی به ما بده گلومون خشک شد !
    روشن دست به سینه شد و با طعنه گفت : داد و هوارشو یکی دیگه میزنه تو گلوت خشک میشه؟

    حامد محلش نگذاشت و رو به صحرا گفت: ملکان سعی کن یه کم بغضت سنگین تر باشه ... یه کم خواهرانه تر...
    صحرا پوفی کرد وگفت: نمیتونم خواهر باشم آخه !
    حامد بلند خندید .
    پناه پوزخندی زد و چادرش را روی مبلی انداخت. این مانتو و شلوار مشکی یک دست حالش را مثل یک زن عزادار نشان میداد.
    عزادار زندگی وشوهرش بود!
    صحرا گردنش را کج کرد و رو به حامد پرسید :حالا یعنی الان بد بودم ؟
    و جای پنجه های راستین که روی دستش مانده بود را نوازش کرد وحامد با اشاره گفت: دستت درد گرفت؟
    صحرا با غیظ نگاهی به صورت بی تفاوتش انداخت و گفت: دستمو از جا کند ...
    حامد نگاهی به راستین انداخت و با لبخندی رو به صحرا گفت: این روزها هم میگذره ...
    صحرا به آرامی خودش را کنار حامد جا داد و زمزمه کرد: این حواشی صحت داره؟
    حامد متعجب پرسید: کدوم حواشی؟
    پناه گوشهایش تیز شد .
    صحرا دستهایش را پشت کمرش فرستاد و گفت: همین حرفهایی که میزنن...
    حامد نگاهش را تیز کرد و در همین وقت آبدارچی با سینی چای جلویشان آمد ، نفری یک استکان برداشتند و صحرا حینی که دودستی استکانش را چسبیده بود نیم نگاهی به پناه انداخت وگفت: که قراره یه سریال کار کنی !
    حامد خنده ای کرد و گفت: آها ... اون موضوع رو میگی... گفتم شاید یه سری چیزهای دیگه شنیدی ...
    صحرا : اون یه سری چیزهای دیگه هم به اندازه ی کار شنیدنی ان ؟! اگر آره برم یه پرس و جویی کنم بشنوم!
    حامد کمی از چایش مزه مزه کرد و گفت: برای زن ها همیشه یه سری مسائل شنیدنی ان...
    صحرا خندید و گفت: نه حامد جان من خاله زنک نیستم ! فقط کار برام مهمه .
    حامد تایید کرد وگفت: منم همینطور . خودتو درگیر حاشیه نکن . تمرکز کن رو تلقین . اینطوری نتیجه ی بهتری هم میگیری. اتفاقا تو این چند سکانس خودتو ثابت کردی. پروژه ی بعدیم حتما روت حساب میکنم صحرا ، جایی قول نده !
    پناه با حرص از جا بلند شد و بلند بلند گفت: این چایی که جوشیده ! یعنی آدم تی بگ استفاده کنه خیلی مقرون به صرفه است که چای جوشیده و آب زیپو بخوره !
    و با حرص به آشپزخانه رفت و لیوان را در سینک خالی کرد .
    چند ثانیه ماند ، خواست از آشپزخانه بیرون بیاید که سینه به سینه اش درآمد . چهره اش آرام گرفته بود .
    خواست کنارش بزند و برگردد به سالن که مانعش شد و گفت: با شکلات میخوردی بهتر بود !
    نگاهی به تافی پرتقالی انداخت و گفت: میل ندارم .
    راستین لبخندی زد و گفت: این یکی مزه ی ب کمپلکس نمیده .
    چه یادش بود از ذهنش گذشت با این حال تلخ نگاهش کرد ولب زد: گفتم با من صمیمی نشو ! نگفتم؟
    راستین با نیشخندی گفت : اینو گفتی.... ولی نگفتی بهت شکلات ندم !
    دستش را بالا آورد و تافی راگرفت و با اخم و طلبکار پرسید : حالا چی؟ باید بگم ممنون؟
    راستین جدی گفت: نه ... بی حساب شدیم !
    پناه کفری گفت: از چه رو ؟
    راستین در آرامش گفت:
    -از اون رو که یه نفس گرفتی وسط سکانس... اینکه حرفه ای ها هوای تازه کار ها رو دارن اتفاق خوبیه . نه ؟!
    چشمکی زد و به طرف سینک رفت ، لیوانش را خودش شست و از آشپزخانه بی توجه به پناه بیرون زد.
    پناه پیچ زرورق تافی را باز کرد ، حینی که شکلات را توی دهانش گذاشت نگاهش رفت به حامد و صحرا ... با روزبه و گلناز و دستیار صدا میخندیدند !
    چقدر از اینکه همجنس صحرا بود از خودش بدش می آمد ... اجازه میداد با وقاحت تمام به او بگوید : خاله زنک ... به پناه روشن جرات کرده بود بگوید : خاله زنک !
    اگر نگه داشتن یک زندگی خاله زنکی به حساب می آمد و ناچار بود این صفت را یدک بکشد ... اصلا سگ خور ! امضا میداد : یک خاله زنک تمام عیار است ...
    قدمی به جلو برداشت و رو به حامد گفت: ده دقیقه شد ها ...
    و جلویش ایستاد و حینی که یقه اش را مرتب میکرد با لبخندی گفت: این سکانس رو گرفتیم دیگه تعطیل کن . امشب خونه ی...
    حامد دست پناه را کنار زد وگفت: گفتم که امشب نمیام خونه .جایی کار دارم .
    پناه سری تکان داد و گفت: اها یادم اومد . قرار بود با چند تا از همکارا فیلم ببینید.
    حامد نگاهش کرد و گفت: بهت نگفتم کارم چیه!
    صحرا واضح نیشخندی زد و حامد بلند گفت: بچه ها سر جاشون . روشن چادرتو سر کن . راستین زیادی باد صورتت خوابید... به یه چیزی که عصبانیت میکنه فکر کن اون گرفتگی و سرخی برگرده !

    حامد سه دو یک را که گفت .

    صحرا با بغض و زاری رو به راستین گفت:

    -چه جوری اجازه بدم یه زن زندگی تو رو خراب کنه داداش؟ چطوری ؟! ساکت باشم... دهنمو ببندم؟
    و با کف دست به دهانش کوبید و گفت:
    -کاش لال میشدم اسم این زن و نمیاوردم...
    وانگشت اشاره اش را به سمت پناه نشانه گرفت وگفت:
    - خدا منو بکشه که من پای این عفریته رو به زندگیمون باز کردم که حالا ... حالا تو کاوه ... تو روی من وایسی و بگی میخوامش؟! تو زن داری داداش... چیش از فرشته بهتره ؟ تو بگو به من ... چی داره این دختر که حاضری رو سه سال زندگی چشم ببندی و دنبالش موس موس کنی ؟! چون خوشگله ... چون قدش بلنده ؟ چون اضافه وزن نداره... کاوه تو هفت ماه دیگه بچه ات به دنیا میاد ... میفهمی داری چطوری زندگیتو خراب میکنی ؟!
    و با بغض به صورتش دستی کشید وگفت: خدامنو لعنت کنه که این آدم رو آوردم تو زندگی برادرم که حالا بخاطرش حرمت خواهر برادری رو هم بشکنی... تو روی من وایسی...
    و نگاهش به روشن رفت ... باید دیالوگش را میگفت اما ساده کنجی ایستاده بود و تماشا میکرد .
    حامد کات داد وصحرا متعجب ابروهایش را بالا فرستاد.
    حامد کلافه گفت: چرا دیالوگتو نمیگی روشن ؟!
    روزبه از روی جزوه ی روی پایش خواند : بهتره من برم ... دیر وقته ... اینو فراموش کردی؟
    پناه با خنده گفت: والله اونقدر تحت تاثیر انطباق این لحظه ها با واقعیت قرار گرفتم که ماتم برد ؛ روزبه واقعا این متنت عالیه .
    روزبه لبخندی زد و حامد گفت: بریم ادامه ...
    روشن سر تکان داد و گفت: ببخشید . من آماده ام.
    و نگاهی به صحرا که با چشمهای آبی و پر طعنه ای تماشایش میکرد انداخت.
    حامد آشفته پوفی کشید و گفت: از خدا منو لعنت کنه...
    صحرا با شیطنت گفت: دور از جون!
    حامد لبخندی زد و پناه پوست لبش را کند .
    راستین دستهایش را توی جیبش فرستاد ونیم نگاهی به صورت روشن انداخت.
    حامد : نور... صدا ... دوربین... حرکت !
    صحرا : خدامنو لعنت کنه که این آدم رو آوردم تو زندگی برادرم که حالا بخاطرش حرمت خواهر برادری رو هم بشکنی... تو روی من وایسی...
    پناه با اخمی گفت: بهتره من برم ... دیر وقته !
    صحرا مثل پنگوئن خودش را جلو کشید و گفت: برو و دیگه برنگرد .برادر من صاحب داره ... زندگی داره... زن داره... میفهمی پتیاره ؟! این زندگی یه خانم داره ؟! احتیاجی به یه زن دوم نیست ! زودتر گمشو و شرتو کم کن ! برادر من نیازی به امثال تو نداره... خانمش به اندازه ی کافی براش خانمی میکنه !
    روشن ساکت تماشایش میکرد .
    نگاه آبی اش براق بود . لوند بود ... جذاب بود . مرد پسند بود ... لبهای برجسته اش... بینی فندوقی اش... باید اعتراف میکرد اگر مرد بود از تماشای این چهره سیر نمیشد !
    حامد کات داد.
    کلافه تر از هر وقت دیگری چنگی به موهای فرش زد وگفت: چرا دیالوگتو نمیگی روشن ؟! چرا امروز اینطوری شدی تو... رو فرم نیستی کار و ببندیم بقیه اش باشه واسه فردا؟
    روشن شانه ای بالا انداخت و جدی لب زد: اخه وقتی حق داره ... چی باید بگم؟
    مستقیم در چشمهای آبی صحرانگاهی کرد و گفت: خب داره میگه دیگه ... این زندگی یه خانم داره ! یه زن داره ... بیام از حماقت و پستی یه مرد دفاع کنم ؟! منم یه زنم !
    حامد سری تکان داد و گفت: الان جای این حرفهاست.
    روشن دست به سینه شد وگفت: به عنوان یه مخاطب به این قسمت تلقین که میرسم از خودم بیزار میشم که قراره چنین نقشی رو بازی کنم ... واقعا منزجر کننده است .
    راستین ساکت روی دسته ی مبلی نشست وحامد از جابلند شد ، رو به رویش آمد و گفت: تو هنرتو به نمایش میذاری پناه جان .
    پناه جان؟!تعجب کرد و تعجبش کش آمد . مثل آدامسی که مثل یک شئ نامشخص و نامعلوم دست یک طفل کش می آمد تا دلیل کش آمدگی اش را بفهمد ... تعجبش کش آمد !
    چند وقت بود که جان را از اسمش حذف میکرد...
    نه از حق نباید میگذشت ... دو ماه پیش هم گفته بود : پناه جان نمیشود !
    ولی حالا بعد از دو ماه ... حالا که نیازش داشت شده بود پناه جان ؟! مغزش باید سوت میکشید ...
    حامد ملایم تر گفت: این که تو نیستی... این که خود واقعیت نیست عزیز من! هنرته که داری به نمایش میذاری !
    عزیز منش بوی گندی میداد . بوی سو استفاده ... لازمش داشت شده بود و جان و عزیز ! لازمش نداشت میشد روشن ... هرچند حق را میگفت. البته که این خود واقعی اش نبود! انقدر دم دستی... انقدر احمق! انقدر به قول پتیاره ی چشم آبی ، پتیاره !
    .
    ضبط آغاز شد ، نگاهی به راستین انداخت ، چهره اش گیرا بود حتی در اوج عصبانیت ...
    چشم از صورت مردانه ی راستین گرفت .
    انگشت اشاره اش را به سمت سینه ی صحرا نشانه گرفت وگفت:
    -این برادری که تو انقدر زندگیش برات اهمیت داره ... از زندگیش هیچی نفهمیده ... من میتونم هرچیزی که از زندگی میخواد رو بهش بدم ! میفهمی ؟
    صحرا عصبانی داد زد : گمشو بیرون.... همین الان گورتو گم کن ... کاوه تو یه چیزی بگو ...
    راستین جلو آمد و با صدای گرفته ای لب زد : شهرزاد تمومش کن . خستم کردی .
    دستهایش را به یقه هایش گرفت و گفت: تو دیگه چه مردی هستی... فرشته دوستت داره ... داری پدر میشی... زندگیتو دستی دستی خراب نکن . این دختره با نیت و قصد و غرض اومده تو زندگیت ... فرشته چی برات تو این سه سال کم گذ اشته ؟!
    راستین صورتش را جلو آورد و گفت: من حق انتخاب دارم...
    صحرا با صدای بلندی جیغ زد: لعنت به این انتخاب...
    راستین پوزخندی زد و دستهای صحرا را از یقه اش جدا کرد و کنار پناه ایستاد وگفت:
    -من سنتی ازدواج کردم... تو و عزیز حتی به من فرصت ندادید عاشق بشم...
    تعلل کوتاهی کرد و لب زد:
    - حتی زمان نداشتم تا چشمهامو باز کنم و خودمو بشناسم.... فرشته نسخه ی تو بود ! آرزوی عزیز... اما این زن ...
    ونگاهش را نافذ توی چشمهای عسلی پناه انداخت و گفت: این زن آرزوی منه ...
    صحرا نالید: داداش...
    کاوه مصر گفت: این زن برای من با ارزشه . عزیزه ... مهمه ... من برای این زن از خیلی چیزها حاضرم بگذرم... زنم .... بچه ام ! تو ...
    صحرا مبهوت صدا زد: کاوه ...
    راستین نگاهی به پناه انداخت و گفت: دوستش دارم ... ارزششو داره ... این زن ارزششو داره ...
    صحرا جلو آمد وگفت:
    -هیچ زنی ارزش نداره چشمتو رو سه سال ببندی.... روی اون همه خاطره ... اون زندگی ! داداشم ... تو یه مرد متاهل و متعهدی ! زنت... بچه ات ! نکن با خودت ... نکن با زندگیت! داداش هنوز عزیز و بابا نفهمیدن... هنوز فرشته از این ارتباط خبر نداره ... داداشم هنوز دیر نشده ... همه چیز و امشب همین جا دفنش میکنیم. بین خودم و خودت میمونه . نه عزیز از ماجرا خبر دار میشه نه فرشته . بهت قول میدم داداش، تو برمیگردی سر زندگیت ، پدر میشی، فرشته دوستت داره ! تو به حرفم گوش بده ... این دختره ی هرزه رو بفرستش بره ...
    راستین به سمتش حمله کرد و داد زد: هرزه؟!
    حامد داد زد: کات ...
    و رو به صحرا گفت: عالی بودی آفرین ! صحرا واقعا خوب تو نقشت جا افتادی...
    با لحنی معمولی رو به راستین و روشن هم گفت : خوب بودید شما هم...
    درنگی کرد وو روبه راستین گفت: اینطوری حمله نکن ... از روسریش بگیر بکوبش به ستون پشت سرش... خب؟!
    و رو به فیلمبردار گفت: دوربین دستی رو فعال کن ... دنبال راستین بیا جلو ... خب ؟ کادر بسته میخوام . از صورت جفتشون ... یه تمرین بریم...
    راستین بندهای روسری زیر گلویش را به آرامی گرفت و با قدمی به جلو صحرا را وادار کرد قدمی به عقب برود و به ستون بچسبد . توی رویش گفت:
    - هرزه ... با کی بودی هرزه؟
    حامد بلند تایید کرد وگفت: این خوبه...
    و با مکث کوتاهی لب زد: خیلی خوب بود بچه ها ...
    و رو به راستین گفت: فقط یه کم خشن تر ! یه کم جون دار تر !
    راستین سری تکان داد و صحرا نگران به راستین زل زد.
    حامد رو به فیلمبردار نکاتی را گفت و بلند داد زد: یه برداشت میگیریم.... راستین جوش بیار... داد بزن ! فریاد بکش.... عربده بزن به کی گفتی هرزه ... .خب ؟ بعدم باقی دیالوگات ... ارزش داره تو حتی بمیری... تا دیگه بهش نگی هرزه ... اینو که گفت ... رعنا...
    و رو به روشن گفت: رعنا تو میگی: بسه کاوه ... تمومش کن... بس کن !
    و دوباره چشم به راستین دوخت و پر انرژی گفت: رو رعنا اونقدر تعصب داری که کسی بهش حرف بزنه بگه بالای چشمت ابروئه واکنش نشون بدی ... اونم بدترین واکنش ... کاوه شخصیت تند خویی داره... اون خوی وحشی رو میخوام ببینم . اجراش کن ... درست مثل اتللو که قبلا تونستی تیره و تلخ باشی. متوجهی چی میگم؟
    متوجه بود ؟ مگر میشد متوجه نباشد ؟! برایش مثل آب خوردن بود . حامد منتظر جواب نگاهش میکرد.
    چشمی تحویلش داد . فکری بود ... توی خودش رفته بود . دستیار گریم عرق پیشانی اش را پاک کرد و با شوتی کمی رنگ و فون و تثبیت کننده روی صورتش نشاند.
    روشن پرسید: من چه کار کنم ؟
    حامد رو به او سریع و هیجان زده گفت: از همون جایی که هستی بگو کاوه جان... صداش بزن که متوجه تو بشه ... به خودش بیاد ... بعدم دیالوگتو میگی....
    و رو به فیلمبرداری که دوربین دستی را روی شانه اش نگه داشته بود گفت: این زاویه ی دید کاوه به رعنا رو میخوام .
    و دوباره رو به راستین گفت: وقتی رعنا صدات میکنه دلم میخواد یه کم آروم بشی و بعد روسری رو ول کنی .
    چند ثانیه مکث کرد تا به خودشان بیایند و رو به جمع دوباره گفت: از این دختره ی هرزه ... حرکت !

    صحرا صدایش را لرزاند و گفت: این دختره ی هرزه رو بفرستش بره !
    راستین قدمی به سمتش برداشت .
    صحرا چشمهایش پرآب شد . با این صورت تیره ، این نگاه تیره... این رگ بیرون آمده ... شبیه شبی بود که گفته بود نه! همین چهره را دیده بود ... همین مرگ توی صورتش را قبلایک بار دیده بود. همین درد را یک بار داده بود ! بی دادن درمان درد داده بود...
    جلو می آمد و ناچار شد قدمی به عقب برود .
    بر خلاف گفته ی حامد نه داد زد نه فریاد کشید نه خوی پرخاش گر به نمایش گذاشته بود . نرم نرم جلو می آمد ، نرم نرم ناچار به عقب رفت ، انقدر که پشتش به ستون برخورد کرد.
    راستین خفه گفت: به کی گفتی هرزه؟
    صحرا مضطرب نگاهش کرد و با تته پته گفت: مَ ... مـ ... من ....
    پنجه هایش بالا آمد و از زیر گره ی روسری دو بند راگرفت و صورتش را جلو کشید و گفت: با کی بودی هرزه ؟!
    گره ی روسری به حدی محکم شد که رگ های مغزی اش بسوزند ... صحرا حس کرد نفسش رفت .
    بازی نمیکرد... حداقل این خوی وحشی را بازی نمیکرد . به این نگاه گیرا و مشکی... به این عرقی که از لای موهای مشکی توی ته ریش مشکی گم میشد نمی آمد انقدر وحشی باشد!
    گره ی روسری به نایش فشار آورد ... به حلقش... به گولیش... گره آنقدری محکم شده بود که هیچ اکسیژنی بی اجازه ی دست قدرتمند و مردانه ی راستین وارد دهانش نشود ... دوربین دستی از جفتشان فیلم میگرفت و داشت خفه میشد .به امید شنیدن صدای کات کاوه ، چشمهایش را بست .
    نفس نداشت ... هوا نداشت.چقدر طولانی شد .
    راستین در چشمهای خمارش زل زد و خفه تر گفت: با کی بودی هرزه لعنتی ؟! به کی گفتی ...
    کمی سرش را کج کرد و مستقیم در صورت صحرا خیره شد وگفت: این زنی که تو بهش میگی هرزه خواهر ... ارزش داره !... اونقدر ارزش داره از تمام عمرم چشم پوشی کنم حتی به اندازه ی یه شب... یه ثانیه.... یه لحظه چشم رو همه چیز ببندم و فقط با اون باشم ! حتی ارزش داره تو بمیری تا دیگه ...
    با صدای بلندی عربده زد : بهش نگی هرزه!
    صحرا به خرخر افتاده بود.
    چرا روشن لعنتی نمیگفت : تمومش کن کاوه ؟... چرا لال مانده بود ... چرا حامد کات نمیگفت... داشت میمرد ! هوا نداشت ... نفس نداشت ... ! تا خفگی چیزی نمانده بود.
    راستین گردنش را کج کرد ... آب دهانش کم کم به سمت لبهای برجسته اش آمدند و بزاقش به آرامی از لب پایینی اش روی پشت دست راستین فرود آمد. یعنی طعم بزاقش همان طعم سه سال پیش بود؟
    روشن نالید: کاوه جان... کاوه جان بس کن... کاوه... تمومش کن !
    راستین حتی نگاهش هم نکرد تا کلوزآپ مد نظر حامد جور دربیاید . پناه سرجایش نایستاد ... جلو آمد و دست روی دست راستین گذاشت و با صدای بلندی وحشتزده گفت:داری چیکار میکنی...
    بداهه تر اضافه کرد : بس کن دیگه... تمومش کن... کاوه باتو ام!
    دست از گره ی روسری برنمیداشت . صحرا کبود شده بود ...
    پناه جیغ زد: کاوه ... بسه ...
    حامد بالاخره جان کند و گفت: کات ...
    دست بردار نبود . اگر همینجا گردنش را میشکست چه کسی میخواست یقه اش را بگیرد ؟!
    پناه چنگی به ساعد مردانه اش کشید وگفت: برو عقب کشتی این دختر و...
    حامد بلندتر گفت: کات راستین کری ؟!
    با هل دادن روشن بالاخره به خودش آمد و پنجه هایش را از بند روسری جدا کرد . دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت: ببخشید ببخشید ...
    وبا دو قدم بلند عقب رفت.
    صحرا پای ستون سقوط کرد و به سرفه افتاد ، دولا شده بود و پر سر و صدا سرفه میکرد تا نفس تازه کند . چقدر هوا لازم داشت. چقدر در به در اکسیژن بود.... چقدر داشت واقعا خفه میشد !
    روشن بلافاصله کنار صحرا زانو زد و روسری را از سرش کشید و بلند گفت: یکی یه لیوان آب بیاره ... صحرا... صحرا ...
    مضطرب تر پرسید: ملکان خوبی؟ ...
    و همانطور که با ضربه های آرام سعی میکرد هوشیاری اش را بسنجد توپید: کو این آب...
    گلناز لیوان آبی را که نصفش را توی مسیر ریخته بود را به طرف روشن گرفت وصحرا بعد از اینکه دو قلپ آب خورد و چند نفس عمیق کشید بالاخره با صدای گرفته ای گفت: خوبم خوبم ...
    گلناز شانه هایش را کمی مالش داد و زیر لب پرسید: مطمئنی خوبی ؟ اگر حالت جا نیومده بریم درمانگاه.
    روشن نگاهی به صورت قرمز و کبودش انداخت و گفت: زنگ بزنیم اورژانس ؟!
    راستین رو به رویش زانو زد و ملایم گفت: ببخشید ... اگر حالتون مساعد نشده ببرمتون یه کلینیک .
    صحرا با نفرت نگاهی به صورتش انداخت و فقط جواب داد : خوبم !
    راستین با نیشخند محوی گفت: معذرت میخوام !
    صحرا توی صورتش با صدای کم رنگی توپید: مطمئن باش تلافیشو سرت درمیارم !
    روشن تشر زد: الان وقت این حرفها نیست اگر هنوز حالت بهتر نشده ...
    صحرا دستش را بالا آورد وبا صدایی که تازه کمی جان گرفته بود و نفسی که تازه داشت جا می آمد ، میان کلامش گفت : خوبم . مشکلی نیست .
    حامد سری تکان داد و رو به راستین گفت: پسر داری چه غلطی میکنی تو ؟!
    راستین از همان جایی که نشسته بود بدون ذره ای پشیمانی از رفتارش رو به حامد پرسید: بد بود آقا؟
    حامد پوفی کرد.جواب نداد.حتم داشت که بد نبود ! حداقل از چیزی که توی ذهنش ساخته بود بهتر در آمده بود. طبیعی تر... واقعی تر !
    تصویر بردار رو به حامد گفت: اون تصویر و دیگه نشد بگیرم چون خانم روشن اومد تو کادر.
    حامد شانه ی راستین را به نشانه ی تشکر فشاری داد و با لبخندی رو به تصویر بردار گفت: مهم نیست دیگه .
    حامد ناچار و رو به جمع گفت: برای امشب دیگه کافیه ... خسته نباشید همگی ...
    راستین بلند شد .
    روشن و گلنازهم کمک کردند تا صحرا روی پا بایستد . هنوز سینه اش خس خس میکرد .
    روسری کامل از سرش افتاده بود و شکم برآمده ی پوشالی اش کج و کوله شده بود با آن اشکهایی که روی صورتش خشک شده بود و چهره ای که هنوز قرمز به نظر میرسید و آبی هایی که توی دریاچه ی سرخی غوطه ور بودند چطور میتوانست هنوز دوستش داشته باشد ؟!
    اصلا چطور این زن به نظرش دوست داشتنی می آمد ؟!
    .

    سکانس-25:
    روی ایوان ایستاده بود ، شاخک های زنانه اش فعال شده بود و تاجایی که شنوایی اش اجازه میداد ، سعی میکرد از گپ و گفت حامد وراستین چیزی سر دربیارد . پچ پچ میکردند.
    راستین سیگار دود میکرد وحامد یک جمله میگفت و صدای قهقهه اش بالا میگرفت.
    درست کنار استخر ایستاده بودند . بوی مارلبرو تا ایوان طبقه ی دوم خانه باغ می آمد .
    حامد دستش را روی شانه ی راستین گذاشت و با صدای نسبتا بلند تری گفت: خلاصه که کار امشبت در کمال بی رحمی فوق العاده بود . اونقدر توی نقش فرو رفته بودی که واقعا ترسیدم کاری کنی که نباید... از بابت صحرا هم نگران نباش، باهاش حرف میزنم.
    پناه اخم کرد و بیشتر خودش را در آغوش گرفت .
    حامد اضافه کرد: چهار پنج سکانس دیگه بیشتر با هم بازی ندارید ... اینا هم میگذره . اونم یه هنرمنده و درک میکنه که تو توی حال خودت نبودی و توی نقش قرار گرفته بودی.
    با چند تعارف تکه ی مردانه بالاخره جفتشان رضایت دادند تا خداحافظی کنند . حامد با قدم های تندی داخل خانه برگشت و راستین کام اخر را از سیگارش گرفت.
    سرش یک آن بالا آمد . نگاهش به پناه افتاد که پالتوی چرم عسلی رنگش را روی دوشش انداخته بود و خز کرم قهوه ای اش ، دور گردنش را گرفته بود.
    سرش را تکانی داد و پناه بی اینکه جوابش را بدهد از تراس وارد اتاق شد و پرده را انداخت.
    پالتو را روی تخت نمور وکهنه ای انداخت ، صحرا گردنش را می مالید و گلناز با تلفن بیرون از اتاق حرف میزد .
    به ثانیه نکشید که صدای جیغ لاستیک ها از خیابان به گوش رسید . حدس میزد اتومبیل راستین بود که اینطور پر شتاب از باغ فاصله گرفته است .
    کنار صحرا لبه ی تخت نشست و نگاه بی تفاوتی روی صورتش انداخت . رنگ و رویش برگشته بود . نفسش را فوت کرد و به ناچار پرسید: بهتری؟
    صحرا نگاهش کرد و سر تکان داد و گفت: آره ...
    و سرش را بالا برد و رو به پناه پرسید: هنوز قرمزه؟
    نگاهی به رد کمرنگ قرمز انداخت و گفت: بهتر شده ...
    صحرا با اخم گفت: دستش بشکنه ...
    پناه بی حرف نگاهش میکرد .
    صحرا مچ نگاه خیره اش را گرفت و کش موهایش را باز کرد و سرش را به علامت چیه تکان داد.
    پناه کنجکاو پرسید: بین تو و اون رابطه ای بوده نه؟
    صحرا اخمی کرد و سوال کرد: چطور؟
    -همینطوری محض کنجکاوی...
    صحرا هومی کشید و زیر لب گفت: فکر کردم از خودش چیزی شنیدی !
    پناه یک تای ابروی نسکافه ای اش را بالا داد وگفت: نه ... آدم کم حرفیه !به نظر خجالتی میاد .
    صحرا نیشخندی زد و گفت: قدیماشو ندیدی...
    پناه تایید کرد: نه ندیدم!
    - یه پسر وراج و پر رو بود!
    نتوانست واکنش ندهد و پرسید: جدی ؟!
    با لبخندی که بی اراده روی لبهایش آمده بود گفت : باهمه ی پررو گری هاش ولی مهربون بود. خیلی خوش اخلاق و حامی... فقط یه وقتها تو کار جدی میشد. تو نمایشنامه های شکسپیر! یادش به خیرچه روزهایی بود .
    پناه هومی کشید و گفت: پس فقط در حد دو تا بازیگر نو پا همدیگه رو میشناختید ...
    صحرا با اخم گفت: نه ... یه کم بیشتر !
    پناه توی چشمهایش خیره شد و پرسید: چقدر بیشتر ؟
    صحرا جوابی نداد.
    پناه با حس اینکه نمیخواهد ادامه دهد از جا بلندشد و صحرا گفت: اونقدری که بهم پیشنهاد ازدواج بده ...
    به معنای واقعی شوکه شد و به سمتش چرخید.
    با ابروهای بالا رفته و چشمهای گرد نگاهی به صحرا انداخت و خفه پرسید: چی ؟!
    صحرا سرش را به دو طرفین تکان داد و گفت: خیلی احمقم که پیشنهادشو ردکردم نه؟!
    پناه پالتویش را برداشت و صحرا کلافه گفت: سه سال پیش فکر نمیکردم اینقدر پیشرفت کنه ...!
    پناه پوزخندی زد و صحرا نگاهی به لبهای کجش انداخت و اضافه کرد: لطفا بین خودمون بمونه ...
    پناه دستهایش را در استین های پالتوی عسلی اش فرو کرد و حینی که موهایش را از زیر پالتو آزاد میکرد و بیرون می آورد گفت: دلیلی نمی بینم برای کسی این حرفها رو جار بزنم!
    صحرا لبخندی زد و گفت: خوشحالم با شما همکارم . تو این کار...
    پناه جوابش را نداد ، شالش را از چوب لباسی پایین کشید و درست جلوی آینه ی کنسول روی سرش انداخت و از توی آینه نگاهی به صورت بق کرده اش انداخت و پرسید: هنوز هم ....
    صحرا سرش را بالا آورد .
    به آینه ، به چهره ی پناه نگاه کرد و پناه جمله اش را کامل کرد وگفت: هنوز هم میخوای که باهاش...
    صحرا میان کلامش گفت: چه فایده ای داره ... وقتی منو پس زده ... یعنی .... وقتی من اونو پس زدم! چطوری میتونیم دوباره بهم برگردیم؟
    پناه شال را مرتب کرد ، به طرفش چرخید و گفت: هیچ چیز نشدنی ای وجود نداره !

    صحرا چشمهایش برق زد . این آبی ها وقتی برق میزدند شفاف تر به نظر میرسیدند . اگر زن راستین حکمت میشد اصلا این نفرت شکل نمیگرفت .
    اگر زن راستین حکمت بود ...
    چقدر این دو نفربهم می آمدند ؟!
    زوج خیره کننده ی سینما ... تئاتر... تلویزیون میشدند ! تمام کارگردان ها به جفتشان در کنار هم پیشنهاد می دادند ...
    روی پرده جا خوش میکردند و ... چه آینده را از دست داده بود ملکان احمق !
    شال را توی پالتوی عسلی فرو کرد و زیر چشمی نگاهش کرد و با لحن آرامی گفت:
    - شاید یه راه حلی باشه...
    صحرا خیزی برداشت و رو به رویش ایستاد و گفت :واقعا ؟
    نگاهی به صورت بی نقصش انداخت و سری تکان داد و گفت:
    - آره چرا که نه ...
    ودستش را روی شکمش گذاشت .
    حاضر بود برای زندگی اش نقش یک بانی خیر را بازی کند!
    یک زوج رابه هم می رساند و خودش هم سر زندگی اش می ماند !
    با چنگ و دندان حفظش میکرد . چه اهمیتی داشت که باز انگ خاله زنک بودن را دنباله ی اسمش یدک بکشد ! مهم زندگی اش بود ... حتی به قیمت خاله زنک بودن!
    اب دهانش را قورت داد و رو به صحرا گفت:
    -رو کمک من میتونی حساب کنی ...
    صحرا هیجان زده گفت: واقعا ؟ چی تو فکر شماست ... یعنی چطوری...
    پناه از این تصمیم آنی مکثی کرد و گفت: نمیدونم. به هرحال فکر دو نفر بهتر از یه نفر کار میکنه !
    صحرا با حال دگرگونی لبخندی زد و ممنونی گفت ، فرصت خواهش میکنم از پناه گرفته شد ، درب اتاق باز شد ، حامد جلو آمد و بی توجه به پناه رو به صحرا پرسید: بهتری؟
    سرش را تکان داد و روبه رویش ایستاد و گفت: ببینم گردنتو...
    پناه اخمی کرد و خودش را کمی عقب کشید.
    حامد نگاهی به گردن کشیده و بلوری صحرا انداخت و خوبه ای گفت .
    بلافاصله زیر لب سوال کرد : میخوای فردا نیای؟
    صحرا دستی به گردنش کشید و گفت: نه نه میام...
    پناه جلوی در اتاق ایستاد و گفت: بریم حامد ؟
    حامد بی توجه به پناه گفت: اگر میخوای میتونی خونه استراحت کنی...
    پناه کفری صدا زد: حامد...
    حامد رو به صحرا گفت: دلم نمیخواد برای برداشت فردا کسل و خسته باشی... اگر میخوای نیا ...
    صحرا نفسش را فوت کرد و گفت: نه میام . شبتون بخیر.
    و به تندی به طرف درب اتاق رفت و جلوی پناه ایستاد و گفت: شب بخیر خانم روشن . ممنون از دلگرمیتون.
    پناه لبخند شیرینی زد و جواب داد: شب خوش!
    صحرا پا تند کرد و حامد متعجب رد رفتنش را دنبال کرد . زن ها جنی بودند ! یک آن خوب... یک آن بد ! هرچند به فیزیولوژیک بدنشان ربط داشت ... پوفی کشید ورو به پناه گفت: بریم که بدجوری خسته ام .
    و سوئیچ را به سمتش گرفت وگفت: تو میشینی ؟
    خواست مخالفت کند و شرایط را به رویش بیاورد و ناز کند و بگوید نه ... اما کوتاه آمد ، سوئیچ را قاپید و درحالی که دستش را دور بازوی حامد قفل میکرد گفت: امروز روز سختی بود!
    حامد سری تکان داد و پناه پرسید: من خوب بودم؟
    حامد هومی کشید و گفت: آره ...
    پناه لبخندی زد و گفت: دارم تمام تلاشمو میکنم که تو این فیلم متفاوت تر از قبل ظاهر بشم.
    حامد دستش را از قلاب پنجه های پناه در آورد و دستش را دور شانه های ظریفش حلقه کرد و گفت: تو تو همه ی شرایط خوب ظاهر میشی !
    پناه نیشخندی زد ... بوی تن حامد حالش را بد میکرد اما واکنشی نشان نداد.
    این آغوش گرم را دلش میخواست باور کند ، هضمش کند ... حلش کند اما اجازه داد سر دلش بماند . این قسم محبت ها را باید نجویده قورت داد و هضم نشده دفع کرد ! این قسم محبت ها بی دوام بودند ! بی سرانجام... آنی... به خاطر فیزیولوژیک جنسی !این قسم محبت ها ...
    پوفی کشید و توی ذهنش تیتر شد : راستین و صحرا بهم می آمدند !ملکان از آن دست زن های منفعت طلب احمق بود ... درست مثل حامد از آن دست مردهای منفعت طلب ! با حس دردی در معده اش ، کمی صورتش مچاله شد ، روز پر فشاری را تحمل کرده بود ... با فکر یک دوش آب گرم لبخندی زد و رو به حامد گفت: پیش به سوی خونه !
    حامد تایید کرد: هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه .
    و دستش را روی شانه ی پناه گذاشت . این قسم محبت ها را نباید هضم میکرد ! نباید ... حداقل الان !
    امضای ایشان

  16. 3 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),the.sanaa (05-22-2017),احسن (07-02-2017)

  17. Top | #9
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سکانس-26:
    خودکار را روی کاغذ چسبانده بود و نگاهش به جملات بالا بود . نیاز به تغییر داشت . با همه ی تمام شده بودنش ، هنوز نیاز داشت که زیر و رو تر از اینی که هست شود . اما کلمات نمی آمدند. کمک نمیکردند. مغزش بلاتکلیف دست نگه داشته بود .
    ساسان در سالن با تلفن حرف میزد ، قرار میگذاشت ... قرار کنسل میکرد ، به یکی میگفت فیلمنامه ی نخوانده را خوانده و رد میکرد ، به یکی میگفت فیلمنامه ی خوانده را نخوانده و زمان میخرید. برای ساخت تیزر تبلیغاتی میخواستند هماهنگ کنند ، برای عکس های بورشورهای پوشاک عیدانه میخواستند عکس بگیرند که عکس برود روی پل های عابر... در ودیوار ایستگاه های اتوبوس ! روی جلد مجله هایی که حتی اسمشان را هم نشنیده بود ! تلفن هی زنگ میخورد و هی ساسان جواب میداد و یا در دبه ی آب نمک نگهشان میداشت یا جواب نه را رک توی گوششان پرت میکرد .
    کلافه از زر زرهای ساسان گوشهایش را گرفت و دوباره به جمله ای که خیلی وقت بود فعلش را انتخاب کرده بود، اما بی فعل مانده بود نگاه انداخت .
    "دنیا یک دیوار ساخته نشده است... شاید هم دنیا یک دیوار ساخته شده است ... و مرگ آوار است ! دیواری میسازی و بعد پایش می میری... مسیحیان خوب می میرند . قبرشان ستون میشود ... سایه میشود ... قبرشان مثل یک دیوار درست بالای سرشان، پایشان می ماند ... مسیحیان خوب میمیرند ... نه فقط مسیحیان ... همه ی آدم ها می میرند . بالاخره یک روزی...
    شاید با یک تصادف... شاید پای داری... شاید در خیابانی ...شاید برای اعتقادی ... شاید هم قلبشان از آلودگی پای یک دیواری گرفت و ... تمام شد !
    دیواری فرو میریزد روی سر یک نفر و دیواری ساخته میشود برای مرز شدن بین یک نفر و نفر دیگر و ...
    دیوارها ساخته میشوند ، گرد هم می آیند یک اردوگاه میشوند، یک عده پای عقیده شان آنجا می مانند و یک عده بیرون از دیوار خیال میکنند آنجا سرزمین شیر وعسل است! ... من دیواری را میشناسم که مسیر یک کوچه بود، تنش پر از مرگ برهای سیاه و قرمز بود . جای دست خونی هم داشت . بوی عطر دخترانه و رز خشک شده هم میداد . با آن همه شعار مزه ی یک عشق را میشد از کاه گلی هایش چشید . دیوار عین خیالش نبود چند نفر پایش جان دادند .
    دیوارها ... امان از این دیوارها ! ... مخصوصا آن هایی که گرد هم یک اردوگاه میشوند .... آن هایی که آجرشان بالا می آید تا زندان شوند ... آنهایی که آجر به آجرشان طعم مرز و جدایی می دهد ... خدا نکند دیواری بین دو نفر بالا بیاید و مزه ی زهرمارِ اعتقاد خاک و خولش باشد و خلل وفرجش پر از بی احترامی ! "
    دیوار ... آمد "ن" پایان را گرد کند و نقطه بگذارد که صدای کوبش در را شنید و سرش از روی نوشته ها بالا آمد ، صدای قدم های زنانه را میتوانست تشخیص دهد.
    صدای مرتعشش ساسان را خطاب قرار داد :
    -هستن؟
    ساسان با خنده گفت: منتظرت بود؟قرار قبلی داشتی؟ این چه رنگ و روییه دخترخانم؟!
    با خودش فکر کرد مگردر رنگ و رویش چه خبر است؟ خودکار را در جا قلمی گذاشت وحین دسته کردن برگه هایش زیر چشمی به درز زیری در نگاه کرد که سایه ی پایش در میدان دیدش نمایان شد . کمی بعد هم تقه ای به در خورد و بدون اینکه اجازه بگیرد ، داخل شد .
    رنگ و رویش پریده بود و آشفته . سیر گریه کرده بود . چشمهای قهوه ای رنگ ساده اش هم سرخ سرخ بود .
    متعجب نگاهش کرد و بدون رودربایستی جلو آمد ، در خودبه خود بسته شد . نفس عمیقی کشید و خواست سلام علیک کند که پیش دستی کرد و ناله وار گفت: پشیمون شدم!
    یک تای ابرویش را بالا برد و با حرص و کج خلقی توی کیف مشکی رنگ ساک مانندش فرو رفت و دسته های کاغذ را به سمتش گرفت وگفت: اصلا نمیخوام . منصرف شدم.
    با صورت خشکی گفت: باشه .
    وا رفت.
    انتظار چانه زدن داشت ، خم شد واز توی کشو کتابش را به سمتش گرفت و گفت: خوشحال شدم از آشنایی باهات الف امانی .
    کتابش را گرفت و گفت: منم همینطور.
    وخواست از اتاق بیرون برود که صدایش زد: الف امانی...
    جلوی در ایستاد وراستین زیر لب پرسید: من که نمی پرسم چرا ... ولی فکر کنم اون کتاب هدیه بود و هدیه رو پس گرفتی !
    آهو نگاهش کرد و با توپ پر تشر زد : اصلا این شبیه داستان من هست؟! حتی یک خطش... دریغ از یه جمله اش... دریغ از یه دیالوگ... حتی خط اصلی داستان... همه اش فرق کرده.
    راستین با اشاره ی چشمهایش گفت: بشین حرف بزنیم.
    آهو با بغض گفت: راجع به چی ؟ زیر و رو شدن داستانم ؟ اولش نوشتید اقتباسی آزاد از رمان دیوار... اصلا نمی نوشتید هم مشکلی نبود ... این حتی یه برداشت هم نیست . این چیزی که شما نوشتی...
    راستین تند پرسید: بده ؟
    آهو روی صندلی وا رفت و باگریه گفت: نه ...
    صریح پرسید:
    -کار نمیکنی؟
    یک قطره اشکش پایین آمد و راستین از جا بلند شد ، دست به جیب از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و لب زد: الان مشکلت چیه؟
    آهو نالید:
    -مشکل؟ همه چیش مشکله ...
    از تندخویی اش لبخند کجی زد . به طرفش چرخید. روی صندلی رو به رویش فرود آمد و گفت: میخوای واسه جفتمون دردسر درست کنی ؟
    آهو با اصرار لب زد:
    -اندازه ی یه اشاره که میشد ازش حرف زد ! نمیشد؟!
    راستین لبخندی زد و گفت: اون نسخه ای که خوندی ، ویرایش نشده بود . نهاییش اینه ...
    وبا چشمهایش به میز نگاه کرد .
    آهو رد نگاهش را گرفت و زیر لب پرسید: یعنی ... یعنی تو این اشاره کردید؟
    راستین با حفظ لبخند نامحسوسش گفت:
    -نه ...
    آهو مچاله گفت: دیوار واسه ی همین چاپ نشد . من پای چاپ نشدنش وایستادم ... پای نمایش نشدنش هم وایمیسم...
    راستین خنده ای کرد و گفت: تهش اینه تو خیابون انقلاب به چهار نفر کتابو قاچاقی بفروشی ! که آیا بخونن یا نه ...
    آهو پنجه هایش را مشت کرد و گفت: برای همین اومدم سراغ شما . شمایی که ادعاتون میشد هنر ... نمایش... بیان ایده هاست . بیان عقیده... هنر مرز نمیشناسه... تئاتر زبان فرهنگ و آداب و رسوم ماست ... آزادانه میشه توش از احساسات گفت .
    راستین سرش را تکان داد و گفت: از احساسات ... نه عقاید ! تو این مملکت تو فقط میتونی احساست رو به زبون بیاری... یک کلمه خلاف عرف حرف بزنی یه خلاف شرع می چسبونن به پیشونیت و میبرنت اونجایی که عرب نی انداخت! اینو میخوای ؟!
    آهو با حرص خودش را لبه ی صندلی کشید و گفت: میدونید من وقتی مصاحبه هاتون رو خوندم و دیدم ... فکر کردم کیس درستی انتخاب کردم. وقتی هم کتابم رو خوندید و هفت صبح بهم زنگ زدید !مطمئن شدم انتخابم درسته ... ولی حالا ... حالا می بینم حتی جسارت بیان ساده ی یه موضوع رو هم ندارید ! اندازه یه خط... یه جمله... شما هم مثل بقیه حاضرید همه چیز رو یه جور دیگه بچینید تا اصل حقیقت پنهون بمونه ! شما هم مثل بقیه...
    و سرش را متاسف تکان داد و گفت: تو بیوگرافیتون یه سابقه ی کوچولو به چشمم خورد ، با کلی جستجو و سرنخ گرفتن از دهن این و اون، با خودم گفتم این آدم همونه . خط فکریمون یکیه... ولی می بینم شما هم یه ترسو هستید!
    راستین با صدای بلند خندید و آهو حینی که پوست لبش را می جوید گفت: فقط لطفا توی مصاحبه اتون از امثال جعفر پناهی دیگه حرف نزنید ! کسی که از این آدم الهام میگیره ... تاثیر میگیره انقدر بزدل نیست!

    راستین لبهایش را روی هم فشار داد و نگاهش را دوخت، به الف امانی ای انداخت که امان نمیداد و بی امان می تازید!
    آهو با بغض اضافه کرد:
    -حتی وقتی تو یه برنامه ی زنده اسم اون آدم رو بردید به شجاعت و جسارتتون آفرین گفتم!
    دو قطره اشک از چشمهایش پایین آمد. چقدر می جنگید ... !به قد وقواره ی ریز نقش و خاله ریز مانندش نمی آمد انقدر سرش باد داشته باشد و دنبال دردسر بگردد. هم سن هایش ، حتما در آرایشگاه ها ژل ناخن میگذاشتند و لبهایشان را پروتز میکردند.
    شاید اگر پدر و مادرش زنده بودند حتما دندان هایش را لمینیت میکرد و بینی اش را قلمی...
    اما آمده بود دردش را در سالن تئاتر جار بزند . دستش به سینما و تلویزیون نمیرسید .... اما میخواست نفوذ کند . به هربهانه ای !سودای شهرت نداشت ... دردش ، همان بیان دردش بود!
    حداقل حالا میخواست فقط از دردهایش بگوید .
    زبان به دهن گرفته بود و نگاهش میکرد. راستین خنده اش را از بین برد و همانطور نشسته به صورت گرفته اش زل زده بود .
    آهو بند کیفش را توی مشتش فشار داد و گفت: تاثیر گذارترین آدم زندگی هنری شما بود نه؟ عمرشون طولانی... تاثیرگذارترین آدم زندگی منم شما بودید !
    به سمت در میرفت که راستین از جا بلند شد وصدا زد: الف امانی...
    مقابل در ایستاد ، راستین قدمی به سمتش برداشت و گفت: خوب نیست انقدر بد قضاوت کنی ! هنوز میتونم باهات کار کنم .
    آهو پوزخندی زد و گفت: این منم که نمیخوام با شما کار کنم .
    راستین لب زیرنش را گزید که خنده اش باز کل اتاق را پر نکند .سری تکان داد و آهو دستش را به دستگیره چسباند و از سرشانه نگاهی به او انداخت و گفت:
    -این روزها دارید نقش یه مرد دو زنه رو بازی میکنید ! واقعا این نقش چه تاثیری قراره روی جامعه بذاره ؟! تو سینما نقش ماندگاری میشه اصلا ؟! اصلا که چی... این رُل چی داره؟ چی بهتون اضافه میکنه ؟ چی به مردم نشون میده ؟ جز رواج چند همسری... یا خیلی خوش بین باشیم... یه پیام انتقادی به رواج چند همسری !!! نقشی که من نوشته بودم چه تاثیری میذاشت؟!
    چند ثانیه به چشمهای مشکی راستین و موهای پخش و پلای روی پیشانی اش نگاهی انداخت . سینه اش آرام و منظم پایین و بالا میشد و کتفهایش را عقب داده بود و دستهایش را توی جیبش فرستاده بود .قدش از چیزی که در تلویزیون دیده بود بلندتر به نظرش می آمد .
    متاسف لب زد: خداحافظ...
    راستین سر تکان داد و جواب داد: خداحافظ!
    آهو خشکش زد . انتظار نداشت . به سمتش چرخید ، پوفی کرد و کلافه وملتمسانه گفت: انتظار داشتم حداقل قانعم کنید .
    راستین با خنده ی کمرنگی گفت: دیگه ناز کشیدن ، دنبال آهو دویدن فایده نداره !
    آهو کمی التهابش خوابید اما درراباز کرد . با دیدن ساسان که با سینی قهوه ایستاده بود هینی از جاخوردن از دهانش بیرون آمد . ساسان سینی به دست وارد اتاق شد و رو به جفتشان گفت: چه خبره صداتون کل ساختمون رو برداشته؟
    آهو کتابش را بغل کرد و راستین پشت میزش قرار گرفت وگفت : من اگر یه جمله تو پرده ی اخر اضافه کنم تو کار مشکل تو حل میشه؟
    آهو سرش را تکان داد و گفت: معلومه . همون یه جمله یعنی حرف دل هزاران نفر !
    راستین ابروهایش را بالا بردو گفت: جدا ؟هزار نفرید؟!
    آهو با اخم پایش را روی زمین کوبید و گفت: روی میلیون فکر کنید .
    راستین نیشخندی زد و گفت: من اسم خودمو پای نمایشنامه نمیارم ! برام بد میشه.
    آهو گردنش را کج کرد و به سمت میزش حمله کرد ، کف دستهایش را روی میز تحریر چوبی گذاشت و گفت: خب به اسم من ...
    راستین پوزخندی زد و گفت: چقدر منصفانه ! تمام تلاش و نگارشش به عهده ی من بود . اسمش مال تو؟ بد نگذره دختر خانم! بچه ی کجایی انقدر زرنگی ؟!
    آهو بالاخره لبخندی زد و راستین از لبخندش ، سری تکان داد و گفت: من ممنوع الکار بشم... ممنوع الچهره بشم! تو و اون هزاران نفر وبه خاک سیاه مینشونم الف امانی !
    آهو ریز خندید و گفت: میلیون !
    ساسان گنگ نگاهی به راستین انداخت و مضطرب پرسید: تو که جدی نیستی راستین؟!
    آهو تلخ گفت :این همه چونه زدم ... فکم درد گرفت بس که اصرار کردم ... حالا دارید رایشو میزنید؟
    ساسان چپ چپ نگاهش کرد و رو به راستین گفت: باز یاد جوونی هات افتادی، باز سرت دردگرفته دیگه... یکی اومد چهار تا جمله گفت باز شیر شدی ؟! دو سال بی حاشیه بودی طاقت نیاوردی... ؟ دو مرتبه ....
    بی توجه به حضور آهو گفت: هار شدی ؟!
    آهو ریز به اصطلاحش خندید . راستین بی توجه به خنده و حرفی که نثارش شده بود، صندلی را به میز چسباند و ماگ قهوه اش را بالا برد و نفس عمیقی کشید .
    عطر قهوه که در شامه اش نشست جدی گفت:
    -هفته ی دیگه آماده باش برای تمرین. میخوام ازت تست بگیرم .
    و نگاهش را به ساسان که بهت زده تماشایش میکرد ، دوخت و گفت: با جفتتونم!

    سکانس-27:
    گوشی تلفن را میان شانه و گوشش نگه داشته بود ، درب یخچال را باز کرد و به بوق هایی که با فاصله در گوشش پخش میشد، با دقت گوش میداد .این سومین بار بود که تماس میگرفت و سومین بار بود که گوهر جوابش را نمی داد ! گوهر جوابش را نمیداد یعنی اوضاع بغرنج بود . گوهر جوابش را نمی داد یعنی باید نگران میشد ... گوهری که له له میزد برای یک میس کال بی پاسخ وقتی جواب تلفن نمی داد یعنی ...
    بالاخره الوی مادرانه اش توی گوشش پیچید ، با خیال راحتی یکی از بسته های فریزری دستپخت گوهر را بیرون کشید و با لحن پر حرصی گفت:
    -هیچ معلومه کجایی من دو ساعته پشت خطتم؟
    گوهر با صدای آرامی گفت: روضه ام مادر. شرمنده . الان دیدم ...
    یک تای ابرویش را بالا برد و گفت: از اون آجیل ها یادت نره !
    گوهر ریز خندید و گفت: حواسم هست دو تا برداشتم برات !
    درب یخچال را با پا بست و گفت: بکنش سه تا ...
    گوهر باز خندید وگفت: چشم . دیگه گوهر چی برات بیاره ...
    راستین نفس عمیقی کشید ، خواست طعنه بزند مگر اجازه صادر شده که بیایی و دنبال لیست سوغاتی ! اما فقط گفت: حلوا بدون من تنها میخوری ؟! شله زرد و آش رشته هم لابد هست. گوهری تک خور شدی !
    گوهر آهی کشید وگفت: میام برات میپزم ... خون به دلم نکن . الان چادر سر میکنم میارم برات ... یه توک پا راهه!
    راستین با صدای بلند خندید و گفت: این همه راه بکوبی از اون سر شهر بیای این جا ... حالا نه که خیلی بخورشم هستم!
    گوهر ناله ای کرد و گفت: همینو بگو !
    و با غرغر انگار نخ فرفره ی درد و دلش را کشیده باشند؛ تمام کلمه های غرغرانه اش را فر داد روی زبانش و تند تند و بی مکث گفت: آخه مادر من ... مگه آش رشته بدون نخود و رشته میشه؟! چی میمونه توش... شله زرد بدون بادوم سفید که شله زرد نیست !!!
    راستین گوشی را روی اسپیکر گذاشت و بسته را توی ماهی تابه ی داغ خالی کرد وگفت: حالا ولش کن .
    گوهر با بد عنقی گفت: چی و ولش کنم؟ باز همونجوری هستی امیر؟ آخه پسر من یُبس میشی که گوشت و مرغ نخوری. این تجویز کدوم از خدا بی خبری بود که به تو گفته گوشت نخوری؟! روده هات ضعیف میشه ... بعد تو پس فردا زبونم لال ...
    راستین لبش را گزید و قبل از آنکه مثل همیشه از بیماری های پشتی لیست وار نام ببرد سریع گفت: جلوی اون همه دختر دم بخت که آبروی منو نمی بری که ؟!
    گوهر صدایش باز شد و گفت: بالاخره که باید بفهمن عیب و ایرادات چیه !
    و با آخرین حدی که در توانش بود صدایش را پایین آورد ، هرچند که هنوز بلند بود گفت: مادر یبوست میگیری ... گوشت نخوری... برنج نخوری... شکمت کار نمیکنه ! گیس من واز این سفید تر نکن!
    -حالا هی بگو ... همون دو تا طرفدار هم از دور من خالی کن خیالت راحت بشه. گوهر فیلمم نمیفروشه ها !
    -خدا مرگم بده نه میفروشه قربونت برم . دعا میکنم به همین سفره ی ابوالفضل انشاالله بازم سال دیگه جایزه میگیری... از همون پرنده ها!
    راستین بلند خندید و گوهر هم با خنده گفت: حالا مگه دروغ میگم عیباتو پسرم؟ بالاخره که چی ... تا کی عزب بمونی ؟
    و قبل از اینکه راستین حرف بزند نالید: یعنی من زنده ام عروسی تو رو ببینم ...
    و باز از صدایش معلوم شد خنده اش ماسیده و کارش به آه کشیدن ختم شد.
    پوفی کرد و درحالی که با چنگال سبزی های خرد شده ی مخلوط با پیاز را توی روغن کنجد تفت میداد گفت: وقت بسیاره . گوهری مزاحم نباشم. التماس دعا !
    منتظر شد خداحافظی بگوید و قطع کند اما گوهر چیزی نمیگفت . صدای نفس هایش را میشنید . بیشتر می بلعید .
    هود را روشن کرد و درحالی که به جلز و ولز سبزی ها توی روغن نگاه میکرد صدا زد: گوهری؟
    -جان؟!
    -جانت بی بلا...
    نفس مرتعشی کشید و زیر لب گفت: چند شب پیش شنیدم بینشون حرفه ...
    اخمی کرد و پشتش را به اجاق کرد و لب زد: خب؟
    -یه آسایشگاهی از دهن اکبر شنیدم .
    اخمهایش غلیظ تر شد، دندان هایش را روی هم سایید و نفسش را حبس کرد .
    نگران از آن ور خط ، از وسط روضه نالید: میگم منو ببرن آسایشگاه پی مو میگیری ؟! یعنی... هیچی مادر ولش کن بیخود نگرانت نمیکنم . کاری نداری؟ خداحافظ.
    و قطع کرد.
    نگذاشت حتی جواب بدهد : غلط میکنند که تو را ببرند آسایشگاه !
    به گوشی توی دستش زل زد . پوفی کرد و گوشی را روی کانتر به حال خودش گذاشت ، درب تابه را بست و توی سینک با حرکتی پشت و رویش کرد و حرارت را تا آخرین حد ممکن پایین آورد .
    به تقویم توی آشپزخانه که درست کنار آیفون روی دیوار با پونز کله قرمزی نصب شده بود ، نگاهی انداخت . امروز روشن نیامده بود ... فردا هم نمی آمد ... حامد گفته بود تا شنبه کار خوابیده است تا روشن بیاید ! چرایش هم بماند ... این چرایش بماند هم نمیگفت ، کسی نمیپرسید چرا ! هرچند که صحرا پرسیده بود چرا !
    گلناز هم پیگیر شده بود. حامد گفته بود: خوب نیست ! روشن دمدمی بود ... عشقش میکشید ، بود ... نمیکشید نبود! دیگر چرا پرسیدن نداشت .

    .
    تخم مرغی را به معجون سبزیجات و پیازش اضافه کرد ، نانی را توی مکرویوو ، داغ کرد و درحالی که پشت میز توی آشپزخانه مینشست ، با صدای زنگ آیفون ، پوفی کرد و از جا بلند شد .
    مقابل آیفون ایستاد ، مثل همیشه اتصالاتش بهم خورده بود و تصویر را در نمایشگر کوچک مربعی اش نشان نمی داد ، گوشی را برداشت و به جای کیه لب زد :بله؟
    صدایی نیامد ، کمی با دگمه های تنظیم رنگ و روشنایی ایفون ور رفت و دوباره گفت: بله؟
    کمی طول کشید امابالاخره صدایی آمد که گفت :سلام.
    سلامش زنانه بود .
    صدایش را صاف کرد و گفت: بفرمایید؟!
    -نشناختی....
    همین کلمه ی واضح کافی بود تا بشناسد ... اما اتصالات آیفون هم خود به خود برقرار شد ، تصویر سیاه و سفیدش در نمایشگرکوچک آیفون نقش بست . انگشت اشاره اش را به دگمه ی تنظیمات رنگ برد . اخم هایش بی اراده در هم رفته بودند.
    بی هوا تنظیمات را روی خاکستری گذاشته بود. همان موقع که داشت تست میکرد تا تصویر را برگرداند ... همان موقع انگشتش رفته بود روی رنگ تصویر و خاکستری اش کرده بود.
    انگشتش را روی دگمه نگه داشت ، کم کم رنگ برمیگشت ... صورتش که رنگی شد ، آبی چشمهایش معلوم شد .
    نفس عمیقی کشید و خواست چیزی بگوید که توی گوشش لب زد: در و باز نمیکنی؟!
    چشمهایش را بست و لعنتی ای در دلش نثارش کرد . انگشتش روی دگمه مانده بود .
    صحرا خودش را بغل کرد و صدایش زد: راستین ... هوا سرده !
    شفقتش را نباید حرام میکرد ... اما دیگه دیر شده بود، انگشت اشاره خود جوش فشاری به دگمه ی باز شوی در آورد و لبخندش آخرین چیزی بود که در نمایشگر دید .
    گوشی را سرجایش گذاشت و چند ثانیه تصویر خاموش آیفون زل زد که چهره ی خودش در آن افتاده بود.
    پر حرص نفسش را فوت کرد ونگاهی به سالن خانه انداخت ، کت و شال گردنش را روی دسته ی مبل انداخته بود ، آنها را برداشت ، لیوان چای مانده ای که روی میز مانده بود را هم برداشت . مجله ها و دست نویس هایش را روی میز نهار خوردی را بغل کرد و به اتاق مهمان انتهای سالن رفت ، همه را پشت در ول کرد و از اتاق بیرون آمد.
    تی شرتش را روی شلوار سورمه ای اش مرتب کرد و موهایش را با انگشت شانه زد ، در را باز کرد و به آشپزخانه برگشت . پشت میز نشست و چنگال را در ظرف غذایش فرو کرد.
    نانی را به دندان زد و چنگال را در معجون سبزیجات و تخم مرغش فرو کرد و بی هوا به دهانش برد. زبانش سوخت و چنگال را توی بشقاب ول کرد . دستپاچه شده بود؟! چرا دستپاچه شده بود . دستش را ستون چانه اش کرد ، صدای آسانسور را شنید.
    گوهر یادش نداده بود استقبال مهمان نرود ! از جا بلند شد و جلوی در ایستاد .همزمان شد با باز شدن درب آسانسور... بوی شکلاتش زودتر از خودش آمد . بارانی سورمه ای رنگی تنش بود و شال آبی کاربنی را توی یقه ی بارانی اش فرستاده بود . کمربند بارانی اش را دور کمر باریکش گره زده بود .چکمه هایی که تازانویش میرسید و جین آبی یخی ... آرایش ملایم!
    از قرار می آمد یا آمده بود سر قرار ؟
    جلوی درب خانه اش ایستاد و با کنجکاوی چشمهایش را درشت کرد و از پشت سر راستین نگاهی به فضای داخلی انداخت و گفت: پنت هاوس برج ! راستین حکمت ... جردن ! عجب!
    نیمرخ ایستاد ، پشتش را عقب داد و خم شد، پایش را بالا آورد ، چاک بارانی اش هم بالا رفت ... جین آبی یخی زوایای اندامش را خوب نشان میداد .
    زیپ چکمه را نرم نرم پایین کشید ، با هر تکانش بوی شکلاتش بیشتر توی بینی اش می نشست .
    چکمه هایش را جفت کرد و روی پادری روی پنجه های لاک خورده ی سورمه ای اش ایستاد و گفت: قراره همینطوری وایسم ؟
    از جلوی در خودش را کنار کشید، صحرا نرم وارد خانه شد ، با دهان باز چند ثانیه نگاهی به سالن انداخت . پارکت کرم رنگ خانه از تمیزی برق میزد . نیم ست قرمز رنگی جلوی تلویزیون کرب سه بعدی که به دیوار نصب شده بود ، رویش پر بود از ***ن های رنگارنگ سبزو ابی و نارنجی وقرمز و زرد ...
    چشمش از جلو میزی سفید مقابل مبل های قرمز کشیده شد به سمت ست راحتی زرشکی بالای خانه ... درست زیر تابلوی نقاشی شام آخر حواریون ومسیح چیده شده بودند . نگاهی به نهار خوری انداخت و بالاخره نگاهش روی پله های کنج سالن نشست . مبهوت گفت: چه شیک ! چه عالی... چه فوق العاده ... مبارکه ! البته ...
    انگشت ناخن سفید سبابه اش را روی لبش گذاشت و گفت: سه سال برای تبریک گفتن دیر شده . ولی ...
    کیفش را روی کاناپه ی قرمز انداخت .
    نفس عمیقی کشید و کمی از مبل فاصله گرفت و گفت: هنوز دیر نشده ! این خونه همه چیزش نو مونده . دست نخورده ... انگار خیلی هم مهمون برات نمیاد! حتی مبل هات هم نشست نکردن! سلیقه ی خیلی خوبی داری .
    با لبخندی به طرف کیفش چرخید و از تویش جعبه ی شکلاتی بیرون کشید و به طرفش گرفت .
    کلمات نرم از لای لبهای صورتی اش بیرون آمدند :
    -ناقابله... عجله ای شد ... ولی توش فندوق داره . همونطور که دوست داری ، پنج درصد هم الکل ... سعی کن جلوی خاله گوهر بازش نکنی ! راستی حالشون چطوره؟
    راستین فقط نگاهش میکرد.
    صحرا دست خسته از گرفتن جعبه ی شکلات به سمتش ، آن را روی دسته ی مبل قرمز گذاشت، جلویش ایستاد و شالش را دور گردنش انداخت و گفت: داشتی شام میخوردی؟! فکر میکردم قراره با هم...
    میان کلامش پرید و جدی و کفری پرسید:تو اینجا چه غلطی میکنی؟
    صحرا خشک نگاهش کرد و راستین دست هایش را در جیب شلوار گرم کنش فرو کرد و لب زد: آدرس اینجا رو از کجا آوردی؟!
    مات بود.
    از حالت نگاه اطلسی اش میتوانست بخواند که چطور گیج شده! گنگ مانده ... وا رفته!
    راستین پوفی کرد و با لحن آرام و بمی گفت: چند بار بهت بگم خودتو کوچیک نکن ! به عنوان یه دوست قدیمی... یه همکار... یه همکلاسی... برای چی انقدر خودتو تحقیر میکنی عزیزمن؟! تو اینجا چه کار میکنی صحرا ؟ چی به سرت اومده ؟
    عزیز منش چیزی را در چشمهایش تکان داد . اما حرفهایش... حرفهایش مغزش را تکان داد .
    صحرا لبهایش را روی هم مالید .
    راستین نگاهش میکرد . این کار عادت قدیمی اش بود... آن موقع ها که از خشکی لبهایش میان دیالوگهای پشت سر هم و تمرین های پشت صحنه ی تئاتر ، آ د میزد همینطور لبهایش را روی هم میکشید و بعد اخم میکرد و از طعم گند آ د غر میزد .
    پوزخندی از مرور خاطراتش روی لبهایش آمد و صحرا با اخم صدا زد: راستین.
    راستین سرش را تکان داد و با حرص گفت: راستین چی؟ تو اینجا چه کار میکنی صحرا ؟ یه دلیل موجه برام بیار... اصلا آدرس خونه ی منو ...
    صحرا دستش را بالا آورد درست مقابل صورتش نگه داشت و با اخم گفت: یه لحظه اجازه بده . تند نرو انقدر...
    وگوشی اش را به سرعت از توی کیفش بیرون کشید و با چند لمس قفل صفحه را باز کرد و کفری گفت: تو دعوتم کردی ! آدرس دادی... گفتی منتظرتم! من قرار امشبم رو بهم زدم . از یه پروژه ی سریال کناره گیری کردم که بیام اینجا ... حالا به من میگی اینجا چه غلطی میکنم؟
    راستین مات به چشمهای صحرا نگاه میکرد . نگاهش کم کم از چهره ی جدی اش روی صفحه ی گوشی اش سرخورد !
    صحرا روی پیامش زوم کرد و از حفظ خواند:
    -سلام صحرا . عصر به خیر. امشب اگر قراری نداری، برای شام منتظرتم . به یاد گذشته ها دوستانه حرف بزنیم ! جردن . خیابون "..." برج شقایق . طبقه ی ده . واحد ده به علاوه ی یک !!!
    و با هول پیام بعدی را جلوی چشمش نگه داشت و گفت: اینم جواب من . سلام راستین جان . نه قراری ندارم .حتما مزاحمت میشم. به یاد گذشته ها .
    و گوشی را پایین آورد .
    با بغض توی صورتش نالید: باورم نمیشه راستین... تو که اینطور آدمی نبودی... من که دیگه باتو کاری نداشتم . داشتی سر فیلمبرداری خفه ام میکردی حتی یه عذرخواهی درست و حسابی نکردی منم کاری بهت نداشتم ... حالا بعد از یه هفته ... بهم پیام زدی بیا ... من گاو فکر کردم میخوای آشتی کنیم. حداقل اندازه ی دو تا دوست باهم باشیم.... فکر کردم قراره ازم عذرخواهی کنی... بهم بگی که زیاده روی کردی... ولی....

    بغضش را نشکاند فقط کلافه گفت: منو دعوت کردی که تحقیرم کنی نه؟! من خر و بگو که ...

    و کیفش را روی شانه انداخت وشالش را روی سرش کشید و به سمت در رفت . حتی برنگشت به قیافه ی خشک شده ی راستین نظری بیندازد ! حماقت بود ! احمق بود ... این آدم فرصت نمیداد که نمیداد ! همه ی راه ها را بسته بود ... حالا با یک پیام خر شده بود ! با یک پیام خر شده بود، تحقیر شده بود و احمق فرض شده بود . تک تک زوایای صورت راستین نشانش میداد که انگار روحش از این پیام خبر ندارد ! احمقانه بود . دروغگوی بد ذاتی نثارش کرد و پایش را توی چکمه فرو کرد و اولین قطره ی اشک پایین افتاد .

    راستین به دیواری تکیه داده بود و تماشایش میکرد ، لفتش میداد .پای در روی زمین نشسته بود و چکمه را پوشیده و نپوشیده توی پایش نگه داشته بود و مثلا به سختی با زیپ چکمه ور میرفت . وانمود میکرد گیر کرده است !
    پوفی کشید و جلو رفت ، کنارش روی زمین زانو زد و با یک حرکت زیپ را بالا کشید . بوی ادکلن موذی و زنانه اش اخمش را شدت داد، لنگه ی دوم چکمه را توی پایش مثل سیندرلا فرو کرد و بی اینکه وقت را بکشد زیپ را سریع بالا کشید.
    صحرا دستش را روی دستش گذاشت . پنجه ی مردانه اش درست روی کاسه ی زانویش قرار داشت. به آرامی دستش را نجات داد و دستهایش را پشت صحرا فرستاد . از زیر بغل محکم و بی هوا بلندش کرد و وادارش کرد تا روی پای خودش ، درست روی پادری مقابل منزل بایستد .
    صحرا با اخم گفت: حداقل ادب حکم میکرد منو به یه چای دعوت کنی !
    -من ادب ندارم!
    صحرا نفسش را فوت کرد و دهان باز کرد تا چیزی بگوید ، راستین خشک گفت: از این به بعد ... هرپیامی ازم دیدی باور نکن ! مثل یه خانم باوقار بلاکم کن . نجابت به خرج بده ... و اگر بهت زنگ زدم و گفتم بیا ... اگر صدامو شنیدی ... بدون شک قطع کن ... و دیگه سر و کله ات این ورا پیدا نشه ! در هیچ شرایطی... در هیچ ساعتی.... در هیچ روزی!
    و تعمدی و کش دار گفت: فهمیدی همکار !
    صحرا با حرص تماشایش میکرد.
    در را خواست ببندد که دخترک احمق پنجه اش را جلو کشید ، ازترس خرد شدن انگشتهای ظریفش ، به خودش جنبید و در را قبل از بسته شدن نگه داشت و با غیظ گفت: چه مرگته؟
    -مرگم تویی...
    زهرخندی زد و گفت: دیر یادت افتاده .
    پنجه هایش مشت شدند و نالید: یعنی اندازه ی اینکه بهم یه فرصت کوتاه هم بدی ، ارزش ندارم برات؟
    خواست بگوید نه اما سکوت کرد.
    صحرایی که میشناخت مغرور تر بود . این التماس هایش نمی چسبید... ولی تکان لبهایش را دوست داشت ! هنوز وحشی و جذاب بود!
    همین تکان خوردن لبهای صورتی هم کسل کننده شده بود ، بی حوصله دستش را دراز کرد تا پنجه اش را از لای در بردارد صحرا مصر گفت: چرا درک نمیکنی حق داشتم بهت بگم نه ... عقلم حکم میکرد... منطقم حکم میکرد ... قبول !
    آرام تر لب زد: خودخواهی کردم . بی انصافی کردم... ترسیدم ... ولی ... تو هم جای من بودی همین کار و میکردی !
    انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت و با هیسی گفت: من تو این ساختمون آبرو دارم .
    صحرا قدمی به سمتش برداشت و گفت: یه شانس نه به من ... به جفتمون... به خودمون بده! من از روزی که دوباره دیدمت دیوونه شدم ... راستین من همون صحرام . همون آدمم...
    گوشه ی لبش را کمی بالا داد و تای ابرویش را هم بالا فرستاد و بم ومردانه گفت: موضوع اینه که من دیگه اون آدم نیستم !
    صحرا ملتمسانه گفت: یه فرصت کوچیک بهم بده . میتونیم دوباره همه چیز و درست کنیم !
    راستین متعجب پرسید: مگه چیزی خراب شده؟
    صحرا اهی کشید ... میخواست به نتیجه برسد . به نتیجه نمیرسید. در را می بست ! پنجره را می بست . راه را می بست ... کرکره را پایین کشیده بود ... بالا هم نمی برد ! انگار ساعت اداری مغزش تمام شده بود . فرصت نمیداد !
    صحرا آرام تر گفت: راستین ... خواهش میکنم . به اندازه ی صرف یه لیوان چای حق دارم ... ندارم؟
    از جلوی در کنار رفت و گفت: اگر دردت چاییه ... بیا چاییتو هم بخور ببینم بس میکنی یا نه!
    با چکمه تو آمد که توپید: کفشهاتو دربیار . کی بهت اجازه داد اینطوری به خونه ی من شبیخون بزنی !
    صحرا تند اشکش را پاک کرد و لب زد: ببخشید ببخشید . هولم میکنی... عصبیم میکنی... عجولم میکنی... دعوتم میکنی... بیرونم میکنی...! هنگم از دستت به خدا !
    .

    محلش نداد و به آشپزخانه رفت . کتری را پر آب کرد و روی اجاق قرار داد .
    صحرا به آشپزخانه آمد ... با ناله گفت: الهی بمیرم داشتی شام میخوردی....
    و سرش را توی ظرف غذایش فرو کرد و پرسید: این اسفناجه؟ میخواستی شام به من اینو بدی ؟
    نیشخندی زد و گفت: ملوان زبل شدی... هی ... من تو مصاحبه ات خونده بودم گیاه خوار شدی !
    با ابروهای بالا رفته گفت: عجب... یعنی دیگه کوبیده دوست نداری ؟ جیگر... بال و کتف مرغ؟!
    کنارش ایستاد و لب زد : جوجه چینی... استیک های خیابون افریقا ...
    راستین درب کتری را رویش گذاشت و صحرا نالید: اردک کبابی های آ متی تو جاده چالوس !
    صحرا گیج گفت: چه اراده ای... هرچند بد غذا بودی ولی... دیگه گوشت نمیخوری؟
    راستین دست به سینه به سینک ظرفشویی تکیه داد و پرسید: قراره گیاه خوار شدن منونقد کنی یا ...
    و ساکت شد .
    صحراکمرش را به یخچال چسباند و گفت : یا چی ؟
    جدی گفت: حرفتو بزن .
    -یه فرصت میخوام.
    -که چی بشه ؟!
    -برگردیم به روزهای خوبمون .
    -کدوم روزها؟!
    صحرا متعجب گفت: خب همون روزهامون که...
    راستین میان کلامش هومی کشید و جواب داد: همون روزها که من بچه ی نازی آباد بودم ... در به در دنبال مجوز تئاتر از این سالن به اون سالن؟ همون روزها که بست مینشستم تو وزارت ارشاد ... که دو تا سانس پشت هم اجرا داشته باشیم؟! همون روزها که پراید از دم قسطم تا چالوس بزور میکشید و میرفت و برمیگشت!
    صحرا با صدای گرفته ای گفت: اون روزها تموم شده .... الان تو کاخ نشین شدی ! پنت هاوس جردن ! مازارتی... دیگه دردت یه پراید از دم قسط نیست ! دیگه اشاره کنی سالن برات ردیفه... رو شانسی... رو دور افتادی ! رو غلتکی...
    راستین سری تکان داد و گفت: آره . شکر !
    صحرا لبخندی زد و گفت: معلومه که شکر... خدا رو شکر. الان اونقدر داری که بتونی صد تا لنگه ی من برای خودت ردیف کنی !
    راستین سینه اش را جلو داد و چانه اش را هم جلو فرستاد و با نگاه نافذ و تیره ای گفت: ولی من هنوز بچه ی نازی آبادم !
    صحرا مهربان گفت: خب اینکه خوبه .یعنی هیچ فرقی نکردی... مرام و معرفتت دست نخورده مونده.
    -دِنه د... من بچه ی نازی آبادم که الان تو جردن زندگی میکنم ! میفهمی یعنی چی ؟!
    صحرا مرتعش و خفه گفت: خدا پدرتو بیامرزه .
    سرش را عقب فرستاد و با صدای بلند خندید .
    صحرا عصبی از خنده های هیستریکش با چشمهای پر آبی توجیه کرد و گفت: اون موقع هیچ کس از آینده خبر نداشت ... تو خودت ترسیده بودی... خودت مات مونده بودی... خودت اجازه دادی برم! همون آخرین شب اتللو...
    ته مانده ی خنده ی مردانه اش باعث شد داد بزند : لعنت به هرچی خبره نحسه! ...
    بغضش ترکید و حین سر تکان دادنش گفت:
    -اصلا اون شب ها یادته؟ سه تا نمایش آخر . کل گروه داشتن سکته میکردن ... تو گفتی تصمیم باخودت صحرا ... گفتم نه نمیمونم ... نمیتونم... پیشونیمو بوسیدی....
    و انگشتش را درست جلوی رویش موهایش فشار داد و گفت: همین جا رو... همین جارو داغ گذاشتی ! یادته؟
    نفسی کشید و گفت: گفتی پس برو ... گفتی دوستم داری عاشقمی... دعات کنم ... یادته؟! اینایی که گفتی یادته ...
    جوابش را نداد . فقط نگاهش میکرد. ساکت و خشک به صورت خیس اشکش زل زده بود .
    صحرا بریده بریده گفت:
    -من ترسیدم ... ترسیده بودم ! من حق داشتم برم... حق داشتم انتخابت نکنم... حق داشتم ولت کنم . توی لعنتی بهم حق دادی... توی لعنتی خودت بیشتر از همه ترسیده بودی !
    صدایش را بالا برد و گفت: تو خودت داشتی به خودت میشاشیدی از ترس... یادت رفته؟ من حق داشتم برم... تو حق دادی بهم . تو قبول کردی به تصمیمم احترام گذاشتی گفتی عاقلانه است ... به سلامت ... گفتی . خودت گفتی... تازه مهربون گفتی... حالا چرا یه طوری رفتار میکنی که آدم بده منم ؟! حالا اینطوری به من نگاهی میکنی... مثل یه عقل کل... گفتی برو! گفتی نمون . درسته ... منطقی هستی آفرین چه دختر خوبی ! خوشحالم از انتخابم که انقدر منطقی تصمیم گرفته ... گفتی نگفتی؟ تحت فشار بودی من بدتر از تو... از خریتم اون کار و کردم! رفتم درست ... تو هم حتی زنگ نزدی بگی کجا رفتی ! مردی صحرا یا زنده ای ... عین آب خوردن برات تموم شد !
    آهی کشید... نفسش تازه شد و خفه گفت: حالا زدی زیرش... تو خودت اجازه دادی برم تصمیم بگیرم انتخاب کنم! اصلا نکنه اون شب داشتی مسخره ام میکردی ، منظورت این بود بمونم؟ هان؟
    مسکوت و بی حرف به زمین نگاه میکرد. حوصله ی مرور نداشت .هزار بارمرور کرده بود اشتباهش کجا بود ! اشتباه نبود ... سو تفاهم بود .یک توهم احمقانه بود! یک شوک دردناک بود و سر ته هم نداشت! فقط زمان حلش کرد و همین!
    صحرا برای خودش زمزمه وار گفت: ترسیدیم اعدام شی نشدی... ترسیدیم بریزن بگیرنت ببرنت ... سه شب آخر از اون اتللوی لعنتی من چشمم به ته سالن بود که کی میان دستبند بزنن بهت و ببرنت کارتو بسازن ... ترسیدیم از دانشگاه اخراج بشی ... نشدی ! ترسیدیم یه تصادف ساختگی ... یه اتفاق الکی از بین ببرتت ... از بین نرفتی ! ترسیدیم ممنوع الکار بشی نشدی ! خیلی ترسیدیم... ولی بیخود بود ! بی مورد بود ... اون موقع هیشکی از فردا خبر نداشت . اون موقع هیشکی نمیدونست چی میشه ... اون موقع هیچکس از آینده مطمئن نبود!
    پنجه هایش را مشت کرد وبا پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت: بیخود ترسیده بودیم ! بیخود داشتیم سکته میکردیم... نه تو زندانی شدی.... نه حتی گرفتنت ... نه اعدام شدی ! هیچی... فقط من بدبخت شدم ! تو اومدی بالا ... سریال... فیلم سینمایی... تیزر ... دعوت به کنسرت... دعوت به تئاتر... میلیاردر شدی آقای بازیگر...
    خنده ای کرد و با گریه گفت:
    -من گفتم میرم ... تو گفتی برو ! یک کلمه نگفتی بمون . حالم خوب نیست ! گفتی؟... تا گفتم نه ... گفتی باشه ! من خاک برسر ترسو هم رفتم ... به خدا اگر میموندم فرداش تو سرت رو سینه ات بود ! به خدا من نحسم ... بد شانسم ...
    و لیز خورد پای یخچال ، کف آشپزخانه افتاد و زانوهایش را تا کرد . شانه هایش لرزیدند و هق هقش کل خانه را گرفت .
    راستین اوفی کرد و لیوانی را از علامت سوال های آویزان به کابینت برداشت و تا نیمه از شیر اب پرش کرد . مقابل صحرا زانو زد و لیوان را جلوی صورتش گرفت.
    دو قلپ به زور خورد و لیوان را پس زد و با شکایت گفت: آبا که از آسیاب افتاد چرا نیومدی سراغم ؟! چرا گذاشتی گند بزنم به زندگیم... چرا همه جا جار زدی صحرا ملکان گفت نه . همه ی تقصیرا رو انداختی گردن من ... اصلا خوب کردم انتخابت نکردم. تو با اون خانواده ی عجیب غریبت ... یک بار شد بگی تقصیر من بود ! یک بار زنگ زدی بگی صحرا عقد نکن ... من هیچیم نشده ... جام امنه . زندگیم امنه ... برگرد ؟!
    دماغش را بالا کشید و گفت: چرا باید زنگ میزدی... دیگه جردن بودی ، مازراتی سوار بودی ! مگه مغز خر خورده بودی که به صحرا ملکانی که وقتی پدرت مُرد ، ولت کرد ... زنگ بزنی ! بگی برگرد. عقد نکن ! مگه بی عقل بودی!
    راستین لیوان توی دست صحرا را کناری روی زمین گذاشت وگفت: پاشو زنگ بزنم یه آژانس بیاد ببرتت ... انقدر خودتو از چشم ننداز . انقدر خودتو کوچیک نکن. گذشت تموم شد! فدای سر جفتمون . الانم که وضعت خوبه ... کار میکنی ... سریالت هم اگر نشد بگو من تماس بگیرم برات کار جور میکنم . اصلا یه تئاتر هم هست برات یه نقش دارم!
    صحرا نگاهش کرد. چشمهایش همان چشمها بود .همانطور سیاه و مهربان ...
    از ته چاه گفت: نمیخوام ... نقش نمیخوام!
    راستین لبخند کجی زد و گفت: خود دانی...
    خواست بلند شود که چنگی به تی شرتش کشید و گفت :میخوام برگردم... میخوام بهم وقت بدی... فرصت بدی... بشی همون راستین. بشم همون صحرا ... جبران کنم ! همه چی رو ...

    راستین چند ثانیه نگاهش کرد . چشمهایش سرخ سرخ بودند. دریا طوفانی و سرخ بود .
    کلافه سری تکان داد و میان نفس بلندش لب زد: من به تو چی بگم دختر ؟!
    و با کج خندی اصلاح کرد: زن حسابی... پاشو برو دنبال زندگیت .
    از زن حسابی دود از گوشهای صحرا بلند شد . طعنه اش هم زده بود!
    صحرا نالید: زندگیم اینجاست .
    راستین روبه رویش کف آشپزخانه نشست ، دستهایش را دور زانوهایش قلاب هم کرد ودرحالی که به صورت خیس و ملتهب صحرا نگاه میکرد گفت: پاشو برو صحرا .
    -بهم یه فرصت بده.
    راستین خسته از اصرارهایش گفت:
    -چونه نزن .
    صحرا سرش را کج کرد وگفت: هیچ راه حلی نداری برام نه؟
    با این نگاه مخمور و لبهایی که از قصد برجسته تر شده بودند چرا خام نمیشد؟! درونش داد میزد : هنوز احمق نیست! هنوز جای امیدی هست ... هنوز میشود جلویش را گرفت ... درمان کرد... پیشگیری کرد... خر نشد ! البته امشب روی دور خر شدن هم نبود! خام شدن هم مود میخواست امشب مودش نبود!
    صحرا با صدای خاص و آشنایی که میلیون ها خاطره را زنده میکرد، نامش را میان لبهایش کشید و کش دار گفت:
    -راســـتـــین ...
    اصرار توی همه ی حروف اسمش موج میزد .
    از این کش دادن سین و ت دیگر خوشش نمی آمد . آهنگ آوای صدای سلیقه ی بیست و پنج سالگی اش چه گوش خراش شده بود !
    ناموزون بود.
    به این میزانسن آشپزخانه ... به این تی شرت طوسی و شلوار راحتی سورمه ای و نرگسی روی میز و ته ریش و موهای ژولیده اینطور کش دار راستین بودن نمی آمد.
    این صدا به این دکوپاژ نمی آمد .
    به این صورت خیس از اشک و مرده از حس نمی آمد عاشقانه خطابش کند.
    عاشقانه هم نبود... جنسی بود !
    حتی جنسی هم نبود ... یعنی آنقدری جنسی نبود که دچار احساسات سردرگم شود و مشاعرش را از دست بدهد و اجازه بدهد که بماند و کار به جای باریک بکشد! در واقع امشب اصلا میلش نبود،امشب از آن شبهایی بود که اگر آتی می آمد هم فقط شام میخورد و پشت به آتی می خوابید و آتی غر میزد که این همه راه آمده است و کلی نق میزد !
    آخ آتی... یعنی کجا بود ؟ باید حالی می پرسید ... شاید هم نه مستقیم !
    صحرا دوباره گفت:
    -راستین جان...
    از فکر زنگ زدن به آتی درامد .
    باز نفس عمیقی کشید و قاطع وجدی گفت: پاشو برو . راه حلم اینه . برو و بیا جفتمون فکر کنیم امشب اینجا نیومدی ... منطقی و عاقلانه اجازه بدیم یه تصویر خوب از سه سال پیش داشته باشیم . یه خاطره ی خوب که اگر روزی روزگاری تو مصاحبه هامون ازمون پرسیدن عاشق شدید جوابمون مثبت باشه ... به یه آه و یه لبخند . نه یه آه و یه نفرت !
    صحرا صورتش مچاله شد وراستین از جا برخاست وگفت: اگر نرگسی میخوری بشین شامو با من بخور بعد برو ... اگرم نه ... به سلامت .
    هنوز نشسته بود.ته نگاهش هم خشم بود ... هم نفرت بود ... هم عشق بود هم سرخ بود ! هم اشک بود !
    راستین کف دستش را پشت صندلی گذاشت و به آرامی صندلی را روی زمین کشید و از میز فاصله اش داد تا بتواند رویش بنشیند . صدای برخورد پایه های صندلی با کف زمین ، باعث شد صحرا چشمهایش را ببندد.
    راستین روی صندلی قرار گرفت .
    صحرا به هرجان کندنی بود ازجا بلند شد ، راستین زیرچشمی نگاهش کرد و حینی که با تکه ای از نان کمی از اسفناج و تخم مرغ را روی قاشقش میگذاشت زیر لب گفت:
    -اگر به پول نیاز داری رو کمک من حساب کن . به عنوان یه توصیه هم ، هرنقشی رو قبول نکن . حتی اگر مدت ها کار نکنی ! تو تئاتر همیشه جات خالیه و میتونی پررنگ باشی! اگرم میخوای جایی سفارش کنم یا اگر حس میکنی من میتونم برات مفید باشم... یا میتونم قدمی برای موفقیتت بردارم چه تو تئاتر چه تو تلویزیون یا ...
    صحرا کنارش ایستاد و گرفته وبی حوصله پرسید: همینه جواب آخرت ؟ برم ؟
    راستین پوفی کرد . چند بار میگفت .
    از تکرار مکررات بیزار بود . صحرایی که میشناخت انقدر التماس نمیکرد .... جایشان فرق کرده بود ! حرف و مدل چانه زدن هم فرق کرده بود !این چنگ زدن به هر ریسمانی ... خاطره ی بیست و پنج سالگی خودش بود!
    میان فکرهایش با قدم های بلندی از آشپزخانه بیرون رفت.
    راستین زیر لب زمزمه کرد: ببخشید اسباب پذیرایی فراهم نکردم !
    صحرا اهمیتی نداد.
    راستین بلند گفت: شکلاتتو بردار !
    صدای بسته شدن در آمد و راستین لقمه ای برای خودش گرفت و لب زد: خداحافظ !
    امضای ایشان

  18. 3 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),the.sanaa (05-22-2017),احسن (07-02-2017)

  19. Top | #10
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,863 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سکانس-27:
    ساسان پشت سرش ایستاده بود و از توی آینه تماشایش میکرد .
    آستین های سفید پیراهنش را از توی آستین های کت بیرون فرستاد و پرسید: زیادی رسمی نیست؟
    ساسان لبه ی تخت چهارزانو نشسته بود و آرنجش را توی رانش فشار میداد ، توی کف دستش چانه اش قرار داشت و نگاهش بی حوصله روی صورت راستین می چرخید.
    راستین یقه ی کت نوک مدادی اش را مرتب کرد و گفت:حس میکنم برای امشب...
    ساسان میان کلامش گفت: داری با دم شیر بازی میکنی.
    راستین کلافه گفت: اول جواب منو بده . این برای امشب...
    ساسان وسط حرفش آمد : محض رضای خدا اصلا فکر کردی ؟ دو زار عقل تومغز تو نیست ؟
    راستین به طرف کمدش رفت کراوات شیری و خاکستری را برداشت و جلوی چشم ساسان گرفت و گفت: این یا این؟
    ساسان دو دستش را روی صورتش کشید ونالید: به خدا سروش بفهمه سکته میکنه از دست تو!
    و با لحن بلند و پر التهابی توپید: تو اصلا ممنون نیستی نه؟
    راستین به سمت آینه چرخید و درحالی که کراوات را زیر گلویش نگه میداشت و توی آینه خودش را وارسی میکرد پرسید: به نظرت یه دسته گل کافیه؟ یا شیرینی هم بایدبگیرم ؟
    ساسان پاهایش را از روی تخت پایین آورد و راستین کراوات طوسی را دور گردنش بست و تعارف کرد: بیا با هم بریم!
    ساسان با اخم گفت: اون همه سروش برای تو سگ دو زد... با یه نمایش فکستنی داری همه ی زحماتشو به باد میدی . تو جدا آدم بی چشم و رویی هستی راستین! تا دیروز شک داشتم . اما امروز مطمئن شدم یه احمق ساده لوح بدبختی که مثل یه پسر بچه فقط دنبال شر و جنجالی... بیشعور آخه این طرز فکره تو داری؟
    راستین خنده ای کرد و گفت: من طرز فکرم ارثیه !
    و مقابل کمد زانو زد ، درست جلوی جعبه کفش های ردیف شده در آخرین طبقه ، نشسته بود و در تک تکشان را برمیداشت ، کفش قهوه ای و کتانی سفید و بوت چرم به کارش نمی آمدند .
    ساسان با حرص تماشایش میکرد. این خونسردی اش دقیقا داشت دیوانه اش می کرد .
    کفشهایش را با خوشحالی پیدا کرد و با پاشنه کشی که دسته اش به کمد آویزان بود ، کفش را پوشید و جلوی ساسان ایستاد و پرسید: زیادی شلوغش کردم نه ؟
    ساسان نگاهی به سرتاپایش انداخت و گفت: نه خوبه .ممکنه چهار تا خبرنگار هم باشن !
    -مهمونی خصوصیه!
    ساسان زانویش را بالا کشید و درحالی که دستهایش را دور ساق پایش قلاب میکرد گفت: هرکوفتی ... اصلا تو بگو بدون عکس.. بدون جنجال... حتی یه عکس ، یه سلفی هم پخش بشه ، حداقل سر و ظاهرت مثل آدم باشه !
    راستین سری تکان داد و گفت: به نکته ی ظریفی اشاره کردی !
    و خم شد تا از پاتختی بورس کرک گیر را بردارد که ساسان چنگی به بازویش زد و توی چشمهایش خیره شد .
    چند ثانیه نگاهش کرد و مردد گفت: این همه نمایش... از رومن رولان اجرا کن... خانه عروسک هنریک ایبسن رو این دفعه شروع کن! اصلا یه اتللوی دیگه ببری رو سن من راضی ترم تا این قصه ی زهرماری... بدبخت حکم مرگتو داری امضا میکنی...
    راستین با صدا خندید و گفت:ساسان چرا انقدر شورش میکنی ! چرا انقدر توهمی فکر میکنی روش... یه داستانه . یه برش از زندگیه... اتفاقا طرز فکر جالبی هم پشتشه. حداقل اعتقاداتش اگر با من همسو نباشه چندان باهاش غریبه نیستم . نا آشنا نیستم... میفهممش... درکش میکنم... میرزه ساسان ! به هرچی که بعدش پیش بیاد میرزه . ولی تو خیالت راحت هیچی نمیشه .من بادمجون بمم آفت ندارم.
    ساسان کفری از نفهمی اش داد زد: چرا انقدر بیغی برادر من...
    و با لحن متفاوتی داد زد: آخه گوساله . مثل گلدکوئیست میمونه . تو و اون میزنین تو مجموعه... بعد بقیه کلید میکنن روی زیرمجموعه های شما ... فقط فرقش اینه ... تو این هرم که همه میخواستند گسترده اش کنند... این بار تنگش میکنن تا به راسش برسن . پس هی میرن عقب... میرن تو گذشته ات... از تو تا بقیه. شروع میکنن، اونقدر میگردن تا یه نقطه ی سیاه پیدا کنن و کارتو بسازن *!
    و باطعنه گفت: که اونم قربون گذشته ی تو ... پراز نقطه ی سیاه ... !
    -تو نگران خودتی ؟
    ساسان ضربه ای به ران پایش کوبید و گفت: به مرگ مادرم قسم راستین بلند میشم با کارد آشپزخونه ات تیکه و پاره ات میکنم ...
    راستین نگاهی به چشمهای پر حرصش انداخت و با لبخندی گفت: به دست کی بمیرم بهتر از تو رفیق !
    ساسان ضربه ی آرامی به صورتش زد وگفت: نکن راستین . جان گوهر نکن . اون بدبخت چه گناهی کرده ... کم اونو بچزون ... نفرت داری... نمیتونی تحمل کنی... هوای اینجا برات سمه ... سنگینه بذار برو برادرمن ! موندی هی چوب میکنی تو ...
    صدایش را قطع کرد و راستین با خنده گفت: من با کسی کاری ندارم خودتم میدونی !
    -من میدونم اون بالادستی ها هم میدونن ؟
    راستین بی کنترل روی صدا و صورتش گفت: اصلا تو نمایشو خوندی الکی داری گلوتو جر میدی ؟

    .
    ساسان با دست روی تخت جستجو کرد ، کاغذ ها را پیدا کرد و جلویش گرفت و گفت: ده بار بیشتر ! هر ده بار هم بیشتر به این نتیجه میرسم که نه ! به درد نمیخوره ... میفهمی به درد نمیخوره !
    و مقطع زمزمه کرد: این نمایش به درد نمیخوره... این نمایش... به درد ... تو ... نمی... خوره !!! بفهم!
    مثل خودش گفت: نمی فهمم ...
    -به درک...
    و از جا بلند شد و خواست از اتاق بیرون برود که ایستاد و گفت: ولی یه چیزی بهت بگم ... این دفعه تو مخمصه افتادی به خدا قسم پای سروش و وسط بکشی من میدونم وتو !
    -سروش به اندازه ی کافی عاقل هست که بدونه برای زندگیش چطور تصمیم بگیره واز حق و حقوق کی دفاع کنه !
    -به عنوان برادرش نمیذارم پاسوز رفیق احمقم بشه که داره با دم شیر بازی میکنه ...
    راستین لبخندی زد و گفت: من احمق ... من دیوونه ... من هرچی ! اگر انقدر میترسی این نقش و بازی کنی ... بگو ساسان! انقدر حاشیه و بالا و پایین نداره .
    ساسان سری تکان داد و گفت: اون نقشو که بازی نمیکنم ! این از این... فقط یه دلیل قانع کننده برای من بیار که انقدر مصری به اجرای این نمایش ! لعنت به این دختره . تو هم که هرچی جنس ضعیف می بینی دربرابرش شلی ! آخه یابو... دختره معلوم نیست کیه... چیه... یهو بی نشون اومده . یه داستان آشغال دوزاری انداخته جلوت که بسازش... تو هم آب از لب و لوچه ات راه افتاد گفتی چشم ! این یارو جاسوس باشه چی...
    راستین با صدا خندید و میان خنده اش گفت: جاسوس... عالی بود! این تفکرو اف بی آی نداره ساسان!...
    و باز با خودش تکرار کرد: جاسوس...
    وبلند تر خندید .
    ساسان هوفی کرد و عصبی گفت: حالا بخند .
    خنده هایش که تمام شد لبه ی تخت نشست و گفت: من چند تا سریال بهم پیشنهاد شد برای دهه ی فجر قبول نکردم ساسان؟
    ساسان تکیه اش را به در داد و گفت: این دیگه چه سوالیه ...
    -جواب بده!
    -پنج تا !
    -چند تا مناسبتی محرم و رمضون بهم توصیه شد گفتم نمیرم.... چند تا سینمایی بهم پیشنهاد شد کار نکردم چون نقشش با من نمیخوند!با فکر و اعتقادم جور نبود !
    ساسان سری تکان داد و گفت: چه میدونم ... هفت هشت تا ! خب که چی ؟
    راستین از جا بلند شد ، دستهایش را توی جیبش فرستاد و با لبخند مهیجی گفت: این مثل اونا نیست که راحت بذارمشون کنار و ککم هم نگزه از این بابت که چرا این فرصت رو از دست دادم !
    ساسان لب زد :آخه ...
    راستین دستش را از جیبش در آورد و با اشاره ای گفت:
    -دیوار و دوست دارم ساسان ! از اسمش تا ... تا قصه اش ... تا داستانش... تا شخصیت هاش ... تا همه چیش ! روم تاثیر گذاشته . دقیقا همون هیجانیه که این روزها لازمش دارم ! از این یکنواختی بدم میاد ساسان . از این آسه رفتن آسه اومدن ... دلم به جشنواره خوش بود تموم شد ! بادش هم خوابید... حالا چی ؟ بعدش چی ؟ تا یه فیلمی به اندازه ی کار قبلی دستم برسه که کو تا دستم برسه... من آدمی نیستم که صبر کنم یه چیزی سراغم بیاد ... من خودم میرم دنبالش ! تو که حداقل منو میشناسی...
    و با هیجان گفت: دیوار همونه ! حس زندگی خوبی توش جریان داره ! نگاهش... اعتقادش... دیدش! برام جذابه... امروز نبرمش رو سن فردا می برم... فردا نبرم... تا آخرین روز زندگیم میخوام تاسف بخورم چرا بزدل بودم! وقتی یه دختر بیست ساله انقدر با دل و جراته که انقدر تخریب گر مینویسه که فقط حرف دلشو به زبون بیاره ... انقدر جسارت داره که بره وسط میدون انقلاب کتابشو دست فروشی کنه ! من و تو خیلی گاویم که موقعیتشو داریم اما ازش استفاده نمیکنیم چرا چون میترسیم موقعیتمون رو از دست بدیم... گور بابای هرچی شهرته! من میسازمش... تو باشی قدمت رو چشم ! نباشی هم به سلامت . فقط منو پیش سروش خراب نکن !
    و لبخندی زد و اضافه کرد : حالا خودت تصمیم بگیر.
    ساسان متاسف گفت: باز فیلت یاد هندستون کرده دیگه ! باز چت زدی... باز جوگیر شدی!
    راستین خندید و گفت: حالم الان خیلی خوبه .
    ساسان نگاهی به صورتش با ته ریش کمرنگش انداخت و جواب داد:
    -خوب باشی داداش . همیشه خوب باشی...
    انگشت اشاره اش را تهدید آمیز بالا آورد و صدا زد:ولی راستین فقط یه دلیل بیار که قانع بشم تا تهش باهات بیام...
    راستین خنده اش را حذف کرد ، مستقیم توی صورت ساسان نگاه کرد. مردمکهایش نافذ بودند . خیره ماند چند ثانیه... عضلات صورتش را کمی سخت نگه داشت و لب زد:
    -دلیلم شخصیه ...
    ساسان سری تکان داد و گفت: میخوام بشنوم!
    و با تعللی دوباره تکرار کرد: میخوام این دلیل شخصی روبشنوم و بدونم !
    راستین درست مقابلش ایستاد و توی صورت ساسان زل زد . آنقدری که بتواند نگاهش را جلب کند ... کوتاه و موثر... پلکی زد ، نفسش رانرم از بینی بیرون فرستاد .
    چانه اش را کمی بالا برد ، آب دهانش را قورت داد و سیبکش بالا و پایین شد و با لحن گرمی فقط یک کلمه گفت: پدرم !
    ساسان لبهایش را روی هم فشار داد ، صورتش کمی مچاله شد وبا صدای گرفته ای گفت: راستین ...
    راستین خشک و جدی لب زد:
    -بعد از سه سال فکر کنم وقتش رسیده باشه که دینمو بهش ادا کنم نه ؟!
    نگاهش دور اتاق چرخید و گفت: این خونه ... این زندگی ... این شهرت که همش به واسطه ی چشم و ابروی من که نبود ! بود؟! آبا از آسیاب افتاده ... به اندازه ی کافی هم سرم تو لاک خودم بوده ! حالا وقتشه که ...
    ساسان میان کلامش گفت: به خدا حیفه زندگیتو بهم نریز ! ... ازاین آرامش بدت میاد؟ حالشو ببر . کیفشو کن . لذت ببر از این زندگی !
    راستین یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید: از چی لذت ببرم؟
    ساسان اخم کرد ، کلمه های پشت لبش ماسیدند . راستین پوزخندی زد و پرسید: دقیقا از چی این زندگی باید کیف کنم؟ حالشو ببرم .
    و زهرخندی زد و گفت: پاشو یه کت شلوار بهت بدم بیا با هم بریم . تنها حوصله ام سرمیره !
    و بی توجه به نگاه ثابت و ساکن ساسان به طرف درب اتاق رفت.
    کنار چهارچوب ایستاد و گفت: راستی به نظرت امشب بهش پیشنهاد بدم؟
    ساسان پوفی کرد و گفت : با دکترت حرف زدی سر این جریانِ ...
    راستین با اخم گفت: هنوز نه !
    ساسان کفری تشر زد: پس کی دیگه؟
    راستین مثل ساسان جواب داد: سوال من چیز دیگه ای بود من بهش پیشنهاد بدم... تا ...
    ساسان دستش را تکان داد و گفت: هرغلطی که میخوای بکنی بکن ... مثلابگم نه ! تو نمیگی امشب...
    راستین حرصی گفت: آدم پشیمون میشه از تو یه سوال بپرسه ...
    ساسان داد زد: پس نپرس ! وقتی دو زار برای حرف آدم ارزش قائل نیستی نپرس داداش !
    وجلوتر از راستین متاسف از اتاق بیرون رفت .

    سکانس-28:
    مقابل آپارتمان لوکسی نگه داشت و رو به ساسان پرسید: پلاکش همینه؟
    ساسان جواب نمیداد . ترمز کرد و رو به ساسان گفت: عین برج زهرمار نشستی کنار من حداقل از رو آدرس بخون .
    باز هم جوابش را نداد . مثل پسربچه ها قهر کرده بود نازکش میخواست . راستین هوفی کرد و پارک کرد و لب زد : فکر کنم همین جا باشه .
    نگاهی به نمای برج انداخت و زیر لب گفت: پیاده نمیشی؟
    ساسان دستش را به دستگیره برد و از ماشین پایین آمد ، راستین هم پشت سرش پیاده شد و همزمان با هم از درب ورودی داخل شدند ، در لابی ساسان رو به نگهبانی آدرس را سوال کرد، سرایداری راستین را شناخت با لبخند پر از هیجانی آشنایی داد راستین محترم لبخندی زد و پیرمرد نگهبان که جلیقه ی مشکی تن داشت .تا رسیدن به سالن اجتماعات مشایعتشان کرد ، جلوی ورودی سالن اجتماعات راستین زیر گوش ساسان گفت: چه شلوغه .

    ساسان دستش را پشت شانه ی راستین فرستاد و گفت: حامد اونجاست ...
    راستین لبخندی روی لبش چسباند وطبع نگاهش را شاد کرد و ابروهایش را به حالت خوشحالی زاویه داد . هم پای ساسان به طرف حامد رفتند ، ساک شکلات و گلدان کوچکی که خریده بود را به طرف حامد گرفت و گفت: تبریک حامد جان .
    حامد با لبخندی گفت: به به خیلی خوش اومدید . چرا زحمت کشیدید... من که گفتم یه دورهمی دوستانه است .
    و میز راسی را نشان داد و گفت: بفرمایید پیش دوستان تا برسم خدمتتون .
    ساسان با دیدن گلناز اخمی کرد و گفت: این وزه هم که اینجاست !
    راستین طعنه زد: چقدرم که از دیدنش نارحت شدی!
    گلناز به احترامشان از جا بلند شد و راستین دست داد و بعد از سلام علیک روی صندلی نشست و گفت: چه قدر شلوغش کرده حامد !
    ساسان کنار راستین نشست و گلناز با هیجان گفت: برای تولد زنش شلوغ نکنه برای کی بکنه ؟
    راستین سری تکان داد و ساسان پنجه هایش را در هم فرو کرد و به نمای سالن زل زد . گلناز مخاطبش قرار داد و گفت: حال شما چطوره؟
    ساسان نگاهش کرد و گفت: از احوال پرسی شما ...
    گلناز نیم نگاهی به راستین انداخت و سربسته پرسید: درمورد اون پروژه در جریان هستن؟
    راستین سری تکان داد و گلناز با خنده ای گفت: پس قراره با هم همکاری کنیم .
    ساسان نفسش رافوت کرد و رو به راستین گفت: البته من هنوز بودنم تایید نشده .
    گلناز با تعجب گفت: جدا ...
    راستین لبخندی زد و گفت: شاید باید نقششو پررنگ کنم تا راضی بشه...
    ساسان جدی گفت: وقتی از شخصیتی که قراره بازی کنم خوشم نمیاد، چه لزومی داره تا پررنگ بشه!
    گلناز با هیجان گفت:ولی من نمایشنامه رو که خوندم خیلی خوشم اومد از متنش... داستان جالبی داره . احتمالا هم جنجال برانگیزه .
    ساسان قاطع گفت: اون نسخه ی خام بود که شما مطالعه کردید . قراره عوضش کنه!
    گلناز نگاهی به راستین که با لبخندی به رومیزی نگاه میکرد انداخت و گفت: جدا ؟ اخه وقتی عوضش کنی دیگه چیزی برای عرضه نداره که ...
    و رو به ساسان سریع پرسید: حالا شما کدوم شخصیت رو بازی میکنید؟
    ساسان تلخ گفت: ممکنه همکاری نکنیم .
    گلناز: یعنی نه پشت صحنه نه روی سن؟
    ساسان طعنه زد:
    -قرار بودفقط روی سن باشم ! البته فقط قرار بود !
    گلناز سری تکان داد و گفت: پس این بار بازیگر هستید .... فکر میکردم قراره با هم تیم ورک ...
    ساسان میان کلامش لب زد: نه .
    گلناز هومی کشید و با آبمیوه اش مشغول شد .راستین چشم چرخاند دنبال روشن نبود ، با دیدن صحرا که سر میزی تنها نشسته بود و با حامد بگو و بخند میکرد ، نفسش را فوت کرد .
    صحرا با دیدنش اخمی کرد و رویش را برگرداند .
    حامد بالاخره از نگاه آبی و لباس نقره ای اش دل کند و به طرف روشن رفت که تازه وارد سالن شده بود . صدای موزیک کلاسیک و آرامی به محض ورودش بلند شد .بی حال بود و چهره اش شبیه مرده ها به نظر می رسید ، اما یک لبخند کج و معوج روی صورت یخش نشسته بود و با نگاه تلخی وانمود میکرد چقدر خوشحال است .
    با آن ماسک مصنوعی هم پای حامد میز به میز احوال پرسی میکرد و خوش آمد میگفت !
    .
    .
    .

    صدای موزیک توی سرش می پیچید ، باند پهنی پشت صندلی ساسان بود و صوت داشت کرش می کرد . خانواده ی رییسی با دیدنش جلو آمدند ، دو تا برادر دست دادند و تبریک گفتند ، پای همان میز نشستند .شوخی های برادر کوچکتر باعث نمیشد لبخند بزند . پرفورمنسش را حفظ کرده بود . همانطور جدی و خشک نشسته بود و کم کم و ذره ذره از آبمیوه اش مزه مزه میکرد .
    رییسی بزرگ نگاهش کرد و با لبخندی پرسید: خب چه خبرا راستین جان ... از تقلین بگو ، خوب پیش میره؟
    راستین ساده جواب داد: البته . چرا نباید خوب پیش بره . تیم حرفه ای ... کادر موفق !
    رییسی کوچک میان بحث آمد وگفت: البته لزوما واجب نیست چون یه تیم قوی پشت کار هست ، پروژه به نحو احسن به ثمر بشینه ... تدوین ، موسیقی متن ... اون حواشی آخر کار... همه اش تو موفق شدن موثره .
    راستین سرش را تکان داد و روشن سر میز آمد و پرسید :چیزی که کم وکسر ندارید آقایون؟
    رییسی کوچک با لبخند بی پروایی گفت: ابدا همه چیز عالیه ... ! تبریک میگیم بانو .
    روشن سری تکان داد ورو به گلناز گفت: غریبی نکن گلناز جان .
    و نگاهش به راستین افتاد که جدی نشسته بود ، یک تای ابرویش رابالا فرستاد و گفت: جناب حکمت اولین باره در این محافل شرکت میکنید نه؟
    از لحن رسمی اش جا خورد ، شاید بخاطر رییسی ها و ساسان ... شاید هم بعد از سه چهار روز مرخصی ونیامدن سرکار ، تصمیم گرفته بود رویه اش را عوض کند.
    با این حال تعجبش را بروز نداد و تنها گفت: بله .
    روشن لبخند سردی زد و کناره های چشم های عسلی اش کمی جمع شدند گفت: امیدوارم به عنوان اولین تجربه ،خاطره ی خوشی تو ذهنتون نقش ببنده .
    راستین سری تکان داد و جواب داد: حتما همینطوره .
    روشن به آرامی لبهای براقش را تکان داد و شمرده گفت: راستی شنیدم با من کاری داشتید .
    راستین گردنش را به سمت گلناز چرخاند و گلناز سرش را پایین انداخت و لبش را گزید.
    نگاهش دوباره به صورت روشن برگشت و گفت: باشه یه وقت مناسب تر عرض میکنم !
    روشن هومی کشید و رو به همه لب زد: لطفا تعارف نکنید . فعلا با اجازه اتون .
    و پایین دامن بلند و کلوش مشکی رنگ ساده و حریرش را بالا ، توی پنجه اش نگه داشت و از میز فاصله گرفت .
    رییسی بزرگ زیر لب گفت: روشن همیشگی نبود!
    برادرش تایید کرد و خفه گفت: حامد این زن و پیر کرده !
    گلناز کنجکاو پرسید: چطور...
    رییسی کوچک نگاهی به صورتش انداخت و پرسید: شما از اقوام هستید؟
    به جای گلناز ، ساسان گفت: طراح صحنه ی تلقین !
    رییسی بزرگ با خوش رویی پرسید: به به ... چه عالی... فکر نمیکردم بانوی جوانی که تو اختتامیه ازش تقدیر شد شما بوده باشید .
    و رو به راستین سوال کرد: سر پروژه ی قبل هم با هم همکار بودید درسته؟
    راستین سر تکان داد.
    گلناز خجالت کشید و راستین در دفاعش گفت: توی کار قبلی هم کاندیدای طراح صحنه و لباس بودند .
    رییسی کوچک بادی به غبغبش انداخت و گفت: چه خوب . پس امیدواریم توی تلقین هم بتونید هیئت داورا رو راضی نگه دارید .
    بحث ها کسل کننده بود ، ساسان هم بود و نبودش فرقی نداشت . حالا که آبمیوه اش تمام شده بود دیگر نمیدانست چطور سرش را گرم کند . صحرا با مرد دیگری سر میزی نشسته بودند ، صدای خنده های لوندش میان این همه شلوغی خوب به گوشش میرسید . روابط اجتماعی اش حرف نداشت .
    چشمش به میزهای دیگرچرخید ، دو دختر جوان برایش سرتکان دادند ، با احترام جوابشان را داد و نگاهش به کنجی از سالن افتاد ، حامد مقابل روشن ایستاده بود دو جمله گفت و روشن شانه ای بالا انداخت و با لبخندی پیروزمندانه واز حامد فاصله گرفت .
    حامد با اخم تماشایش میکرد ...
    راستین هم حواسش را به روشن داد .
    قبل از اینکه به طرف درب خروجی سالن برود ، از روی صندلی ای شالش را برداشت و روی موهایش کشید و از سالن خارج شد ، حدس زد شاید در محوطه یا لابی برج برود هوایی بخورد . هوای فضای سالن سنگین شده بود. الان بهترین فرصت بود .
    شب تولدش بود و حتما آنقدری حال و حوصله داشت که از پیشنهادش حداقل بشنوند ! حالا پذیرفتن پیشکش... پاکت سیگار را از جیبش در آورد و با ببخشیدی به بهانه ی صرف یک نخ سیگار از جا بلند شد و زیر نگاه سنگین صحرا پشت سر پناه از سالن خارج شد .



    یقه ی کتش را بالا کشید و گره ی کراواتش را سفت تر زیر گلویش مرتب کرد . حدسش درست بود ، روشن در فضای سبز بیرونی برج زیر چراغی روی نیمکتی نشسته بود و شال زرشکی را بی قید و گره روی موهایش انداخت بود . آستین های حریر پیراهنش بازوهای ظریف و سفیدش را قاب گرفته بود . در این سرما تقریبا لباسی تنش نداشت .
    پایش را روی پا انداخته بود ، بوت های مشکی بدون پاشنه تا نیمه های ساقش را پوشانده بود و دامن حریرش را واجب نکرده بود تا تمام پوست شفاف پایش را قاب بگیرد .
    تا نیمه های زانویش ، پارچه ی مشکی بود و بقیه اش پارچه ای نبود ... حریر مشکی بود که خودش را مجبور نمیکرد تا کاری کند که صاحبش در امنیت باشد . یک عکس با این ظاهر از او پخش میشد، ممنوع الکار بود !
    چشمهایش را بسته بود و مژه هایش زیر چشمش سایه انداخته بودند ، دست به سینه با لبهای بژ رنگی که غنچه شده بودند و اخم ظریفی میان ابروهای نسکافه ای اش بود زیر این نور مهتابی شبیه اساطیر یونانی به نظر میرسید .
    نفس عمیقی کشید و بدون اینکه پلک بزند با لبخند نرمی که لبهایش را از آن برچیدگی در آورده بود گفت: اومدی دلجویی؟
    راستین یک تای ابرویش را بالا داد و روشن خفه گفت: دیگه دیر شده...
    حرفی نزد جعبه ی سیگار را دست به دست کرد و روشن با پوزخندی گفت: دلم نمیخواد دوباره اون بحث بی ثمر رو با هم داشته باشیم . خب ؟
    اخمش غلیظ تر شد و گفت: خب حامد؟
    راستین حرفی نزد .
    روشن پوفی کرد و کلافه لب زد: نشنیدم حامد!
    راستین با نیشخندی جواب داد: خب !
    پناه سریع پلکهایش را باز کرد با دیدن راستین گره ی دست به سینه اش باز شد و با اخم سنگینی تشر زد: به تو یاد ندادن تو خلوت کسی نیای؟
    راستین با خنده گفت: شما همیشه چشم بسته صحبت میکنید؟
    پناه حرصی گفت: جواب منو بده ...
    پس لحش همان بود . سه چهار روز مرخصی باعث نشده بود رسمی شود ... هنوز همانطور وحشی و کلافه و عصیانگر بود!
    راستین قدمی جلو آمد و پناه بدون آنکه تغییری درپرفورمنسش بدهد با غیظ گفت: آدم پشت در سرویس بهداشتی هم که باشه یه سرفه میکنه !
    راستین با خنده گفت: نیازی به استفاده از سرویس بهداشتی نداشتم تا سرفه کنم !
    پناه چشمهایش برقی زد . واضح بود تلاش میکند تا لبخندش را پخش نکند .
    تلاشش نا فرجام بود ، لبهایش ثابت ماندند ولی نگاهش میخندید با این حال هومی کشید و گفت: از جوابت خوشم اومد .
    راستین منتظر بود تا دعوتش کند روی نیمکت بنشیند ، اما از جایش جم نخورد . پناه دوباره دست به سینه شد و درحالی که به روبه رویش زل زده بود گفت: خب ؟
    راستین جعبه ی سیگار رابالا کشید و نخی را بیرون آورد و گفت: چی خب؟
    پناه نگاهش کرد و با طعنه گفت: واقعا نمیدونی باید تعارف کنی؟
    راستین ماتش برد . پاکت را جلویش نگه داشت و جواب داد: گفته بودید صمیمی نشم ! ضمن اینکه سیگاری نیستید !
    پناه نخی برداشت و بالاخره رضایت داد، خودش را روی نیمکت جا به جا کرد تا جا برای راستین باز شود ، با لبخندی گفت: اگر قراره با یه نخ سیگار با من صمیمی بشی پست بدم!
    راستین کلافه گفت:
    -میتونم تضمین بدم که صمیمی نمیشم!
    پناه خوبه ی ساده ای نثارش کرد و راستین فندکش زیپوی طلایی اش را بیرون آورد و جلوی صورت پناه گرفت و پرسید: دفعه ی قبل گفتید برای نکشیدن دلیل موجهی دارید یا یه همچین چیزی !
    پناه خشک حینی که کام عمیقی میکشید گفت: دلیلمو از دست دادم! دوباره رجوع کردم.
    راستین فندک را جلوی سیگار کنج لبش گرفت ، دستش برای خودش نمک نداشت ، هرچه میزد روشن نمی شد .
    پناه کلافه از تق و توق فندک گفت: با مال من روشن کن ...
    با همان سیگار کنج لبش ، صورتش را به سمت پناه خم کرد و با آتش مارلبروی میان لبهای بژش مال خودش را روشن کرد.
    پناه کمی پایش را تکان دادو پرسید: قراره چیزی بهم بگی نه ؟
    راستین اوهومی کرد و پناه با اخم گفت: پس دق نده! مثل آدم تو دو سه جمله بگو قضیه چیه . از حاشیه هم خوشم نمیاد .حاشیه باعث میشه آدم ها احساس کنند به طرز ناجوری میتونن صمیمی بشن با هم!
    راستین از حرفش لبخندی زد و پناه جدی گفت: جوک نگفتم!
    راستین لبش را گزید و گفت: نسبت به صمیمی شدن فوبیا دارید؟
    -نسبت به صمیمی شدن آدم هایی که تو دانشگاه کارگردانی تئاتر خوندن و از قضا به شدت تو بازیگری قهارند که میتونن میلیون ها آدم رو شبها پای تلویزیون بنشونن و تو اولین سینماییشون سیمرغ بگیرن به شدت فوبیا دارم!
    از جوابش یک تای ابروی صاف و مردانه اش را بالا فرستاد و پناه خسته گفت: خب بگو!
    وسیگار لای انگشتهایش را بالا گرفت و گفت: تا وقتی که تموم نشده حرفتو تموم کن باید به مهمون ها برسم ...
    راستین پوکی به سیگارش کشید و گفت: یه تئاتره ، موضوعش جالبه . فکرکردم شما هم بدتون نیاد یعنی... تو مصاحبه اتون...
    پناه میان کلامش گفت: اگر هفته ی پیش بهم میگفتی بهت میگفتم نه!
    راستین پک دیگری به سیگارش زد و گفت: خب الان که هفته ی پیش نیست...
    پناه هومی کشید و گفت: فایل نمایشنامه رو برام بفرست تو تلگرام!
    -فایل نیست درواقع تایپ شده نیست، دست نویس خودمه !
    پناه از جا بلند شد و سیگاری که شاید فقط دو کام ازش گرفته بود را روی زمین انداخت و درحالی که با نوک بوتش لهش میکرد لب زد: دست نویس خودتو برام بفرست . من از کپی بدم میاد ! از چیزی که اصل نیست بدم میاد ! اون اصل رو بفرست میخونم خوشم اومد جواب میدم ! میخونم خوشم نیومد جواب نمیدم ... مفهومه؟!
    راستین نگاهش کرد و جواب داد: البته !
    پناه با احساس سرما کمی شال رابیشتر دور خودش نگه داشت و گفت: امشب میخونمش !
    راستین به صورت رنگ پریده اش نگاهی انداخت و گفت: الان کپی همراهمه .بخواین میرم اصلشو میارم.
    پناه سنگین جواب داد : نمیخواد . عکس بفرست از دست نوشته ات ... دو سه تا عکس بفرست بخونم اگر خوشم اومد ! اصلشو برام با پیک بفرست.
    و بدون حرف اضافه تری تنه اش را به سمت سالن اجتماعات کشید که راستین از جا بلند شد و پرسید: حالتون خوبه خانم روشن؟
    به سمتش چرخید و از سرشانه نگاهی به قد و قامت کشیده اش انداخت و گفت: از سر شب تا به حال اولین کسی هستی که حالمو پرسیدی !
    راستین لبخند نرمی زد وگفت : حالا حالتون خوبه؟
    پناه سرد جواب داد: با من صمیمی نشو!
    راستین خنده اش ماسید و پناه با نیشخندی گفت: حال من به خودم مربوطه ... فقط به خودم!
    و با قدم های بلندی به سمت سالن رفت ، راستین روی نیمکت نشست و دستش را دراز کرد صاف درست روی پشتی نیمکت جایی که پناه نشسته بود گذاشت ، پایش را روی پا انداخت و چشم به آسمان دوخت. ابری و ماه کامل... نگاهش را به سنگفرش دوخت. رنگ بژ رژ لبش به فیلترسیگار پس داده بود.
    نگاهش روی جا مانده ی لبهایش به سیگار ماند و با خودش لب زد: این زن دیوانه بود !

    .

    سکانس-29:
    سر چنگال را توی پهلوی هویج پخته ای فروکرد و کمی به بورانی اسفناج آغشته اش کرد و توی دهانش گذاشت .
    پیش خدمتی سر میزشان سینی جوجه و چنجه را قرار داد ؛ پناه و حامد میز به میز تعارف میکردند . به طرف میزشان آمد و رو به رییسی ها گفت: خواهش میکنم تعارف نکنید ، چیزی کم و کسر بود بگید براتون آمده کنم.
    رییسی بزرگ لبخندی زد و با تشکر کوتاهی سرش را توی بشقابش فرو کرد ، پناه روبه گلناز و ساسان هم تعارف کردو با دیدن بشقاب راستین یک تای ابرویش را بالا برد و گفت: خودم براتون بکشم؟
    راستین لبخندی زد و مهربان سری تکان داد و با اشاره ی دست لب زد: ممنون.
    پناه جفت ابروهایش را بالا فرستاد و ساسان با نیشخندی گفت: گیاه خوار هستن خانم روشن !
    صدای شوکه ی ظریفش را شنید : " چه غلطا ! " ...
    رییسی کوچک خنده ای کرد وقاشقش را مثل بیل توی کوه باقالی پلو با ماهیچه فرو کرد و گفت: واقعا چیز آسی رو داری از دست میدی راستین جان ! از ما گفتن بود .
    روشن نگاهی به بشقاب هلثی اش انداخت بیشتر سالاد بود و کمی بورانی و کمی معجون پوره ی سیب زمینی که خودش شیفته اش بود .
    با لبخند پر طعنه ای گفت: از این ژست های تازه وارد هاست؟ یا ...
    راستین ساده گفت: من در کل آدم بد غذایی هستم ! و...
    گناز با خنده میان حرفش گفت: از پلو ماست هات کاملا مشهوده!
    رییسی ها بلند خندیدند و ساسان نیشخند کجی زد .
    راستین ادامه داد : هرچیزی رو نمیخورم ... از دو سال پیش هم تصمیم گرفتم گوشت رو حذف کنم . اتفاق خاصی هم نیفتاد . فعلا که زنده ایم!
    رییسی بزرگ هومی کشید و گفت: کاش ما هم بتونیم یه چیزهایی رو کنار بذاریم حداقل برای یه مدت محدود ! من که واقعا اراده اش رو ندارم!.
    ساسان تاییدش کرد و پناه رو به راستین گفت: خیلی عالیه .اگر بتونیم یه سری عادات بد رو حذف کنیم از زندگی ...
    ساسان هومی کرد و پرسید: عادات بد یا آدم های بد؟
    پناه نگاهش را از راستین برداشت و رو به ساسان گفت: آدم های بدی که عادات بدی رو تو زندگیمون شکل دادند ! حذفشون واجبه .
    حامد با قدم بلندی خودش را به میزشان رساند . دستش را روی شانه ی پناه گذاشت و با خنده گفت: عزیزم غذا سرد شد ! یا میخوای بگم بیارن اینجا در جوار دوستان با هم صرف کنیم؟
    رییسی ها استقبال کردند و حامد با طعنه گفت: خوب بحثتون گل انداخته.
    پناه نگاهش کرد و با لبهای زاویه داری گفت: اتفاقا الان ذکر و خیر تو بود.
    قاشق دست توی گلناز توی بشقاب افتاد .
    رییسی نوشیدنی اش را نخورد و جلوی لبش نگه داشت و راستین گاز دومش را به هویجش زد . با بورانی ترکیب جالبی بود .
    ساسان نگاهشان میکرد ... حامد رو به راستین پرسید: پسر چقدر به خودت سخت میگیری؟
    راستین با تعارف جواب داد : همه چیز عالی بود . ممنون از لطفتون .
    صحرا بشقاب به دست جلو آمد و گفت: چه میز شلوغ و مهیجی، انگار پراز خبر خوبه ... جا برای منم هست ؟
    پناه با خنده گفت: برای تو همیشه جا هست صحرا جان! تو همه جا... تو هر شرایطی !
    صحرا نفسش را سنگین بیرون داد . این زن از ابتدای جشن فقط طعنه میزد ! ریز و درشتش هم بسته به حال و فضایش داشت . با خنده ای که روی لبش نگه داشته بود صندلی میان ساسان و راستین را عقب کشید و پرسید: جای کسی که نیست؟
    پناه دستش را دور بازوی حامد حلقه کرد و گفت: چرا جای حامد بود ... ولی حالا که نشستی جای شما شد !
    صحرا نگاه آبی اش را باریک کرد و موهایش را توی صورتش ریخت و درحالی که چنگالش را توی تکه ای جوجه فرو میکرد کفری گفت: حامد جان میتونن اونجا بشینن...
    واشاره ای به صندلی کنار رییسی کوچک کرد و با زهرخندی گفت: آخ ... این میز هفت نفره است؟! برای شما فقط جا نیست ... بلند شم براتون صندلی بیارم؟
    و خواست خیز بردارد که پناه دستش را رو به رویش گرفت و گفت: نه عزیزم .من جام اینجا نیست . اون بالا می شینم .
    دستش را از بازوی حامد کند و خواست برود که منصرف شد و رو به راستین گفت: راستی نوش جان . حرف تو حرف شد ، فراموش کردم جواب تعارفتون رو بدم .
    و نیم نگاهی به حامد انداخت و روی نوک پنجه های پا به طرف بالای سالن راه افتاد و از میز فاصله گرفت. درحالی که شق و رق بود و شانه هایش را عقب میداد راه می رفت . صدای ایکبیری گفتن صحرا را شنید ، چیزی نگفت . حامد هم با تعارف نکنید ساده ای دنبالش راه افتاد .
    گلناز با دستمال گوشه ی لبش را پاک کرد و گفت: امشب چه شبی بود . واقعا خوش گذشت .
    صحرا سرش را تکان داد و گفت: به جز بد اخمی بعضی ها همه چیز عالی بود . حامد واقعا زحمت کشیده بود .
    رییسی کوچیک خنده ای کرد و گفت: حامد؟ حامد اصلا نمی فهمه خرج کردن یعنی چی! از اول خودشو بست به جیب روشن ... انصافا هم خوب ساپورتش میکنه ! فقط ما که نفهمیدیم حامد چی داشت که روشن جذبش شد!
    صحرا با هیجان گفت: اتفاقا حامد خیلی شخصیت مهربون و خاکی ای داره . بسیار فروتنه . تو این مدت همکاری واقعا از هم صحبتی باهاش لذت می برم . بسیار دانا و کاربلده .
    رییسی بزرگ هومی کشید وگفت: کارش خوبه ولی بعید بدونم تو زندگیش آدم موفقی باشه. حداقل مشخصه که پناه روشن رو راضی نگه نداشته که مثل یه یوز زخمی تماشاش میکنه .
    صحرا سرش را تکان داد و گفت: مشکل از روشنه ، تو فیلمبرداری هم من یه روی خوش ازش ندیدم واقعا لزومی نداره به خاطر پول پدرش انقدر بخواد فخر بفروشه! ...
    رییسی بزرگ خواست چیزی بگوید که راستین کمی از نوشیدنی اش سر کشید و درحالی که به یخ توی گیلاسش نگاه میکرد لب زد: بهتره به احترام سفره اشون و شبی که برامون ساختن حداقل تو محفلشون وانمود کنیم پشت سرشون حرف نمیزنیم! اونم به فاصله ی کمی بعد از فاصله گرفتنشون ...
    و نگاهی به صحرا کرد و زیر لب گفت:
    -تظاهر کنیم حامد و پناه هم دقیقا تو جمعمون حضور دارند . به هرحال اونقدر موضوعات متفرقه هست که بشه از صحبت کردن ازشون لذت برد .
    صحرا دهانش را بست و گلناز با لبخند دندان نمایی نگاهش کرد . راستین جامش را تا ته سر کشید و ساسان با لبخندی گفت: میخوام برای خودم سالاد بکشم.... تو چیز دیگه ای نمیخوری برات بیارم ؟
    راستین یک لنگه ی ابرویش را بالا داد ، پس بالاخره مخاطبش قرار داد ، وقتی مخاطبش میشد یعنی آشتی کرده است !

    مراسمشان تمام شده بود، اوضاع کسل کننده بود . از اینکه وانمود کند چقدر خوشحال است که میان این آدم ها بُر میخورد دیگر داشت دچار تهوع می شد. شانه به شانه ی ساسان نشسته بود و منتظر بود سر زوج دوست داشتنی جمع خلوت شود تا برای عرض خداحافظ قد علم کنند .
    گلناز به طرف میز آمد ، شال ومانتویش را تن زده بود ، کیف مستطیلی نقره ای اش را که به راستین سپرده بود را برداشت و گفت: خب خیلی شب خوبی بود ...
    و رو به راستین مهربان گفت: بهتره زودتر بری خونه بخوابی. چشمهات پر خوابه .
    ساسان لبخندی به توجه گلناز زد و گلناز لبخندش را به خودش گرفت و لب زد: از زیارت دوباره ی شما هم خیلی خوشحال شدم!
    و نیشخندی روی لبش چسباند وگفت: هرچند که امروز به شدت کم حرف بودید .
    راستین به احترامش ایستاد وساسان هم متعاقبا بلند شد و درحالی که با گلناز دست میداد گفت : خوشحال شدم گلناز جان .فردا سر فیلمبرداری می بینمت .
    ساسان هم دستش را جلو برد و زیر لب گفت: از مصاحبت با شما لذت بردم .
    گلناز خجالت زده دستش را آرام فشار داد و راستین پرسید: وسیله هست ؟
    گلناز دستش را کشید و خفه گفت: دارم میرم لابی ، تماس بگیرن با اژانس.
    راستین نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: ممکنه ماشین نباشه ...
    و نگاهی به صورت ساسان انداخت که میخ گلناز شده بود و با لبخندی گفت: ساسان مسیرش با شما یکیه !
    ساسان حواسش جمع شد و نگاهی به صورت راستین انداخت که نگاهش پر از شیطنت بود .پوفی کرد وگفت: بله شهرک غرب تشریف می برید؟
    گلناز زنجیر کیفش را روی شانه انداخت و بی تعارف گفت: پس بریم خداحافظی کنیم .
    ساسان هومی کشید و انگشت راستین را پیچ داد و گفت:فعلا راستین جان !
    راستین آخش را خورد و با خنده ی پهنی که لبهایش را پوشانده بود سرش را تکان داد و گفت: خوش بگذره !
    گلناز به سمت حامد و پناه رفت و ساسان توی گوشش توپید: تلافیشو سرت درمیارم!
    راستین سرش را عقب داد و جواب داد: خواهش میکنم . خواهش میکنم ... قابلی نداشت .
    ساسان به طرف گلناز رفت و راستین کتش را از پشتی صندلی برداشت و تنش کرد ، سالن خلوت تر شده بود . صحرا را ندید . رییسی ها هم رفته بودند . تک و توک از بچه های فیلمبرداری بودند و یکی دو نفری که نمیشناخت .
    به طرف پناه رفت ، رو به رویش ایستاد و سرش را کمی خم نگه داشت و گفت: باز هم تبریک میگم . با آرزوی عمر طولانی .
    پناه با پوزخندی گفت: نفرین میکنی ؟!
    راستین پوفی کرد و رو به حامد گفت: زحمت کشیدی . ممنون از دعوتتون . شب خوبی بود .
    حامد دودستی دستش را فشار داد و گفت: یه روحیه بود برای شروع دوباره ی فیلمبرداری... انشاالله از فردا پر انرژی تر تلقین رو بی وقفه ادامه میدیم .
    راستین تایید کرد و پناه تذکر داد: منتظر عکسها هستم !
    راستین متعجب پرسید: همین امشب؟
    پناه سرتکان داد و گفت: بد خوابم ... ترجیح میدم یه طوری سرمو گرم کنم .
    حامد با خنده گفت: مگه شما عکس گرفتید؟ من متوجه نشدم اصلا ...
    راستین خواست توضیح بدهد که صحرا جلو آمد ، پا برهنه میان کلامشان پرید و گفت: من چند تایی ازشون گرفتم! میفرستم .
    پناه به راستین نگاه میکرد یادش نمی آمد کی عکس انداخته بودند و کی این پتیاره وقت کرده بود عکس بگیرد ، راستین مبهوت صحرا را تماشا میکرد .
    صحرا فاتح توی صورت راستین نگاهی انداخت ، با چشمهایی که برق میزد زمزمه وار گفت: تو فضای سبز برج ازتون گرفتم ... ! عکسهای خوبی شده .میفرستم به تلگرام !
    و رو به حامد و پناه تشکر و خداحافظی گفت و از سالن بیرون رفت.
    حامد همانطور که به رفتنش نگاه میکرد نگران گفت : نپرسیدم وسیله هست یا نه ... برم به نگهبان شب بگم براش یه ماشین مطمئن بفرسته !
    پناه صدای "هــه " را واضح از دهانش بیرون داد .
    حامد مشغول صحبت با چند مرد شد و راستین زیر گوش پناه آرام پرسید: لازمه در مورد عکسهای نمایشنامه توضیح بدم ... چون دلم نمیخواد برای حامد سوءتفاهم ایجاد بشه که ...
    پناه میان کلامش گفت: مشکلی نیست . خودم میگم . خوش خطی؟
    راستین سری تکان داد و گفت: بد نیست ... قابل خوندنه !
    پناه تایید کرد و گفت: خوبه . امیدوارم اونقدر خوب باشه که منو بگیره که رضایت بدم باهات کار کنم. تئاتر حالموخوب میکنه . به نظرت نوشته هات حالمو خوب میکنه؟
    به چشمهای کهربایی اش نگاهی انداخت و زیر لب گفت: نمیدونم . امیدوارم .
    -خوبه...
    راستین دستی به چانه اش کشید و مردد پرسید: درمورد عکسهایی که ملکان میگفت...
    پناه با خنده گفت: میترسی؟
    به زور لبخندی روی لبش نشاند و گفت:
    - نه! ولی علاقه ای به حاشیه ندارم...
    پناه چند ثانیه تماشایش کرد . هومی کشید و گفت: آدمی که روی سن جلوی اون همه داور وپیشکسوت و نماینده و دبیر وزارت ارشاد میگه سینما بهم نیاز داره نه من به سینما! ... این حرفش که علاقه ای به حاشیه نداره یه کم بو میده. آدمی هم که حرفش بو بده هم اصلا قابل اعتماد نیست .
    راستین کلافه از طعنه اش، ابروهایش را توی هم فرو کرد و گفت: من نیازی به اعتماد شما ندارم!
    پناه یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید: جدا ؟
    جدا گفتنش بوی نه میداد . میخواست به تئاتر ربطش دهد و بگوید نقش را قبول نمیکند ! نخوانده ردش میکند . نگاهش را کمی رنگ خشم داد و به صورت شفاف پناه زل زد.
    پناه لبخندی زد و گفت: مهم نیست به چی نیاز داری ولی به اعتقاد من تو کلا تو حاشیه ایه! حتی همین الانش... پس جدی نگیر... جدیش نکن! سعی کن خودت باشی. حداقل ...
    و انگشت اشاره اش را که لاک سیاه داشت را به طرف سینه ی برجسته و زاویه دارش که توی لباس جلوه ی بیشتری داشت ،نشانه گرفت و گفت: جلوی حرفه هایی که ده دوازده ساله تو این کار دارن بالا و پایین میشن خودت باش . من میفهمم کی لبتو به زور وادار میکنی تا لبخند بزنه . میفهمم کی ابروتو به زور امر میکنی که اخم کنه ... من میفهمم کدوم حرفت مال خودته ! کدوم حرفت مال میلر و اردوارد شاو و کی و کی و کی! جلوی کسی که این راهو تا تهش رفته خودت باش راستین حکمت . حداقل کاریه که میتونی بکنی ...
    راستین پوزخندی زد و گفت: ممنون از نصیحتتون . ولی اگر من حرفی زدم صرفا به خاطر این بود که نگران زندگی شمام ! چون ...
    پناه بلند خندید ، مردها و حامد به طرفش نگاه کردند و پناه دستش را به صورتش برد و با شست و اشاره دوطرف لبش را گرفت و جمعش کرد.
    خنده اش که بند آمد گفت: نگران زندگی خودت باش پسرخوب . زندگی من عادت داره به این چیزها ...
    قدمی از راستین فاصله گرفت و بلند گفت: عکسها رو بفرست . خوشم اومد اصلشو میگیرم ازت . خوشم نیومد هم که هیچ ! ولی...
    نگاهی به صورت راستین انداخت ، مکثی کرد و زمزمه کرد: نمیدونم چرا حس میکنم قراره خوشم بیاد ! شاید چون دلم برای تئاتر تنگ شده ... امیدوارم خوش خط باشی.
    و کج خندی زد و رو به همه بلند گفت: شب همگی به خیر... ممنون که تشریف آوردید.
    و با یک خداحافظ دسته جمعی... دستش را در هوا تکان داد وگوشه ی دامنش را بالا داد و به آرامی به سمت درب خروجی سالن راه افتاد .

    سکانس-30:
    خمیازه ای کشید و ماشینش را پشت پورشه ی سفید پارک کرد ، چند ثانیه سرش را روی فرمان گذاشت ، خوابش می آمد . روزش نبود ... خسته بود ... شال گردن را از روی بینی و صورتش پایین کشید و خودش را بالا کشید تا توی آینه ی جلوی ماشین صورتش را تماشا کند . از تورم پوستش دچار انفجار شده بود . دستیار گریم ، امروز میخواست یک بند زیر گوشش نق بزند .
    کسی آمد درب را برایش باز کرد ، با لبخندی تشکر کرد ، پوشه ی قرمز رنگی را برداشت وپیاده شد .
    به قلب قرمز پشت پورشه ی سفید نگاهی انداخت و با قدم های بلندی به طرف پله های منتهی به سالن راه افتاد . لوکیشن داخلی را باید میگرفتند .بعد از چند روز فاصله از تلقین ، حالا باید جان میکند دوباره همان حس و حال را میگرفت تا داد حامد را درنیاورد .
    پله ها را سلانه سلانه با خمیازه های پشت سر هم بالا رفت . سینه به سینه ی گلناز شد .بادیدن صورت خواب آلودش لبخندی زد و گفت: صبح بخیر.
    گلناز با کش و قوسی جواب داد: صبح تو هم بخیر .
    راستین پوشه را دست به دست کرد وگره ی کراواتی شال گردنش را باز کرد و پرسید: دیشب راحت رسیدی ؟
    گلناز لبخندی زد وبا لپ هایی که گل انداخته بودند لب زد: مرسی. آره از ناکجا سردرنیاوردم .
    راستین خوبه ای تحویلش داد ، قدمی به جلو برداشت وخواست برودکه گلناز زیر لب گفت: ساسان نامزد داره؟
    قدمی را که رفته بود به سمتش برگشت و گفت: نمیدونم .به من که چیزی نگفته !
    گلناز هومی کشید و راستین یک تای ابرویش رابالا داد و با نیشخندی پرسید: چطور ؟
    گلناز با لبخند گفت: همینطوری. محض کنجکاوی...
    راستین لبش را کنار گوش گلناز برد و گفت: آره جان خودت .منم که پشت گوشهام مخملیه .
    گلناز خجالت زده سرش را پایین انداخت و ضربه ای به آرنجش زد و گفت: تورو خدا اذیت نکن .
    -راست میگه دیگه . چرا اذیتش میکنی ...
    با دیدن پناه که چشمهایش پر از خواب بود لبخندی زد و زیر لب گفت: صبح بخیر.
    پناه با خمیازه ی بلند بالایی جوابش را داد و گفت: لعنت بهت . تا صبح چشم رو هم نذاشتم.
    نمیدانست از لعنتی که گفت ذوق کند یا شوخی تعبیرش کند و بخندد یا جوابی بدهد ... یا ... فقط ساکت تماشایش میکرد .
    گلناز دستهایش را در ژاکتش فرو کرد وگفت: برید صبحانه بخورید من برم خرده کاری ها رو انجام بدم.
    پناه کنارش ایستاد و روی پنجه آمد و گفت: خب برنامه چیه ؟ تمرین کی شروع میشه ؟ نقش رو به روم کیه ...
    راستین نگاهی به صورت خسته اش انداخت ودرحالی که دستهایش را توی جیبش فرو میکرد جواب داد: به حامد گفتید؟
    -چیو؟
    -به هرحال باید بدونه. نیاز داریم زمان بندی کنیم ... دلم نمیخواد دیوار با تلقین تداخل داشته باشه !
    پناه اوهومی کرد و گفت: خودت یه کاریش بکن .
    راستین گردنش را صاف نگه داشت و با تعللی گفت: میخواستم اگر ممکنه شما باهاش حرف بزنید .
    پناه با چشمهای گرد شده نگاهش کرد و داد زد: من؟
    گلناز و دو تا از دستیارهای صدا نگاهشان کردند و پناه بی توجه به نگاهشان با اخم گفت: چرا من؟
    راستین حق به جانب گفت: همسر شماست .از این رو فکر کردم که بهتره شما باهاش درمیون بذارید.
    -از اون رویی که دخالت تو زندگی دیگران میشه هیچ وقت فکر نکن ! چون تو نمیدونی چی میگذره .
    -چرا خب دورم نیستیم ... به هرحال... با توجه به جشن تولد ...
    پناه خنده اش گرفت و درحالی که لبهایش را تنظیم میکرد بیشتر کش نیایند گفت: جشن تولد یه دکوپاژ خوب بود که این حس و بده که ما چقدر خوشبختیم . ولی ...
    صدایش را پایین آورد وگفت: حق السکوت بود عزیزم! تو اگر دیدی اون برای من همسری کنه ... منم دیدم!
    و سرش را بی حوصله تکان داد و عادی گفت: کار خودته . من یه بازیگرم . فقط یه بازیگر ! زبون کارگردان ها هم ...
    خنده اش جمع شد و گفت : خیلی وقته سرم نمیشه ...
    خواست برود که راستین صدا زد: خانم روشن .
    ایستاد و با اخم نگاهش کرد .حالش گرفته شده بود . به همین زودی... به همین آنی... چشمهای عسلی اش پر از غمباد شده بودند . صورتش به گرفتگی میزد . ماتی وکدروت توی چهره اش هم واضح بود.
    فرم گرد صورتش توی روسری که گره اش را کج بسته بود و نقش و نگار قرمزی توی زمینه ی مشکی اش نشسته بود بیشتر جلوه میکرد .
    راستین کمی سرجایش جا به جا شد و گفت: من منظوری نداشتم . قصدم دخالت نبود ...
    پناه پوزخندی زد و گفت: مشکلی نیست .
    راستین آرام لب زد: خودم با حامد صحبت میکنم.
    -کار خوبی میکنی . نتیجه رو بگو ...
    راستین پوشه را به سمتش گرفت و گفت: این اصلش !
    پناه لبخندی زد و گفت: میخوام چه کار. من که خوندمش...
    و بدون اینکه پوشه را بگیرد، به سمت پله ها رفت ، پایین مانتوی مشکی رنگش را که گل لاله ی بزرگی رویش حک شده بود را بالا گرفت ، چهار پله را که بالا رفت ایستاد ، دستش را به نرده گرفت و به سمتش چرخید .
    راستین متفکر به زمین نگاه میکرد ، پناه صدا زد: راستین؟
    چرت فکری اش پاره شد و چشم از پارکت سالن برداشت و لب زد: بله؟
    -ببخشید تا صبح بیدار نگهت داشتم ... مجبورت کردم پنجاه صفحه ی نمایشنامه روتو عکس برام بفرستی ! میدونی فکر نمیکردم جذبش بشم. حس میکردم یه متن ضعیف وبه درد نخوره که حتی ارزش نداره یک ساعت روش وقت بذارم...
    و اشاره ای به صورتش کرد و گفت: خلاصه که ناجور چشمات خوابه و به خاطر منه که مشتاق خوندن متنت بودم . واقعا معذرت .
    راستین ماند. فقط دهانش را بسته نگه داشت وگرنه تمام سلولهای صورتش دهان باز مانده بودند . پناه روشن و عذرخواهی؟!
    پناه ریز و شیرین از چهره ی مانده اش ، خندید و پله ها را دو تا یکی بالا رفت و از نرده ها خم شد و باز صدا زد :راستین؟
    از پایین سرش را به سمت بالا به عقب خم کرد ونگاهش کرد.
    پناه با طعنه همانطور که از نرده های طلایی سالن دولا شده بود گفت: البته عوضش میتونی امیدوار باشی تئاترت دیده بشه.
    راستین پوزخندی زد و پناه با قهقهه به سمت درب اتاق گریم زنان راه افتاد . سرحال بود . هیچوقت انقدر سرحال او را ندیده بود ! هیچوقت از وقتی که میخواست با او کار کند ... نقش بگیرد... نقش داشته باشد، لبخند او را ندیده بود !
    اصلا لبخندش را ندیده بود . نه وقتی سیمرغ را گرفت ... نه وقتی مصاحبه کرد...
    نه هیچ وقت دیگر !
    روشن حتی روی جلد ها هم لبخند نمیزد .
    باقی خنده هایش بازی بودند .


    سکانس-31:
    این بار سوم بود که از جلوی ساختمان رد می شد ! دقیقا بار سوم بود .... ساعت سه و چهل دقیقه بود و دوباره داشت دور میزد که از جلوی ساختمان رد شود . موبایلش زنگ میخورد بی اهمیت به مخاطب اجازه میداد گوشی بلرزد . ساعت سه و چهل و پنج دقیقه بود و راس ساعت پنج باید در لوکشین جدید حاضر میشد . پوفی کرد و پشت سر پرایدی نگه داشت . پارکبانی خودش را رساند ، شال گردنش را کامل روی بینی اش کشید و کلاه را تا پیشانی اش پایین آورد . پول پارکبان را حساب کرد و به طرف ساختمان راه افتاد . تابلوی نورانی اش را چند ثانیه ورانداز کرد و بعد با نفس بلندی پله های ورودی را بالا رفت و با قدم های تندی به سمت آسانسور راه افتاد .
    کابین همکف بود ، مستقیم به طرفش رفت و دگمه ای را زد .دستهایش را توی جیبش فرو برد و در اتاقک پشت به آینه ایستاد و به نمایشگرکوچک سیاه رنگی زل زد که عدد قرمز رنگ هر طبقه ای که از آن میگذشت را به نمایش میگذاشت . در طبقه ی چهار کابین متوقف شد و زنی خوش آمد گفت . وارد سالن کلینیک شد . مثل همیشه کاشی های مرمری برق میزدند . پنج نفر داخل سالن بودند . نفسش را حبس کرد و با قدم های آرامی به طرف میز منشی رفت.
    شال کاربنی اش به صورت سبزه اش نمی آمد حیف که شلوغ بود وگرنه میگفت این رنگ چهره اش را تیره تر کرده . این دختر هیچ وقت درست پوشیدن را یاد نمیگرفت. سرفه ای کرد تا وادارش کند چشم از جدول بردارد .با دیدنش ابروهایش را بالا برد و زیر لب گفت: جناب حکمت امروز که وقت نداشتید... مگه امروز دوشنبه است؟
    و با هول به طرف تقویم روی میز شیرجه زد که راستین خم شد و زیر لب از لای تار و پود شالگردنش لب زد: اگر میشه بین مریض.
    فورا گوشی را برداشت اما منصرف شد و گوشی را سرجایش گذاشت و از جا پرید و خفه گفت: تشریف داشته باشید باهاشون هماهنگ کنم .
    خواست به طرف اتاق برود که آرام صدا زد: خانم عسکری؟
    به طرفش چرخید و جواب داد : بله ...
    خواست بگوید شال کاربنی استفاده نکن اما فقط گفت: بهشون بگید خیلی ضروریه!
    عسکری لای سرتکان دادن های تندش به طرف اتاق رفت و خودش را به سمت دیواری کشید و به آن تکیه کرد . به بورشورهای دیواری زل زده بود .به برد تخصصی و تبلیغات مختلفی که به نظر صد تا یه غاز می آمدند.
    فضای سبز و سفید کلینیک حالش را کمی بهتر میکرد . مخصوصا تماشای گلدان های شمعدانی چیده شده پای میز عسکری آرامش میکرد .شاید پنج دقیقه طول کشید که بیماری از اتاق بیرون آمد . مرد جوان و لاغر اندامی بود . درست هم سن و سال خودش . دستهایش می لرزید و کمی دولا راه میرفت . زنی کمکش میکرد تا سکندری به زمین نخورد . عسکری از در چهارچوب اتاق ایستاد و رو به او گفت : اقای...
    و فامیلی اش را توی دهانش نگه داشت ، راستین با قدم های بلندی به طرف اتاق رفت که زنی به اعتراض گفت: ای بابا خانم ما از کی نشستیم !
    عسکری خجالت زده گفت: ایشون وقت داشتند سر ساعت اومدند . نگران نباشید خانم دکتر تا آخر وقت امشب هستند.
    زن آرام شد و راستین وارد اتاق شد . به محض اینکه در را بست با دیدن لبخند کج و قرمز رنگ لبهای ژاکلین پوفی کشید و گفت: معلوم هست دو هفته است کجایی؟
    و با احساس گرما شال را از جلوی صورتش پایین آورد و کلاه را حرصی از سرش جدا کرد .
    ژاکلین به احترامش از پشت میز بلند شد و جلو آمد و گفت: من که خبر دادم . یه دوشنبه سفر بودم .یه دوشنبه هم زایمان خواهرم !
    راستین با طعنه گفت: الان باید بهت تبریک بگم؟
    ژاکلین خنده ای کرد و گفت: نه ولی بگی هم چیزی ازت کم نمیشه ...
    کتش را به چوب لباسی کنج اتاق کنار کتابخانه اویزان کرد و به طرف مبل چرمی آمد و بلافاصله رویش نشست . ژاکلین به طرف میزش رفت واز فلاکسش فنجانی را از دم نوش پر کرد و زیر لب گفت: چه خبر...؟
    راستین تکیه اش را به پشتی داد و درحالی که با سر انگشت موهای بهم ریخته اش را که انگار بار الکتریکی داشتند و توی هوا معلق مانده بودند را مرتب کرد و گفت: وقتم کمه . بریم سر اصل مطلب.
    ژاکلین سرش را تکان داد و درحالی که فنجان دم نوش را مقابلش قرار میداد روی مبل یک نفره درست رو به رویش نشست و گفت: من تمام و کمال در خدمتم .
    راستین نگاهی به صورت ساده و چشمهای ریز و لبهای نازک و سرخ رنگش انداخت . صورتش پر انرژی بود . پر از حس مثبت .
    فنجان را جلوی بینی اش نگه داشته بود و عطرش را نفس میکشید .
    چشمهای ریزش برق شیطنت باری را حمل میکردند و بینی قلمی اش را از برخورد بخار دم نوش کمی چین داده بود .
    دست از آنالیز صورتش برداشت وبی هوا بی مکث... بی اینکه مثل یک راکن کلمه را در دهانش خیس کند ... خشک و صریح از لای لبهایش پرت کرد: برگشته !
    ژاکلین فنجان را نخورد ه از لبش فاصله داد و با چشمهای گرد شده تماشایش کرد.
    راستین سرش را کامل توی پشتی مبل فرو کرد و درحالی که به سقف و ردیف مهتابی های دو رنگ نگاه میکرد تکرار کرد: برگشته ژاکلین! دوباره برگشته ...
    ژاکلین فنجان را روی میز گذاشت و راستین عصبی گفت: مگه نگفتی درمان من کامل شده ؟! مگه نگفتی دیگه قرار نیست اون اتفاقات تکرار بشه ... مگه نگفتی...
    سرش را از پشتی بلند کرد وبه صورت ماتش زل زد و خودش را به جلو کشید و آرنج هایش را میان ران هایش تقسیم کرد و کفری توپید: امروز سر فیلمبرداری گند زدم!
    ژاکلین با طمانینه پرسید: چی شده؟
    راستین بی قرار گفت:گوشی دستم بود ... دو ساعت تمام کل لوکیشن رو دنبال گوشی ای بودم که توی دستم بود !
    ژاکلین ابروهایش را بالا فرستاد و گفت: همین؟ این که عادیه ... منم خیلی وقتها عینکم رو میذارم روی موهام بعد دنبالش میگردم .

    راستین از جا پرید و آشفته گفت: عادی ؟ برای تویی که تو دریچه ی کولرت لاشه ی گربه نیست ... یا یه قرار با کیس فراموش شده ات فیکس نمیکنی ... یا ریش تراشتو توی یخچال نمیذاری یا خودنویس دوستتو برنمیداری ! شاید عادی باشه ... اما برای من عادی نیست! من تازگی خودمو نمیفهمم .
    ژاکلین سیخ شده، نگاهی به قامت کشیده و چهار شانه اش انداخت و با لحن آرامی با همان صدای گرفته ی ذاتی اش صدایش زد : راستین؟
    راستین دستی به چانه ی ته ریش دارش کشید و نگاهش کرد . ژاکلین با خونسردی پرسید: کاری که تو تلگرام بهت گفتم رو انجام دادی ؟
    خودش را روی کاناپه ی چرم قهوه ای انداخت و در حالی که به صورت میترا زل زده بود جواب داد : نه .
    ژاکلین نفس راحتی کشید و درحالی که از آن فرمت سیخ نشستن فاصله میگرفت و کمی قوز میکرد گفت: منو ترسوندی . خیال کردم مطابقت داره ...
    راستین خودش را لبه ی مبل کشید و نگران پرسید: اگر فیلمها رو از سرایداری بگیرم وخودمو ببینم چی... اون موقع چی ؟ کاری که قراره اون موقع انجام بدی حالا انجام بده.
    ژاکلین پنجه هایش را توی هم فرو برد و گفت: راجع به اون موقع ، اون موقع صحبت میکنیم. راستین من بهت گفتم که تا دوشنبه فیلمهای خونه اتو ببینی. عبور و مرور رو ببینی. بعد اگر تو بودی... تو اون کار و کردی... باهم فکرمیکنیم... تصمیم میگیریم . تو الان داری درمورد خودت پیش پیش قضاوت میکنی. به خودت اتهام میزنی . درحالی که ما اصلا نمیدونیم این اتفاق افتاده یا نه . مقصر تو بودی یا نه...
    راستین هوفی کرد و گفت: فرض کن من مقصرم . نسخه اتو بپیچ !
    ژاکلین هاج و واج نگاهش کرد و با اخم گفت: من نمیتونم با فرضیه و اما اگر درمانت کنم راستین . ده بار بهت گفتم . تا وقتی اون فیلم لعنتی رو از سرایداری نگیری معلوم نمیشه. تو حتی حاضر نیستی از همسایه ات پیگیری کنی...
    راستین با صدای بلندی داد زد: پیگیری کنم که منو روی پشت بوم خونه ام دیده؟ میخوای دستی دستی اعتبارمو زیر سوال ببرم و پیش همه جار بزنم که من دیوانه ام ؟!
    ژاکلین لبخندی زد و راستین به خودش آمد و با عذرخواهی کوتاهی ساکت شد.
    ژاکلین لبخندش را حفظ کرد و گفت: واقعا نمیدونم نگران چی هستی...
    -فیلم به کنار . پیامی که من به صحرا فرستادم چی ؟!
    ژاکلین خسته از توضیح تکراری گفت: مگه نمیگی گوشیت رو توی اتاق گریم گذاشته بودی ! ممکنه خودش رفته باشه و چنین پیامی رو ارسال کرده باشه ! خودنویس و ریش تراش هم جدی نیستن راستین .فقط چون پشت هم رخ دادن این تصور رو تو ذهنت ایجاد کردن . بیخودی نگرانی ! و نمیدونم چرا نگرانی... اصلا چرا نگرانی؟
    -نگرانم چون ممکنه هیچی دستگیرمون نشه! تو فرض کن من چنین کاری کردم. یه گربه رو سلاخی کردم بعد بردمش گذاشتمش تو کولر خونه ی خودم ! درمانت چیه . بعد از دو هفته که برگشتی بگو چه ایده ای داری تا منو نجات بدی !
    ژاکلین ساکت نگاهش میکرد و راستین عصبی گفت: من امروز گند زدم.میفهمی؟ کل گروه داشتند به من میخندیدن ! گوشی دستم بود دو ساعت داشتم مثل یه احمق دنبالش میگشتم. تمرکزمو از دست دادم . ساده ترین دیالوگها رو فراموش میکنم . برای احمقانه ترین سکانس ... پونزده بار ازم برداشت گرفتن . میفهمی اینا برای من سمه ... برای آینده ام... اعتبارم. آبروم ... شهرتم ... من جون کندم به اینجا رسیدم!
    ژاکلین چیزی نمیگفت.افسار پاره کرده بود که بیاید اینجا خودش را خالی کند . میان درد و دل های تلنبار شده اش نمیشد حرف بزند .
    راستین دستی به پیشانی اش کشید و کلافه گفت: بعد از دو هفته اومدم سراغت ... که بهم بگی چمه ... دمنوش میذاری جلوی من !
    و خم شد و فنجان را برداشت و گفت: واقعا فکر میکنی کمکی هم میکنه؟
    یک نفس سر کشید و با بدقلقی زمزمه کرد: چقدرم تلخه .
    فنجان را روی میز کوبید و باغرغر گفت: و تو هنوز ساکتی !
    ژاکلین باخنده گفت: اگر نظر منو بخوای تو مشکلی نداری ولی واقعا نمیدونم چرا اصرار داری که حتما یه مشکلی داری و نیاز به درمان داری.
    راستین باصدای بلندی گفت: بخاطر تمام چیزهایی که برات نام بردم ... کافی نیست؟ یه آدم عادی ریش تراششو میذاره تو یخچال ؟
    ژاکلین پرسید: تو مگه یه آدم عادی هستی؟ یه بازیگر جنجالی میلیاردری ...
    راستین خفه گفت:ترجیح میدادم نباشم اما تو خونه ام اتفاقات عجیب و غریب نیفته!
    -تو این شرایط از نظر من یه کم مضطرب و عصبی هستی. شاید به خاطر فشار کاری... وقتی بهم گفتی قرار جلسات دوشنبه چهارشنبه رو قراره به یه روز تبدیل کنی واقعا خوشحال شدم . چون حس کردم خودتم به این نتیجه رسیدی که به این جلسات دیگه نیاز نداری .
    راستین ابروهایش را بالا فرستاد وگفت: فیلمبرداری مانعم شد که چهارشنبه ها رو نیام !
    ژاکلین نفسش را فوت کرد و گفت: راستین از نظرمن تو دنبال بهانه ای که یه انگی به خودت بچسبونی . واقعا هیچیت نیست . حس میکنم داری تمارض میکنی ! داری برای منم نقش یه آدم بیمار رو بازی میکنی . که بهت توجه بشه . درحالی که الان تو این مرحله تو نیازی به درمان نداری. من گفتم یه مدرک برای من پیدا کن . کو مدرکت... بلند شدی اومدی اینجا ... کلی هم طلبکار و حق به جانبی ... که چی... گوشیم تو دستم بود دنبالش میگشتم! کافی بود حواستو جمع کنی. تمرکز کنی . اگر دقتت اومده پایین میتونم کمکت کنم اما....
    راستین میان حرفش گفت: دقت و تمرکزم مشکلی نداره !
    -پس مشکلت چیه؟
    -رفتارهای عجیبی سر میزنه ازم!
    -مثلا ... ؟
    راستین چپ چپ نگاهش کرد و ژاکلین خونسرد گفت: راستین به اعتقاد من یکی داره اذیتت میکنه . اول باید ثابت کنیم دلیل این اتفاقات چیه ... اگر خودت منشا هستی ...
    امضای ایشان

  20. 6 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fateme.z (03-09-2017),hani momo (09-18-2017),RTb (06-09-2017),sarehkarimi (08-30-2017),the.sanaa (05-22-2017),احسن (07-02-2017)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد