صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 42

موضوع: تایپ رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool | رمان جدید

  1. Top | #1
    مدير کل انجمن

    عنوان کاربر
    مدیر تک سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره عضویت
    1
    نوشته ها
    989
    تشکر
    647
    تشکر شده 4,478 بار در 505 ارسال
    یاد شده
    در 215 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان دریچه نوشته هانیه وطن خواه shazde koochool | رمان جدید

    رمان دریچه

    هانیه وطن خواه



    بودن میون این خونواده گرم که قصه سرایی میکنن برام لبریز لذت و اشتیاقه.
    بی شک برای شما هم هست.


    دریچه | shazde koochool (هانی وطن خواه)


    نه!

    هرگز شب را باور نکردم

    چرا که در فراسوهای دهلیزش

    به امید دریچه ای

    دل بسته بودم


    *احمد شاملو


    دریچه داستان فراز و نشیب های دو فرزند از دو خانواده با پیوندی ناگسستنی است.
    داستانی از تقابل حس هایی که امکان به خطا رفتنشان زیاد است.
    داستان تاوانی که این دو فرزند در طی ده سال گذشته متحم شده اند.
    داستان حسرت هایی که به دلشان مانده است.
    دریچه روایتی دریچه وار از نگاه دختر داستان است.
    _________________________________________



  2. 126 کاربر مقابل از Admin عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),*فاطمه کاظمی* (05-25-2017),+آوا (04-01-2017),9Par (06-17-2017),a.a.a.v.a (07-08-2017),Abgin (06-12-2017),aftab (06-19-2017),ala1363 (04-30-2017),arashpix (06-25-2017),Arezooprkohan (05-25-2017),atefe.nik (06-23-2017),Aza (04-25-2017),azam-b (05-06-2017),azin. (06-07-2017),Bahar1373 (06-26-2017),Bahar73 (05-13-2017),Delaram_Delasoob (05-21-2017),Farib (05-22-2017),Fatadab (05-17-2017),fatemera (09-13-2017),fkfk (04-27-2017),Hamraz (05-12-2017),hani momo (09-13-2017),HDN (06-30-2017),helya. (09-13-2017),Hiro (07-10-2017),Horia (06-29-2017),IAMAYLINO (05-30-2017),khatoon (05-31-2017),Kimiya.m (09-16-2017),leila_th (08-31-2017),Leilii (09-20-2017),LeylaGh (07-01-2017),Lilit1138 (07-16-2017),LiLy5177 (06-29-2017),mahdieh alidokht (06-29-2017),mahnaz.b (05-27-2017),Mahsa137 (07-19-2017),mahsa50 (08-20-2017),mansoureh (09-18-2017),Mary55 (07-30-2017),Mastane.213 (07-26-2017),Minoz (04-30-2017),Miss.Ar (06-17-2017),mkarami (08-18-2017),Mona 78 (06-21-2017),najmeh.z (06-19-2017),nasibehgul62 (05-11-2017),nell (05-30-2017),neslami (05-08-2017),nila62 (09-17-2017),Niloofar.l (08-29-2017),Nzl (07-05-2017),olala (05-08-2017),onlygod (07-14-2017),paprika (07-23-2017),parinazbashiri_ (05-10-2017),parpari74 (05-04-2017),Parwa (06-09-2017),Rabin (06-25-2017),rad (07-12-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),roghayehahmadi (06-17-2017),RTb (06-21-2017),S!M!N (08-19-2017),Sa bol (05-10-2017),saba_88 (05-30-2017),sabrina (07-20-2017),sadafmf (09-12-2017),Samiramiss (08-22-2017),sara fatemi (06-18-2017),sara_ramezani (07-05-2017),SHAHR (04-30-2017),Sharareh parvar (05-16-2017),shim (05-05-2017),siva (05-01-2017),SMAH (07-12-2017),suzan-partoo (05-06-2017),Tahereh_saba (05-06-2017),talkhoon (06-16-2017),titara53 (04-30-2017),Ula (07-18-2017),فهیم (07-28-2017),فهیمه۷۴ (06-16-2017),فيروزه (06-19-2017),فاطمه زینلی (07-15-2017),فتانه (08-13-2017),فریبا44444 (05-08-2017),لالا (06-18-2017),مهان (05-10-2017),مهدوی (06-02-2017),مولود (09-16-2017),محیاگل (07-25-2017),مریم خانووم (05-07-2017),نونا@ (06-23-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),یکتاگلی (05-06-2017),کریستال (08-21-2017),پرديس79 (06-16-2017),yasaman.m1234 (05-07-2017),z66 (07-23-2017),zahra.jfr (06-18-2017),Zahra7171 (06-15-2017),zalavi (06-16-2017),Zari97 (08-31-2017),Zikv (07-29-2017),Zoo (08-16-2017),ZZZZZZ (08-20-2017),_.3aaana._ (دیروز),آراد (05-11-2017),آسمان (05-29-2017),الناز🌹❤️ (08-28-2017),اهلان (06-30-2017),ایدین (03-02-2017),خزان (08-28-2017),دیار1376 (05-06-2017),رها*** (07-26-2017),روشنک (07-28-2017),سمیرا67 (08-14-2017),سما جانه (09-19-2017),شكرانه (08-12-2017),شب بو (05-28-2017),عنبری (06-07-2017),غروب دیروز (07-29-2017)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    امروز روز جالبی بود.
    با ماهان رو در رو و نسبتا خصوصی درباره چیزهایی که روی دلش مانده بود صحبت کرده بودم.
    و همه انتظار داشتند با آن پسر خیره سر بحث کنم.
    واقعا روز خوبی را انگار شروع کرده بودم.
    شاید باید به حرف مامان گوش می دادم و امروز را هم استراحت می کردم.
    بخش خانه داری مثل هر روز پر از شوهر و هیجان بود.
    رامین میان خانم های بخش ایستاده بود و با آن صدایی که در سرش انداخته بود سخنرانی می کرد.
    اگر از آن کله کچلش فاکتور می گرفتیم می شد گفت پسر نسبتا خوش تیپ و قیافه ایست.
    فقط باید گاهی گوشش را می پیچاندم تا با دخترهای جوان بخش تیک نزند.
    سخنرانیش که تمام شد همه پراکنده شدند.
    هر کس از کنارم رد می شد خوشحالیش را از برگشتم ابراز می کرد.
    واقعا این غیبت چند روزه از منی که در این چندسال تنها نوروز را به اجبار خانواده سفر بودم عجیب بود.
    رامین که متوجهم شد با لبخند به سمتم آمد.
    - سلام.
    - سلام خوبی؟
    - خوبم.
    - به قیافت نمیاد.
    - کم حرف بزن...امروز چه کردین؟
    - همه چی اکیه...تو خیالت راحت...نیما می گفت دیشب خونتون خبرا بوده.
    - نیما هم نخود تو دهنش خیس نمی خوره.
    - دیگه خاصیت فامیل ما اینه.
    شانه هایم از خنده لرزیدند و او گفت : این دختر جدیده رو که استخدام کردن دیدی؟...شدید اهل پا دادنه...میگم نکنه این پسره واسه خاطر این دختره که داره دم پرش هی می پلکه بخواد زنشو طلاق بده؟
    - لطفا اینقده داستان نباف...سرت به کار خودت باشه....اینقدر تو نخ دخترا نباش.
    - چند روز نبودی از دستت نفس کشیدم.
    - هزار بار بهت گفتم واسه آخرین بار هم میگم اینجا محل کاره...اینجا تو دیگه پسرعموی من نیستی که بتونم گندکاریاتو لاپوشونی کنم....پس پیچ او سر و گوشتو سفت کن اینقده نجنبه.
    جذبه ام انگار کارساز بود.
    چون اخم هایش کمی در هم رفته بود.
    - شوخی می کنم...جنبه داشته باش...البته درباره این دختره ساحل شوخی ندارم.
    بروشور در دستم را سمتش پرت کردم و او با خنده ای که هر لحظه پر صداتر می شد خودش را در پیچ راهرو قایم کرد.
    وارد راهروی سوم شدم برای سرکشی به کار خدمه که با ، شخص شخیص مردی ، که خانواده را به هم ریخته بود رو در رو درآمدم.
    ابرو بالا انداخت و سر تا پایم را با چشم هایش رصد کرد.
    - رو به موت بودی دیشب.
    پوزخند زدم و گفتم : تو هم دیشب خوب لال شده بودی.
    - می دونم که باید باهام حرف بزنی.
    - خوبه که می دونی...پس لطفا بتمرگ سر زندگیت....سر انتخابت.
    - دخالتات حالمو به هم می زنه.
    - دقیقا من هم وقتی اون همه خودخواهیتو می بینم حالم به هم می خوره...شابد یه کم دوزش بالاتر باشه.
    - تو زندگی من دخالت نکن...اینو به همشون بگو.
    - وسط راهرو نمی تونم جوابتو بدم.
    آنقدری لحنم تمسخر داشت که بازویم را بکشد و با کارت درون دستش در اتاق خالی را باز کند و کمی بعد هر دو با اخم هایی درهم میان اتاق به هم خیره شده باشیم.
    - حالا جوابمو بده.
    ولوم صدایش کمی بالا رفته بود.
    - جوابت اینه که سما بازیچه تو نیست...من نه نگران آبروی محمدجوادخانم...نه نگران حرف و حدیث مردم درمورد توی یه لاقبا...من فقط نگران اون دختر بیچاره ایم که با هزارتا امید و آرزو اومد تو زندگی تو و تو عین گاو هنوز چشمتو دنبال ناموس یکی دیگه انداختی و دل بیچاره دختره رو خون کردی.
    - به تو هیچ ربطی نداره.
    - ربط داره...چون دقیقا تو میخوای سما رو زیر پا بذاری تا زندگی خواهر منو خراب کنی... دِ من ذات خراب تو رو می شناسم.
    نگاهش را عصبی به سقف اتاق دوخت.
    هه پر تمسخر و عصبی که گفت نشان می داد درست زده ام وسط خال.
    - خواهر تو زندگی منو به هم ریخت....می فهمی؟...خواهر تو.
    - نشستی بالای گوری که مرده توش نی مرثیه میخونی که چی بشه؟
    - که انتقاممو بگیرم.
    - از کی؟
    - از خواهرت...از بابام....از بابات.
    - فکر کردی منی که از همه رازات خبر دارم دست میذارم روی دست که غلط اضافه کنی؟
    - من هم از رازات خبر دارم....رازایی که اگه یکی بفهمه خیلی برات دردسر میشه.
    به سرفه افتادم.
    سرفه هایم بیشتر عصبی بودند تا اینکه رهاورد سرماخوردگیم باشند.
    سرفه هایم نمی گذاشت جوابش را بدهم.
    از یخچال گوشه اتاق بطری آب معدنی را بیرون کشید و جلویم گرفت.
    دستش را عقب زدم و او به زور سر بطری را به لب هایم چسباند.
    به اجبارش قلپی آب خوردم.
    سینه ام کمتر اذیت می کرد.
    - بهتری؟
    داغ می گذاشت و می گفت بهتری؟
    مشت هایی را که از شدت فشار ناخن هایم ، کف دستم را خراش داده بود ، به سینه اش کوبیدم و او در حالیکه اصلا انتظار این حرکت را نداشت ، روی تخت پشت سرش فرود آمد و با نگاهی مات خیره ام شد.
    کمی به سمتش مایل شدم و داد زدم که...
    - هیچ وقت منو تهدید نکن...هیچ وقت...بهتره این حرفم آویزه گوشت باشه....چون دفعه بعدی مطمئنا برخوردم خیلی متفاوته....هر غلطی میخوای با زندگیت بکن...فقط دور و بر زندگی خواهر من بپلکی حالتو می گیرم....خودت خبر داری چقدر خونوادم برام عزیزن....من برای خواهرم از خودم گذشتم از تو که دیگه مثه آب خوردنه واسم.
    کش موهایش را باز کرد و موهای حالت دار و بلندش را روی بالش پخش شد.
    موهایش هم حالم را به هم می زد.
    همان موهای حالت داری که ملتی به زیبا بودنش اعتراف می کردند.
    و لبخندِ روی لب هایش اعصاب خرد کن بود.
    - بهتره تو هم هیچ وقت منو تهدید نکنی...من و تو مهره های سوخته این بازی هستیم...دیگه چیزی واسه از دست دادن نداریم.
    - هیچ وقت منو با خودت جمع نبند.
    - جمع می بندم...چون من و تو عین همیم.
    - من خودمو می کشم اگه یه روز مثه تو باشم.
    نیم خیز شد و با چشم های عسلی رنگش خیره چشم هایم شد.
    - من یه روز حال خواهرتو می گیرم...تهدید نمی کنم...فقط دارم اطلاع میدم...اینقدرم نگران زندگی آدمی نباش که تو رو زیر پاهاش خرد می کنه.
    - خواهر من عاشق منه.
    - فکر نمی کنم...بیشتر حسادتش به چشم میاد.
    - نظر تو ذره ای برام مهم نیست...حالا می فهمم چطور سما به طلاق راضی شده.
    - همه چی با پول درست میشه...سما هم با پول حل میشه.
    - خیلی کثیفی.
    - خیلی.
    سمت در قدم برداشتم که گفت : یه توصیه...
    ایستادم.
    اما به سمتش برنگشتم.
    - همیشه مثه دیشب رژ نارنجی بزن...انگار ماهان دوس داره.
    در را پشت سرم به هم کوباندم.
    این مرد بی شک یک روز مرا ویران می کرد.

    ساعت ده شب بود و از آن زمانی که با آن پسر خیره سر حرف زده بودم تلفن هیچکس را جز مهربان پاسخ نداده بودم.
    حتی تلفن شمسی جان را هم بی پاسخ گذاشته بودم.
    این آدم ها از من چه انتظاری داشتند؟
    به صرف اینکه یک شبی چندسال پیش ، من توانسته بودم آن خیره سرِ نفهم را رام کنم و آبروی خانواده هامان را بخرم دلیل نمی شد که هر روز و هرشب از من بخواهند خودم را درگیر آن موجود بی ریختِ گیسو کمند کنم.
    حتی سر قضیه ازدواجش هم می خواستند بروم از خر شیطان پیاده اش کنم.
    نرفتم.
    یک بار آمدم برایش مایه گذاشتم به قدر تمام عمرم پشیمان شدم.
    دیگر بسم بود.
    امروز هم اگر ناپرهیزی کردم و درگیر این مساله شدم ، فقط برای چشم های غمگین سما بود ، وگرنه دیگر نباید برای آن تحفه خان وقتی گذاشت.
    کیف را روی شانه ام جا به جا کردم و با لبخند به خانم شکوه فر سپردم برایم ماشینی رزرو کند.
    چند دقیقه معطل می شدم اما به خاطر نگرانی های مامان باید جانب احتیاط را رعایت می کردم و با فردی مطمئن به خانه برمی گشتم.
    در یکی از کاناپه های کرم رنگ لابی فرو رفتم و فکر کردم.
    تمام فکرم درگیر مرد گیسو کمند مذخرفی بود که یک روز هم بدون حاشیه سر نکرده بود.
    مرد ثانیه های اشتباه ، اشتباهاتش را از بر بود.
    با آن ها کنار می آمد و به همه شان می خندید و به سخره می گرفتشان.
    امروز هم رامین در حالیکه برابر من ، بعد از ناهار نشسته بود و چایش را هورت می کشید با خنده گفت ، مردک با افتخار تمام گفته است خرج امضای طلاق سما یک مزدا تری سفید و آپارتمانشان بوده است.
    مردک آنقدر گیر غدبازی هایش بود که برایش مهم نبود چند نفر را زیر پایش خرد می کند.
    نمی فهمید که سما عاشقش است.
    شاید می فهمید ولی برایش مهم نبود.
    سما هم زیاد اشتباه کرد.
    فکر می کرد می تواند با این مرد ازواج کند ، به نداشته هایش برسد ، شوهرش هم عاشقش شود.
    اشتباه می کرد.
    خیلی اشتباه می کرد.
    حضور رامین را کنارم حس کردم.
    روی دسته کاناپه نشست و به سمتم خم شد.
    - امروز خیلی خسته شدی.
    - نه خوبم.
    - عصبانی هستی؟
    - ارزششو نداره.
    - عصبانی هستی.
    با چشمک گفت و من مشتی روانه شکمش کردم.
    خودش را عقب کشید و در حالیکه سعی می کرد صدای قهقهه اش را کنترل کند ، گفت : بی خیال دختر ، من همیشه حقیقتو میگم...عصبانی هستی...چون نتونستی کاری بکنی...بی خیال باش دختر...بی خیال...به من و تو چه؟...زندگی خودشونه...انتخاب خودشونه...پس بی خیال...فردا می بینمت.
    انگشت اشاره اش را به شقیقه چسباند و با آن لبخند مضحکش از من دور شد.
    بی فرهنگ مثلا فامیل بود و یک تعارف نزد مرا به خانه برساند.
    رامین همین بود دیگر.
    با اشاره خانم شکوه فر فهمیدم که راننده منتظرم است.
    حالا باید به خانه می رفتم.
    باید به بابا و مامان جواب پس می دادم.
    شاید حتی باید با شمسی جان و محمدجواد خان مواجه می شدم.
    توضیخ می دادم که سعیم را کرده ام.
    و در آخر باید تا نیمه شب با مهربان چت می کردم و از وقایع امروز برایش می گفتم.
    اما حوصله هیچ کدام را نداشتم.
    تنها دلم می خواست بروم خانه.
    بروم در اتاقم بنشینم.
    دلم می خواست فول آلبوم قمیشی را پلی کنم و بگذارم تمام متلک های گیسو کمندخانِ یک لاقبا از ذهنم دور شود.

    همانظور که حدس می زدم ، محمدجوادخان ، عصبی میان نشیمن خانمان قدم رو می رفت.
    شمسی جان هم دستمال کاغذیِ در دستش را ریز ریز می کرد.
    و مامان و بابا در سکوتی دلداری دهنده تماشایشان می کردند.
    محمدجوادخان با چشم های خسته اش که نگاهم کرد ، گفتم: سلام...به خدا من سعی خودمو کردم...ولی خودتون بهتر می شناسیدش.
    شمسی جان سری به تاسف تکان داد و گفت : ممنون عزیزم.
    لبخندی به لب آوردم و مامان گفت : شام خوردی؟
    - خوردم...میرم استراحت کنم.
    همه شب بخیر گفتند به جز محمدجواد خان.
    محمدجواد خان – راسته که آپارتمانشو به نام سما زده؟
    - رامین اینطور می گفت.
    پوزخند محمدجوادخان پشتم را لرزاند.
    این مرد ذره ای آدم باج دادن نبود.
    زورش می گرفت مالش به تاراج رود.
    حالا مال خودش یا پسرانش ، نداشت.
    مال خاندان او بود.
    باید میان خاندان او باقی می ماند.
    محمدجواد خان عصبی رو به شمسی جان کرد و گفت : همین تو این پسره رو اینجور بار آوردی....یه رگ از رگ تن ماهان تو تن این پسره نیست...که اگه بود حال و روز ما این نبود.
    با انگشت شست و سبابه ام گوشه های دوچشمم را فشردم.
    برنامه داشتیم امشب.
    آن همه چه برنامه ای.
    باید می نشستیم تا نیمه های شب ، غرهای محمدجوادخان را می شنیدیم و شمسی جان هم ریز هق می زد و می گفت محمدجواد حرص نخور برای قلبت خوب نیست.
    روی یکی از مبل های یشمی رنگ نزدیک نشستم و کیفم را کنار پایه مبل گذاشتم.
    چشم هایم می سوخت.
    سردرد و سرماخوردگی در هم ادغام شده بود و نمی گذاشت آرامش داشته باشم.
    کاش محمدجوادخان کمی آرام تر حرف می زد.
    من امروز به اندازه کافی از دست پسر ناخلفش کشیده بودم.
    به اندازه کافی به او فکر کرده بودم.
    به اندازه کافی تهدیداتش دیوانه ام کرده بود.
    کافی بود دیگر ...نبود؟
    مامان با دیدن حال خرابم اشاره زد به اتاقم بروم.
    واقعا می تواسنتم در آن لحظه به سمت مامان یورش ببرم و صورت ماهش را ببوسم.
    ********
    مراسم عروسی که فرداشب قرار بود در این تالار برگزار شود وسواس بیشتری را نیاز داشت.
    آنقدر که رامین بی خیال هم ، به جوش و خروش افتاده بود.
    زبان تند و تیز و رک گوی عروس خانم ما را حسابی به هل و ولا انداخته بود که نکند چیزی کم و کسر باشد و این خانم بیاید با آن اخلاق به قول رامین چیز مرغیش آبرو و حیثیت چندین و چندسالمان را خدشه دار کند.
    این مراسم بار مضاعفِ اعصاب خردی این چند روز گذشته بود.
    چند روزی که دائم فشار خون شمسی جان را مورد نوسان قرار می داد و طغیان های محمدجادخان را مثل یک سریال آبکی ادامه دار می کرد.
    در این چند روز روانم کمی به هم ریخته بود.
    مهراوه و ماهان که خود را راحت کنار کشیده بودند و سعی کرده بودند استثنایی برای عادت هر روز آمدن به خانه ما قائل شوند.
    مهربان هم که می آمد و کمی می ماند و بعد ناراحتی و غصه خوردن مامان برای شمسی جان را که می دید، زود می رفت.
    دلم گرفته بود.
    بعد از آن بیماری سخت حالا که می شد خوش گذراند این بند و بساط را داشتیم.
    تا بوده و بوده همین بوده است.
    این دو خانواده به هم وصل بوده اند.
    در شادی ها و غصه ها هم محکم تر.
    حالا این بحران داشت دیگر زیادی شورش در می آمد.
    چشم های خسته ام را کمی ماساژ دادم و خواستم از تالاری که برق می زد از تمیزی ، بیرون بروم که صدای جر و بحث دو نفر نگاهم را به سمت راهروی پشتی تالار انداخت.
    قدمی سمت راهرو برداشتم.
    صدای دو مرد از آن فاصله آشنا بود.
    نزدیک تر که شدم بیشتر به وخامت اوضاع پی بردم.
    این هم یکی دیگر از بحران ها.

    همیشه این مرد برای خانواده مایه دردرسر بوده است.
    از پیچ راهرو گذشتم و به آن دو که شاخ و شانه برای هم می کشیدند ، نگاهی انداختم.
    صدای درسر انداخته برادر سما که دقیق یادم نیست اسمش صادق بود یا صالح کمی مضطربم می کرد.
    آن دردسر مجسم با پوزخند های اعصاب خرد کنش را هم کاش می شد ، کشت.
    - ما آبروداریم مرتیکه.
    گیسو کمند پوف کلافه ای کشید و گفت : که چی؟
    - مرتیکه رفتی خواهر منو طلاق دادی که چی هم میگی؟
    - طلاق دادم که طلاق دادم...زندگی خودمه.
    جواب هایش هم که تکرای بودند.
    برادر سما با این حرف یقه اش را چسبید و با آن قد و قواره نداشته اش تن لش مردک پررو را به دیوار پشت سرش کوباند.
    کمی شوکه قدم جلو گذاشتم و نگاه او با پوزخندی به سمت من کشیده شد و بعد از چشمکی ، مشتی میان صورت برادر سما فرود آورد.
    براد سما که کمی آن طرف تر نقش زمین شد به خودم آمدم و سمتشان دویدم.
    - تمومش کنید...اینجا که جای این گردن کلفتیا نیست.
    برادر سما در حالیکه از جایش بر می خاست بی توجه به من ، گفت : تو آبروی ما رو بردی....مرتیکه مگه خواهر من چه هیزم تری بهت فروخته بود؟
    - هیچی...خواهرت محشر....ولی به درد هم نمی خوردیم...در ضمن واسه خودت دیکته کن به تو هیچ ارتباطی نداره...زندگی سماس...زندگی منه....اینو برو از طرف من به همه بگو.
    صدایش را انداخته بود در سرش.
    می ترسیدم از اینکه یکی از خدمه متوجه موضوع شود.
    باید موضوع همین جا و همین لحظه تمام می شد.
    برادر سما هم انگار حرف منطقی سرش نشد.
    سرش نشد و خواست مشتی پرتاب کند که او زود متوجه شد و مشتش را مهار کرد و بیچاره را هل داد.
    کوبیده شدن برادر سما به تن من کمی شدید و شوکه کننده اتفاق افتاد.
    و من با شدت به دیوار روبرو اصابت کردم.
    درد عمیقی در بینی ام نشست.
    سعی کردم کمی از دیوار فاصله بگیرم.
    حس می کردم مایع داغی که از قضا بایستی خون باشد ، روی صورتم روان است.
    کف دستم را با ترس به بینی ام چسباندم.
    چشم هایم از شدت ترس و درد ، گشاد شده بود.
    و نگاه مضطرب مردی که سعی داشت دستم را از بینی ام جدا کند بیشتر به این ترس دامن می زد.
    - دستتو بردار ببینم چت شده؟...دِ میگم دستتو وردار....خوبی؟...آخه تو اینجا وایسادی واسه چی؟
    بعد با خشم سمت برادر سما خواست حمله کند که بازویش را با دست لرزانم گرفتم.
    حس می کردم کف دست راستم هر لحظه خیس تر می شود.
    - اینجا چه خبره؟
    نگاه من به سمت رامین و ماهان که خیرمان بودند ، برگشت.
    رامین با وحشتی غیرقابل باور ، برابرم ایستاد.
    دستم را با زور از بینی ام جدا کرد و چشم های ترسانش را به چشم هایم دوخت.
    رامین – چی شدی تو؟
    ماهان هم به رامین ملحق شد و دست زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت.
    ماهان – باز چه گندی بالا آوردی؟
    روی خطابش برادر مضطربش بود.
    برادری که حتی با این حرف هم نگاهش نکرد و همچنان خیره بینی تحت خون ریزی من بود.
    رامین – من میرم ماشینو بیارم حیاط این سمت....ببرمش بیمارستان.
    روی حرفش دقیق معلوم نبود رو به کیست.
    درد بینی ام کمتر شده بود و حس نمی کردم اتفاق مهمی بوده باشد.
    می خواستم مخالفت کنم که از پیچ راهرو گذشت.
    ماهان دستمالی از جیب کتش بیرون کشید و خواست به بینی ام بفشارد که خودم از دستش گرفتم و دستمال را به بینبی ام چسباندم.
    قدمی فاصله گرفتم و روی نیمکت انتهای راهرو نشستم.
    برادر سما با نفرت ما را نگاه می کرد.
    یادم است در مراسم عروسی جمع و جورشان هم اخلاق درست درمانی نداشت.
    حتی یادم است در انتهای شب ، مست هم کرده بود و باعث شد یکی از میزهای شام واژگون شود.
    می شد حس کرد مرد پر دردسری است.
    در غفلت مرد مضطربی که سمت من خم شده بود و داشت وخامت اوضاع بینی ام را چک می کرد دیدم که برادر سما چاقویی از جیبش بیرون کشید و به سمتش پا تند کرد.
    - ماهور مواظب باش.
    چرخش ماهور خیلی سریع اتفاق افتاد و مشت دوم که روی صورت برادر سما خوابید ، حتی به صدم ثاینه هم نرسید.
    ماهور چاقو را با پایش به زیر یکی از میزهای حامل غذا هل داد.
    و ماهان رو به ماهور ، گفت : زنگ بزن پلیس.
    ماهور اما سمت برادر سما خم شد و یقه اش را گرفت و گفت : دعا کن هیچ اتفاقی واسش نیوفته...وگرنه پیدات می کنم دونه به دونه استخونای صورتتو واست نرمشون می کنم...حالا گورتو گم کن.
    برادر سما از در بیرون رفت.
    اما ماهور همچنان در همان قسمت زانو زده و سر به پایین ، فیگورش را ترک نمی کرد.
    لحظه ای حس کردم این مرد پر حاشیه و دردرسر ساز تمام روزهای زندگیم را از دست داده ام.
    حس مذخرفی بود.
    حسی بود که به من نشان داد این مرد پر حاشیه و درسر ساز با آن موهای وحشتناکش هم برایم مهم است.
    خونریزی بینی ام متوقف شده بود.
    دستم را از بینی ام جدا کردم و روی پاهایم ایستادم.
    ماهان – بشین ضعف می کنی.
    آخرین چیزی که در دنیا می خواستم این بود که ماهان برای من نگران شود.
    اصلا به قیافه اش نمی آمد.
    کلا از آن قسم آدم های خنثی بود که هر اتفاقی برایش به منزله بال زدن یک مگس در هوا ارزش داشت.
    البته من خیلی وقت پیش ها از این اخلاقش خوشم می آمد.
    تاکید میکنم "خیلی وقت پیش ها".
    - خوبم...درد و خونریزیش تموم شد...یه ضربه کوچیک بود.
    نگاه ماهور سمتم برگشت.
    در کشمکش های امروز آرایش موهای مسخره اش به هم ریخته بود.
    حالا دسته ای از آن موها روی صورتش رها شده بود.
    درست نمی دانم از کی اما می دانم خیلی سال است بزرگترین آرزویم داشتن یک قیچی است و پیدا کردن یک موقعیت تا از دست این موهای افشان و حالت دارش رها شوم.
    ماهور از جایش برخاست.
    برابرم ایستاد و دست زیر چانه ام برد.
    درست حالا که کاملا در حال بررسی سوراخ های بینی ام بود ، فقط از خدا می خواستم بینی ام هیچ ایراد نظافتی نداشته باشد.
    ماهان خیره به حالت ماهور که با دقت در حال بررسی بینی من بود ، گفت : باید ازش شکایت کنی...ممکنه برات مشکلی پیش بیاره.
    ماهور بی توجه به ماهان ، گفت : باید کمپرسش کنی وگرنه راحله خانوم سکته رو میزنه با دیدنت.
    دور از جانی زیر لب زمزمه کردم و در بهت به دست ماهور که بازویم را چسبیده بود و مرا دنبال خود می کشید ، خیره شدم.
    رامین را میانه راه دیدم.
    به مدد خدا رفته بود دویست و شش درب و داغانش را یک دور بدهد بسازند که این همه دیر کرده بود؟
    حالا هم بی ماشین و در تالار برابر من ایستاده بود.
    رامین – بهتری؟
    ماهور – خوبه...فقط باید صورتشو بشوره.
    رامین – تو کمکش کن تا اتاقش بره...مهمونای فرخی رسیدن...من برم تا باز نق مرتیکه درنیومده.
    ماهور حله ای گفت و من بازویم را از دستش بیرون کشیدم.
    خیالم راحت شد رامین را امروز عوض نکرده اند.
    - خودم میتونم برم اتاقم.
    - فقط میخوام کمکت کنم.
    - ما را به خیر شما امیدی نیست ، لطفا شر نرسان.
    - خودت دخالت کردی.
    - بحث امروز نیست...بحث دوساله.
    ابتدا کناره چشم هایش چین افتاد و سپس خنده تسمخر آمیری به جان لب هایش چسبید.
    - اشتباه خودت بوده.
    - فکر کردم آدمی.
    - میتونستی بذاری این نا آدم امروز بمیره.
    - شاید باورت نشه ولی خیلی پشیمونم که نذاشتم.
    خندید.
    خنده اش اما تمسخر نداشت.
    واقعی خندید.
    از آن خنده هایی بود ، که دوسالی می شد به لبش نیامده بود.
    - تو که راس میگی...اصن هم من تو رو نمی شناسم.
    زیرلب دیوانه ای نثارش کردم و از کنارش گذشتم.
    - راستی...
    ایستادم اما به سمتش برنگشتم.
    - وقت کردی صب به صب یه فین بکن دماغت تمیز شه.
    انگار خدا امروز مرا با من سر ناسازگاری دارد ، که ذره ای به دعاهایم استجابت نبخشیده است.
    امضای ایشان

  4. 22 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),*فاطمه کاظمی* (07-07-2017),+آوا (04-01-2017),Abgin (06-12-2017),Arezooprkohan (05-25-2017),azin. (06-07-2017),Hamraz (05-12-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),onlygod (07-14-2017),rad (07-12-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),S!M!N (08-19-2017),saba_88 (05-30-2017),فهیم (09-15-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),Zoo (08-16-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز)

  5. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    باز شب جمعه ای دیگر از راه رسیده بود.
    مامان مجبورم کرده بود که بافت یقه اسکی طوسی رنگی تن بزنم.
    همیشه معتقد بود فضای خانه محمدجواد خان به علت محوطه باز اطرافش شدیدا سرد است.
    مجبور بودم یقه خفقان آور لباس را تحمل کنم ،وگرنه باز غرهای مامان بود که دائم به جانم ریخته می شد.
    مامان معتقد بود که به خاطر بی احتیاطی هایم است که همچنان گاهی ریز سرفه ای می آیم.
    و مهربان نظر داشت که حالا مثلا این ریز سرفه های من چه چیز مهمی بود که مامان باید نگرانش می شد ؟
    از اتاق مهمان که بیرون آمدم با شمسی جان رخ به رخ شدم.
    کمی صورتش رنگ پریده بود ، ولی می شد حال خوبی را نسبت به روزهای گذاشته برایش قلمداد کرد.
    گونه اش را بوسیدم و گفتم : خوبین؟
    دست هایم را در دست گرفت و با چشم های پر محبتش گفت : مگه میشه تو رو دید و خوب نبود عزیزم؟
    - اینقدر خودتون رو اذیت نکنین.
    - نگران محمدجوادم.
    - محمدجوادخان هم از التهابش افتادن.
    - خدا کنه...امشب ماهورم هم با التماس دعوت کردم....بچم معلوم نیست یه هفته است تنها داره چطور زندگی می کنه...خدا کنه محمدجواد حرفی نزنه ناراحت بشه.
    آن مردک گیسو کمند که سمبلی از غول های ماداگاسکار جنوبی بود ، نمی توانست تنها زندگی کند؟...تازه در این میان می خواست از حرف باباجانش هم ناراحت شود؟
    شمسی جان همینطور لوس بارش آورده است که هورمون های دخترانه اش بالا زده است و سخت درگیر این اشتباه است که موی بلند به آن قیافه نخراشیده اش می آید .
    سعی کردم لبخندی بزنم ، اما بیشتر به مضحکه کردن شبیه بود.
    - انشالا اتفاقی نمیوفته...محدجوادخان هم امشب آرومن.
    - انشالا...برو بشین عزیزم.
    باز گونه نرم و گوشتی اش را بوسیدم و سمت سالن قدم برداشتم.
    صدای صحبت محمدجوادخان و بابا بلند بود.
    از باری که در گمرک گیر کرده بود صحبت می کردند.
    ماهان هم در حال تماشای مستندی از یک سفر بود.
    میان مامان و مهراوه نشستم.
    مامان پر پرتقالی به دستم داد و گفت : چی واست پوست بگیرم؟
    - هیچی میل ندارم.
    چشم غره ای مهمانم کرد و به انتخاب خودش در حال پوست گرفتن سیب سرخی شد.
    مهراوه سر به گوشم نزدیک کرد و گفت : ماهان می گفت دیورز برادر سما اومده بوده دعوا...
    - آره...اتفاق خاصی نیوفتاد.
    مهراوه – می گفت دماغت...
    - یه خونریزی ساده بود...به مامان چیزی نگو.
    سری تکان داد و از جایش برخاست و کنار ماهان نشست.
    ماهان با لبخند دست دور شانه اش حلقه کرد و او را به خود فشرد.
    نگاهم را از لبخندهایشان گرفتم.
    مامان – دیروز فخری خانوم زنگ زد.
    داشت قاچ های منظم سیب را برایم در پیش دستی جدایی می چید.
    - فخری خانوم؟
    مامان – تو سفره نذری ماه پیش دیدیش...می گفت پسر برادرش تازه درسش تو سوئیس تموم شده...
    - مامان...
    مامان – یامان...بذار من دو کلوم حرف از این دهنم درآد بعد مامان بگو.
    - مامان من نمیخوام عروس بشم...چرا نمی فهمی؟
    مامان – نفهم هم شدیم دیگه نه؟
    - مامانم من کی همیچین حرفی زدم آخه؟
    مامان به قهر رو برگرداند و من از سر کلافگی نفس عمیقی کشیدم.
    ماهور هم آمد.
    موهایش هم به مدد خدا افشان تر بود.
    با بابا دست داد و پوزخندی به محمدجوادخانی زد که بی محلی اش کرده بود.
    سرسنگین به مهراوه و ماهان سلام گفت و روی مبل تک نفره سمت من نشست.
    نگاهش نکردم و او از پیش دستی میوه ام قاچی سیب برداشت و با چشمکی لب زد که...
    - چه خبرا؟
    صورتم را سمت مامان چرخاندم و گفتم : میرم ببینم شمسی جون کاری نداشته باشه.
    مامان سری تکان داد.

    سعی کرده بودم بحث این مدت اخیر را کنار بگذارم و بی حاشیه به کارم بپردازم البته اگر حضور امیرحافظی که نام مرا نقل محافل تمام آشنایان کرده بود ، می گذاشت.
    همین چند روز قبل بود که جلوی راهم را سد کره بود و خواسته بو چندکلامی با یکدیگر صحبت کنیم ، که البته حضور رامین و اخم های درهمش نگذاشته بود به هدفش برسد.
    حضور امیرحافظ زیاد آزارم نمی داد.
    اما این حس که بقیه فکر می کردند زیاد برای من مهم است ، آزاردهنده و وحشتناک بود.
    حتی نگاه ترحم انگیز ماهور هم با تمام بی اهمیت بودنش ، هم می توانست در این مواقع خونم را به جوش بیاورد.
    من در این لحظاتِ زندگیم کم مکافات و مشکل نداشتم.
    خواهرم در قهر کبری به سر می برد و مادرم شدیدا سرسنگین برخورد می کرد.
    لجبازی های ماهان هم بر سر شغلمان ، وحشتناک روانم را به هم ریخته بود.
    و حالا من معجون قدرتمندی از خستگی و عدم اعصاب بودم.
    از جلوی اتاق 208 که رد می شدم ، باز صدای نق های بی حد دخترک از فرنگ برگشته داشت مغز پرسنلم را خش می انداخت.
    دیروز صبح به صبحانه اش گیر داده بود.
    دیشب به خط اتوی لباسش و امروز را خدا عالم بود.
    از خستگی میان راهرو ایستادم و سعی کردم در این اوضاع از دهانم در نرود که تذکر دهم بی روسری با آن موهای افشان و تاپ دوبند نباید در راهرو بایستد.
    برایم با لهجه مفتضحش از گم شدن ساعتش می گفت.
    پرسنل تا امروز به اتاقش نزدیک هم نشده بودند و از این بابت خیالم راحت بود.
    در این چندسال زیاد از این تهمت ها و سوء برداشت ها داشتیم و واقعا اصطکاک روانی ویژه ای را همراه پرسنلم از سر می گذراندیم.
    دست به سینه به صورتش خیره شدم.
    چشم های عسلی رنگش روشن تر از چشم های ماهور بود.
    و همیشه همه متفق القول بودند ، عسلی های نگاه ماهور هیچ کجای دنیا پیدا نمی شود.
    - هیچکس بدون اطلاع شما وارد اتاق نشده خانوم...باز هم من رسیدگی می کنم.
    عصبانی تر از قبل صدا بلند کرد و گفت : من میگم از وسایل شخصی من دزدی شده...شما میگی رسیدگی می کنی؟
    - من به پرسنلم تاکید می کنم در نظافت امروز از اتاقتون حتما دقیق باشن و ساعتتون رو پیدا کنن.
    آمد باز نفیر بکشد که دستی روی شانه ام قرار گفت.
    صاحب دست ها را از کودکیم می شناختم و بوی تنش را همیشه می توانستم تشخیص دهم.
    - مشکلی پیش اومده؟
    نیمرخش را برانداز کردم ، سعی می کرد به دختر روبروی من که تقریبا در وضعیت نامناسبی به سر می برد ،مستقیم نگاه نیندازد.
    اگر چندسال پیش بود موقعیت متفاوت بود.
    یحتمل ماهور یکی از آن لبخند های مکش مرگ مایش را رو می کرد و تمام عزمش جزم می شد که دختر روبرو را به دام بکشد ، اما ماهور سالها پیش را انگار گوشه ای از دنیا در یک قبرستان متروک بدون هیچ نشانه ای دفن کرده بودند.
    دختر با خیرگی به ماهور پاسخ داد: ساعت من گم شده.
    ماهور – دستور میدم در اسرع وقت دوربین های هتل چک بشه و پرسنل سعی کنن ساعتتون رو پیدا کنن.
    دختر ابرویی بالا انداخت و خوب استی بلغور کرد و با چشم غره ای به من ، راهش را گرفت و در اتاق را پشت سرش به هم کوباند.
    هر دو کمی به در اتاق خیره شدیم و ماهور گفت : اعصابش هم ضعیف بود.
    - میشه برام روشن کنی وظیفه تو ، تو این هتل چیه؟
    - اووووم...شاید یه ناجی واسه تو.
    - من نیازی به کمکت نداشتم...این تو حیطه وظایف منه.
    دست پشت کمرم گذاشت و عملا مرا هل داد که حرکت کنم.
    - اون دختر فقط می خواست کمی غرغر کرده باشه وگرنه اگه خوب چشمشو باز کنه میتونه ساعتشو یه گوشه اتاق پیدا کنه.
    - من صحبتم اون دختر نیست.
    - من هم صحبتم تویی...خیلی اعصابت رو سر مسائل کوچیک خرد می کنی و شدیدا هم لاغر و رنگ پریده شدی.
    - هیچ وقت نگران کسی نمی شدی.
    - تو این چندسال خودت خواستی نگرانت نشم.
    - نیازی هم بهش نداشتم.
    - خیلی سخت شدی.
    - نباید نسبت به تویی که میخوای نابودم کنی سخت باشم؟
    - خودت هم می دونی اون روز تو اون اتاق به خاطر حرص ازت اون حرفا رو زدم...من هیچ وقت راز تو رو برملا نمی کنم.
    - مگه اصلا رازی هست؟
    کمی با چشم هایش میان چشم هایم رفت و آمد کرد و گفت : خوبه که دیگه رازی نیست...حداقل تو باهاش کنار اومدی.
    - تو هم فقط دلت میخواد ادای آدمایی رو درآری که شکست خوردن.
    - من شکست نخوردم...من زمین خوردم...حالا همتون واسم روضه بخونین.
    چند قدمی که برداشت ، گفتم : خب دستتو بگیر به زانوت بلند شو...اینقدر هم تنفرانگیر نباش.
    دست به جیب شد و با لبخندی که کمی غم انگیز بود ، گفت : من بلند هم بشم تو باز از من متنفری... چون من تهدید وحشتناکیم واسه خونوادت...واسه خواهرت...واسه زندگی رویاییش....گاهی تو هم تنفر انگیزی محیا...این همه سرسپردگی برای خونواده هامون تنفرانگیزت می کنه.
    رفت.
    خیلی راحت زبانم را قفل زد و دلم را خون کرد و رفت.
    من می دانستم این مرد پرحاشیه و نفرت انگیز را بدجور داغ گذاشته اند.
    خوب هم می دانستم.
    اما نمی توانستم میان او و زندگی آرزومندانه خواهرم ، او و حقی که داشت را انتخاب کنم.
    من باید مهرواه را انتخاب می کردم و آنقدر انتخاب می کردم و انتخابم محکم می بود ، که همه چیز و همه کس هیچ باشد.
    ماهور هم هیچ شد.
    و حالا کمی این صفر ، بزرگ و بزرگ و بزرگ تر می شد.

    نازلی شدیدا اصرار داشت مراسم عروسی دو ماه آینده اش بی عیب و نقص و تحت نظارت شدید خودم صورت بگیرد.
    همسر آرام و بی حرفش هم تنها با لبخند ، هیجانات نامزدش را می نگریست.
    به قول بنفشه ، نازلی از همان هایی بود که نافش را با شانس و موهبت الهی بریده بودند.
    برای خوشبختی این دوست قدیمی خیلی خوشحال بودم و مطمئنا برای مراسمش سنگ تمام می گذاشتم.
    نازلی لحظات آخری که در حال خروج از در اصلی هتل بود دستانم را میان دستانش گرفت و گفت : همش خودتو تو کار غرق نکن ، بهمون سر بزن...خیلی وقته که توی دوره ها شرکت نمی کنی.
    - قول میدم آخر هفته خونه بنفشه رو بیام.
    لبخندی زد و روی پنجه پاهایش ایستاد تا قدش به قدم برسد و کمی بعد گونه ام بوسیده شد.
    این همه لطافتش ، لبخندی عمیق به چهره ام داد.
    وسط این بحبوحه زندگی و اتفاقات متلاطمی که اطرافم جریان داشت ، حضور دوستی به این لطافت برای تمدد اعصابم عالی بود.
    بعد از رفتن نازلی و همسر آرامش ، راهم را به زیرزمین و قسمت شستشوی البسه مسیر دادم .
    از دو روز پیش ماهور را ندیده بودم.
    انگار نمی خواست که ببینمش.
    حضور پررنگ این مدتش ، سعی در کمرنگ شدن مثل تمام این چندسال ، داشت.
    رامین برایم از بحث های زیادش سر امورمالی هتل با ماهان گفته بود و تاکید داشت که امکان هر لحظه امضای اخراجش توسط ماهان وجود دارد.
    اما خب من کمی هنوز میان دلم امید داشتم که محمدجوادخان نگذارد دیگر تا به این حد ماهان در میان خانواده ارجحیت داشته باشد.
    نه اینکه ماهور خیلی هم برای من مهم باشد...ابدا.
    اما خب مردی بود که همیشه می شناختمش و زخمش را خوب از بر بودم و خب می شد دلم گاهی برای ترحم به وجودش جوششی داشته باشد.
    قامت ماهان را از دور دیدم و سعی کردم بی تفاوت از کنارش بگذرم که گفت : محیا جان؟
    خوشم نمی آمد در محیط کار اینقدر صمیمی صدایم می زد.
    خوشم نمی آمد اما خب تا به حال هم سعی نکرده بود ، گوشزدی در این رابطه برایش داشته باشم.
    - امری دارین جناب راوی؟
    - چند روزی هست ندیدمت.
    - درگیر کارای هتل بودم.
    - آره تو همیشه درگیر هتلی...با مهراوه آشتی...
    - رابطه خواهرانمون رو باید خودمون حل کنیم.
    - یعنی دخالتی نکنم؟
    - من همچین حرفی نزدم...فقط بلدم چطور با خونوام برخورد کنم.
    با استهزاء ابرویی بالا اناخت و من هم با پوزخندی استهزائش را پاسخ دادم و گفتم : تاکید می کنم فقط....خونوادم.
    حالا برود حرف های میان من و خودش را با یک کلاغ چهل کلاغ بگذارد کف دست مهراوه.
    این کک راپورت دهیش عمرا جان دل مرا بگزد.
    ساعت های بعدیم مثل هر روز گذشت.
    فقط ساعت 4 عصر خبر دعوای جنجالی دو برادر به گوشم رسید.
    رامین برای اولین بار پر از حرص به من توپیده بود که اگر خودم را دخیل این دعوا کنم ، حسابم را خواهد رسید.
    به قول خودش این دو بچه پولدار بی غم را باید با یکدیگر تنها می گذاشتم.
    اما مگر می شد تنها بگذارم ، وقتی عمق زخم باز قلب ماهور را کاملا از نزدیک مشاهده کرده بودم؟
    او زخمی بود و امکان داشت با همان زخمش تمام وجود زندگی همه ما را زخمی کند.
    راس ساعت هشت نزدیک پرشیای سفید رنگش ایستادم.
    به دیدنم ابرو بالا داد و با ریموت قفل درهای ماشین را گشود.
    - سلام.
    سلامش هم کمی تردید داشت.
    - سلام...باید با هم حرف بزنیم.
    - سوارشو...حرف می زنیم.
    روی صندلی ماشینش نشستم و او بعد از دقایقی دریچه بخاری را کمی به سمت من متمایل کرد و گفت : گفتی ماشینت رو برات بیارن خونه؟
    - نه فردا رو کمی پیاده روی می کنم.
    - با اون سابقه سرماخوردگیت ، تو این هوا فکر نمی کنم پیاده روی زیاد عاقلانه باشه.
    - ببین کی از کارای عاقلانه حرف می زنه.
    - بیا بحث نکنیم...من امروز اعصاب درستی ندارم.
    - خبرش رسیده.
    - به رامین گفتم...به تو هم میگم...این بحث بین من و ماهانه...شماها خودتون رو دخالت ندین.
    - میشد خودم رو دخیل نکنم اگه همه بحثای تو منشائشون کینت نبود.
    - اینبار اون پا گذاشته رو دم من...دردش اینه جلو محمدجوادخان گفتم که کسری حساب بخاطر اونه.
    یادم می آمد از کی بابا برایش شد ، محمدجوادخان.
    - اون عادت به این نداره که کسی حرف روی خواستش بزنه...خودتو ازش دور کن.
    - بهت نمیاد نگران من باشی.
    - نگران خونوادمم.
    - مثل همیشه...داری حالمو به هم می زنی؟
    - عشق من به خونوادم عیب نیست...این مردم گریزی تو عیبه.
    - آدما قتی مردم گریز میشن که از همون مردم ضربه خورده باشن.
    - این همه فسلفی حرف زدن جالبه.
    لب هایش کمی انحنا پیدا کرد.
    اولین لبخند امشبش بود، هرچند رنگ لبخندش خاکستری تیره بود.
    - شام رو با من می خوری؟
    - خیلی وقته همبرگر نخوردم.
    باز هم لبخدی دیگر زد ، خاکستری این لبخندش کمی روشن تر بود.
    تمام این چندسال ماهور هاله ای خاکستری رنگ و مبهم در زندگی من بود.
    من ماهور را از بدو تولدم می شناختم.
    در تمام خاطرات خانوادگیمان حضور داشت.
    اما این چندسال اخیر این حجم بزرگ در سایه فرو رفت.
    و من کم کم از او دورتر و دورتر و دورتر شدم.
    آنقدری که نفهمیدم چرا موهایش بلند شد و برق نگاهش متفاوت.

    مهمانی آخر هفته این بار بی حضور ماهان و مهراوه و مهربان و مانی و نیما برگزار شده بود.
    مهربان و نیما و مانی مهمان خانه عمه بودند و ماهان و مهراوه آن طور که مامان می گفت ، مهمان خانه یکی از دوستان ماهان.
    حداقل امشب استرس کمتری را همگی متحمل می شدیم.
    اما خب نمی شد ، از سکوت جمع هم فراری نبود.
    ماهور هم نیامده بود و شمسی جان طبق آخرین اخباری که از او داشت متذکر بود که دیرتر می رسد.
    اگر یکی می آمد به من می گفت آن دخمه کوچکش چه دارد که از آن دل نمی کند خوب بود.
    گاهی جایی میان دلم برای پسر شیطان و پر حاشیه آن روزها تنگ می شد.
    ماهور همیشه پسر پر حاشیه ای بود ، اما برق نگاهش را همگی دوست داشتیم.
    برق نگاهی که من خاموش شدنش را به چشم دیدم.
    شمسی جان با مامان از خانم حشمتی که در آخرین گردهمایی زنانشان انگار سرویس جواهر جدیدش را رونمایی کرده بود ، صحبت می کردند و من کمی کسل تر از همیشه به صفحه تلویزیون خیره بودم.
    اخبار رامین هر روز درباره احتمال زیاد اخراج ماهور بیشتر می شد و این امر نگرانی بیشتری را به جان همه ما می ریخت.
    حضور ماهور برای هتل الزامی بود.
    بی ماهور و فکر و روابط عمومی بالایش هتل بی شک زمین می خورد.
    حضور محمدجوادخان را کنارم حس کردم و سعی کردم لبخندی روی لب هایم بنشانم.
    عصای چوبی دستش اعصابم را کمی متلاطم می کرد ، گاهی سرمای هوا آن درد کهنه زانویش را به همه ما یادآور می شد و این برای همه ، بالاخص من و ماهور چیز دردناکی بود.
    دستش که روی شانه ام نشست ، به سمتش با لبخندی که شاید کمی مصنوعی به نظر می رسید ، نگاه کردم.
    - باباجان چرا گرفته ای؟
    - خوبم...بچه ها نیستن کمی دلم گرفته.
    دستی روی موهایم کشید.
    این توجه محمدجوادخان گاهی شدیدا آزارم می داد.
    - هتل مشکلی نداره دخترم؟
    - مثل همیشه.
    - رابطه ماهور و ماهان چطوره؟
    - هیچ وقت یادم نمیاد رابطه خوبی داشته باشن.
    - ماهور همیشه کله شق بوده.
    - همیشه همه چیز تقصیر ماهور نیست...ماهان هم گاهی توی کار کم میاره...همه ما توی کار کم میاریم.
    لبخندش کمی غمگین بود.
    شاید غمگین از این همه جبهه گیری من نسبت به پسر دلبندش.
    از جایش برخاست و به سمت بابا که در گلخانه اش خوش بود ، حرکت کرد.
    لنگ زدن پای سمت چپش باز هم اعصابم را متلاطم کرد.
    ماهور هم آمد.
    اما ساکت.
    ساکت تر از همیشه.
    در سکوت هم حتی شامش را خورد و مثل تمام این چندسال خیلی ناصمیمی از مادرم بابت زحمت امشب تشکر کرد.
    و بعد به حیاط رفت.
    تصور اینکه در حال سیگار دود کرن است مشکل نبود.
    و من واقعا نمی دانستم بابت چه این رنج را هر جمعه شب متحمل می شود که بیاید و میان آدم هایی که به قول خودش همه زندگیش را ویران کرده بودند ، بنشیند و نفرتش را افزایش دهد.
    این مدت زیاد به حرف هایش فکر می کردم ،به خودش ، به رویاهای ناکامش.
    دو ماگ چای ریختم و به ایوان رفتم.
    با صدای در به سمتم برگشت.
    سعی داشت لبخند بزند اما خب من لبخندهای واقعی ماهور را دیده بودم.
    برابرش روی صندلی فلزی سفید رنگ ایوان نشستم و ماگ چای را روی میز به سمتش هل دادم.
    - ممنون.
    - دیر اومدی.
    - با سما قرار داشتم.
    ابرویی بالا دادم و او گفت : داره میره شمال برای طرحش...ازش معذرت خواستم.
    - جواب اون چی بود؟
    - بهم گفت بهش عذرخواهی بدهکار نیستم...انتخاب خودش بوده.
    - سما برای تو عالی بود.
    - این منم که برای هیچکس خوب نیستم.
    سری به تاسف تکان دادم و او گفت : امشب زیاد خوشحال نیستی.
    - دلم برای مانی تنگ شده.
    - نگرانی.
    - نگران نیستم.
    - اگه من از هتل اخراج بشم حداقل تو از دستم راحت میشی.
    - گاهی خیلی مسخره میشی.
    - مگه دروغه؟...ترسی که تو چشماته و فقط پیش من معلوم میشه دروغه؟
    - برای هتل من و تو معنی نداره...مهم هتله...با همه اینکه می دونم تو زندگی شخصیت افتضاحی ولی زندگی شغلیت مطمئنم می کنه که هتل بهت نیاز داره.
    - جالبه...حداقل یکی مشتاق موندن من تو اون هتله...و جالب تر اینه که اون یه نفر تویی.
    - ماهور من و تو هیچ وقت رابطه خوبی نخواهیم داشت ، ولی هر دومون برای اون هتل همه کار می کنیم.
    - من و تو عقده هامونو تو اون هتل کم می کنیم...عقده توجه...همه خدمه هتل عاشق توان...همه پرسنل به من اعتماد دارن.
    - من عقده ای نیستیم.
    - هستیم...هر دومون...بیا ازش فرار نکنیم.
    - منو قاطی خودت نکن.
    - یه بار هم شده جلوم جبهه نگیر.
    ماهور برای خداحافظی رفت و من نگاهم را به تاب بلااستفاده گوشه حیاط دوختم و سعی کردم به حرف هایش فکر نکنم.
    و فقط سعی کردم.
    همه آدم ها عقده ای بودند خب.
    هر کسی به یک نوعی.
    اما خب به قول ماهور ما در خانواده ای بودیم که گاهی عقده توجه شدیدا به جانمان سرازیر می شد.
    اما من با آن می جنگیدم.
    سعی می کردم یادم برود برخی چیزهایی که می شد به عینه دید را.
    اما خب گاهی نمی شد.
    نمی کشیدم.
    و این به قول ماهور عقده ای بود ، که باید میان شغل و آدم هایی که در آن جریان داشتند ، حلش می کردم.
    و خب من خیلی سعی می کردم به آن نیندیشم ، اما ماهور ، سلطان این بود که آدم را میان واقعیت امر ماجرا بیندازد.
    و من گاهی شدیدا از آن مرد موبلند مذخرف متنفر می شدم.
    و امشب هم از همان وقت ها بود.

    کمی حالم بابت حرف های شب گذشته ماهور ، گرفته بود.
    دلم هم مدام امروز شور می زد.
    آنقدری هم استرسم مشهود بود که سه بار منوی ناهار را چک کنم و اصلا برایم اخم های امیرحافظی که انگار به تیریچ قبایش برخورده بود مهم نباشد.
    باید با مهربان صحبت می کردم.
    نیاز مبرمی به حرف زدن داشتم.
    به اینکه او برایم از آینده بگوید.
    از حرف های خوبی که همیشه می گفت.
    من این روزها شدیدا درگیر بودم.
    درگیر این زندگی که هر سمتش را می خواستم راست و ریس کنم ، سمت دیگرش لنگ می زد.
    تمام این چندسال دلم به شغلم و این هتل خوش بود ، اما بی خردی های مردی که نرسیده همه چیز را صاحب شده بود ، داشت خوشی های این روزهایم را می گرفت.
    حضور پر تشویش خانم جلالی ، منشی پا به سن گذاشته ماهان ، به دامن نگرانیم کوک محکم تری زد.
    - خانم راوی...نگران نشینا...فقط بین آقایون خالدی...
    - فهمیدم.
    منتظر آسانسور نشدم ، از رمپ قسمت خدمه به سمت طبقه پایین سرازیر شدم.
    بی شک ماهان اگر پا روی دم ماهور می گذاشت ، ماهور هم مثل همیشه عقلش زایل می شد و هر چه به دهانش می آمد ، می گفت و میزان خرابی وارده را هیچ کس نمی توانست تخمین بزند.
    چند نفری میان راهرو ایستاده بودند.
    رامین هم شدیدا سعی داشت ماهان را مهار کند.
    آقای طهماسبی ، مدیر رابط عمومی هتل میان این دعوا کمی شوکه به نظر می رسید.
    شانه به شانه ماهورِ نسبتا خونسرد ایستادم.
    این همه خونسردیش کمی بعید به نظر می رسید.
    ماهان – طرفدارت هم که اومد.
    حرفش میان این چند گوش غریبه ، زیاد درست نبود.
    صدای پوزخند ماهور هم ، یکی از اصلی ترین دلایل خش افتادن اعصابم تلقی می شد.
    - اینجا چه خبره؟
    ماهان با خنده ای که کاملا نفرتش را نسبت به ماهور بیان می کرد ، گفت : اتفاق خاصی نیست...فقط ماهور اخراجه.
    ابروهایم به هم نزدیک شدند.
    این مرد کمر همتش را بسته بود تا هتل را به ویرانه ای ویران تر از چندسال قبل مبدل سازد.
    - این مذخرفات یعنی چی؟
    ماهان – رئیس این هتل منم و من حکم اخراج این مردک رو امضا کردم.
    - داری اشتباه می کنی.
    آقای طهماسبی هم در ادامه حرف من ، گفت : من هم عرض کردم خانم راوی...الان هر دو عصبانین و تصمیمات غلط تو این مواقع...
    ماهان – تو مدیریت هتل به دخالت کسی نیاز ندارم.
    قدمی به سمتش برداشتم.
    حالا می توانستم چشم هایی که از نگاه کردن به آنها مدتی فراری بودم ، را واضح بببینم.
    - با این بی خردی هات دیگه هتلی نمی مونه که بخوای مدیریتی داشته باشی.
    به وضح دیدم که رامین پلک هایش را از سر استیصال چگونه به هم فشرد.
    از این زبان سرخ من به شدت می ترسید.
    ماهان – می فهمی داری چی میگی؟
    - از تو بیشتر می فهمم.
    ماهان – داری از کی طرفداری می کنی؟....از مایه ننگ خانواده؟...از مردی که باید هر شب از کثافت جمعش می کردن؟
    این مرد دیوانه شده بود.
    شورش لشکر آن روی ماهور را می توانستم حس کنم.
    به سمتش برگشتم.
    عسلی های نگاهش را رگه های خونی در بر گرفته بودند.
    نیشخندش کمی هولناک بود.
    - آره خب...منو هر شب از کثافت جمع کردن...خبرا خوب رسیده...اونوخ اونیکه خبر داده گفته منو با کی از کثافت جمع می کردن؟
    قدم بلندی به سمتش برداشتم.
    بازوهایش را چنگ زدم.
    نباید نابود می شدیم.
    این نابودی حق خانواده ای که تنها چندسالی بود ، مزه آرامش را چشیده بود ، نبود.
    - ماهور نگو...نگو.
    غرشش عصب های گوشم را تحریک می کرد.
    ماهور – چرا نگم؟...نگم؟...اون هر چی دلش میخواد بگه؟
    پاهایم می لرزید.
    حربه ای برای آرامش این مرد طوفان زده نداشتم.
    - ماهور...ترو خاک ماکان نگو.
    نگاهش اینبار از ماهان کنده شد.
    به چشم های دو دو زده من رسید.
    اولین بار بود که اسمش را می آوردم.
    اولین بار بود که نامش را قسم می خوردم.
    اولین بار تلخی بود.
    عقب رفت و دست های من از بازوهایش کنده شد.
    ماهور – تو بردی ماهان خالدی...اینبارو تو بردی...من اخراجم.
    قدم هایش را شمردم.
    یک...
    دو...
    سه...
    چهار...
    پنج...
    - جناب رئیس...استعفا نامه من تا آخر وقت اداری امروز روی میزته...روز خوش.
    ماهور روی قدم پنجم ایستاده بود.
    به قدم پنجمش که رسیدم از روی شانه نگاهم کرد.
    چشم هایش سوال داشت.
    و چشم های من نفرتی عمیق.
    نفرتی عمیق نسبت به خودم.
    من قسم خورده بودم.
    نامش را آورده بودم و این دقیقا بابت زندگی کسی بود که شاید با تمام عزیز بودنش لایق نبود.
    - دیوونه شدی محیا؟
    - شاید.

    انگار اخبارِ مربوط به حرکت طوفانی من ، به خانه نرسیده بود که مامان و بابا در گلخانه با فراغ بال چای می نوشیدند.
    کمی استرس داشتم.
    بابا بی شک ناراحت می شد و مامان ملامتم می کرد.
    صدای زنگ خانه دقیقا نقطه شروع یک جنگ اعصاب ویژه تلقی می شد.
    مامان که در را گشود ، کمی بعد ، مهربان مانی به بغل ، میان نشیمن خانه ایستاد.
    چشم هایش نگران بود.
    باز هم آمده بود تا از من دفاع کند.
    سونامی عظیم خانه انگار دیرتر می رسید.
    مامان ، مانی را از مهربان گرفت و گفت : چیزی شده مامان جان؟
    مهربان ، بدون دادن پاسخ به مامان ، به سمت منی که به ستون تکیه داده بودم ، قدم برداشت و آرام گفت : چی کار کردی؟
    - اون کاریو که باید انجام می دادم...احتیاط اینه که من تو جایگاهی نمونم که داره سقوط می کنه.
    - محیا آخه...
    صدای مامان نگاه ما را به سمتش کشاند.
    مامان – چی شده؟
    زنگ در نگذاشت پاسخی به سوالش دهم.
    از همان فاصله هم می توانستم صدای مهراوه را بشنوم که چگونه برای مامان حرف می زد و من را آدم بده جلوه می داد.
    خسته شده بودم.
    لیوان چای را روی عسلی گذاشتم و دستی روی موهای مانی کشیدم و گفتم : خاله قربونت بره...برو تو اتاقم با آیپدم بازی کن...خب؟
    با ذوق به سمت پله ها دوید.
    دوست نداشتم مشاجره بی پایان خانواده ام را به تماشا بنشیند.
    مهراوه که نزدیکم شد ، دست به سینه ایستادم.
    اینبار اصلا اعتقادی به پا پس کشیدن نداشتم.
    مهراوه – آبرومو بردی...همیشه آبروی منو جلو خونواده شوهرم می بری.
    پوزخندم جری ترش کرد.
    مهراوه – می خندی؟....آره؟....می خندی؟....بدبخت کجا می تونی کار از این بهتر پیدا کنی؟...تو روی شوهر من درمیای؟...جلوی زیردستاش کوچیکش میکنی؟...تو آدمی؟...لیاقتت همینه؟....لیاقتت همینه که دنباله روئه اون پسره یه لاقبا باشی؟
    قدمی به جلو برداشتم و دنباله های شالش را در مشت فشردم و با صدایی که خیلی سعی داشتم کنترل شود ، گفتم : اون پسره یه لاقیا به خاطر یه دختر عوضی یه لاقبا شد...دختره رو می شناسی که؟
    ....نه؟
    مامان – حرف دهنتو بفهم محیا....با خواهرت درست برخورد کن.
    چشم هایم کمی اشکی بودند.
    با همان چشم های اشکی به مامان نگاه کردم و گفتم : باشه...به دخترتون هیچی نمیگم...چون حرفام حق نیست...حرف همه حقه...حرف من حق نیست...با همین حرف ناحقم میگم...من دیگه جایی که مدیرشو قبول نداشته باشم کار نمی کنم.
    مامان – لیاقت نداری.
    - دقیقا بی لیاقتم.
    از کنار مامان گذشتم.
    پالتو را از روی دسته مبل برداشتم.
    سعی کردم به بابا که در آستانه گلخانه خیره ام بود ، نگاهی نیندازم.
    بابا به من یاد داد باید برای مهراوه همه کار کرد.
    باید مهراوه را روی چشم گذاشت.
    چون مهراوه نور چشم خانواده بود.
    ماشین را که روشن کردم ، اشک چشم هایم بیشتر شد.
    مهربان به گوشیم زنگ می زد.
    حوصله نداشتم.
    حوصله هیچکدام از آنها را نداشتم.
    ماشین را گوشه خیابان پارک کردم.
    به ماشین هایی که می گذشتند خیره شدم.
    در این سال ها ، دوستی آنقدر صمیمی هم در این شهر نداشتم که به او پناه ببرم.
    همه زندگی من را خانواده ام شکل داده بود.
    امضای ایشان

  6. 18 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),Abgin (06-12-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),olala (05-01-2017),onlygod (07-14-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),فهیم (09-15-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),پریدخت (05-19-2017),Zoo (08-16-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),تیتان (05-14-2017)

  7. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    صدای گوشیم نگاهم را به صفحه اش دوخت.
    گوشی را به گوشم چسباندم.
    - چیه؟
    - خوبی؟
    - خوبم.
    - کجایی؟...به مهربان زنگ زدم...گفت از خونه زدی بیرون.
    - آدرس خونه جدیدت کجاست؟
    - میخوای بیای اینجا؟
    - به اندازه به فنجون قهوه نمیتونم خونتو ببینم؟
    - در خونه من همیشه به روت بازه.
    - آدرسو اس کن.
    قطع کردم.
    درست است که موهایش بلند بود ، اما حداقل نیش نمی زد.
    گاهی حرف هایش می ترساندم ، اما زخم نمی زد.
    دل شکسته بود ، اما دل نمی شکست.
    برابر آپارتمانش در میانه شهر ایستادم.
    زمانی بود که ماشین های رنگ به رنگش را با تهدید و لوس بازی از پدرش رشوه می گرفت.
    زمانی بود که خانه مجردیش یکی از ویلاهای پدرش بود.
    زمانی بود که چشم هایش غم داشت ، اما به هرحال به خاطر دختری که دیوانه وار عاشقش بود ، می خندید.
    آن زمان ها با همه دیوانه بازی هایش دوستش داشتم.
    برایم عزیز بود.
    زنگ در را فشردم و در با تیکی باز شد.
    از آسانسور خبری نبود.
    قدمت ساخت بنا انگار زیاد بود.
    از پله های دو طبقه بالا رفتم.
    در آستانه در با تیشرت و شلواری راحت منتظرم بود.
    موهایش را شل بسته بود.
    به صورتم لبخندی زد و گفت : می بینم که داغونی.
    - تو این امر مهم انگشت کوچیکه تو هم نمیشم.
    با دست از جلوی در کنارش زدم و قدم میان آپارتمان کوچکش گذاشتم.
    همه چیز ساده بود.
    و البته منظم.
    همیشه از این خصلتش که به پسرها شباهت نداشت متنفر بودم.
    پالتو را از تنم درآوردم و روی یکی از کاناپه های راحت و بزرگ خانه اش انداختم.
    خم شد و پالتو را برداشت و به جارختی ورودی آویزان کرد.
    با حالت چندشی که در صورتم عیان بود خیره اش شدم.
    - اینجا قلمروئه منه پس به قوانین من احترام میذاریم.
    - اینقدر حرف نزن...قهومو بیار.
    خندید.
    خنده اش لبخند به لبم آورد.
    به سمت قفسه های کتابی که نشیمن را از اتاق خواب ها جدا کرده بودند ، حرکت کردم.
    آن وقت ها اهل مطالعه نبود.
    کل دایرة المعارف مطالعه اش منتهی می شد به حسنی به مکتب نمی رفت و فلفلی و دزد ناقلا.
    حالاتمام قفسه ها را کتاب هایی پر کرده بودند ، که همگی حرفی برای گفتن داشتند.
    با سینی محتوی فتجان ها که از آشپرخانه بیرون زد ، گفتم : جهت دکور خونه است؟
    اشاره ام را گرفت و با لبخندی که لب هایش را خوش حالت کرده بود ، گفت : بدون شک.
    چهارزانو روی کاناپه سبز رنگ روبرویش نشستم و گفتم : محمدجواد خان چیزی نگفته؟
    - اون با من حرف نمی زنه.
    - خوش به حالت....کاش خونواده من هم گاهی باهام حرف نمی زدن.
    - محیا...
    لحن محیا گفتنش چشم هایم را به نگاهش دوخت.
    کمی به سمتم خم شده بود.
    دست هایم را از روی پاهایم برداشت و میان مشت های خود گرفت.
    به دست هایمان خیره بودم.
    - تو همه زندگیتو فدای اونا کردی.
    - من دوستشون دارم.
    - من هم خونوادمو دوست دارم...حالا اونا دشمنم باشن یا نه مهم نیست...ولی دوست داشتن هم حدی داره...من یه بار دوست داشتن دیوونه وارو تجربه کردم...هیچ انتهایی نداره...من برای یکی اینقدر انرژی صرف کردم و داغون شدم...تو داری برای چندنفر عشق بی حد خرج می کنی...داغونت می کنه محیا...داغون...مثل من نشو...نمیخوام داغون شدنتو ببینم.
    - ازشون دلگیرم.
    - من هم از تو دلگیرم.
    چشم هایم را از دست هایمان کندم و به چشم هایش دوختم.
    با حالتی که شبیه چندسال پیش بود به من خیره بود.
    - دلم برات تنگ شده بود و تو تمام این سالا مثل خونواده هامون از من متنفر بودی...من فقط تو رو داشتم محیا...تو هم خودتو از من دریغ کردی.
    چشم هایم را از چشم هایش گرفتم.
    - قهوه هامون سرد شد.
    دست هایم را نرم رها کرد.
    فنجام قهوه را به لب بردم و چشم هایم را از طعم بی نظیرش روی هم گذاشتم.
    همیشه عاشق قهوه هایش بودم.
    - حالا میخوای چی کار کنی؟
    - نمی دونم.
    - من میخوام برم باغ بی بی.
    با ناباوری به چشم هایش نگاه کردم.
    - فکر می کنم این مدت برای فرارم بس باشه.
    - میخوای بری چی کار؟
    - میخوام برم کاروانسرای پشت باغو روبراه کنم...همراهمی؟
    - من...
    - باید باهاش کنار بیایم...محیا ده سال گذشته.
    - باید فکر کنم.
    - من آخر هفته راهیم...خبر بده بهم...بهت نیاز دارم.
    کمی سکوت شد و من گفتم : شام چی داری؟
    - گفتی فقط یه فنجون قهوه.
    - من گشنمه.
    - برو خونتون...دیر شده.
    - من لازانیا میخوام.
    - برو خونتون محیا...خونوادت نگرانتن.
    - نیستن.
    - مهربان نگرانته...به من اس داده.
    - میدونه اینجام پس نگران نیست...برو لازاینا بپز.
    حرفم که به کرسی نشست و او راهی آشپزخانه شد ، به کاناپه لم دادم و سعی کردم به باغ بی بی و ده سال پیش فکر نکنم.
    ده سال پیش جانم را گرفت.
    از من جنازه ای متحرک ساخت.
    و ماهور در نگاه همه هیچ شد.
    حالا شاید باید می رفتیم تا من جسد روحم را پیدا کنم و ماهور روی پرتگاه نفرت بار منفور شدنش خودش را باز بیابد.

    چمدانم را با تمام دودلی هایی که امکان حضور داشت بسته بودم.
    امشب همه دور هم جمع بودیم.
    حتی خانواده عمه هم حضور داشتند.
    ریما هم حتی بعد از ماه ها برای دیداری به تهران آمده بود و حضورش روی لب همه ما لبخند گذاشته بود.
    رامین اما از ابتدای حضورش برای من اخم و تخم ردیف کرده بود.
    از بار سنگینی که روی دوشش بود می نالید.
    از استعفاء من می نالید و من گاهی نگاهم سر می خورد روی محمدجواد خانی که از ابتدای بودنش برعکس تصور من هیچ اقدامی مبنی بر صحبت با من انجام نداده بود.
    امشب قرار بود ماهور از تصمیممان در جمع صحبت کند.
    هیچ وقت در این چندسال دلیل شکنجه ای که به حق خودش روا می داشت را متوجه نشدم.
    خیلی سرد و سنگی می آمد ، می نشست و سیگاری دود می کرد و می رفت.
    شمسی جان با چشم هایی غمگین من و او را می نگریست.
    تاوان همه آدم های اطرافش را باید این زن دل شکسته با غمش پس می داد.
    ریما – شنیدم کولاک کردی.
    میان جمع این حرف را بلند مطرح کرد.
    لبخندی زدم.
    از کارم پشیمان نبودم که خجالتی هم این میان به چهره ام راه پیدا کند.
    - خسته شده بودم.
    رامین که کنارم نشسته بود آرام گفت : آره ارواح مامانم.
    خنده لب هایم بیشتر شد و آمدم چیزی بگویم که اینبار ماهور پیش دستی کرد و گفت : میخواد شریک من بشه.
    سکوت جمع کمی حالت عادی نداشت.
    بابا – منظورت چیه عموجان؟
    ماهور – داریم میریم پی کاروانسرا.
    مامان – میخواین برین تو اون جای بی در و پیکر که چی بشه؟
    لحنش عصبی بود.
    رامین – چون الان هیچ کاری واسه این دوتا پیدا نمیشه.
    لحنش شدیدا شوخ و سرزنده بود.
    همیشه از ایده های ماهور استقبال می کرد.
    و انگار ایده جدید ماهور عجیب به دلش چسبیده بود.
    ماهور – اگه نگران محیا هستین...بی بی هست.
    مامان آمد چیزی بگوید که بابا نگذاشت و گفت : انتخاب خودته عزیزم؟
    - میخوام اون کاورانسرا سرپا بشه.
    صدای پوزخند مهراوه در آن شرایط سوهان وحشتناکی روی روح و ذهن من بود.
    مهراوه – اون خرابه آباد شدنی نیست.
    ماهور – محیا در عرض دوسال یه هتل سه ستاره رو رسوند به پنج ستاره...من بهش ایمان دارم...اون دست به خاک بزنه ، طلا میشه.
    اولین بار بود که در جمع تا به این حد صحبت می کرد.
    عمه – انشاءالله میرین و مثل همیشه موفق میشین.
    متلک خوبی بود به ماهان و مهراوه.
    عمه از همان ابتدای امر که ماهان پایش را در ایران گذاشت به رامین گفته بود ، که لیاقت ماهور برای هتل بیشتر است.
    عمه ام را شدیدا دوست داشتم.
    ماهان و محمدجوادخان عجیب ساکت بودند.
    سکوت ماهان را می شد درک کرد ، اما از سکوت محمدجواد خان نمی شد گذشت.
    شمسی جان با نگاهی که غبار زیادی داشت ، گفت : دوریتون اذیتمون می کنه.
    ماهور دست گرد شانه مادرش انداخت و روی موهای مادرش را بوسید.
    شمسی جان همیشه مهره سوخته داستان ما بود.
    هیچکس یادش نبود ، او بیشترین درد را متحمل شده است.
    هیچکس یادش نمی ماند درد او ، درد دیگریست.
    - قربونتون برم من ، راهی که نیست میریم و میایم.
    چندسالی می شد خودم را با این مرد خسته جمع نمی بستم، اما حالا برابر چشم های مهراوه ای که نفرت بار تماشایمان می کرد ، از جمع بستن خودمان مایه می گذاشتم.
    مهربان – بی بی خبر داره؟
    ماهور – خبردار میشه؟
    مهربان – من هم دلم براش تنگ شده.
    تمام این سال ها سعی کره بودم دلم برای بی بی تنگ نشود.
    از دلتنگی برای باغ و بی بی با تمام وجور فراری بودم و حالا انتخابِ گریزم از وضعیت کنونیِ زندگی شده بود ، گریزگاهی که بابتش تاوان سختی داده بودم.

    چمدانم را صندوق عقب ماشینش جا داد و مامان با نگاهی که لبریز از نگرانی بود در آغوشم گرفت و گفت : دلم به رفتنت رضا نیست.
    - این دوری برامون واجبه.
    متلکم را گرفت که تن عقب کشید و من در آغوش بابا کمی محبت خریدم.
    از بقیه دیشب خداحافظی کرده بودم.
    با برآورد ماهور حدودا تا دوهفته آینده فرصت بازگشت به تهران دست نمی داد.
    ماهور که مشغول خداحافظی شد ، روی صندلی ماشین نشستم و به مامان که همچنان با نگرانی خیره ام بود لبخند زدم.
    مامان دوستم داشت اما خب بیان محبتش دوست داشتنی نبود.
    آدم ها که همه یک مدل نبودند.
    یکی مثل شمسی جان می شد که تمام زندگیش را فقط ابراز محبت پر کرده بود ، یکی هم مثل مامان که لزومی برای این امر نمی دید.
    ماهور که نشست ، برای بابا و مامان دست تکان دادم.
    - مامانت می خواست خرخرمو بجوئه.
    - احساست درسته.
    - مامانت از همون اول هم زیاد از من خوشش نمی اومد.
    - دیگه نه در اون حد.
    - پس چرا زیر پای...
    - بیا یه بار هم شده گیر نده به چیزی که تموم شده.
    - گفتنش آسونه برات.
    - تهمت زدن هم برای تو آسونه.
    - تهمت؟
    - گفتی می دونی چرا از خواهرم کناره می گیرم.
    - یه زری زدم که دست از سرم ورداری.
    - من هیچ وقت ماهانو دوست نداشتم.
    - می دونم...تو نمی تونستی که ماهانو دوست داشته باشی.
    - ازش کناره می گیرم چون...
    - می دونم...چرا خودتو اذیت می کنی؟
    - تو چرا خودتو اذیت می کنی؟
    - سخته... همیشه جلو چشمم هستن.
    - بهش فکر می کنی؟
    - میشه فکر نکرد؟
    - با چه حسی بهش فکر می کنی؟
    - نمی دونم...گاهی نفرت...گاهی حسرت...حس های متفاوتی بهم دست میده.
    - سما هم می دونست؟
    - می دونست یکی رو دوست دارم اما نمی دونست کیه.
    - خیلی دوستت داشت.
    - اوایل آره اما کم کم حسش تموم شد.
    - مگه میشه؟
    - سما لحظه ای من رو انتخاب کرد ، حس لحظه ای همون لحظه ای خوبه...تو مرور وقتی هی درگیر منطق بشی هیچ آینده ای نداره...مثه اینه که من تو لحظه دلم توت فرنگی بخواد...بعد وقتی هر روز طعم گلخونه ای و بی مزشو می چشم ، دیگه بعدا طرفش نمیرم...زندگی سما با من مثه چشیدن توت فرنگی بی مزه بود...زندگی کلا با من قیافش خوبه اما توت فرنگی بی مزه ایه.
    - خیلی دختر خوبی بود.
    - برای من حیف بود.
    - می تونستی باهاش خوشبخت بشی.
    - تو چرا به خوشبختی فکر نمی کنی؟
    - یه بار به صلاح دید بقیه خواستم بهش فکر کنم نشد ، دیگه ازش گذشتم...خوشبختی واسه من کارمه.
    پوزخند جالبی تحویلم داد.
    خب من این زندگی را پذیرفته بودم.
    برای تغییرش هم اصلا اصراری نداشتم.
    تغییر زندگی برای آدم هایی بود که دل شادی داشتند.
    دل شاد من ده سال پیش در باغ بی بی چال شده بود.
    نبش قبر آن دل واکنده هم کار من نبود.
    با همین دل نداشته ، باید می ساختم و می سوختم.

    بی بی از بی معرفتیمان شاکی بود.
    با تمام شاکی بودنش اما محکم در آغوشمان گرفته بود.
    گریسته بود و دائم برایمان بمیرم بمیرم گفته بود.
    می دانست باغش اشک چشم هایمان را روان ساخته است.
    می دانست ماهورش دیگر ، مِن بعد خواب خوش به چشم هایش حرام است.
    می دانست و باز از عطر تنمان نفس برمی داشت.
    نه که این سال ها ندیده باشدمان ها...نه.
    اما خب سالی یک بار و چند روز تهران آمدنش نه دلتنگی ما رار فع می کرد نه خودش را.
    ماهور از همان ابتدای آمدنمان خودش را سرگرم کرده بود.
    مثت دخترها با نظم اتاقش را می چید.
    گاهی به آنتن خراب تلویزیون قدیمی بی بی ور می رفت.
    ایوان جلوی خانه را جارو می کشید.
    هنر شهرام ناظری را با صدای بلند گوش می داد.
    و اصلا هم من و بی بی نمی دانستیم که دارد نرم نرمک دق می کند.
    من اما به بی بی چسبیده بودم.
    من خیلی بهتر از ماهور برخورد می کردم.
    چشم هایم دودوزدگی کمتری را به نمایش می گذاشت.
    و بی بی با خیال راحت تری به من می نگریست.
    ماهور اما شبیه آدمی بود که افتاده بود میان آتش.
    شاید گیسو کمند بود و گاهی موجب عذایم شده بود ،اما خب دل من برایش می سوخت.
    همه این ده سال را با عذاب زندگی کرده بود.
    چندسال پیش را که وحشتناک تر گذرانده بود.
    و هیچکس جز من نمی فهمید بار اتهامی که به دوش می کشد چه درد جانکاهی دارد.
    به والله حقش نبود.
    سرسفره غذا آرام به دیگ کوچک سنگی دیزیش خیره می نگریست.
    بی بی – بخور...واسه نگاه کردن نپختم.
    ماهور – قربون دستت...می خورم.
    بی بی غمگین نگاهش کرد و من برای تغییر جو ، گفتم : کی بریم پی کارای کاروانسرا؟
    بی بی – بذارین فردا بشه...رحمان و مریم رفتن سفر...فردا میان.
    رحمان و مریم برای من تداعی خاطرات زیبایی بودند.
    خاطراتی که شاید در این چندسال اخیر جزء معدود شادی های زندگیم تلقی می شدند.
    ماهور – با رحمان حرف زدم...قراره چند نفریو بیاره واسه مرمت کاروانسرا.
    - حدودا مرمت چقدر طول می کشه؟
    ماهور – رحمان میگه زیاد آسیب جدی بهش وارد نشده...یه چندجایی فقط نیاز به کار داره...حدودا دو هفته دیگه میشه تمومش کرد....میتونی تو این دوهفته بری پی خرید وسایل؟
    - آره با مریم میرم...پرسنل زیادی هم نمیخوایم...یه آشپز محلی و چهارپنج تایی خدمه کفاف میده.
    ماهور – بی بی شما میتونی میون هم محلیا برامون آدم مطمئن پیدا کنی؟
    بی بی – شما خیالتون راحت.
    گونه چروک خورده بی بی را بوسیدم.
    حداقل او خوشحال بود که دیگر تنها نیست.
    من و ماهور هم کم کم با این شرایط کنار می آمدیم.
    باید کنار می آمدیم.
    *******
    مریم تمام روز مرا خندانده بود.
    همیشه این روحیه شادش را دوست داشتم.
    بعد از یک روز ، خرید طاقت فرسا کنار هم سر روی پای بی بی گذاشته بودیم.
    بی بی موهایم را نوازش می داد
    - خسته شدی مادر؟
    مریم – خسته شدیم مادر.
    بی بی – تو که کاری نمی کنی همش کرکر خندت هواست.
    مریم – وا...
    بی بی – والا...صبح تا حالا یه زنگ به اون شوهر بیچارت زدی یه خسته نباشی بهش بگی؟
    مریم – بی بی بیکار که نبودم.
    بی بی – بیچاره اون رحمان...پسر به این نازنینی چطور الکی الکی بدبخت شد.
    صدای خنده هایم بلند بود.
    این لحظات به فکر این نبودم که باغ بی بی مرا در خود اسکان داده است.
    فکر این نبودم که من ده سال است عزادارم.
    ذره ای فکری نبودم.
    فقط می خندیدم.
    حالا گیریم من ته دلم حس خوشبختی نداشته باشم.
    ولی مهم این بود که حالا در این لحظه خوشحال بودم.
    مریم – بی بی شوخی شوخی هرچی دلت میخواد بارم می کنیا.
    بی بی چشم غره ای رفت.
    خب همه ما می دانستیم رحمان برای بی بی ، عمر دوباره است.
    - حسود نباش دیگه.
    مریم با پشت دست به صورتم کوبید و من باز خندیدم.
    پسرها که آمدند ، بی بی مجبورمان کرد سفره شام را بچینیم.
    ماهور همچنان آرام بود.
    رحمان هم خستگی اش کاملا به چشم می آمد و بی بی دقیقه ای از قربان صدقه رفتن این دو دست برنمی داشت.
    رحمان – مریم جان ، عزیزم مشکلی نیست امشب همین جا بمونیم؟
    بی بی چشم غره ای به مریم بینوا رفت و گفت : چه مشکلی مادر؟...مریم بدو رخت خواب پهن کن تو اتاق ، بچم خسته است.
    رحمان لبخندی به صورت مریم هاج و واج زد و گفت : خودم میام پهن می کنم.
    مریم – پس من میرم اتاق محیا...تا صبح میخوایم حرف بزنیم.
    رحمان لبخند زد.
    لبخندش اما شدیدا غمگین بود.
    بعد از شام ماهور با شب بخیری آرام راهی اتاقش شد.
    باید باهم صحبت می کردیم.
    این مرد فقط روان خودش را نمی خراشید ، داشت داغ دل بی بی را هم تازه می کرد.
    حتما باید با هم صحبت می کردیم.
    باید درد و دل می کرد.
    شاید اصلا باید اشک می ریخت.
    این مرد نه با دود سیگار آرام می شد نه با مرتب کردن اتاق و جارو کشیدن ایوان.

    لبه سکو نشسته بود و طبق معمول مثل دودکش قطار ، اطرافش را دود پر کرده بود.
    کنارش نشستم.
    - فقط بوی سیگار میدی.
    - اذیتت می کنه.
    - من که به این اخلاقای مذخرفت عادت دارم...بی بی رو داری ناراحت می کنی...اومدی آرامششو بگیری؟
    - حداقل من ناخوشیمو می ریزم بیرون...تو که داری خودخوری می کنی میخوای به کجا برسی؟
    - من اینجا خیلی بهتر از خونه خودمونم...کاش زودتر اومده بودم.
    پوزخند زد و پک عمیقش به سیگار میان انگشتانش ، حالتی از عدم اعصاب عمیقی را روایت می کرد.
    - چته ماهور؟
    - حق من و تو این نبود.
    - مگه حقمون چشه؟
    - ادای آدمایی رو درنیار که راضین.
    - ماهور من و تو اومدیم اینجا که زندگیمونو از نو بسازیم.
    - فکر کردی دردم پول و اون هتل لعنتیه؟...من از اینکه الکی الکی از چشم همه افتادیم شاکیم.
    - نمیخوام بهش فکر کنم.
    - همیشه باید از این واقعیت فرار کنیم.
    - ماهور ما الان اینجاییم....حوصله ندارم هی دلداریت بدم...عین دختربچه های لوس نباش خواهشا.
    - از وقتی اومدیم رفتی ته باغ؟
    جوابم سکوت بود.
    - نرفتی...جراتشو نداری...من رفتم...باز هم میرم.
    - واسه خودکشی راهای بهتری هم هست.
    کاش می شد خش صدایم را بگیرم.
    کاش می شد بغض گلویم را پس بزنم.
    کاش می شد خیلی کارها کنم ، تا نشان دهم اصلا هیچ چیز این دنیا برایم مهم نیست.
    حتی ته باغ.
    - تو هم برو محیا.
    - تو دیوونه ای.
    - باید بری...اگه نری یه روز به سرم می زنه و کشون کشون می برمت.
    - تو واقعا دیوونه ای.
    - آره...دیوونه ام وقتی غم چشاتو می بینم.
    برابرم ایستاد.
    سیگارش را گوشه ای پرت کرد.
    اصلا کاش امروز پا به این کاروانسرا نمی گذاشتم.
    اصلا کاش به فکر این میراث خانوادگی نمی افتادم.
    اصلا کاش دمخور این ماهور خان روانی ، با آن موهای رها در بادش ، نمی شدم.
    - من به این چشما بدهکارم محیا....به تو بدهکارم.
    - نیستی...تو هیچ کاره ای...اینقدر تو گوشت خوندن باورت شده.
    - همشون برن به جهنم.
    - پس پشت در جهنمشون یه اعلامیه بزن که تو به محیا بدهکار نیستی.
    راهم را کشیدم به سمت باغ.
    تمام این ده سال بی شک در گوشش خوانده بودند مسبب همه چیز اوست.
    تمام این ده سال بی شک در گوشم خوانده بودند مسبب همه چیز من هستم.
    تمام این ده سال را انگار فقط ما دونفر به جهنم رفته بودیم.



    تمام این چند روز را از ماهور دوری کرده بودم.
    هی می آمد سر صحبت را باز کند و من از دستش می گریختم.
    از ماهور گریختن مثل تمام این سال ها یعنی از واقعیت گریختن.
    کاروانسرا هم در این میان ، بهتر از آنچه فکر می کردم به مرحله استفاده رسیده بود.
    مریم خودش را برای پذیرش هتل منصوب کرده بود و رحمان این غدبازی هایش را با عشقی عمیق می نگریست.
    رحمان که از مریم خواستگاری کرد ، همه ما متعجب شدیم.
    دخترک شر و شیطان همسایه بی بی کجا و پسر نازدانه آرام و سر به زیر بی بی کجا.
    به خاطر ما مراسم را تهران برگزار کردند و من در آن فرصت کوتاه ، زیاد نتوانستم از چند و چون ماجرا ، خبری حاصل کنم.
    فقط می دانستم نگاه رحمان به مریم خیلی دوست داشتنی است.
    ملحفه های انتخابی بنفش رنگ اتاق ها را دوست داشتم.
    آشپزها هم دست پخت خوبی داشتند و من عمیقا خیالم از همه چیز راحت بود.
    از همه چیز ، الا ماهوری که سه تارش را به دست می گرفت و ساعت دو نیمه شب روی ایوان خانه می نشست و سوز به دل همه ما می انداخت.
    بعد از روزی که تماما به تمیز کردن اتاق ها اختصاص داده شده بود ، روی تخت آخرین اتاق نشستم و از میان پرده های حریروارش به درختان اطراف کاروانسرا خیره شدم.
    هیچ کس باور نمی کرد ، بی بی دقیقا هشت سال پیش بیاید و نیمی از این کاروانسرای موروثی خاندانش را به نام ماهور و نیمی دیگر را به نام من بزند.
    این اتفاق حتی مهربان همیشه مهربان را نیز کمی آزرده خاطر کرده بود.
    من و ماهور هم بی بی را درک نمی کردیم و تا به این چند هفته اخیر هم نخواسته بودیم به این درک برسیم.
    حالا می شد درک کرد ، بی بی می خواسته است من و ماهوری که عاقبت یک روز زیر فشار نگاه متهم کننده اطرافیان در حال له شدن هستیم ، برای خلاصی رهسپار این دیار شویم.
    من ده سال پیش ته باغ بی بی مردم.
    ماهور ده سال پیش ته باغ بی بی مرد.
    مرد و اما با عشق به مهراوه زیبا و طناز باز زنده شد.
    زنده شد و در شب ازدواج مهراوه اش باز مرد.
    گاهی و فقط گاهی دلم برای ماهور بیشتر از خودم می سوخت.
    ماهور فقط خودش نمی مرد...ماهور را هر روز حرف بقیه می کشت.
    - حرف بزنیم؟
    نگاهش نکردم و کنارم لبه تخت نشست.
    - خوب شده؟
    - عالیه.
    - محیا؟
    به نیم رخش نگاه کردم.
    موهای بلندش را شل بسته بود.
    رنگ موهایمان به بی بی کشیده بود ، هر دو موهایی خرمایی رنگ داشتیم.
    و چشم های او عسلی رنگ بود و چشم های من قهوه ای.
    ژن بی بی نسبت به او غالب تر بود.
    - هوم؟
    - امیرحافظ بهم زنگ زد.
    - خب؟
    - میخواد باهات حرف بزنه.
    - که چی بشه؟
    - باهاش صحبت کن...اون دیوونه است...ممکنه باز بره سر وقت خونوادت و مامانتو بندازه به جونت.
    - مامان دیگه عمرا بذاره من...
    - محیا...مامان تو میخواد از این اوضاع بیای بیرون و امیرحافظ...
    - امیرحافظ چند سال پیش تموم شد...اومد خواستگاریم...باهاش نامزد کردم به اصرار بقیه...و بعد منو جا گذاشت و رفت ایتالیا....دیگه حرف زدنی وجود نداره.
    - اصرار بیشتری نمی کنم...چون زندگی خودته.
    - خوبه که یه کم شعور ته وجودت مونده.
    خندید و با حالتی که می شد حس کرد ، نفسی عمیق از سرِ درد ، از هوای اطرافش برداشت.
    - اینجور نگام نکن...حالم خیلی بهتره...باید باهاش کنار بیام به هر حال.
    - خوبه...باهاش کنار بیا.
    باز هم خندید و برخاست و قدم سمت در برداشت.
    - من باهاش کنار میام...فقط عذاب وجدانش هیچ وقت راه نفسمو باز نمی کنه...کاش تو باهاش کنار می اومدی...با حقیقت...با اینکه دیگه نیست.
    - سعی کن امروز جلوی چشم هام نباشی.
    صدایم کمی لرزید و چشم هایم را انگار نیش زدند.
    من هیچ وقت با نبود کسی که انتهای تمام رویاهایم بود کنار نمی آمدم.


    گروه ابتدایی مهمان هایمان یک گروه دانشجویی هنری مسلک بودند ، که بسیار هم دوست داشتنی قلمداد می شدند.
    آمده بودند در شربت خانه کاروانسرا نشسته بودند و بلند بلند می گفتند و می خندیدند.
    یکی از دخترها از ابتدای حضورش به ماهور که ، امروز نسبت به روزهای دیگرش خوش پوش تر شده بود ، عجیب خیره بود.
    مریم هم یک ریز در گوش من می خواند ماهور با این زلف های کمندش ، راست کار تیپ همین جماعت است و بس.
    مریم جان شدیدا پافشاری داشتند بیاییم ، این بت غم و اندوه را یک جوری به این دختر خیره به ماهوری که ، در نظر من هیچ چیز برای خیره شدن نداشت ، بیندازیم و همگی راحت شویم.
    این بحث ها مایه خنده ام شده بود در حالی که در دلم شوری به راه افتاده بود.
    همانطور که ماهور می گفت ، امیرحافظ راهش را به سمت خانواده من کج کرده بود و مامان امروز تماسی بس بلند بالا با من داشت و باز مغز من را انگار در هاون می کوبیدند.
    باید با امیرحافظ تماس می گرفتم ، ماهور درست می گفت ،حرف زدن با خود این مرد بهتر از هر کاری بود.
    حواسم را معطوف دخترک کردم که سمت ماهور می رفت.
    - نونو چسبوند.
    پوزخندی زدم.
    - شرط می بندی تیرش به سنگ می خوره؟
    - شرط می بندم....دختره خیلی لونده.
    - ببین و تماشا کن.
    ماهور در میان صحبت هایش اخم داشت و گاهی به منی که با تفریح براندازش می کردم ، نگاه می کرد.
    بی شک در مخمصه بدی گیر افتاده بود.
    دختر که با حالتی سر به زیر افتاده از کنارش به سمت دوستانش برگشت ، خنده ای کردم و رو به مریم هاج و واج گفتم : ملتفت شدی؟...این پسره اگه آدم بود که زن ترگل ورگلشو طلاق نمی داد.
    - به نظرت یه وقت از دکتر براش بگیریم؟
    به خنده افتادم و سنگینی نگاه ماهور نگاهم را به سمتش کشاند.
    به خنده ام خیره بود و لبخندی عمیق روی لب هایش خودنمایی می کرد.
    از اینکه تمام این سال ها سعی کرده بود ، نگران من باشد کفری بودم.
    سمتم قدم برداشت و روبروی من و مریم ، روی تخت سنتی شربت خانه نشست.
    ماهور – به چی می خندیدین؟
    مریم – دختره چی می گفت؟
    ماهور – چیز خاصی نمی گفت.
    مریم – عجب...
    ماهور – آره عجب که شما دوتا نشستین خاله خانباجی بازی درمیارین.
    مریم با خنده ای که تا روی لب هایش کشیده شده بود تن جلو کشید و گفت : حالا ما که غریبه نیستیم ماهورجان.
    ماهور با لبخند گفت : همونی که تو ذهنته.
    مریم – خب بقیش؟
    ماهور – بقیه ای نداره.
    مریم رو به من کرد و گفت : راست میگفتیا...یارو آدم نیست.
    ماهور با این حرف شوکه به من خیره شد.
    بیچاره در این میان به تنها چیزی که فکر نمی کرد ، این بود که پشت سرش از این چیزها بلغور کرده باشیم.
    ماهور – ممنونم از نظرتون درباره خودم.
    مریم در حالیکه برمی خاست تا برود حساب این هنری مسلک های بانمک و دوست داشتنی را تسویه کند ، گفت : خواهش می کنیم آقا...اختیار داری.
    با خنده بدرقه اش کردم و حرف ماهور نگاهم را به سمتش کشاند.
    - اگه بدونی خنده هات تا چه حد زیبان همیشه می خندی.
    حرفش کمی ماتم کرد.
    - صبح کمی ناراحت بودی.
    خوشحال شدم که خودش مسیر صحبت را عوض کرد وگرنه اصلا هیچ حرفی برابر حرفش به مخیله ام نمی رسید.
    - بودم...الان خوبم.
    - اتفاقی افتاده؟
    - امیرحافظ با مامان تماس گرفته.
    - گفتم بهت...
    - می دونم...باید باهاش جدی صحبت کنم.
    - خوبه...اینجور می فهمه که وقتی بی لیاقتی خرج می کنه ، پلای پشت سرش می ریزن.
    در سکوت نگاهش کردم و او گفت : اگه به مشکلی برخوردی روی کمک من حساب کن.
    - سعی می کنم خودم حلش کنم.
    خندید.
    خنده های خاصی داشت.
    وقتی می خندید کناره لب هایش گودی عمیقی پیدا می کرد و کناره چشم هایش خطوطی بانمک اتفاق می افتاد.
    - تو همیشه دوست داری خودت تنهایی حلش کنی.
    - اذیتت می کنه؟
    - گاهی خیلی.
    - چرا؟
    - تنهایی به دوش کشیدن مشکلات خردت می کنه.
    دیگر اثری از آن خنده های خاص روی صورتش نبود.
    حالا فقط اخم و جدیت های ماهوریش را به رخ می کشید.
    - من دلسوز نمیخوام ماهور.
    - حالمو به هم می زنی وقتی فکر می کنی من هم مثل خونواده هامون میذارم سختی بکشی و تنها باشی و حواسم بهت نباشه.
    - وقتی حالتو به هم می زنم میتونی اینقدر به پر و پام نپیچی.
    - که مثل این چندسال آخر اونقدر تو تنهاییت غرق بشی که یادت بره محیایی هم هست؟
    - من به این سبک زندگی خو گرفتم.
    - من از این سبک زندگی بیرونت میارم....من نمیذارم اشتباهم با زندگی تو اینطور تا کنه.
    - ماهور عذابم میدی وقتی اینقدر به خودت و من تلقین می کنی که گناهکاری.
    - محیا عذابم میدی وقتی اینقدر خوبی.
    و من شاهد قدم های بلندش شدم.
    شربت خانه دیگر آنقدرها هم دوست داشتنی نبود.
    چرا نمی خواست بفهمد همه چیز تنها یک حادثه بوده است.
    امضای ایشان

  8. 17 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),Abgin (06-12-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),onlygod (07-14-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),SHAHR (04-26-2017),فهیم (09-15-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),Zoo (08-16-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),تیتان (05-14-2017)

  9. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    سه بوق خورد و تماس برقرار شد.
    - الو...بفرمایید.
    - سلام.
    - سـ...سلام....محیا تویی؟
    - خودمم.
    - چطوری دختر؟...از وقتی از هتل رفتی ازت خبری نداشتم.
    - لزومی نداشت که ازم خبری داشته باشی.
    - محیا من برگشتم که...
    - برای من مهم نیست که به خاطر چی از ایتالیا برگشتی...فقط می خواستم خواهش کنم دور و بر زندگی من نباشی.
    - محیا من و تو...
    - من و تویی وجود نداره.
    - من دوست دارم با هم ازدواج کنیم.
    - تو دوست داری؟...می تونی دوست داشته باشی....اصلا مشکلی نیست...ولی من دوست ندارم...وقتی من دوست ندارم پس تو هم دوست داشتنتو تو دلت نگه دار.
    - محیا همه تو زندگیشون اشتباه می کنن.
    - دقیقا...من هم اشتباه کردم...و به تو جواب مثبت دادم.
    - من فکر می کردم اگه برگردم تو منتظرمی.
    - من عاشقت نبودم که منتظرت باشم.
    - چرا؟...مگه من چی کم دارم؟
    - امیرحافظ اصلا مساله کم بودن یا از اینجور چیزا نیست....مساله اینه که من منطقی انتخابت کردم چون خونوادم اینجور صلاح دیدن...اما تو انتخاب کردی بری دنبال آرزوهات...همیشه همه چی رو نمیشه با هم داشت امیرحافظ.
    - باشه...اگه تو اینجور میخوای...باشه.
    - ممنون که به نظرم احترام میذاری.
    - خیلی دوست داشتم با هم باشیم...ولی برات آرزوی خوشبختی می کنم.
    - من هم...خوش باشی.
    - خداحافظ.
    - خدانگهدار.
    گوشی را پایین آوردم و لبخندی از سر راحتی خیال زدم.
    امیرحافظ که همان چندسال پیش به عنوان سرآشپز وارد هتل شد ، همه متوجه شدند ارادت ویژه ای به من دارد.
    آنقدر این مساله برای همه روشن و واضح بود ، که زمانی که برای پیشنهاد ازدواج به من پا جلو گذاشت هیچ کس تعجب نکند.
    امیرحافظ با خانوادهاش به خواستگاری من آمد.
    خیلی ساده در جلسه بله بران حلقه ای به انگشتم انداخت و من برای نگاه پر از برق مادرم سعی کردم ، اصلا از گشاد بودن حلقه شکایت نکنم و تنها همان گونه که مادرم خواسته بود لبخند بزنم.
    لبخندهایی که مهربان بعدها گفت ، شدیدا به لب هایم زار می زده است.
    هنوز یک ماهی از نامزدی کذایی ما نمی گذشت که دعوت نامه امیرحافظ رسید و امیرحافظ در میان بهت همه از نامزدی سر باز زد و از ایران برای دوره های تکمیلی آشپزیش رفت.
    اصلا ناراحت نشدم.
    حتی قطره ای اشک هم نریختم.
    فقط نگران مامان بودم که شدیدا اصرار داشت من حرکتی کرده ام که او از من دل زده شده است.
    گاهی از این دست حرف های مامان خنده ام می گرفت.
    او عادت داشت همیشه گناه ها را گردن من بیندازد و این گونه دل خودش را آرام کند و چرا من نباید می گذاشتم از این راه به آرامش خاطر برسد.
    در آن روزها همه فکر می کردند من شکست خورده ام.
    واقعا برای من مساله بغرنجی نبود.
    من حتی در آن یک ماه سه بار هم با امیرحافظ ملاقاتی شخصی نداشتم.
    آنقدر هر دو درگیر کار و حِرفمان بودیم ، که ذره ای شباهت به نامزدهای تازه به هم رسیده نداشتیم.
    من ذره ای فرصت وابستگی به او را پیدا نکردم چه رسد به دلبستگی.
    و این خود نکته ای مثبت بود در مواجهه با رفتن او از ایران.
    زندگی من همین بود.
    من درگیر اتفاقاتی شده بودم که ذره ای به من ربط نداشت ، ولی دیگران تمامشان را از چشم من می دیدند.



    با استرسی که به جانم افتاده بود به کمک مریم ، رو تختی ها را مرتب می کردم.
    اصلا به مخیلمان هم خطور نمی کرد ، در ساعت سه نیمه شب مهمان برای کاروانسرا سر برسد.
    آن هم یک اکیپ ده نفره ، که شدیدا در این ساعت شب ، شلوغ بازی در می آوردند.
    چشم های من و مریم شدیدا پف داشت ، حق هم داشتیم ، ساعت سه نیمه شب ماهور به هر دومان زنگ زده بود که بیاییم که حسابی کارمان گرفته است.
    مریم هرچه فحش دم دستش آمده بود نثار روح پرفتوت ماهور کرده بود و گفته بود فردا اول وقت استعفاء می دهد.
    رحمان بینوا هم آمده بود و مثل همیشه آرام و سر به زیر کمکمان می کرد.
    تنها کسی که به نسبت از همه ما آرام تر برخورد می کرد ، ماهور بود که مهمانان را به اتاق هایشان راهنمایی می کرد.
    مهمان ها که جاگیر شدند ، پف بلندی از سر آسودگی خاطر کشیدم.
    ماهور با لبخند دست روی شانه ام گذاشت و گفت : برو بخواب داری میوفتی.
    مریم – فقط ایشون میوفتن؟
    ماهور – یه سره نق زدیا.
    مریم خنده ای کرد و رحمان در حالی که دست گرد کمرش حلقه می کرد ، گفت : ما میریم بخوابیم خونه بی بی...شما همین جایین؟
    ماهور – من می مونم.
    - من هم می مونم.
    مریم کمی دور از ما از رحمان جدا شد و قدم های رحمان کمی سست شدند.
    نگاهم به راهشان بود.
    - برو استراحت کن...فردا باید زود بیدار شیم.
    نگاهم را سعی کردم از این زوج عجیب بردارم.
    - فعلا میخوام یه نوشیدنی گرم بخورم.
    - شیرکاکائو بخوریم؟
    - بخوریم.
    کمی بعد هر دو روبروی هم در آشپرخانه کاروانسرا نشسته بودیم و او به بخار فنجانش خیره بود.
    - به چی فکر می کنی؟
    - نمی دونم.
    - مگه میشه؟
    - آره....تو ذهن من یه عالم اتفاقه...ولی می دونی؟...من سعی می کنم به هیچ کدومشون فکر نکنم...وقتی سعی می کنم به هیچ کدومشون فکر نکنم این خودش میشه یه فکر...نمی دونم به چی فکر می کنم.
    - خب به چیزای خوب فکر کن...به اینجا...به اینکه دیگه...
    - محیا...
    نگاهش کردم.
    چشم هایش کمی برق داشت.
    داشتم با خودم می جنگیدم که سعی کنم که فکر نکنم آن برق ...برق اشک است.
    - چیه؟
    - من و مهراوه...
    مکثش کمی طولانی تر از چیزی که باید ، شد.
    - تو و مهراوه چی؟
    - من و مهراوه هم مثه این اکیپه با هم مسافرت رفته بودیم.
    - چی؟
    - به هیچ کس نگفتیم...حتی به تو.
    چشم هایم میان برق چشم هایش دودو می زد.
    دهانم را برای گفتن چیزی که نمی دانستم چیست ، هی باز می کردم و هی می بستم.
    این هی ها ، هیهات دلم می شد.
    - مگه دوستم نداشت؟
    باید چه جوابی به این سوال لعنتی می دادم؟
    - اون انتخاب خودشو کرد.
    - خودشو به پول فروخت.
    - ماهور...
    - یه بار خواهر اون نباش...یه بار محیای من باش...فقط یه بار.
    با تمام دودلی هایم دست پیش بردم و مشتش را نرم نوازش دادم.
    چشم های برق دارش حالا به دست من روی دست خودش خیره بود.
    - تو می تونی آینده خوبی داشته باشی ماهور.
    - سعی کردم...نشد...تو هم سعی کردی...نشد...مگه نه؟
    - بیا اصلا بحثو عوض کنیم.
    - آره عوضش کنیم...مثه کبک...مثه همه این چند سال...سرمونو ببریم زیر برف...بعد بحثمون چی باشه محیا؟...تو از شوهر و بچه هات واسم میگی...من از زندگی عاشقانم؟
    - مهراوه اگه ولت کرده...دلیل این نیست که...
    - مهراوه اگه ولم کرده چون بابام خواسته...چون مامان تو خواسته...چون این خواهر و برادر ، خواستن از من انتقام بگیرن...مامان تو خواست انتقام زندگی تو رو بگیره...بابای من خواست انتقام...
    - ماهور خواهش می کنم.
    - ازشون متنفرم.
    - ماهور...
    صدایم می لرزید و بی شک برق چشم های من شباهتی عظیم به برق چشم های او داشت.
    حالا جای اینکه من دست او را نوازش دهم ، او دست مرا میان مشت خود می فشرد و من با تمام دوریم از او می توانستم بفهمم ، رنج دلش آنقدر عمیق است که حتی تصور کردنش هم آدم را به تباهی می کشاند.
    - بدترین انتقامی بود که می شد از من گرفت.
    - من...من...من متاسفم.
    و برق چشم هایم چکه کرد.
    مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، توان درکش را نداشت.
    مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، قادر به تحملش نبود.
    مرد روبروی من ، حاصل روزهایی بود که هیچ کس در هیچ کجای دنیا ، دلش نمی خواست به آن روزها پیوند بخورد.
    مرد روبروی من...
    مثل من ، خیلی بیچاره بود.


    تمام دیشب را تا همین صبح فکر کرده بودم.
    به مردی فکر کرده بودم که برق چشم هایش دیشب ، مرا از پا انداخته بود.
    تمام این چندسالی که از ازدواج مهراوه گذشته بود ، دائم خودم را با این بهانه تسلا داده بودم ، که حتما صلاح زندگی جفتشان همین است.
    من چه می دانستم این قدر خاطره میانشان است.
    چه می دانستم این قدر درد میانشان است.
    من چه می دانستم این مرد هرجا را بنگرد ، دردی به روی دردهایش اضافه خواهد شد.
    من گمان می کردم همان سال که از سر لجبازی با سما ازدواج کرد ، می تواند همه چیز را فراموش کند.
    دست کم عشقش را فراموش کند.
    من چه می دانستم این داغ سرد شدنی نیست.
    ماهور برای من عزیز بود.
    تا قبل از این چندسالی که از هم دور شدیم ، خیلی عزیز بود.
    ماهور حرف هایش برای من بود.
    حتی اولین بار در کمال ناباوری من ، برای من گفت که مهراوه دلش را برده است.
    آنقدر به من اعتماد داشت که شدم قاصد عشقشان.
    نبودنشان را رفع و رجوع می کردم.
    برای مامان دم به دم از خوبی های ماهور می گفتم.
    جلوی محمدجواد خان برای هر حرکت ماهور در هتل دفاعی جانانه داشتم.
    نمی خواستم ماهور تاوان گذشته را پس بدهد.
    همه چیز داشت خوب پیش می رفت.
    محمدجوادخان نرم تر شده بود.
    مامان هم نسبت به ماهور بینوا از آن گارد دفاعی دست برداشته بود.
    تنها برگشت ماهان بود ، که همه چیز را متفاوت کرد.
    از برگشت ماهان خوشحال نشدم و همه فکر کردند بابت شرم و حیایم است.
    فکر می کردند این که اسممان برای هم است ، دلیل این شرم و حیاست.
    حتی گاهی فکر می کردم ماهور هم این گونه فکر می کند.
    هیچ کس مرا درک نمی کرد.
    کم کم از بابت همین درک نشدن ، از جمع خانواده کناره گرفتم.
    خودم را درگیر کار کردم.
    محمدجوادخان با تمام مخالفت هایی که به عینه از سمت من می دید ، باز هم ماهان را به عنوان مدیر هتل برگزید.
    ماهور زیاد از این بابت ناراحت نبود.
    سعی می کرد ، گاهی با آبروریزی و زور و قلدری حرفش را به کرسی بنشاند و رنگ به رنگ ماشین هایش را باب میل مهراوه عوض کند.
    همه چیز در آرامشی نسبی بود ولی...
    ماهان که از مهراوه خواستگاری کرد همه شوکه شدند.
    محمدجوادخان بابت حرف پسرش پا به جفت برابرمان ایستاد.
    در شب خواستگاری ماهان و مهراوه ، من تمام مدت ماهور را می نگریستم که دم به دم خردتر می شد.
    مهربان دائما نگران بود و مهراوه سکوت کرده بود.
    مطمئن بودم که پاسخ مهراوه نه خواهد بود.
    اما هفته بعد ، که در میان اشک های من بله داد ، انگار قلبم را در چنگ گرفتند.
    ماهور بی شک همه را به ورطه نابودی می کشاند.
    با مهراوه حرف می زدم و مامان دم به دم نفرینم می کرد ، که دست از این کارهایم بردارم.
    می گفت اینقدر حسادت بهخواهر کوچک ترم خوب نیست.
    از خانه فراری شده بودم.
    ماهور پاسخ تلفن هایم را نمی داد.
    نگرانش بودم.
    از این مرد زخم خورده هیچ چیز بعید نبود.
    شب عروسی دلهره داشتم.
    آنقدری که نه برابر مهمان ها آفتابی شدم نه تصمیمی بر این مبنا داشتم .
    بی بی هم مانند من بود.
    دائم می خواست به دروغ استرس مرا کم کند ولی خب نمی توانست.
    عروس و داماد که وارد باغ شدند گوشه ای پشت درختی دیدمش.
    هیچ توصیفی نمی شود برای حالش داشت.
    موهایش رها شده بود.
    از آن مرد همیشه منظم و وسواسی هیچ نمانده بود.
    به اصرار بی بی باید از باغ دورش می کردم.
    به سمتش رفتم.
    برابرش ایستادم.
    مرا نمی دید.
    نگاهش تمام مدت به مهراوه بود.
    بازویش را کشیدم و همراه خودم کشاندمش.
    نگاهش اما برگشته بود روی مهراوه ای که زیبا می خندید.
    سوئیچ را از جیب لباسش بیرون کشیدم.
    در این سرمای استخوان سوز تنها لباس نازکی به تن داشت.
    به زور هلش دادم تا سوار ماشین شود.
    پشت فرمان که نشستم ، سیگار روشن کرد.
    تمام راه را ، سیگار با سیگار روشن کرد.
    اشک نمی ریخت.
    ساکت بود و من تمام شب از این سکوتش می ترسیدم.
    آورده بودمش پاتوقمان.
    در این سرما ، در این پارک جنگلی ، در این نیمه شب ، پرنده هم پر نمی زد.
    از ماشین پیاده شد.
    به کاپوت تکیه داد و من کنارش ایستادم.
    به نیم رخش خیره بودم.
    پک عمیقی سیگارش را مهمان کرد و سیگار به ته رسید.
    زیر پا اندخت و لهش کرد.
    چند قدم به سمت جلو برداشت.
    چند قدم به سمت عقب برداشت.
    دست میان موهای بلندش فرو برد.
    حرکاتش مرا به وحشت می انداخت.
    این مرد راه دوری تا مردن نداشت.
    فریادش که بلند شد ، در خودم جمع شدم.
    روی زانوهایش که فرود آمد ، بیشتر در خودم جمع شدم.
    داد می زد و هق می زد و تن مرا می لرزاند.
    گریه هایش وحشتناک ترین ، اتفاقی بود که می توانست شبم را تکمیل کند.
    خودم را به او رساندم.
    سرش را در آغوش کشیدم.
    سر روی شانه ام گذاشته بود و هق هایش تمام وجودم را زیر و رو می کرد.
    برایش حرف می زدم
    از همه چیز می گفتم.
    از اینکه من هم از این ازدواج ناراحتم می گفتم.
    از اینکه ماهان مرا به یاد ماکان می اندازد و دلم را خون می کند ، هم می گفتم.
    از همه چیز می گفتم تا آرام شود.
    آرام شد.
    و من سرش را از تنم جدا کردم و به چشم های سرد و یخیش خیره شدم.
    به چشمانم خیره شد و پوزخند زد.
    - از همتون متنفرم...حتی از تو.
    چشم های من واقعا ناباور بودند.
    من از ماهور انتظار این حرف را نداشتم.
    و با همین حرف ، این چند سال آخر را از هم دور شدیم.


    به منظره روبرویم خیره بودم.
    دریچه را گل گرفته بودند...
    درست مثل دهان من.
    هیچ وقت ، هیچ کس زودتر از آن درد عمیق به فکر درست و درمان کردن این منبع خطر نبود.
    حتما باید داغ دل می شد تا به فکرش بیوفتند؟
    حتما باید دلمان می مرد؟
    ده سال گذشته بود.
    ده سال...
    من با زندگیم کنار آمدم.
    حداقل به همه ثابت کردم که کنار آمده ام.
    ماهور تنهایی را برگزید.
    حداقل از زخم زبان به دور ماند.
    محمدجوادخان خودش را مشغول کرد.
    حداقل نشان داد که همچنان به تجارتش علاقمند است.
    اما...
    شمسی جان...
    گاهی دلم برای داغ دل مظلومش می سوخت.
    همیشه آرام بود.
    امروز هم صدایش از پشت تلفن آرام به گوش می رسید.
    بغض صدایش را خیلی خوب حس می کردم.
    در میان آرام ها و بغض های همیشگی می گفت مواظب ماهورش باشم.
    می گفت حواسم باشد به آن مرد خوش خلق تر این روزها.
    می گفت پسرش درگیر غضب ناحق خیلی هاست.
    می گفت کینه ای از او نداشته باشم.
    بمیرم برای دلش.
    چوب دو سر طلا بود.
    از یک طرف پسرش ، از طرف دیگر پسرش.
    شمسی جان بود که مرا ده سال پیش در سفر به اینجا برای ماکان خواستگاری کرد.
    به بهانه بابا هم برای سن کمم وقعی نگذاشت.
    پا به جفت ایستاده بود.
    یک روزه بله را از همه گرفته بود.
    و من تنها به لبخند شاد ماکانی خیره بودم ، که شدیدا نظربازی می کرد.
    بی بی می گفت قرار است بچه بازی راه بیندازیم.
    ولی من خوشحال بودم.
    حلقه زیبایی که شمسی جان برای نشان به انگشتم انداخته بود را دوست داشتم.
    من آن روزها خیلی چیزها را دوست داشتم.
    من دست های ماکان را وقتی به مهر قفل دست هایم می شد را بیشتر از همه چیز دوست داشتم.
    ماکان سنی نداشت اما مهرش به حد قرن ها پابرجا بود.
    میعادمان همینجا بود...
    انتهای باغ...
    برابر دریچه کهنه آب انبار...
    سه روز در عشق و تعهد بودیم.
    سه روز جانمان برای این نقطه از جهان می تپید.
    سه روز من خانم کوچک ماکان بودم.
    سه روز هوا صاف صاف بود.
    روز سوم اما...
    همیشه عادت داشتم با ماهور سر به سر بگذارم.
    تنها سه سال تفاوت سنی ما سوقمان می داد ، به سمت بازیگوشی های دو نفره.
    ماکان را فرستاده بودند پی خرید چند تکه وسیله.
    من و ماهور هم سر کتاب شاملویش بحثمان بود.
    ماهور می خواست کتاب را از چنگم درآورد.
    من اما حاضر به پس دادنش نبودم.
    با سرخوشی می خندیدم و گرد باغ می دویدم.
    ماهور هم در پیم بود.
    انتهای باغ راه فراری نداشتم.
    کتاب را از دستم کشید.
    خودم را عقب کشیدم.
    او کتاب را کشید.
    من خودم را عقب تر کشیدم.
    او کتاب را بیشتر کشیدم.
    من خودم را عقب تر کشیدم و کمرم به دریچه کوبیده شد.
    - دیگه شاملو نخوندم.
    نگاهش کردم.
    کنارم روی سکو نشست.
    باد زمستانی موهای خرمایی رنگش را تکان می داد.
    غم چهره اش می گفت ، او هم به همان روز فکر می کرده است.
    - همه میگن تقصیر تو بود...میگن تو باعث شدی من پرت بشم...ولی من میگم تقصیر من بود...من سرتق بازی در آوردم.
    - تقصیر من بود...من نتونستم بگیرمش...خیلی سعی کردم ولی نشد.
    - چرا این دریچه رو زودتر گل نگرفتن؟
    دست هایم را میان دست هایش گرفت.
    به دست هایمان خیره شدم.
    همین دست هایمان باعث رفتن عزیزم شده بودند.
    - من فکر نمی کردم پله ها سست باشن...فکر نمی کردم پرت بشه ته آب انبار...فقط ترسیده بودم...واسه تو ترسیده بودم...نمی تونستم جلوشو بگیرم...پاشو روی پله اول گذاشت...نشد...نتونستم...دستش از دستم جدا شد.
    - سه روز خیلی کمه...خیلی...ماهور ...سه روز خیلی کمه.
    - کاش هل نمی کردم و بهش نمی گفتم.
    - کاش بابات اول اونو نجات می داد.
    - همه چی دست به دست هم داد...چرا باید بابا میون راه واسه رسیدن به ماکان پاش پیچ بخوره؟
    - مردن مال من بود...من باید اون لحظه می مردم.
    دست هایم را فشرد.
    اشک هایم جوشید.
    - من هیچ مردی رو جز ماکان نمیخوام ماهور...می فهمی؟
    - می فهمم.
    و اشک او بود که پشت دستم را داغ گذاشت.
    چه کردی با خودت بغض خیابونای بی عابر
    موذن زاده داره رو مزارت نوحه می خونه
    ماکانم به همین سادگی مرد.
    و فقط از او تکه سنگی به یادگار ماند.
    منو بعد تو بادای پریشون خون بغل کردن
    گل طوفان شدم موج منو اوج غزل کرن
    وجودم آش و لاشِ انفجار های دما دم شد
    پس از تو روی من بمبای خثی هم عمل کردند
    من پس از ماکان دیگر من نبودم.
    من را همراه ماکانم چال کردند.
    نگا کن این همون کوهه که آخر پر پرش کردی
    چرا خاکسترش کردی ، چرا خاکسترش کردی
    و ماکان تنها خاطره ای شد که از قِبلش من را چزاندند.
    ماهور را داغ زدند.
    و درد را هم خانه روز و شبمان کردند.
    حلالم کن تو ای پای جنون سربه دار من
    که دیدار تو ممکن نیست حتی بر مزار من


    اعصاب ضعبف این روزهای مرا ، اعصاب ضعیف ماهور ، ضعیف تر می کرد.
    حالش که کم کم رو به خوب شدن رفته بود ، حالا با آن دریچه لعنتی و اشک های من انگار باز رو به وخامت گذاشته بود.
    حال و احوالم در حدی درست و درمان نبود ، که باز دعوا مرافعه راه بیندازم که به خودش بیاید و اندکی آرام بگیرد.
    بی بی بیچاره هم شده بود ، بلاکش روزهای بی اعصابی ما.
    خیلی کارها داشتم که باید انجام می دادم و آن دریچه لامروت نمی گذاشت.
    بی حال و نزار ، گروه دانشجویی که برای طرح زدن از کاروانسرا آمده بودند را مشایعت کردم.
    دستی که روی شانه ام آمد نگاهم را به لبخند غمگین مریم کشاند.
    - اومدم واسه تو دردودل کردم...تو که از من داغون تری.
    - یه وقتایی فکر می کنم مگه میشه اینقدر راحت یکی بمیره...اینقدر راحت یه خونواه داغون بشه.
    - آره...مرگ خیلی راحته...یکی مثه مامان من دیگ زودپز منفجر میشه و با دور روز زجر می میره...یکی هم مثل ماکان با چند پله سست و یه مرگ ناگهانی...هممون یه روز می میریم...حالا راحت...حالا با زجر...تهش می میریم...با مردن هر کدوم از ماها دنیا از حرکت نمی مونه.
    - من هم نموندم.
    - ظاهرت آره...اینجور میگه....وای از دلت.
    - فرصت عاشقی کردنم خیلی کم بود.
    - نه که مال من و مثلا همین ماهور مدتش به عمر نوح قد میده.
    - من قضیم فرق داره.
    - حالا باس بکوبی تو سر من و اون بدبخت تر از من که یار شما می خواستتون و یار ما نه.
    - حوصله ندارم مریم...با حرفات هم عمرا بخندم.
    - همینه که رو دست راحله خانوم موندی دیگه.
    - حالا قربون شوهر کردن تو.
    خندید.
    این روحیه خاصش آفرین نداشت؟
    - خدایی اینو موافقم...حالا انشالا درست میشه...چند صباحی بگذره درست میشه.
    - مثلا با فکرت به طلاق درست میشه؟
    - پَ با نشستنم به پای این مردک درست میشه؟
    - رحمان بد نیست.
    - واسه من بده.
    - تو سنگی...میخ آهنین هم جوابگوت نیست.
    - حداقلش اینه من برنامه دارم واسه آیندم...حتی اگه طلاق باشه.
    - خیلی کنایه می زنی امروز.
    - چون توئه خر و اون پسره خرتر از تو دارین حالمو به هم می زنین.
    کمی میانمان سکوت شد.
    - مریم؟
    - بعد مریم؟
    - به نظر تو هم تقصیر ما بود؟
    - میگم خرین اونوقت چشم غره میای...نه خر من...اون بنده خدا عمرش به دنیا نبود.
    - خوبه...حداقل تو ما رو بد نمی دونی.
    - کاش خودتون خودتونو بد نمی دونستین.
    - یه دور همه اینایی رو که به من میگی رو برو به ماهور هم بگو...حال ندارم باز ادای مشاورا رو براش درآرم.
    - فک کن یه درصد من برم پیش این پسره...هی مثل دودکش قطار با سیگارش دود بده بیرون...بعد هم تو چشام خیره بشه و زلف افشون کنه و بگه میخوام تنها باشم.
    - با همه توصیفات موافقم الا اون تیکه آخرش...ماهور با ادب تر از این حرفاست.
    - ماهور ماهور از دهنت نمیوفته جدیدا...حواسم بهت هست.
    - برو بابا.
    خندید و لیوان چایش را به لب برد.
    - رحمان چجوریاست؟
    - من بهش توجهی نمی کنم که بدونم چجوریاست.
    - ولی من حس می کنم...
    - حستو نگه دار واسه خودت.
    - مریم بیشتر فکر کن.
    - مگه اون سر قمار زندگی من فکر کرد؟
    - اینبار خودت داری سر زندگیت قمار می کنی.
    - حداقل دلم نمی سوزه...میگم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
    - آدمای داغونی هستیم.
    - خیلی.



    - یعنی همگی میاین؟
    - آره عزیزم هممون میایم.
    - مامان ، یعنی شمسی جون و محمدجوادخان هم میان؟
    - اولا دایی نه محمدجواد خان...دوما بله...تا قیام قیامت که واسه کار اون پسره این دوتا طفلکی نباید دور بیوفتن از بی بی.
    - مامااان.
    - یامان...مگه دروغ میگم؟
    - مامان اگه به اینه تقصیر من هم بوده...تقصیر محمدجواد خان هم بوده...اینقدر کشش ندین...این پسر که هیزم تر بهتون نفروخته.
    - نفروخته ولی یه عمره مایه عذاب من و بچه هامه.
    - اون بیچاره که مهراوه رو هم از دست داد...چه عذابی؟...شده یه بار تهدیدشو عملی کنه؟...شده بگه مهراوه خانومت چه غلطایی که نکرده...شده یه بار از دهنش در بره؟
    - جای اینکه طرف خونوادت باشی طرف اونی همیشه.
    - من طرف حقم...حالا که ماهان خان دومادت شد و خوش و خرم دارن زندگی می کنن...دیگه گذشته رو مرگ محیات شخم نزن.
    - خبه حالا...تو هم هی واسه من از این پسره حرف نزن...چه خبر؟...بی بی خوبه؟
    - آره خدا رو شکر...دیروز هم ماهور بردش چکاپ مشکلی نداشت.
    - خیلی خب محیا جان...مواظب خودت باش...بی خبرم نذار از خودت...خب؟
    - چشم مامان.
    - سلام برسون.
    - فدات بشم...حتما...تو هم همینطور.
    - خداحافظت.
    قرمزی صفحه گوشی را فشردم و با لبخندی که ناشی از خبر آمدن خانواده ام بود ، به فاکتور های خرید این ماه خیره شدم.
    - کبکت هم که خروس می خونه...آفتاب از کدوم طرف در اومده.
    جلوی موهای تاب دارش را با کش بسته بود و باقی موهایش روی شانه هایش رها بود.
    به قول بی بی یک شب باید ، قیچی باغبانی را بر می داشتیم و می رفتیم سر وقتش.
    از تجسم این اتفاق لبخندم می خواست وسعت بیشتری بگیرد که گفت : کجایی؟
    - داشتم فکر می کردم.
    - اوووووه...نه بابا...مگه تو فکر هم می دونی چیه؟
    - همه که مثل تو تعطیل نیستن جناب.
    - واسه من رجز نخون...با کی حرف می زدی؟
    - اولا آدم برا آدمش رجز می خونه...دوما به شما ربطی داره؟
    لب هایش انحنا گرفتند.
    می دانستم حرصیش کرده ام.
    درباره ام غیرت داشت.
    دست خودش نبود.
    از همان وقتی که لقب زن داداشش را یدک کشیدم غیرتش برایم گل کرد.
    حتی سر قضیه امیرحافظ هم می دانستم که در خانشان خون به پا کرده است.
    - خیلی مسخره ای.
    - واسه چی؟
    - ببین آقا پسر...من دختر مستقلیم...آقا بالاسر هم هیچ وقت نداشتم...پس حد خودتو بدون.
    - من به خودم اجازه نمیدم تو مسائل تو دخالت کنم.
    - پس اسم این کی بود و چی گفت و چرا خندیدی یعنی چی؟
    - من...
    - یه بار دیگه...دارم تاکید می کنم اگه فقط یه بار دیگه بگی نگرانمی پرتت می کنم تو همون آب انبار بمیری.
    چشم هایش خیره ام ماند.
    ابرویی برایش بالا انداختم و فاکتورها را به سینه اش کوبیدم و در حالی که شانه به شانه اش می گذشتم گفتم : در ضمن به جای دخالت تو زندگی من...یه نگاه به فاکتورا بنداز...مواظب باش آخر ماه کسری نداشته باشیم.
    - حواسم جمعه.
    - به قیافت نمی خوره.
    - به قیافه تو هم می خوره خیلی شاد باشی.
    - خب خونوادم دارن میان...نباشم؟
    - همه؟
    لحنش آنقدری تعجب داشت که از رفتن منصرفم کند.
    - آره همه...حتی بابات...حتی شمسی جون...همه یعنی همه.
    - ماهان و مهراوه هم؟
    - همه یعنی همه.
    - مگه زایمانش نزدیک نیست؟
    - شوهرش باید نگرانش باشه...مگه نه؟
    - من گفتم نگرانشم؟
    - باشه...من هم که نمی شناسمت.
    راه افتادم سمت حیاط پشتی کاروانسرا ، هوا همچنان سوز و سرما را در خود گنجانده بود.
    دستی که بازویم را کشید ، متوقفم کرد.
    نگاهم را تا چشم های عصبی ماهور بالا آوردم.
    - هی نزن تو سرم.
    - چی؟
    - من یه گذشته تاریک دارم...دلیل نداره هی بزنیش تو سرم.
    - من...
    - به روم نیار...بدبخت بودنمو به روم نیار.
    - وقتی خودت قبول داری بدبختی چرا من به روت نیارم؟
    دستش از گرد بازوی من افتاد.
    دروغ که نمی گفتم.
    این مرد را فکر خودش ویران می کرد نه حرف دیگران.
    - مشتتو باز کن...مشت فکری که داره مغزتو میونش فشار میده رو باز کن...اون وقت دیگه من بهت نمیگم بدبخت.
    چشم هایش میان چشم هایم تاب می خورد.
    می دانستم...و شدیدا هم قبول داشتم که حرف هایم برای ذهن طرف مقابلم یک شعار است ولی خب چاره دیگری نبود.
    ما آدم ها مجبوریم یک وقت هایی یک حرف هایی را از سر اجبارِ منطقی که منطقی هم نیست بگوییم.
    هر چند که شتید حرف هایمان هیچ زمان امکان پذیر نباشد.
    اما مجبوریم.


    نفس عمیقش را به بیرون پرتاب کرد و من از گوشه چشم نگاهش کردم.
    - خسته نباشی.
    - واقعا بودنشون خستم کرد.
    - اولین باره درباره مهمونا اینجور چیزی ازت می شنوم.
    نیشخندی رو لب هایش نشست.
    - تا حالا هم مهمونی این قدر روی مخ نداشتیم.
    ناخودآگاه ابروی سمت چپم به سمت بالا متمایل شد و سعی کردم خودم را متقاعد کنم ، منظورش با آن جناب خوش برخورد و شیک پوش نبوده است.
    از کنارم گذشت و چند قدمی که برداشت روی پاشنه پا به سمتم پرخید و با چشم هایی که نسبت به بحث اخیرمان ، درخشش بیشتری داشت ، گفت : کلا مردایی که تو نختن روی مخن.
    و رفت.
    و دیوانه بود.
    و دیوانگیش مرا به خنده وا می داشت.
    سعی کردم به آن دیوانه ای که سعی داشت ، روانم را از کار بیندازد ، فکر نکنم و قدم سمت مریم برداشتم.
    برای خودش از سماور قهوه خانه چای می ریخت.
    و نگاه زیبایش فکری بود.
    این روزها از رحمان شدیدا دلگیر بودم.
    رحمان دوست داشتنی من هم می توانست مانند خیلی از مردها خودخواه باشد.
    - مریم؟
    - جان؟
    - خوبی؟
    - به نظر بد میام؟
    - فکری هستی.
    - دیروز رفتم خونه بابا...طلاق هم بگیرم ، اون خونه به درد یه زن طلاق گرفته نمی خوره محیا.
    دستش را فشردم.
    - خیلی خوشبختی محیا...بابات پشتته.
    - کو؟...پس چرا نمی بینم؟
    - اگه پشتت نبود...تو هم مثه من درگیر انتخاب غلط می شدی.
    - مریم جای تو بودن خیلی سخته...خیلی.
    - خوبه که دلداریم نمیدی.
    - نمی دونم چطور باید دلداریت بدم...گیجم.
    - عمر عشقت کوتاه بود...ولی عمیق بود.
    - کاش عاشقم نبود...ولی زنده بود.
    - واقعا اینجور راضی می شدی؟
    - شرایط متفاوت ، آرزوهای متفاوت میاره مریم...من تو شرایط الانم حاضرم ماهان فقط باشه...هرجور که هست...برای هرکس که هست.
    چشم هایش غمگین تر شدند.
    رفیق بدی بودم.
    مرهم که نمی شدم هیچ ، داغ هم می گذاشتم.
    رفیق خیلی بدی بودم.
    - دلت براش تنگ شده؟
    اشکی که به چشم هایم نیش زد ، آنقدر گویا بود که نیازی به کلمات نباشد.
    - گاهی فکر می کنم من ، تو ، ماهور ، رحمان از ازل با حسرت نافمونو بردین...یه عمر حسرت و حسرت و حسرت...
    - خیلی دلت بزرگه که برای رحمان هم دل می سوزونی.
    - یه زمانی عاشقش بودم.
    - کاملا واقفم به این موضوع که دیگه عاشقش نیستی.
    - بعضی عشقا همیشه زجر دارن...عشق من به رحمانِ سر به زیر بی بی....عشق تو به ماهان عزیز محمدجواد خان...بعضی عشقا خیلی زجر دارن....هر کدوم به یه نحوی...یکیشون با بودنش...یکیشون با نبودنش.
    دستش را بیشتر فشردم.
    جای مریم نبودم.
    هیچکس جای مریم نبود.
    هیچکس هم جای من نبود.
    همه آدم ها جای خودشان ، بار غم خودشان را سخت به دوش می کشند.
    گاهی هم ذله می شوند.
    طاقت از کف می دهند.
    مریم طاقت از کف داده بود.
    مثل ده سال پیش من.
    طاقتی هم که از کف برود ، با درد استخوان لای زخم ، باز می گردد.
    امضای ایشان

  10. 15 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),Abgin (06-12-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),rad (07-12-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),SHAHR (04-26-2017),فهیم (09-15-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),_.3aaana._ (دیروز),تیتان (05-14-2017)

  11. Top | #6
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    فنجان گل گاوزبانی که بی بی تهیه دیده بود را به لب بردم و از بالا خم شدم تا فاکتوهای در دست ماهور را نگاهی بیندازم.
    هیچ گونه درست در نمی آمد.
    گیر کرده بودیم.
    نشتی لوله ها در هفته اخیر خرج هنگفتی را روی دستمان گذاشته بود و چکی که ماهور از بابت حیاط پشتی کشیده بود ، تا دو روز دیگر باید پاس می شد.
    - نمیشه...خودمون هم بکشیم نمیشه....به نظرت...
    - حتی بهش فکر نکن...
    - اینقدر مغرور نباش...دو روز دیگه چک داریم...حالا یه کمکی بگیریم چی میشه؟
    - چک دارم...چک نداریم....این یک...دو ما از هیچ بنی بشری کمک نمی گیریم.
    خودم را از روی تختش سر دادم و کنارش به دیواره تخت تکیه زدم و در اسرع وقتی که دست داد مشتی به بازویش کوباندم و گفتم : شریکیم...تو همه چی...سود و زیان....پس چک دارییییم.
    - یه فکری براش دارم.
    - اونوخ چه فکری؟
    - به جای اینقدر رو مخ من رفتن برو یه ماگ چای واسه من بریز.
    کمی با بهت نگاهش کردم و مشت دوم را عمیقا و از ته دل حرام بازویش کردم.
    - خیلی پررو شدیا.
    خندید.
    خنده اش زیبا بود.
    همه مردهای دنیا که خنده زیبا ندارند.
    ماهور اما خنده اش زیبا بود.
    - چی شد دری به تخته خورد این نیشت وا شد؟
    - مشکلی داری باهاش؟
    - نه ترو خدا...با اون تیریپ افسردت حالمونو گرفتی.
    خیره چشم هایم را نگاه کرد.
    از همان خیرگی های تلخ.
    از آن خیرگی های تلخی که بعد از یک خنده از ته دل سراغ آدم می آیند.
    کاش می شد لعنت بفرستم بر دهانم که بی موقع باز شد.
    - حق نداشتم افسرده باشم؟
    در سکوت نگاهش کردم.
    - مهراوه تمام دلیل خوشی من بود بعد از ماکان.
    سکوتم ادامه می یافت.
    - اما حالا بعد این چندسال میخوام به خودم بقبولونم مهراوه یه سراب محض بود.
    این سکوت را نمی شد با هیچ حرفی شکست.
    - تازه بعد از ده سال دارم می فهمم چطور زندگی کنم...با چه دیدی...با چه حسی...با چه کسی.
    در میان سکوتم لبخند زدم.
    رسالت بازگشت زندگی به تن این مرد از روی دوش هایم برداشته شده بود.
    شاید دیگر ماکان می توانست لبخند بزند.
    *******
    رحمان بروشور ها را روی پیشخوان گذاشت و با ابروهایی بالارفته ، گفت : اتفاقی افتاده؟
    تمام سعیم این بود زندگی شخصی اش با مریم روی رفتارم تاثیر نگذارد ، اما یک جاهایی از دستم در می رفت.
    - نه...نگران چک فردام...نمی دونم ماهور چه فکری براش داره.
    - ماهورو دست کم نگیر.
    - نگرفتم...ولی دوست هم ندارم اینقدر فشار کار رو متحمل بشه.
    - نگرانش هم نباش.
    - نمیشه....این پسر از ابتدایی که به دنیا اومده باعث نگرانی همه بوده.
    خنده مهربانانه ای تحویلم داد.
    آخر چرا اینقدر این مرد که تمام عمرم می توانستم رویش حساب باز کنم ، به عزیز دل من ظلم روا داشته بود؟
    اصلا چرا مردهای جهان همگی چند شخصیتی هستند؟
    چگونه می توانند؟
    - دقیقا ماهور این حرفو در مورد تو می زنه.
    - در مورد من؟...هه...دیوانه.
    - شما دوتا کپی همدیگه این...واسه همینه که هر دوتون رو خیلی دوست دارم.
    نتوانستم...به خاک ماکانم که نتوانستم...نتوانستم نیش نزنم...دست خودم نبود.
    - آره...تو فقط نمی تونی مریمو دوست داشته باشی.
    آوایی شبیه محیا از میان لب های لرزانش بیرون زد.
    باورش نمی شد انگار...
    معلوم است خب...
    مریم صبور من ، در برابر بی بی ساکت مانده بود.
    انگار انتظار داشت مریم صبور من همیشه سکوت اختیار کند.
    - بی خیال...خیالت از بابت بروشورا راحت باشه...در مورد وام هم اگه میشه یه کاری بکنی ، ممنونت میشم.
    هنوز در بهت بود و این را می شد از سری که تکان داد و راهی که بی خداحفظی رهسپارش شد ، متوجه گردید.
    دست مریم که شانه ام را فشرد ، نگاهم را از راهی که رحمان پیش رفته بود گرفتم و او گفت : چش بود؟
    - مهمه برات که چشه؟
    چشم غره ای به سویم رفت و گفت : آره مهمه...هنوز شوهرمه.
    - این مردی که من دیدم اینقدر تو نقشش فرو رفته که فکر نمی کنه تو هیچ وقت زنش نباشی.
    - زن بودن بدون معشوق بودن تومنی دوزار نمی ارزه محیا.
    آدم یک وقت هایی نباید هیچ حرفی بزند.
    باید لالمانی بگیرد.
    بگذارد حرف تلخ آدم رنج دیده ای که هر روز رنج می بیند همانطور تلخ بماند.
    زور هم که بزند ، خودش را هم که بکشد این درد ها ، این رنج ها ، این تلخی ها شیرین بشو نیست.
    باید بگذارد حرف های تلخ بدون پاسخ بمانند.
    باید می گذاشتم حرف های تلخ مریم همان گونه که هستند تلخ بمانند.
    ********
    بی بی نگاهی به ساعت شماطه دار نشیمن انداخت و گفت : یه زنگ به ماهورم بزن مادر...ببین کجا مونده؟
    - بچه دو ساله که نیست قربونت برم...نزدیک سی سالشه.
    چشم غره ای به سمتم نشانه رفت و من حساب و کتاب کار خودم را کردم.
    گوشی تلفن را آمدم به دست بگیرم که صدای ماهور از درگاه در نگاهم را به سمتش کشاند.
    با لب هایی که طرح بزرگی از لبخند داشتند به سمت بی بی رفت و خیلی هم لوس جفت گونه های بی بی را با ذوق و شوق بوسید و بی بی هم طبق معمول پسردوستی اش را رو کرد و قربان صدقه قد و بالای ماهورش رفت.
    - پس من برم سفره رو بندازم.
    ماهور – آ قربون آدم چیز فهم که می فهمه روده کوچیکه داره بزرگه رو می خوره.
    ابروهایم کمی به سمت بالا متمایل شد.
    این مردی که اینقدر شاد و شنگول بود همانی بود که تا ماه پیش باید از شدت ناله هایش سر به کوه و بیابان می گذاشتم.
    باقالی پلوی دست پخت بی بی را در دیس می کشیدم که شانه به شانه ام ایستاد و گفت : به به...آی دلم لک زده بود.
    - عجیب شدی.
    لب هایش را لبخندی بزرگتر فراگرفت و با چشم هایی که برق می زد ، دسته موی مرا پشت گوشم گذاشت و گفت : چطور شدم.
    چشم هایم به دستش مانده بود.
    - خـ....خب خیلی خوشحالی.
    - مشکلی با خوشحالی من داری؟
    - آدمی که دوازده ماه سالو غمگینه و دپرسه خوشحالیش عجیبه.
    - کنار آدماییم که دوسشون دارم...کنار آدمایی که نفس کشیدنشون آرومم می کنه...چرا خوشحال نباشم؟
    باید چک می کردم می دیدم مهراوه این دور و بر پیدایش شده بود یا نه؟
    وگرنه این حجم از شادمانی از مردی که قسم راستش جان مهراوه اش بود ، بعید می نمود.
    - بعد شام لباس گرم بپوش بیا تو باغ...یه چیز میخوام نشونت بدم.
    - چیه؟
    - می بینی.
    شام را هم دولپی خورد.
    به به و چه چه کرد و هی ناز و قربان بی بی به جانش روانه شد.
    کمبود محبت من هم دم به دم با حضور این تحفه خان بیشتر می شد.
    اصلا بی بی از همان اولش هم ماهور را یک جور دیگری دوست داشت.
    یک ماهور می گفت نود و نه تا تصاعدی از این طرف و آن طرفش بیرون می زد.
    سفره را هم حضرت آقا با خود شیرینی تمام جمع و جور کردند و بی بی هم هی چشم غره رفت به من بیچاره که نگذارم پسر عزیزدانه اش دست به سیاه و سفید خانه بزند.
    کارهای آشپزخانه را که راست و ریس کردم چای برای بی بی بردم و ماهور چشمکی زد و باغ را نشانم داد.
    شال و کلاه کردم و از در تراس اتاقم وارد محوطه باغ شدم.
    پشت به من روبروی حجمی عجیب ایستاده بود.
    با ابروهایی بالا و پایین به موتورسیکلت خوش فرمی که به آن تکیه می زد ، نگاه کردم.
    - موتور خریدی؟
    - اوهوم...مگه دوست نداشتی؟
    دستی به چرم صندلی موتور کشیدم.
    خوب می دانست موتور سواری یکی از دوست داشتنی های زندگی من است.
    - بپر بریم دور دور.
    - آخه...بی بی...
    اشتیاقی که کلماتم را مقطع می کرد خنده دار بود.
    - بی بی قرار نیست وقتی با منی نگرانت بشه.
    - سرده هوا...
    - سرما نمی خوری سوسول خانوم.
    لبخندم بی نهایت جا برای ابراز می خواست.
    - بریم.
    پشت او سوار شدم.
    پهلو هایش را مشت کردم.
    از باغ که بیرون زد ویراژ دادنش آغاز شد.
    صورتم را پشت کتفش قایم کردم.
    هوای سرد ، ذره ای از خوشی که داشت در کل تنم می پیچید کم نمی کرد.
    - ممنون.
    این کلمه ناخودآگاه از میان دهانم در نزدیکی گوش ماهور هجی شد.
    لبخندش را ندیده می توانستم حس کنم.
    - خوش بگذرون خانوووووم.
    به قهقهه خندیدم و کمی بعد باز میان باغ بی بی بودیم.
    از موتور که پیاده می شدم از شدت سرمایی که به جان تنم رفته بود می لرزیدم.
    - خوش گذشت؟
    لبخندش را دوست داشتم.
    چرا دروغ بگویم؟
    من هم مثل بی بی ماهور را یک جور دیگری دوست داشتم.
    ماهور همانی بود که خیلی ناب ، دل می برد.
    از تمام رویاهای آدم دل می برد.
    - عالی بود...خیلی خوب بود.
    - داری می لرزی...برو اتاقت.
    لبخندی زدم و به سمت اتاقم دویدم.
    - راستی...
    از دویدن ایستادم و به او که خوش استایل به موتورش تکیه زده بود نگاه کردم.
    - چک فردا پاس میشه.
    و موتور را به قسمت سرپوشیده ای هدایت کرد که دیگر پرشیای سفیدش آن جا نبود.


    پرده اتاق میان مشتم چلانده می شد.
    یه ساعت تمام گذشته بود و هنوز رحمان و مریم میان باغ بر سر یکدیگر فریاد می کشیدند.
    اشک ها و بغض مریم را از این فاصله هم می شد شاهد بود.
    فقط نکته مثبت قضیه این بود ، که بی بی رهسپار مراسم ختم یکی از آشناها شده بود و شاهد این بگو مگویی که من و ماهور را هر لحظه نگران تر می کرد نبود.
    - کاش بی بی اون حرفو نمی زد.
    - محیاجان به من و تو ربطی نداره...اینقدر نگاشون نکن.
    - چرا بهمون مربوط نیست؟...زندگی عزیزامونه.
    - انتخاب خود مریم بوده...اشتباه رحمان بوده....به من و تو ارتباطی نداره.
    - داره...چرا اینقدر مریم باید زجر بکشه؟...چرا همه سهم زنایی مثه مریم و سما غصه خوردنه؟
    - نیشتو باید بزنیا.
    - سما هم یکی مثه مریم...حداقل تو شرف داشتی مشتتو باز کردی بره پی زندگیش.
    - من و سما انتخابمون متفاوت تر از رحمان و مریم بود.
    نگاهم را از شیشه گرفتم و به او که روی کاناپه لم داده بود و لیوان چایش را آرام آرام بالا می رفت ، دادم.
    - - سما عاشقت بود.
    - ولی هیچ تلاشی برای من نکرد...برای عوض شدنم...برای بهتر شدنم...سما فقط نگاه کرد.
    - تو اون سنگی بودی که میخ آهنبن هم بهت فرو نمی رفت...چه انتظاری از سما داشتی؟
    - چرا دوس داری گذشته رو شخم بزنی؟
    - نمی دونم...نمی دونم...ببخش...راس میگی من زیاد تو زندگیت دخالت کردم.
    برابرم ایستاد.
    با آن موهایی که خیلی شل پست سرش بسته بود.
    با چشم هایی که مهربان تر از همیشه بودند.
    با آن قد افراشته اش.
    - وقتی دخالت می کنی تو زندگیم...حس می کنم برات مهمم...برای تو مهم بودن خوبه...خیلی محیا....خیلی.
    چشم هایم میان چشم هایش می لغزید.
    این چشم ها را با این مهر بی پایان ، هر کسی می توانست دوست داشته باشد.
    من که همه عمر نگرانش بودم که دیگر جای خود داشتم.


    مریم به لبه پنجره تکیه داده بود.
    چشم هایش سرخ سرخ بودند.
    دل من با سرخی چشم هایش بی تاب می شد.
    با درد دلش مشت می شد.
    این دل لامروتِ من با درد رفیق کودکی هایم ، عجیب درد می شد.
    - رحمان چی میگه؟
    - میگه حرف حرفه بی بیه...بی بی که میگه بچه ...باید مادر بشم...باید پدر بشه...باید خفه بشم...باید لال بشه.
    مریم تمام عمرش را خفه شده بود.
    پدرش با بی مهری ، خفه اش کرد.
    نامادری اش با ظلم های روا داشته ، خفه اش کرد.
    بی بی با محبت بی حد ، خفه اش کرد.
    و رحمان با عشقی که جوانه نزد ، خفه اش کرد.
    حالا زنی پر از بغض ، پر از هق ، پر از درد ، پر از فریاد خفه شده برابر من ایستاده بود و من می فهمیدم که این زن چیزی برای از دست دادن ندارد.
    خدا نکند هیچ کس هیچ جای جهان هیچ چیز برای از دست دادن نداشته باشد.
    - میخوای پیشت باشم امشبو؟
    - میخوام تنها باشم.
    - خوب فکر کن...به بی بی فکر نکن...به محبتش فکر نکن...به خودت فکر کن...خودخواه باش...یه امشبو خودخواه باش...من هم امشب کاروانسرا می مونم...اتاق بغلیم.
    - ممنون.
    لبخندی زدم و از اتاقش بیرون آمدم.
    رحمان و ماهور عصبی میان حیاط میانی ، در سرمایی که استخوان آدم را می سوزاند ، ایستاده بودند.
    اشارپی را که بی بی برایم بافته بود دور خود پیچیدم و میانشان ایستادم.
    رحمان کلافه بود.
    چشم های او هم سرخ بودند.
    رحمان – حالش خوبه؟
    - مهمه؟
    رحمان – محیا زنمه.
    - شاید نخواد دیگه باشه.
    رحمان – محیا میخوام ببینمش.
    - واسه امروز بسشه...خیلی داغونه...یه امشبو بذار آروم باشه.
    رحمان – من نمیخوام اذیتش کنم.
    - وجودت اذیتش می کنه.
    ماهور بازویم را فشرد.
    می دانستم که بیش از حد برخودم با رحمان دوست داشتنی تمام عمرم بد بوده است ، اما به والله که دست خودم نبود.
    این مرد چشم های کسی را اشکی کرده بود ، که بدون اغراق از خواهرهایم عزیزتر بود.
    رحمان – فردا صبح میام پیشش...شبا پتوشو کنار می زنه...حواست بهش باشه سرما نخوره.
    و رفت.
    این مرد که عاشق نبود...
    که دلش جای دیگری بود...
    که با جمله آخر من انگار رو به زوال رفته بود...
    حواسش به پتویی که هر شب از روی مریم کنار می رفت بود...
    حواسش به سرمایی که مریم نخورد بود....
    و عاشق نبود...
    و اجبار بود...
    و درد بود و درد بود و درد بود...
    - زیاده روی کردی محیا.
    - باید یکی حالیش کنه هر چی بی بی میخواد نمیشه.
    بازویم را محکم تر فشرد.
    - سرده...بریم داخل.
    - نمیری خونه؟
    - نه امشبو پیشتون هستم...برو بخواب...خسته ای.
    از کنارش گذشتم و او همچنان در سرمای استخوان سوز شب هاب زمستانی کویر ایستاده بود.
    و موهای بلندش را باد تکان می داد.


    من از شبی که گذرانده بودیم.
    از خاطراتی که مرور کردیم.
    از لبخندهایی که آمد.
    از اشک هایی که چکید.
    من از تمام این ها دلم آرام بود.
    آرام بودم.
    آنقدری که مریم به دیدنم بخندد و بگوید دیوانه بازی هایم از قِبل ماهور دیدنی است.
    حتی تلفن مامان و دعوای سختی که با من داشت هم حال آرام دلم را ناآرام نکرده بود.
    من خوب بودم.
    میان کاروانسرایی که از میراثم بود...کنار آدم هایی که باید ، آرام بودم.
    من به دیدن مردی که چندسالی ناآرامم می کرد ، آرام بودم.
    خودش گفته عوض نداشتن تمام آدم ها مرا دارد.
    من هم شاید فقط او را داشتم.
    شانه به شانه ام که ایستاد از فکر بیرون آمدم.
    ماگ نسکافه را به دستم داد و من لبخندی به این درجه از شعورش که می دانست دلم چه می خواهد ، زدم.
    - امروزو باید استراحت می کردی...هنوز تو نظر من تو مرخصی هستی.
    - یادم نمیاد مرخصی رد کرده باشم...اصن فک نمی کنم مدیر مجموعه نیازی به مرخصی داشته باشه.
    یک طرف لب هایش انحنا پیدا کرد.
    - گفتم یه کم خسته ای...مدیر مجموعه تو نیستی عزیزم...منم.
    مردک انگار باز شعورش را داد باد برد.
    ماگ را به سینه اش کوباندم و او با خنده ای که می رفت قهقهه شود ، ماگ را چسبید.
    - تو خسته تری انگار...تو کل مدیریتی که می تونی داشته باشه ، روی اتاق خودته پسرجون...من نباشم تو هیچی نیستی ماهورخان.
    بالاخره آن خنده قهقهه شد.
    لعنتیِ مذخرفِ بی شعور ، عجیب خوب می خندید.
    خنده های لعنتی اش مشکلی نداشتند ، نه تا وقتی که وسط دعوا ، پیچ و مهر های فک آدم را شل کنند.
    - خوش خنده شدی.
    - شما هم بدت نمیاد انگار.
    - بخیل نیستم.
    کمی خم شد.
    آن قدری که فاصله چشم هایمان تنها یک کف دست شود.
    - دلیل خنده هام تویی...بخیل چیه؟
    من آدم فکر های بیخود نبودم.
    برای خودم داستان هم نمی گفتم.
    اصلا حق نداشت دل لامصبم ، که قیلی برود ویلی بیاید.
    دخترانه رویابافی کردن از من گذشته بود.
    ده سالی می شد که گذشته بود.
    - شما مِن بعد یه دلقک دیگه واسه خودت دست و پا کن.
    دستش گونه ام را گرفت ، کمی چلاند و چشم های من دم به دم گشادتر شد.
    - دلقک به این خوشگلی از کجا پیدا کنم من؟
    با حرص دستش راکنار زدم و راهم را گرفتم سمت خروجی حیاط میانی.
    - قهری مثلا؟
    - قهرم واقعا.
    باز هم آن خنده لعنتی اش لبخند به لبم نشاند.
    - من این مدل خندیدنش رو ندیده بودم.
    لبخندم خشکید و نگاهم به اویی که دست به سینه نگاهش به ماهور بود افتاد.
    دقیقا اینجا میان دل آرام من ، این سیل از ناآرامی ، چه می کرد؟


    سینی چای را برابرش گرفتم.
    مثل تمام روزهایی که آرام میانمان حضور داشت ، خیره ام شد.
    لبخندی نزد و تنها تشکری زیرلب گفت.
    روبروی ماهور که ایستادم با سر اشاره زد که چای نمی خواهد.
    والا از من می پرسیدند ، این پسرک عنقی که به شومینه چسبیده بود ، هیچ چیز جز رفتن سما را نمی خواست.
    آمدن سما مرا هم بی حس کرده بود.
    و به طرز مسخره ای من ترسیده بودم.
    از کم شدن یکی از وزنه های سنگینی که به زندگی متصلم می کرد ، ترسیده بودم.
    ماهور تازه داشت ماهور روزهای خوب نوجوانی من می شد.
    بی بی – چاییتو بخور مادر ، از دهن میوفته.
    سما سعی کرد لبخندی به بی بی بزند ، اما خب آنقدرها که باید ، نمی توانست آن پوسته سرد همیشگی اش را بشکند.
    - خوشحالیم که اینجایی.
    دروغم با چشم غره ای که ماهور به سمتم پرتاب کرد ، بی ثمرتر شد.
    سما – انگار اینطور که تو میگی نیست.
    حتی بی بی هم با این درجه از رک گویی سما نتوانست چیزی بگوید.
    سما – تعریف کاروانسرا رو از دوستای مشترکمون زیاد شنیدم...اومدم هم اینجا رو ببینم هم تو رو.
    روی صحبتش با ماهور بود.
    سرم را به سر بی بی چسباندم و گفتم : به نظرتون ما نریم ؟...این دوتا تنها نباشن؟
    بی بی – بریم...ولی چشمم آب نمی خوره...این پسره و دختره از اول هم مال هم نبودن.
    شانه ای بالا انداختم و از جلوی چشم های ماهوری که با اخم خیره ام بود ، رهسپار اتاقم شدم.
    مریم روی تختم نشسته بود.
    این در پشتی اتاق ها هم خود معظل عظیمی به شمار می آمد.
    - اینجا چی کار می کنی؟
    - اومدم فوضولی.
    - چیز جالبی نیست.
    - سما جالبه.
    - دلم همیشه براش سوخته.
    - آدمایی مثل من و سما نیازی به دلسوزی ندارن...عشق یه طرفه دواش فقط کَندنه...باید کَند...سما جربزش بالاست...یه روزی هم من جربزم میره بالا.
    - رحمان با ماهور متفاوته.
    - رحمان خیلی خیلی عوضی تر از ماهوره...ماهور خودش نخواست که ازدواج کنه...سما پاپیچش شد...پس رحمان خیلی عوضی تره...خیلی.
    - تو که اینقدر می دونی این مرد عوضیه پس چرا عاشقش می مونی؟
    - من لعنتی ام محیا...خیلی لعنتی...اونقدری که وایسادم تا هم خودم عذاب بکشم...هم اونو عذاب بدم.
    دستم را گرد شانه اش حلقه کردم و شقیقه ام را به شقیقه اش چسباندم.
    - لعنتی منم مریم...من...منی که باعث مرگ نبض و شریان زندگی همه اونایی شدم که دوسشون دارم.
    - تو انگار حالیت نمیشه که تقصیر از تو نیست.
    - باشه تو راست می گی.
    از آن راست های دروغ...
    از همان ها که دل آدم را خون می کند...
    تمام این ده سال را راست های دروغ شنیده بودم.
    *****
    سما به اصرار خودش در کاروانسرا ساکن شده بود.
    بی بی برای رفتار ماهور دم به دم شکایت به جان گوش های من می بست.
    و من نگران بودم.
    نگران ماهور...
    ماهوری که درگیر عذاب وجدان عظیمش بود و از رویارویی با سمای عاشق پیشه امتناع داشت.
    تقه ای به در اتاق سما زدم و با اجازه ای که داد وارد شدم.
    لبخندی مثل همیشه سرد به رویم پاشید.
    من سما را همین گونه قبول کرده بودم.
    طبیعت سما میان آدم هایی که بزرگ شده بود ، اینگونه بارش آورده بود.
    - خوبی عزیزم؟
    لبخندش را باز هم تکرار کرد.
    کم حرف بود و من برای صحبت با او کلامی نمی یافتم.
    فنجان نسکافه را به دستش سپردم و گفتم : میخوای با ماهور حرف بزنی؟
    - اون زیاد راغب نیست.
    - مهم اینه که تو میخوای صحبت کنی.
    پوزخندی زد و از گوشه چشم نگاهم کرد.
    - شاید مهم اینه که ماهور فقط دوست داره ، با خواهر تو حرف بزنه.
    از این حجم رک بودن کمی شوکه شدم.
    - داستان ماهور و مهراوه سه سالی هست تموم شده.
    - برای همه شاید...ولی برای ماهور...
    - ماهور فقط دردش عذابشه.
    نگاهم کرد.
    با چشم هایی که نفرتش را بیان می کرد.
    سما مطمئنا از تمام خاندان من متنفر بود.
    - به حرفی که میزنی ایمان داری محیا؟
    نگاهم را به سمت ارسی های اتاق کشاندم.
    این دختر حق داشت.
    خواهرم و حتی سایه خواهرم ، تمام دلش را تحت الشعاع قرار داده بود و این چیز کمی نبود.
    - من فقط میتونم بگم متاسفم.
    - متاسف نباش...فقط جای خواهرت نباش...ماهور بهت خیلی توجه می کنه...چون تو مهراوه ای...مهراوه ای که اخلاقش هم باب طبع آقاست...ماهور هیچ وقت عاشقت نمیشه محیا....اون عاشق مهراوه می مونه.
    شوکه بودم.
    این زن را انگار دیوانه کرده بودند.
    - هیچ معلومه چی میگی؟...من نامزد برادر ماهورم...من دختریم که خط قرمز ماهوره...من و ماهور رابطه خیلی متفاوتی داریم.
    - یه نصیحت دوستانه بود فقط.
    از جایم برخاستم.
    این زن ذهنم را به هم ریخت.
    حواسم را پرت کرد.
    و دلم را به درد نشاند.
    و من ، من می ماندم.
    ماهور هم ماهور...
    من و ماهور هیچگاه کنار هم قرار نمی گرفت.


    این زمستانِ به قول مریم دیوانه ، تمام شدنی نبود.
    مانده بودیم میان سرمایی که می رفت و باز می آمد.
    خانواده هامان تا دو روز دیگر می آمدند.
    و من هیچ حسی نداشتم.
    حتی احساس دلتنگی نسبت به مانی هم در وجودم آنقدرها که باید ریشه ندوانده بود.
    من هنوز هم درگیر سما بودم.
    درگیر حرف هایی که داغم گذاشته بود.
    درگیر نظری که شاید بقیه هم روی رابطه دوستانه ما داشته باشند.
    این درگیری ها خوره بود.
    جان آدم را می خورد.
    از پشت پنجره به سمایی خیره شدم که سوار ماشینش شد.
    همانی که ماهور به نامش زده بود.
    او هم مرا با بی حسی همیشگی اش نگاهی انداخت.
    آمدنش هیچ بار مثبتی نداشت.
    هیچ کداممان را شاد نکرد.
    فقط ماهور را فراری داد.
    مرا به گِل نشاند.
    و بی بی غمگین تر از پیش ، بابت زندگی بر باد رفته ماهور عزیزش ، فکری شد.
    - رفت؟
    به ماهوری که به چهارچوب در تکیه زده بود ، نگاهی انداختم.
    به سمتش برگشتم.
    آخر مگر می شد این چشم هایی که تمام عمرم همین گونه به رویم خیره مانده بود ، احساسی ورای احساس گذشته داشته باشد؟
    سما هم دیوانه ای بود برای خودش.
    - چرا هیچ فرصتی برای حرف زدن بهش ندادی؟
    - دندون لق واسه کشیدنه...وقتی کشیدی دیگه نمیشه چسبوندش.
    - ماهور...
    - محیا این زندگیه که من انتخاب کردم...من به همین چند نفری که تو زندگیم هستن راضیم...نمیخوام دایره زندگیم بزرگتر بشه...علاقه ای ندارم.
    - تا ته دنیا من برای تو نمی مونم...بی بی برات نمی مونه...بعد اونوقت...
    - تا ته دنیا تو هستی...مگه جایی برای رفتن داری؟
    واقعیت را بد به صورتم کوبید.
    من خانه پدرم را رها کرده بودم.
    من فرار از باغ بی بی را رها کرده بودم.
    من حتی ندیدن دریچه آب انبار را هم رها کرده بودم.
    و حالا دیگر دلی برای رفتن نداشتم.
    جا که دیگر سهل ترین معادله امر بود.
    - برگشتنم به تهران اونقدرا هم درو از ذهن نیست.
    - دلت اینجاست.
    - دلمو ده سال پیش خاک کردن.
    - خاکش هم اینجاست...پس جایی واسه رفتن نیست.
    - من واسه چی با تو بحث می کنم؟
    - چون من جلوتم...ماهور.
    این دلیلش...
    آخ که این دلیلش...
    این دلیل لعنتی واقعی...
    این دلیل که همیشگی بود و می ماند.
    چشم هایی که می لرزید را از چشم هایش پنهان کردم و برای فرار از موقعیتی که بارها قرار بود تکرار شود ، شانه به شانه اش گذشتم.
    - محیا باور کن...من و تو جز هم از ده سال پیش هیچ کسو نداریم....هیچ هم زبونی...هیچکی...درک کن...باور کن.
    دلم می خواست این همه اطمیمان را زخم بزنم.
    لگدکوب کنم.
    اصلا دلم می خواست این مردی را که با این حرف ها ، سیلی وار به صورتم می نواخت را نیست کنم.
    اما خب نمی شد.
    حرفی نبود.
    واقعیت لعنتی هیچ گاه جوابی نداشت.
    و تنها راه حلم پا تند کردن سمت آشپزخانه کاروانسرا بود.
    - در ضمن...من برای هم زبونم پا به جفت وایسادم...نمیذارم تنها کسی که برام مونده از دستم بره.
    این مرد ، لعنتی وار به تحریک اعصابم کمر بسته بود.



    به گرد سبزه هایی که بی بی با سلیقه کاشته بود ، ربان گره می زدم و چشمم به در خانه بود.
    مهربان ساعتی پیش پیام داده بود که نزدیکند.
    باید برای آمدنشان خودم را مشتاق نشان می دادم.
    درست شبیه بی بی که بعد از ده سال قرار بود از عزیزانش در خانه خود پذیرایی کند.
    اما من آنقدرها مشتاق نبودم.
    از حضور آدم هایی که از جلوی چشمانشان گریخته بودم برای این خلوت ، می ترسیدم.
    از نگاه غمگین شمسی جان وحشت داشتم.
    و از نفرت چشم های ماهانی که تمام این ده سال ماهور را مسبب مرگ برادر دوقلویش دانسته بود ، متنفر بودم.
    جدای از این حرف ها و درد ها ، اوقات تلخی که من و ماهور از آخرین بحثمان درگیرش بودیم هم به حال بدم دامن می زد.
    ماهور لعنتی هم ساکت تر شده بود.
    خب حق هم داشت.
    مهراوه عزیزش با آن شکمی که بیشتر پیش آمده بود ، قرار بود بیاید.
    و من دلم در کنار ناراحتی که از او داشت ، برایش سوزش هم به راه انداخته بود.
    ما دو نفر عجیب بودیم.
    از هم متنفر می شدیم ، با هم می جنگیدیم ، دلمان هم برای هم می سوخت.
    ماهور حق داشت...ما دو نفر فقط برای هم مانده بودیم.
    - محیا جان ، نیومدن؟
    - قربونت برم میان.
    چشم های بی بی از وعده ای که دادم درخشید.
    درست برعکس چشم های مریم.
    مریم از شب گذشته که متوجه آمدن خانواده هامان شده بود ، ناراحت بود.
    من یک بوهایی برده بودم.
    اما باورش برایم مشکل بود.
    درد دل مریم آزارم می داد.
    دردی که مسببش خانواده من بودند عذابم می داد.
    - محیا؟
    بعد از دو روز سرسنگینی ، صدایم زد و نگاه مرا به خود کشاند.
    لباس طوسی رنگی پوشیده بود.
    و به تنش خوش نشسته بود.
    - هوم؟
    - نیومدن؟
    پوزخندی زدم و ربان درون دستم را پاپیون زدم.
    - چقدر مشتاق اومدنشونی.
    لبخندی که زد را از گوشه چشم دیدم.
    - من بیشتر مشتاق اینم ته چین مرغ بی بی رو بخورم...تا اونا نیان نمیشه.
    لبخندی مانند موریانه های موذی به جان لب هایم افتاد.
    - دیشب کیک پختم...اگه گشنته...
    خندید.
    صدای خنده اش انعکاس یافت.
    و من مات خنده هایش شدم.
    - چرا می خندی؟
    - الان باید تو قهر باشی.
    شکلکی برایش آمدم و او تکه ای کیک از یخچال برداشت و به دهان گذاشت.
    این مرد لعنتی در کنار پتانسیلش برای حال بدم ، هزاران برابر پتانسیل برای حال خوب من داشت.
    منتظر به به و چه چه اش بودم که صدای بوقی که نیما برای اعلام حضورشان زد نگاهم را از پنجره به باغ کشاند.
    و آمدند.
    و مصیبت شروع شد.


    مانی سرش را در گردنم قایم کرد و از قبول قاشقی که سمت لب هایش گرفتم امتناع کرد.
    مهربان – همین دوتا قاشقی که از دستت خورده...خیلی خاطرت عزیز بوده.
    نیما از آن سمت میز خم شد و مانی را از دستم گرفت .
    نگاهم ناخودآگاه به سمت ماهوری که برابرم نشسته بود و بی میل غذایی که دوست داشت را می خورد ، کشیده شد.
    انگار سنگینی نگاهم را حس کرد که سر بلند کرد و لبخندی به رویم پاشید.
    لیوان دوغ دست نخورده ام را به سمتش هل دادم.
    شاید باید این حجم از سرخوردگی در جمع را به یک نوعی هضم می کرد.
    لبخندش کش آمد و لیوان دوغ را بالا رفت.
    این مرد با این لبخند های خاصش آدم را شاد می کرد.
    حالا سما بیاید و حرف های صد من یک غاز بزند ، مگر چیزی جز آن چشم های که با توجهی شاد می شد ، مهم بود ؟
    مهراوه – محیا؟
    به مهراوه نگاه کردم.
    همان اویی که از ابتدای حضورش ، ساکت بود...
    و شاید دیگر مهراوه نبود....
    - جانم؟
    می توانتسم ندیده ، حدس بزنم ماهور از این جانی که خرج مهراوه کردم تا چه حد اخم کرده است.
    مهراوه – می تونم روی تخت اتاقت کمی استراحت کنم؟
    - حتما عزیزم.
    از جا بلند شدم و قبل از اینکه مهراوه را به سمت اتاقم راهنمایی کنم ، لیوان نوشابه بی بی را با لیوانی دوغ جابه جا کردم و با لبخندی عمیق چشم غره بی بی را متحمل شدم.
    در اتاق را گشودم و با دست تعارف زدم اول مهراوه وارد شود.
    نگاهش میان اتاقی که با کمک ماهور چیده بودم تاب خورد.
    - سخت نیست برات؟
    - چی؟
    - اینکه از تهرون دل کندی؟...اینکه از اون موقعیت فوق العاده دست کشیدی؟
    - کدوم موقعیت فوق العاده دقیقا؟
    - تو رئیس بخش خانه داری یه هتل پنج ستاره بودی.
    - اون هتل پنج ستاره مطمئنا با این روندی که در پیش داره ، تا دو ماه آینده یه ستارشو از دست میده.
    - چرا اینقدر میخوای مدیریت ماهانو زیر سوال ببری؟
    با حرصی عمیق ، این جمله را بیان کرد.
    - ماکان هم قدرت مدیریت نداشت...ولی خودشو شناخت...می خواست...
    - آره خیلی چیزا می خواست ولی تو و ماهور با بچه بازیتون نذاشتین.
    حرف حق هم که جوابی نداشت.
    من لعنتی واقعا با آن بچه بازی که نمی شد انکارش کرد ، آرزوهای عزیزم را زیرخاک بردم.
    - استراحت کن...چیزی نیاز داشتی صدام بزن.
    چشم هایش از ضربه ای که به روحم زده بود می درخشید.
    یک وقت هایی به او هم حق می دادم.
    شاید اگر من و ماهور آن اشتباه را مرتکب نمی شدیم ، او هم می توانست جای انتخاب منطقی بابت زندگی مرفهی که می خواست ، با فراغ بال تن به ازدواج با ماهور دهد.
    از اتاق که بیرون زدم ، ماهان وارد راهرو شده بود.
    نیشخندی به رویم زد و گفت : فکر نمی کردم آدمی که چند ماه آسایشگاه بستری بوده بتونه تو جایی که عزیزش کشته شده دووم بیاره.
    شروع شده بود.
    همان جنگ خاموشی که همیشه بود و این چندماه به مدد همراهی با ماهور از شدتش کاسته شده بود ، باز هم داشت میان روح من پا می گرفت.
    تمام این سال ها ماهور به تنهایی بار این عذاب را به دوش کشیده بود.
    و من خودم را پشت دختر خلف بودنم ، پنهان کرده بودم.
    اما استعفا و همراهیم با ماهور انگار باز هم همه را برعلیهم شورانده بود.
    مخصوصا این مردی که با آمدنش زندگی خیلی ها را تحت الشعاع قرار داده بود.
    بی حرف خواستم از کنارش بگذرم که صدای ماهور نگاهم را از ورای شانه ماهان به نگاهش کشاند.
    ماهور – بهتره حرمت خونه بی بی رو نگه داری...دوس ندارم بی بی ناراحت بشه...دوس ندارم هیچ وقت...تاکید می کنم هیچ وقت...محیا ناراحت بشه...این دو نفز ناراحت که بشن خیلی ناراحت میشم...بعد یه سری چیزا که نباید گفته بشه گفته میشه.
    ماهان روی پاشنه پا چرخید.
    برای جلوگیری از برخودر احتمالیشان خودم را میان هر دو جا دادم و نگاهم را با التماس به صورت ماهوری که شدیدا اخم داشت کشاندم.
    ماهان – تو در مقامی نیستی که بتونی منو تهدید کنی.
    ماهور – تهدید مقام نمیخواد...تهدید مدرک میخواد...و من زیاد دارم.
    بازوی ماهور را میان مشتم فشردم و نگاه او با لبخندی که سعی در آرام کردن من داشت ، روی صورتم نشست.
    این مرد به خاطر من ، به خاطر منی که حس می کرد ، دین زندگیم به گردنش سنگینی می کند ، حاضر بود دنیا را به هم بریزد.
    - ماهور باید بریم کاروانسرا.
    دستش را در برابر چشم های ماهان روی دستم که به بازویش بند بود گذاشت.
    ماهور – بریم.
    ماهان – برو...فرار کارته.
    ماهور پوزخند زد.
    شانه به شانه اش راه افتادم.
    - ماهور ، ماهان ارزش نداره که باهاش دهن به دهن بشی.
    لبخندی به صورتم پاشید و گفت : ولی تو ارزش داری که من به خاطرت با هرکسی که اذیتت می کنه دهن به دهن بشم...دهن به دهن که حرف یه لحظشه.
    این مرد به خاطر دینی که داشت و سما به اشتباه احساس برداشت کرده بود ، حاضر بود خیلی کارها کند.
    من هم که بی شعور صفتانه ، بدم نمی آمد.
    امضای ایشان

  12. 19 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),Abgin (06-12-2017),Asal@lu (02-16-2017),Farib (07-14-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahdi25 (07-03-2017),mahsa50 (08-20-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),SHAHR (04-26-2017),titara53 (04-27-2017),فهیم (09-15-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),_.3aaana._ (دیروز),تیتان (05-14-2017),طلیعه (07-06-2017)

  13. Top | #7
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    ملحفه تخت ها را درون سبد انداختم و سعی کردم به ماهوری که دقایقی بود ، به چهارچوب در تکیه زده بود و متفکر مرا زیرنظر داشت ، بی توجه باشم.
    حوصله ناله هایش را باز هم در رابطه با مهراوه و بی وفاییش نداشتم.
    من فقط می خواستم ملحفه ها را تعویض کنم و بعد چای بنوشم.
    ماهور و ناله های بی انتهایش در برنامه من جایی نداشتند.
    - محیا؟
    - ماهور؟
    - جان؟
    جانش را نمی خواستم.
    فقط می خواستم کمی تنها باشم و به تفکر وحشتناک مادرم که شب گذشته به خورد مغزم داده بود ، فکر نکنم.
    من و ماهور رابطمان عادی بود ، ولی انگار دیگران متوجه آن نبودند.
    برای خودشان خیالات بافته بودند و مادرم حتی شب گذشته در گوشم خوانده بود ، افتضاح است که حتی به برادر نامزدم فکر هم کنم.
    واقعا وحشتناک بود.
    تصورشان در رابطه با رابطه من و ماهور وحشتناک بود.
    سما و مابقی آدم هایی که یک دفعه میان زندگی راحتم پیدایشان می شد ، حالیشان نبود که من و ماهور همان هایی هستیم که هتل را کنار هم سرپا کردیم؟
    - چرا نمیری کمی استراحت کنی؟
    - تو چته؟
    - من هیچیم نیست...من فقط خسته ام.
    - اگه خسته بودی سه ساعت کل ملحفه های تمیزو دوباره عوض نمی کردی...یه چیزیت هست.
    دست به کمر نگاهش کردم.
    لبخند تا چشم هایش هم سرایت کرد.
    من نمی دانم این درجه از خشم صورتم آخر چه خنده ای داشت که این مردک ایستاده بود برابر من و نمایشش هم می داد.
    - لبخندت دقیقا واسه چیه؟
    سمتم قدم برداشت و فاصلمان آنقدری کم شد که بوی ادوکلنش به تمام مویرگ های بینی ام بچسبد.
    - بدعنق که میشی...هیشکی نمیتونه تحملت کنه...حتی خودت.
    - کسی نگفته تحمل کنی...در ضمن خنده هم نداره.
    سرش را کمی به سمت چپ متمایل کرد و من شدیدا دلم می خواست آن لبخندی را که به جان لب هایش چسبیده بود مشت زنم.
    - گور پدر اونیکه نمیتونه تحملت کنه...حالا بگو چته.
    به چشم هایی که کمی از شادیشان کم شده بود ، خیره شدم.
    این مرد دلش از من می شکست اما بهتر از آن بود که دلش از حرف بیقه بشکند.
    بهتر از آن بود که محمدجواد خان باز هم بخواهد همه چیز را به رویش بیاورد و تاکید کند که بایستی از من دور باشد.
    بهتر بود.
    - یه مدت ازم دور باش ماهور...میشه؟
    انگار لبخندی که به لب هایش چسبیده بود ، را به بدترین حالت ممکن مشت زدم.
    قدم عقب گذاشت و رفت.
    و من دلش را شکستم.
    دل مردی را که فقط مرا داشت را شکستم.
    و مویرگ های بینی ام ، دقیقا همان هایی که بوی ادوکلن ماهور را به جان خریده بودند ، به سوزش افتادند.
    *****
    مریم کمی آنسو تر از بقیه نشسته بود و من می فهمیدم که تمام دردش به یکی از اعضای خانواده من مربوط است.
    و من درد می کشیدم از خجالت.
    چسبیده به مریم نشستم و نگاه او با لبخندی غمگین به صورتم کشیده شد.
    - میخوای بریم یه دوری بزنیم؟
    - یه دوری هم که بزنیم من یادم نمیره رحمان با چه حسرتی سر سفره هفت سین عشق از دست رفتشو نگاه می کرد.
    - مریم تو اشتباه می کنی.
    - تقصیر هیچکس نیست...تقصیر تصمیمیه که من تو رودربایستی با بی بی گرفتم.
    دستم را گرد شانه اش پیچیدم.
    مریم برای من بی شک عزیزتر از خواهرانم بود.
    مریم رفیق دردهایم بود.
    و من برای رفیق دردهایم باید مرهم می شدم.
    - مریم بیا بریم بیرون...هم حال من عوض میشه هم حال تو.
    - با موتور ماهور بریم...میام.
    - ماهور؟
    - قهری باهاش؟
    - اون قهره.
    کمی به خنده افتاد.
    اگر مریم با قهر ماهور می خندید ، بگذار ماهور تمام سال را قهر باشد.
    - خیلی واست ناز میاد.
    - دلشو شکستم.
    - تو همه این سالا با نبودنت تو زندگیش دلشو شکستی...چیز خیلی دور از ذهنی نیست.
    - ماهور به من نیاز نداره...توهم نیازو داره.
    - ماهور بهت نیاز نداره...ماهور دلش میخوادت.
    - دل رحمان هم تو رو میخواد...حسرت نگاش هم تویی...تو نمی فهمی...خری...حالیت نیست.
    - من حوصله حرفای دروغتو ندارم...خیلی میخوای حالمو خوب کنی...برو منت ماهورو بکش با موتور ببرتمون دور دور.
    - تو هم میتونی از رحمان بخوای موتور ماهورو قرض بگیره ببرتت دور دور.
    - من اصراری واسه خوب شدن حالم ندارم...تو اصرار داری.
    مریم را خدا یک دانه آفریده است آن هم صرفا جهت حرص دادن من.
    من آسمان هم زمین بیاید منت ماهور را نمی کشم.
    اصلا عادت ندارم.
    تا بوده و بوده ماهور منتم را کشیده است.
    به مزاج من منت کشی نمی آید.
    امضای ایشان

  14. 24 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),Abgin (06-12-2017),Bahar1373 (08-31-2017),jiz (07-28-2017),Leilii (09-20-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),ngu (03-10-2017),rahileh (03-18-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),SHAHR (04-26-2017),titara53 (04-27-2017),فریبا44444 (05-03-2017),مولود (09-16-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),تیتان (05-14-2017),سمیرا67 (08-15-2017),شكرانه (08-12-2017),طلیعه (07-06-2017)

  15. Top | #8
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    روز پیش را که نتوانستم اصلا سمت ماهور و اخم های درهمش روم.
    و این ماهور تازه عجیب برای من در قیافه ، گیر کرده بود.
    مریم هم حالش با عدم موتورسواری که خوش نشد ، ولی با حال ناخوش من کمی بهتر شد.
    و من سعی می کردم به هرچیزی فکر کنم الا ماهوری که عادت نداشتم به این حالش.
    همه افراد خانواده ام هم خوش بودند.
    حتی شمسی جان هم آن گونه که فکر می کردم در مواجهه با محیط باغ ری اکشنی ناراحت کننده نداشت.
    فقط کمی آرامتر شده بود و من فکر می کردم ، تمام این سال ها تنها من و ماهور تاوان وحشتناکی را متحمل شده بودیم.
    من این باغ را بیشتر از بقیه مهم می دانستم ولی انگار موضوع حل شده ای برای باقی آدم هایی بود که بیشترین عذاب را به جان من و ماهور ریخته بودند.
    چند اتاق کاروانسرا هم به خاطر مهمانان نوروزی پر شده بود و این موضوع فرصت کمتری به من می داد تا ماهور را از قهری که در پیش گرفته بود و در نظر من بسیار مضحک هم می نمود ، بیرون بیاورم.
    سرکشی به آشپزخانه و صحبت با لیداخانم آشپز جدیدی که رحمان معرفی کرده بود ، کمی خیالم را از بابت ناهار ظهر مسافران راحت کرد ولی خب خیال من ، همچنان از بابت ماهور ناراحت بود.
    ماهور در این چندماه جزئی از زندگی من شده بود...
    یک جزء مهم...
    نه که بگویم مثل قلب یا مثل ریه که بدون آن نشود زندگی کرد...
    نه...
    بدون ماهور هم می شد زندگی کرد...
    من این چندسال ، زندگی بدون او را هم تجربه کرده بودم...
    ولی خب ماهور مثل دست بود برای من...
    بدون او هم زندگی ادامه داشت ، اما به سختی...
    قدم میان هوای بهاری حیاط میانی کاروانسرا گذاشتم.
    ماهور حل شده بود در گوشی میان دستش.
    و ذهن احمق من دوباره داشت سمت و سوی شک را به او می گرفت.
    این که شاید دارد یکی از عکس های دونفره اش با مهراوه را تماشا می کند.
    و اصلا هم من حالیم نمی شد که به من ، منی که هیچ کاره بودم ، که اشتباهی خودم را میان هچل رابطه این دو نفر انداخته بودم ، مربوط نیست.
    - ماهور.
    نگاه از گوشی میان مشتش گرفت.
    مردک با این سنش چه اخمی هم کرده بود.
    - کاری داری؟
    خنده ام می آمد.
    - مریم میگه میخواد حالش با موتورسواری خوب بشه.
    - سوئییچو امروز میدم به رحمان.
    - میگه میخواد با من و تو بره بیرون.
    نگاه گریزانش را این بار به چشم هایم داد.
    - بهش می گفتی من باید از محیا خانوم دور باشم.
    - ماهور...
    - ماهور چی؟...دروغه؟...عمه پرت می کنه...تو غمگین میشی...تو که غمگین میشی دل آدم می گیره...نباشم دور و ورت حداقل کسی غمگینت نمی کنه.
    - ده ساله که من و تو رو غمگین کردن.
    نگاهش را به کفش هایش دوخت.
    - ماهور من متاسفم...من فقط...
    - درکت می کنم.
    فاصلمان را تنها به یک قدم تقلیل دادم.
    سرم را بالا گرفتم و چشم هایش را که غمگین بود ، خیره شدم.
    - ماهور درکم نکن...من حق نداشتم...من فقط عصبانیم...از ناراحتی مریم...از حضور ماهان که فکر می کنه محقه...از اینکه خونوادم درکم نمی کنن...از اینکه بقیه ماکانو یادشون رفته ولی کینشون همچنان هست.
    چشم هایش باز هم مهربان شدند.
    دست هایم را به بزم گرم دست هایش دعوت کرد.
    - این روزا هم تموم میشه...باز هم من می مونم...باز هم تو می مونی...باز هم ما...فقط ما.
    نوید زیبایی بود.
    خیلی زیبا.


    مریم را آورده بودیم خوش گذرانی و انگار روحیه اش را واقعا با این حرکت به موقع بهبود بخشیده بودیم.
    ماهور هم لبخند می زد.
    کلا از همین صبحی که رفته بودم و دلش را به دست آورده بودم ، یک بند لبخند می زد.
    مردک ، به قول متلک نیما ، عجیب امروز سرخوش می زد.
    حال و هوای خانه هم آن قدر ها بد نبود.
    فقط اگر ماهان و مهراوه را یک جوری می شد فرستادشان خانشان بهتر هم می شد.
    من اگر با اخلاق خاص مامان و نگاه های محمدجواد خان هم کنار می آمدم به والله با این دو موجود عجیب الخلقه کنار نمی آمدم.
    مهراوه برایم عجیب شده بود.
    دیگر آن دختر لوس و دوست داشتنی گذشته نبود.
    مصلحت اندیشی مامان برای آینده اش او را شدیدا به یک فرد کینه ای با اخلاقی تند تبدیل کرده بود.
    و من تمام سه سال گذشته را چه بد از او در مقابل ماهور دفاع می کردم.
    ماهور بینوا که کاری به کسی نداشت.
    فقط دلش پر بود.
    و به خداوندی خدا حق داشت.
    دست ماهور که روی شانه ام نشست به صورت شادش نگاه کردم.
    طفلکم محتاج توجه بود.
    و فقط من را داشت.
    و اگر روزی من نبودم چه می شد؟
    - چیه؟
    ماهور – این مریمو خواهشا از برق بکش...این حالیش نمیشه با موتور اومدیم.
    نگاهم به سمت مریمی چرخ خورد که در حال خرید خرس پولیشی نسبتا بزرگی بود.
    این دختر آنقدری که عروسک می خرید و عروسک داشت تا به حال باید یک فروشگاه زنجیره ای اسباب بازی می زد ، والا کارش هم خوب می گرفت.
    - مریم؟
    مریم به ما که نگاه کرد از حالت چشم هایمان حرفمان را انگار خواند که گفت: خو این مدلیشو ندارم...یهو تموم میشه.
    ماهور – مریم من الان واقعا به طلاق تو و رحمان راضی شدم.
    مریم ابرو بالا انداخت و باحالت تهاجمی که طرف مقابلس بدون شک باید به فکر فاتحه خوانیش می افتاد ، گفت : چطور؟
    ماهور – تو با طلاقت ، به خودت که نه ولی به رحمان لطف بزرگی می کنی.
    قهقهه من که بالا گرفت ، مریم به جان ماهور افتاد.
    من این آدم ها را داشتم و حتی دیگر مهم نبود شب که به خانه برگردم ، مهراوه و ماهانی هستند.
    مریم که کمی حرصش را روی ماهور خالی کرد ، گفت : نظرت با شیش سیخ جیگر طوریاس؟
    ماهور – من هستم.
    مریم – از تو نظر نخواستم.
    ماهور – شب هم با تاکسی برگرد.
    این دو آدم ، هیچ وقت آدم نمی شدند.
    *******
    از در که وارد شدیم رحمان به استقبال مریم آمد.
    لبخند و خوش و بشش با مریم بی تفاوت آنقدری دلنشین بود ، که مرا هم عاشق کند.
    و خب این ها دلیلی می شد که من نگاه به سمت مهراوه ای نیندازم ، که مامان برایش میوه پوست می گرفت.
    همه عمرش همه کارهایش را مامان انجام داده بود.
    مامان نبود هم من و مهربان جورش را کشیده بودیم.
    مهراوه جان مامان بود.
    با همه سلام و احوالپرسی کردم و به سمت اتاقم رفتم تا لباسم را عوض کنم.
    هنوز میان راهرو بودم که صدای محمد جواد خان متوقفم کرد.
    - باباجان چند دقیقه وقت داری حرف بزنیم؟
    تعجب چشم هایم را مطمئنا می دید.
    - بله حتما.
    درد را باز کردم و گذاشتم او قبل از من وارد شود.
    روی کاناپه نسبتا قدیمی اتاق نشست و عصای دستش را به دسته کاناپه تکیه داد.
    این عصا هم یکی از دق های عظیم من بود.
    این دق بزرگ یادگار روز مرگ ماکانم بود.
    لبه تخت نشستم و گفتم : در خدمتم...اتفاقی افتاده؟
    لبخندی به رویم پاشید.
    - ماکانم که رفت خیلی عوض شدی.
    انتظار این حرف را نداشتم.
    - خب اتفاق کمی نبود...ماکان آینده من بود.
    - ولی الان هم آینده داری.
    این حرف ها را نمی فهمیدم.
    - می خواین به چی برسین؟
    کمی به جلو خم شد و با چشم های نافذش خیره تر نگاهم کرد.
    - مامانت میگه به امیرحافظ گفتی نه...چرا؟
    - این مرد انتخاب من نیست.
    - چرا؟
    - خیلی فاکتورها هست که من به سبب اونها گفتم نه.
    کمی صدایش تحکم گرفت.
    - ماکان که مرده دلیل نمیشه تو بمیری.
    - محمدجوادخان...
    چشم هایش که رنگ غم گرفت فهمیدم چه خبطی کرده ام.
    در این ده سال مستقیم صدایش نزده بود.
    در این ده سال دایی جان نگفته بودم ، محمدجوادخان هم نگفته بودم.
    - ببخ...
    دستش را به نشانه سکوتم بالا آورد.
    - حق داری...خودم کردم...وقتی جسد ماکانمو دیدم فقط ماکانمو از دست ندادم ، من هرچی تو دهنم دراومد باز تو و ماهور کردم...بعد از اون هم همه به خودشون اجازه دادن همین کارو کنن...حق داری کینه به دل بگیری.
    - حرف کینه نیست.
    - پس حرف اینه که تو دیگه خودتو از ما نمی دونی.
    - یه چیزایی خیلی عوض شده.
    - آره عوض شده...من ماکانمو مرده خاک کردم...تو و ماهور هم کنارش زنده به گور کردم.
    - تقصیر شما...
    - هست...ماهور تو این ده سال خونواده گریز شده...بعد از مهراوه هم دیگه بدتر...من خیلی بهش ظلم کردم.
    - اینا رو تا حالا بهش گفتین؟
    - گفتنش دردی ازش دوا می کنه؟
    - شاید کمی آروم بشه.
    لبخند تلخی زد.
    این مرد از دست من و ماهور درد کشیده بود و به جان من و ماهور هم درد داده بود.
    از جایش که برخاست به پایش بلند شدم.
    - به هر حال من گفتم که بدونی ماکان هم راضی نیست تنها باشی.
    در سکوت رفتنش را نگاه کردم.
    یعنی می شد روزی برسد که این دردها تسکین یابد؟
    *******


    مریم بالش را بغل زد و من چشم غره ای به آن لبخندش که عجیب لوس بازی بود ، رفتم.
    - بی بی بفهمه کفرش بالا میاد.
    - بی بی نمی فهمه...نمیخواد که بفهمه...من سر جمع تو این چندسال ، دوشب هم وردل رحمان نخوابیدم ، اون هم تو معذروات شدید قرار گرفته بودم.
    - مریم این راهت درست نیست.
    - این درسته که مهربان اومده و رحمان با حسرت بهش نگاه می کنه؟...بعد میگه منو دوست داره...بعد من هم خر بشم باور کنم.
    - تو شکاک شدی.
    - جای من نیستی.
    - چون جای تو نیستم میگم...چون از بیرون نگاه می کنم...چون می فهمم...چون حسرت نگاه رحمان با اون منظوری که متفاوته رو من می بینم میگم.
    در سکوت نگاهم کرد.
    خب رحمان خل که نبود.
    چشم هم که داشت.
    خب هر مردی باشد عاشق مریم می شود.
    این دختر از همان کودکی یاد گرفته بود که خاص باشد.
    بی مادر...
    بی سرپرست...
    یاد گرفته بود یک عالم نسبت و یک دنیا آدم میان زندگیش داشته باشد و ته تهش فقط بی بی را داشته باشد.
    بزرگ باشد.
    شاد باشد.
    و غم هایش برای خودش باشد.
    صدای سه تار ماهور که بلند شد در جایم نیم خیز شدم و مریم گفت : پسر سوسوله دوباره دلش گرفت.
    - سوسل نیست...متفاوته.
    - پسری که لباسشو جا کف اتاق بند رخت آویز کنه تو نظر ما سوسوله خانوم...سوسول.
    این یکی را حق داشت.
    پسرک وسواسی خنگ ، انگار ویرش بود همه چیز را آنکادر شده سرجای خودش بگذارد.
    یک وقت هایی هم که از آقا غافل می شدی می آمد به اتاق ما هم سر و سامان می داد.
    - من برم یه سر بهش بزنم.
    ابروی بالا انداخته مریم ، برعکس بقیه عذابم نمی داد.
    مریم حس هایش رو بود.
    بی شیله پیله می شد با او صحبت کرد.
    - جدیدا زیاد بهش سر می زنی.
    شنل را روی شانه هایم انداختم و در پاسخش با لبخندی که از اعماق وجودم بود ، گفتم : چون جدیدا فهمیدم ، ماهور حالمو خوب می رکنه.
    به سمت دری که به تراس باز می شد قدم برداشتم که باز گفت : بپا حالت اونقدری خوب نشه که بقیه حال خوشتو ناخوش کنن.
    - مِن بعد نمیذارم کسی حالمو ناخوش کنه...بسه.
    لبخندش را حس می کردم.
    مریم تمام این سال ها مثل یک خواهر منتظر این حال من بود.
    روی تراس قدم گذاشتم و نرسیده به ماهور ، مهراوه ای را دیدم که برابرش ایستاده بود.
    صدای سه تار هم در گفتگوی من و مریم قطع شده بود و من فکر کرده بودم شاید ماهور دارد با خودش خلوت می کند.
    انگار نه...
    داشت با مهراوه خانم خلوت می کرد.


    امضای ایشان

  16. 82 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    *parmiss* (05-30-2017),a.a.a.v.a (07-08-2017),Abgin (06-12-2017),Ahmad1390 (05-31-2017),Asal@lu (03-26-2017),Aza (04-15-2017),azin. (06-07-2017),Bahane (04-26-2017),Bahar1373 (08-31-2017),Bahar73 (05-13-2017),Delaram_Delasoob (05-21-2017),Farib (07-14-2017),fatemera (09-13-2017),fkfk (03-23-2017),Hamraz (05-07-2017),Hedie.z (05-05-2017),helmahelma (07-25-2017),homafarhadi (05-26-2017),Horia (06-29-2017),jiz (07-28-2017),leila_th (08-31-2017),Leilii (09-20-2017),LeylaGh (04-26-2017),mahdi25 (07-03-2017),mahdieh alidokht (05-25-2017),Mahdieh.h (05-01-2017),mahgool (05-31-2017),mahllaa (04-30-2017),mahsa50 (08-20-2017),mansoureh (09-18-2017),mikana (07-04-2017),Minoz (04-30-2017),Nastaran*97 (04-25-2017),nila62 (09-17-2017),Niloofar.l (08-29-2017),Nzl (07-05-2017),P.h (05-19-2017),Parwa (06-09-2017),r.331 (06-16-2017),raha12514 (09-03-2017),Rezvan_h (09-18-2017),saba_88 (05-30-2017),sadafmf (09-03-2017),Samiramiss (08-30-2017),sanampsh (05-06-2017),sarehkarimi (08-29-2017),Sharareh parvar (04-30-2017),shim (05-05-2017),siva (05-01-2017),suzan-partoo (05-06-2017),Tahereh_saba (05-06-2017),titara53 (04-27-2017),Ula (07-18-2017),فهیم (07-28-2017),فهیمه۷۴ (06-16-2017),فيروزه (06-19-2017),فاطمه زینلی (07-15-2017),فریبا44444 (05-03-2017),مهدوی (06-02-2017),مولود (09-16-2017),میترا_م (08-14-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),هموار (05-27-2017),یاسین ملودی (06-18-2017),پریدخت (05-19-2017),vahneh (06-29-2017),Yasha (04-27-2017),Zahra7171 (06-15-2017),Zoo (08-16-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),آسمان (05-29-2017),تیتان (05-14-2017),خزان (08-22-2017),دیار1376 (05-06-2017),سمیرا67 (08-15-2017),سما جم (05-06-2017),سپید (05-27-2017),طلیعه (07-06-2017),طهورا (06-01-2017),غروب دیروز (07-29-2017)

  17. Top | #9
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    محتوا مخفیست و فقط برای اعضای سایت قابل نمایش است ، برای مشاهده کافیست از مطلب تشکر کنید . جهت عضویت اینجا کلیک کنید .

    امضای ایشان

  18. 188 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    * hasti * (06-20-2017),*parmiss* (05-18-2017),*فاطمه کاظمی* (07-08-2017),9Par (06-17-2017),a.a.a.v.a (07-08-2017),Abgin (06-12-2017),Acnes (09-09-2017),Adina (05-23-2017),aftab (05-04-2017),ala1363 (04-30-2017),alimohammad (06-27-2017),aphrodite (05-10-2017),Asal@lu (04-29-2017),atefe.nik (05-23-2017),Aza (04-25-2017),azam-b (05-06-2017),azin. (06-07-2017),azin.k (06-01-2017),Bahane (04-26-2017),Bahar1373 (06-26-2017),Bahar73 (05-13-2017),Chichika (05-01-2017),Delaram_Delasoob (05-21-2017),Fatemeh._.mmd (05-11-2017),Fatemeh_sk (07-23-2017),fatemera (09-13-2017),fkfk (04-25-2017),gilt (08-16-2017),Hamraz (05-07-2017),hamraz313 (05-28-2017),hani momo (09-19-2017),haranosh (07-09-2017),HDN (06-30-2017),Hedie.z (05-05-2017),helmahelma (07-25-2017),helya. (09-13-2017),Horia (06-29-2017),jiz (07-28-2017),K@m@nd (05-31-2017),khatoon (05-30-2017),leila_th (08-31-2017),Leilii (09-20-2017),LeylaGh (04-26-2017),Lilit1138 (07-16-2017),LiLy5177 (06-29-2017),mahdi25 (07-03-2017),mahdieh alidokht (05-27-2017),mahgool (05-31-2017),mahnaz.b (04-26-2017),mahsa50 (08-20-2017),mansoureh (09-18-2017),marm (04-27-2017),Mary55 (07-30-2017),Masom1818 (05-30-2017),Mastane.213 (07-26-2017),Mastane_219 (05-09-2017),meh (05-20-2017),Migmig97 (07-20-2017),mikana (07-04-2017),Minoz (04-30-2017),mjlg (04-25-2017),mkarami (09-10-2017),Moghi (07-26-2017),moh (08-17-2017),Mohammadi (06-10-2017),Mooo (07-22-2017),naghmeh24 (08-27-2017),najmeh.z (05-17-2017),nasibehgul62 (04-27-2017),Nastaran*97 (04-25-2017),Nazanin 111 (05-21-2017),negarnegariiii (05-19-2017),nell (05-30-2017),neslami (04-29-2017),ngu (05-23-2017),nila62 (09-17-2017),Nilii (07-01-2017),Niloofar.l (08-29-2017),noodi (05-28-2017),Nzl (07-05-2017),olala (05-04-2017),onlygod (07-14-2017),orkideh (08-23-2017),paprika (07-23-2017),parinazbashiri_ (05-10-2017),parnian135 (05-02-2017),parpari74 (05-04-2017),Parwa (06-09-2017),Par_i (08-14-2017),poyapedram (08-30-2017),Ppppp (09-01-2017),Precious (05-08-2017),r.331 (06-16-2017),rad (07-12-2017),raha12514 (09-03-2017),reyhan.17 (05-08-2017),Rezvan_h (09-18-2017),roghayehahmadi (06-17-2017),rohina (08-20-2017),RTb (07-08-2017),S!M!N (08-19-2017),saba_88 (05-30-2017),sabrina (05-12-2017),sada (05-21-2017),sadafmf (09-03-2017),safida (09-19-2017),Saman65 (05-21-2017),Samiramiss (08-30-2017),sanampsh (05-08-2017),sara fatemi (05-24-2017),sara_ramezani (07-05-2017),sarehkarimi (08-29-2017),sarinadmn (05-20-2017),shadanjun (06-11-2017),Shahnazjoon (07-07-2017),SHAHR (04-26-2017),Sharareh parvar (05-01-2017),Sheydaei (09-12-2017),shim (05-05-2017),shy (07-10-2017),siva (06-15-2017),SMAH (07-12-2017),soraahd (04-25-2017),suzan-partoo (05-06-2017),Tahereh_saba (05-06-2017),titara53 (04-26-2017),فهیم (07-28-2017),فهیمه۷۴ (06-16-2017),فيروزه (09-10-2017),فاطمه زینلی (07-15-2017),فتانه (05-23-2017),فریبا44444 (05-03-2017),مهان (05-02-2017),مهدوی (06-02-2017),مهرمه (06-10-2017),مهرسا92 (05-04-2017),مولود (09-16-2017),میترا_م (08-14-2017),ماه (09-02-2017),ماهور199 (06-17-2017),محیاگل (07-25-2017),مریم آرامی (06-06-2017),مریم خانووم (05-07-2017),مرضیه71 (07-28-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),هموار (05-27-2017),یکتاگلی (05-06-2017),یاسین ملودی (06-18-2017),کریستال (08-21-2017),پناه من (08-20-2017),پریدخت (05-19-2017),vahneh (06-29-2017),yasaman.m1234 (04-29-2017),yeganeh9776 (07-05-2017),zahra.jfr (06-18-2017),zari65 (07-16-2017),Zeinabalmahdi (05-18-2017),zeinabzbd (06-16-2017),Zikv (07-29-2017),Zina (08-25-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),آراد (05-12-2017),آسمان (05-29-2017),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),الناز🌹❤️ (08-28-2017),اهلان (05-07-2017),بهار70 (04-26-2017),بهارممممم (07-26-2017),تیتان (05-14-2017),تسنیم۹۶ (05-20-2017),جورج (05-14-2017),خزان (08-22-2017),دیار1376 (05-06-2017),رها*** (07-26-2017),روشنک (07-28-2017),سفید برفی (04-26-2017),سمیرا67 (08-15-2017),سما جم (05-06-2017),سما جانه (09-13-2017),سپید (05-27-2017),ساراناز (08-16-2017),سحرامجدی (07-24-2017),شكرانه (07-28-2017),طلیعه (07-06-2017),طهورا (06-01-2017),غروب دیروز (07-29-2017)

  19. Top | #10
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    67
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,855 بار در 62 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سلام دوستان ، قسمت جدید رمان دریچه هم اضافه شد ، تشکر کنید و لذت ببریذ .

    محتوا مخفیست و فقط برای اعضای سایت قابل نمایش است ، برای مشاهده کافیست از مطلب تشکر کنید . جهت عضویت اینجا کلیک کنید .

    امضای ایشان

  20. 186 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    * hasti * (06-20-2017),*parmiss* (05-18-2017),*فاطمه کاظمی* (07-08-2017),9Par (06-17-2017),a.a.a.v.a (07-08-2017),Abgin (06-12-2017),Acnes (09-09-2017),Adina (05-23-2017),adlh (05-13-2017),aftab (05-06-2017),alimohammad (06-27-2017),Asal@lu (05-06-2017),atefe.nik (05-23-2017),Aza (05-13-2017),azam-b (05-06-2017),azin. (06-07-2017),azin.k (06-01-2017),Bahane (05-05-2017),Bahar1373 (06-26-2017),Bahar73 (05-13-2017),Chichika (05-07-2017),Delaram_Delasoob (05-21-2017),Farib (05-22-2017),Fatemeh._.mmd (05-11-2017),Fatemeh_sk (07-23-2017),fatemera (09-13-2017),fkfk (05-06-2017),gilt (08-16-2017),Hamraz (05-07-2017),hamraz313 (05-28-2017),hani momo (09-19-2017),haranosh (07-09-2017),HDN (06-30-2017),Hedie.z (05-05-2017),Hedie_z (06-06-2017),helmahelma (07-25-2017),helya. (09-13-2017),Horia (06-29-2017),jiz (07-28-2017),K@m@nd (05-31-2017),khatoon (05-30-2017),Kimiagostarp (05-31-2017),leila_th (08-31-2017),Leilii (09-10-2017),LeylaGh (05-16-2017),Lilit1138 (07-10-2017),LiLy5177 (06-29-2017),mahdi25 (07-03-2017),mahdieh alidokht (05-27-2017),mahgool (05-31-2017),mahnaz.b (05-09-2017),mahsa50 (08-20-2017),mansoureh (09-18-2017),marm (05-24-2017),Mary55 (07-30-2017),Masom1818 (05-30-2017),Mastane.213 (07-26-2017),Mastane_219 (05-09-2017),meh (05-20-2017),Migmig97 (07-20-2017),mikana (07-04-2017),Minoz (05-06-2017),mjlg (05-08-2017),mkarami (09-10-2017),Moghi (07-26-2017),moh (08-17-2017),Mohammadi (06-10-2017),Mooo (07-22-2017),naghmeh24 (08-27-2017),najmeh.z (05-17-2017),nasibehgul62 (05-05-2017),Nazanin 111 (05-21-2017),negarnegariiii (05-19-2017),nell (05-30-2017),neslami (05-05-2017),ngu (05-23-2017),nila62 (09-17-2017),Nilii (07-01-2017),Niloofar.l (08-29-2017),noodi (05-28-2017),Nzl (07-05-2017),olala (05-05-2017),onlygod (07-14-2017),orkideh (08-23-2017),P.h (05-19-2017),paprika (07-23-2017),parinazbashiri_ (05-10-2017),parnian135 (05-05-2017),Parwa (06-09-2017),Par_i (08-14-2017),poyapedram (08-30-2017),Ppppp (09-01-2017),Precious (05-08-2017),Rabin (06-26-2017),rad (07-12-2017),raha12514 (09-03-2017),reyhan.17 (05-08-2017),Rezvan_h (09-18-2017),roghayehahmadi (06-17-2017),rohina (08-20-2017),RTb (06-29-2017),S!M!N (08-19-2017),s.sahar (05-12-2017),Sa bol (05-10-2017),saba_88 (05-30-2017),sabrina (05-12-2017),sada (05-21-2017),sadafmf (09-03-2017),Saman65 (05-21-2017),Samiramiss (08-30-2017),sanampsh (05-06-2017),sara fatemi (05-24-2017),sara_ramezani (07-05-2017),sarehkarimi (08-29-2017),sarinadmn (05-20-2017),shadanjun (06-11-2017),Shahnazjoon (07-07-2017),SHAHR (05-06-2017),Sharareh parvar (05-14-2017),shim (05-05-2017),shy (07-10-2017),siva (06-15-2017),SMAH (07-12-2017),soraahd (05-09-2017),suzan-partoo (05-06-2017),Tahereh_saba (05-06-2017),فهیم (07-28-2017),فهیمه۷۴ (06-16-2017),فيروزه (06-19-2017),فاطمه زینلی (07-15-2017),فتانه (05-23-2017),فریبا44444 (05-06-2017),لی لی (08-22-2017),مهان (05-05-2017),مهدوی (06-02-2017),مهرمه (06-10-2017),مهرسا92 (05-06-2017),میترا_م (08-14-2017),ماه (09-02-2017),ماهور199 (06-17-2017),محیاگل (07-25-2017),مریم آرامی (06-06-2017),مریم خانووم (05-07-2017),مرضیه71 (07-28-2017),نیاز (05-21-2017),نسریاس (08-26-2017),هموار (05-27-2017),یکتاگلی (05-06-2017),یاسین ملودی (06-18-2017),کریستال (08-21-2017),پناه من (08-20-2017),پریدخت (05-19-2017),vahneh (06-29-2017),yasaman.m1234 (05-07-2017),zahra.jfr (06-18-2017),zari65 (07-16-2017),Zeinabalmahdi (05-18-2017),zeinabzbd (06-16-2017),Zikv (07-29-2017),Zina (08-25-2017),ZZZZZZ (08-30-2017),_.3aaana._ (دیروز),آراد (05-12-2017),آسمان (05-29-2017),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),الناز🌹❤️ (08-28-2017),اهلان (05-07-2017),بهارممممم (07-26-2017),تیتان (05-14-2017),تسنیم۹۶ (05-20-2017),جورج (05-14-2017),خزان (08-22-2017),دیار1376 (05-06-2017),رها*** (07-26-2017),روشنک (07-28-2017),سمیرا67 (08-15-2017),سما جم (05-06-2017),سما جانه (09-13-2017),سورهسورهسورهسوره (08-11-2017),سپید (05-27-2017),ساراناز (08-16-2017),سحرامجدی (07-24-2017),شكرانه (07-28-2017),طلیعه (07-06-2017),طهورا (06-01-2017),غروب دیروز (07-29-2017)

صفحه 1 از 5 123 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد