صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: رمان نارون های سرخ نوشته منا معیری | درحال تایپ

  1. Top | #1
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    رمان نارون های سرخ نوشته منا معیری | درحال تایپ

    رمان نارون های سرخ


    رمان نارون های سرخ
    نویسنده: منا معیری
    خلاصه رمان نارون های سرخ:

    نارون های سرخ زندگی آدم های آشنا و غریبه است.آن هایی که باید در جدال زندگی گاهی مقابل و گاهی کنار هم قرار بگیرند. نارون سرخ،درخت متولدین بهمن ماه است و نماد صبوری، مقاومت و وفاداری را تداعی می کند.
    دیگر رمان های درحال تایپ :
    رمان بوی وانیل | beste
    رمان دریچه | هانیه وطن خواه
    رمان کلاکت | sun daughter
    رمان من سرکش | شایسته بانو
    رمان عبور از غبار | نیلا
    امضای ایشان

  2. 30 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    +آوا (04-13-2017),...Fateme (05-16-2017),aftab (07-17-2017),ateffeh.ea (07-20-2017),Aza (04-14-2017),azam-b (05-06-2017),azam68azam68 (05-16-2017),Fatadab (05-17-2017),hosna* (05-18-2017),jiz (07-19-2017),jojo521 (04-26-2017),Kianaa (05-21-2017),marziyeh47 (04-30-2017),nasibehgul62 (05-21-2017),rad (07-10-2017),RTb (07-04-2017),Sharareh parvar (05-21-2017),suzan-partoo (05-20-2017),Twsnim (06-29-2017),فيروزه (05-22-2017),منا (05-26-2017),مریم خانووم (05-07-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),احسن (05-31-2017),ارنیکا (05-13-2017),ارسس (05-11-2017),تامارا (04-28-2017),رهام ۱۲ (04-26-2017),شب بو (05-28-2017)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    منامعیری
    بعد پوشیدن لباس زیر،حوله را شل دور خودش پیچاند. خودش را به آب زده بود تا اعصابش آرام بگیرد و حالا خسته و گرسنه بود و احتیاج شدیدی به یک نوشیدنی خنک و خواب راحت داشت.کمی سمت شیشه ی کناری خم شد تا سالن شنا را بهتر ببیند.بین آن همه زن با بیکینی های رنگارنگ،پیدا کردن آلا سخت بود.نچی کرد و از جیب کوله ی چرم ،دست بند و انگشترش را بیرون کشید.لبه ی صندلی تاشو نشست و پا روی پا انداخت.تا آمدن آلا وقت کافی داشت تا دست و پایش را نرم و مرطوب کند.تیوپ صورتی را داخل کوله انداخت و بازوهایش را مالش داد.صدای آلا شاد و سرحال بود:داری لباس می پوشی..؟الان دوش می گیرم بریم..اوووف..دارم می میرم برای یه بستنی تپل چهار اسکوپ با کلی اسمارتیز و سس شکلات..
    اینه ی کوچک را بیرون کشید و به صورتش نگاه کرد.لک کمرنگی از مداد چشم، پلکش را تیره کرده بود.با نوک انگشت تیرگی را محو کرد:بپوش بریم دیر شد.
    آلا حین رفتن به سمت راهروئی که سالن رخت کن را از دوش های سرپائی جدا می کرد ادامه داد:حداقل تا امیر شکلات بریم
    بعد خرید جزئی از هایپر باید به خانه می رفت و مقاله هائی که یک هفته تمام برای ترجمه شان امروز و فردا کرده بود را تمام می کرد.اگر شانس می اورد و از خستگی بی هوش نمی شد شاید امشب بالاخره به نتیجه می رسید.لباس الا را مرتب بیرون گذاشت و تاپ مشکلی اش را پوشید.یکی از بندهای لباس از روی شانه ی استخوانی اش پائین کشیده شد.بی اهمیت پانج نخی و خنکش را تن کرد و لبه های شال را پشت گوش گذاشت.آلا خیس و حوله پیچ سمتش آمد.سوییچ کمد را سمت آلا انداخت:تو پارکینگ منتظرم
    گوشی موبایل را از متصدی گرفت و دکمه ی کناری اش را نگه داشت تا روشن شود.نور بی جان آفتاب هنوز حسابی داغ بود و باعث می شد پله ها را دو تا یکی پایین بدود. زیر سرپناه پارکینگ ایستاد وروی اولین پیام مکث کرد:امشب برمی گردم..
    نفسش را بیرون داد و لبش را داخل دهان کشید.بعد 15 روز بالاخره قصد برگشتن داشت.همه ی این سالها به این بودن و نبودن های پدرش خو گرفته بودند.اما یکی دو سالی بود که همه چیز زیادی به نظر بودار می رسید.عادت نداشت خودش را درگیر کارهای پدرش کند.از وقتی که یادش می آمد اوضاع همین بود.مسافرت های کاری و غیر کاری و رفت و آمد هایی که هیچ حساب و کتابی نداشت.شاید مرسده حق داشت که آنقدر پاپیچ پدرش می شد و از نبودن هایش گله می کرد.آلا سرحال از پله ها سمتش می آمد.خیلی شبیه به مرسده بود.مادر و دختری که شباهت هایشان فقط ظاهری بود.اگر زحمت های صبح گل را نادیده می گرفت آلا را تقریبا خودش بزرگ کرده بود.پشت فرمان نشست و گوشی را روی داشبورد گذاشت:بابا امشب می رسه..
    آلا غر زد:چه عجب..
    بعد چند لحظه انگار چیزی یادش افتاده باشد از جا پرید:می گم تارا..
    پارکینگ اول را دور زد:هوم..
    ـ اممم..در مورد رفتن به کنسرت فکر کردی..؟ می تونم برم..؟
    خوب می دانست که نه پدرش،درست و حسابی پدری می کرد و نه مرسده وقتی برای دخترش می گذاشت.آلا همیشه همه چیز را از او می خواست.این خواستن حس خوبی ر ا منتقل می کرد.حس بزرگ بودن و خاص بودنی که خیلی خواهرانه نبود.عینکش را روی بینی سراند:کنسرت کی بود..؟
    آلا روی صندلی چرخید و یک پا را زیر بدن گذاشت.نسبت به چهارده سالی که سن داشت زیادی خوش هیکل و کشیده بود و این گاهی باعث دردسر می شد.نیم نگاهی به صورت شادش انداخت:اسمش یادم رفته..
    ـ تیوان دیگه...فردا کنسرت داره تو ققنوس،اووففف...می میرم برای صداش تارا..
    انگشت اشاره اش را بالا گرفت:بدم میاد میگی اوووففف..
    آلا با هر دو دست دهانش را پوشاند و شیطان ابرو بالا داد:چشمممم..بلیط لطفا..تو رو خدا..
    سر تکان داد:باشه،میگم حسام چک کنه و برات بگیره..تیوان درسته..؟
    ـ اوهوم..تیوان تهامی..
    دم ابرویش را بالا داد:امان از این جمعیت هنری..اسمای عجیب و غریب..شرط می بندم اسمش تو شناسنامه یه چیز دیگه است..
    آلا با حرص وسط حرفش پرید:نخیرم..
    جدی سر تکان داد:مثلا جمال..شایدم نصرت..هوم..؟
    ـ نه..!!!اسمش تیوان و حق نداری بگی بر وزن لیوان..
    سر سمت آلا چرخاند:جدی..؟!لیوان..؟!!
    ـ به ادم هایی که دوستشون دارم احترام بذار لطفا..!
    خندید.جایی برای پارک می خواست.بهتر بود آلا را داخل ماشین می گذاشت و خودش برای خرید می رفت:باشه..یادم می مونه..من یکم خرید دارم..می مونی تو ماشین دیگه..؟
    درگیر کیف دستی اش بود:اوهوم..برام اسمارتیز بگیر
    آلا با وجود این که حسابی خوش خوراک بود و وعده های غذایی پر و پیمانی می خورد،استعداد چاقی کمی داشت.کمی شکر و شیرینی اضافه هم اندامش را به هم نمی ریخت.کیفش را برداشت:باشه،زود برمی گردم..همین جا بمون..
    سرش را داخل گوشی اش کرده بود.بی آنکه نگاهش کند شست راستش را نشانش داد:اوکی..
    از خیابان گذشت و داخل هایپر مارکت شد.یک سبد کوچک هم کافی بود.همان
    طور که بین قفسه ها می گشت با حسام تماس گرفت:الو..
    صدای خوابالود حسام بلند شد:جانم..
    نگاه کوتاهی به ساعت گوشی انداخت.چه وقت خوابیدن بود:یه بلیط برای آلا می خوام.تالار ققنوس..
    ـ تارا تویی..؟
    صدای زنانه ای آن طرف خط شنیده می شد:تارا کیه..؟
    یک شیشه نوتلا برداشت:بهش بگو همکارم،بیخود نگران نباشه.خنده ی حسام بلند شد:شنید..بلیط برای کی می خوای..؟
    کنار قفسه ی شکلات ها ایستاد و چند بسته از اسمارتیزهای محبوب آلا رابرداشت:برای فردا..تیوان تهامی اجرا داره.
    ـ آهان..یه دونه کافیه..؟
    چشمانش به تندی روی قفسه ها می چرخید و موادی که لازم داشت را برمیداشت.برای مرسده یک بسته شکلات و در لحظه ی آخر نوشیدنی طعم دار مورد علاقه ی پدرشرا ته سبد انداخت:دو تا بگیر..
    ـ باشه..خبرش و میدم..
    گوشی را داخل کیفش انداخت و به پادوئی که برای کمک سمتش می آمد گفت تا دو باکس آب معدنی هم به خریدهایش اضافه کند.

    مرسده دفترچه تلفن را دستش داد:زنگ بزن به اوحدی ببین چی میگه..
    دفترچه را گرفت و نشست.قرار بود پدرش سر ساعت به خانه برسد اما این اتفاق نیافتاده بود.برای اطمینان از حرکت هواپیماها به فرودگاه زنگ زده بود و بعد مشخصات پدرش ر ا در لیست پرواز چک کرده بودند.اصلا مسافری با نام بهرام دانش در پرواز حضور نداشت.
    مرسده پر حرص غرید:البته نگران شدن نداره..کار بهرام کی رو حساب و کتاب بود که الان باشه..
    حق را به مرسده می داد.بارها پیش آمد که پدرش قول داده بود در یک تاریخ مشخص کنارشان باشد اما نمی رسید.هیچ بهانه و عذرخواهی احتمالی هم در کار نبود.انگار این برنامه همیشگی بود و جای اعتراضی باقی نمی گذاشت.برای چندمین بار شماره ی همراه پدرش را گرفت و با شنیدن پیام تکراری خاموش بودن،خودش روی مبل انداخت:غیر اوحدی شماره کسی و نداری...؟
    نگاهش روی موهای آشفته ی مرسده و پیراهن خوابش افتاد.با این که وانمود می کرد نگران نیست اما حالاتش نشان می داد که شب آرامی را پشت سر نگذاشته بود.دقیقا مثل خودش که مرتب نگاهش بین ساعت و گوشی موبایل در حرکت بود و بعد روشن شدن هوا شروع به تماس گرفتن کرده بود تا سرنخی پیدا کند.
    ـ کسی و تو مشهد نمی شناسم.اصلا مگه بهرام با کسی راجع به کاراش حرف می زنه
    سردردش داشت تشدید می شد.پلک هایش را روی هم گذاشت و آرزو کرد مرسده برخلاف هر دفعه ای که عصبی و نگران می شد و پشت هم حرف می زد ،چند دقیقه ای ساکت بماند.قبل از آن که کمی سکوت را تجربه کند صدای ملودی گوشی اش بلند شد.
    سریع پلک باز کرد و گوشی را برداشت.با دیدن نام حسام نفسش را بیرون داد:الو..
    ـ بلیط و اوکی کردم..اگه گفتی کجا..؟
    موهای کوتاه روی پیشانی اش را عقب راند:حسام..
    حسام هم متوجه ی بی حالی صدایش شد:جانم..چی شده..؟
    ـ من امروز یکم دیر میام..ترجمه ها آمادست،برات میل می کنم.
    ـ حالت خوب نیست..؟
    شاید زیادی نگران بود.با سوابق رفت و آمدی پدرش تاخیر یک روزه تقریبا بی اهمیت بود.اما موبایل خاموشش باعث می شد احساس دلشوره کند.با سر انگشت روی پیشانی کشید:پدر قرار بود دیشب برسه،امانیومده.تلفنش هم خاموش..
    ـ با فرودگاه تماس گرفتی..؟
    مرسده نگاهش می کرد.از کنارش رد شد و سمت آشپزخانه رفت تا مشتی آب به صورتش بپاشد:آره..هیچ خبری ازش نیست.
    ـ طوری نیست،نگران نباش.حتما براش کاری پیش اومده
    آب چندان خنک نبود اما حالش را جا آورد.با پشت دست زیر چانه اش کشید اما باز هم شره کردن آب را از چانه تا بازی یقه حس کرد:یکی دو تا شماره تماس دارم از دوستاش.یه کم دیگه زنگ می زنم.
    ـ باشه،کاری داشتی بهم بگو حتما..
    ـ باشه،فعلا..
    با خداحافظی حسام گوشی را روی میز گذاشت.مرسده دستی به موهای شرابی آشفته اش کشید:بیخود نگرانی..می تونی بری سرکار..
    از یخچال بسته ی سیگارش را برداشت و نخی آتش زد: نگران نیستم.فقط می خوام بدونم کجاست..
    مرسده کنارش ایستاد و از قوطی داروها دو قرص صورتی ته گلویش انداخت:برمی گرده،من می رم بخوابم..
    سر تکان داد و پک عمیقی به سیگارش زد.طعم خنکش باعث شد نوک زبانش سر شود:مرسده..به آلا چیزی نگو فعلا..
    ـ خودت باهاش حرف بزن..احتمالا اصلا بیدار نباشم که چیزی بهش بگم..
    ـ خوبه..
    پرده ی آشپزخانه را کنار زد و از بالاترین طبقه ی آپارتمان نگاهی به آن سمت خیابان انداخت.خلیج آبی و آرام زیر نور داغ خورشید خودنمایی می کرد.مثل این می ماند که کریستال های روشن و براق را روی سطح دریا پاشیده باشند.ته سیگارش را لبه ی پنجره گذاشت و ظرف های نشسته را داخل ماشین چید.شاید حق با مرسده بود و نگران شدن با سوابق درخشان پدرش کمی زود بود.می توانست برای مشغول شدن فکرش هم که شده از خانه بیرون برود.حسام در دفتر نشریه به حضورش نیاز داشت.همزمان که سمت اتاقش می رفت نگاهی به در نیمه باز اتاق آلا انداخت.میان ملافه ی طرحدار خوانندگان رپ،خودش را پیچانده بود.لباس خانه اش را عوض کرد و برای آلا یادداشت کوتاهی نوشت تا بعد بیدار شدن برنامه اش را با خانه ماندن بگذراند.
    ...
    حسام با دیدنش عینک مطالعه را روی سر گذاشت:اومدی..؟
    کیفش را روی میز گذاشت و فلش را سمت حسام گرفت:این و چک کن
    ـ خبری نشد..؟
    لبه ی مقنعه ی سدری اش را بالا گرفت و تکاند تا خودش را خنک کند:نه هنوز..غروب زنگ می زنم به دوستش..مالک اومده..؟
    ـ آره،مهمان هم داشت.
    پشت میزش نشست و لیوان مداد و خودکارش را صاف کرد.تصویر برج ایفل روی لیوان هنوز هم یادآور خاطرات دورش بود.روزهای پرشوری که پشت سر گذاشته بود و تاوانی که بابت لحظه به لحظه اش پس داده بود چیزی نبود که بتواند فراموش کند.
    ازدواج در پانزده سالگی برای او،بی شک بزرگترین اشتباهی بود که هر بار با خودش مرور می کرد تا میزان حماقتش را فراموش نکند.درست مثل تکرار یک خاطره ی بد و نفرت انگیز که نخواهد به فراموشی بسپرد.گاهی جز خودش پدرش را هم مقصر می دانست.مادرش را ندیده بود و نیاز به حضورش را از همان اول حس نمی کرد.اما پدرش وجود داشت.زنده بود و نفس می کشید اما نسبت به مسئولیت های پدری اش همیشه کم کار بود.مثل رفتاری که با آلا و مرسده داشت.مثل حالا که بی هیچ خبری به پروازش نرسیده بود و بی هیچ خبری آن ها را در اضطراب به حال خودشان گذاشته بود.با یادآوری نبودن پدرش،دوباره گوشی را برداشت تا با اوحدی تماس بگیرد.راضی از بوق آزادی که می شنید ایستاد و دست نوشته های روی میز را ردیف کرد:الو..
    ـ بفرمایید..
    ـ سلام آقای اوحدی،تارا هستم.تارا دانش..به جا آوردین..؟
    مکث کوتاه اوحدی و صدای متعجبش نشان می داد به هیچ وجه انتظار تماسش را ندالشت:سلام تارا جان..خوبی دخترم..؟
    خیال هر دوشان را راحت کرد و سر اصل مطلب رفت:شرمنده مزاحم شدم جناب اوحدی،از پدر خبری ندارید..؟ قرار بود دیشب برگردن بندر،اما اصلا سوار هواپیما نشده..
    ـ صبر کن تارا جان،بابا کجا بود..؟
    ابروهایش درهم شد:مشهد دیگه،مگه شما ندیدینش..؟
    سکوت اوحدی باعث شد ادامه دهد:دو هفته است که اومده مشهد.گفت میاد بازدید معدن و یه سری کار اداری داره..
    ـ نیومده تارا جان..یا اگر هم اومده مشهد من بی اطلاعم.
    همه ی نگرانی شب قبل به سینه اش برگشت:یعنی نیومده..؟ خب..گفت میاد مشهد..یعنی چی..؟
    ـ یه لحظه اجازه بده.یادته چه تاریخی اومد مشهد...؟
    روی اعداد و تاریخ ها هیچ وقت اشتباه نمی کرد:دقیقا پونزده روز قبل،شنبه ی دو هفته قبل بود.اجازه بدید تاریخ و ببینم..
    تقویم رومیزی را برداشت و روی عدد چهارده انگشت کشید:چهاردهم مهر..
    ـ نگران نشو تارا جان..من الان یه چند جا تماس می گیرم..
    دلشوره به جان و تنش برگشته بود:ممنون،من منتظرم جناب اوحدی..
    ـ چشم..بهت زنگ می زنم
    حسام نگران نگاهش می کرد:چی شده..؟
    کلافه دستی به صورتش کشید:اصلا مشهد نرفته..یعنی چی..؟
    حسام سر تکان داد و تکذیب کرد:طوری نیست.مطمئن که نیستی نرفته مشهد.ممکنه به اوحدی خبر نداده باشه اصلا.
    بعید بود.اوحدی تنها کسی بود که پدرش در مشهد با او رفت و آمد داشت.مگر می شد که پانزده روز آنجا باشد و اوحدی بی خبر بماند.موبایلش را داخل جیب روپوش جا داد:می رم مالک و ببینم
    ـ می تونی مرخصی بگیر و برو
    آمده بود تا نگرانی هایش کمتر شود اما ممکن نبود.با یکی دو نفر از همکارانش کوتاه احوالپرسی کرد و .سمت اتاق مالک رفت.پشت در نفس کوتاهی گرفت و با پشت انگشت اشاره ضربه ی کوتاهی زد:جناب مالک..
    ـ بیا تو..

    در اتاق را باز کرد و داخل شد.با دیدن مردی که مقابل اوحدی نشسته بود برای لحظه ای ایستاد.به کل فراموش کرده بود که اوحدی مهمان داشت و حسام همین چند دقیقه قبل خبرش را داده بود.
    ـ ببخشید،متوجه نشدم مهمان دارید
    مالک خوش اخلاق نگاهش کرد:اشکالی نداره،بیا داخل..
    نگاهش را از مرد گرفت و به مالک دوخت:می تونم بعدا هم وقتتون و بگیرم
    ـ بیا دختر جان،از کی تعارفی شدی..جناب فریور،خانم دانش کلیدی ترین کارمندای ماست.البته بیشتر از یه کارمند..
    به احترام مالک به مرد لبخند زد:آقای مالک لطف دارن..
    سنگینی نگاه مرد باعث شد سرش را بالا بگیرد.عادت نداشت در مقابل همچین نگاهی،سر بدزدد و وانمود کند متوجه نشده است.اصولا با نگاهش هم بلد بود یکی را محکم سر جایش بنشاند.اما فکرش مشغول تر از چیزی بود که به واکنش های مهمان مالک فکر کند.چند قدم سمت میز رییسش برداشت:مقاله رو دادم به آقای آهنچی.برای ویراستاری هم مشکلی نداره اما باز هم هر جور خودتون می دونید.
    ـ هر سه تاش آمادست..؟
    ـ بله..
    مالک دوباره سمت مهمانش چرخید:عرض نکردم کارمند نمونه است این خانم..سه تا مقاله ی عالی رو ترجمه کرده برای ماه نامه به اضافه ی متن هایی که خودش می نویسه.
    مالک طوری حرف می زد،انگار اولین دفعه ای بود که این کار را انجام می داد و یا این که کار خاص و عجیبی بود و حالا قرار بود او را به بالاترین عنوان معرفی کند تا فریور بپسندد.بالاخره مرد هم دهان باز کرد:خوشحال میشم یه نسخه از ماه نامه رو داشته باشم..
    نفوذ صدای مرد خیلی بهتر از نگاهش بود.با زنگ خوردن گوشی دستش را روی جیبش گذاشت:ببخشید..باید به تلفنم جواب بدم..
    ـ راحت باش..
    سری برای فریور تکاند و همزمان که از اتاق بیرون می رفت تماس را جواب داد:جانم آقای اوحدی..
    ـ تارا جان،بهرام اصلا مشهد نیومده.
    در اتاق را پشت سر بست:یعنی چی..؟ اما گفت میام مشهد.تا دیروز هم که ازش خبر داشتم هنوز اونجا بود..
    ـ نیومده.من آشنا داشتم تو فرودگاه.هیچ مسافری به نام پدرت نیست.مطمئن باش.
    داخل اتاق شد و به حسام که نگاهش می کرد زل زد:شاید با هواپیما نیومده،هان..میشه دیگه.
    ـ تارا جان،گوش بده..
    ـ بله،گوشم با شماست..
    ـ اگر با اتوبوس یا هر وسیله ی دیگه ای هم می اومد من متوجه می شدم.حتی اگه باهام تماس نمی گرفت از دفتر معدن بهم می گفتن،من فکر می کنم بهرام رفته تهران.قبل از این که به شما بگه میاد مشهد به من زنگ زده بود.قرار بود بره تهارن
    سر کلاف مدام پیچیده تر میشد.برگشت و به لبه ی میز تکیه داد:پس رفته تهران..اما اونجا چرا..؟
    ـ این و دیگه نمی دونم.شماره ی کسی و نداری تو تهران..؟
    ـ نه..
    ـ یکم دیگه منتظر بمون.شاید تماس گرفت.من هم اینجا پرس و جو می کنم ببینم کسی و تو تهران می شناسیم یا نه.
    کلافه ناخنش را روی میز کشید:ممنون آقای اوحدی.لطف می کنید.من و در جریان بذارید فقط..
    ـ حتما..خیالت راحت باشه..
    ـ بازم ممنون.با اجازتون قطع می کنم.
    ـ خدانگهدار..
    جواب خداحافظی اوحدی را داد .حسام مقابلش ایستاد:هی چته..؟ چی شده..؟
    ...
    آلا بین اتاق خودش و اتاق او در حرکت بود:ای بابا..پس اون لاک سرخابی من کجاست..؟مامان مرسی،لاکم و ندیدی..؟
    کشوی لاک ها را باز کرد و به آشفتگی اش نگاهی انداخت:بیا یه چیز دیگه بزن،مرسده خوابیده بیدارش نکن..
    کنارش سر داخل کشو برد و زیر و رویش کرد و بیشتر از قبل به همش ریخت:نخوابیده باشه عجیبه..این خوبه..؟
    لاک زرد تخم مرغی را نشانش داد.هیچ تشابهی بین سرخابی و زرد نبود.سر تکان داد:خوبه..
    نمی خواست آلا در جریان ناپدید شدن پدرشان باشد.حداقل تا زمانیکه اطلاعات کافی و معتبر به دست می آورد باید او را دور از این نگرانی نگه می داشت.فقط گفته بود که پدرش برای کاری ماندگار شده و قرار است بعدا تماس بگیرد.انگار آلا هم در همین حد روی بهرام به عنوان پدر حساب باز می کرد که بی هیچ توجه خاصی تنها سر تکان داد و برای رفتن کنسرت به تکاپو افتاد.
    این بار بین پوشیدن تونیک و روپوش جلو باز مردد مانده بود و جوری به لباس ها نگاه می کرد که انگار منتظر وقوع معجزه ای بود تا لباس ها به حرف بیایند.کلافه روی دسته ی کاناپه ی گلدار تکیه داد:آلا..
    ـ هوم..؟
    دم و بازدمی گرفت:تا یه ربع دیگه حاضر شدی که هیچ،اگر نه..
    قبل از آن که جمله اش را تمام کند آلا از جا پرید.خوب متوجه ی تهدیدش شده بود: باشه..باشه..باشه..تموم شد.همین و می پوشم..
    تونیک سفید با ترنج های آبی را نشانش داد:سر یه ربع حاضرم.قول می دم..
    دست به سینه نگاهش کرد:فقط یه ربع.
    مظلوم سر تکان داد:باشه دیگه.فقط،فقط کفش چی بپوشم...؟
    پووفی کرد:برو لباست و بپوش آلا،مخم و خوردی.به نیکی گفتی بلیط اضافه رو میدی بهش..؟
    داخل اتاق شد و بلوزش را بیرون کشید تا حلقه ای سفیدش را بپوشد.انگار همین چند وقت پیش بود که آلا به دنیا آمده بود.دقیقا وسط عشق و عاشقی و دیوانگی هایش با امیرحسین متوجه شده بود که مرسده باردار است.داد و دعواهای پدرش و مرسده هنوز ته ذهنش بود.پدرش مخالف بارداری بود و مرسده برای محکم شدن زندگی بی پایه شان آوردن بچه را انتخاب کرده بود.آن روزها همه تحت فشار بودند و کسی حواسش به دیگری نبود.
    آلا مقابلش ایستاد:خوب شدم..؟
    حواسش را به آلا داد.کوتاهی تونیک و جین رنگ روشنی که پوشیده بود کشیدگی پاهایش را بیشتر نشان می داد:خیلی خوب شدی..مواظب خودت باش آلا..
    آلا با خنده دست دور گردنش انداخت:چشم مامان جونم..
    دستش را پشتش گذاشت و کمرش را نوازش کرد.نسبت به وقتی که خودش در این سن و سال بود،آلا فرشته بود.حداقل سرکشی نمی کرد و دل خوشی هایش به موزیک و کنسرت ختم می شد.گوشی آلا زنگ خورد و جیغش را درآورد:هیع..نیکی اومده..کفشام..
    یک جفت صندل پاشنه تخت تابستانی از جاکفشی برداشت:این و بپوش..
    ـ خوبه یعنی..؟
    ـ آره..بپوش بریم دیرت میشه..
    پانچو و شالش را پوشید و سوئیچش را برداشت:گوشیت دم دست باشه آلا.قبل تموم شدن ساعت کنسرت میام ولی بازم حواست به زنگم باشه..
    پدر نیکی با دیدنش پیاده شد و اجازه خواست دخترها را برساند.خیالش که از بابت رفتن بچه ها راحت شد به آپارتمان برگشت و وارد اتاق پدرش شد.مرسده با چشم بند خوابیده بود و کوتاه نفس می کشید.کلافه به اطرافش نگاه کرد.حتی نمی دانست از کجا شروع کند.پدرش آدمی نبود که وسایل خصوصی داشته باشد.ناامید از پیدا کردن یاداشت یا دفترچه ی مکتوب پای کشوی لباس ها خم شد و آهسته ردیف آخر را بیرون کشید.خرت و پرت های اضافه آنجا بود.بی آن که به چیزی دست بزند نگاهشان کرد.یکی از اسباب بازی های بچگی آلا،چند تایی دسته کلید.دفترچه های بانکی و یک دسته عکس قدیمی از خودش و آلا.ناامید همانجا به پایه ی تخت تکیه داد.ناچار به انتظار بود تا اوحدی خبری به گوشش برساند.


    اتومبیلش را ابتدای خیابان پارک کردتا در ترافیک خروج جمعیتی که به کنسرترفته بودند گرفتار نشود.وسوسه ی کشیدن یک نخ سیگار باعث شد اسکناسی داخل جیب روپوششبچپاند و پیاده شود.چند تایی دکه ی ساحلی همان حوالی بود.صدای امواج را نمی شنیداما بوی دریا را خوب حس می کرد.پنج شش سالی می شد که ساکن بندر بودند و نسبت بهاین مدت نه چندان زیاد،وابستگی خوبی با محیط داشت.شاید دریا باعث این حس می شد.بیشترینخاطرات زندگی اش را از شهرهای ساحلی شمال داشت.
    یاد گرفته بود که خاطرات فقط خاطرههستند بی آنکه تاثیر مستقیمی روی زندگی کنونی اش داشته باشند.چند سال اول تولدش رادر تبریز گذرانده بود.بعد راهی شمال شده بودند.ٱن جا دبستان و راهنمایی اش را طیکرد.همان زمان پدرش صبح گل را به خانه آورد تا هم کارهای خانه را انجام دهد و هم برایرفت و آمد همراهی اش کند.خیال پدرش که از صبح گل راحت شد،سفرهای طول و درازش را ازسر گرفت.نبودن پدرش و عصیانی که از این خلاء در خودش حس می کرد باعث شده بود زیادیجسور و بی باک باشد.شاید جسارت و شاید حماقت بود که او را در پانزده سالگی پایسفره ی عقد نشاند.کنار دکه ایستاد وبسته ی سیگاری گرفت.به لطف شب های بندر و رفت وآمد به تالار بساط این دکه ها هم براه بود.با فندکی که به نخ بلندی وصل شده بودسیگارش را روشن کرد و راه افتاد.دوستی با امیرحسین و شیطنت هایشان،چیزی نبود که بهآن افتخار کند.اما بعد سال ها فهمیده بود که هر سنی دیوانگی های مخصوص به خودش رادارد.مشاورش می گفت به هر تجربه ای در زندگی باید صادقانه نگاه کرد.دروغ گفتن بهخودش هیچ وقت کمکی نمی کرد.
    بعدها به خودش اعتراف کرد که اگرپدرش تنهایش نمی گذاشت باز هم وارد رابطه با امیر حسین می شد.کام عمیقی از سیگارگرفت و در سینه حبس کرد.امیرحسین خاطره نبود.هنوز زنده بود و نفس می کشید.درچهاردیواری زندانی که قرار بود تا آخر عمر نگهش دارد.سال ها طول کشید تا این قسمتاز خاطراتش را قیچی کند و دور بیاندازد.اصلا کار راحتی نبود.به همان سختی ای که ازدیدن امیرحسین و دست های خونی اش تجربه کرده بود.نمی خواست به چرا و چطور ماجرافکر کند.اما دزدی و کشته شدن شاگرد مغازه ای که به آن دستبرد زده بودند،ته ماجرایخودش و امیر حسین بود.کام دیگری گرفت و به سیگار تمام شده نگاه کرد.بعضی تجربه هابه قیمت یک عمر زندگی تمام میشد.مثل امیرحسین که پانزده سال زندانی بود و خیالآزاد شدن نداشت و خانواده ای که با این اتفاق از هم پاشیده شده بود.زندگی خودش،تارا دانش پانزده ساله هم به بن بست رسیدهبود.ته سیگارش را نگه داشت تا در سطل زباله بیاندازد.یاد گرفته بود همه یچیزهای دور انداختنی را باید،در ظرفمخصوصش انداخت.این دور انداختنی ها می توانست ته سیگارش باشد یا مشتی کاغذ و یاآدم ها و خاطراتشان.
    هر چه به تالار نزدیک تر میشدهیاهوی بیشتری می شنید.صدای موزیک و سر و صدای جمعیتی که از خوشی و شادی فریاد میزدند حسابی بلند بود.ندیده هم مطمئن بود آلا در حال جیغ کشیدن است.روی نیمکتی نشستو پا روی پا انداخت.هیچ راهی برای دسترسی به پدرش نبود.اول صبح می خواست بهکلانتری برود و موضوع را مطرح کند.شاید از راه قانونی زودتر به نتیجه می رسید.مرسدههنوز هم معتقد بود پدرش سهل انگاری کرده وهمین روزها تماس می گیرد.احساس می کرد این بار فرق دارد.شاید رابطه ی خونی باعث میشد که نگرانی هایش شکل متفاوت تری بامرسده داشته باشد.دستش را پشت گردنش برد و کوتاه فشرد تا دردش آرام بگیرد.هر وقتکه استرس و نگرانی داشت عضلات گردنش می گرفت.حالا هم دچار یکی از آن انقباض هایدردناک شده بود.به آلا پیام داد که بیرون از سالن منتظرشان است.وقتی که از جیغ وفریاد خسته میشد بالاخره نگاهی به گوشی اش می انداخت.

    شاید کاستی های خودش در آن سن و سالباعث شده بود از آلا در هر شرایطی حمایت کند.طوری که گاهی به خواهرش حس مادرانهداشت.آلا شبیه خودش بود.با این فرق که مرسده را داشت و نداشت.یاد پدرش باعث شددوباره نگاهی به گوشی اش بی اندازد و تماسبگیرد.خاموش بود.مثل تمام ساعات امروزکه همین پیام را شنیده بود.چند قدمی راه رفت تا نزدیک خروجی بایستد و برای پیداکردن آلا راحت تر باشد.همان حوالی نگاهش روی مردی که مقابل خروجی ایستاده بود خیرهماند.این مرد را می شناخت.در واقع صبح همین امروز دیده بودش که مقابل میزمالک پاروی پا انداخته بود و براندازش می کرد.انگار مرد هم متوجه خیرگی نگاهش شد که سمتشبرگشت و از آن بالا براندازش کرد.طوری که انگار منتظر آشنایی و احوال پرسی بود.خب،بایدمی گفت که نه خیال احوال پرسی داشت و نه می خواست یک کلمه حرف بزند.لبه ی روپوشش
    را به هم چسباند و دوباره همان مسیر را شروع به قدم زدن کرد.خیلی زود متوجه حضورمرد شد.قبل از آنکه راهش را کج کند و مسیر دیگری برای قدم زدن پیدا کند،صدای مردغافلگیرش کرد:شبت بخیر عزیزم..
    چشم هایش درشت شد.این آخرین کلمه ای بود که توقع شنیدنش را داشت.عزیزم..؟
    تصمیم گرفت برگردد و جوابی تحویلش بدهد اما مرد با قدم های بلند از کنارش گذشت و موبایلش را به دست راستش داد تا ساعتش را ببیند:منتظرم برنامه ی امین تموم شه تا برگردیم هتل..
    از این که برای لحظه ای دچار سوتفاهم شده بود به خودش غر زد.شنیدن یک عزیزم،از زبان مرد غریبه ای که صبح دیده بود،چندان خوشایندش نبود.اما منکر این هم نمی شد که صدای مرد وقتی گفت عزیزم گیرایی خاصی داشت.همان صبح هم متوجه شده بود مرد صدای خوبی داشت.نه از آن صداهای زخم دار و گرفته که دوبلورهای تلویزیون داشتند.فقط جور خاصی بود که در ذهن ماندگار می شد.ادامه ی مکالمه ی تلفنی اش را هنوز می شنید:نتونستم چیزی بگم..خبر تازه ای نشده..؟حالش چطوره..؟
    چند قدم دیگر برداشت تا از مرد دور شود.لبه ی نیمکت نشست و زانوهایش را به هم چسباند.دلشوره دوباره به سینه اش برگشت.سرش را بالا گرفت و نفسش را با آه بیرون داد.
    ـ خانم..
    اشتباه نمی کرد.این بار مخاطب قرار گرفته بود.نگاهش کرد:بله..
    ـ اگه اشتباه نکنم امروز همدیگه رو دیدیم.
    به اجبار ایستاد و دست دور سینه پیچاند:تو دفتر آقای مالک..
    مرد به تایید سر تکان داد و قدمی سمتش برداشت:فامیلیتون دانش بود درسته..؟
    حتی یادش نمی آمد مالک درست و حسابی معرفی اش کرده باشد.سر تکان داد:بله،تارا دانش هستم..
    مرد دوباره نگاهش کرد.طوری که انگار دنبال چیزی در ته و توی صورتش می گشت.شبیه به آدم های علاف و بیکاری نبود که گوشه و کنار مخ زنی می کنند.از سن و سال و کلاس ظاهری اش بعید به نظر می رسید.اما تجربه های زندگی اش می گفت به ظاهر هیچ کس اعتمادی نبود.سن و سالش کمی بیشتر از سی سال و کمتر از چهل سال به نظر می رسید.این مدل تخمین سن مختص آلا بود و همیشه به خنده می انداختش.
    با تفریح به مرد نگاه کرد:یادتون اومد..؟
    کرد ابروهایش را درهم کرد:احیانا با آقای دانش نسبتی دارید..؟
    ـ کدوم دانش..؟
    ـ بهرام دانش
    به نظر نمی آمد همینطور چیزی پرانده باشد.سر تکان داد و متعجب ابرو بالا داد:پدرم هستن
    مرد هم مثل خودش ابرو بالا داد، با این تفاوت که متعجب نبود.بلکه بیشتر جاخورده بود.متوجه نمی شد چه خبر شده است.مردی که تا امروز صبح ندیده بودش و اصلا اهل این شهر نبود،پدرش را می شناخت.همین سوال را پرسید:پدر و از کجا می شناسید..؟
    اگه همون بهرام دانش مد نظر من باشه مهندس معدن هستن..درسته..؟
    ـ بله..
    مرد دست به سینه شد و این پا و آن پا کرد:یه سری روابط کاری داشتیم.مال یه مدت قبل میشه.امروز که فامیلی شما رو شنیدم برام آشنا اومد.
    پدرش مرد پر مشغله ای بودو به مرتب سفرهای کاری تمام نشدنی می رفت.بلیط مشهد را می گرفت و سر از تهران در می آورد.از وقتی یادش می آمد اوضاع همین بود.مرد دوباره به حرف آمد:خوشحال میشم یه دیداری با پدر داشته باشم.
    سعی کرد لبخند بزند:اگه بندر بودن که خیلی خوب میشد..
    سر بلند کرد و نگاه دقیق تری به مرد انداخت:تو تهران با پدر آشنا شدین..؟
    مرد بدون تردید سر تکان داد:تهران و مشهد..
    فکر کرد شاید این مرد سرنخ جدیدی از پدرش باشد.در وضعیتی بود که به هر ریسمانی چنگ می انداخت:راستش یکی دو روزیه که از پدر بی خبریم..سایقه نداشت بدون اطلاع دادن برنگرده خونه..
    اخم های درهم مرد را می توانست به وضوح ببیند:یکی دو روز..؟
    شاید این مرد می توانست نام شرکت یا محلی که پدرش در تهران با آن سر و کار داشت را معرفی کند.امیدوار به مرد نگاه کرد:فکر می کنید یادتون باشه که پدر و کجا ملاقات کردین تو تهران..؟ یا حداقل روابط کاری پدر و بدونین..
    مرد سر بلند کرد و به صورتش زل زد:نمی دونم..باید فکر کنم..

    صدای زنگ گوشی تکانش داد.زنگ مخصوص آلا بود.احتمالا از تالار بیرون آمده بود و دنبالش می گشت.با عذرخواهی تماس را جواب داد:جانم آلا..
    صدایش هنوز پر از هیجان بود:وای عالی بود تارا..خیلی خیلی..کاش می اومدی..
    کمی فاصله گرفت:تا شلوغ نشده بیا بیرون..کجایی الان..؟
    دارم از خروجی میام پایین..تو کجایی..؟
    نیم نگاهی سمت ساختمان تالار و بعد جایی که ایستاده بودند انداخت:نزدیک آلاچیق هستم.بیای جلو من و میبینی..
    ـ باشه،زودی میام..
    گوشی را داخل مشتش نگه داشت و دوباره سمت مرد چرخید:ببخشید بین صحبتمون
    ـ خواهش می کنم.امشب یه تماسی با تهران می گیرم تا ببینم چی میشه..
    دست هایش را به سینه چسباند.با وجود گرمای هوا احساس لرز می کرد:خیلی محبت می کنید جناب..
    ـ فریور هستم..
    لبخند عذرخواهانه ای به لب آورد.حتی به فامیلی مرد هم دقت نکرده بود:بله،آقای فریور.ممنون میشم اگه من و در جریان بذارید.چون آخرین بار پدر به دوستشون گفته بودن که میرن تهران..
    مرد گوشی موبایلش را از جیب بیرون کشید:شمارتون و لطف کنید..
    ـ حتما..
    تا شماره را بخواند و مرد روی گوشی اش تک بیاندازد آلا هم رسید.شال سرش تقریبا دور گردنش بود و تمام صورتش از هیجان برق می زد.بی توجه به حضور فریور دست دور گردنش انداخت و جیغ جیغ کرد:وای عالی بود..عالییی..من عاشق تیوان شدم با اون صداش..معرکه بود..
    دستش را پشت کمر آلا گذاشت و ضربه زد:باشه عزیزم..نیکی جان به شما هم خوش گذشت..؟
    نیکی هم مثل آلا شاد و سرحال بود:خیلی تارا جون..مرسی برای بلیط..
    آلا تازه نگاهش روی مرد افتاد.نیشش باز شد و سلام کرد:ببخشید متوجه شما نشدم..من آلا هستم.خواهر تارا..
    آلا زیادی خوش برخورد و اجتماعی بود.دستش را دوباره پشت کمر آلا گذاشت:آقای فریور هستن..پدر و میشناسن..
    آلا دست دراز کرد:از آشناییتون خوشحالم..
    مرد انگار برای دست دادن مردد بود.قبل از اینکه آلا را متوجه کند ،دستش را پیش آورد و کوتاه دست آلا را فشرد:ممنون..پس خواهر تارا خانم هستین..
    آلا با نیش باز خندید:بله..خیلی شبیه نیستیم اما خواهریم.
    جلوی لودگی آلا را با صدا کردن نیکی گرفت:نیکی جان من شما رو می رسونم..دیگه بابا نمیان دنبالت..
    ـ مرسی تارا جون..
    هر دو دستش را پشت دخترها گذشات:اگه اجازه بدید ما کم کم باید بریم..
    مرد لب پایینش را داخل دهن گرفت و سرتکان داد:صبح باهاتون تماس می گیرم..
    ـ لطف می کنید..ایشالا این چند روزی که هستین بهتون خوش بگذره..
    این همه نرمش را در خودش سراغ نداشت.اما گاهی باید مطابق شرایط پیش می رفت.با خداحافظی دخترها حرکت کردند.آلا تقریبا بغلش کرده بود:من خیلی خستمه..گشنمم هست.می تونم امیدوار باشم شام پختی..؟
    ـ نه..
    غرغر کرد:ااااا..
    ـ شاید بتونم چند تا اسنک برات درست کنم..چطوره..؟
    دوباره غر زد:مگه چاره ای جز قبولش دارم..؟ یک گزینه که بیشتر ندارم..یا اسنک یا گشنگی..
    ×××
    آلا کفش هایش را پرت کرد و کش و قوسی به خودش داد:وای عالی بود..خیلی خیلی..تیوان معرکه است.من عاشق صداشم..عاشقشم..
    هیسی کرد و اخم به ابرو انداخت:مرسده بیدار میشه،چه خبرته
    اخم و تخمش از شادی آلا کم نمی کرد.دخترک حسابی از کنسرت لذت برده بود: قول بده دفعه ی بعد باهام میای..قول بده
    از سر راه کنارش زد:خیلی خب،برو یه دوش بگیر تا من برات اسنک اماده کنم
    شالش را روی کاناپه انداخت و کیف دوشی اش را آن طرف تر پرت کرد:چهار تا می خوام..کم درست نکنی ها.پنیر هم زیادب ریز توش
    همانطور که سمت حمام می رفت به شکمش دست کشید:من و شکمم خیلی گرسنمونه
    مانتو و شالش را کنار وسایل الا گذاشت و راهی آشپزخانه شد.وقتی بسته های قارچ و نان تست را برمی داشت نگاهش روی نوشیدنی های طعم دار چرخید.آخرین دفعه ای که برای خرید رفته بود این بطری ها را برای پدرش گرفته بود.حس بدی به جانش افتاد.پشت هم پلک زد.نمی دانست کجا را به دنیال پدرش بگردد.اصلا از چه کسی باید می پرسید.؟
    ملودی تلفن همراهش باعث شد از آشپزخانه بیرون بدود.شماره ناشناس بود.یخ کردن پاهایش را حس کرد.روی دسته ی کاناپه نشست:الو
    ـ سلام خانم دانش،فریور هستم..
    جانش بالا آمد:سلام..طوری شده..؟
    ـ ممکنه شمارو ببینم..؟
    خون داشت به پاهایش برمی گشت:ببخشید..؟!!
    ـ ادرس خونه رو اگه بدید میام اونجا.باید حرف بزنیم..
    ـ متوجه نمیشم..چه حرفی..؟ خبری از پدر دارید..؟
    ـ بله
    ـ...
    ـ خانم دانش،ادرس لطفا
    ترسو نبود اما زندگی یادش داده بود که محتاط باشد.هیچ دلیلی نداشت که این ساعت از شب با مردی که همان روز دیده بودش جایی قرار بگذارد.
    ـ کمتر از یک ساعته که از هم جدا شدیم.به این سرعت اطلاعات پیدا کردید..؟یه کم عجیب نیست..؟
    ـ فکر کردم نگران هستین..
    ـ هستم،اما..
    ـ یه ساعت دیگه پرواز دارم.ترجیح میدم برم فرودگاه و اونجا با خیال راحت منتظر پروازم بمونم.
    کنجکاوی داشت وسوسه اش می کرد:باشه،آدرس میدم.بیاین تو مجتمع حرف می زنیم..
    نگاهی به راهرویی که به حمام می رسید انداخت.الا هنوز مشغول کف بازی بود.ادرس را که داد فریور با گفتن اینکه چند دقیقه ی بعد می رسد تماس را قطع کرد.
    دست هایش را به هم مالید و شال و مانتویش را برداشت.سرکی به اتاق مرسده زد.هنوز خواب بود و بعید می دانست تا صبح فردا بیدار شود.کلیدش را برداشت و از خانه بیرون زد.

    امضای ایشان

  4. 14 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-16-2017),arashpix (06-25-2017),Aza (04-14-2017),azam68azam68 (05-16-2017),hosna* (05-18-2017),Kianaa (05-21-2017),nasibehgul62 (05-21-2017),rad (07-10-2017),suzan-partoo (05-20-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (05-20-2017),احسن (06-01-2017),تامارا (04-28-2017),شب بو (05-28-2017)

  5. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    بیشتر سال های کودکی اش،بین شهرهای مختلف طی شد.اما دلبستگی خاصی به جایی نداشت.خیلی کم پیش می امد تا مقصد سفرش تهران باشد.گوشی موبایل را روشن کرد و سوار اولین تاکسی شد.ورد به تهران،مثل وارد شدن به یک بازار شلوغ و پر سر و صدا بود.دنیایی پر از ادم هایی که فقط می دویدند.بدون آن که وقتی برای استراحت داشته باشد.تهران شلوغ و خاکستری.شبیه این می ماند که مه غلیظی روی همه ی شهر چادر پهن کرده بود و خیال رفتن نداشت.بغض اولین چیزی بود که به گلویش چنگ انداخت.مثل همه ی این دو روزی که با فریور حرف زده بود.اولش ناباور و خشمگین،بعد بغض بود که پشت هم راه گلویش را می بست و به درد می انداخت.گوشی کف دستش لرزید.تماس های آلا و حسام را رد کرد و روی تماس فریور انگشت کشید.به محض برقراری ارتباط پرسید:کدوم بیمارستان..
    ـ کجایی شما..؟
    ـ تهران، ادرس لطفا
    نام بیمارستان را گفت و مکث کرد:سعی می کنم خودم و برسونم..
    عصبی خندید:فکر می کنید برای دیدن پدرم به اسکورت احتیاج دارم..؟
    ـ...
    عصبانیتش را سر فریور خالی کرد:بهتره تا اونجا هستم هیچ کدوم شمارو نبینم..
    ـ از این خبرا نیست..
    دیدن پدرش روی تخت بیمارستان به حد کافی سخت بود.اما شنیدن حرف های فریور راجع به یک خانواده ی دیگر چیزی بود که شدیدا ازارش می داد.هیچ وقت تا به آن روز آن همه احساس مالکیت را در وجودش حس نکرده بود.از فکر روبرو شدن با خانواده ای که پدرش جزیی از آن بود،دندان هایش را روی هم سایید.
    ـ بهتره تا من اونجام کسی نیاد.دارم جدی می گم..
    ـ خانم مثل اینکه اصلا متوجه نشدی چی به چیه..خواهر من و بچه هاش هنوز در جریان نیستن،می دونی چه حالی می شن..؟
    عصبانی خروشید:بدتر از من و خواهرم..؟چند روزه پدرم گم شده و حالا باید برم تو بیمارستان تا ببینمش.اونم در وضعیتی که اصلا معلوم نیست به هوش بیاد یا نه.بعد شما داری میگی اگه خواهرتون و بچه هاش بدونن چی میشه..؟به جهنم که فهمیدن..به جهنم آقا
    گوشی را با حرص قطع کرد و نفس کشید.راننده با تعجب از آینه نگاهش می کرد:کجا برم..؟
    ـ بیمارستان...اگه ممکنه یه کم عجله کنید..
    ـ خانم راه نداره.تهران و ترافیکش..
    نمی خواست به حرف های راننده گوش کند.سر تکان داد:باشه..هر جوری می تونی برو..مهم نیست.
    با کف دست روی پیشانی اش کشید و پلک هایش را بست.
    ***
    محیط بیمارستان خاطرات بستری شدن آلا را برایش تداعی می کرد.شب تولد ده سالگی اش بخاطر شیطنت از روی پله ها به پایین سر خورده بود و نتیجه شکستگی بالای پیشانی اش بود.پدرش مثل بیشتر اوقات حضور نداشت.مرسده با دیدن خون ضعف کرده بود و مدام عق می زد.قوی نبود اما زندگی وادارش کرده بود تا قوی باشد.انگار تمام قد مقابلش ایستاده بود تا نتواند به حال خودش باشد.نبود پدر وادارش کرده بود از پس خودش بربیاید.وقت هایی که مرسده نبود باید حواسش به همه چیز می بود.به آلا و درس هایش؛به آشپزخانه و کار بیرون و خیلی کارهای دیگر که قابل شمارش نبود.انگار در درون پوسته ی تارا؛آدم های بیشتری زندگی می کردند.آدم هایی که هر کدام یک قسمت از زندگی را به گردن گرفته بودند و سعی می کردند سرپا بمانند.
    حالا باز هم اجبار پاهایش را به این شهر و بیمارستان کشانده بود.شنیدن این که پدرش به خاطر سکته ی مغزی در بخش مراقبت های ویژه بستری شده بود درد زیادی را به جسم و روحش وارد کرده بود.اما حضور در بیمارستان واقعیت را عمیق تر نشانش می داد.
    با حس لرزش گوشی؛موبایلش را از جیب کیفش بیرون کشید.اسم فریور یادآور خبرهای شوم بود.نفسش را بیرون داد و کلافه جواب داد:بله..!
    _ رسیدی شما..؟
    _ بله..تو بیمارستانم..
    _ده دقیقه دیگه می رسم..صبر کن لطفا
    این آدم نمی خواست دست از همراهی بردارد.سعی کرد صدایش را کنترل کند:جناب فریور..من از شما همراهی خواستم..؟ چرا نمی ذلرید به حال خودم باشم آخه..؟!
    _می خوای بری دم تریاژ و بگی اومدم پدرم و ببینم..؟
    _ بله..
    _ خانوم...ای بابا،چرا متوجه ی عرایض من نمیشی؟ تو اون بیمارستان ما خانواده ی شناخته شده ای هستیم.
    پر حرص غرید:بنده هم از زیر بوته به عمل نیومدم..محض اطلاع شما پدر و مادر دارم.حالا هم می خوام تماس و قطع کنم.
    _ خانوم یه لحظه گوش بده بهم.اگه گذاشته بودی درست و حسابی حرف بزنیم الان نیازی به این کارها نبود.شما یه پنج دقیقه تحمل کن.دارم پارک میکنم.
    گوشی را ته کیفش سر داد و به دیوار سنگی راهرو تکیه کرد.پدرش دو پسر داشت.حتی نپرسیده بود چند ساله هستند.آن شب لعنتی بعد از کنسرت را نمی خواست مرور کند.اما ناچار بود.باید آلا را برای شنیدن خیلی از مسایل آگاه می کرد.بعد هم مرسده را در جریان اتفاقات می گذاشت.چشم هایش خسته بود و مردمک هایش مدام سوزن سوزن می شد.خستگی و بی خوابی داشت کم کم آزاردهنده می شد.نگاهی به ساعتش انداخت.قسم خورد اولین ثانیه ای که از پنج دقیقه ی کذایی بگذرد,دیگر منتظر فریور نمی ماند.شده اتاق به اتاق می پرسید و پیش می رفت.دیدن فریور که از انتهای سالن با همراهی مرد دیگر می آمد باعث شد گردنش را بالا بگیرد.فریور دم تریاژ ایستاد و مرد دیگر هم کنارش سراپا گوش شد.چند قدم بلند برداش. و به آن ها رسید.دست به سینه کنارشان ایستاد تا صحبت های پرستار را بشنود.زن جوان مدام پلک می زد:همه چیز تحت کنترل هست.دکتر قراره امشب برای ویزیت بیان
    _ من می خوام ببینمش
    فریور و مرد همراهش هر دو سر بلند کردند.اخم های درهمشان باعث نشد عقب نشینی کند:می خوام پدر و ببینم..
    فریور برایش چشم و ابرو آمد تا ساکت شود.از آن سر کشور نیامده بود تا اجازه دهد برادر زن دیگر پدرش,امر و نهی کند.
    سمت پرستاری که متعجب نگاهشان می کرد چرخید:می خوام آقای دانش و ببینم.بهرام دانش
    اصلا نفهمید چطور شد که کسی دست دور بازویش انداخت و محکم فشردش:باشه عزیزم..یه کم صبر کن تا بریم پیش پدر
    فریور لب گزید:ارسلان جان..
    _ اجازه بده دایی..الان میام که بریم دیدن بابا
    نفسش حبس شد.منظورش از بابا ,پدرش بود...؟ بابا بهرام خودش پسری به این بزرگی داشت.نفسش بالا نیامد.غرید:دستم و ول کن
    مرد از روی مانتو بازویش را محکم تر گرفت:بهت اجازه نمیدم آبروریزی راه بندازی,اگه می خوای بابا رو ببینی باهام بیا و حرف نزن
    ***

    منامعیری

    نمی دانست کدام سمت می روند.فقط داشت به اجبار همراه مردی که پدرش را بابا صدا می کرد می رفت.صدای قدم های تندی را از پشت سر شنید.سعی کرد دستش را رها کند:ولم کن..
    صدای فریور همراه قدم های پشت سرش بلند شد:ارسلان,ارسلان جان
    مرد کناری اش ایستاد و به عقب چرخید:نباید بهش آدرس می دادی دایی
    دستش را عقب کشید.چیزی نمانده بود در صورت مرد کناری اش فریاد بزند.خودش را کنترل کرد:دفعه ی آخرت باشه به من دست می زنی..شنیدی..؟
    فریور دستش را بالا گرفت:هیس...چه خبرتونه
    ارسلان در جا زد:خدایا..خدایا
    کیفش را محکم تر گرفت.پاهایش به شدت ضعف می رفت.اما نه خیال ضعف کردن داشت و نه می خواست چیزی بروز دهد.زندگی شلوغ و درهمی نداشت.آدم های زیادی هم در زندگی اش رفت و آمد نداشتند.دست هایش را مثل فریور بالا گرفت:ببین آقا..هر چی که اسمت هست..هر کاره ای که هستی.برای من هیچ اهمیتی نداره.من کاری با شماها ندارم.می خوام پدرم و ببینم..فقط برای همین اینجام..
    سعی کرد فقط به فریور نگاه کند.هنوز شجاعت این را نداشت که در صورت پسر پدرش نگاه کند.درد , خشم و ده ها حس دیگر زیر پوست تنش می دوید.زندگی یادش داده بود خوددار باشد.یادش داده بود سرش گرم زندگی خودش باشد تا آرام بماند.اما همه چیز به طرز عجیبی به هم ریخته بود.طوری که با آن همه خونسردی که در خودش سراغ داشت باز هم توان روبرو شدن را نمی دید.
    _ شناسنامه ات و ببینم..
    ارسلان بود که دستش را دراز کرده بود.چشم هایش دنبال شباهت چرخید.پسرها شبیه پدرهاشان می شدند یا مادرشان را نمی دانست.حتی دلش نمی خواست سن مرد را تخمین بزند.پلک زد و رو گرفت:شناسنامه..؟! نشون دایی جانتون دادم.حالا شما بهم شناسنامه بده..چطوره..؟
    فریور چشم بست:لااله الاالله
    ارسلان با کف دست دور لبش کشید.شبیه پدرش بود.باید اعتراف می کرد.این مرد شباهت های عیانی به پدرش داشت.
    _ ارسلان..اجازه بده
    _دایی شما که می دونی حرف دهن مردم شدن چطوریه..
    میان جر و بحثشان پرید:لازم به صدا زدن خدا و پیغمبر نیست.کسی که شاکیه منم..از کجا بدونم شماها راستش و می گید..؟ از کجا بدونم سر پدرم چه بلایی اومده
    _ تارا خانم...من که توضیح دادم
    ارسلان سمتش غرید:تو یکی حرف نزن..
    گوشی موبایلش را بیرون کشید و شماره گرفت:صبر کن و ببین..بهت نشون می دم کی نباید حرف بزنه
    ارسلان سمتش چرخید تا گوشی را بگیرد.فریور میانشان ایستاد:بسه..ای بابا..ارسلان..!
    جدیت صدایش آنقدری بود که ارسلان را ساکت کند.فریور کلافه دستی به صورتش کشید:گفتی میای حرف بزنی.این کارا چیه.؟ یه ساعت دیگه امین و مادرت میان.می خوای سر در بیارن..؟
    مرد کلافه شروع به قدم زدن کرد:وای...
    _ بذار بی صر و صدا حرف بزنیم..
    پاهایش یخ کرده بود اما سر و صورتش انگار زیر آتش بود که خنک نمی شد.مادر ارسلان می شد همسر پدرش..امین هم لابد پسر دیگرش بود.دلش برای آلا سوخت.خودش هیچ وقت مادرش را ندیده بود.از همان اول زنی به نام مادر برایش تعبیر نشد.اما آلا احساس مالکیت داشت.اگر چه به ظاهر نشان نمی داد.دستش را روی پیشانی گذاشت و پشت هم سینه اش را از هوا پر و خالی کرد.این میان آنقدر اتفاقات مختلف پیش آمده بود که اصل موضوع کمرنگ شده بود. به مرد متفکر مقابلش نگاه کرد:می خوام پدرم و ببینم..
    _ با من بیاین..
    ارسلان دست زیر سینه حلقه کرد و رو برگرداند:شما برید,من بعدا میام..
    باید پدرش را شریک می شد..؟ پدری همیشه کمرنگ و دور از دسترس بود.قلبش فشرده شد.این کمرنگ بودن به خاطر یک خانه و زندگی دیگر بود.برای بچه هایی که قبل از او آمده بودند.برای زنی که همسر بود.هیچ وقت آن همه حس حقارت نداشت.این همه سال نفر دوم یک زندگی بود و نمی دانست.سه ازدواج در شناسنامه ی پدرش ثبت بود و نمی دانست.مطمین بود خیلی چیزهای دیگر هم وجود داشت که هنوز به گوشش نرسیده بود.در حال و هوای خودش بود که فریور مخاطب قرارش داد:ارسلان هم تازه متوجه شده. قضیه خیلی به هم پیچیده است.نمی شه وقتی هر دو طرف عصبانی هستین راجع بهش حرف بزنیم.پای آبروی یه خاندان وسط اومده
    نمی خواست با هیچ کدام حرف بزند.انگار آبروی یک خاندان مهم تر از احساس دخترانه ی او و آلا بود.
    ....
    سلام..شبتون به خیر.. pkb7b6_5a43b2
    این هم یک پست نارونی وسط امتحانات و گرمای خرداد و رطوبت شمال.. pkbee5_35f500
    والا مصیبته.. pkbee5_35f500 گریه کنیم با هم.. pkbee5_35f500
    ×××
    نمی دانست چند دقیقه از زمانی که پدرش را دیده بود می گذشت.اما هنوز چشم هایش از زل زدن به باغچه ی روبرو خسته نشده بود.نه این که به واقع چشم هایش ببیند.فقط به یک جا زل زده بود و فکرش مدام شاخه به شاخه می شد.مردی که آنطور رنجور و ضعیف روی تخت مراقبت های ویژه بستری شده بود،پدرش بود.حتی اگر خیلی وقت ها حضور نداشت،خیلی وقت ها آنقدر نبودنش حس می شد که شبیه به پدرهای تشریفاتی بود اما هنوز پدر بود.دهانش را باز و بسته کرد.زبانش خشک شده بود.دستش را روی زانو گذاشت و سعی کرد از جا بلند شود.اما زانوهایش سست بود.سنگین تر از قبل روی نیمکت نشست.
    تلفن همراهش روی ویبره رفت و پایش مور مور شد.دست هایش را وادار کرد گوشی را از جیب روپوشش بیرون بکشد:الو..
    ـ تارا خانم شما کجایی...؟ باید حرف بزنیم..
    نسبت به صدای فریور به شدت حساس شده بود.انگار یکی با مته به جان مغزش افتاده بود که تحمل نداشت:تو محوطه هستم..اما چه صحبتی..؟
    ـ کدوم سمت محوطه..؟
    صدای غرولند ارسلان را نامفهوم شنید.این بار فریور شمرده تر به حرف امد:تارا خانم...
    هیچ وقت تارا خانم نبود.یا خانم دانش،یا تارای خالی و خسته.تارا خانم زیادی غریبه بود.مثل خودش که از وقت امدن احساس غریبگی می کرد.دلش نیامده هوای رفتن کرد.ای کاش می توانست دست پدرش را بگیرد و به خانه برگردند.دلش تنگ خانه شد.لب هایش را به سختی تکان داد:روبروی ازمایشگاه نشستم..
    بی حس و حال گوشی را روی پا گذاشت و چشم چرخاند تا شاید بتواند آبسردکنی پیدا کند.اما بی فایده بود.صدای ارسلان را شنید که نزدیکش می شد:حاج خانم جواب نمیده..
    حاج خانم لابد مادرشان بود.نمی دانست واکنش مرسده به همچین داستانی چطور می شد.باید وضعیت جسمی پدرش را یکبار دیگر مرور می کرد.شاید هم لازم بود با اوحدی تماس بگیرد و کمک بخواهد.چقدر کار برای انجام دادن داشت.
    فریور کنار نیمکت ایستاد اما ارسلان چند قدمی راه رفت و شماره گرفت:به امین زنگ می زنم..
    ـ ارسلان..بیا بشین..
    پوفی کرد و نیم خیز شد:می خوام با دکترش حرف بزنم..
    ارسلان انگشتش را به تهدید بلند کرد:از جات تکون نمی خوری..
    محلش نداد و به فریوز نگاه کرد:اسم دکترشون چی بود..؟
    قبل از اینکه فریور دهان باز کند ارسلان جلو آمد:دایی..!
    ـ چته تو..؟کاریه که شده الان که وقت جنگ و دعوا نیست.بشین بذار حرف بزنیم..
    هوس کشیدن یک نخ سیگار داشت وسوسه اش می کرد اما نمی خواست آن جا و در ان لحظه سیگار بکشد.دست هایش را دور سینه حلقه کرد:می خوام حال پدرم خوب بشه و بعد خودش توضیح بده
    فریور مقابلش ایستاد و دم ابرویش را خاراند:موضوع یه کم پیچیده است..
    ـ چرا..؟
    ارسلان هم مقابلش ایستاد و دست به سینه شد.تقریبا هم قد و قواره بودند و شاید کمی شبیه به هم.
    ـ قرار بود حرف بزنیم..
    ـ همین دو تا بچه هستین..؟
    ارسلان سر تکان داد:وای..
    به فریور زل زد:بله،من و خواهرم آلا..البته باید این و هم اضافه کنم که ناتنی هستیم
    به ارسلان زل زد و ابرو بالا داد:یعنی مادرامون جدان..
    فریور نگاهش می کرد.انگار بدجنسی چشمانش را می دید که اخم کرد:دو تا ازدواج و دو تا دختر..همین..؟
    عصبی شانه بالا داد و خندید:سه تا ازدواج و چهار تا بچه در واقع...این درسته
    ـ و مادرتون..؟
    دوباره شانه بالا داد:نمی دونم..هیچ وقت ندیدمش،فوت کرده..
    ارسلان که نگاهش کرد بیشتر عصبی شد:البته خوشحال نباش،مامان آلا زنده است و مطمئنا با شنیدن همچین خبری میاد تهران..
    ـ تارا خانم،فعلا چیزی به کسی نگید.ما هم هنوز تصمیم نگرفتیم که چیکار کنیم..
    ارسلان موبایلش را بالا گرفت:حاج خانمه..چیکار کنم..؟
    ـ جواب بده..بدونه بهتره..
    با دور شدن ارسلان برای جواب به تلفن،فریوردوباره نگاهش کرد:اوضاع یه کم پیچیده است..
    ـ از این پیچیده تر..؟قراره بچه های دیگه ای هم باشن یا ازدواج های دیگه ای..؟ من باید مطمئن بشم..می خوام شناسنامه هاتون و..
    ـ حاج خانم گفت بریم خونه باغ..
    فریور نچی کرد:ای بابا..
    حاج خانم هر کسی که بود انگار نفوذ زیادی روی بقیه داشت.قبل از اینکه چیزی بپرسد فریور حرف زد:حاج خانم میشن مادر اقا بهرام..مادربزرگتون..
    مادربزرگ..؟ یکی از آن اسم ها و نسبت هایی بود که هیچ وقت برایش وجود خارجی نداشت.ش
    ***


    منامعیری

    ارسلان دست مشت شده اش را جلوی دهان گرفته بود.صورت هر دو مرد آشفته و خسته بود.اهمیتی به حال هیچ کدام نداد.هر چند که محق بودند.برای خانواده ی آنها هم پذیرش این موضوع کار سختی بود.درک این که بعد سی و چند سال،پای یک زن و دو دختر به زندگی پدرشان باز شده بود قطعا راحت نبود.کیفش را از روی نیمکت برداشت:من نیومدم که با خانواده ی شما یا آدم های بیشتری آشنا بشم.می خوام با دکتر پدرم حرف بزنم و برای این که چه کاری بهتره تصمیم بگیرم..
    فریور اخم کرد:این موضوع دیگه یه چیز شخصی نیست..
    خسته پلک زد:مسایل شما هیچ ربطی به من نداره..
    ـ ربط داره خانم.صحبت چند تا خانواده است.صحبت آبروی یه خاندان اومده وسط.به همین راحتی هم نیست که بگی به من ربط نداره
    قبل از آنکه جواب دهد ،ارسلان غرید:معلوم هست چی میگی..؟ یهو سبز شدین وسط زندگی ما..زندگی مادرم..
    نگاهش هم نکرد.به عوض به فریور زل زد که هنوز اخمالود بود:من نه می خوام وارد خانوادتون بشم و نه برام مهمه که شما می خواین بهشون بگید یا نه.من فقط نگران پدرم و حفظ خانواده ی خودم هستم.
    ـ فعلا که خانواده ها به هم مرتبط شدن.نباید این و بگم،اما ممکنه آقا بهرام اصلا به هوش نیاد..!
    می دانست.حال و روز پدرش خوب نبود.این را مراقبت های ویژه و وضعیت حادش نشان می داد.ادم های زیادی در زندگی اش حضور نداشند اما پدرش غایب تمام سال های زندگی خودش و الا بود.فشرده شدن قلبش را حس کرد.پشت هم نفس کشید تا بغضش را پس بزند:هنوز که زندست و نفس می کشه.
    ـ حاج خانم منتظره..
    انگشت اشاره اش را بالا گرفت.دست هایش می لرزید:حاج خانم..حاج آقاا! اصلا برام مهم نیست که چه ادم هایی با چه نسبت هایی تو زندگی شما وجود دارن.من عادت ندارم به دیدن آدمی برم که نمی شناسمش..متوجه شدین..؟
    لحظه ی اخر برگشت و به ارسلان نگاه کرد تا اثر حرفش را بیشتر کند:من هیچ کجا نمیام..
    بی آنکه منتظر حرفی باشد سمت ساختمان بیمارستان راه افتاد.شاید می توانست از بوفه یک بطری آب تهیه کند بعد به ا وحدی و حسام زنگ می زد.برای اینکه بیشتر در تهران بماند باید با مالک هم حرف میزد.میان درگیری های امروزش،شخصی به نام مادربزرگ کمترین حق را داشت.
    ...
    صدای زنگی که می شنید به گوشش غریبه بود.از زور سردرد نمی توانست پلک هایش را باز کند.با دست شروع به جستن تلفن روی پاتختی کرد.قبل از انکه بتواند پیدایش کند صدای زنگ قطع شد.سکوت دوباره به اتاق برگشت اما خواب از سرش پریده بود.بعد آمدن از بیمارستان به هتل کوچکی آمده بود تا استراحت کند.بعد یادش آمد وسایل چندانی با خودش نیاورده بود.حتی یک ساک دم دستی که لباس های شخصی اش را نگه دارد.از دوش گرفتن در چنین وضعیتی کلافه بود.اما شرایط ایجاب می کرد کوتاه بیاید.خودش رار وی تخت بالا کشید.احساس سرما باعث شد پتو را دور خودش نگه دارد.گاهی برای عید به تعطیلات می رفتند.از بندر به کیش.آلا با غرغر می گفت از چاله به چاه.الا عاشق مسافرت های راه دور بود.شاید باید الا را برای شرایط سخت تری اماده می کرد.لب پایینش شروع به لرزیدن کرد وقتی بغض به گلویش فشار اورد.با کف دست صورتش را پوشاند و هق زد.به تنهایی عادت داشت اما امروز بیشتر از هر وفت دیگری حسش کرده بود.وقتی دکتر هیچ امیدی به بهبودی نداد.وقتی مجبور شد در آن شرایط پدرش را ببیند بیشتر از هر وقت دیگری حس کرد تنهاست.عضلاتش را با درد منقبض کرد و گریست.باید کمی سبک می شد تا بتواند به همه چیز فکر کند.دو ضربه به در اتاقش کوبیده شد.دستمالی از روی پاتختی برداشت و چشمش را خشک کرد.تازه متوجه ی ساعت شد.کمی از ده شب می گذشت و این ساعت وقت مناسبی برای سرویس اجباری نبود چه برسد به کوبیدن در اتاقش.گوشی موبایلش را برداشت.آهی از فراموشی کشید.باطری تمام کرده بود و خاموش شده بود.ضربه ها که تکرار شد ایستاد:بله..
    ـ خانم دانش..
    پتو را روی تخت انداخت و سمت در رفت:من سرویس نخواستم..
    صدای زنانه ای شنید:در و باز کن..
    متعجب قدمی جلوتر رفت:ببخشید..برای چی باید در و باز کنم..؟
    اینبار صدای فریور را شنید:حاج خانم..اجازه بدید..
    دست هایش را با استرس مشت کرد.نمی دانست شخص پشت در مادربزرگش است یا همسر دیگر پدرش.پشت هم نفس کشید.صدای زنانه سنگین و شمرده بود:در و باز کن..
    تحکمی در صدا نبود.اما همان دستور باز کردن رد کافی بود تا دستش روی دستگیره بلغزد.به محض باز شدن در زن را دید.دقیقا جلوی در ایستاده بود و چادر سیاهش را کیپ گرفته بود.

    بین رگال ها چرخید و گوشی را بین شانه و گونه ثابت نگه داشت:آلا...
    _ چرا بهم نگفتی..
    با پشت دست روی پیشانی اش کشید.احتیاج به یک دست لباس دیگر داشت تا بتواند چند روز دیگر را بگذراند.اما هیچ تمرکزی روی لباس هایی که زیر و رو می کرد نداشت:الان دارم بهت میگم عزیز من..
    فین و فین کردنش را می شنید.جای گوشی را عوض کرد و روی آن شانه گذاشت:مرسده کجاست...؟
    _ خانم شایسته اومد به زور بردش بیرون.البته خودم زنگ زدم که بیاد دنبالش.این چند روز همش تو خونه بود.
    خندید:پس کار تو بود..
    _ اوهوم...مرسی می دونه...؟
    شب قبل با مرسده از شرایط پدرش حرف زده بود.مانده بود اصل دیگری از ماجرا که هنوز برای گفتنش تردید داشت.شاید امشب بعد حرف زدن با دکتر پدرش می توانست تصمیم روشن تری بگیرد.
    _می خوام بیام تهران..
    حواسش را جمع کرد:نه...
    _ تارا..!!
    فروشنده کنارش ایستاد:مورد قبول نبود.؟کارای دیگه ای هم هست.تشریف بیارید
    عذرخواهی کوتاهی کرد و از فروشنده جدا شد:فکر اومدن و از سرت بیرون کن آلا..من روی موندنت پیش مرسده حساب کردم..
    دوباره فین و فینش را شنید:می خوام بیام.مرسده هم می تونه بیاد یا بمونه خونه..من می خوام اونجا باشم..
    تنها چیزی که در شلوغی این روزها نمی خواست حضور آلا و مرسده بود.از بوتیک لباس بیرون زد و وارد خیابان شد.انگار پیاده روهای تهران در هر ساعتی ازشبانه روزشلوغ بود.از بین آدم هایی که عجله داشتند رد شد:گوش بده بهم آلا..من الان احتیاج دارم بمونی تو خونه.هر وقت اوضاع اینجا مناسب اومدنت بود میگم بیا..
    _ تارا..!
    زار زدن آخرش یعنی مجبور بود که حرفش را قبول کند:نگران نباش عزیزمن..نگران هیچی نباش
    صدای گریه اش واضح شد.هیچ وقت تحمل گریه و آشفتگی آلا را نداشت.اما نمی خواست با دلداری دادن فرصت خالی شدن بغضش را بگیرد:من باید به حسام هم زنگ بزنم.تو کارتت پول ریختم آلا,اگه چیزی لازم بود می تونی بری خرید.یا زنگ بزن هایپر و بگو برات بفرستن.
    _ تو چیکار میکنی..؟ رفتی هتل...؟
    نگفت که مادربزرگی آنجا بود و اصرار داشت کمکش کند.حتی پیشنهاد داده بود به خانه ای که می شناخت برود.ایستاد تا از یک سوپری آب معدنی بگیرد:نگران من نباش؛بهت زنگ می زنم دوباره..

    لب روی هم فشرد و بغضش را خورد:باشه...
    ...
    روی صندلی انتهای راهرو نشسته بود.با آسودگی موبایلش را خاموش کرده بود تا هیچ تماسی را نشنود.خنکی دیوار پشت سرش باعث خودش را جمع کند.از وقتی پا به تهران گذاشته بود مرتب سردش می شد.نگاه کوتاهی به ساعتش انداخت.هفت عصر را نشان می داد.پاهایش را بالا آورد و روی صندلی جمع کرد.حواسش بود که پرستاری از تریاژ بر می گشت تا نگاهش کند.شاید هم مامور شده بود تا هر کسی که سراغ بهرام دانش را می گیرد,گزارش کند.
    از فکر پیدا شدن یکی از اعضای آن یکی خانواده ی پدرش ابرو در هم کرد.اجتناب ناپذیر بود.حالا که پدرش روی تخت بیمارستان مانده بود,دیگر ممکن نبود که به دنیای بی خبری برگردند.حاج خانم از مقصر بودنش حرف زده بود.بی آنکه بخواهد ذهنش کنجکاوی می کرد تا علت این اتفاقات را درک کند.اما وقتی فکر می کرد که یک سر ماجرا پدر و خانواده ی خودش است,نمی توانست تمرکز کند.خسته پاهایش را روی زمین گذاشت و به ابتدای راهرو نگاه کرد.از دیدن ارسلان ابروهایش گره خورد.سرش را به جهت مخالف چرخاند تا نگاهش نکند.صدای خوشروی پرستار را شنید:سلام
    _ سلام..خوبید شما..؟
    _ ممنون,دکتر هنوز نیومدن برای ویزیت..
    _ بابا امروز چطور بودن...؟
    پوفی کرد و پر حرص پای آزادش را تکان داد.انتظار نداشت ارسلان متوجه اش شود یا قدمی سمتش بردارد,اما آمد و بالای سرش ایستاد.سر بلند کرد و اخم هایش را عمیق تر کرد.ارسلان هم مثل خودش نگاهش کرد:میای اینجا خودت و چی معرفی میکنی..؟
    چشم هایش را جمع کرد:بله..؟؟
    ارسلان نگاه کوتاهی سمت تریاژ انداخت:میگی کی هستی که میای دیدن بهرام دانش..؟
    عصبانی ایستاد.مهم نبود که سینه به سینه ی ارسلان بود:دختر پدرم..!
    ارسلان لب زیر دندان فشرد:آبروریزی نکن خانم...آبروی پدرت و که می تونی نگه داری..نمی تونی..؟!!
    _ بودن من آبروریزیه...؟ به من چه ربطی داره که باباتون سر مادرتون هوو آورده..اصلا به من چه که یه خونه زندگی دیگه غیر شماها داره..!
    _ صدات و بیار پایین...
    صورت عصبانی ارسلان باعث شد صدایش را به پچ پچ برساند:دست از سر من بردار.می فهمی ..؟
    _حیف..حیف که حاج خانم قسمم داد...وگرنه به ولای علی...
    چینی به بینی اش انداخت و غرید:این حرفا رو به من نگو آقا..!!!شما اگه قسم علی سرت می شد با من اینطوری رفتار نمی کردی..اون بابایی که رو اون تخت خوابیده حق من و خواهرمم هست..نه امروز و اینجا که تا قیام قیامت حق منه..
    صدای مردانه ای قاطی بحثشان شد:ارسلان...دکتر بابا الان رسید...
    انگار ارسلان هم مثل خودش انتظار شنیدن صدای برادرش را نداشت.می توانست مردمک تیره اش را واضح ببیند که چطور ناچار به نظر می رسید.حسشان شبیه به هم بود.یکی برای حفاظت از خواهر کوچکتر و دیگری برای حفاظت از بردار کوچکترش..

    برای رفع خشکی گلو به استکان چایش لب زد.امین هنوز داشت با کف دست روی شانه ی حاج ختنم می کشید و دلداری اش می داد.لابد مادربزرگ خیلی خوبی برایشان بود.ورد زبان دخترها در دوارن ابتدایی راجع به مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها بود.تعطیلی های آخر هفته و خانه هایشان با پشت بام های پر از پشه بند و بساط قصه و نخودچی.خیلی چیزها رد زندگی اش نبود.آنقدر نبود که دیگر حتی حسرت هم نداشت.آدم ها برای حسرت چیزی داشتن باید لااقل یکبار هر چند کوتاه آن را در اختیار داشته باشند تا برای داشتن دوباره اش حسرت بخورند.وقتی دستانش خالی بود پس حسرتی در دلش نبود.اما حفره ی خالی تیره ای بود که انگار هیچ وقت پر نمی شد.
    با صدای زنگ تلفن از جا پرید.صدا زیادی غزیبه و ناآشنا بود.امین بالاخره دل از کاناپه کند و سمت تلفن رفت.با کنجکاوری قد موهایش را برانداز کرد.موهای خودش به عنوان دختر نصف موهای پسر دیگر پدرش بود.
    بی آکه گوشی را بردارد از همانجا حرف زد:بیا حاج خانم با شما کار داره..
    ـ کیه مادر..؟
    بی تفاوت شانه بالا داد و سمت آشپزخانه رفت.حاج خانم دست روی زانو گذاشت و ایستاد.اولین شبی که دیده بودش آن همه شکسته به نظر نمی رسید.اما با لباس خانه و این رنگ و روی پریده و چشمان سرخ زیادی ضعیف به چشم می آمد:الو آرزو جان..
    آرزو فریوز همسر اول پدرش بود.نشستن و گوش دادن به قربان صدقه رفتن حاج خانم سخت بود.استکان خالی چایش را برداشت و به آشپزخانه رفت.باید هر چه سریعتر به بیمارستان برمی گشت.مرخصی اش رو به پایان بود.باید با مالک حرف می زد و زنگی به خانه می زد.امین سرپا کنار پنجره ایستاده بود.آشپزخانه بر خلاف نمای داخل خانه خیلی قدیمی نبود.می شد گفت بازسازی شده بود و وسایل مورد نیاز و ضروری یک خانه را داشت.نگاهش را از میز کوچک قهوه ای نایلون پوش گرفت.امین داشت نگاهش می کرد:چند سالته..؟
    ـ سی..سی و یک...چطور؟ می خوای ببینی کدوم یکیمون زودتر به دنیا اومدیم..؟
    لبخندش تلخ بود:آره
    سمت سینک رفت و طبق عادت شروع به شستن لیوانش کرد:خب..حالا کی بزرگتره..؟
    ـ من..
    حرفی نزد.امین ادامه داد:سی و دو..سه..
    ابروهایش ناخواسته بالا پرید.پدرش زیادی پرکار بود.همان وقتی که بچه ی تازه به دنیا آمده داشت یک زندگی دیگر تشکیل داده بود و نطفه ی دیگری را کاشته بود.لبش را زیر دندان گرفت و با چشم به دنیال حوله ای برای خشک کردن دست هایش گشت.همین مانده بود که به این کارهای پدرش هم فکر کند.با پیدا نکردن حوله به اجبار دستش را به لبه های مانتویش کشید.درد آرنج کبودش باعث شد آستین روپوشش را بالا بزند.زیر چسب خارش داشت.سعی کرد با نوک ناخن چسب را از دستش جدا کند.امین اوخی کرد:این کبودیه چیه..؟
    بالاخره موفق شد چسب را کنار بزند:سرم..رگ و پاره کرده.. نمی دونم،شایدم بعد کشیدن سرم خونریزی کرده.
    سرش را بالا گرفت و به امین زل زد:بابا بلیط داشت که برگرده.پونزده روز خونه نبود.بهم پیام داد و گفت شب پرواز داره.اما نیومد.
    امین ساکت نگاهش می کرد.با کف دست روی لبش کشید تا لرزشش را پنهان کند:چه بلایی سر بابا اومده..؟
    ـ از کجا بدونم..
    ـ....
    امین عصبانی غرید:چرا فکر میکنی من باید خبر داشته باشم..؟ خودت می دونستی..؟ می بینی..؟ما شبیه به همیم.بچه هایی که هیچ چیز درستی از پدرشون نمی دونن.البته عجیب نیست.اگه این همه سال پنهان کاری کرده،پس همه چیز و ریخته تو خودش.
    بعد اتمام حرفش کلافه پوفی کرد و دو قدم راه رفت.این عادت ارسلان هم بود.همین چند روز دیده بود که وقتی کلافه بود چطور قدم رو می رفت.حرف حق جواب نداشت.پدرش با این زندگی های جداگانه و حرف های نگفته،غم های زیادی را در دلش نگه داشته بود.سعی کرد با دانستن این که پدرش صاحب دو زندگی بود رفتارش را به یاد بیاورد.تنها چیزی که پررنگ بود کلافه بودن همیشگی پدرش بود.مثل آدمی که همیشه مسافر است و هیچ کجا قرار ندارد.می رفت و می آمد.کم حرف و ساکت بود.گاهی خانوادگی برای صرف شام بیرون می رفتند.خوش رو بود اما چیزی در وجودش همیشه ساکت بود.شاید حالا بهتر می توانست حالت های پدرش را درک کند.بی آنکه متوجه باشد چشم هایش نم گرفت.
    صدای قدم های حاج خانم را شنید:آرزو داره میره بیمارستان..
    آستینش را پایین کشید و سمت ورودی آشپزخانه راه افتاد:من هم دیگه باید برم..
    حاج خانم کنار نرفت:کجا می خوای بری...؟
    گنگ نگاهش کرد.حاج خانم مچ دستش را گرفت.حواسش به انگشت های کشیده و لاغرش بود.یک انگشتر با نگین زرشکی روی انگشت وسطش خودنمایی می کرد:می خوای بری بیمارستان..؟
    مچ دستش را آرام کشید و وادارش کرد همراهش قدم بردارد.جای مبل های مخملی نشیمن سمت دیگری رفتند:آرزو الن که بره،تا ظهر می مونه،باید همین روزا بهش بگیم..اینطوری نمیشه
    با صدای امین از جا پرید.به کل حضورش را فراموش کرده بود.اما حالا دقیقا پشت سرش بود:چرا..؟
    ـ حاج خانم برنگشت تا امین را ببیند.هنوز مچ دستش را آرام نگه داشته بود و دنبال خودش می کشید:چون نمی شه همچین چیزی و پنهان کرد.
    ـ این همه سال پنهون بود حالا هم بمونه.
    انگار راجع به یک دفترچه خاطرات گم شده حرف می زد.هنوز باور نکرده بود که او و آلا بچه های دیگر پدرش بودند و به همان اندازه حق داشتند.قبل از اینکه حرفی بزند حاج خانم جواب امین را داد:خودت می گی پنهون بود.الان دیگه نیست.حق مادرت این نیست که تو بی خبری بمونه.من مدیون این زن نمی شم..
    ـ مدیون چیه آخه،مامان در بدترین حالت هم همچین تصوری از بابا نداره.اگه نگیم،از کجا می خواد بدونه چی شده.
    حاج خانم در اتاقی را باز کرد و بالاخره مچش را رها کرد.اتاقی شبیه به همانی که شب قبل در آن گذرانده بود.با این تفاوت که میز تحریر و تخت یک نفره ای اضافه داشت.حاج خانم آرام سمت میز رفت .انگار پاهایش جانی نداشت تا قدم های محکم بردارد.چیزی که باعث تعجبش می شد این بود که در این شرایط می توانست آن همه به خودش مسلط باشد.هیچ تصویری از مادر کسی بودن نداشت اما حتی فکر این که اتفاقی برای آلا بیافتد می توانست دیوانه اش کند.حاج خانم خم شد و کشوئی بیرون کشید:من و فردا قراره بخوابونن تو یه وجب جا.تا الان هم گناه این همه پنهون کاری مونده گردنم.
    امین دست به کمر ایستاد:کس دیگه رفته پنهونی برای خودش زندگی ساخته،کس دیگه این همه سال دزدکی یه جای دیگه خونه داشته و به ریش همه خندیده،حالا شده تقصیر شما..؟
    عصبانی دست هایش را مشت کرد:وقتی خودش نیست حق نداری راجع بهش حرف بزنی..
    امین پر اخم نگاهش کرد:حق دارم هر چی بگم.این همه سال به تک تک ماها دروغ گفته...!
    ـ به ما هم گفته..حالا که چی..؟ مگه چیزی عوض میشه..؟ من و ببین.چطوری قراره من سی و چند ساله رو ندیده بگیری..؟
    ـ برا من داستان نگو خانوم.مادرم بفهمه دیگه تمومه.آبروی ریخته هم جمع نمی شه..می فهمی..؟
    ـ امین جان،آروم مادر
    پیشانی اش به عرق نشسته بود:انگار فقط بابای اینا بوده و من و خواهرم از سر راه اومدیم.آبروی شما فقط می ریزه..؟ ما آبرو نداریم..؟از روزی که اومدم هزار بار این حرف و شنیدم.بسه دیگه،خسته شدم.
    به صورت امین زل زد و کوتاه نیامد.هیچ تصوری از برادر نداشت.اما حالا مقابل هم ایستاده بودند و هر کدام به شکلی خشمشان را بروز می دادند.حاج خانم صدایش زد:تارا..
    شالش را باز کرد و دوباره بست:من باید برم..
    ـ یه چند دقیقه بشین،باهات حرف بزنم
    همانطور ایستاده سر تکان داد:بفرمایید
    ـ سعادت یه چیزایی از کار و زندگیت تو جنوب گفته.حتما مرخصی گرفتی که تا حالا موندی
    تنها کسی که خبر داشت فریور بود.لابد اسم کوچکش سعادت بود.حاج خانم نگاهش کرد:می خوای چیکار کنی..؟باید برگردی..؟
    ـ نه،مرخصیم و تمدید می کنم.
    ـ تاکی تمدید میکنی..؟
    ـ نمی دونم،این سوال ها برای چیه..؟
    حاج خانم همانجا به میز تکیه داد و با کف دست روی صورتش کشید و زیر لب ذکری گفت.امین دوباره به حرف آمد:وضعیت بابا خوب نیست،این چیزیه که حاج خانم می خواد بگه
    می دانست که حال پدرش خوب نیست.با وضعیتی که داشت،شاید بهبودی خیلی دور از انتظار بود.اما نمی توانست منتظر همچین اتفاقی بماند.محال بود که آنقدر زود ناامید شود:حالش خوب میشه
    ـ تارا جان
    صدایش گرفت:هنوز برای ناامید شدن خیلی زوده،هر روز به خودتون بگید که حالش خوب میشه.اون باید برگرده و به من توضیح بده.باید بهم بگه که چی شده.می خوام بدونم مادرم واقعا مرده یا زنده است.
    حاج خانم به گریه افتاد و همانجا پشت میز نشست.آب دهانش را به سختی فرو داد تا بغضش کم شود:شما حتی امید هم نداری که برگرده..؟چطوری می تونید
    از کنار امین گذشت و یک قدم جلوتر ایستاد:تا ظهر وقت داری.بعدش به مادرت زنگ میزنی و از اونجا دورش میکنی.بهتون اجازه نمی دم من و از دیدن پدرم محروم کنید.این حق منه که اونجا باشم
    راه افتاد سمت نشیمن و کیف و گوشی اش را برداشت و از خانه بیرون زد.هوای آفتابی و هجوم ناگهانی نور باعث شد پلک ببندد و دستش را روی سر سایه کند.حیاط خانه سر سبز بود.همه چیز اصالت خودش را داشت.خانه ی پدریه پدرش!
    از حیاط بیرون زد و نگاهی به کوچه انداخت.یک خانه تا ابتدای کوچه فاصله بود.نمی دانست از کجای این شهر سردرآورده است. اما می توانست بپرسد.اول کوچه که رسید چشم چرخاند تا تابلوها را بخواند.با دیدن تابلوی آبی رنگی که بالای سرش بود بی حرکت ماند.کوچه ی شهید بهنام دانش.
    ×××
    امضای ایشان

  6. 16 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-16-2017),arashpix (06-25-2017),Aza (04-15-2017),azam68azam68 (05-16-2017),hosna* (05-18-2017),Kianaa (05-21-2017),Kimiaesmaily (05-27-2017),nasibehgul62 (05-21-2017),rad (07-10-2017),sereena (04-22-2017),suzan-partoo (05-20-2017),فيروزه (05-15-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (05-20-2017),احسن (06-01-2017),تامارا (04-28-2017)

  7. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    مردد دوباره به اسم بهنام دانش خیره شد.نمی توانست پدربزرگش باشد. همانطور که مادربزرگش گفته بود خیلی چیزها بود که نمی دانست.بلاتکلیف به دو طرف خیابان نگاه کرد.حتی نمی دانست کجاست.سمت راست

    خیابان را انتخاب کرد.تا اول خیابان می رفت و بعد آدرس می پرسید.همزمان که راه می رفت شماره ی خانه را گرفت اما کسی جواب نداد.نگاهی به ساعت گوشی اش انداخت.ممکن بود هنوز خواب باشند.مرسده خواب

    آرامی نداشت.آلا هم تا دیروقت بیدار می ماند و صبح ها بیشتر می خوابید.شماره ی حسام را گرفت و منتظر شد.انگار امروز همه قصد کرده بودند تماس هایش را بی جواب بگذارند.کنار سوپر مارکت کوچکی ایستاد:سلام آقا

    مردی از پشت دخل سرک کشید:سلام,بفرمایید,امرتون

    _ ببخشید می خواستم ببینم چطور میشه رفت بیمارستان...

    _ بیا بریم..

    با شنیدن صدای امین به پشت سر نگاه کرد.دنبالش آمده بود..؟ توقع همچین برادری را ندشات.آن هم بعد جرو بحث نیم ساعت قبل که چیزی نمانده بود به هم چنگ و دندان نشان دهند.

    مرد فروشنده سراپا ایستاد:سلام امین جان

    امین دوباره با سر اشاره کرد سمت ماشینی که مقابل مغازه متوقف شده بود:برو بشین

    پچ پچ کرد:کی گفته قراره باهات بیام..؟

    امین بی و توجه قدمی سمت مغازه برداشت:سلام آقا مصطفی,خوبین شما..

    _ کم پیدایی هنرمند,دل بچه محل ها برات تنگ میشه.خیلی وقته بابا رو ندیدم.کجاست..؟

    سمت ماشین راه افتاد و روی صندلی جلو نشست.اهالی محل امروز با احترام حال پدرش را می پرسیدند.اما نمی دانست بعد اینکه زندگی مخفی پدرش دهان به دهان می چرخید چه واکنشی داشتند.آرنجش را به پنجره

    تکیه داد و مشتش را به دهان فشرد.همیشه فکر می کرد حرف مردم اهمیتی ندارد.آدم ها برای خودشان زندگی می کردند.چه اهمیتی داشت که چه می گفتند.اما بعد اتفاقی که برای امیرحسین افتاد.بعد سال هایی که

    مجبور شد زندگی اش را از نو بسازد,فهمید همیشه قسمتی از هر کس به مردم مربوط می شد که گریز از آن ممکن نبود.شاید می توانست کمرنگش کند اما هیچ وقت کاملا از بین نمی رفت.

    امین سوار شد و پشت فرمان نشست:حاج خانم نگران بود

    با خودش تکرار کرد:نگران...جالبه

    _ چطور..؟ وقتی بعد سی سال یهو همچین پنهان کاری رو میشه توقع چی داری..؟

    _ هیچ توقعی ندارم.

    _ خوبه..

    سمت امین چرخید:نکنه فکر کردی کیسه دوختم برای شماها

    دستش را تکان داد:بی خیال

    _ شاید کمبود خیلی چیزا تو زندگی من باشه,اما خیالت و راحت کنم قرار نیست هیچ کدوم و از شماها بخوام.

    _ منظورم خواستن چیزی نبود

    مثل خودش جواب داد:خوبه..

    _ الان نمی تونی بری بیمارستان.هوووف,چه زندگی ای شده برامون

    _یه جایی تو خیابون اصلی پیادم کن.

    _ باشه

    امین راحت بود.اما به همان اندازه هم می توانست عصبانی اش کند.گوشی موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد.شماره ی مرسده بود.جواب داد:الو,سلام مرسده جان

    _ ما فرودگاهیم

    _ چی..؟!!

    _ سر من داد نزن.!

    گوشی را محکم تر گرفت:مرسده,کجا بیاین آخه.من که بهت زنگ زدم..حرف زدیم

    _ آلا بلیط گرفت

    _ خب گرفته باشه,برگردین خونه.آلا کجاست..؟

    _ من حریفش نمیشم.برنمی گرده خونه.چیکارش کنم.

    _ وای وای وای

    تماس از طرف مرسده قطع شد.کلافه شماره ی آلا را گرفت:دختره ی دیوونه؛مگه دستم بهت نرسه

    _ هی؛چی شده..؟

    گوشی آلا خاموش بود:دارن میان تهران

    _ کی..؟خواهرت و مامانش...؟

    _ آره,فرودگاه بودن.

    امین با کف دست روی فرمان کوبید:دیگه جمعمون جمع شد...!

    دوباره شماره ی مرسده را گرفت و منتظر برقراری ارتباط ماند.تا همین امروز هم مرسده با صبوری کم سابقه ای،آمدنش به تهران را عقب انداخته بود و دیگر نمی توانست از او بخواهد تا برای دیدن پدرشان نیاید.کف دستش را به پیشانی چسباند و سعی کرد کمی تمرکز کند.با آمدن آلا و مرسده دیگر پنهان کاری ممکن نبود. صدای امین را شنید:جواب نمی ده..؟
    نوچی کرد و سر تکان داد.سنگینی نگاه امین باعث شد سمتش سر کج کند.از پشت عینک تیره ای که به چشم داتش هم می توانست نگاهش را ببیند:نمی دونن..؟
    ـ نه
    ـ هوووف،چه داستانی شده
    گردنش را صاف کرد و سرش را به پشتی صندلی چسباند:در بدترین حالت هم فکر همچین روزی و نمی کردم.انگار یهو همه چیز آوار شده
    امین دنباله حرفش را گرفت:باید به این همه غیبت بابا شک می کردیم.اما مامان همیشه پشتش بود.می گفت کارش زیاده.درگیره.ته درگیریش شده این وضعیت
    ـ نمی دونم..هیچی نمی دونم.همه ی این سال ها نبودن و غیبت هاش و گذاشتم پای بی محبتی و بی فکری.هیچ کسی نبود تا حداقل با کار داشتن و مشغول بودن رفع و رجوعش کنه.
    هر دو ساکت شدند.انگار حرف های مشترکشان راجع به پدر مشترکشان تمام شده بود.دوباره شماره ی آلا را گرفت:من و یه جایی پیاده کنی ممنون میشم.
    ـ کجا میری..؟
    شانه بالا داد:نمی دونم.فعلا منتظرم آلا جواب بده و ببینم پروازشون چه ساعتی می شینه تا برم دنبالشون.
    ـ بعد...؟
    سر تکان داد و با سر انگشت هر دو دست شقیقه اش را مالید:نمی دونم.می تونم تو ماشینت سیگار بکشم..؟
    امین کوتاه نگاهش کرد:بکش
    احتیاج به سیگار داشت و از اینکه امین راحت پذیرفته بود ممنون بود:مرسی
    عینک دودی اش را روی چشم گذاشت و برای خودش سیگار روشن کرد و با ولع پک زد.دلش می خواست وقتی اولین کام را می گیرد چشم هایش را ببندد.صدای امین وادارش کرد از حس خارج شود:این چه مارک مزخرفیه که می کشی
    نگاهی به بسته انداخت:با وضع جیب من جوره،از طغمش هم خوشم میاد.می کشی..؟
    ـ گاهی
    بسته را سمتش گرفت:بردار
    ـ امین خندید:نه حالا،میرم دفتر پیش ارسلان خوشش نمیاد
    بسته را داخل کیفش سر داد و دوباره شماره گرفت.این بار آلا جواب داد:تارا
    ـ آلا من بهت چی گفتم.هان...؟
    ـ بابا که فقط بابای تو نیست.به منم احتیاج داره خب.منم بهش احتیاج دارم.
    ـ نباید بهم می گفتی بلیط گرفتی..؟اینجا خونه ی خالست یا آشنایی که پاشدی اومدی..؟
    صدای آلا ناله شد:خب ببخشید.چیکار کنم.می گفتم که نمی ذاشتی بیام.مجبور شدم.
    کلافه برای تکاندن خاکستر سیگار به اطراف جایی که نشسته بود نگاه کرد.دست امین جلو آمد و سیگارش را گرفت:بدش من
    ـ حیف..حیف که مرسده همراهت اومده و نمی تونم برش گردونم وگرنه مجبورت می کردم برگردی خونه
    ـ دلم تنگ شد به خدا
    می دانست.خودش هم دلتنگ بود.صدایش از حرص و جوش و خستگی گرفته بود و در همه ی تنش احساس کوفتگی داشت:بیا ببینمت قربونت برم
    صدای آلا هم پر بغض بود:اگه تاخیر نباشه ساعت دو می رسیم
    ـ باشه،میام دنبالتون.مواظب خودت باش.حواست به مرسی هم باشه سردرد می گیره اذیت میشه
    ـ باشه،می بوسمت..
    از پشت موبایل صدای بوسیدنش آمد.مطمئن بود لب هایش را غنچه کرده و برایش بوس فرستاده.لبخندش کمرنگ بود:منم می بوسمت
    گوشی را قطع کرد و آهی کشید.امین ته سیگارش را خاموش کرده بود و نگاهش می کرد:با خواهرت اینطوری حرف می زنی..؟
    ـ چطوری...؟
    ـ اول دعواش کردی،سرش داد زدی و گفتی مجبورت می کردم برگردی خونه.بعد هم بهش گفتی بیا ببینمت قربونت برم
    ـ عجیبه...؟
    امین هومی کرد:آره خب.یا دعواش کن یا نازش و بکش.بهتر نیست..؟
    خنده اش گرفت:آلا رو تقریبا خودم برزگ کردم.حواسم بهش هست که چطور باهاش حرف بزنم.جواب میده
    ـ اوکی..کی می رسن..؟
    ـ دو
    دست چپش را بالا آورد و ساعتش را دید زد:تازه شده یازده.میری فرودگاه از الان..؟
    ـ آره دیگه،تا برسم طول می کشه.از کجا برم راحت تره برام..؟
    ـ از هر طرف بری سخته فکر کنم.
    بسته ی سیگارش را بیرون کشید:یه دونه دیگه بکشم بعد یه جایی پیادم کن تا دربست بگیرم.


    میان ازدحام جمعیتی که در رفت و آمد بودند دست هایش را برای آلا باز کرد.مرسده کمی عقب تر قدم برمی داشت.آلا چند قدم باقیمانده را با سرعت بیشتری طی کرد:تارا...
    دست هایش را دور آلا پیچاند و محکم فشردش.شاید اولین دفعه ای بود که بابت یک سفر کوتاه و کمی دور ماندن از آلا اینطور دلتنگ می شد.با کف دست روی کمرش کشید:جونمدل زدن آلا را حس کرد.طوری که سعی می کرد گریه نکند:دلم تنگ شده بود.ببخشید که به حرفت گوش ندادم.اما دیگه نمی تونستم صبر کنم
    دوباره نوازشش کرد:باشه عزیزم، می دونم.
    دست آزادش را سمت مرسده دراز کرد:سلام
    با وجود آرایش خیلی کمرنگی که داشت رنگ پریدگی اش به چشم می آمد.شرابی تند موهایش،لابلای شال سرش پیچیده بود.با وجود استرس بی حدی که داشت سعی کرد لبخند بزند:خیلی اذیت شدی..؟
    مرسده دستش را گرفت:خوبم،بهرام چطوره...؟
    سر انگشت های مرسده را نرم فشرد.مثل تکه ای یخ،سرد بود.نفسش را بیرون داد:می ریم پیشش
    آلا دست دور کمرش پیچاند:من هم می خوام بابا رو ببینم
    قصد داشت همین امشب موضوع خانواده ی دیگر پدرشان را بگوید.با وجودیکه مرسده هیچ وقت در نقش مادری فرو نرفته بود و خیلی وقت ها حتی برای آلا هم اینطور نبود،اما گفتن از ازدواج اول پدرش به نظر کار سختی می آمد.سعی کرد فکر کردن را برای همان شب بگذارد:کیف و چمدون ندارید...؟
    مرسده کیف دوشی بزرگش را روی شانه بالا کشید:نه،کی حوصله کیف بستن داشت.سرم داره می ترکه.
    دستش را پشت مرسده گذاشت و به جلو هدایتش کرد:می ریم هتل یه دوش بگیرید و استراحت کنید.
    آلا نالید:اول بریم پیش بابا خب.
    برای آلا چشم و ابرو آمد.می خواست سردرد مرسده را بهانه قرار دهد تا وقت بیشتری برای بازگو کردن بخرد: الان که وقت ملاقات نیست.با یکی از پرستارها آشنا شدم.شب می تونم وقت بگیرم یه سر بریم.
    امیدوار بود جسارت این را پیدا کند تا از ارسلان بخواهد این کار را برای مرسده و آلا انجام دهد.
    آلا به ناچار سر تکان داد:باشه،پس شب حتما می ریم..؟
    ـ ایشالا،حالا که اومدین سه تایی می ریم پیش بابا
    همیشه فکر می کرد با وجود غیبت همیشگی پدرش و این که مشکل مالی خاصی نداشتند،باز هم خودش بود که بار زندگی را به دوش می کشید.رسیدگی به آلا و مرسده و مسائل مربوط به خانه تمام شدنی نبود.اما همین چند روز کافی بود تا باور کند،غیبت پدرش خیلی بهتر از نبودنش بود.همین که می آمد انگار حال همه خوب می شد.حتی مرسده هم از این خمودی و کسلی در می آمد و سرحال می شد.بغض سخت و سنگین ته گلویش را فشرد.کاش پدرش به زندگی برمی گشت.مهم نبود که خانواده ای قبل از آن ها داشت.حتی مهم نبود که این همه سال دروغ گفته بود.همین که برمی گشت همه چیز حل می شد.اهمیتی به زنگ خوردن موبایلش نکرد.اما آلا با آرنج به بازویش کوبید:گوشیت
    زنگ می خوره
    دستش را از پشت مرسده برداشت و ایستاد.نگاه سریعی به گوشی انداخت.سعادت فریور پشت خط بود.نگاهی به الا و مرسده انداخت که کمی دور تر از او ایستاده بودند.تماس را جواب داد و دو قدم دیگر در جهت مخالفشان برداشت:الو
    ـسلام تارا خانم
    ـ سلام
    ـ خواره و مادر رسیدن..؟
    انگار امین به همه خبر داده بود.دوباره به آلا نگاه کرد که با مرسده حرف می زد:رسیدن
    ـ به سلامتی
    ـ برای این زنگ زدین..؟
    سکوت لحظه ای فریور نشان می داد انتظار چنین برخوردی نداشت.سعی کرد به درستی و نادرستی کارش اهمیت ندهد:من باید برم
    ـ براتون ماشین فرستادم،راننده آدم مطمئنیه و شمارو می رسونه
    دهانش برای جمله ای باز نشد.فریور جدی ادامه داد:یه پژو نوک مدادی به شماره ی (........)
    تو پارکینگ منتظر شماست.
    ـ برای چی...؟
    ـ نگران نباشید.آدم امین و درستیه،شمارو هم نمی شناسه.با خیال راحت سوار شید.
    عصبی شروع به حرف زدن کرد:متوجه نمی شم.برای چی شما،ماشین فرستادین..؟
    ـ آرزو خواست
    آرزو می شد همسر اول پدرش.آرزو خواست یعنی خبر داشت..؟قبل از این که حرف بزند صدای فر یور را شنید:بعد حرف می زنیم.فقط انقدر و بگم که پدرت با آرزو صحبت کرده بود راجع به شما.
    آلا برایش دست تکان داد:بیا دیگه تارا


    مستقیم از فرودگاه به دفتر رفته بود تا نبود این چند وقت را جبران کند.انگار غیبت ناگهانی اش همه را نگران کرده بود که هر کدام به شکلی حالش را می پرسیدند و سعی می کردند راحت باشد.وقتی حسام با لیوان نسکافه رسید خندید:تو لیوان خودت برام نسکافه آوردی؟
    حسام با آرنج وسایل روی میزرا کنار راند تا جایی برای لیوان خالی کند:همین یه دفعه است.خیلی خوشحال نباش
    لیوان را میان پنجه گرفت و نفسی از بخار نسکافه برداشت:یادم می مونه این کارت
    حسام همانجا لبه ی میز تکیه داد:اینطوری برات خیلی سخت میشه
    سر تکان داد:سخت شده
    ـ ای بابا،حال آقا بهرام چطوره؟
    طعم نسکافه را مزه کرد.تمام سلول های دهانش آرام گرفت:همونطوری.خوب نیست خیلی
    ـ آلا و مادرش چی؟
    ـ به جایی رسیدم که آرزو می کنم به همون روزهای قبل برگردیم که بابا همیشه نبود.اینطوری خودش برمی گشت.یه صبح که همه خواب بودیم چمدونش و بی سرو صدا می کشید تو خونه.من همیشه صدای چرخ هاش و می شنیدم اما هیچ وقت برای استقبالش بلند نشدم.اگه در اتاقمون باز بود یه نگاه به تختمون می کرد.بعد می رفت کتری و می زد به برق.
    حسام ساکت نگاهش می کرد.اما تصویر لرزان حسام نشان می داد چشم هایش خیس شدند.بینی اش را بالا کشید و لبخند زد:فکر میکنی برای چی وقتی خواب بودیم نگاهمون می کرد؟
    حسام سر تکان داد:نمی دونم
    ـ منم
    سعی کرد بغضش را پس بزند.دوباره جرعه ای از نسکافه اش را نوشید:بهم نگفتی چیکار می کنی که این نسکافه ها انقدر خوب میشن.یه جادو جنبلی داری مطمئنم
    حسام هم متوجه ی حالش شد که به شوخی زد:پنجاه بده بهت بگم
    حلقه ی انگشتانش را دور لیوان محکم تر کرد:باش تا اموراتت بگذره.
    آقای کاظمی از در اتاقش سرک کشید:مالک کارت داره خانم دانش
    برای حسام ابرو بالا داد:اخراجم نکنه خوبه
    حسام صدایش را پایین آورد:بزن به در مظلومیت.اگه جواب نداد هم بگو تهران پیشنهاد کار داشتی
    لیوان را دست حسام داد:مرسی حسام
    ـ بابا یه نسکافه بود.کاری نکردم
    ـ برای این مدت که زحمتت دادم.
    حسام پس سرش را خاراند:آهان،قابلی نداشت.کاری نکردم.
    از اتاق بیرون آمد و سمت دفتر مالک رفت.امیدوار بود بتواند درباره ی وضعیتش با مالک به نتیجه ی مناسبی برسد.پشت در که ایستاد یاد دفعه ی قبل افتاد.نمی دانست باز کردن در اتاق مثل باز کردن صندوق پاندورا عمل می کند و باعث می شود غم های زیادی را تجربه کند.
    ضربه ای به در زد و با اجازه ی مالک وارد شد.برخلاف همیشه پشت میزش نبود به عوض وسایلش رار وی میز وسط پهن کرده و مشغول کار شده بود.
    در را بست و جلوتر رفت:سلام
    مالک نگاهش کرد:اومدی خانم دانش
    ـ بله،ببخشید برای غیبتم که طولانی شد
    دستش را تکان داد:مهم نیست.بیا بشین
    به کاناپه ی مقابلش اشاره کرد.جایی که همین چند وقت قبل فریور نشسته بود.نفسش را بریون داد و نشست:می خواستم خودم بیام حضورتون.منتها گفتم وقت ناهار باشه که سرتون خلوت تره
    دسته ای کاغذ سمتش گرفت:یه نگاه به اینا بنداز.
    متعجب از رفتار مالک برگه ها را گرفت:حتما
    ـ یادم اومد برای چی صدات کردم.با فریور نسبتی داری؟
    سر تکان داد:نه
    محال بود اجازه دهد زندگی پدرش نقل دهان این و آن شود.مالک متفکر نگاهش کرد:دفعه ی قبل در موردت پرس و جو کرد.انگار با پدرت آشنایی داشت
    نمی دانست منظور مالک از این سوال و جواب ها چیست اما سعی کرد هیچ چیزی بروز ندهد:بله،با پدر آشنایی دور دارن.البته اون روز نمی دونستم.بعد پدر شناختنشون
    مالک بشکنی زد:همین و می خواستم.می خوای منتقل شی تهران؟
    ـ آخه...چطور؟متوجه نمی شم
    مالک راضی خودش را روی کاناپه جلو کشید:می تونم منتقلت کنم یه نشریه تو تهران.با چند تا تلفن ردیفش می کنم.
    ـ ممنون.اما وقتی پدر خوب بشن من باید برگردم همین جا
    مالک دوباره دست تکان داد تا ادامه ندهد:اون و درست می کنیم.یه کاری می تونی برام انجام بدی؟
    مطمئن بود خواسته اش ربطی به فریور دارد.اما نمی دانست چه چیزی می توانست مالک را به سعادت فریور ربط دهد:شما اگه با مرخصی بدون حقوق من موافقت کنید،یا ساعتی باهام کار کنید من می تونم کارهارو از تهران انجام بدم و بفرستم
    ـ برای انتخابات مجلس
    دهانش را باز و بسته کرد:چی؟!
    مالک دست به سینه به پشتی کاناپه تکیه داد:حمایت فریور و لازم دارم.می خوام برای مجلس کاندید بشم.


    همیشه می دانست که مالک به مسایل سیاسی و مملکتی علاقه نشان می دهد.یکی از افتخاراتی که مدام راجع به آن حرف می زد حضور مداوم در جلسات و میتینگ هایی بود که می توانست ساعت ها مشغولش کند.اما کاندید مجلس شدن از آن چیزهایی بود که باعث می شد باور کند هیچ آدمی قابل شناخت نیست.قبل از آنکه کلمه ای به زبان بیاورد؛مالک دست ها را به هم کوبید:باید یه برنامه ریزی دقیق داشته باشم.نمی خوام حالا که تصمیم گرفتم مشکلی پیش بیاد.
    -نمی دونم چی باید بگم آقای مالک,امیدوارم موفق بشید
    مالک بی حوصله دستی تکان داد و خودش را روی کاناپه جلو کشید:آرزو کردن و کنار بذار و به جاش برام یه کاری انجام بده
    سعی کرده بود هیچ وقت و برای هیچ تصمیمی اجازه ندهد تا کسی او را در معذورات قرار دهد.ای کاش می توانست به مالک بقبولاند آشنایی اش با سعادت فریور اصلا آشنایی دلپذیری نبوده است.جملات را ردیف کرد:فکر نمی کنم آشنایی پدر با آقای فریور انقدر باشه که بتونن همچین درخواستی بکنن.
    _کافیه چند تا مقاله و عکس چاپ کنیم و حضورش به رخ کشیده بشه
    هیچ ذهنیتی از شغل فریور نداشت اما هر چه بود انگار حسابی چشم مالک را گرفته بود تا برای چنین هدفی رویش حساب باز کند.مالک برگه های روی میزش را دسته کرد:دفعه ی قبل تا بتونم شرایط گفتگو رو فراهم کنم, برگشته بود تهران.منتها همچین بی برنامه هم نیستم.با اتمام حرفش چشمکی زد:نقشه های دوم و سومی هم دارم.فقط یه قرار ملاقات تو تهران برام ردیف کن دانش.بقیه اش با خودم.
    _ خب آخه شما که خودتون باهاشون آشنا هستین آقای مالک.دفعه ی قبل که اومدن اینجا و شما میزبان بودید
    _ آشناییمون در حدی نیست که من راحت بهش دسترسی داشته باشم.کار سختی ازت خواستم خانم دانش؟
    نفسش را بیرون داد.دخیل شدن در چنین رابطه هایی را نمی پسندید.آن هم وقتی که طرف مقابلش سعادت فریوری بود که برادر همسر اول پدرش می شد.کلافه دست هایش را در هم پیچاند:نمی دونم آقای مالک.در جریان هستین که پدر کسالت دارن,نمی دونم می تونن با آقای فریور تماسی داشته باشن یا نه.
    مالک گوشی تلفن همراهش را بالا گرفت:یه دفتر مجله ی مناسب تو تهران برات در نظر گرفتم.هر وقت تصمیمت و گرفتی بهش زنگ می زنم.
    جراتش را جمع کرد:اگه نتونم با فریور تماسی بگیرم چی؟
    مالک سر تکان داد:طوری نمیشه.نهایت بهت مرخصی بدون حقوق می دم یا کار و میبری تهران و تحویل میدی.اما,حمایت من برای تو هم فرصت مناسبیه.خودت بهتر می دونی که یه نماینده ی مجلس خیلی کارها رو می تونه انجام بده.مگه نه؟
    ***
    آلودگی هوا و بوی دودی که بینی اش را می آزرد,دیگر غریبه نبود.انگار قسمتی از وجودش همین جا پشت دیوارهای آجرنمای شهر جا مانده بود که داشت کم کم غریبگی را فراموش می کرد.این بار دو چمدان به همراه داشت.مقداری لباس برای هر سه نفرشان؛وسایل ضروری آلا که لیست کرده بود و داروهای مرسده که این روزها سعی می کرد قوی تر از همیشه باشد بی تاب بود.بعد رسیدن به هتل وسایل را همانجا پشت در گذاشت و نگاهی به اتاق مرسده و آلا انداخت.هر دو خواب بودند.خیالش که راحت شد برای رسیدن به بیمارستان از اتاق بیرون زد.هزینه ی ماندنشان داشت بالا می رفت و مطمین بود که خیلی زود مجبور می شود از پس اندازش استفاده کند.زندگی در هتل چیزی نبود که بتوانند مدت طولانی به آن ادامه دهند.شاید لازم بود تا تصمیم درستی بگیرد.تصمیمی که باید برای هر سه نفرشان می گرفت مطمئنا راحت نبود.با دیدن دکه ی گلفروشی مقابل بیمارستان پاهایش ایستاد.این همه وقت دست خالی به دیدن پدرش رفته بود اما امروز حس دیگری داشت.با دقت بین گل ها چشم چرخاند.حتی نمی دانست پدرش از چه گلی خوشش می آمد.نرگس,مریم,یا رزهای هلندی هیچ شانسی نداشتند.چند شاخه آفتابگردان برداشت و سمت فروشنده گرفت تا بپیچد.بی دلیل حس خوبی داشت.انگار که بار سنگینی که مدت ها روی شانه اش حس می کرد برای یک روز تنهایش گذاشته بود.دیگر مثل روز اول چهره ها غریبه نبودند.حالا چند تایی پرستار را از چهره هایشان می شناخت.نمی دانست ارسلان چطور حضورشان را توجیح کرده و هیچ وقت هم سعی نکرد چیزی بپرسد.اما بعد صحبت های مالک متوجه شده بود آن همه ترس از آبرو و نام خانوادگی بی دلیل نبوده است.هنوز چند قدمی تا رسیدن به اتاق پدرش فاصله داشت که زنی از آن بیرون آمد.شاید تیرگی چادر مشکی بود و یا شانه های خم شده ی زن که باعث شد پاهایش از حرکت باز بماند.این زن را نمی شناخت.شاید هم باید می شناخت.نمی دانست با وجود آشکار شدن ازدواح های پدرش,چرا پاهایش آن همه میل به فرار داشت.قبل از آنکه تصمیمی بگیرد زن سمتش چرخید.خودش بود.با اینکه تصویر شناسامه اش جوانتر از خودش بود اما این زن را می شناخت.همسر اول پدرش و مادر ارسلان و امین.زن با چشم های خسته براندازش کرد.انگار می خواست چهره اش را به خاطر بیاورد.وزن گل ها هزار برابر شده بود.به زحمت گل ها را به سینه چسباند.زن بود که بعد از برانداز کردنش شانه ها را صاف کرد و چانه بالا داد:تو تارا هستی؟

    مقابل هم نشسته بودند. زنی که همسر بود و زنی که دختر بود. فکرش مدام حول همین شباهت و تفاوت توام خودش و آزاده فریور می چرخید.برای رفتن به کافی شاپ مقابل بیمارستان زود بود.انگار برای رفتن به هر جایی زود بود.کنار هم روی نیمکت فلزی محوطه نشسته بودند.تمام دیدارهایش به همین نیمکت ها خلاصه شده بود و آزاده فریور، آخرین عضو آن به حساب می آمد .صدای آرام و زنانه اش را شنید :گل ها رو برای بهرام گرفتی؟
    سنگینی آفتاب گردان های زرد خوشرنگ روی زانویش ده برابر شده بود. بی حس کمی بالا کشیدشان و سر تکان داد :نمی دونم چه گلی دوست داره
    -یاس،بهرام یاس دوست داره.
    ساکت ماند. آزاده فریور چادرش را روی پا مرتب کرد. انگشترش شبیه به انگشتری حاج خانم بود. دست های ظریف و کشیده و ناخن های کوتاهی که انگار هیچ وقت با لاک رنگ نگرفته بود.چراغ های حباب دار حیاط چشمک می زدند. وقت خاموشی شان شده بود. اصلا رسم طبیعت بود، هر چیزی با مردن، خاموش می شد. حتی اگر یک لامپ کوچک آویز بر دیوار بودآزاده سمتش چرخید :بچه ها گفتن رفتی جنوب.
    نمی دانست چرا آنجا نشسته بود.اما هر چه که بود وادار به جوابش کرد:برای رسیدگی به کارم رفتم و الان برگشتم.
    -بهت سخت گذشته
    نمی پرسید، بلکه می دانست چقدر سخت گذشته است و درکش می کرد. سر تکان داد و به آفتاب گردان ها زل زد.چطور بود که آن همه زرد و طلایی و درشت بودند.مگر همین آفتابی که به گل ها می تابید به همه چیز دیگر نمی تابید؟پشت هم پلک زد، خسته بود و ذهنش شاخه به شاخه می پرید.
    - باید برم دیدن بابا
    -دیشب از دستش دادم و دوباره برگشت.
    نفسش سنگین شد.آزاده کیف کوچک و مشکی اش را روی پا گذاشت و تسبیح فیروزه ای اش را بیرون کشید:الان خوبه،وضعیتش کنترل شده.دلم نمی خواد اینطوری ببینمش.بهرام خوب زندگی نکرد. نباید اینطوری رو تخت بیمارستان منتظر بمونه. خدا بهمون نظر کنه، حالش خوب میشه.
    بغض بود که محکم سر گلویش نشست :برای چی اجازه دادین دوباره ازدواج کنه؟ چرا انقدر همه چی پیچیده است؟
    آزاده تسبیح را مشت کرد:میگم برات.بالاخره باید بدونی
    پلک زد تا خیسی مردک هایش پی بهانه ای برای گریستن نروند.بالاخره یکی می خواست اصل داستان را تعریف کند.آزاده سر چرخاند و نگاهش کرد :بهرام خیلی دوست داره.
    -می دونم
    لبخندش مثل صدایش آرام بود :وقتی حالش خوب شد بهش بگو که می دونی، دوست داره.اون وقت خوشحال میشه.
    انگار حرفی بود که این چند وقت جوابش را می خواست :شما چی ؟
    دوباره لبخند زد:دوسش دارم

    -پس چرا اجازه دادین ازدواج کنه، چی شما رو مجبور کرد؟ این چند وقت به همه ی این چراها فکر کردم.آنقدر فکر کردم که خسته شدم.
    -با اجبار وارد زندگیش شده بودم، چطور می تونستم بذارم غمگین و تنها بمونه؟
    کلافه شد :همش شد اجبار، آخه چه اجباری؟
    -تو زندگی همه یه چیزهایی هست که بهش ناچار میشیم. گریزی ازش نیست. نمی دونم بگم خواست خداست یا اجبار آدم ها. اما نمیشه ازش شونه خالی کرد.
    -بابا شاد نبود. همیشه در حال سفر کردن و رسیدگی به کارهای تموم نشدنی بود.اون هیچ وقت آرامش نداشت.بعد شما فکر می کردی شاد زندگی می کنه؟
    -تقصیر من نبود. هر کاری لازم بود و انجام دادم.حتی بیشتر از حد توانم.
    این زن مادر دو پسر بزرگ بود و آنطور صبور و آرام بودن را انتظار نداشت.تصوری که در مورد زنی به نام آزاده فریور داشت کاملا از بین رفته بود.انگار همه ی زنان زندگی پدرش آسیب پذیر و تنها بودند.دست هایش را مشت کرد:مادرم و می شناختین؟
    آزاده تسبیح میان پنجه اش را مشت کرد :وقتی هنوز تو به دنیا نیومده بودی،دیدمش.
    پرسیدن هر سوالی در مورد مادرش شجاعت می خواست. اگر هنوز زنده بود چه می شد؟ نباید دنبالش می رفت،؟ نباید می پرسید؟
    ناامید گفت:بابا گفت مرده
    آزاده کوتاه نگاهش کرد:می دونم. اما تو شبیه مادرت هستی. رنگ چشمات،رنگ موهات.
    دلتنگی شاید کلمه ی خوبی نبود برای زنی که هیچ وقت حسش نکرده بود و جای خالی اش از همان اول خالی بود.اما دلتنگ بود.بعد از سی و چند سال زندگی و تقدیری که طی کرده بود،حالا خانواده ی تازه ای داشت که با وجود نسبت داشتن هنوز غریبه بودند.آزاده انگار حالش را درک می کرد.مثل مرسده ی این روزها که همه چیز را درک می کرد یا آلا که بهانه های معمولش را نداشت. داستان پدرش، ناگهان همه را بزرگ کرده بود.صدای آزاده بود که وادارش کرد از فکر کردن دست بردارد:تو میری دیدن بهرام؟
    -بله
    -من دیگه باید برم.شمارت و بهم بدی بعدا می تونیم جایی هم و ببینیم و حرف بزنیم.
    سر تکان داد. بعد رفتن آزاده به داخل ساختمان برگشت. پدرش یاس دوست داشت.دسته گل آفتابگردان را روی میز پرستاری گذاشت و داخل اتاق رفت.
    ...
    صدای آلا از شادی شبیه به جیغ زدن شده بود :چرا بهم زنگ نزدی رسیدی؟ تارای بدجنس،می دونی چقدر دلم تنگ بود؟
    بی حال خندید :باشه،فهمیدم چقدر دلت تنگ بود.
    -خیلی بدجنس شدی
    -چمدونت و باز کردی؟نیکی هم برات یه دفتر فرستاده
    -راس میگی؟ وای... چقدر دلم ت
    نگ شده براش.
    -مرسده کجاست؟
    -امممم،داره میاد بیمارستان
    -تو موندی هتل؟
    من و من آلا متعجبش کرد :آلا،تو کجایی؟
    -تو چرا بهم چیزی در مورد تیوان نگفتی؟
    دلخوری صدایش را شنید:وقت داشتیم حرف بزنیم؟ تو که دیدی چقدر درگیریم
    -...
    -از کجا متوجه شدی؟
    -اومد بیمارستان.من نمی دونستم پسر باباست.عین دیوونه ها از دیدنش اونجا، داشتم بال درمی آوردم.
    می توانست تصور کند الا با دیدن امین چه حالی داشت.شاید،بهتر بود قبلا آماده اش می کرد. هیجانات آلا خیلی با خودش فرق می کرد.دلجویی کرد :باید باهات حرف می زدم، اما واقعا موقعیتش پیش نیومد.الان کجایی؟
    -دارم با مرسی میام بیمارستان
    غر زد :پس چرا یه جوری حرف می زنی که انگار تنهایی؟
    -باهات هنوز آشتی نکردم تارا خانوم.بهتره دعوام نکنی .تو که جای من نبودی خواننده ی محبوبت و اون*طوری از نزدیک ببینی و بعد یهو همه چی مثل طوفان سونامی به هم بریزه!تازه شانس آوردم ارسلان اونجا بود و به هم معرفیمون کرد. کم مونده بود بهش بگم بیا یه سلفی بگیریم و بگیم خانه ات آباد، بگو سیب...
    خندید.الا همیشه می توانست سرحالش کند :چه تحملی داشتی که ازش همچین چیزی نخواستی، بهت افتخار می کنم
    ریز ریز خندید :خودم هم، اما خوشحال نباش، وقتی اصلش هست چرا باید به سلفی دلخوش باشم؟
    -پس که اینطور
    -البته که به برادری قبولش ندارم.همون فامیل بابام بمونه کافیه.
    -بیا زودتر ببینمت.
    صدای الا را شنید که از راننده پرسید :آقای انوری،چقدر مونده تا بیمارستان؟
    داشت فکر می کرد انوری دیگر کیست. شاید راننده ی هتل بود که الا به اسم صدایش می زد.
    -الو تارا، ما بیست مین دیگه می رسیم
    -انوری کیه؟
    پچ پچ کرد :دایی خوشتیپه فرستادش.این چند روز مرتب هر جایی رفتیم و اومدیم همراهیمون کرد.
    تعجب کرد.یعنی فریور آن همه وقت آزاد داشت که می توانست در اختیار هووی خواهرش باشد. مالک داشت روی دیوار اشتباهی یادگاری می نوشت.
    -فریور؟
    -نه بابا، همین آقای انوری و میگم. دایی جان و اصلا ندیدم بعد اون روز
    حالا کمی باورپذیرتر شده بود. باید فکری به حال درخواست مالک می کرد. داشتن شغل در تهران می توانست امید ماندنشان باشد.

    منامعیری

    یکی دو ساعت خوابیدن جای این که خستگی اش را کم کند،بیشتر باعث کوفتگی اش شده بود.با درد گردنش را مالش داد.در هیچ سفری آن همه مدت ساکن هتل نشده بود.خم شد و از پای تخت کیفش را برداشت و بسته ی سیگار را بیرون کشید.همانطور که نخی برای خودش آتش می زد موبایلش را برداشت.مردد به شماره ی فریور زل زد.زندگی اش در سال های اخیر یک خط صاف بدون نسبتا هموار بود.کار مجله،رسیدگی به خانه و آلا و گاهی مسافرت های کوتاه خانوادگی.اما حالا مجبور بود تصمیم های مهم تری بگیرد.ماندنشان در تهران آن هم بدون شغل و جای ماندنعدیوانگی محض بود.اما کدام دختری می توانست دل از پدرش بکند که او و آلا دومی اش باشند؟خاکستر سیگار را کف دستش تکاند و پک عمیق تری گرفت.تنها شماره ای که ثبت شده بود از سعادت فریور بود.دود سیگار را جایی بالای سرش فوت کرد و روی شماره را لمس کرد.بوق چهارم بود که مردی جوابش را داد:بفرمایید
    صدای فریور نبود.اخمش در هم شد:آقای فریور؟
    ـ سلام.احمدی هستم.من منشی دفتر مهندس سعادت.بهم گفتن تماستون و جواب بدم
    اینبار ابروهایش بالا پرید.نمی دانست چه جوابی باید بدهد.خودش رار وی تخت بالا کشید:ممنون.بعدا تماس می گیرم
    ـ خواهش می کنم.در امان خدا
    با قطع تماس ته سیگارش را داخل فنجان نیم خورده ی قهوه فشرد.به هیچ وجه قصد نداشت دوباره تماس بگیرد.امیدوار بود فریور برای اینکار پیش قدم شود.شاید آن موقع راحت تر می توانستند حرف بزنند.تا رسیدن آلا و مرسده وقت دوش گرفتن داشت.بعد آن هم می توانست چمدان های باز نشده را دوباره جمع کند.وقتش شده بود که برای رفتن به خانه ی حاج خانم آماده شوند.
    ...
    شال را بیشتر دور خودش پیچاند.بالکن اتاقشان رو به چراغ های روشن شهر باز می شد و روی طبقه ای که ایستاده بود خنکی بیشتری حس می کرد.صدای فریور را شنید:امروز تماس گرفتی و من تازه وقتم آزاده شده که بتونم زنگ بزنم.
    معذب به دیواره ی بالکن تکیه داد:بی موقع زنگ زدم.باید ببخشید.
    ـ نه،این چه حرفیه.برام مقدور نبود صحبت کنم.
    ـ بله متوجه شدم.منشی دفترتون گفت
    بعد حرفش ساکت ماند.انگار توقع داشت سعادت هر چه زودتر برایش از شغل و حرفه اش حرف بزند.آلا از پشت پنجره نگاهش می کرد.رو از پنجره گرفت:غرض از مزاحمت این بود که من شماره ی هیچ کسی و نداشتم و مجبور شدم با شما تماس بگیرم.
    ـ طوری شده؟
    هیچ وقت آن همه بار یحرف زدن سختش نشده بود.پیشانی اش را خاراند:خونه ای که گفتین هنوز خالیه؟
    ـ بله،خالیه
    ـ فکر کنم برای موندن مجبوریم یه سرپناه موقت داشته باشم.
    ـ هر وقت قصد رفتن داشتین بهم بگید تا راننده رو بفرستم.
    یاد انوری افتاد:آلا گفت این چند روز مرتب براشون راننده فرستادین.ممنون اما نیازی به این کار نبود
    ـ نیاز بود.خواهر و مادرشون به تهران آشنا نبودن.شما هم که تشریف نداشتین.حداقل کاری که می تونستیم انجام بدیم همین بود
    ـ شما وظیفه ای ندارید
    ـ چرا فکر کردین خواسته ی من بود؟
    حرفی برای گفتن نداشت.از دست خودش عصبانی شد.قبل از آنکه چیزی بگوید فریور خسته ادامه داد:خواست آرزو و حاج خانم بود.من فقط انجامش دادم.کلید خونه رو هم که دارین.دیگه فکر نمی کنم مساله ای برای رفتن شما بمونه
    ـ قصدم ناراحت کردن شما نبود.
    ـ ناراحت نشدم
    مردک خرفت انگار هیچ راهی برای نفوذ نداشت.نفسش را بیرون داد:امروز خواهرتون و تو بیمارستان دیدم.سکوت سعادت نشان می داد اطلاعی نداشته است.خودش رشته ی کلام را به دست گرفت:یه کم با هم حرف زدیم.قرار شده در مورد اتفاقات زندگی پدرم باهام حرف بزنن
    ـ خوبه
    چهره ی ظریف و چادر پوش زن را به خاطر آورد.آن همه صبوری را انتظار نداشت.دست آزادش را دور سینه پیچاند:زندگی سختی داشته،مگه نه؟
    ـ آره...خیلی سخت
    زندگی همهش ان به هم گره خورده بود و سختی های خودش را داشت. اینکه پدرش در مورد ازدواج پانزده سالگی اش هم با آرزو حرف زده یا نه چیزی بود که ذهنش را مشغول می کرد.آلا با دو انگشت روی شیشه کوبید و بعد با دستش شکلک قلب درست کرد.لب پایینش را زیر دندان گرفت و اخم کرد:مزاحمتون نمی شم آقای فریور.ممنون که تماس گرفتید
    ـ گفتنش شاید خوشایند شما نباشه اما آقا بهرام برای من هم پدری کرد.من و ارسلان تفاوت سنی زیادی نداریم.بودنشون تو این شرایط ناراحتم می کنه
    این روزها مدام یک چیز تازه از پدرش می شنید.دیگرداستانی متعجبش نمی کرد:خوبه که اینطوری فکر می کنید و ممنون بخاطر این چند وقت.
    صدای خسته ی فریور دوباره در گوشش پیچید.از همان اولین برخورد هم متوجه شده بود صدای خوبی داشت:یعنی دیگه در صلح هستیم؟
    لبخند زد:فکر می کنم
    ـ خوبه.
    ـ شبتون بخیر
    ـ شب شما هم بخیر.
    آلا به محض قطع شدن تماسش بیرون پرید:با کی حرف میزنی دو ساعته؟
    با سرانگشت روی شانه ی آلا را فشرد و از سر راه کنارش زد:بیا تو باید حرف بزنیم
    ـ خاک به سرم،چی شده؟
    مرسده با شنیدن صدای آلا نگران نگاهش کرد:از بیمارستان بود؟
    ـ نه
    ـ آلا کنارش نشست:خب پس چی شده؟
    ـ برو کیفم و بیار تا بگم
    مرسده اخمالود نگاهش می کرد:مطمئنی در موردت پدرت نیست
    ـ آره،قراره هتل و خالی کنیم.قبل اینکه شما بیاین یه کم چمدون هارو مرتب کردم
    ـ کجا بریم؟
    شانه بالا داد و کیف را زا آلا گرفت.دسته کلید را نشانشان داد:خونه ی پدری بابا.می تونیم اونجا بمونیم.
    امضای ایشان

  8. 16 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-16-2017),arashpix (06-25-2017),Aza (04-15-2017),azam68azam68 (05-16-2017),hosna* (05-18-2017),Kianaa (05-21-2017),Kimiaesmaily (05-27-2017),nasibehgul62 (05-21-2017),rad (07-10-2017),Sepid72 (06-21-2017),suzan-partoo (05-20-2017),فيروزه (05-17-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (05-20-2017),احسن (05-31-2017),تامارا (04-28-2017)

  9. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    مرسده به پشتی کاناپه تکیه داد:امروز مامان بهرام باهام تماس گرفت.
    آلا چشم گرد کرد:کی؟ من که همش کنارت بودم
    ـ شمارت و از کجا داشت؟
    مرسده شانه بالا داد:نمی دونم.
    آلا گلو صاف کرد:امم...فکر کنم من بدونم.یعنی امین ازم پرسیده بود
    دم ابرویش را لمس کرد.کم کم باید به شنیدن اسامی جدید عادت می کردند.آلا نگاهش را بین مرسده و او چرخاند:کار بدی کردم؟
    ـ نه،مهم نیست.چی گفت حاج خانم؟
    مرسده همانطور که نشسته بود دامن کوتاه پیراهنش را مرتب کرد:احوالپرسی کرد.بعد گفت لازمه همدیگه رو ببنیم.
    آلا هیجانزده خودش را جلو کشید:واقعا؟دلم می خواد ببینمش.مهربونه یا از این خانم بزرگ بداخلاقاست؟
    کمی تحکم شاید اما بداخلاقی از حاج خانم ندیده بود:می بینیش،بالاخره مجبوریم به دیدن همدیگه عادت کنیم.
    در مورد آرزو حرفی نزد.شاید هنوز برای بازگو کردن از زنی که دیده بود آمادگی لازم را نداشت.مرسده شقیقه هایش را فشرد:بهشون گفتم باید با تارا حرف بزنم.فکر می کنی رفتنمون درسته؟
    ـ چاره ی دیگه ای نیست.
    آلا دوباره خودش را جلو کشید.وقتی مضطرب بود این کار را می کرد:اگه نریم باید برگردیم جنوب.من نمی خوام برگردم
    مرسده سمتش چرخید:بالاخره باید برگردیم.
    ـ چرا؟بابا اینجاست.تارا می تونه همین جا بره سرکار.می تونیم خونه رو بفروشیم
    ـ آلا
    عصبی گوشه ی ناخنش را به دندان گرفته بود:اصلا برای چی این همه سال موندیم جنوب؟ نه بابامون اونجایی بود نه مامانمون
    ـ الان وقت این حرفا نیست آلا
    میان بگو مگوی الا و مرسده پرید:الان وقتش نیست.
    آلا ایستاد و دست به کمر نگاهش کرد:پس کی وقتش میشه؟ بخاطر اینکه بابا دوبار ازدواج کرده بود و نمی خواست ما بدونیم ،مارو برد جنوب.حالا که همه می دونیم چه خبره،دیگه چیزی نمونده که قایم کنیم.
    ـ بابات رفت جنوب چون من خواستم هر چی می تونیم از اینجا دور باشیم
    به مرسده نگاه کرد که برای اولین بار آنطور محکم ایستاده بود و از خودش می گفت.آلا سرگردان نگاهش کرد:بخاطر ازدواج قبلی بابا؟
    ـ به خاطر خانواده ی من
    ـ چرا؟
    ـ الان دیگه مهم نیست.فقط می خواستم بگم دلیل موندمون چی بود.
    آلا دوباره روی کاناپه نشست و غر زد:مرسی که این همه مارو ادم حساب کردی و توضیح دادی مامان جان
    خسته پیشانی اش را فشرد:بس کن آلا،سرم داره می ترکه.ما فردا می ریم خونه ی حاج خانم.اگه اوضاع خوب پیش بره ممکنه کارم منتقل شه تهران.پس فعلا موندگاریم
    آلا دست ها را به هم کوبید:ای ول
    چشم غره ای سمتش رفت:درست حرف بزنم.اما برای موندن همیشگی فعلا حرفی نمی زنیم.باید بعدا راجع بهش فکر کنیم و تصمیم بگیریم.
    مرسده بالاخره دل از چین های دامنش کند:خوبه،من میرم وسایلم و جمع کنم.
    آلا سمتش آویزان شد:زندگی اینجا خیلی هم سخت نیست.تازه می تونم همین جا برم دانشگاه.
    ـ تو کجا امین و دیدی که شماره ازت گرفت؟
    چشم های آلا گرد شد:هوم؟
    ـ هوم نداره،جواب من و بده.
    ـ بابا درسته خوشم نمیاد ازش.البته بدمم نمیادا.دروغ نمی گم.ولی خب بالاخره داداشمه.فکر کن یهو داداش پیدا کردیم.آدم ذوق زده میشه تو دلش
    ـ پیش خودش هم اینطوری ریسه رفتی؟
    ـ نه به خدا،انقدر سفت و سخت بودم که برگشت گفت آبجی بزرگه ات بیشتر با آدم راه میاد تا تو
    ـ غلط کرد
    آلا دوباره با چشم های گرد نگاهش کرد:به همین غلظت؟
    خندید:پاشو برو خودت و لوس نکن.باهاش جایی نمیری آلا،شنیدی؟
    ـ جایی نرفتیم.تو محوطه بیمارستان حرف زدیم.
    ـ هر چی هم که پسرای پدرمون باشن،ما خیلی باهاشون آشنا نیستیم.
    ـ باشه
    ـ شمارش و بهم بده
    آلا لب برچید:می خوای چیکار؟
    ـ نترس نمی خوام دعواش کنم.کارش دارم.
    ـ قول دادیا
    سر تکان داد.با رفتن آلا روی کاناپه دراز کشید.فردا روز متفاوت تری بود


    مرسده از روی پله های کوتاه وارد حیاط شد:تو چیزی بیرون لازم نداری؟
    هوا رو به تاریکی می رفت.قرار بود آلا و مرسده برای چند تکه خرید به بازار بروند.آلا لبه ی آجری سکو نشست و کتانی هایش را پوشید:اون اتاق پایینی که درش قفله مال حاج خانمه؟
    بلوز سبک جلوباز را دور خودش پیچاند.غروب که می شد هوا رو به خنکی می رفت:نمی دونم.شایدم مال قمر خانم باشه
    مرسده تیوپ کردم را از کیفش درآورد و روی دستش کشید:هوای اینجا پدر آدم و درمیاره.قمر خانم عضوی از خانواده است یا فقط اینجا کار می کرده؟
    ـ نمی دونم.اصلا هیچی ازشون نپرسیدم.
    آلا از سکو پایین پرید و پشت تونیک طرحدارش را صاف کرد:شما دست و پای من و بستین وگرنه سه سوت همه چی و درمیارم که کی با کی نسبت داره
    مرسده تیوپ کرم را نشان آلا داد:نمی خوای؟
    ـ نه.دستم سر میشه بدم میاد.میگم تارا
    ـ هوم
    خندید:هوم نه و بله،اینجا موندن هم خوبه ها.من تا حالا این همه باغچه و گلدون یه جا ندیده بودم.
    لبه ی دیوار چین باغچه نشست.آلا با خنده ادامه داد:ببین چقدر هوا خنک و خوبه.اصلا در و دیوار خونه آشنان.آدم احساس غریبی نداره.
    نظر خودش هم شبیه به آلا بود.دیگر خبری از آن حس غریبی پررنگ نبود.انگار همیشه یک قسمت از وجودش به این شهر و شاید هم به این خانه تعلق داشت.دمپایی های حیاط برایش بزرگ بودند.یک جفت دمپایی پلاستیکی سورمه ای مردانه که نمی دانست چه کسی به پا می کرد.سر پنجه هایش کمی بیرون آمده بود.همانطوری برگ های زیر پایش را به بازی گرفت:گفتم که راجع بهش فکر می کنم.بستگی به شرایط کاریم داره آلا
    آلا بی حرف سر تکان داد.مرسده دوباره سرش را داخل کیفش برد تا خیالش راحت شود همه چیز را برداشته است:برای شام یه چیزی می گیرم،غذا درست نکن
    باشه ای گفت اما قصد آشپزی نداشت.می خواست با حسام تماس بگیرد و دورادور حالی از مالک بپرسد.باید دست می جنباند و کاری می کرد.آلا بالای سرش خم شد و محکم روی موهایش را بوسید:زودی میایم گلم
    خندید:برو شیطونی نکن
    همانطور که پشت به او می رفتند براندازشان کرد.خانواده ی خیلی کوچکی بودند.شاید ماندن در تهران باعث می شد به عضویت در خانواده ی بزرگتری درآیند.اما اتفاقات جدید زندگی ریسک پذیری بالایی می خواست.به حیاط خانه نگاه کرد.پدرش و عمویی که به تازگی از حضورش مطلع شده بود بین همین باغچه ها بازی می کردند و بزرگ شدند.شاید هم در همین حیاط داماد شده بودند.دلش گرفت.فکرهای خوبی از صحبت های آرزو نصیبش نشده بود.آن همه اجبار جور ناخوشاسندی آشنا بود.نفسش را بیرون داد و ایستاد.پروین خانم آن موقع ها دم غروب چراغ خانه را روشن می کرد.حتی اگر قبل از آن هم قصد خروج داشتند این کار را می کرد.می گفت چراغ خانه باید روشن باشد تا آدم قرار بگیرد.
    کلید برق را زد.با روشن شدن لامپ حبابی ایوان،بسته سیگار و فندکش را از جیب لباس بیرون کشید.وقتی بچه بود کم پیش می آمد کسی در خانه منتظرش باشد.چراغ روشن،غذایی گرم یا آغوشی منتظر جزو حسرت هایی بود که سال ها بعد اهمیتشان را درک کرد.سنگینی سینه اش را با آهی بیرون داد و سیگاری روشن کرد.همانطور که ایستاده بود به گلدان های ردیف شده سرک کشید.چند تایی برگ زرد شده ی شمعدانی نظرش را جلب کرد.با حوصله برگ ها را جمع کرد و داخل حیاط ریخت.میل عجیبی برای رفتن به حیاط و آب پاشی باغچه داشت.همانطور که به سیگارش پک می زد وارد حیاط شد و شیلنگ را روی گل ها گرفت.بوی خاک و نم برگ ها زیر بینی اش زد.انگار خاک همه ی دنیا همین عطر را داشت.همین که چند قطره آب روی خاک می افتاد،همه نفس های عمیق می کشیدند.شاید هم آدم ها به اصل خودشان برمی گشتند.انگشتش را روی شیلنگ گرفت تا آب با غشار بیشتری روی گل ها بپاشد.بلند شدن صدای زنگ حیاط باعث ترسش شد.صدا زیادی ناآشنا بود. شیر آب را بست و از روی جوی کوچکی که ایجاد شده بود پرید:بله؟
    ـ ارسلانم...باز کن
    توقع حضور کسی را نداشت.نگران سرعت بیشتری به قدم هایش داد و در را باز کرد.ارسلان مقابل در ایستاده بود و با فاصله ی یک شانه سعادت فریور نگاهش می کرد.بی آنکه کنترلی روی لرزش دست هایش داشته باشد لبه های بلوزش را به هم چسباند:چی شده؟
    ارسلان براندازش کرد:قرار نیست بیایم تو؟
    خودش را عقب کشید و کلافه موهای کوتاه روی صورتش را پشت گوش فرستاد.ارسلان دستش به تعارف سمت فریور گرفت:دایی
    ـ برو منم میام.
    ارسلان جلوتر وارد حیاط شد.هنوز داشت به مسیر رفتنش نگاه می کرد و نمی توانست دلیلی برای حضورشان پیش بینی کند.صدای سعادت تکانش داد:تارا خانم
    دوباره اضافه ی موها را پشت گوش سراند:چی شده؟
    سعادت وارد حیاط شد و در را بست:چرا انقدر نگرانی شما
    دستانش را در هم پیچاند:نمی دونم.شاید چون انتظار نداشتم سر زده بیاین.یا اینکه اصلا بیاین
    ـ بریم تو حرف می زنیم،بفرمایید شما.
    مجبور شد جلوتر از سعادت قدم بردارد.ارسلان روی ایوان ایستاده بود و پر اخم به چیزی نگاه می کرد.با دیدن بسته ی سیگار و فندکی که روی نرده جا گذاشته بود روی شقیقه اش انگشت کشید.ارسلان اول به سعادت و بعد به او نگاه کرد:کسی اینجا بود؟
    دست به سینه شد:برای چی می پرسی؟
    ارسلان دست به کمر نگاهش کرد:برای اینکه باید بدونم کی اینجا رفت و آمد می کنه
    ـ بله؟؟
    سعادت کنار ارسلان ایستاد:برو تو حرف بزنیم
    ـ نباید معلوم شه کی اینجا بوده؟
    سعادت طوری نگاهش می کرد که انگار می دانست بسته ی سیگار متعلق به کیست.عصبانی بسیته را برداشت و سیگاری روی لبش گذاشت:مال خودمه،نمی دونستم اینجا باید به همه جواب پس بدم
    قبل از اینکه فندکش را روشن کند ارسلان سیگار را از بین لبش بیرون کشید و مچاله کرد:دست بابام درد نکنه با دختر بزرگ کردنش
    ـ به تو چه ربطی داره
    ـ این خونه حرمت داره...
    مردمک هایش از حرص گشاد شده بودند:چی گفتی؟حرمت داره...؟سیگار کشیدن من بی حرمتیه؟
    ارسلان سرل بالا گرفت و نفسش را فوت کرد بیرون:هوووف...من بهت چی بگم آخه.ناسلامتی دختری،اونم دختر بهرام دانش.اسم عموت سردرکوچه است.اینجا خونه ی زنیه که تا ده تا محل اون طرف تر برای هر کاری در خونش و می زنن.داری تو این خونه رفت و آمد می کنی
    ـ بسه ارسلان،چرا همه چی و قاطی میکنی
    ـ بس نیست دایی،ببینم از سوپری سر کوچه سیگار می گیری؟آره؟
    ـ به تو ربطی نداره.من به پدرم جواب پس ندادم که بخوام به تو جواب بدم.یا همین الان از اینجا میری بیرون یا من وسایلم و جمع می کنم و میرم
    سعادت پر اخم نگاهش کرد:تارا...اجازه بده
    چانه اش می لرزید.پر حرص لب پایین را زیر دندان گرفت و محکم فشرد تا لرزش چانه اش را مهارکند:زندگی ماها خیلی با شما فرق داره.شما اگه بابا بالای سرت بود که اینطوری تربیت بشی و برای سیگار کشیدن قشقرق به پا کنی،من از پونزده سالگی کشیدم و بابام نفهمید.حق ندای...حق نداری من و برای هیچ کاری بازخواست کنی.اصلا به تو ربطی نداره.
    ارسلان بسته سیگار و فندک را جایی وسط حیاط پرت کرد:تو این خونه از این غلطا نمی کنی.تا وقتی اینجا زندگی میکنی باید خیلی چیزا رو رعایت کنی.بعد با دست به لباسش اشاره کرد:اینجا کسی توقع نداره وقتی در این خونه رو می زنه،یکی با بلوز شلوار و بدون روسری در باز کنه.
    هضم رفتار ارسلان آنقدر سنگین بود که چند لحظه مات نگاهش کرد.سعادت پر حرص به ارسلان توپید:شورش و درآوردی ارسلان!
    کف دستش را روی پیشانی فشرد.نه توقع حضورشان را داشت و نه فکر این رفتار را می کرد.بی حرف از مقابلشان گذشت و داخل خانه شد.آلا فکر می کرد اینجا خانه شان می شود.اما خانه که چهار دیواری و در و دیوار و باغچه نبود.خانه متعلق به همه ی اعضا بود.به جایی رسیده بود که نه می توانست برگردد و نه می خواست بماند.صدای بگو مگوی آهسته شان را می شنید:دایی کی تو ماسیگاریه که حالا دختر بابام بکشه؟
    ـ به تو ربطی نداشت ارسلان.می تونستی یه جور دیگه حرف بزنی.
    ـ ربط داره دایی،به خواهری قبولش ندارم اما دختر بابام که هست.نمی ذارم اینجا و تو این خونه همچین کاری کنه
    ـ پس دردت دختر بهرام نیست.مشکلت این خونه است.دست من بود آجر به آجر این خونه رو خراب می کردم که زندگی همه رو جهنم کرد
    صدای اعتراض ارسلان را شنید:دایی...!

    صدای قدم ها و بعد باز و بسته شدن در حیاط را شنید.خدا خدا می کرد هر دو رفته باشند.چند برگ دستمال کاغذی برداشت و به جان دکورهای چوبی افتاد تا خاکی که به چشم نمی آمد را پاک کند.صدای تلفن خانه دومین زنگ ناآشنای دقایقی پیش بود.هیچ حسی برای برداشتن و جواب دادن نداشت.اصلا آنجا کسی با آن ها کار نداشت که بخواهد تماس بگیرد.بی اهمیت دستمال های گوله شده را فشرد و راهی آشپزخانه شد.با وجودیکه فریزر تقریبا پر از مواد لازم برای آشپزی بود دستش به هیچ چیز نمی رفت.همان روز قبل کمی خرید کرده بود و مرسده و آلا هم رفته بودند تا چیزهای بیشتری تهیه کنند.پاکت شیر را از یخچال برداشت و شیرجوش را تا نیمه پر کرد.منظره ی پشت پنجره نیمی از باغچه بود.دیوار چین کوتاهی که نمی دانست چه نقشی آنجا داشت در حصاری از شمشادهای طلایی پنهان شده بود.نفسش را بیرون داد.صدای فس کردن شیری که می رفت گاز را کثیف کند از جا پراندش.شیر و نسکافه را مخلوط کرد و لیوان به دست دوباره پشت پنجره ایستاد.منظره خانه شان در جنوب دریا بود.هیچ وقت تصویری غیر از خلیج در ذهن نداشت.موهای ازاد را پشت گوش راند،باید به دیدن آرزو می رفت و حرف هایش را می شنید.لب روی هم فشرد.حتی جرعه ای از محتوی لیوان را نتوانست فرو دهد.زندگی شان انگار دیگر زندگی نبود.تقه ی کوتاهی به در آشپزخانه زده شد.سر چرخاند.سعادت در چهار چوب ایستاده بود.رو گرفت و دوباره به شمشادها زل زد.چرا آدم ها مثل شمشادها نبودند.آن همه صبور و مقاوم و ماندنی.فرقی نداشت چه رنگی باشند.شمشادها همیشه پیش چشمانش سبز بودند.فریور بی دعوت داخل شد و با فاصله ایستاد:ارسلان رفته
    اهمیت نداد.همان بهتر که رفته بود.یادش نمی آمد کسی برای کاری اینطور بازخواستش کرده باشد.
    ـ رفتارش و تایید نمی کنم.اما خودت تو اجتماع هستی و می دونی مردم راجع به سیگار کشیدن یه خانم چه نظری دارند
    ـ من با مردم کاری ندارم
    ـ باشه،ادامه نمی دیم
    شانه بالا داد.لیوان را سمت فریور سراند:دهن نزدم.اگه می خوری
    بی حرف لیوان را برداشت و به بینی نزدیک کرد:بهش احتیاج هم داشتم
    ارسلان را به ته ذهنش فرستاد و نیم نگاهی به سعادت انداخت.آستین پیراهن خوش دوختش را تا روی آرنج تا زده بود.با صورت تراشیده و معطر آنجا کنارش ایستاده بود تا خاطره ی مرد بودنی را به رخ بکشد که سال ها پیش از ذهن برده بود.توانش را جمع کرد:مالک ازم یه کاری خواسته
    سعادت جرعه ای نوشید و هومی از لذت کشید:مزه اش خوبه،چه کاری؟
    نمی دانست چرا مستقیم نگاهش نمی کرد.شاید ارتباط چشمی کمکش می کرد کمی به خودش مسلط تر شود.فریور همچنان خودش را مشغول لیوان کرده بود.پوست لبش را جوید و دست به سینه شد:گفت از شما بخوام برای انتخابات مجلس کمکش کنید.حالا نمی دونم چطوری میشه.من حتی شغل شمارو نمی دونم و اینکه اصلا فکر نمی کردم مالک بخواد همچین برنامه ای بچینه
    لبخند فریور باعث شد دوباره شانه بالا دهد:درکش نمی کنم.
    سعادت لیوان را میان دستانش تاب داد:در عوض چی پیشنهاد داده؟
    ـ یه کار تو تهران،یه مجله یا همچین جایی تا بتونم منتقل بشم.من اصراری ندارم.سوتفاهم نشه.می تونم غیر حضوری ولی با حقوق کمتر همچنان برای مالک کار کنم.در واقع بهش گفتم که رابطه ی شما و پدر آنقدر صمیمی نیست که من همچین درخواستی داشته باشم.
    ـ پس که اینطور...
    به چهارچوب پنجره تکیه داد:من هیچ قولی بهش ندادم
    سعادت لیوان خالی را روی میز گذاشت:مرسی برای نسکافه
    ـ قابلی نداشت
    فریور بی حرف از آشپزخانه خارج شد.دنبالش راه افتاد.حالا که حرفش را زده بود باید جواب هم می گرفت.حتی اگر یک جواب منفی محکم بود.فریور کنار گوشی تلفن ایستاد و شماره گرفت و همزمان نگاهش کرد:حاج خانم بود که زنگ زد،می خواد باهات حرف بزنه
    دستش را دراز کرد و گوشی را سمتش گرفت.مثل دوئل بود.یک قدم جلو می رفت و منتظر قدم بعدی حرف می ماند.مطمئن بود سعادت دارد وادارش می کند با حاج خانم حرف بزند و بعد آن به حرف هایش راجع به مالک گوش می دهد.قدمی برد اشت و گوشی را گرفت:الو
    ـ تارا جان
    ـ سلام
    ـ سلام دخترم،حالت خوبه؟
    سعادت سمت ایوان می رفت.نکند قصد داشت بی حرف زدن خانه را ترک کند.قبل از آنکه چیزی بگوید حاج خانم ادامه داد:تارا جان
    ـ بله،خوبیم.ممنون
    ـ خداروشکر.نیازی به حضور قمر خانم نداری عزیزم؟
    ـ فکر نمی کنم حاج خانم.فعلا مشکلی نیست.
    بدش نمی آمد داد و بیداد ارسلان را بازگو کند.اما ساکت ماند تا حاج خانم حرف بزند:یه سری خرید بود که انجام دادم و فرستادم ارسلان براتون بیاره.دیگه الان باید برسن.خواستم قبلش خبر بدم یه وقت از اومدنشون نگران نشی
    در صدای پیرزن چیزی بود که بی اراده کمی نرمش می کرد:راضی به زحمت نبودیم حاج خانم.همه چی هست.خودمم خرید کردم
    ـ این حرفا چیه.شما هم نوه های من هستین.بمیرم برای بهرامم که این همه سال مجبور شد همه چی رو پنهان کنه
    ـ وقتش نشده به من هم بگید؟
    ـ می گم مامان جان،می گم.میام پیشت
    ـ منتظرم
    ـ وقت و بی وقت هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن.به سعادت سپردم به ارسلان و امین هم،آب دستشون باشه باید بذارن زمین و بیان تا مشکلی براتون پیش نیاد.
    ـ مشکلی نیست.شما محبت داری حاج خانم.
    صدای پیرزن دوباره موج بغض برداشت:قربون خدا برم.نمی دونم چرا این همه به من عمر داد تا زندگی کنم.
    هیچ حرفی برای دلداری بلد نبود.حاج خانم ذکری گفت و ارام گرفت:به خدا می سپارمتون.مواظب خودت باش مامان جان
    ـ شما هم
    گوشی را گذاشت.پاهایش سنگین بود و میلی به قدم برداشتن نداشت.بی حوصله همانجا لبه ی کاناپه نشست.صدای سعادت را شنید:اینارو بذرم آشپزخونه؟
    به دو نایلون بزرگ خرید و خرت و پرت نگاه کرد.کدام را باور می کرد.مردی که منشی دفترش جواب تماس هایش را می داد و مالک از او برای انتخابات کمک می خواست یا مردی که گوش به فرمان پیرزنی بود و خرده فرمایشات را انجام می داد.ایستاد و برای کمک جلو رفت:احتیاجی نبود.خودم خرید کردم
    ـ باشه،حروم نمیشه
    برعکس انچه فکر می کرد با سعادت زودتر به تفاهم می رسید تا ارسلان و شاید امین.


    وسایل را روی میز آشپزخانه گذاشت و به عوض زیر کتری را روشن کرد.فریور نگاهی به ساعتش انداخت و بعد نگاهش کرد:با حاج خانم حرف زدی؟
    قاشقی چای خشک راهی قوری کرد.دلش چند دانه هل تازه می خواست تا چای خانگی اش طعم بگیرد:حرف زدیم.این روزها با همه قراره حرف بزنم.با همسر اول پدرم،با مادربزرگی که هیچ وقت ندیدمش،با مالک.البته این آخری هم داستان خودش و داره.خودم و آماده کردم تا بهش بگم که کمکی ازم برنمیاد.
    ـ فریور مستقیم نگاهش می کرد:می خوای تهران بمونی؟
    خودش را برای حرف زدن معذب نکرد:بودن و که می خوام.اما باید شرایط و بسنجم.آلا دلش می خواد تهران بمونه.منتها باید مفصل راجع بهش فکر کنم.مهمترین نیازی که برای موندن دارم،مسکن و شغل مناسب با کارم هست.
    ـ مسکن و داری،برای شغل هم می تونیم کمکت کنیم.
    ـ شما لطف داری.اما دلم نمی خواد وابسته به کسی باشم.
    فریور دست به سینه شد:وابستگی بده؟
    امین هم فیس خوب صورتش را از دایی و مادرش به ارث برده بود.ابروهایش را مختصر درهم کرد.نیاز به تمرکز داشت.سمت کتری در حال قل قل برگشت و شعله را کم کرد:وابستگی بد نیست.اما باعث میشه احساس کنم همیشه نیاز به کسی دارم.در حالیکه همه ی کارهام و خودم انجام دادم.
    ـ چطوری سر از دفتر مالک درآوردی؟
    ـ بخاطر رشته درسیم و مصاحبه ای که داشتم
    فریور سر تکان داد:چند ساله با مالک کار میکنی؟
    نمی دانست چرا آنجا ایستاده بودند و راحت حرف می زدند.چای داخل قوری را آب کشید و تا نیمه از آب جوش پر کرد.بوی چای دم نکشیده زیر بینی اش زد:هشت سال
    ـ کاری که مالک ازم خواسته سخت نیست.اما...
    سر بالا گرفت و به سعادت فریور نگاه کرد:راحت باشید.قرار نیست به هر عنوانی خواسته ی مالک اجرا بشه
    ـ انتخابات فقط دورنمای خوبی داره.چند نفر از این اعضایی که پا به مجلس می ذارن دقیقا همونی هستن که جامعه بهش نیاز داره؟
    شانه بالا داد:اینطوری بهش نگاه کنید هیچ کس،لایق جایی که نشسته نیست
    فریور لبخند زد:عین بابات حرف می زنی
    شانه بالا داد.لیوان ها را روی میز گذاشت و در قندان را برداشت.مشتی توت ته قندان بود.نمی دانست ظرف قند کجاست.باید به آلا زنگ می زد تا به لیست خریدشان این یک قلم را هم اضافه کنند.
    ـ فردا بهت خبر میدم چه تصمیمی در مورد مالک گرفتم.اما اگه می خوای بمونی نیازی به تایید مالک نداری.آرزو،ارسلان و من هر سه تامون می تونیم برات یه موقعیت شغلی مناسب ایجاد کنیم.حتی خود عمه هم می تونه
    انگار متوجه نگاه گنگش شد که ادامه داد:حاج خانم و می گم
    ـ عمه ی شماست؟
    ـ آره.تقریبا بزرگمون کرد.
    ـ نمی دونستم
    برگشت و لیوان ها را از چای پر کرد:البته خیلی چیزها هست که نمی دونم و شاید هم قرار نیست بدونم
    ـ و خیلی چیزها هست که ما نمی دونیم.
    هومی کرد و لیوان فریور را سمتش گرفت:و خیلی چیزها هست که شاید هیچ کدوم دلمون نخواد ازش سر در بیاریم
    فریور کوتاه نگاهش کرد.این صورت آرام و چشمانی که نمی شد هیچ حرفی را از حالتش خواند،انگار خیلی چیزها می دانست.قندان را پیش کشید:قند نداریم
    لیوان بعدی را برای خودش برداشت.به صدا درآمدن ناگهانی زنگ حیاط از جا پراندش.چای از سر لیوان لب پر زد و روی دستش ریخت:آخ
    ـ نترس،زنگ حیاط بود
    مچش را پشت هم تکان داد:به صداش عادت ندارم.یهویی بود ...آخ سوختم
    فریور صندلی اش را عقب کشید و شیر ظرفشویی را باز کرد:نگش دار این زیر من در و باز می کنم
    قرمزی پررنگی بین انگشت شست و اشاره اش جا خوش کرده بود.زیر فشار آب نگهش داشت تا سوزشش کم شود.صدای امین را شنید:ا...اینجا چیکارمیکنی دایی
    ـ من کار داشتم.تو اینجا چیکار میکنی؟
    ـ اومدم بچه ها رو ببینم.
    ـ بچه ها؟
    صدای فریور جدی و سخت بود.می توانست تصور کند امین چطور بی خیال جواب دایی اش را می دهد:آره دیگه بچه ها،اومدم ببینم چیزی لازم ندشاته باشن.کجان؟آلا...آلا...
    انگار داخل خانه شده بودند.فریور با همان لحن ادامه داد:آلا نیست.اما تارا تو آشپزخونه است
    با وارد شدن امین شیر آب را بست:سلام
    موهایش را طبق معمول پشت گردن بسته بود و عینک رنگی اش به یقه ی شل تی شرتش وصل بود:سلام،خوبی؟
    دستش را بالا گرفت:یه کوچولو سوختم.بشین برات چای بریزم
    امین نزدیکش شد و مچش را گرفت:واسه چی سوختی.او چه قرمز شده
    دستش را مشت کرد و از دست امین بیرون کشید:چرا ایستادی،بشین
    ایستاده ناخنکی به توت ها زد:چای نمی خوام.یه لیوان آب خنک بهم بده
    نمی دانست فریور چطور به امین نگاه کرد که صدای امین خنده شد:البته بی زحمت،اگه ممکنه و خسته نمیشی
    خانه شان همیشه ساکت و خلوت بود.جز وقت هایی که آلا سرحال بود و شروع به حرف زدن می کرد.اما تقریبا زندگی زنانه اش داشتند.حالا ادم های متفاوت و مردهای متفاوت تری را از نزدیک می دید.
    پاکت آب میوه را از یخچال بیرون آورد و برای امین لیوانی پر کرد.میل زیادی داشت دستش را همانجا داخل یخچال و در معرض هوای خنکش نگه دارد.فریور متوجه ی بی تابی اش شد:بد سوخته؟
    بی هوا مچش را در هوا تکان داد:یه کم می سوزه
    امین با دست کنارش زد:بیا بذار من نگاه کنم.قمر جون این گوشه ها یه پماد سوختگی داشت.
    با سرو صدا قسمت دارویی یخچال را به هم ریخت:اوکی،فکر کنم همین باشه.آلفا
    نگاه مختصری به نوشته های روی تیوپ انداخت و بعد با خبال راحت کمی از پماد پشت دستش ریخت.مایع زرد رنگ بوی خاصر داشت.شبیه به بوی چوب و درخت کاج.نفس دیگری گرفت و با سر انگشت پشت دستش را آغشته کرد.امین و سعادت هر دو ایستاده نگاهش می کردند.از معدود دفعاتی بود که خجالت کشید:خوب میشه الان،بریم بیرون بشینیم.
    ـ نه دیگه،رفع زحمت کنیم.ایمن جان
    امین با غرغر به سعادت نگاه کرد:من تزاه رسیدم.با آلا کار دارم.کجاست؟
    شاید لازم بود به ایمن گوشزد کند کمی از آلا فاصله بگیرد.اینطور صمیمیت بینشان،رفتن از تهران را سخت می کرد.
    ـ رفته خرید،برمی گردن
    ـ تو امروز ضبط نداشتی؟
    امین لیوان خالی را روی میز گذشات و لبش را لیسید:افتاد برای فردا.امروز کوک نیستم برای خوندن.
    رگه هایی از نگرانی را در صورت فریور می دید.اما سکوتش نشان می داد حالا قصدی برای پرس و جوی امین ندارد.به عوض با دست به بیرون اشاره کرد:پس بریم بیرون...تارا جان!
    خنکی کم کم روی پوستش می نشست:بله
    ـ ممکنه برام یه چای دیگه بریزی؟
    ـ البته
    ـامین از سرشانه نگاهش کرد:مواظب دستت باش
    عادت به این همه توجه نداشت:طوری نیست
    صدای پچ پچ امین را با سعادت شنید:تارا جان؟از کی تا حالا
    ـ از همون وقتی که دختر بابات بود
    ـ yes
    ***

    صدای خنده ی آلا که بلند شد از پنجره نگاهی به ایوان انداخت. چراغ حبابی ایوان تا نیمه ی حیاط را روشن کرده بود. امین لبه ی باغچه نشسته و پاهایش را به جلو دراز کرده بود. الا مقابلش به درخت خرمالو تکیه داده بود و وراجی می کرد.آنطور که با لبخند گشاد و پشت هم حرف می زد، مشخص بود در کمتر از نیم ساعت امین را فراری می دهد. صدای مرسده باعث شد نگاه از پنجره بگیرد. نمی دانست بخاطر حضور امین بود یا راحت نبودنش در خانه ی حاج خانم، اما هنوز مانتو و شال بیرون را از تن درنیاورده بود.
    _چی شده؟
    _ من امشب میرم بیمارستان
    _ چرا؟کسی و که تو ای سی یو راه نمی دن
    البته که به مرسده نگفت همسر اول پدرش، گاهی شب ها به پرستاری همسرش می رفت. هیچ تجربه ای راجع به زنان یک مرد نداشت. اما فکر به آن هم ناراحتش می کرد.
    _ میری اونجا نمی تونی استراحت کنی، میگرنت عود می کنه
    _ حالم خوبه، امشب دلم می خواد بیمارستان بمونم. تو و الا هم که جاتون امن و راحته،نگرانی ندارم
    حرفی برای گفتن نداشت. کم پیش می آمد مرسده نگران چیزی شود. همه چیز زندگی شان، روال ثابت خودش را داشت.نه اوجی، نه خیزی.شبیه به خطی هموار که پیش می رفت. هیجانات این چند وقت همه شان را حسابی تکانده بود. صدای خنده ی آلا که دوباره بالا رفت مرسده نگاهش کرد :فکر نکنم دیگه بشه الا رو برگردوند
    مقابل مرسده نشست و زانوهایش را جمع کرد. لاک انگشت های پایش لب پر شده بود. مدت ها بود که حوصله ی رسیدگی به خودش را نداشت. حواسش را جمع مرسده کرد:اگه موندگار شیم چی؟
    _ برای چی بمونیم؟
    _ بابا اینجاست. نمی دونم چقدر طول می*کشه تا به هوش بیاد. یا اینکه اصلا خوب میشه یا..
    نتوانست جمله اش را تمام کند. دست هایش را دور زانو پیچاند :تو این خونه می تونیم بمونیم، شغل من هم منتقل میشه تهران.
    مرسده سرتکان داد : نمیدونم
    _ چرا نمی دونی؟ موندن تو تهران اذیتت می کنه؟
    _من و می کشه
    دلش برای مرسده می سوخت.گاهی که از لاک سرد و جدی اش بیرون می آمد، بیشتر به آدم ها گوش می داد و درکشان می کرد.هر آدمی در زندگی خودش و وجود خودش مشکلات و درگیری هایی داشت که کسی نمی دید.

    تقه ای به در ورودی خورد و صدای امین بلند شد : یاالله
    الا خندید :بیا داخل حاجی
    _ به من میاد حاجی باشم؟ بچه پررو
    آلا دوباره خندید. امین مودب مقابلشان ایستاد :باید ببخشید که تا این وقت موندم و مزاحم شدم
    مرسده ساکت سر تکان داد. الا نگاهش کرد:میگه شام نمی مونه
    بلاتکلیف به آلا نگاه کرد :خونه ی خودشه،دوست داره می مونه
    امین برایشان سرخم کرد :مرسی خانما...من دیگه برم .خوش گذشت
    به ناچار سرپا ایستاد :می موندی
    امین بی اجازه مچ دستش را گرفت و به سوختگی پشت دستش نگاه کرد:داره بهتر میشه
    _آره، بهتره
    الا نالید:دست پخت تارا خیلی خوبه ها، نمونی سرت کلاه میره
    امین بی خیال چشمکی زد :من شام نمی خورم اصلا
    _ وا، چرا؟
    عینکش را از یقه برداشت و سوییچش را به دست گرفت:زندگی مجردی اینطوریاست.با اجازتون
    مرسده هم ایستاد :به سلامت
    همراه الا، برای بدرقه امین داخل حیاط شد. آلا به بازویش آویزان شده و سرش را روی شانه اش فیکس کرده بود:انقدر گشنمه...بوی غذا مستم کرد
    امین خندید :بر شیطون رجیم لعنت
    الا بی صدا غر زد:ایش،پسره ی لوس
    خندید :کاریش نداشته باش، حتما راحت نیست اینجا
    الا هم پچ پچ کنان جواب داد :واسه چی با مادرش اینا زندگی نمی کنه خب
    _نمی دونم، هر آدمی یه فکری و هدفی داره دیگه. شاید امین هم اینطور فکر کرده
    _منم بعدا می تونم تنها زندگی کنم؟
    چشم غره ای تحویل نیش باز الا رفت :نخیر
    امین کنار در ایستاد :نیاین دیگه، راه و بلدم. تارا فردا چیکاره ای؟
    _نمی دونم،میرم بیمارستان و بعد آزادم.چطور؟
    _میام دنبالت بریم پیش حاج خانم
    آلا نگاهش کرد :چه خبره مگه
    روی دست الا را لمس کرد.ناخن هایش را با لاک بنفش، رنگ زده بود :طوری نیست. حرف می زنیم.

    آلا کنارش سر خورد و سر به شانه اش چسباند:چرا نمی خوابی؟
    حرکت نفس آلا باعث مور مور شدنش شد:داشتم می خوابیدم.
    ـ نخیرم،بیدار بودی و هی نفس عمیق می کشیدی!
    ـ تو چرا بیداری؟
    ـداشتم فکر می کردم.
    شانه اش را از زیر سر آلا خارج کرد و به پهلو چرخید.نور کمی از پشت پنجره به داخل می تابید.سکوت شب یک جور دیگری بود و سکوت این خانه غریبه تر از هر چیز دیگری.عادت داشت گاهی صدای روشن و خاموش شدن یخچال و فریزر را بشنود.یا وقت هایی که کسی از سرویس استفاده می کرد صدای حرکت آب در لوله ها را بشنود.اما این جا و در این خانه هیچ صدایی نبود.
    ـ به چی فکر می کردی؟
    ـ به این که چرا بابا این همه سال به همه دروغ گفت.البته به همه ی همه هم که نه.مثلا مرسده می دوست.مامان امین هم می دونست.یعنی اصل ماجرا باخبر بودند.پس چرا از ما پنهانش کرد؟
    ـ نمی دونم.
    الا نیم خیز شد و دست ها را زیر چانه تکیه داد و نگاهش کرد:شاید از ما خجالت می کشیده.این که بگه دوبار ازدواج کرده و چند تا بچه ی دیگه هم داره خب یه جورایی ضایع است.
    خیلی بیشتر از ضایع بود.ازدواج دوم وخواهر و برادرهای پنهانی به زندگی آن ها نمی چسبید.نمی خواست بگوید این کار درست یا نادرست است اما وصله ی ناجوری بود که نه به پدرشان می آمد و نه به خانواده ی ارسلان دانش.یادآوری نام ارسلان هم باعث می شد گوشه ی لبش چین بردارد.نمی خواست با ماندن در این خانه به کسی اجازه ی آقا بالاسر بودن دهد.همه ی زندگی سعی کرده بود مستقل باشد تا مبادا برای نیاز به کسی متصل شود.اما زندگی دیگر پدرش داشت همه ی ذهنیاتش را به هم می ریخت.آلا دوباره پچ پچ کرد:حتما برای اون ها هم خیلی سخت بوده.به هر حال اول اونا بودن و بعد ما اومدیم.احساس بدی دارم.
    دستش را روی موهای آلا سراند:این تقصیر ما نیست که دومی هستیم.تقصیر اونا هم نیست.به این چیزا فکر نکن.از مردی به اسم پدر هر چهارتامون به یک اندازه سهم داریم.این تنها چیزیه که باید بهش فکر کنی.
    آلا دوباره کنارش سر خورد و به بازویش چسبید:کاش ماشینت و آورده بودی.
    ـ خودم هم داشتم بهش فکر می کردم.اگه وضعیت کاریم مشخص بشه برای خونه و ماشین یک فکری می کنم.
    صدای خوابالود خواهرش را شنید:من هیچ وقت از وضع مالی مون گله ای ندشاتم اما چرا اینا این همه بیشتر از ما دارن؟
    از لحن حق به جانب آلا خنده اش گرفت:نمی دونم.
    ـ شاید چون اولی هستن!
    ـ فکر نمی کنم.تا اینجایی که متوجه شدم مادرشون شغل و سمت خوبی داره.همینطور دایی شون.
    آلا دوباره نیم خیز شد:می خوام یه اعترافی بکنم تارا.
    دخترک بازی اش گرفته بود.حداقل صدای پچ پچ کردنشان سکوت خانه را می شکست:اعتراف کن،فقط امیدوارم چیز بدی نباشه!
    ـ نه اصلا.من اعتراف می کنم از این که اون آقا داییم باشه خوشم میاد.
    با نوک انگشت روی پیشانی آلا فشرد و به عقب هلش داد:این و بهش نمی گی!
    آلا خندید:قسم می خورم.
    ـ آفرین.حالا برو سرجات تا بخوابیم.
    بی حرف دوباره کنارش دراز کشید:بذار همین جا بخوابم.
    قبل از آن که چیزی گبوید آلا حرفش را ادامه داد:هنوز به خوابیدن تو این خونه عادت ندارم.شب خوابم نمی بره.
    حرف دیگری نزد.پشت به آلا چرخید.نور ماه زیر سایه ای از ابر پنهان شده بود.باید کم کم به خیلی چیزها عادت می کردند.


    با نوک چنگال به جان نیمرو افتاد.آلا عاشق لبه های برشته ی نیمرو بود.قسمت برشته را برایش جدا کرد:اگر این جا موندگار شدیم خیلی چیزها تغییر می کنه آلا.محیط عوض میشه ،رفت و آمدمون به این خونه.یه جورهایی احساس می کنم حتی زیر ذره بین بقیه هستیم.
    آلا لقمه ی بزرگی پیچید و خیارشور ریزی برداشت:باشه،هر چی تو بگی.
    از سرو صدای خیارشور ابرو در هم کشید:پرونده ی مدرسه ات و باید بگیرم.نمی دونم اصلا برای امسالت چه مدرسه ای مناسب هست.
    ـ از امین بپرسیم؟
    به پشتی صندلی تکیه داد.صندلی قدیمی اما راحتی بود.دست به سینه به آلا نگاه کرد:امین؟
    ـ اوهوم!
    ـ اون وقت خواهرش مدرسه می رفت؟از کجا قراره آد رس یه مدرسه ی خوب و بهمون بگه.
    آلا ابرو بالا داد و غرولند کرد:شرط می بندم اندزاه موهای سرش دوس دختر داشته!
    چشم گرد کرد:نه بابا،چه حق به جانب!
    ـ خب چیه؟خیر سرش داداشمونه تازه خواننده ی معروفی هم هست.من که روش غیرت داشتم الان صدبرابر شده.
    خندید:بلندشو برو لباس بپوش.
    آلا لب و دهان کج کرد:کجا بریم اول سر صبح؟به خدا تو یخچال همه چی هست.
    خرده نان ها را از روی میز جمع کرد و لیوان و بشقابش را برداشت:مقنعه نداریم.فکر کنم لازممون میشه.بعد هم یه سری خرده ریز داریم که باید بخریم.
    ـ مرسده بمونه خونه؟
    ظرف ها را داخل سینک گذاشت.کمی طول می کشید تا به همه چیز عادت کند.این طور که به نظر می رسید،عادت کردن داشت جزئی از زندگی اش می شد.
    آلا پشت سرش ایستاد:چرا ماشین ظرفشوئی ندارن؟
    ـ دو تا پیرزن ماشین ظرفشوئی به چه کارشون میاد.برو حاضر شو تا منم بیام.مرسده رو هم بیدار نکن.دیشب خیلی دیر خوابید.
    ـ می گم تارا؟
    مایع بوی انگور می داد.بینی اش را چین داد:هوم
    ـ مامان خیلی آروم نیست؟یه کم نگرانم.
    ـ طوری نیست.براش از یه دکتر خوب وقت گرفتم. بعد که برم جنوب پرونده ی پزشکیش و از دکتر مسافر می گیرم.
    بوسه ی نم دار تارا روی گونه اش نشست:مرسی.
    سر تکان داد و دبواره با ابر روی لیوان ها کشید.بوی انگور حالش را بد می کرد.شاید باید یک مایع دیگر با عطر سیب سبز برمی داشت.آن وقت حالش بهتر می شد.بعد از خرید باید سری به بیمارستان می زد و بعد آن می خواست قراری با حاج خانم و آرزو بگذارد تا حرف بزنند.وقتش شده بود که نیمی از واقعیت زندگیشان را از زبان این آدم ها بشنود.دست هایش را با حوله خشک کرد و از آشپزخانه بیرون رفت.آلا از اتاق بیرون آمد و گوشی تلفن همراهش را تکان داد:خان دائی!
    جلو رفت و گوشی را برداشت:الو
    ـ سلام،بیدارتون که نکردم؟
    از آلا فاصله گرفت:سلام،نه بیدار بودیم.طوری شده؟
    ـ تماس من نگرانت می کنه؟
    با سر انگشت روی پوست لبش کشید:متوجه نشدم؟
    سعدت فریور نفسش را بیرون داد:احساس می کنم وقتی تماس می گیرم نگران می شید.انگار منتظرید که...
    سر تکان داد:از وقتی بابا اینطور شدن،یه کم استرس دارم.هر کسی که زنگ بزنه نگران میشم.ربطی به شخص شما نداره.
    ـ متوجه شدم.انشالله که هیچ کسی هیچ خبر بدی و بهتون نمی گه.
    می خواست بگیود کاش چنین چیزی ممکن بود.اما خبرهای بد هیچ وقت منتظر نمی ماندند.همیشه زود می رسیدند تا حسرت زیادی به جای بگذارند.انگار برای رسیدن عجله داشتند.صدای فریور باعث شد به خودش بیاید.
    ـ زنگ زدم اطلاع بدم،انوری داره میاد.
    ـ برای چی؟
    ـ حاج خانم گفتن.
    ـ متوجه نمی شم.آقای انوری برای چی باید بیان اینجا؟!
    خنده ی آرام سعادت را شنید:درست توضیح ندادم.انوری سوئیچ ماشین میاره.فکر کردم شاید با راننده راحت نباشید.
    ـ اصلا لازم نیست.یعنی رفت و آمد خاصی نداریم.
    صدای فریور جدی شد:لازم دارید!رفت و آمد به بیمارستان سخته.همچنین برای خواهر و مادرشون هم لازمه که وسیله نقلیه داشته باشند.
    ـ نمی دونم.غافلگیرم می کنید و این و دوست ندارم.
    ـ می تونی زنگ بزنی به حاج خانم و باهاش حرف بزنی.
    ـ...
    ـ تارا خانم؟
    ـ بله؟
    ـ ماشین باباست.وقتی می اومد تهران ازش استفاده می کرد.هم آرزو و هم حاج خانم خواستند که در اختیار شما باشه.
    هیچ حرفی برای گفتن نداشت.انگار فریور حالش را درک می کرد که ادامه نداد:من یه جلسه دارم و باید تماسم و تموم کنم.
    ـ باشه.
    ـ روزت بخیر.
    ـ روز شما هم.
    آلا از اتاق سرک کشید:چه خبر شده؟
    شانه بالا داد و لبه ی مبل نشست.کلافه چنگی به موهایش انداخت:رفتارشون و هم درک می کنم و هم نه!
    ـ چی شده مگه؟کاری کردن؟
    سر تکان داد:نه،فقط ماشین بابا رو داره می فرستن دم خونه که باهاش رفت و آمد کنیم.
    ـ واقعا؟مگه بابا این جا هم ماشین داشت؟
    این سوال خودش هم بود.فقط سر تکان داد:انگار یکی داشته.
    ـ دیشب نگفتم وضعشون خیلی خوبه؟
    صدای زنگ آیفون باعث شد سر پا شود.همانطور که روپوش و شالش را از دسته ی مبل برمی داشت جواب آلا را داد:چرا گفتی.فکر کنم انوری باشه.میرم دم در.
    شالش را مرتب کرد.نه به خاطر داد و قال ارسلان که هنوز هم کینه اش را به دل داشت.بلکه فکر می کرد زندگی در آن خانه قوانینی برای رعات کردنم دارد و نمی خواست حاج خانم را درگیر چیزی کند.


    نمی دانست آن همه سنگینی از کجا بود.سرش را پایین گرفت و به دست هایش نگاه کرد.یک پوشه ی سفید رنگ،دقیقا اندازه ی یک پاکت نامه آن همه سنگینی داشت؟شاید هم دیدن پژو پارس سفید رنگی که انوری کنار خانه پارک کرده بود روی قلبش فشار می آورد.تکانی به پاهایش داد و چند قدم جلو رفت و از شیشه ی کناری به صندلی راننده نگاه کرد.دو خانه،دو خانواده،بچه های جدا و ماشین های جدا.هیچ کدام این ها نشانه ی خوشبختگی یا دارندگی نبود.همه ی این موارد فقط و فقط یک چیز را نشان می داد.پنهان کاری!
    ریموت ماشین را از پوشه بیرون کشید و قفل ماشین را باز کرد.روی صندلی کنار راننده نشست و پاهایش را به هم چسباند.طبیعی بود که فضای ماشین هیچ عطری از پدرش نداشت.مدت ها از آخرین دفعه ای که پشت فرمان این ماشین نشسته بود می گذشت.انگشتش را روی داشبورد کشید و درش را باز کرد.چند تکه کاغذ سفید ویک خودکار آبی تمام محتویات آن بود.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست.ای کاش حال پدرش خوب می شد.پنهان کاری ها دیگر هیچ اهمیتی نداشت.تنها چیزی که هر دو خانواده می خواستند برگشتن بهارم د انش به زندگی بود.ضربه ای که به پنجره کوبیده شد باعث شد از جا بپرد.نگاهش روی زن میانسال چادر به سری که کنجکاو نگاهش می کرد متوقف شد.زن انگار منتظر بود پیاده شود.دستی به شالش کشید و وقتی از مرتب بودنش مطمئن شد در ماشین را باز کرد:کاری داشتین؟
    زن با حوصله و سر صبر براندازش کرد:سلام دخترم.
    در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد:ببخشید،سلام.
    ـ یکی دو روزی هست که می بینم از در خونه ی حاج خانم رفت و آمد می کنید.فضولی نباشه گفتم یه حالی بپرسم.
    نمی دانست چه جوابی بدهد.در چنین موقعیتی قرار نگرفته بود.اما می دانست که حاج خانم در این محله اسم و رسم خوبی دارد.به ناچار باید مراعات همه چیز را می کرد:مهمانشون هستیم.
    ـ به سلامتی.خدا به حاج خانم عمر با عزت بده که دست خیرش به همه رسیده و می رسه.
    تنها عکس العملش نگاه کردن به زن بود.چادرش را کیپ دور صورت کشیده بود و از پشت عینک نگاهش می کرد.وقت لبخند زدن چند چین ریز و درشت دور لبش پدیدار شد:سلام به حاج خانم برسونید.
    ـ بگم کی سلام رسونده؟
    زن دوباره لبخند زد:بفرمایید حاج خانم خدایی.می شناسن.
    ـ حتما.با اجازتون.
    از کنار زن گذشت سمت در خانه راه افتاد.در حیاط را پشت سرش بست و از حیاط گذشت.آلا با دیدنش ایستاد:چقدر طول دادی.
    نگاهی به ظاهر مرتب آلا انداخت:فقط پنج دقیقه طول می کشه حاضر شم.
    ـ باشه.
    ـ می خوای برو تو حیاط.
    ـ می گم تارا،ماشین بابا چیه؟
    پوشه ی مدارک ماشین را داخل کیفش گذاشت:یه پژو پارس سفید.
    ـ با ماشین میریم؟
    روی مانتوی مشکی اش،شال دودی انداخت و موهایش را مرتب کرد:امروز نه،الان حس رانندگی ندارم.
    بیرون آمد و مقابل آلا ایستاد:من حاضرم.بریم؟
    ـ اوهوم
    دستش را پشت آلا گذاشت:تو فکری.
    ـ ای کاش بابا زودتر حالش خوب شه.
    قبل از آن که برای دلداری آلا چیزی بگوید موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد.دلشوره دوباره به جانش چنگ انداخت:الو؟
    صدای ارسلان بود که در گوش هایش پیچید:انوری رسید؟
    هیچ میلی به حرف زدن با او نداشت.اما گاهی مجبور بودند یکدیگر را تحمل کنند:رسید!
    ـ دارم می رم بیمارستان دکتر بابا رو ببینم.
    منظور ارسلان را فهمید.کیفش را روی شانه محکم کرد:الان میام.
    ـ باشه.
    ـ خداحافظ.
    ـ خداحافظ.
    آلا با ابروهای درهم نگاهش می کرد:کی بود؟
    ـ ارسلانعباید برم بیمارستان.
    ـ چراك بابا طوریش شده؟
    ـ نه عزیزم.نگران نباش.میرم با دکترش حرف بزنم.
    آلا جلوتر از او راه افتاد:من هم میام.


    ارسلان بی آنکه نگاهش کند به حرف آمد:از کی بود گفتی داری میای!
    نمی دانست چرا اما توضیح داد:وقتی زنگ زدی آماده بودیم،ترافیک باعث شد دیر برسیم.
    ارسلان جلوتر از اوقدم برداشت:اگه دکتر هنوز توی اتاقش باشه.
    دلشوره دیگر قسمت جدا نشدنی این روزهایش بود.می دانست که قرار نیست،خبرهای خیلی خوبی بشنود.بی هوشی طولانی مدت پدرش هیچ چیز خوبی به دنبال نداشت.ارسلان وارد آسانسور شد و به دیواره ی انتهایی آن تکیه داد:رفت اتاق بابا؟
    در مورد آلا حرف می زد.عادت نداشتند همدیگر را به اسم صدا بزنند.برادر و خواهرهای دوری بودند که هیچ رشته ای،حتی خونی که در رگ هایشان بود،نمی توانست بعضی چیزها را تغییر دهد و آن ها رااز آنچه که بودند نزدیکتر کند.
    به صورت ارسلان نگاه کرد:ترجیح دادم آلا حرف های دکتر و نشنوه.
    بازوهایش از فکر به حرف های احتمالی دکتر مور مور شد.با کف دست بازویش را مالاند:هیچ حس خوبی ندارم.
    ابروهای ارسلان درهم شد.اما نه به اخم،بلکه به دردی که نمی خواست به زبان بیاورد.رو گرفت و به پاهایش زل زد.بالا رفتن اتاقک آسانسور چیزی را ته دلش خالی می کرد.مثل سوار شدن روی لاکلنگی که در راه بازگشت از مدرسه با آغوش باز پذیرایش بود.پروین خانم گاهی از دست شیطنت ها و یکدنگی هایش کلافه می شد و برای تنوع هم که شده هر از گاهی مسیرشان را از مدرسه به خانه،سمت پارک می کشاندند تا حال و هوایی عوض کنند.آن وقت ها تنهایی اش پررنگ تر از هر وقت دیگری بود.اولین دوست خیالی اش را در هفت سالگی ساخت.بعدی را در ده سالگی و بعد آشنا شدن با امیرحسین همه ی آن ها رفته بودند.خوب بود که دیگر به گذشته برنمی گشت.صدای ارسلان باعث شد سرش را بالا بگیرد:نمی خوای بری بیرون؟
    نگاهش به در باز آسانسور افتاد و جلوتر از ارسلان بیرون آمد.آن همه سفیدی به هیچ بیمارستانی نمی آمد.اصلا آن همه سفیدی و خلوتی سالن،دلهره آور بود.نمی توانست خیلی محکم قدم بردارد اما سعی کرد لااقل نلرزد.اجازه داد ارسلان راهنما شود.خیلی زود به قسمت مورد نظر رسیدند.گلدان بزرگی از سانسوریاهای قدکشیده سمت راست راهرو بود که با بی توجهی چند برگ بلند آن به سمتی خم شده بود.در خانه،چند تایی گلدان آپارتمانی داشتند.پدرش یکی دو باری پای گلدان ها نشست و خاکشان را عوض کرد.شاید از همان وقت بود که گلدان ها در خانه ماندگار شدند.
    دست هایش را مشت کرد تا سرمایش را مهار کند.ارسلان از درب شیشه ای دیگری گذشت.برخلاف انتظارش آن طرف ایستاد و در را برایش نگه داشت:بیا تو.
    نگاهش از پشت شانه های ارسلان به مرد مسنی افتاد که سمت چپ اتاق کنار میزش ایستاده بود.
    سلام کوتاهی کرد.ارسلان جلو رفت و با مرد دست داد:وقتتون بخیر دکتر.باید ببخشید که دیر رسیدیم خدمتتون
    مرد با لبخند دست ارسلان را فشرد و بعد نگاهش کرد:خواهش می کنم بفرمایید.
    دست ارسلان را نامحسوس پشت کمرش حس کرد که برای نشستن تعارفش می کرد:بشین تارا جان.
    نمی دانست حضورش را چطور برای دکتر توضیح می دهد.اما طولی نکشید که متوجه شد هیچ توضیحی در کار نیست.دکتر تقوایی عینکش را گذاشت و در ژست طبابتش فرو رفت.خصوصا که سمت میزش رفت و پشت آن نشست تا تسلط بیشتری داشته باشد.سعی کرد روی تنفسش تمرکز کند تا کمی آرام شود.
    ـ همون طوری که دیشب هم طی آخرین ویزیت خدمت والده و حاج خانم گفتم،شرایط مساعدی نیست.وضعیت بابا هیچ پیشرفتی نداشته.
    ـ یعنی به هوش نمیاد؟
    نگاه دکتر اول روی ارسلان و بعد او چرخید:اگه تحمل کنید توضیح می دم براتون
    بی قرار خودش را روی صندلی جلو کشید:اما باید راهی باشه.
    ـ عرض می کنم خدمتتون.
    ارسلان کمی سمتش خم شد:آروم باش.
    اهمیتی نداد و به دکتر زل زد:اگه به هوش بیان،چطوری باید مراقبت کنیم.چه عوارضی بعد همچین سکته ای اصلا پیش بینی می کنید؟اینا رو بهمون بگید دکتر.به شنیدن این حرف ها احتیاج داریم.
    ارسلان دوباره سمتش خم شد:وضعیت بابا خوب نیست.
    ناباور نگاهش کرد:اینجا چه خبره؟تو می دونستی...یعنی فقط من و آوردی تا..
    ـ دخترم به من گوش بده.
    دستانش را محکم کرد:من دختر شما نیستم!
    دخترم کلمه ی غریبه ای بود.هیچ وقت کسی با نام دخترم صدایش نزده بود.برای همه فقط تارا بود و این حث را به هیچ مردی نمی داد تا دخترم صدایش کند.
    دکتر تقوایی سر تکان داد:باشه،گوش بده دختر خانم.من به عنوان پزشک معالج آقای دانش نمی تونم هیچ قول دلگرم کننده ای بدم.تیم پزشکان و کادر مراقبت و پرستاری هر چیزی که در توان داشت و داره انجام میده.
    ـ شما یه پزشک هستین نه موعضه گر.یعنی چی که هر چی در توان داشتیم و انجام دادیم.این حرف رو نمی تونم بپذیرم.به هیچ وجه!
    مرد بی توجه به صدای مرتعشش شمرده شمرده ادامه داد:بله،به عنوان یک پزشک نباید این حرف رو بزنم.اما نسبت به عمری که از خدا گرفتم و چیزهایی که دیدم،باید بگم که خیلی موارد در کنترل قدرت ما نیست.سکته ی مغزی آسیب زیادی وارد کرده و از مدت پیش بینی شده ی ما با توجه به وضعیت،فرصت چندانی باقی نمونده.ما هیچ عکس العملی که نشون از فعالیت مغزی یا هوشیاری باشه رو نداریم.
    نفسش درد داشت.این درد مثل شکستگی یک استخوان بود.شاید در ساعد دست چپ یا یکی از دنده های قفسه ی سینه اش، که نفس کشیدن را هم دردناک کرده بود.صورتش از شدت درد جمع شد.سعی کرد نفسش را آزاد کند.صدای ارسلان گرفته بود:بابا زنده است.
    ـ می دونم ارسلان جان،نخواستم ناامیدتون کنم.اما نمی تونم امید کاذب هم بدم.پس بهتر دونستم واقعیت علمی ماجرا رو بدونید.مگر این که شرایط پدرت تغییر کنه.من هم امیدوارم این اتفاق هر چه زودتر شروع بشه تا بتونیم تصمیم درست تری بگیریم.
    هیچ وقت دچار ضعف نشده بود.نه اینکه نخواهد،بلکه عادت کرده بود خودش را محکم نگه دارد.هیچ وقت کسی را نداشت تا در شرایط سخت کنارش باشد.از یک جایی در زندگی اش به این باور رسید که همیشه شرایط زندگی اش را در حد متعادلی نگه دارد تا دچار مشکلات ریز و درشت نشود.اما حالا در شرایطی قرار داشت که می توانست برای بهبود پدرش،به هر طنابی چنگ بزند.
    فقط چند دم و بازدم دیگر می گرفت و بعد می توانست سوالات بیشتری از دکتر بپرسد.اما قسمتی از سینه اش به شدت می سوخت.دستش را روی نقطه ی درد گذاشت و فشرد.صدای دکتر تقوایی را شنید:خانم،حالتون خوب نیست؟
    سعی کرد نگاهش کند اما سوزش سینه اش بیشتر شد.با دست روی نقطه ی درد را فشرد و صورتش از شدت فشار درهم شد.دست ارسلان را دوباره حس کرد که پشت شانه اش نشست.دلش می خواست برگردد و بگوید که اجازه ندارد اینطور به شانه اش دست بزند.اما احساس کرد توان کافی برای این کار را ندارد.
    امضای ایشان

  10. 15 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-16-2017),arashpix (06-25-2017),Aza (04-15-2017),azam68azam68 (05-16-2017),hosna* (05-18-2017),jojo521 (04-26-2017),Kianaa (05-21-2017),Kimiaesmaily (05-27-2017),rad (07-10-2017),Sepid72 (06-21-2017),SHABNAMAMINI (05-25-2017),suzan-partoo (05-20-2017),آسنا۲۵آسنا (05-20-2017),احسن (05-31-2017),تامارا (04-28-2017)

  11. Top | #6
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    پلک هایش به شدت سنگین و خسته بود.به همین دلیل هیچ تلاشی برای باز کردنشان از خود نشان نداد.بیشتر تمایل داشت همانطور گرم خواب باشند.اما حسی بود که به هوشیاری وادارش می کرد.صدای آلا اولین چیزی بود که شنید:اگه یه مو از سر تارا کم می شد،خودم با دستای خودم داداشت و می کشتم.
    ـ حالش خوبه عزیزم.دکتر که با خودت حرف زد.
    عزیزم؟یادش آمد که قفسه ی سینه اش می سوخت.شاید یک سکته ی قلبی را پشت سر گذاشته بود.برای باز کردن پلک هایش مصمم تر شد.دیوار ساده ی مقابلش شبیه به دیوار خانه بود.خانه ی حاج خانم یا خانه ی پدری،دیگر فرق چندانی نداشت.هر جایی که می شد کمی تعلق خاطر در آنجا یافت،بی شک خانه بود.آلا انگار متوجه ی بیداری اش شد که صدا زد:تارا جونم،بیدار شدی؟
    کوتاه پلک زد و سعی نکرد سمتشان بچرخد:ساعت چنده؟
    حضورآلا را حس کرد و دست هایی که دورش حلقه شد:الهی قربونت بشم من.سکتم دادی.
    ـ بی هوش شدم؟
    امین بی تعارف مقابلش ایستاد و کمی روی زانو خم شد:سلام علیکم.
    اخم میان ابروهایش افتاد:مرسده کجاست آلا؟
    ـ همین جاست.رفته تو اتاقش.
    مرسده هیچ عکس العملی نسبت به حضور پسران همسرش نداشت.اما هراز گاهی که امین آنجا می آمد،ترجیح می داد به اتاقش برود و همانجا بماند.هر چه فکر کردن راجع به حرف های دکتر تقوایی را عقب می انداخت بهتر بود:تشنه ام شده.برام آب میاری؟
    امین کمر صاف کرد و دست به سینه نگاهش می کرد:دیگه درد نداری؟
    ـ خوبم.
    آلا خم شد و روی گونه اش را محکم بوسید:الان برات آب میوه میارم.نخوابی ها.الان میام.
    بعد باز و بسته شدن در اتاق به امین نگاه کرد:بی هوش شدم.
    ـ از حال رفتی.ارسلان پیشت بود.
    همین یکی را کم داشت که مقابل چشمان ارسلان از حال برود.سعی کرد خشکی گلویش را نادیده بگیرد:یادم نیست چی شد.
    امین برایش ابرو بالا داد:بگم داداش بیاد؟همین جا تو سالن نشسته.
    ـنه!
    امین بی صدا خندید:چه محکم.ولی بی شوخی نگران شد.گفت دستت و گذاشته بودی روی قلبت و درد داشتی.
    مرور آن وضعیت هم انگار درد داشت:می سوخت.
    ـ حمله ی عصبی بود.انگاری افت فشار هم داشتی.دکتر برات دستور اکو نوشته.
    خسته پلک روی هم گذاشت:فکر کردم سکته بود.
    این بار با صدا خندید:نه بابا،سکته چیه.خوبی.مطمئن باش.
    صدای باز شدن در اتاق و بعد ارسلان را شنید:بیا بیرون امین.
    ـ حالش خوبه.
    ـ بیا بیرون.
    تحکم صدای ارسلان را بدون دیدن صورتش هم حس کرد.امین دوباره روی زانو خم شد و پچ زد:زود خوب شو.
    ـ بیا بیرون امین.
    ـ اومدم بابا.
    در اتاق دوباره بسته شد.نمی دانست ارسلان داخل شده یا به سالن برگشته است.شاید هم فرصت سرزنش کردنش را از دست نمی داد.بعد چند لحظه سکوت به پشت چرخید.اتاق خالی بود.نفسش را بیرون داد و موهای مقابل صورتش را عقب راند.دکتر گفته بود که امیدی به بهبود پدرش نیست.مگر اینکه شرایط هر چه سریعتر تغییر کند.در زندگی هیچ وقت آنقدر ناچار نشده بود.اینکه هیچ کاری برای بهتر شدن اوضاع نباشد.دستش را روی سینه اش گذاشت.دردش به ظاهر کم شده بود اما هنوز سنگینی شدیدی روی قلبش حس می کرد.
    ×××
    لطفا تو پروف کسی جنگ راه نندازید.هر چی که تو فکرمون میاد دلیل نمی شه درست باشه.
    بذارید همه مون یه جای آروم برای خودمون داشته باشیم.جایی که از سر زدن بهش حالمون خوب بشه.
    منامعیری

    آلا با سینی داخل شد و سمتش آمد:راحتی؟
    تکیه اش را روی دستش داد تا نیم خیز شود.سوزش بدی پشت دستش حس کرد.کبودی و خونمردگی پررنگی آنجا نقش بسته بود.می دانست اثر تزریق سرم است.آلا لیوان آب میوه را دستش داد:درد می کنه؟
    ـ یه کم
    ـ معلوم نیست چطوری رگ گرفتن.ارسلان عصبانی شده بود.با پرستار جر و بحثش شد.
    مقابل چشمان ارسلان از حال رفته بود و این چیز کمی نبود.خودش را به پشت روی بالش انداخت:پووف
    ـ نخوردی که.تارا جونم،پاشو دیگه.این رو باید بخوری.
    صدای نگران آلا باعث شد دوباره صاف بنشیند:طوریم نیست قربونت بشم.حالم خوبه.
    صورت الا درهم شد:خیلی ترسیدم.
    دستش را پیش برد.آلا بی معطلی به باوزیش چسبید و سر به سینه اش چسباند:ارسلان هی می گفت طوری نیست.فقط فشارش افتاده.اما مگه دلم آروم می شد.
    سرش را خم کرد و روی موهای آلا را کوتاه بوسید:راست گفته.چیزی نبود.
    آلا کمی عقب کشید و غر زد:تازه دعوام هم کرد.گفت اگه بخوام همینطوری گریه کنم می فرستم خونه.
    برای دلداری آلا ابرو در هم کشید:به حسابش می رسم.
    ـ بابا خوب نمی شه.مگه نه؟
    هیچ وقت غیر خودشان کسی را نداشتند.نمی خواست به آلا دروغ بگوید.دستش را دوباره دورش پیچید و به سینه چسباند:خدا بزرگه.
    پچ پچ آلا پر از بغض بود:اینطوری که میگی بیشتر می ترسم.انگار دیگه هیچ امیدی نیست.
    آدم مذهبی و معتقدی نبود.اما می دانست که وقتی از همه جا ناامید می شود،فقط خداست که می تواند کاری کند و دری را برویشان باز کند که هیچ بنده ای قادر به گشایش آن نبود.نفسش را بیرون داد:همه چیز درست میشه.
    ضربه ی کوتاهی به در اتاق خورد.آلا نیم خیز شد و با سر انگشت زیر پلکش را خشک کرد:بله؟
    ـ من و داداش داریم می ریم.
    ایستاد و دستی به سر و رویش کشید.آلا جلوتر از او راه افتاد و در را باز کرد:چای دم دادم.
    امین با دو انگشت لپ آلا ر ا کشید:من چایی بخورم از دست شما یا خجالت؟
    قبل از آنکه چیزی بگوید صدای ارسلان بلند شد:امین!
    امین بی آنکه سمت ارسلان برگردد برایشان چشم چرخاند و اوف بی صدایی کرد.آلا خندید:حاضره ها،بریزم؟
    دستش را پشت آلا گذاشت:بریز بی زحمت.خرما هم تو یخچال هست.
    می خواست چند کلمه ای با ارسلان حرف بزند.مقابلش ایستاد:دکتر تقوایی چیز دیگه ای نگفت؟
    امین با سروصدا خودش را روی مبل انداخت و صدای فنرهایش را درآورد:دیگه چیزی نموند که بگه!
    نگاه ارسلان روی دستش بود.با کف دست دیگر پوشاندش:فردا دوباره می رم بیمارستان.هر فکری که تو سرش هست و باید بریزه دور.بابا زنده است.فقط رفته تو کما،نه مرگ مغزی.برای چی باید به این سرعت ناامید بشن؟
    ـ سطح هوشیاریش بالا نمیاد.هیچ عکس العملی نداره.حتی نمی شه گفت دچار کمای نباتی شده.می فهمی چی میگم؟
    چشم در چشم ارسلان شد.قلبش به درد می آمد وقتی آن همه شبیه پدرش بود:من نفهم نیستم.این شمایی که داری عزای اتفاق نیفتاده رو می گیری.
    ارسلان قدمی عقب گذاشت و با کف دست صورتش را پوشاند.می توانست کلافگی اش را ببیند و حس کند.بی انصافی بود که پدرش را فقط متعلق به خودشان می دانست.نفسش را بیرون داد و سعی کرد ارام باشد.در این شرایط نباید جر و بحثی پیش می آمد.
    ارسلان سمتش آمد و مستقیم نگاهش کرد:بنده ی ناامید خدا نیستم!امید دارم که هر صبح ،هر شب پشت در اتاقش تو بیمارستان می مونم تا ببینمش.حرف من چی زدیگه است.
    صدای آلا باعث شد دست از ادامه ی صحبت بردارند:بفرمایید چای.
    هنوز کمی ضعف و سستی داشت.روی نزدیکترین مبل نشست و سرش را به پشتی آن تکیه داد.

    از بلندای بالکن می توانست اتومبیل ارسلان را ببیند که وارد محوطه شد.تیمو طبق عادت دنبال ماشین دوید و شروع به پارس کردن,کرد.به محض توقف,امین پیاده شد و تیمو روی پاهایش ایستاد.بازی همیشگی شان بود.تیمو دست روی سینه ی امین می گذاشت و خرخر می کرد.مطمئن بود ارسلان غرولندی کرد و از ماشین فاصله گرفت.چراغ های حباب دار دور باغچه روشن شدند.می توانست چند حباب خاموش را مابینشان ببیند.این چندمین دفعه ای بود که یادش می رفت عوض کردن چراغ ها را به کاظم آقا گوشزد کند.نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.کمی از هفت می گذشت.یک قرار کاری شام در انتظارش بود و می خواست قبل رفتن خبری از ارسلان بگیرد.کت و ساعتش را از اتاق برداشت و پایین رفت.آزاده را پایین پله ها دید.انگار او هم انتظار پسرها را می کشید که مقابل ورودی ایستاده بود.از وقتی یادش می آمد زندگی خواهرش درگیر غم و ناآرامی بود.طوریکه بعید می دانست کسی غیر از آزاده توان و تحمل آن را پیدا می کرد.صدای قدم هایش توجه آزاده را جلب کرد:نخوابیدی؟
    کتش را لبه ی مبل گذاشت:نتونستم.الان هم باید برم.
    _ شب برمی گردی؟
    نمی پرسید کجا می رود و کارش چیست.همه ی اهل خانه به نبودن های گاه و بیگاهش عادت داشتند.شاید این خصوصیات را از بهرام به ارث برده بود.ابروهایش چین برداشت.پسر بهرام نبود اما بی شک بهرام برایش پدری کرده بود.در همان زمان های محدودش که همه ی افراد خانواده با آن کنار آمده بودند هم،همیشه وقتی برای او داشت.خاصیت بهرام همین بود.در کمترین زمان مفیدترین حرف و نصیحت را برای گفتن داشت.تاسف برانگیز بود که زندگی مردی مثل بهرام دانش به چنین سرنوشتی دچار شده بود.ارسلان به محض ورود دکمه های بالای پیراهنش را باز کرد:سلام
    آزاده یک قدم هم جلو نرفت.می فهمید که چه فشاری را تحمل می کند اما سعی در آرام نگه داشتن چهره اش بی شک فشار بیشتری داشت:سلام مامان جان.یه دوش بگیر خستگیت در بره.
    ارسلان نیم نگاهی سمتش انداخت .بعد روی اولین راحتی نشست و ***نی پشت گردنش گذاشت:آخ
    _ سردرد داری؟
    گردنش را صاف کرد و با فک فشرده غرید:من نمی دونم بابا چی یاد اون دخترا داده!
    از آزاده گذشت و مقابل ارسلان نشست و پا روی پا اند اخت:چه خبر شده؟
    _ رفتیم با دکتر حرف بزنیم.دختره یهو از حال رفت!از یه طرف این دختره,از طرف دیگه هم خواهرش که فقط گریه کرد.چیزی نمونده بود کل بیمارستان رو خبر کنه!
    می توانست با توصیفات ارسلان خیلی راحت اتفاقات بیمارستان را تصور کند.
    آزاده رو به ارسلان چرخید:از حال رفت؟تو بیمارستان؟
    ارسلان با انگشت روی پلکش کشید:آره مامان,داشت با دکتر حرف می زد و به نظر نمی اومد حالش بد باشه.اما یهو غش کرد.اصلا نمی دونستم چیکارش کنم.مکافاتی بود تا جمع و جورش کنم.
    هر دو خانواده زیر فشار شدیدی بودند.نمی دانست سرنوشت دیگر چه خوابی برایشان دیده بود.فقط امیدوار بود مجبور به تحمل وضعیتی بدتر از این نشوند.با سر انگشت روی دسته ی مبل ضرب گرفت:رفتن خونه؟
    ارسلان دوباره پیچ و تابی به گردنش داد و آخ کوتاهی گفت:آره،بردمشون خونه قدیمی.حاج خانم کجاست؟
    آزاده بالاخره از ایستادن خسته شد.راه افتاد سمت میز ناهارخوری که چند تایی پرونده و کاغذهای دست نویس رویش پهن شده بود:خوابیده.
    _ الان؟
    _ فشارش بالا رفته بود.الان بهتره.
    _ ای بابا...دوباره؟
    از جا ایستاد:یه نیم ساعت قبل فشارش و گرفتم.خوب بود.
    ارسلان نگاهش کرد:کجا دایی؟
    تفاوت سنی آشکاری نداشتند اما ارسلان با نام دایی صدایش می زد.انگشترش را روی انگشت پیچاند:قرار کاری دارم.فردا بیا دفتر.
    _ چه خبر؟
    به آزاده که دور از آن ها مشغول مرتب کردن میز بود اشاره کرد و سر تکان داد.نمی خواست بیشتر از آنچه که بود،به تنش خانه دامن بزند.
    کتش را پوشید:آبجی جان!
    آزاده سر بلند کرد.نگاهش خسته بود.دیدن وضعیت روحی آزاده ناراحتش می کرد.نفسش را بیرون داد:کاری باهام ندارین؟
    ـ نگفتی شب میای یا نه.
    _ دیروقت بشه میرم خونه. منتظر نباش.
    دست از پرونده ها کشید:خدا به همرات.
    ارسلان برخاست و کنارش راه افتاد.کمی که دور شدند پچ پچ کرد:چه خبر شده حاجی؟
    ـ چیزی نیست.آزاده یه کم به هم ریخته است.گفتم تو دفتر حرف بزنیم.
    ارسلان بدخلقی کرد:الان بگو دیگه.تا فردا فکرم هزار راه میره!
    ایستاد:گوش بده ارسلان،این بچه ها برای اینجا موندن احتیاج به شغل دارن.می تونیم...
    ارسلان میان کلامش پرید:حرفش رو هم نزن دایی...نمی ذارم بیاد تو شرکت!به بقیه چی معرفیش کنم؟بگم بابامون...حاج بهرام دانش رفته...استغفرالله...چی بگم آخه؟!
    خوی تند و جوشی ارسلان به هیچ کدامشان نرفته بود.سعی کرد آرام بماند.در این وضعیت منطقی ترین راه نزدیک نگه داشتن دخترها بود.
    ـ دقیقا برای همین گفتم بیا حرف بزنیم!الان متوجه شدی چرا گفتم اینجا نه؟
    در ورودی باز شد و امین داخل آمد.با دیدنشان دست ها را بالا گرفت:چه خبر شده اینجا جمع شدین؟


    ارسلان زیر لب چیزی گفت.امین متعجب نگاهشان کرد:بسم الله...
    ـ ببین حاجی،من یکی زیر بار همچین چیزی نمیرم که اون دختر پاشه بیاد شرکت و اونجا کار کنه.بره کارگزینی و اسمش همه جا در بیاد.تارا دانش دختر بهرام؟
    ـتو فکر کردی من راضی ام که همچین حرفی دهن به دهن بچرخه؟
    امین انگار متوجه موضوع شد که دست به سینه، تکیه به در داد:تف سر بالاست!
    ارسلان کلافه نفسش را بیرون داد:من نمی خوام اینا بمونن.حاج خانم فرستادشون تو اون خونه گوش به اعتراض من نداد،ولی شرکت و محاله بذارم بیاد.
    حرف های ارسلان را می فهمید.اما منطق حکم می کرد کمی با شرایط کنار بیایند.سر تکان داد:الان نمیشه حرف زد.فردا بیا دفتر حرف می زنیم.امین تو هم بیا.
    بی خیال شانه بالا داد:اگه وقت داشتم.
    جدی به امین نگاه کرد:این موضوع جدیه.پای اسم و رسم خانواده وسط مونده.پای مادرت...
    عصبی دست هایش را بالا گرفت:آ آ...یواش دایی.مامانم می تونست پاش تو این ماجرا نباشه!
    نمی تونی با یه تصمیم اشتباه سی سال قبل که من در اون نقشی نداشتم،تحت فشارم بذارید!
    ـ تحت فشار چیه امین؟!دارم می گم این بچه ها نزدیک ما باشن میشه تا حدودی لاپوشونی کرد.از جلوی چشممون دور بشن دیگه نمیشه توقعی داشت.
    صدای آزاده باعث شد از حالت تهاجمی خارج شوند.
    ـچرا اونجا ایستادین؟
    قدمی سمت در برداشت و امین مجبور شد عقب بکشد:داشتم می رفتم .امین اومد ایستادیم به حرف.
    خداحافظ.
    ـ به سلامت.
    وارد ایوان شد و کفش هایش را پوشید.هوا دیگر تاریک شده بود.چند پله ی کوتاه را سمت حیاط پایین رفت.این روزها نمی دانست کار درست چیست.بعد از اتفاقی که برای بهرام افتاد مجبور شده بود به دنبال دخترها برود.مجبور بود آن ها را به این شهر بکشاند.هنوز هم فکر می کرد نزدیک نگه داشتن آنها خیلی بهتر از بی توجهی است.کاظه آقا با دیدنش از اتاق سرایداری بیرون آمد:بری حاجی؟
    ـ آره.میگم کاظم آقا چند تا از این حباب های دور باغچه روشن نمیشه.
    کاظم کلاه بافتنی اش را تا روی ابرو پایین کشید:لامپشون و عوض کردم اما بازم روشن نمیشه.انگرا بعضی چراغا می خوان خاموش بمونن.
    به عقب چرخید و نگاهی به جباب ها انداخت:یه برق کار میگم بیاد.تو این خونه هیچ چراغی نباید خاموش باشه.
    ـ رو چشمم حاجی.
    ـ چشمت بی بلا.
    مسیرش را سمت پارکینگ طی کرد.فردا که ارسلان و امین می آمدند می توانستند بیشتر حرف بزنند.تارا دانش دختری نبود که بتوان به راحتی نادیده اش گرفت.قرار گرفتن و ماندن در چنین شرایطی کار هر کسی نبود.
    ×××


    از نظرش مردها دو دسته می شدند.آن هایی که سیاسی بودند و آن هایی که گمان می کردند سیاست را می دانند.اما بودن در آن یک چیز بود و دانستن در مورد آن یک چیز دیگر.سیاست پررنگ ترین کلمه ای بود که دیگران را وادار می کرد با دقت گوش بدهند و گاه ساکت ترین آدم ها را به حرف می آورد.مهم نبود که راوی این موضوع حتما پشت میزی در مجلس نشسته باشد یا خیر.گاه این آدم می توانست راننده ی یک تاکسی زرد باشد که مدام دنده عوض می کرد و سیگار می کشید.می توانست سوپری سر کوچه باشد که با مشتریانش بحث می کرد و شاید زنی که زیاد روزنامه می خواند.مهم این بود که مردم تفکرات و برداشت های درست و نادرست خودشان را بیان می کردند و هر حرفی که به نظرشان گفتنش مجاز نبود را به سیاست ربط می دادند.
    خسته دستی به پشت پلکش کشید و پوشه ی روی میز را برداشت و به عنوان آن نگاهی انداخت.نمی دانست از چه زمانی آن همه درگیر کارش شد.اما این را خوب می دانست که قدرت جاه طلبی می آورد و آدم هایی که به این نقطه می رسیدند دچار تغییرات اساسی می شدند.تلفن همراهش شروع به زنگ خوردن کرد.پوشه را سر جایش گذاشت و به شماره زل زد.دستش را به دکمه ی پیراهنش گرفت و بازش کرد:در مورد شرایط فکر کردی؟
    ـ چرا داری باهام این کارو میکنی؟!
    ـ کاری نمی کنم.فقط خواستم بیشتر فکر کنی.
    صدای پشت خط عصبانی بود:فکر کنم؟تو برام شرایط گذاشتی.راهی نذاشتی که بخوام انتخاب کنم.تو د اری وادارم می کنی سعادت!
    ـ چرا نمی تونی یه انتخاب درست داشته باشی یاسمن؟
    صدا خروشید:درست؟!!از نظر تو انتخاب درست این هست که من بی خیال بچه ام بشم؟
    کلافه نفسش را بیرون داد.بچه؟هیچ وقت قصد و نیتی برای بچه دار شدن نداشت.حتی اگر مادر این بچه کسی بود که دوستش می داشت.
    ـ شرایط و در نظر بگیر یاسمن.ما نمی تونیم بچه داشته باشیم.اصلا می فهمی وضعیتمون چطوریه؟
    ـ من این بچه رو می خوام.می فهمی؟
    بی حوصله خندید:مسخره بازی درنیار.اون بچه از نظر من موجودیت نداره و این و خوب تو گوش هات فرو کن.من و تو نمی تونیم برای اون بچه ای که میگی مادر و پدر باشیم!
    ـ چند وقته داریم سر این موضوع بحث می کنیم سعادت؟من چیزی ازت نخواستم!
    عصبانی ایستاد و چند قدمی راه رفت:چیزی نخواستی؟داشتن اون بچه یعنی چی؟ یعنی همه ی زندگی من و می خوای.شغلم،اعتبارم،احترامم! اون بچه قرار نیست به دنیا بیاد.این و بفهم یاسمن.مجبورم نکن تصمیم بگیرم!
    صدای یاسمن هم پر از خشم بود:تهدیدم نکن!
    ـ من بهت حق تصمیم دادم.چرا قبولش نمی کنی؟من نه می تونم باهات ازدواج کنم و نه می خوام در این شرایط تصمیمی در این مورد بگیرم.واضح تر از این چی باید بگم؟
    شاید کمی ته دلش احساس تاسف می کرد که اینطور واضح با یاسمن حرف زده اما هر طور دیگری که می گفت انگار خوانا نبود.
    این بار که شروع به حرف زدن کرد صدایش پر از بغض بود.طوریکه بریده بریده می توانست کلمات را ادا کند:ترس توی دلت نیست.توی لعنتی خوب می دونستی دست رو چه آدمی بذاری .می دونستی که من هیچ وقت صدام در نمیاد.
    ـ یاسمن!این تو بودی که خواستی خارج از قرار ما رفتار کنی.این تو بودی که باعث به وجود اومدن اون بچه شدی!اینارو با هم قلطی نکن!
    ـ راحت از زیر بار مسئولیت شونه خالی می کنی.من چطوری به آدمی مثل تو اعتماد کردم؟
    هوفی کرد و چند قدم دیگر راه رفت.آخرین چیزی که می خواست به هم ریختن ثبات شرایط شغلی و خانوادگی اش بود.مجبور شد کمی نرم تر شود:یاسی...این کارو نکن.ما بدون اون هم خوشحال بودیم.تو شرایط من رو می دونستی.می دونستی که اولویت هام چطوری طبقه بندی شدن.می دونستی که نمی تونم باهات ازدواج کنم.تو همه ی این هارو می دونستی عزیزم.چرا داری سختش میکنی؟
    ـ از ایران میرم.


    همیشه ارسلان نسبت به امین مسئولیت پذیرتر عمل می کرد.می دانست که هیچ تمایلی به حضور تارا دانش در شرکت یا جایی نزدیک به خودشان ندارد،اما همین که تا دفتر آمده بود تا حرف بزنند کافی بود تا شرایط را بسنجند.
    به منشی دفترش گفت که تماسی را وصل نکند.ارسلان روی کاناپه ای نزدیک پنجره،پا روی پا انداخته بود و متفکر نگاهش می کرد.از نظر ظاهر شباهت زیادی به بهرام دانش داشت.اما درشتی اندام و قد بلندش را از آن ها به ارث برده بود.ازدواج های سنتی و فامیلی پی در پی روی هر چیزی اثر داشت به غیر از ژنی که بینشان در گردش بود.از پشت میزش برخاست و مقابل ارسلان نشست:حاج خانم چطور بود؟
    ـ بهتره.می خواد بره خونه باغ.
    ابرو بالا داد:چه خبر؟
    بی حوصله شانه بالا داد:چیزی نگفت.
    هومی کرد:شاید میره عیادت.
    ـ آره خب،یهو دو تا دختر از ناکجا آباد افتادن تو دامن حاج خانم.دخترهایی که همیشه آرزوشون رو داشت.
    خندید:شوخی میکنی.
    ـ مساله اصلا ربطی به علاقه یا حسادت نداره.برای من بیشتر از هر چیزی آبروی بابا مهمه.آبروی اون،آبروی ماست.اگر از اول می دونستیم ازدواج دومی بوده،باهاش کنار می اومدیم.نه الان و تو این شرایط!
    ـ چی فرق می کنه الان؟کاریه که شده.فقط می تونیم آسیب احتمالی و کم کنیم ارسلان.نمی شه که به کل یه خانواده رو نادیده بگیریم.
    ـ اگه دنبالشون نمی رفتی...
    چندمین دفعه بود که ارسلان موضوع پیدا کردن دخترها را به رخش می کشید.مستقیم نگاهش کرد:فکر می کنی من نمی رفتم موضوع برای همیشه پنهان می موند؟متوجه نیستی ارسلان.پدرت با اون زن ازدواج رسمی داشته و دخترها اسمشون تو شناسنامه ی پدرت ثبت شده!یعنی هیچ طوری نمی تونیم انکارشون کنیم.
    ارسلان هر دو دستش را بالا گرفت:باشه،انکار نمی کنیم.برای همین گذاشتیم بمونن.اما دلیل نمیشه که پاشون به شرکت هم باز بشه.رو این یه مورد به هیچ وجه کوتاه نمیام حاجی!
    عقب کشید و به صورت جدی ارسلان زل زد.می دانست که در تصمیم گیری هایش تا چه حد جدی عمل می کند.با ارسلان تفاوت سنی چشم گیری نداشت.اما از وقتی که یادش می امد خیلی بیشتر از او بار خانواده را به دوش کشیده بود.با وجود موقعیت شغلی پیچیده و اوقات شلوغ کاری اش،همیشه در دسترس می ماند تا بتواند در نبود بهارم داشن،باری از شانه ی ازاده بردارد.اما با بزرگ تر شدن ارسلان و ریاست شرکت،عملا در تصمیم گیری ها نمی توانست اعمال نظر کند.متفکر دستی به چانه اش کشید.میان درگیری های ذهنی اش،رسیدن به تارا دانش و خواهرش هم اضافه شده بود.ارسلان روی کاناپه جابجا شد:من،مامان،حاج خانم...همه می دونیم که احتمال برگشتن بابا خیلی ناچیزه.اگر این اتفاق...لعنت به من.اما اگه بابا فوت کنه فکر کردی چطوری باید این موضوع رو جمع و جور کنیم؟
    نمی شد.این را نه تنها خودش که همه ی خانواده می دانستند.نفسش را با صدا بیرون داد:راه حلی داری؟
    ـ نمی دونم...از اون وقتی که اومدن یه لحظه هم نتونستم آروم بگیرم.می تونن برگردن همونجایی که بودن.هر چی که لازمه بهشون میدیم تا برن.
    ـ تا وضعیت آقا بهرام تثبیت پیدا نکنه،نمیشه کاری کرد.محاله که برن.دختره کارش و ول کرده تا اینجا باشه.
    ارسلان با کف هر دو دست صورتش را پوشاند:هووف...بابا چیکار کرد با ما...چیکار کرد.
    ـ آزاده در جریان ازدواج آقا بهرام بود.
    ارسلان سر تکان داد:مامان،با اون همه برو بیا...با اون همه اسم و رسمی که داره، اصلا چطوری تونست همچین خفتی رو تحمل کنه!
    حرفی برای گفتن نداشت.این میان چیزهایی وجود داشت که مجاز به گفتنشان نبود.سکوتش باعث شد ارسلان ادامه ی حرفش را بگیرد:می خوای چیکار کنی؟
    ـ چیو؟
    ـ دخترا رو میگم.
    ایستاد و سمت میزش رفت:نمی دونم. اگه گفتم بیاد شرکت برای این بود که خودت اونجایی و حواست هست.می تونی لاپوشونی کنی حداقل.
    ـ شرکت نه!
    ـ پس دیگه حرفی نمی مونه.خودم یه فکری می کنم.
    ـ بفرستش مشهد.
    ـ می خواد تو تهران باشه.بخاطر همین از کارش تو جنوب استعفا داد،بعد بفرستمش مشهد؟شاید به آزاده بگم.
    ارسلان هم ایستاد:دایی!
    ـ میگی چیکار کنم ؟شرکت نه...تهران نه..آزاده هم نه؟پس چی؟
    ـ بذار فکر کنم.خودم یه جایی می فرستمش.به قول امین،تف سر بالا!
    می دانست که وقتی پای آزاده را وسط بکشد،ارسلان کوتاه می آید.حرف هایش در همان جهتی که می خواست پیش رفت و نتیجه هم به نظر موفقیت امیز بود.
    ـ بشین بگم چای یا قهوه بیارن.
    ـ وقت ندارم.یه ساعت دیگه جلسه است.باید برسم.
    ـ پس شب می بینمت.
    ـ باشه.

    آلا دوباره شروع به گرفتن شماره کرد:هنوز جواب نمیده.
    وقتی در خواب بعد از ظهر بودند، مرسده بی خبر از خانه خاج شده بود. شال و مانتویش را برداشت:بازم بگیر شاید گذشاته رو سایلنت متوجه نیست.
    آلا نچی کرد:قرار نبود جایی بره اصلا!
    وارد بالکن شد و کفش هایش را پوشید:احتمالا بیدار شده و رفته یه دوری همین اطراف بزنه.اسم اون فروشگاه چی بود؟
    دلشوره ی بیخودی ته دلش چنگ می انداخت.از همان لحظه ای که تخت مرسده را خالی دید و هیچ کجای خانه پیدایش نکرد.فکرش می رفت پی چند سال قبل که آلا هنوز کوچک بود و مرسده بی آن که خبری بدهد از خانه بیرون رفته بود.ساعات اولیه به انتظار گذشت.اما با تماس بهرام نبود مرسده پررنگ تر شد.پدرش بلافاصله از شیراز به بندر آمد و بعد دوباره خودش ماند و آلایی که بهانه می گرفت.به زحمت سه سالش می شد.آن روزها و بعد اتفاقاتی که با امیر حسین پشت سرگذاشته بود تمام وقتش را با آلا می گذراند.در آغاز شبیه به سرگرم کردن و کشتن اوقاتی بود که نمی خواست به امیرحسین فکر کند.اما کم کم آلا قسمتی از وجودش شد.شال را روی سرش بالا کشید و مرتب کرد:نگران نباش.همین جاهاست.
    ـ پس تو چرا داری دنبالش می گردی؟
    نفسش را بیرون داد و به صورت الا نگاه کرد:شاید رفته باشه بیمارستان.اما من پیداش می کنم.باشه؟
    می توانست نگرانی را به طور واضح در صورت آلا ببیند.با هر دو دست بازویش را گرفت و فشرد:شرایط بابا و اومدن به تهران اذیتش کرده.رفته یه حال و هوا عوض کنه و برمی گرده.مطمئن باش.
    بدون پلک زدن به چشم هایش زل زد:از دستش عصبانی ام.
    ـ می دونم عزیزم.می دونم.
    آلا عقب کشید:برو زودتر.
    ـ تو خونه بمون.من باهات تماس می گیرم.
    از در حیاط بیرون آمد و وارد کوچه شد.ماشین پدرش هنوز آن جا پارک بود.مثل کلاف سردرگمی شده بودند که گره پشت گره به زندگی شان افتاده بود.به دو طرفش نگاهی انداخت.حتی نمی دانست هر کدام از این مسیرها به کجا ختم می شود.به چپ پیچید و شروع به راه رفتن کرد.غروب دلگیر و غریبی بود.خاکستری پررنگی روی همه چیز سایه انداخته بود.سال ها بود که به داغی خورشیدی که بر زمین می تابید و شوری خلیج عادت کرده بود.به صبح های روشن و عصرهای داغ ساحل ماسه ای که انگار گرمای خورشید را در وجودش ذخیره می کرد.پاهایش بی ان که مسیر مشخصی برای انتخاب داشته باشند پیش می رفت.مجبور بود مقابل الا بیش از آن چه که واقعا بود،قوی نشان دهد. مرسده شکننده تر از قبل شده بود.دقیقا از همان وقتی که وارد تهران شد و بهرام را روی تخت بیمارستان دید.زن و شوهر عاشق و معشوق و خیلی خوشحالی نبودند.اما می دانست که مرسده وابستگی زیادی به بهرام دارد.این را از شب هایی که پدرش خانه بود و مرسده بدون آرام بخش هایش می خوابید، می توانست تشخیص دهد.سر خیابان اصلی که رسید بلاتکلیف به تردد ماشین ها نگاه کرد.شاید بهتر بود اول سری به بیمارستان می زد.قبل از آن که تصمیمی بگیرد،گوشی تلفن همراهش شروع به زنگ خوردن کرد. شنید بلافاصله وارد پیاده رو شد و گوشی را از جیبش بیرون کشید.آلا بود.
    ـ الو،آلا؟
    ـ تارا کجایی؟
    ـ تو خیابون.مرسده اومده؟
    ـ نه...نیومده.فقط ...اممم.گوشی دستت یه لحظه.
    ابروهایش درهم شد:الو..آلا؟
    ـ کجایی؟
    مردد بود که مخاطب پشت خط ارسلان است یا سعادت فریور.قبل از این که چیزی بگوید جمله تکرار شد:کجایی؟؟
    مطمئن شد که طرف صحبتش ارسلان است:تو خیابون.شما اونجا چیکار میکنی؟
    ـ بله؟!
    آلا تنها بود و دوست نداشت وقتی خودش خانه نیست،یکی از پسرها آن جا باشند.راه رفته را برگشت:گوشی و بده الا.
    هووف کردنش را شنید.کمی بعد صدای آلا:الو
    حرصش را سر آلا خالی کرد:تو زنگ زدی بهش؟
    ـ نه به خدا...خودشون اومدن.
    ـ خودشون کیه؟
    ـ چیزه،حاج خانم اومده.بعد مجبور شدم بگم.چیکار می کردم خب.
    مرسده جواب نداد؟
    نه...چیکار کنیم؟
    ـ نمی دونم.حاج خانم می خواد بمونه یا بره؟
    آلا پچ پچ کرد:می مونه فکر کنم.
    ـ باشه.من میرم سمت بیمارستان.خبری بود بهت زنگ می زنم.
    ـ کجایی الان؟
    ـ سر خیابون اصلی.ماشین بگیرم برم.
    صدای حاج خانم را شنید.اما کلمات واضح نبود تا بتواند درک کند.کمی بعد دوباره الا پشت خط آمد:آقا ارسلان داره میاد سر خیابون.
    قبل از آن که به آلا بتوپد،صدایش را شنید که تند و تند توضیح می داد:به خدا حاج خانم گفت.من گفتم خودت تنها می تونی و نیاز به کسی نیست.
    تماس را قطع کرد و نگاهی به ساعت انداخت.چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود.


    برای بار چندم بود که ارسلان این سوال را می پرسید:هیچ کسی رو تو تهران نداره؟
    درد از پیشانی به پس سرش رسیده بود.با سر انگشت پشت گوشش را فشرد و سعی کرد آرام باشد:اگر هم فامیلی باشه من در جریانشون نیستم.
    غر زیر لبی اش را نشنیده گرفت.عجیب نبود که ارسلان درک درستی نداشت.اگر خودش و برادرش زیر سایه ی خانواده ی بزرگی رشد کرده بودند،او ، آلا و مرسده تنها بودند.نمی توانست مردم را وادار کند درکش کنند یا بدتر از آن به حالش دل بسوزانند.نگاهی به ساعتش انداخت.خیلی دیرتر از آن شده بود که بگوید مرسده برای هواخوری بیرون رفته است.گشتن در خیابان ها چیزی جز اعصاب خردی برایش نداشت.کلافه شد: این طوری نمیشه.نمی دونم کجا رفته یا کجا رو بگردم.
    ارسلان سر تکان داد و تاییدش کرد:کار دیگه ای نمیشه کرد.تو اتاقش رو نگشتین؟شاید نامه ای یادداشتی گذاشته باشه.
    دست هایش را دور سینه گره کرد.حس سرما داشت.جسارتش داشت ته می کشید:تو اتاقش هیچی نبود.شاید رفته باشه بیمارستان پیش بابا؟
    ارسلان سر چرخاند و کوتاه نگاهش کرد:سپردم اونجا.اگه رسید بهم خبر میدن.
    ـ کی خبر میده؟
    ارسلان رو برگرداند:هستن کسایی که باهاشون آشنا باشیم.تو نگران این چیزا نباش.
    بالاخره یکی پیدا شده بود تا بگوید "نگران نباش!"شنیدن این کلمه حتی از سخت ترین عضو خانواده ی جدیدی که با آن ها روبرو شده بود هم،خالی از لطف نبود.
    تلفن همراه ارسلان شروع به زنگ خوردن کرد.به سمتش چرخید:از بیمارستانه؟
    ارسلان سر تکان داد و اتومبیل را به کنار خیابان هدایت کرد:نه.
    تماس را برقرار کرد:الو،حاجی
    ابروهایش در هم شد.حاجی دیگر چه کسی بود؟ارسلان نگاهش کرد:داریم می گردیم.کی بهت خبر داد؟
    دلش به شور افتاد:خبری شده؟
    ارسلان پر اخم سر تکان داد:درست و حسابی بگو چی می دونی دایی.
    مخاطب پشت خط سعادت بود.عصبی دست هایش را در هم پیچید و سعی کرد آرام بماند تا بیشتر بشنود.ارسلان چند دقیقه ای ساکت و پر اخم به صحبت های پشت خط گوش می داد و بعد به حرف آمد:چرا تا حالا چیزی نگفتی دایی؟
    نفهمید سعادت چه گفت که ارسلان برگشت و نگاهش کرد:فامیلیه مرسده کاملیه؟
    ـ آره،چی شده؟پیداش کردین؟
    ـ نه
    ـ پس چ...
    ارسلان بی حرف از ماشین پیاده شد و چند قدمی فاصله گرفت.دلشوره ی لعنتی هر لحظه بیشتر می شد.این یک قلم را به لطف امیرحسین صاحب شده بود.موبایلش را از جیب بیرون کشید و شماره ی آلا را گرفت.انتظار شنیدن صدای حاج خانم را نداشت:الو؟
    ـ...
    ـ الو تارا؟چرا حرف نمی زنی مادر؟
    ـ آلا کجاست؟
    ـ فرستادمش دوش بگیره بلکه آروم بشه.کجایین شما مادر؟
    عدادت نداشت کسی با این لحن صدایش کند.کلمه ی مارد زیادی غریبه بود:تو خیابونیم.
    ضربه ی ناگهانی که به شیشه ی کناری اش خورد از جا پراندش.با دیدن ارسلان شیشه را پایین کشید.
    ـ با کی حرف می زنی؟
    ـ حاج خانم،چطو..
    قبل از آن که جمله اش را تمام کند ارسلان گوشی را از دستش کشید:الو حاج خانم؟ این چه بازی ایه که راه انداختین شماها؟
    پیاده شد و خودش را به ارسلان رساند:چته تو؟گوشی و چرا از دستم می کشی؟
    ـ هیس!
    چشم هایش را درشت کرد:بله؟
    ارسلان بازویش را گرفت و سمت ماشین قدم برداشت:من این حرفا حالیم نیست.برای من یه چیز رو روشن کن حاج خانم.این دخترا بچه های پدرم هستن یا نه؟یه کلمه بگو.آره یا نه!د نوکرتم،اگه هستن و تو هر کارشون مارو دخالت میدی و پای من و به ماجراهاشون باز میکنی،پس همه چیز و بگو و خلاصم کن.
    دندان هایش به هم می خورد.دستش را از زیر چنگ ارسلان عقب کشید:م...مرسده طوریش...شده؟
    ارسلان با رعایت صدا غرید:حاج خانم! به ولای علی اگه چیزی رو این وسط پنهون کنید با دایی،پام و از این ماجرا بیرون می کشم.
    تماس را قطع کرد و کلافه دستی به صورتش کشید.دندان هایش محکم تر به هم خورد:چی شده؟
    ار سلان انگار تازه متوجه اش شد:چته تو؟چرا می لرزی؟
    ـ طوری نیست.س...سردمه.مرسده....طوریش شده؟
    ـ بیا بریم سوار شیم.
    دستش را عقب کشید:تا نگی چی شده نمیام!
    ـ لعنت خدا برشیطون! طوریش نشده.هنوزم نمی دونیم کجاست.فقط یه ادرس از خانوادش داریم.میریم اونجا.
    ـ چطور؟آدرس از کجا آوردین؟
    ارسلان جلوتر از او سوار ماشین شد:سعادت پیدا کرده.


    ـ چرا سوار نمی شی؟
    با صدای ارسلان سر بلند کرد.آن جا چه خبر بود؟ارسلان در را از داخل باز کرد و کمی خم شد تا بهتر ببیندش:اگه نمی خوای سوار شی برم!
    به دو طرف خیابان نگاهی انداخت.آن همه درو از خانه چه می کردند؟جلوتر رفت و سوار ماشین شد.روی صندلی نشست و با کف دست روی صورتش کشید تا چین هایی که در همین چند ساعت به خط اخ9مش افتاده بود را تسکین دهد:حاج خانم از کجا آدرس پیدا کرده؟
    ارسلان از پارک بیرون آمد و سر تکان داد:کمربندت رو ببند.
    ـ ازت سوال پرسیدم؟!
    پر اخم نگاهش کرد:ببین چی بهت می گم دختر بابا،تا همین جا هم بیشتر از چیزی که تو قانون من هست با این موضوع کنار اومدم.پس بدترش نکن!
    ـ مگه بدتر از این هم میشه؟اون از وضعیت باباعاین هم از خودمون.من و از چیزی نترسون!
    ارسلان بی توجه به رانندگی اش ادامه داد.دستی به پیشانی اش کشید و پوف کلافه اش را بیرون داد: باشه،آدرس بده خودم میرم.یا این هم نه!خودم زنگ می زنم حاج خانم.نگه دار پیاده میشم.
    ارسلان شتابی به ماشین داد و داخل خیابان دیگری پیچید:عادت ندارم کاری رو نصفه کاره بذارم پس بشین سرجات و بذار هردومون آروم بمونیم!
    یک عمر خودش بود که به بقیه دستور می داد. به آلا سخت می گرفت و بزرگترش می شد و یا روال امور را محکم به دست می گرفت و پیش می رفت.حالا بعد سالیان سال،کسی پیدا شده بود که متاسفانه یک جورهایی شبیه خودش بود.صورتش را سمت پنجره چرخاند و ساکت ماند.در وضعیتی نبودند که کله شقی کند.ترجیح می داد سرنخی از مرسده پیدا کند تا این که با ارسلان گلاویز شود.تلفن همراه ارسلان دوباره شروع به زنگ خوردن کرد.نگاه کوتاهی به شماره انداخت و بعد بی تفاوت گوشی را داخل جیبش گذاشت و سمت او دستش را دراز کرد:گوشیت رو بده.
    جاخورد:برای چی؟
    ـ الان زنگ می زنن به تو!
    فهمیدن این که چه کسی مشغول تماس بود،خیلی هم سخت به نظر نمی رسید.دست به سینه شد:پیش خودم جاش خوبه.
    قبل از آن که ارسلان کلامی بگوید توپید:ممکنه آلا بهم زنگ بزنه.به من مربوط نیست که خانوادگی باند مافیا تشکیل دادین و دو ساعته آدرس کسی که سال هاست اینجا نیست رو پیدا می کنید.
    ـ هه....دو ساعته؟
    ـ پس چی؟
    ارسلان دستی به ته ریشش کشید:مطمئن باش از همون روزی که وارد تهران شدید و حاج خانم متوجه شد نسبت شما با خانواده چیه،دنبال این چیزا رفته.
    ـ چطوری؟
    با سر انگشت دور لبش کشید و متفکر سرتکان داد:خیلی هم سخت نیست.چرا به ذهن خودم نرسیده بود!
    به صورت متفکر ارسلان نگاه کرد:اما...برای چی؟
    بی آن که نگاهش کند پوزخندش پررنگ شد:شاید با وجود دیدن شناسنامه ها هنوز خیلی مطمئن نیست،نسبت شما و خانواده چطوریه.
    هیچ وقت مجبور نشده بود با آدمی به این خرفتی آن همه دیالوگ داشته باشد.سعی کرد قبل از باز کردن دهانش،کمی بیشتر صبر کند تا آرامشش را به دست بیاورد.حواسش به اتوبان بود.داشتند از شهر خارج می شدند.ترس شاید کلمه ی غریبی بود اما ته دلش این حس را داشت:داریم از شهر خارج می شیم.
    ـ داریم طبق آدرس پیش می ریم.
    بدگمانی به دلش چنگ انداخت.یادش آمد در تماس قبل با آلا حرف نزده بود.گوشی موبایلش را بیرون کشید و خودش را بیشتر به در چسباند و سعی کرد هیچ تغییری در رفتارش نداشته باشد:می خوام با آلا حرف بزنم.تا الان نگران شده.


    ـ باشه.اما با بقیه حرف نمی زنی که کجاییم.اوکی؟
    اخمش پررنگ شد:چرا؟چرا کسی نباید بدونه ما کجاییم؟
    ارسلان هم مثل خودش اخم کرد:چی داری میگی تو؟چه ربطی داره اصلا؟
    ـ خودت گفتی نگو کجاییم.
    ـ بله گفتم چون از دست این پنهون کاری هاشون عصبانی ام.وگرنه که اونا خودشون آدرس رو دادن و مطمئنا می دونن که ممکنه ما بریم به اون نشونی تا سرنخی پیدا کنیم.
    حق با ارسلان بود.بی حرف سر تکان داد و شماره گرفت.آلا جوابش را داد:الو تارا؟
    ـ جانم،خوبی ؟
    ـ کجایی تو؟
    به نیم رخ پر اخم و متفکر ارسلان نگاهی انداخت:دنبال مرسده تو خیابونا.خبری ازش نشد؟
    ـ نه.همینطوری دارم شماره ی گوشیش رو می گیرم.اما هیچ خبری نیست.تارا...
    بغض صدای آلا به دلش چنگ انداخت:جون تارا...پیداش می کنیم.
    ـ بدبخت شدیم.اون از بابا اینم از مامان.چرا اینطوری شد همه چیز.ما که خوب بودیم.خونمونعزندگیمون،همه چی خوب بود.
    با دست آزاد بازوی دیگرش را مالید.در دستانش احساس بی حسی شدیدی داشت،انگار که جریان خون هر لحظه کندتر از قبل می شد.نفسش را بیرون داد تا لرزش صدایش را کنترل کند:درست میشه همه چیز.حاج خانم اونجاست؟
    آلا هم سعی می کرد بغضش را پنهان کند:آره،داره نماز می خونه.
    ـ باشه عزیزم.یه کم آروم بگیر.خبری شد زنگ می زنم.
    ـ با ارسلانی؟
    دوباره نگاهش کرد.این بار از خط اخم خبری نبود و در سکوت کامل رانندگی می کرد:آره با همیم.
    ـ خیالم راحت شد.تو هم نگران من نباش.تنها نیستم.
    ـ باشه.
    تماس را قطع کرد و دست هایش را دور سینه محکم حلقه کرد.ترجیح داد همین سکوت را ادامه دهد.او و ارسلان،هر دو احتیاج به کمی آرامش داشتند و البته تحمل یکدیگر تا رسیدن به مقصدی که نمی دانست کجاست.
    یک ربع بعد ارسلان کنار خیابان توقف کرد.نگران به بیرون نگاه کرد.هر جایی که بودند،به نظر نمی آمد منطقه ی خیلی خوبی باشد.شاید این را همان لحظه با دیدن دکه ی سیگار فروشی حس کرد و شاید هم چند نفری که ترک موتور، کنار پیاده روی خلوتی نگاهشان می کردند.
    ـ رسیدیم؟
    ـ ادرس کلی رو آره،ولی باید اسم کوچه رو بپرسم.
    داشت کمربندش را باز می کرد که صدای ارسلان را نزدیک خودش شنید.تقریبا سمتش خم شده بود:داری چیکار میکنی؟
    ـ پیاده شم دیگه.
    نیم نگاه ارسلان را به پیاده رو دید:همین جا می مونی تا بیام.لازم نیست پیاده شی.
    چشمانش را درشت کرد:این چه وضع حرف زدن با منه؟!!
    ارسلان عقب کشید و دستش را مقابل دهانش گرفت:الان وقت خوبی برای درس اخلاق نیست.زود برمی گردم.
    قبل از ان که چیزی بگوید ارسلان پیاده شد و با ریموت درهای ماشین را قفل کرد.ابروهایش بالا پرید.توقع این یکی را نداشت.سمت شیشه چرخید تا با نگاهش ارسلان را دنبال کند.کنار پیر مرد ایستاد و نگاهی روی بساطش انداخت و شروع به حرف زدن کرد.حواسش بود که پیرمرد مرتب بسته های سیگار را نشانش می داد.ارسلان پس سرش را خاراند و کیف پولش را بیرون کشید و اسکناسی به پیر مرد داد.بعد هم چند کلمه ای رد و بدل کردند و به سمت ماشین بازگشت.
    منتظر شد ارسلان سوار شود و حرکت کند:می دونست کجاست؟
    ـ من نمی دونم حاجی این سوراخ سنبه هارو از کجا پیدا کرده.
    ـ حاجی؟ آهان سعادت رو میگی؟
    ارسلان چپکی نگاهش کرد:سعادت؟
    سر تکان داد:آره.سعادت فریور.یعنی مرسده اومده اینجا؟کشا همین جا باشه.نمی تونم دست خالی برگردم پیش آلا.
    ارسلان پوفی کرد:شما هم چه زندگی بهم ریخته ای دارید.
    حرفی برای گفتن نداشت.بهم ریخته کلمه ی مناسبی بود.اما کامل تر آن می شد آشفته.دقیقا زندگی آشفته ای داشتند.ارسلان از جیبش بسته ی سیگار را بیرون کشید:مجبور شدم ازش بخرم.
    با کف هر دو دست صورتش را پوشاند و زمزمه کرد:خدایا...خدایا...
    ـ چته؟
    کاش ارسلان هم مثل حسام بود.دوست یبود که گاهی با او حرف می زد.دوستی بود که می توانست بدون نگرانی از برداشتش با او صحبت کند.هر چند که نسبت ارسلان نزدیک تر بود.هر چند که تا این ساعت از شب کنارش مانده بود.اما بعضی رابطه ها حتی با جریان خون هم رو به صمیمیت نمی رفت یا حداقل زمان بیشتری لازم داشت.



    کوچه باریک بود و امکان نداشت بتوانند با ماشین وارد آن شوند.ارسلان اصرار داشت که در اتومبیل منتظرش بماند.قبل از آن که به ارسلان اجازه دهد تا حرف هایش را تمام کند پیاده شد و سمت کوچه چند قدمی برداشت.صدای باز و بسته شدن در ماشین را شنید و غرولند ارسلان هم پشت بند آن به گوشش رسید:خدا آخر و عاقبت مارو بخیر کنه با این خانواده!
    زیر تیر برقی که نورش مدام کم و زیاد می شد ایستاد تا ارسلان به او برسد.دلش می جوشید تا زودتر در خانه ر ا بزنند.دلش می خواست مرسده را آن جا ببیند و بتواند به خانه برگرداند.ارسلان کنارش ایستاد:معلوم نیست اومدیم کجا،معلوم نیست در اون خونه رو بزنیم با چی روبروی می شیم،بعد جنابعالی حاضر نیستی حتی گوش بدی که چی میگم؟
    ـ هیچ اتفاقی برام نمی افته.ارسلان دست به سینه شد.در زیر نور کمرنگ تیر برق خط اخم و دهان کجی اش را دید: یه چیزهایی مثل مسئولیت می مونه.ربطی به نکران شدن یا دلواپسی نداره.مسئولیت جنابعالی تو این زمان و این مکان،متاسفانه با منه.پس مجبورم که حواسم رو جمع کنم.
    بوی تندی به بینی اش زد.شک نداشت نوعی مواد مخدر است که از پشت دیوار خانه ای به بیرون راه یافته.معطل ماندنشان آنجا بیشتر از آن جایز نبود.دستش را روی کت ارسلان گذاشت و مچش را کشید:وقتی برگشتیم به ماشین می تونی این چرندیات رو دوباره تحویلم بدی تا بهت بگم که تمام عمرم خودم مسئول همه چیز بودم.الان فقط باید بریم تا اون خونه و خبر بگیریم و بعد از اون برگردیم.
    ارسلان هاج و واج نگاهش می کرد.متاسف شانه بالا داد و همراه خودش کشید:این که با دست پر برمی گردیم یا خالی رو نمی دونم.اما این رو مطمئنم که دیگه هیچ وقت هیچ کمکی حتی اجباری رو از طرف شماها قبول نمی کنم.گفتی پلاک چند؟
    ـ چهل و هشت...
    مقابل در آبی ایستاد و بلافاصله دستش را روی زنگ گذاشت.اگر زنگ در کار می کرد کمی عجیب بود.گربه ی بزرگی بالای دیوار نشسته بود و با چشمان براق نگاهشان می کرد.با کف دست روی در کوبید:کسی خونه نیست؟
    هیچ صدایی نبود.آنقدر ساکت که انگار تمام خانه ها خفه شده بودند.این بار محکم تر کوبید و مچ دستش درد گرفت:هیچ کس اینجا نیست؟!
    ارسلان مچش را گرفت:نکن اینطوری!
    دستش را عقب کشید اما نتوانست از چنگ ارسلان بیرون بیاورد.با پا ضربه ای به در زد:یکی این در و باز کنه؟هیشکی اینجا نیست؟
    به خاطر سرما بود که صدایش می لرزید.محال بود از بغض و فشار عصبی این چند ساعت به چنین روزی افتاده باشد.پشت هم با پا به در لگد کوبید:یکی این وامونده رو باز کنه...بازش کنین..
    ارسلان دست دورش انداخت و بلندش کرد.پاهایش از زمین جدا شد و از در فاصله گرفت:بذارم زمین!
    ارسلان بی توجه به فریاد پر حرصش او را عقب تر کشید و نگه داشت:آروم بگیر تا ولت کنم.
    ـ آرومم!
    ـ واضحه!حتی نمی فهمی با این سروثدا ممکنه توجه همه رو جلب کنی!
    پشت هم نفس گرفت.مقابل چشمان ناامیدش در باز شد و پیرمردی بیرون آمد.به زحمت سرش را چرخاند و نگاهشان کرد:با کی کار دارین؟
    ارسلان محکم تر نگهش داشت:سلام پدر جان.دنبال مرسده اومدیم.اینجاست؟
    پیر مرد چند لحظه روی ارسلان توقف کرد و بعد سمتش چرخید.سیبیل پت و پهن سفیدی داشت و با ابر وهای درهم نگاهش می کرد:پاشنه یدر و از جا درآوردی.چته؟
    قبل از این که جوابی بدهد ارسلان او را به پشت خود فرستاد و دیدش را سد کرد:بگو انجاست یا نه،ما هم میریم.
    ـ مرسده کیه؟
    دستش را روی دهانش گذاشت و نالید.حال کسی را داشت که آخرین ریسمانش هم پوسیده بود و نمی توانست امیدی به آن داشته باشد.ارسلان جلوتر رفت:مرسده کاملی فرزند رضا.می دونم که می شناسیش.فقط نمی خواستم این وقت شب با مامور و حکم بازرسی منزل بیام.ولی اگه فکر می کنی اونطوری به حرف میای می تونم هماهنگ کنم.نظرت چیه ؟
    می ترسید تهدید پیر مرد را بدخلق تر کند.ارسلان کیف پولش را بریون کشید:می تونیم اینطوری هم معامله کنیم.این دختر دنبال مادرش می گرده.حداقل بخاطر نگرانیش اگ چیزی می دونی بگو.
    ـ دخترش؟
    از زیر سایه ی ارسلان بیرون آمد و سمت پیر مرد رفت:من تارا هستم.دختر شوهر مرسده.ما تازه اومدیم تهران.مرسده زیاد حالش خوب نیست.چند ساعتیه گذشاته رفته.دختر خودش تو خونه منتظره برگرده.تو رو خدا اگه چیزی می دونی بهم بگو.من اینجا غریبم.دستم به جایی بند نیست.
    پیر مرد خیره نگاهش می کرد.کاش ذهن خوانی بلد بود.حتی بلد نبود درست و حسابی دلسوزی مرد را جلب کند.احساس سرما باعث شد دست هایش را دور خودش بپیچد:بابام تو بیمارستانه.ممکنه دیگه هیچ وقت حالش خوب نشه.فقط مرسده برای من و خواهرم مونده.
    پیر مرد عقب گرد کرد.با التماس به ارسلان نگاه کرد:داره میره...دست خالی برگردم؟
    ـ اینجا نیست.
    ارسلان دنبال مرد راه افتاد:پس می شناسیش!بگو کجاست.
    ـ نمی دونم.
    ـ نمیشه که ندونی.بالاخره یه آدرسی ،چیزی.
    ـ نمی دونم.
    جلوتر رفت و مقابل مرد ایستاد:لااقل بگو چیت میشه؟تو رو خدا.دخترش منتظره.همه ی امیدم اینجاست که یه نشونی ازش بدین.
    ـ مادرش تو منیریه می شینه.برید دنبال حاج ناصر مفتاح.
    ـ شماره تلفن چی؟ ندراین.؟ حداقل زنگ بزنم ببینم رفته اونجا یا نه.
    مرد از در حیاط گذشت و بی آنکه نگاهشان کند در را بست.


    ...
    پایش را روی زمین کوبید:گذاشت رفت!
    ارسلان خسته پلک هایش را مالید:بیا بریم.
    ـ از کجا معلوم راستش و گفته باشه.شاید مرسده توی خونه باشه.ها؟بریم تو؟من نمی تونم دست خالی برگردم پیش آلا.
    ـ لعنت خدا بر شیطون!!
    زمزمه ی عصبی ارسلان را شنید اما کوتاه نیامد و نزدیک تر به او ایستاد:می دونم اینجا اومدن و کمک کردن بهم ربطی بهت نداشت.اصلا تو هیچی نگو.من میرم تو و با یارو حرف می زنم.باشه؟
    ارسلان مستقیم نگاهش کرد و شانه بالا داد:نخیر!
    بی هیچ معطلی عقب گرد کرد و دوباره به در خانه کوبید و از همان جا شروع به حرف زدن کرد:آقا....بیا بیرون.آقا...
    یکی دو تا از درهای کوچه باز شد و چند نفری سرک کشیدند.مرد بلند قامتی با رکابی براندازش کرد:چته اینجا رو گذاشتی رو سرت؟
    روبرگرداند و دوباره روی در کوبید:آقا...حداقل یه آدرس درست و حسابی بهمون بده.من چطوذری تو اون خراب شده پیداش کنم آخه.یکم انصاف داشته باشید.
    زن دیگری از بازی پنجره سرک کشید:چته بابا یه سره داد و هوار می کنی.
    ارسلان پر حرص مچش را گرفت و کشید.قبل از آنکه اعتراضی کند صدای پر حرصش را از لابلای دندان های به هم فشرده اش شنید:به ارواح خاک آقا بزرگم اگه یه کلمه ی دیگه حرف بزنی همین جا می ذارمت و میرم!
    پایش به تکه سنگی گرفت و به جلو پرت شد.ارسلان دستش را بالا کشید و مانع از زمین خوردنش شد:رو پات بند نیستی وبرای همه شاخ و شونه می کشی.مواظب باش!
    وفتی روی صندلی نشست همه ی تنش می لرزید.ارسلان به سرعت از پارک درآمد و ماشین را به حرکت درآورد.دست هایش را بین زانو محکم کرد و پشت هم نفس گرفت.انگار قفسه ی سینه اش تحت فشار شدیدی بود که انطور به سوزش افتاده بود.ارسلان سیستم گرمایی ماشین را به کار انداخت و گوشی موبایلش را برداشت:یه پرس و جو می کنم ببینم این حاج ناصر مفتاح کیه.
    امیدوار نگاهش کرد:یعنی راست گفته؟
    ـ بعید می دونم دروغ گفته باشه.یعنی دلیلی نداشت.می تونست بگه اصلا نمی شناسم.
    ـ من هیچی از خانواده ی مرسده نمی دونم.
    ـ واضحه!بابامون معلوم نیست چقدر داستان سربسته تو زندگیش داشته و داره که حالا حالا باید غافلگیر بشیم.
    تنش کم کم داشت گرم می شد.سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و پلک بست.صدای ارسلان را شنید که با تلفن همراهش مشغول صحبت بود:الو یاسر جان سلام...آره داداش،خودمم.گلایه هارو بذار برا بعد جون ارسلان.فقط یه کمکی به من بکن.تو محل حاجی اینا تو منیریه،کسی به اسم ناصر مفتاح زندگی می کنه؟نه بابا امر خیر چیه،جون یاسر عجله دارم.یه پرس و جو از حاجی بکن.
    به این فکر کرد که همه ی دورو بری های این خاندان انگار حاجی بودند.سر انگشتش را روی شقیقه فشرد.سرش درد می کرد.صدای ارسلان دوباره به گوشش رسید:خب...آهان.پس اونجا زندگی می کنن.
    پلک باز کرد و سمت ارسلان چرخید:ادرس بگیر.
    اخم کمرنگ ارسلان را دید:بلور فروشی داره پس.نمی دونی چند تا بچه دارن؟ای بابا،باشه بابا واسه امر خیر میریم.نه برای خودم.فقط یه پرس و جو قراره بکنیم.گفتی چند تا بچه دارن؟آهان..یه دختر و پسر؟.دستت درد نکنه داداش،ادرسش و هم بگی دیگه تمومه.
    نمی دانست مرد پشت تلفن چه گفت که ارسلان خندید:باشه،شیرنی تو هم بجا.رو چشمم.ادرس و بی زحمت برام اس کن.می بینمت.در پناه حق.
    دست به سینه شد:می شناخت؟
    ـ آره.یارو آدم حسابیه،از بلور فروشای قدیم بازاره.دو تا بچه داره.یه دختر و یه پسر.یاسمن و نیما.
    با کف دست صورتش را پوشاند:یه حس بدی دارم.
    ارسلان هومی کرد و سر تکان داد:منم.


    با کف دست روی بازویش کشید تا حس مورمور شدنش را کم کند.ارسلان بی آنکه نگاهش کند پرسید:سردته؟
    سر تکان داد:نه خیلی،دارم گرم میشم.بدنم هنوز به هوای اینجا عادت نکرده.
    پوزخندی زد:هنوز بعضی صبح ها که از خواب بیدار میشم توقع دارم از پشت پنجره ی اتاقم خلیج و ببینم.
    ارسلان ساکت گوش می داد.واژه ی برادر زیادی سنگین بود.شاید می توانست به عنوان یک آشنا از اتفاقی نه چندان خوشایند رویش حساب کند.ارسلان تیزی نگاهش را گرفت که کوتاه سر چرخاند:یه روز برمی گردی.
    نمی دانست برگشتن دوباره برایشان ممکن است یا نه.دست هایش را در هم گره کرد:اصلا نمی تونم تصور کنم قراره وضعیتمون چطور پیش بره.بابا خوب بشه می مونه اینجا یا برمی گرده؟اما اگه نتونه استقامت کنه چی میشه؟
    ارسلان هم مثل خودش پوزخند زد:سهم کدوممون بیشتره به نظرت؟
    نمی دانست.شاید انصاف این بود که خانواده ی اول پدرش محق باشند،اما خودشان هم کم تنهایی نکشیده بودند و آلا،هنوز به مراقبت و بدون پدرش احتیاج داشت.جوابی برای گفتن به ذهنش نیامد.ملودی زنگ تلفن همراه ارسلان باعث شد کمرش را صاف کند.از هر تماسی انتظار یک خبر دلگرم کننده داشت.ارسلان بی حوصله نگاهی به شماره انداخت:حاجیه؟
    گنگ سرتکان داد:کدوم حاجی؟
    چیزی شبیه لبخند پشت لب های ارسلان آمد اما سریع جمعش کرد:دایی رو میگم.سعادت.بذار ببینم چی میگه.
    گوشی را روی اسپیکر گذاشت و روی داشبورد فیکس کرد:الو...
    صدای سعادت در فضای بسته ی ماشین پیچید:چند دفعه زنگ زدم،چرا جواب نمیدی؟
    ارسلان بی خیال شانه بالا داد:نتونستم.صدات رو اسپیکره حاجی،چه خبر؟
    سعادت مخاطی قرارش داد:سلام تارا خانم.
    مجبور به جواب شد:سلام.
    ـ خبری نشد؟
    ارسلان زودتر از او جواب داد:هنوز که نه.شما چطور؟
    صدای سعادت خسته بود:اینجا هم خبری نیست.
    خودش را کمی جلو کشید:شما هم رفتین پیش حاج خانم و آلا؟
    ـ آره اینجام.
    ـ الا چطوره؟
    ـ مرتب داره شماره می گیره.
    با کف دست روی صورتش کشید.انگار که توان این را دشات تا این چند ساعت را پاک کند.صدای ارسلان را شنید که با سعادت مشغول گفتگو بود:رفتیم به اون آدرس.اونجا هم نبود.
    ـ هیچ سرنخی دستتون نیومد؟
    ـ گفت برید منیریه،سراغ حاج ناصر مفتاح رو بگیرید.زنگ زدم یاسر ازش پرس و جو کردم.اونم از حاج کاظم پرسید.این حاج ناصر مفتاح از بلور فروشای بازار قدیمه،شناخته شده است.الو حاجی...صدام و داری؟
    صورتش را بالا گرفت و گوشی روی داشبورد نگاه کرد.انگار سعادت آنجا بود.ارسلان خم شد و گوشی را برداشت:الو ...
    ـ گفتی حاج ناصر مفتاح؟مطئنی؟
    ـ آره...اون یارو که رفتیم دم خونش گفت مارد مرسده تو منیریه می شینه.بردی سراغ حاج ناصر مفتاح.
    ـ....
    ـ چطور حاجی؟کسی رو می شناسی؟
    ـ نمی دونم.شما الان کجایید؟
    ارسلان نگاهش کرد و جواب سعادت را داد:تو ماشین.
    ـ دارید می رید منیریه؟
    ـ فکر کنم باید بریم.شاید اونجا باشه.
    ـارسلان جان. برای رفتن دم خونه ی کسی که غریبه است،این ساعت خیلی دیره.ممکنه اون یارو اصلا راستش رو نگفته باشه.
    ارسلان شانه بالا داد:این چیزا رو می دونم حاجی ولی چاره ای نیست.
    دست هایش را در هم مچاله کرد:اگه نریم منیریه، نمی تونم برگردم خونه.نمی تونم جواب آلا رو بدم.
    ـ گوشی دستتون،آلا اینجاست.
    صدای آلا لرزان بود:الو تارا
    ـ جونم...قربونت برم من.
    ـ برگردین خونه دیگه.بسه هر چی دنبالش گشتین.
    آشفتگی صدای آلا نگرانی اش را بیشتر کرد.خواهرش فقط چهارده سالش بود هضم و این همه اتفاق توقع زیادی بود.
    ـ برمی گرده.مرسده برمی گرده.
    ـ نه!نمی خوام پیداش بشه.برای چی مارو گذاشت و رفت؟اصلا برای چی باید می رفت؟
    گوشی را از دست ارسلان گرفت.انگار که اینطور به الا نزدیک تر بود:عزیزم..نکن اینطوری.جیغ نزن.میام پیشت.میام خونه قربونت بشم.
    امضای ایشان

  12. 53 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ...Fateme (05-16-2017),aftab (05-04-2017),arashpix (06-25-2017),Aza (04-15-2017),azam-b (05-14-2017),azam68azam68 (05-16-2017),balous (06-18-2017),F.m71 (04-26-2017),Farib (06-12-2017),Hadisaaam (05-13-2017),Hadiss1996 (06-21-2017),homafarhadi (04-25-2017),hosna* (05-18-2017),jojo521 (04-26-2017),Kianaa (05-21-2017),Kimiaesmaily (05-27-2017),Maria92 (05-22-2017),marziyeh47 (04-30-2017),meshkat68 (07-01-2017),nasie (05-30-2017),Nastaran*97 (04-25-2017),olala (04-26-2017),rad (07-10-2017),RTb (05-31-2017),s.sahar (05-01-2017),saba63 (05-18-2017),saram250 (06-08-2017),Sepid72 (06-21-2017),SHABNAMAMINI (05-25-2017),Sharareh parvar (04-30-2017),Sory (05-03-2017),suzan-partoo (05-20-2017),titara53 (04-26-2017),Twsnim (05-13-2017),فيروزه (05-12-2017),منا (05-26-2017),مهرسا92 (05-06-2017),مریم خانووم (05-07-2017),مرجان51 (07-15-2017),مرضیه71 (07-01-2017),یاس1359 (06-01-2017),zahra.mes (05-10-2017),آوین (05-14-2017),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),ابر باد (05-21-2017),احسن (05-31-2017),تیتان (04-26-2017),تامارا (04-28-2017),دکتر جان (07-20-2017),رهام ۱۲ (04-26-2017),راضیه (05-25-2017),سمیرا ص (05-26-2017),ساراناز (06-17-2017)

  13. Top | #7
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Dec 2016
    شماره عضویت
    10263
    نوشته ها
    65
    تشکر
    0
    تشکر شده 1,207 بار در 60 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    محتوا مخفیست و فقط برای اعضای سایت قابل نمایش است ، برای مشاهده کافیست از مطلب تشکر کنید . جهت عضویت اینجا کلیک کنید .

    امضای ایشان

  14. 89 کاربر مقابل از writer عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    * hasti * (06-17-2017),...Fateme (05-16-2017),Afra121 (04-27-2017),aftab (05-04-2017),Arghavani (05-03-2017),Aster honey (05-27-2017),ateffeh.ea (دیروز),Aza (04-25-2017),azam-b (05-06-2017),azam68azam68 (05-16-2017),balous (06-18-2017),Farib (06-12-2017),Fatadab (05-17-2017),hosna* (05-18-2017),howora (07-10-2017),jiz (07-19-2017),jojo521 (04-26-2017),K@m@nd (05-31-2017),Kianaa (05-21-2017),kimiyaaaa (05-27-2017),Lilit1138 (07-10-2017),mahgool (05-31-2017),marm (04-27-2017),marziyeh47 (04-30-2017),meshkat68 (07-01-2017),Miss.Ar (06-10-2017),Mohammadi (06-11-2017),mojgan_dn (06-01-2017),nasibehgul62 (04-27-2017),nasie (05-30-2017),Nastaran*97 (04-25-2017),nbn (05-28-2017),nell (05-30-2017),neslami (04-28-2017),olala (04-26-2017),P.h (05-20-2017),parvaze71 (05-06-2017),rad (05-17-2017),RTb (05-31-2017),saba63 (05-16-2017),sabrina (05-11-2017),Saman65 (04-30-2017),Sanazzz (04-25-2017),sara fatemi (05-25-2017),saram250 (06-08-2017),sara_217us (05-24-2017),sereena (04-29-2017),shadan61 (05-14-2017),Shahnazjoon (07-07-2017),SHAHR (05-03-2017),Sharareh parvar (04-30-2017),siva (04-29-2017),soraahd (04-25-2017),Sory (05-03-2017),suzan-partoo (05-07-2017),titara53 (04-26-2017),Twsnim (06-29-2017),فيروزه (05-15-2017),مهرمه (06-10-2017),مهرسا92 (04-27-2017),مریم آرامی (06-06-2017),مریم خانووم (05-07-2017),مرضیه71 (07-01-2017),نوشین 59 (06-09-2017),هما سعادت (04-28-2017),یاس1359 (06-01-2017),yasaman.m1234 (04-29-2017),zahra.mes (05-10-2017),آوین (05-14-2017),آراد (05-30-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (05-17-2017),الهام یعقوبی (06-16-2017),اهلان (05-20-2017),ابر باد (05-21-2017),احسن (05-31-2017),ارنیکا (05-13-2017),بهار70 (04-26-2017),تیتان (05-01-2017),تامارا (04-28-2017),دیار1376 (05-06-2017),رهام ۱۲ (04-26-2017),رئوف (05-25-2017),راضیه (05-31-2017),سفید برفی (04-26-2017),سمیرا ص (05-26-2017),سما جم (05-02-2017),سپید (05-27-2017),ساراناز (06-17-2017)

  15. Top | #8
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    May 2017
    شماره عضویت
    10777
    نوشته ها
    4
    تشکر
    13
    تشکر شده 65 بار در 6 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    پس ادامه شو کی میزارین ؟کاش نویسندهای محترم حداقل یه بازه ی زمانی مشخص تعیین می کردن برای پست گذاشتن تا مخاطبین بدونن هرچند وقت یک بار باید سربزنن برای خوندن رمان ،فکرکنم همه ی دوستان با من موافق باشن
    ویرایش توسط aftab : 06-09-2017 در ساعت 05:44 PM

  16. 21 کاربر مقابل از aftab عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Aza (05-31-2017),Farib (06-12-2017),howora (07-10-2017),K@m@nd (07-01-2017),Kianaa (06-10-2017),kimiyaaaa (07-01-2017),Lilit1138 (07-10-2017),nell (06-12-2017),rad (07-10-2017),RTb (05-31-2017),saba63 (06-10-2017),sara fatemi (06-20-2017),saram250 (06-08-2017),Sepid72 (06-21-2017),فيروزه (06-11-2017),منا (06-07-2017),یاس1359 (06-01-2017),آسمان (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (06-02-2017),اهلان (06-12-2017),احسن (06-15-2017)

  17. Top | #9
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    May 2017
    شماره عضویت
    10902
    نوشته ها
    17
    تشکر
    43
    تشکر شده 154 بار در 18 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    سلام لطفا بگیدهرچندوقت یکبارپست جدید می زارید

  18. 16 کاربر مقابل از آسمان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Aza (06-11-2017),Farib (06-12-2017),jiz (07-19-2017),Kianaa (06-10-2017),Lilit1138 (07-15-2017),rad (07-10-2017),RTb (06-29-2017),sabrina (06-24-2017),saram250 (06-12-2017),Sepid72 (06-21-2017),مرضیه71 (07-01-2017),نوشین 59 (06-24-2017),یاس1359 (06-10-2017),آسنا۲۵آسنا (06-16-2017),اهلان (06-22-2017),احسن (06-15-2017)

  19. Top | #10
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    May 2017
    شماره عضویت
    10902
    نوشته ها
    17
    تشکر
    43
    تشکر شده 154 بار در 18 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک
    قسمت جدید نمی زارید

  20. 6 کاربر مقابل از آسمان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    jiz (07-19-2017),Lilit1138 (07-15-2017),rad (07-10-2017),RTb (07-04-2017),Sepid72 (07-13-2017),اهلان (07-01-2017)

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد