نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: تایپ رمان به سادگی | تسنیم

  1. Top | #1
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    17
    تشکر
    23
    تشکر شده 8 بار در 6 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان به سادگی | تسنیم

    × نام کتاب : به سادگی ×
    × نویسنده : تسنیم ×



    خلاصه "رمان به سادگی" :

    راجع به دختری به نام فدرا هست … دانشجوی روانشناسی و با مادرش زندگی میکنه . داستان از یک نقطه عطف تو زندگی فدرا شروع میشه و عاشقانه هایی که براش اتفاق میفته …
    ویرایش توسط Miss.Ar : 06-25-2017 در ساعت 04:25 AM
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  2. 2 کاربر مقابل از Miss.Ar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Dark phoenix (07-20-2017),JALA (06-25-2017)

  3. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    17
    تشکر
    23
    تشکر شده 8 بار در 6 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان به سادگی | تسنیم | قسمت " 1 "

    × به نام خدا ×
    لطفا میون پست ها نظر نزارید چون بینشون فاصله میفته . میتونید با تشکر احساس رضایت خودتونو از این رمان اعلام کنین و در آخر که رمان تموم شد نظراتتونو بزارید .
    دیگر رمان های درحال تایپ :
    + رمان کاغذ بی خط | تسنیم +
    + رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h +
    ****
    دومین بار بود که تنهایی پله های هواپیما را بالا میرفتم .... 01 سال بزرگتر شده بودم اضطراب تنهایی هم 01 سال
    بزرگتر شده بود اما جنسش فرق داشت ...... 01 سال پیش 01 ساله بودم بابا سوار هواپیمایم کرده .میرفتم کرمان
    که راننده بیاید دنبالم و مرا ببرد بم....مامان 1 ماه بود که بم بود ...از طرف سازمان ملل رفته بود برای کمک به زلزله
    زده ها.....کنار خانم روس چشم ابی کنار پنجره ی هواپیما نشسته بودم ،در ذهنم برنامه میریختم تا برسیم برایش
    انگلیسی صحبت کنم ..... 2 دقیقه نشد که اقای سیبیل کلفت امد بالای سرم گفت اشتباه جایش نشستم ،شمارهام را
    نگاه کردم دیدم بله!حق داشت .رفتم سر جایم.ناراحتی نداشت همان فدر که من دوست داشتم کنار خانم چشم ابی
    بنشینم او هم دوست داشت!
    حالا 21 سالم بود می دانستم باید از روی کارت پرواز سر جایم بنشینم،کرمان هم نمیرفتم .از طرف مامان باید
    میرفتم سوییس ،قرارداد امضا می کردم و دوره ی حقوق بشر می گذراندم .از پنجره باند فرودگاه را نگاه میکردم
    .این بار بابا دیگر نبود که سوار هواپیمایم کند.برایم مهم نبود خانم چشم ابی کنارم باشد یا اقای سیبیل کلفت
    ،دوست داشتم صندلی کنارم اشغال نشود.قرار بود سینا بیاید فرودگاه دنبالم ،پسر دوست مامان بود ،او ر هم 01
    سال پیش بم دیده بودم ، 01 سال پیش دانشجوی پزشکی عمومی بود ،از سوییس امده بم کمک رسانی. 01 سالم
    بود عاشقش شده بودم.رویا هم بافته بودم.با لباس عروس کنارسینا.دکتر بود ،خوش قیافه و خوش تیپ هم بود.با
    شاهزاده سوار بر اسب مو نمی زد.حالا 01 سال گذشته بود تخصص روانپزشکیش را هم گرفته بود .اما دیگر 21
    سالم بود میدانستم 01 سال در سوییس منتظر نمانده من بزرگ شوم ،می دانستم با چند نفری دوست بوده و به
    جایی نرسیده .از سوییس زنگ میزد ،برای مامان تعریف می کرد.
    بوی عطرش آمد،رویای اشغال نشدن صندلی به تاریخ پیوست.مطمئن بودم عطرش همان عطرجان فرانکو فرره ی
    وحید است که وقتی کیش بودم بویش تمام کادیلاک را بر میداشت .دوست فرداد بود.فرداد که با دنیا ازدواج کرد
    من هم سرجهازی بودم .هر جا میرفتند من هم بودم.سر بر نگرداندم نگاهش کنم .فضول درد گرفته بودم اما
    میخواستم بی اعتنا جلوه کنم.هواپییمایی امارات بود .ترانزیت داشت.اول میرفت دبی از دبی به ژنو.فقط دعا میکردم
    تا ژنو هم مسیر باشیم .حتی اگر در پرواز بعدی کنار من نبود .بوی گرمش که در هواپیما بود کافی بود.
    نیم ساعت بود که هواپیما بلند شده بود .مامان در جعبه اهنی مورد علاقه ام پسته ریخته بود که اگر حالت تهوع
    گرفتم بخورم.هیچوقت در هواپیما حالت تهوع نمی گرفتم .اما از سر بیکاری در جعبه راب باز کردم .سر دوراهی
    مانده بودم که تعارفش کنم یا نه .به خودم بود هرگز این کار را نمی کردم ،چون خجالت امیخته با دستپاچگی اجازه
    نمیداد و دلبری های دخترانه خیلی خوب بلد نبودم.دنیا همیشه می گفت خب وقتی اینطور رفتار میکنی معلمومه
    هیچکس طرفت نمیاد. دل به دریا زدم جعبه را سمتش گرفتم .به امید اینکه حتی اگر میل ندارد هم دستم را رد
    نکند....
    -بفرمایید
    -ممنون (دو تا برداشت)
    ساعت اُمگایش را دیدم.جین سرمه ای پایش بود با پیرهن مردانه راه راه ابی سفید . 11 سال را داشت .موهایش
    کوتاه بود و مرتب.چهره ای مردانه و دلنشین.برای من !شاید اگر شهرزاد بود خوشش نمی امد.مو سیخ سیخی
    دوست داشت و تیپ امروزی.
    - تنها سفر می کنید؟
    -بله ،برای گذراندن دوره میروم ژنو
    -پس همسفریم !
    -چطور؟شما هم ژنو می روید؟!
    -بله
    بله اش کوتاه بود و مردانه.روحیه ی دخترانه ام می گفت نباید خیلی سعی کنم سوال کنم و حرف بزنم .دوباره سرم
    را به صندلی تکیه دادم .مهماندار که برای پذیرایی امد داشتم به انگلیسی می گفتم فقط آب پرنقال میخواهم که به
    فارسی گفت الان شور خوردید اب پرتقال هم اسید معدتون اذیت میشه.یک لحظه ک.تاه نگاهش کردم و از
    مهماندار آب خواستم .
    -قصد جسارت نداشتم ،فقط گفتم معدتون تو هواپیما ناراحت نشه.
    - نه لطف کردید که گفتید،من خیلی حواسم به این مسائل نیست .ممنون
    لبخند زد!فقط فکر کردم چقدر مردانه،قاطع و کوتاه محبت می کند!
    هواپیما که نشست صبر کردم همه پیاده شوند ،اصولا عجله نداشتم ،او هم انگار نداشت.چمدانم را به بار داده
    ام را دنیا از ایتالیا اورده luis vuitton بودم.فقط کیف دستی و کیف لپ تاپم را بالا گذاشته بودم .کیف
    بود.دوست داشتم وقتی سینا به استقبالم می اید تیپم مناسب باشد مگرنه یک کیف کوله می انداختم که برای سفر
    راحت تر باشد.کیف هایم را از ان بالا پایین اورد .تشکر کردم و باز فقط لبخند زد .وارد سالن ترانزیت که شدم
    مانتوی عبایی ام را در آوردم.شلوار جین 01 سانتی تا قوزک پایم پوشیده بودم و شومیزی صورتی روشن با کالجی به
    همان رنگ .شالم هم سفید بود با گلهای درشت از سرم روی شانه هایم افتاده بود .گذاشتم دور گردنم بماند.خرید
    فرودگاه را به نشستن روی صندلی های سالن ترانزیت ترجیح دادم .بعد از گشت زدن در فروشگاه freeshop از
    یک رژقرمز خریدم .تصمیم گرفتم 0 ساعت باقیمانده تا پرواز بعدی را در کافی شاپ فرودگاه بنشینم .براونی و
    قهوه ام را که تحویل گرفتم .روی یکی از میزهای دو نفره نشستم.سرم به لپ تاپم گرم بود که دیدم آقایی صندلی
    رو به رویم را بیرون کشید.سرم را دوباره به صفحه لپتاپ گرم کردم ...
    - مقصدتون کجاست ،من میرم آلمان ،امده بودم به املاکم در تهران سر بزنم و کارهای حقوقیم را سر و سامان بدهم
    .چهرتونونو دیدم فهمیدم ایرانی هستید.
    این ادم ایرانی بود؟! من را نمیشناخت و چه راحت امده بود از قیافه ایرانی من صحبت میکرد!: چطور؟
    - خب من بعد از این همه سال زندگی تو اروپا چهره ی یک دختر ایرانی را تشخیص میدم!
    )به قیافه ام فکر کردم،موهای خرمایی رنگ که از قبل از مسافرت مَسی جون لایت های نسکافه ای دخترانه توش در
    آورده بود ،صورت گندم گون و چشمهای قهوه ای تیره ،خب شاید دخترهای این شکلی اند دیگر!)
    نمیدانم هدفش چه بود ،خوب یا بد برایم مهم نبود.مهم این بود که به راحتی به خودش اجازه دهد خلوت مرا به هم
    بزند و در مورد املاکش و کارهای حقوقی اش صحبت کند.حتی اگر سوء نیت نداشت این کارش محترمانه نبود .لپ
    تاپم را بستم و غیر مستقیم به او فهماندم میخواهم بروم!
    - با اجازه من باید برم کارت پروازمو بگیرم.
    - خواهش میکنم خوشحال شدم .منم باید کم کم بروم.
    بلند شد و کنارم راه آمد.این ادم قصد تنها گذاشتن من را نداشت ...
    - من باید بروم گِیت 020 خدانگهدار
    تا بخواهد جواب بدهد دویدم سمت گیت .روی یکی از صندلی نشستم .دیگر چیزی تا باز شدن گیت نمانده بود.
    دوباره بوی عطرش آمد .کنارم نشست .بی هیچ حرفی .
    بلند شدم ،بلند شد، قصدا پشتم راه می امد که بهم بفهماند میداند خانمها مقدمند.به گیت که رسیدیم بلیطش را به
    سمتم گرفت: اگه مشکلی ندارید این هارو با هم بدید که اتفاق کافی شاپ تکرار نشود.شوکه شدم بودم !چه میگفت؟
    نگاه کوتاهی به بلیطش انداختم . اسمش بامداد بود...بامداد ! کم شنیده بودم ....
    بی حرف کارتها به اقای سیاه پوست دادم او هم پشت سرم امد.یعنی دیده بود که در کافی شاپ آن مرد سراغم امده
    بود!پس چرا من او را ندیده بودم؟!
    دومین بار بود که مردانه ،کوتاه و قاطع محبت میکرد!
    دوباره کیفهایم را گرفت که خودم برای بالا گذاشتنشان دست دراز نکنم .ممنون کوتاهی گفتم ،کنارپنجره نشستم
    .کنارم نشست بی هیچ حرفی ...
    دوست داشتم که مردانه سکوت می کرد .حالا که سوار هواپیمای سوییس بودم اضطراب دیدن سینا بیشتر شده بود
    .درست که دیگر مثل 01 سالگی عاشق نبود م.اما بعد از 01 سال رو به رو شدن با او سخت بود .از دختر بچه ای
    01 ساله شده بودم دختری 21 ساله که ابروهایش را برداشته موهایش هایلایت دارد و به جای کیف کوله کیف
    دستی دخترانه دارد و دیگر عاشق کوچولو نیست .
    بامداد که حرف نمی زد ،من هم دلبری های دخترانه ام انقدر قوی نبود که با زیرکی به حرف بگیرمش .سرم پر از
    افکار مختلف بود.سینا ،مامان که اعتماد کرده بود این 0 هفته را خانه ی او بمانم .فرداد و دنیا که می خواستند خانه
    شان را عوض کنند .مینا که برای ازدواج اماده می شد و باز سینا که بعد از 01 سال در فرودگاه نتظارم را می کشید
    .بامداد هم چنان ساکت .....
    دستش را روز شانه ام گذاشته بود : بیدار شید یک چیزی بخورید !
    عادت نداشتم کسی اینطور بیدارم کند،بابا وقتی بود می گفت مخملی بیدار شو ....انقدر مخملی گفتنش را دوست
    داشتم خودم را برای شنیدن تکرارش به خواب می زدم ....فرداد هم که همیشه من بیدارش می کردم و حالا رفته بود
    خانه خودش .من مانده بودم و مامان ،هر روز صبح که میخواست سر کار برود می گفت : فدرا بلند شو !...بلند نمیشی
    با من صبحانه بخوری؟ من رفتما!
    اما خب بامداد که اسمم را نمی دانست !میز جلویم را باز کرده بود .فقط دسر و نوشابه ام را خوردم ،همیشه از
    می گرفتم .بامداد هم فقط دسرش را خورده بود .پس turkish Air غذاهای امارات بدم می امد .باید بلیط
    ذائقه هایمان شبیه بود.
    هندزفری ها را در گوشم گذاشتم کمی سلن دیون گوش دادم تا برسیم .هواپیما در فرودگاه ژنو نشست.
    در سالن که منتظر بودم چمدانم را از روی ریل بردارم بامداد کنارم ایستاده بود .جدی و پر ابهت .گفت :چمدونتون
    چه شکلیه؟
    - بنفشه ساده
    سر می گرداندم ببینم فرودگاه ژنو چه شکلی است ....گفت: خانم ....ببخشید... گفتم فدرا هستم
    -بفرمایید چمدونتون
    - مرسی لطف کردید
    وباز لبخند.فرودگاه ژنو خیلی پیچ در پیچ بود .کنار بامداد راهروها را طی می کردم .مهر که در پاسپورتم خورد
    برگشتم سمتش: سفر خوبی داشته باشید ،خوشحال شدم
    بامداد: کسی می یاد دنبالتون؟ میتونم برسونمتون
    - ممنون میان دنبالم .
    - پس خداحافظ
    - خداحافظ) دوست نداشتم دخترانه های کوچک و ناشیانه ام با مردانه های دلنشین بامداد زود تمام شود .اما انگار
    بامداد به همه مهربان بود.هیچ نخواست در موردم بداند یا چیزی از خودش بگوید.مثل بامداد واقعی نرم و سریع
    گذشت(
    موهای شقیقه اش کمی سفید شده بود .پیراهن مردانه قرمز پوشیده بود با شلوار جین. 01 سال پیش که ایران بود
    میگفت سوییس که هستم باید رنگی بپوشم .اونجا مثل ایران به رنگ تیره عادت ندارند.همه تیره هایش می اورد
    ایران می پوشید.من را ندیده بود.با همان غرور و بی اعتنایی همیشگی اش ایستاده بود .
    ویرایش توسط Miss.Ar : 06-25-2017 در ساعت 05:27 AM
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  4. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    17
    تشکر
    23
    تشکر شده 8 بار در 6 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان به سادگی | تسنیم | قسمت " 2 "

    - سلام دکتر سینا ))بعد 01 سال ندیدنش سینا صدا کردنش با 8 سال تفاوت سنی برایم سخت بود.
    - به !سلام....چطوری فدرا جان ؟
    )تعجب را در چشمانش می دیدم ،خودم هم میدانستم هیچ شباهتی به فدرای 8 سال پیش ندارم.اما سینا هرگز
    چیزی را به روی خودش نمی اورد .بعد از 01 سال دورادور میشناختمش(
    آپارتمانش نزدیک مرز ژنو و فرانسه بود .برای یک مرد جوان مجرد بزرگ بود ... 1 خوابه بود .....به اتاقم راهنمایی
    ام کرد.خوشبختانه حمام در اتاق بود ...همین کافی بود .
    7 صبح بیدار بودم ،از اتاق که بیرون امدم سینا قهوه دم میکرد.قرار بود مرا برساند میدان صندلی که ساختمان
    سازمان ملل بود.موقع پیاده شدن مسیر اتوبوس ها را توضیح داد که چطوز برگردم....یعنی دنبالم نمی امد ...همیشه
    غیر مستقیم حرفش را می زد .
    جلسه سازمان ملل ساعت 4 تمام شد ....خسته شده بودم از اینکه با همه راجع به حقوق بشر صحبت کنم .کارت
    بدهم برای همکاری های بعدی و چه و چه....اما مامان تهدیدم کرده بود که حواسم را جمع کنم .
    دوباره امدم میدان صندلی ،باید اول کمی خوراکی می خریدم .مامان از تهران اولتیماتوم داده بود که خودم خوراکی
    بخرم و غذا درست کنم : همین که سینا گفته بری خونش خیلی لطف کرده ،اگرنه باید چند میلیون پول هتل می
    دادی.قشنگ خودت برو خرید کن شام درست کن .
    می دانستم اگر سفارتش اجرا نشود حسابس از خجالتم در خواهد امد.
    وقتی رسیدم سینا ساز میزد .تعارف کردم که من شام درست کنم ،در کمال ناباوری پذیرفت .سریع لازانیا درست
    کردم . 0 شب بود ،ژنو ساعت 6 خاموش می شد ،دیگر هیچ مغازه ای باز نبود.همه یا کنار دریاچه بودند یا در کلاب
    .کلاب برو که نبودم اما دوست داشتم بروم کنار دریاچه ،که ان هم باید به دل سینا نگاه می کردم.
    _فدرا جان امروز یک کیس خودکشی بد حال داشتم انرژیمو گرفت ،فردا باید صبح اول وقت بیمارستان باشم
    ویزیتش کنم .ایشالا فردا شب میریم کنار دریاچه.
    _خواهش میکنم ،این چه حرفیه ،منم خسته ام باشه برای فردا.
    ظرفها را آب زدم ،دوش گرفتم چون صبح زود دیگر وقت نمیشد .
    میدان صندلی شده بود نقطه تلاقی من و ژنو.دوباره مکالمات تکراری و حقوق بشر ....بشری که تنها ارزشش همین
    بحث های بی سرانجام سازمان ملل بود....نه جنگی آتش بس میشد ....نه گرسنه ای سیر میشد و نه هیچ اتفاقی هیچ
    جای دنیا رخ میداد....
    این بار زودتر رسیدم کمی اطراف آپارتمان سینا قدم زدم .....به خانه که رفتم ساعت 6 بود کمی که استراحت کردیم
    قهوهای اوردم با شکلاتهایی که خریده بودم : حال مریضتون خوب بود؟
    _ خیلی نه! متوجه خیانت همسرش شده ،دست به خودکشی زده
    _ یعنی انقدر دوستش داشته ؟ من هرگز نمیتونم تصور کنم به خاطر کسی خودمو بکشم!
    _زندگی زناشویی پیچیده است فدرا جان ...و تو سنت هنوز کمه برای فهمیدن این سیاهی ها
    _میدونم که تا حالا رابطه ی عاطفی جدی رو تجربه نکردم اما هرچقدر هم که یکی رو دوست داشته باشم خودمو
    نمیکشم مخصوصا که به من خیانت کرده باشه....با اینکه سخته اما از زندگیش میرم بیرون
    _خیلی پیچیده است به همین راحتی نمیتونی اظهار نظر کنی ...وقتی زیر یک سقف لحظاتتو با یکی تقسیم میکنی
    ....باهاش هم نفس میشی ...به همین راحتی نمیتونی کنار بگذاریش..
    _نمیدونم ...شاید هم اینطوره...
    سینا سکوت کرده بود قهوه می خورد و من فکر می کردم مگر سینا با کسی زیر یک سقف هم نفس شده که انقدر
    عمیق صحبت می کند.
    _فدرا جان دیگه کم کم حاضر شو بریم کنار دریاچه ،شام هم همبرگر میخوریم
    موهایم را باز گذاشته بودم،لگ سرمه ای رنگم را پوشیدم با تی شرت سرخابی رنگ ...کتونی های سرخابیم رو هم
    پوشیدم ...مهم نبود دنیا گفته بود کفش عروسکی بپوش ...میخواستم راحت کنار دریاچه قدم بزنم ....سینا هم مهم
    نبود که قدم زدن کنار دختر جوانی با کتونی سرخابی برایش چه حسی داشت ....
    وقتی کنار دریاچه قدم میزدیم سرم به سمت دریاچه بود ..به 21 سالگی ام فکر میکردم که هیچ عاشقانه ای نداشت
    ....گردشش با فرداد و دنیا بود ....مسافرتش با بامداد ....قدم زدنهایش با سینا ....تنهاییش در خانه با مامان .....
    _این کفشای تو چه گوگولیه
    سریع نگاهم به کتونی های سرخابیم افتاد :اخه گفتم میخوایم قدم بزنیم کفش راحت بپوشم....دوست نداشتم خودم
    را برای سینا توضیح دهم....نمیدانستم این حرفش نوعی تعریف است یا به رو اوردن بچگی من نسبت به مردانگی او
    ....دوست داشتم همبرگر مک دونالد بخورم ...اما سینا امده بود اینجا ....اسمش فرانسوی بود همبرگرش را هم دوست
    نداشتم ....
    _همینطوری غذا میخوری که هیکلت انقدر ظریف مونده
    _نه خیلی هم کم غذا نیستم .اما چاق نمیشم ..)میخواستم بگویم اگر تو مرا اینجا نیاورده بودی الان دو لپی همبرگر
    می خوردم ....(
    از این غیر مستقیم های زورکی و بی خیال سینا خوشم نمی امد.
    _ کارگاه سازمان ملل کی تموم میشه؟
    _فردا....روز سومه ....مدرک مشارکتمون رو میدن و تموم میشه ...به همین راحتی ما حقوق بشر رو احیا کردیم
    _خب اخر هفته که من تعطیلم میتونیم بریم فرانسه رو ببینیم ....
    _من که خیلی دوست دارم اما نمیخوام اذیت شید
    _نه اذیت نیست پس میریم
    امروز روز سوم بود ...واقعا از این بحثها خسته شده بودم ....از الجزایر، مالزی، آلمان،فرانسه و کجا و کجا دوست پیدا
    کرده بودم .....از ان دو ستی هایی که میدانی جلسه تمام شود به تاریخ می پیوندند.
    هنوز دو روز تا آخر هفته مانده بود،می دانستم سینا به خاطر من مرخصی نمی گیرد .خوشحال هم بودم می توانستم
    هر طور دلم می خواهد بگردم و خرید کنم....بدون اینکه سینا هر حرکتم را زیر نظر داشته باشد.....حس خوبی
    نداشتم از این دقتهای سینا .....همه چیز را تحلیل روانشناسی می کرد....
    شام ته چین پخته بودم...
    _ مرسی فدرا جان ..زحمت کشیدی ....
    _نوش جان کاری نکردم.....با غذایم بازی میکردم
    _تو ابروهات رو قصدا این مدلی بر میداری؟
    _چه مدلی؟
    عینکم را از چشمم برداشت .دستش را انتهای ابرویم گذاشت و شصتش را روی دم ابرویم کشید....: انگار یک کم
    تهشو کوتاه کردی
    به این نزدیکی و بی پروایی سینا عادت نداشتم ....خیلی راحت دستش را روی ابرویم گذاشته بود و تحلیل های
    زیبایی شناسی تحویلم میداد.
    _نه مدلشه ...اتفاقا از ابروی کوتاه و نازک خوشم نمیاد
    _اخه دخترای شرقی ابروهای کشیده و نسبتا نازک دارن
    _الا ن دیگه این خبرا نیست....اماخب یک چیز سلیقه اییه ....من ابروی پهن دوست دارم که نه خیلی بلند باشه نه
    کوتاه
    ابروهایش را استفهامی بالا انداخت ....عینکم را از روی میز برداشت: شماره چشمت چنده؟
    )دنیا و مامان کلی غر زده بودند که لنز بذار ..نکنه اون عینکت هنریتو بزنی قیافتو بکنب عین جغد دانا(تمام مدت لنز
    داشتم ..اما امشب خسته شده بودم از آن جسم خلرجی داخل چشمم.بعد هم مگر من قصد دل بردن از سینا را داشتم
    که برایم مهم باشد؟
    _ شماره چشمم 0 ولی خب از اول چشمم به لنز و عینک عادت کرده...
    _فدرا تو بیس چهره ات خوبه ....فکر کنم بینیتو عمل کنی خیلی بهتر هم میشه
    _من از عمل بینی خوشم نمیاد ...بینیمم انقدر وضعش خراب نیست
    _باشه ولی اگه یه دکتر خوب عمل کنه خیلی بهتر میشه
    _حالا راجع بهش فکر میکنم
    _فردا برنامه ات چیه؟من مریض دارم نمیتونم همراهیت کنم
    انتظار همراهی هم نداشتم : میخوام برم یکم خرید کنم ....و کنار دریاچه قدم بزنم
    _خوبه ...پس خوش بگذره
    _مرسی ...پس شب بخیر
    _شب بخیر
    دراز کشیده بودم.....دلم برای مامان تنگ شده بود ...انگار سالها بود ندیده بودمش ...فکر نمیکردم سینا امشب انقدر
    صریح دخترانه های مرا تحلیل کند....دوست هم نداشتم ...جنس صحبتهایش مردانه نبود....مثل سکوت بامداد
    دلنشین نبود....میدانستم اگر برای مامان تعریف کنم می گوید دست ازاین ارزش گذاری ها بردار ...ادمها که طبق
    انتظار تو رفتار نمی کنند....این کمال گرایی اخرش واسه خودت بد میشه ...میبینی ادما اونی تو فکر میکنی نیستن
    ،توقعاتت بر اورده نمیشه ..فقط خودت اذیت میشی....اما من کمال گرا نبودم ...من فقط مردانه دوست داشتم ان هم
    نه از نوع سینا...از نوع بامداد ...که رفته بود و بوی عطر مردانه اش را هم برده بود.......
    نفهمیدم کی خوابم برده بود ساعت 0 صبح بود....سینا حتما رفته بود .با شیر و کرن فلکسهایی که خودم خریده بودم
    صبحانه خودم .شلوارک جینم را با تی شرت سفید پوشیدم با کتونی های سرخابی مورد علاقه ام .موهایم را بالای
    سرم گوجه کرده بودم .کیف یک وری ام را انداخته بودم که راحت بگردم.
    اینجا مکان مورد علاقه ام بود،مرکز خرید چند طبقه ای که از عطر و لباس گرفته تا پنیر و . manor رفتم فروشگاه
    شکلات سوییسی همه چیز داشت.برای خودم شلوار و پیراهن و کفش خریدم ،برای مامان ،فرداد و دنیا هم چند تکه
    لباس و شکلات.... سوغاتی خریدن را دوست نداشتم ،سخت بود....
    دو بسته شکلات خریده بودم که جعبه ی اهنی داشت شبیه ظرف شیر گاو ....سفید با خال های مشکی..شکلاتهای
    داخلش اصلا مهم بود میخواستم ظرفش که خالی شد گل خشک داخلش بریزم بگذارم روی میز تحریرم.....دو تا
    مگنت هم خریده بودم شکل گاو که بعد از ازدواج به یخچال خانه ام بزنم ....خوشحال بودم... شاید الکی...شاید به
    خاطر مگنت های یخچال خانه ام...شاید از اینکه سینا نبود تا زیر ذره بین قرارم دهد...شاید از اینکه میتوانستم بروم
    مک دونالد سیب زمینی و همبرگر بخورم بعد هم یک بستی قیفی دستم بگیرم با خریدهایم به سختی کنار دریاچه
    قدم بزنم ،بستنی بخورم و 21 سالگی ام را رصد کنم . قبل از رسیدن سینا خریدهایم را داخل چمدان مرتب
    کردم....برای شام زرشک پلو درست کردم.....احساس می کردم بوی غذا گرفته ام...دوش گرفتم شلوارک توسی
    رنگم که تا زیر زانو بود را با تیشرت مشکی پوشیدم....از دیشب که سینا روی ابروهایم دست کشیده بود فهمیده
    بودم مردانه هایش خیلی هم غیر فعال نیست.
    بعد از شام تشکری خشک و خالی کرد و رفت سراغ سازش...
    میدانستم سالها زندگی در اروپا از تعارفات ما ایرانی ها دورش کرده ...اما خب انتظار این رفتارها را هم نداشتم...
    صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم بروم کلیسای قدیمی را ببینم و عکس بگیرم ،به خودم که امدم 2 بعد از ظهر بود
    ،شنیده بودم کباب ترکی های این مغازه در ژنو معروف است ....از خجالت معده ام که در امدم ...راه افتدم به سمت
    دریاچه ....خوبی ژنو بود که شهر کوچکی بود . میتوانستی راحت از هرجا با کمی پیاده روی کنار دریاچه برسی
    ....روی نیمکت کنار دریاچه نشسته فکر میکردم این چند روز در این شهر کوچک کاش بامداد را می دیدم...کاش در
    موردم کنجکاوی می کرد...کاش با سکوتش کنار دریاچه با من قدم میزد ....و باز می رسیدم به 21 سالگی خالی از
    عاشقانه ام...
    فردا ویک اِند بود و قرار بود سینا با ماشین مرا ببرد شهر ان سی ،مرز فرانسه و سوییس .
    فکرش را هم نمی کردم این شهر انقدر قشنگ باشد...شهری که بافت قدیمی اش را حفظ کرده بود و معروف بود به
    شهر صابون....تمام شهر پر بود از مغازه های صابون سازی که صابون های معطر دست ساز می فروختند ...هر قالب
    صابون 21 فرانک بود که به پول ما میشد 81 هزار تومان....می دانستم مامان بفهمد برای یک قالب صابون فرانسوی
    81 هزار تومان پول داده ام عصبانی میشود.....اما شاید دیگر هرگز اینجا نمی امدم...این صابون را میخریدم که به
    خانه ی خودم ببرم.......
    کنار هر مغازه یک کافه هم بود که میز و صندلی هایش را بیرون مغازه روی سنگفرش خیابان چیده بود و سایه
    بانش را پایین داده بود....دیگر سینا،ریز بینی ها و تحلیل هایش برایم مهم نبود ...دیدن این مغازه ها و کافه ها و
    بوی قهوه شیرین ترین حس دنیا بود.....
    باورم نمی شد اینهمه شلوغی جلوی این مغازه برای ساندویچ تخم مرغ باشد!این فرانسوی ها هم عجب سلیقه ای
    داشتند......تهران که بودم محال بود لب به ساندویچ تخم مرغ بزنم اما شاید این ساندویچها مزه ی خاصی داشت که
    برایش سر و دست می شکاندند...راهم به سمت ساندویچی کج کردم ....: میاید ساندویچ بخوریم ؟ .....
    - اگه تو میخوای بخوریم
    پشت کانتر رفتم و انگلیسی سفارش دو تا ساندویچ دادم سینا اصلا نمیخواست به روی خودش بیاورد.....خیلی شیک
    ایستاده بود و نگاه می کرد .....یعنی حتی نمی خواست نقش مردها را بازی کند....یعنی انقدر اروپا رویش تاثیر
    گذاشته بود که اجازه می داد پول ساندویچ تخم مرغ را من حساب کنم....می دانستم اینجا این تعارفات مرسوم
    نیست ...اما این کار اصلا مردانه نبود ....
    تا بعد از ظهر ان سی را زیر و رو کردیم....واقعا خسته بودم ....دلم میخواست روی صندلی چوبی زیر سایه بان
    بنشینم قهوه و نان خرچنگی بخورم .....
    وقتی نشستیم و پسر جوان برای گرفتن سفارش همان قهوه و نان خرچنگی ام را خواستم و سینا شیک بادام
    زمینی.....انتخابش هم مردانه نبود .....کدام مرد 10 ساله ای شیک بادام زمینی سفارش می دهد.......اگر بامداد بود
    احتمالا اسپرسوی دوبل سفارش می داد ....
    _برنامه ات برای اینده چیه فدرا جان ؟ نمیخوای اپلای کنی برای فوق لیسانس؟
    _فعلا که سر در گمم ...همینطوری تمام دوستام دارن برای فوق امده میشن اما من چون از این شاخه به اون شاخه
    پریدم هنوز لیسانس هم نگرفتم ....دوست دارم که برای فوق اپلای کنم اما وقتی فکر میکنم مامان تنهاست شک
    میکنم ارزششو داره یا نه.....
    _ از هیچی عقب نیستی ....بالاخره 2 سال دیر و زود اتفاقی نمیفته ...اما با روحیه ای که من از تو سراغ دارم کار خوبی
    کردی که رشتتو عوض کردی....می تونی تو روانشناسی خیلی موفق تر از مهندسی باشی......روحیه ات خیلی جنگجو
    و محکم نیست به نظر من .....که البته شاید درست نشناخته باشمت...اما سوییس هم دانشگاه های خوبی داره اگه
    بخوای
    _)یعنی سینا میخواست من برای ادامه درسم برئم سوییس؟(:خب پشیمون نیستم از اینکه رشتمو عوض کردم اما
    وقتی می بینم مامان هر روز از کلینیک با کلی غم میاد خونه واسه دختری که پدرش معتاده ....واسه مردی که زنش
    بهش خیانت میکنه و دختر 04 ساله ای که معتاد شده....فکر میکنم توانشو ندارم
    _وقتی پا توی مسیری میذاری خدا توانشو هم میده و من فکر میکنم تو در این زمینه موفق میشی
    _ نمیدونم ...شاید....اما تنها رویای رنگی من داشتن یه کافه قنادیه که خودم توش کاپ کیک های رنگی درست کنم
    واسه همه کسایی که خسته،ناراحت،خوشحال و یا نا امید میان تو کافه ام
    _خیلی رنگی فکر می کنی و قشنگ ....انگار یکی باید همیشه پشتت باشه و ازت حمایت کنه
    _خب اگه راستشو بخواید شاید خیلی دخترونه رفتار نکنم اما محکم هم نیستم.دوست دارم به یک نفر تکیه کنم
    _جالبه...!
    فنجان قهوه ام را برداشت و جرعه ای نوشید .....اصلا نمیتوانستم تصور کنم سینا به همین راحتی فنجانم را برداشته و
    قهوه نوشیده .....از آن مردانه هایی بود که دوست داشتم ....اما اصلا شبیه سینا نبود....
    _ انتخاب تو بهتر بود قهوه ی خوش طعمیه....
    _ لبخندی شیطنت آمیز زدم : انتخابهای من همیشه بهترن
    )از وقتی که تو شیک بادام زمینی سفارش میدهی خب معلوم است که انتخاب من بهتر است!(
    شب خسته به خانه رسیدیم نه من اشتهای شام داشتم نه سینا فردا بعد از ظهر پرواز داشتم ...امشب آخرین شب
    اقامتم در ژنو بود .
    فردا باید از صبح چمدان میبستم و اماده میشدم.
    *
    مامان بسته ای دو کیلویی پسته داده بود برای سینا بیاورم که اصلا فراموش کرده بودم!
    روز آخر می خواستم پسته ها را بدهم....مامان و دنیا اگر بودند برای این سر به هوایی سرزنشم می کردند....
    لباس های پوشیده شده ام را یک طرف چمدان چیده بودم و خریدهای جدید را با نایلون طرف دیگر....زیپش را به
    زور بستم ..
    _ دکتر سینا راستی این پسته برای شماست ...مامان دادن...فراموش کرده بودم بدم بهتون
    _زحمت کشیدی فدرا جان لازم نبود.....من پسته نمی خورم...در هر صورت ممنون
    )خونسردی و بی اعتنایی اش اعصابم را پاک به هم ریخته بود....لازم نبود بگوید پسته نمی خورد میتوانست یک
    تشکر خشک و خالی بکند و بعد از رفتنم پسته ها را دور بریزد.....از مردانه های خونسردش متنفر بودم....اما از
    خودش نه! روانم را به بازی گرفته بود!(
    _ مرسی از لطفتون و ببخشید که این هفته بهتون زحمت دادم
    _خواهش میکنم فدرا جان ...سفرت بی خطر
    _ممنون خداحافظ
    _خدانگهدار
    راهروهای پیچ در پیچ فرودگاه ژنو را بازمی گشتم.....سینا هم تمام شده بود.....بامداد هم دیگر نبود ....همه ی
    مردانه های زندگی من کوتاه بود ...
    هواپیمای برگشت خیلی خلوت بود.....زیاد نبودند کسانی که از سوییس بروند دوبی یا ایران....
    این بار کسی کنارم نبود ....ترجیح دادم تا رسیدن بخوابم .. بیداری مساوی بود با یادآوری سینا و تحلیل
    رفتارهایش....
    پرواز دوبی به تهران بلافاصله بعد از نشستن این پرواز بود....انگار همه چیز دست به دست هم داده بود که برگشتن
    بدون بامداد خیلی به چشم نیاید....خانم کناری هم مدام آرایشش را چک میکرد و موهایش را پوش میداد...
    مامان و دنیا آمده بودند دنبالم .فرداد که کلا از سینا خوشش نمی امد ....به روی من نیاورده بود...اما میدانستم به
    مامان گفته ندار که نیستیم ...هتل بگیره ...یعنی چی بره خونه اون مردک
    ترجیح می داد این مسافرت را نادیده بگیرد....در ماشین را که بستم ....مامان شروع کرد ...
    از رانندگی دنیا میترسید ،ترجیح میداد عقب بنشیند ...باید مو به موی اتفاقات ژنو را میگفتم ...البته برای مامان فقط
    جلسات سازمان ملل مهم بود و لینک هایی که با نماینده کشورهای دیگر گرفته بودم....دنیا اما فقط سینا برایش مهم
    بود ....
    خسته بودم اما حتی فکر دست کشیدن به لحاف گل گلی ام و گلدان حسن یوسفم کنار پنجره خستگی ام را در می
    کرد...
    دنیا در حضور مامان ساکت بود..می دانستم فردا که مامان سر کار برود میخواهد مو به مو شرح ما وقع را بشنود...
    مامان: سینا چطور بود ؟ راحت بودی ؟
    - بد نبود .... اما مامان باورت میشه گذاشت من پول ساندویچو حساب کنم ؟
    - حالا گذشت دیگه.....مدلشه....همینکه لطف کرد دعوتت کرد خونش دستشم درد نکنه
    دنیا جان پس به فرداد بگو بیاد خونه ی ما شام دور هم باشیم ..
    دنیا: چشم مامی جون
    رویای تنهایی در اتاقم بیشتر از چند دقیقه دوام نیاورد ....
    **
    فرداد تظاهر میکرد این هفته من مسافرت نبوده ام ....حتی وقتی چاقوی سوییسی و لباسهای مارک داری که برای
    خودش و دنیا اورده بودم را دید با یک تشکر خالی قضیه را تمام کرد. میدانستم سوغاتی هایش را دوست دارد ...به
    خانه خودشان که برسد همه را خوب وارسی می کند اما اینجا برایش سخت بود....
    فرداد و دنیا که رفتند مامان هم خوابید.
    کتابخانه ام خاک گرفته بود .....ماگ گل گلی ام با قهوه ی مانده روی میز تحریر بود ..حسن یوسفم بزرگ شده
    بود....به اندازه یک هفته....
    از اینکه مامان به اتاقم نرسیده بود خوشحال بودم....میدانست دوست ندارم کسی به وسایلم دست بزند.....
    فردا دوشنبه بود کلاس هم نداشتم خودم مرتبشان می کردم
    **
    _الو
    _سلام خواب بودی ؟
    _نه دیگه بیدار شده بودم ..چطوری؟فرداد رفته سر کار؟
    _اره نیم ساعته ...تو چی کار میکنی؟
    _هیچی میخوام یکم اتاقمو تمیز کنم ...
    _باشه پس حالا به کارات برس بازم زنگ می زنم
    _ حال داشتی بیا اینجا
    _حالا ببینم چی میشه ...فرداد ماشینو برده...
    _باشه پس فعلا خدافظ
    _خدافظ)مکالماتم با دنیا همینطور بود...میدانستم منتظر است برایش از سینا تعریف کنم ...خودش نمی پرسید....من
    هم روی مودش نبودم....سینا بعد از 01 سال شاهزاده ام نبود که ذوقش را داشته باشم..مخصوصا از وقتی شِیک
    سفارش می داد و راجع به ابروو بینی من اظهار نظر میکرد(
    مامان رفته بود ...خوشبختانه امروز ملاحظه کرده بود بیدارم نکرده بود برای صرف صبحانه اجباری
    نان تست کردم با کره و عسل ....اول رفتم سراغ چمدان ... لباسهای جدید را آویزان کردم و کثیف ها را در ماشین
    انداختم ....
    ساعت 2 بود که تمام شد ....
    از فردا دوباره دانشگاه بود و کلاس و کار....
    **
    مامان: چیکار کردی امروز؟
    _هیچی ...اتاقمو تمییز کردم...شما چه خبر؟
    مامان: از صبح درگیر کارهای بازارچه ایم ....سلطانی هم که عرضه نداره ...هر چیزو ده بار باید بهش گفت.....تو مگه
    قرار نبود با دوستات بیاید کمک ؟
    _ این هفته که نبودم مامان ،فردا برم دانشگاه ببینم چی میگن
    مامان: میدونی که من الان سرم شلوغه یکم کمک حال من باش ...خانم راشد با اونهمه پرسنل همه کارهاشو دخترش
    انجام میده
    _خب مامان گفتم میام دیگه....دوستامو که نمیتونم مجبور به کار خیر کنم!
    مامان: ای بابا...
    میدانستم بیشتر انجا بنشینم اه کشیدنهای مامان شروع میشود ....می گفت هدفمند نیستی ....بچه های مردم به خاطر
    این موقعیتها مید ودند ..تو چون راحت برایت فراهم شده قدر نمیدانی
    دیگر نمیدانستم هدفمندی چیست ....از سال دوم دانشگاه سازش را کوک کرده بود که از این هنری بازیها و کافه
    رفتنها اینده ای در نمی اید....باید روانشناسی انتخاب میکردی که بفرستمت سازمان ملل ...زبان یاد گرفتی که هیچ
    جا استفاده نمیکنی.....یک مقاله هم چاپ نکردی
    واقعا هدفمندی چه بود...سال سوم دانشگاه کنکور انسانی داده بودم .....از دانشکده هنرو معماری خداحافظی کرده
    بودم ....شده بودم دانشجوی روانشناسی ...کنار ورودی های جدید دوسال از خودم کوچکتر ....که از همان روز اول
    دم از نظریات هگل و مازلو می زدند ....در حیاط پسرها را رصد می کردند.....و فکر میکردند برای کلاسهای فردا چه
    بپوشند
    در موسسه زبان درس می دادم ....اما از نظر مامان این شمرده نمی شد..
    کارهای مددکاری بچه های موسسه را هم باید پیگیری میکردم
    در 21 سالگی هنوز ترم 5 بودم....دو بار تحقیقم شده بود مرجع امتحان استاد وهنوز هدفمند نبودم......مامان بود
    دیگر.... بدم را نمی خواست ...
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  5. کاربر مقابل از Miss.Ar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Dark phoenix (07-20-2017)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد