نمایش نتایج: از 1 به 5 از 5

موضوع: تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h

  1. Top | #1
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    20
    تشکر
    22
    تشکر شده 10 بار در 8 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h

    + نام کتاب : شاه شطرنج +
    + نویسنده : p*e*g*a*h +


    خلاصه رمان " شاه شطرنج " :
    گیرم که باخته ام !!!
    اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد .
    شوخی که نیست , من شاه شطرنجم !!!
    تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم .
    آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم .
    لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر میکنی ،
    من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی .
    زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !
    زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند !
    ” مـــن زانــــو نمــی زنــــم. . . “….
    ویرایش توسط Miss.Ar : 06-25-2017 در ساعت 03:36 AM
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  2. Top | #2
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    20
    تشکر
    22
    تشکر شده 10 بار در 8 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h | قسمت " 1 "

    + به نام خدا +
    رمان شاه شطرنج یکی از کارهای نویسنده خیلی خوب " پگاه " عزیز هستش . به شخصه خودم این رمان رو خیلی دوست داشتم و تصمیم گرفتم تایپش رو برای شما هم بزارم تا شماهم لذت ببرید . لطفا میون پست ها نظر نزارید چون بینشون فاصله میفته . میتونید با تشکر احساس رضایت خودتونو از این رمان اعلام کنین و در آخر که رمان تموم شد نظراتتونو بزارید . پس بریم که داشته باشیم ... :)
    ****
    به صفحه شطرنج مقابلم خیره می شوم. سیاه این ور، سفید آن ور. انگشتم را روي سر وزیر می گذارم و لمسش می کنم.
    -شطرنج یه بازي دو نفره ست که هر بازیکن، یه گروه مهره به رنگ سفید یا سیاه داره.
    سربازها را می چینم.
    -در ابتدا که مهره ها چیده شدن، بازیکن سفید حرکت اول رو انجام می ده و بعد بازیکن سیاه و به این ترتیب بازي رو ادامه می دن.
    قرار می دهم. h و a رخ ها را در ستون
    -هر گروه شونزده تا مهره داره. هشت تا سرباز، دو تا رخ، دو تا اسب، دو تا فیل، یه وزیر و یک شاه!
    وزیر را هم سرجایش گذاشتم.
    -به مهره هاي سرباز، اسب و فیل، مهره هاي سبک یا کم ارزش و به مهره هاي شاه، وزیر و رخ، مهره هاي سنگین یا با ارزش می گن.
    شاه را برمی دارم و مقابل چشمانم می چرخانم.
    -کیش؛ وقتیه که مهره حریف با قرار گرفتن در راستاي شاه تو، اونو تهدید می کنه.
    چشمکی به شاه سفید می زنم.
    -مات؛ وقتیه که شاه کیش میشه و راه فرار نداره!
    شاه سفید را روي صفحه می گذارم. بادگیرم را روي مانتو می پوشم و کلاهش را روي سرم می کشم. کولی ام را روي دوش می اندازم و از خانه
    بیرون می روم. امروز من شاه سیاه شطرنجم. کمین کرده و منتظر اولین حرکت حریف! شاهم؛ شاهی که شاید کیش شود، اما مات، هرگز!
    اولین قطره باران که به صورتم می خورد، سرم را بالا می گیرم. آسمانِ گرفته و سیاه، فقط منتظر یک اشاره براي غریدن و بارش است! کاپشنم
    را محکم تر به دور خودم می پیچم و سرم را تا چانه توي گردن فرو می برم. دوباره مهره ها را می چینم. مرور می کنم. حرکات حریف را می
    خوانم. کیش می شود اما مات نه! باز به هم می ریزم، باز می چینم، کیش می شوم اما مات نه! نه، نه، محال است. این بازي مساوي نخواهد شد.
    این بازي بی برنده تمام نمی شود. بازنده این بازي من نیستم!
    دوباره از نو! شاه سیاه رو به روي شاه سفید. وزیر دارد. وزیر ندارم. رخ دارد. رخ ندارم. سرباز دارد. سرباز ندارم. فیل دارد. فیل ندارم!
    پوزخند می زنم و زمزمه می کنم:
    من بی سلاح و تو قد یه لشکري!
    مرور می کنم. مرور می کنم هزاران بار. رخ و فیل و سربازانش را می شناسم اما از وزیر بی خبرم! خیلی تلاش کردم تا شناسایی اش کنم اما
    نشد. این وزیر دربار را فقط به شرط ورود به بازي می توان شناخت و تنها خدا می داند که این صورتک ناشناس چقدر می تواند خطرناك باشد و
    تکان دادن مهره ها مقابل کسی که نمی شناسی چه ریسک بزرگی است!
    می ایستم؛ درست مقابل شرکت! نگاهی به سر در بزرگ و پرهیبتش می کنم. شرکت امیر دارو گستر! دکمه اینتر مغزم را می زنم و براي بار
    هزارم تمام اطلاعاتی که به دست آورده ام لود می کنم اما به محض دیدن لیموزین مشکی، سریع پشت درخت تنومند رو به روي شرکت سنگر
    می گیرم. تمام تنم چشم می شود و تمام حواسم، شنوایی! ماشین بزرگ و شش در توقف می کند. راننده سریع پیاده می شود و در را می گشاید.
    برق کفش هاي ورنی، چشمم را می زند. دستم را دور تنه درخت حلقه می کنم و خیره به مردي که با آرامش پا بر زمین می گذارد، می مانم.
    هیجان زده ام؟ نه اصلا! قلبم طپش غیر عادي دارد؟ به هیچ وجه! خونسردم. آنقدر زیاد که یخ بسته ام! از سردي خونم، یخ بسته ام!
    نگاهم را تا صورت مرد بالا می کشم. آه از نهادم بلند می شود. دیدن مرد جوان و خوش پوش حالم را می گیرد!
    شاه سفید هنوز روي صفحه حاضر نشده است!
    از ندیدن آنچه که می خواهم، روزم خراب می شود. نگاهی به ساعت می اندازم. مهم تر از عقربه ها، تقویم است و روز شمار مع***ش که روي
    عدد یک ثابت شده. این یعنی فردا؛ همین فردایی که می آید، همین فردا، اگر بیاید، مسابقه شروع خواهد شد!
    کلید می اندازم و وارد خانه می شوم. تاریکی و سکوت محض به استقبالم می آیند!
    « ! حتی اگر شده با یک شمع، خانه ات را همیشه روشن نگه دار » : صداي مادر در گوشم زنگ می زند
    آخ! آخ که امشب جایی میان سینه ام، آنجا که خون پمپاژ می کند، سنگین است. خیلی سنگین است!
    صداي خرخر پودي توجهم را جلب می کند. چراغ را می زنم و سریع به سمتش می روم. پشت به من نشسته اما گردنش را چرخانده و با چشمان
    نافذ زرد رنگش نگاهم می کند. دیوانه این طرز نشستن و این چرخش 180 درجه گردنش هستم! از یخچال جگر مرغی که برایش خریده ام
    خارج می کنم و توي قفسش می اندازم. با منقار قوي و خمیده اش به چشم به هم زدنی غذا را می بلعد و دوباره خیره ام می شود! ظرف خالی
    آبش را با شرمندگی پر می کنم و جلویش می گذارم. دوست دارم بغلش کنم و بدن گرمش را میان دستانم بفشارم اما می دانم جغد بی جنبه و
    خشنم، تحمل هیچ گونه ابراز محبتی را ندارد و این دقیقا نقطه اشتراك و دلیل این همه تفاهم ماست!
    با برداشتن چند قدم کوتاه، به اتاق خوابم می رسم. چقدر زندگی در این خانه عجیب و در عین حال راحت است! براي منی که عمري در کاخ
    زیسته ام، این خانه هشتاد متري به کوچکی قفس پودي به نظر می رسد! دوش می گیرم. لباس هایم را آماده می کنم. لپ تاپم را توي کاورش
    می گذارم. فلش مموري ام را توي جیب کوچک کیف دستی ام جا سازي می کنم و دراز می کشم! بدون خوردن شام یا حتی یک چاي ناقابل! دراز
    می کشم و چشمانم را می بندم! چشمانم را می بندم و فکر می کنم! فکر می کنم به صنعتی که به اندازه یکسال دنبالش دویده ام! تجارت دارو!
    علم زیاد کسب کرده ام اما تجربه نه! شاه سفید علم ندارد اما تجربه،بی نهایت! امیر دارو گستر به دوازده کشور دنیا دارو صادر می کند و
    شرکت من، تنها یک ماه است که مجوز کار گرفته. توي شرکت او فقط سی دکتر داروساز و چهارده متخصص داروسازي کار می کنند و توي
    شرکت من ... هه!
    نور ضعیف گوشی مجبورم می کند صورتم را بچرخانم. فدایی از صبح صد بار زنگ زده. می توانم لحن و صدایش را تجسم کنم. پر از استرس،
    پر از وحشت! حوصله اش را ندارم. گوشی را برعکس روي میز می گذارم و سرم را زیر پتو فرو می برم!
    فردا، هر چه که باشد مهم نیست. مهم این انتظار کشنده اي ست که به پایان می رسد!
    راس ساعت نه آراسته و شیک، درست مثل یک مدیر عامل، از خانه بیرون می زنم. پشت مزدا 3 مشکی که آخرین بازمانده از ثروت پدري
    است می نشینم و دوباره اس ام اس تازه رسیده را مرور می کنم.
    -وزیر شناسایی شد!
    دنده را جا می زنم و راه می افتم. این که استرس ندارم و این قدر راحت نفس می کشم، فوق العاده ست! با آرامش راه را طی می کنم و درست
    یک ساعت بعد مقابل مقابل ساختمان می ایستم. روي فرمان خم می شوم و از شیشه ي جلو، ساختمان را بررسی می کنم.
    « امیر دارو گستر » تابلوي بزرگ و سفید
    « ! امین دارو گستر » . تابلویی به همان اندازه و در همان ارتفاع، اما مشکی رنگ
    گوشی ام را از روي صندلی برمی دارم و شماره فدایی را می گیرم. به محض شنیدن صدایش می گویم:
    -سلام. من پایینم.
    اوکی را که می دهد پیاده می شوم. کیف چرمم را توي مشت می فشارم و براي اولین بار به سمت برج قدم بر می دارم!
    چشم می بندم و به صداي موزیکی که توي آسانسور پیچیده گوش می دهم. آهنگ الهه ناز، ترانه مورد علاقه پدرم که همیشه عاشقانه زیر گوش
    مادر نجوا می کرد و مادر با ابروهاي گره خورده با چشم و ابرو ما را نشان می داد. چقدر از آن زمان گذشته؟ نمی دانم! اشکی وجود ندارد اما آه
    تا دلت بخواهد!
    صداي گرفته و جدي زن طبقه هجدهم را اعلام می کند! چشم می گشایم و توي آینه خودم را برانداز می کنم. خوبم؛ همین!
    به محض توقف آسانسور در طبقه بیستم و باز شدن در، بچه ها با گل و شیرینی به استقبالم می آیند. بی توجه به واحد رو به رو با همه دست می
    دهم و تشکر می کنم. با چشم دنبال فدایی می گردم و دست به سینه و لبخند بر لب مقابل در وردي می یابمش. لبخندش را بی جواب می گذارم
    و در حالی که از کنارش رد می شوم زیر لب می گویم:
    -هنوز تایید نکردم که این قدر مطمئن نگام می کنی.
    به همان روش خودم می گوید:
    -مشکلی نیست. منتظر می مونم!
    وارد دفتر می شوم. کارمندها پشت سرم صف می کشند. نگاه می کنم. موشکافانه، دقیق، بهانه جو، اما همه چیز درست همان طور است که
    طراحی کرده بودم. میز و کمدها همه ام دي اف سفید و مشکی. صندلی ها چرم مشکی. مبلمان پذیرایی سفید و مشکی. واحدها همان طور که
    خواسته ام نامگذاري شده اند. اسامی برجسته سفید توي قاب مشکی. اتاق خودم هم درست باب میلم تزیین شده. درست پشت میزم، اسم
    بزرگ شرکت که روي چوب مشکی کنده کاري شده توي قاب خاتم سفید، به دیوار کوبیده شده است! میز کنفرانس شطرنجی سیاه و سفید
    میان اتاق خود نمایی می کند. پوسترهاي رنگی از انواع مختلف کپسول و آمپول و شربت هر جا که مناسب بوده نصب شده و درست مقابل در،
    چیزي که به محض وارد شدن چشم هر کسی را خیره می کند، مجسمه سیاه رنگ و بلند شاه شطرنج است! به سمت فدایی می چرخم. سري
    تکان می دهم و با بدجنسی می گویم:
    -بدك نیست.
    بلند می خندد و آهسته می گوید:
    -روتو برم دختر.
    پشت میز می نشینم. دکمه استارت کامپیوتر را می زنم و می گویم:
    -دیگه خبري نشده؟
    صندلی اي بیرون می کشد و مقابلم می نشیند. دستش را روي میز می گذارد و می گوید:
    -خیلی مشتاق دیدنتن.
    ابرویی بالا می اندازم و می گویم:
    -خوبه.
    تنه اش را به سمتم می کشد و می گوید:
    -می دونی که داري چی کار می کنی. نه؟
    صورتم منقبض می شود.
    -می دونم!
    آهی می کشد و قصد رفتن می کند. ضربه اي به در می خورد. منشی داخل می آید و رو به من می گوید:
    -آقاي احتشام اومدن. می خوان شما رو ببینن!
    نگاهم به چشمان پر از حرف فدایی گره می خورد. سرم را به سمت مانیتور می چرخانم و لبخند زنان می گویم:
    -بگو بیان.
    ویرایش توسط Miss.Ar : 06-25-2017 در ساعت 04:06 AM
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  3. Top | #3
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    20
    تشکر
    22
    تشکر شده 10 بار در 8 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h | قسمت " 2 "

    فدایی هر دو دستش را میان موهایش فرو می برد و از اتاق خارج می شود و همزمان با خروج او، متین احتشام، لیموزین سوار معروف شهر، با
    کت و شلوار و کفش هاي ورنی براق، داخل می شود!
    از بوي تند و تلخ عطرش چینی بر بینی ام می اندازم. متین احتشام، برادرزاده احتشام بزرگ، بیست و نه ساله، قد حدود 180 سانت، صورت
    جذاب با موهاي تیره و لخت و پرطرفدار، دخترباز قهار و فارغ التحصیل داروسازي. این تمام اطلاعاتی است که از او دارم. نیم خیز می شوم و با
    دست به مبل کنار میز اشاره می کنم و می گویم:
    -خوش اومدین. بفرمایین.
    دستانش را توي جیبش فرو کرده و بی توجه به تزیینات اتاق، مستقیم و خیره نگاهم می کند. کنجکاوي اش را درك می کنم. بی خیال روي
    صندلی جا به جا می شوم و می گویم:
    -بفرمایین بشینین جناب احتشام. نشسته هم می تونین منو نگاه کنین!
    پوزخندي روي لبش می نشیند. عرض اتاق را طی می کند و این بار به شاه خیره می شود. دست به سینه عکس العمل هایش را زیر نظر می
    گیرم. به سمت میز می رود. دستی به چهارخانه هاي سفید و سیاه می کشد و می گوید:
    -خیلی به شطرنج علاقه داري. درسته؟
    کمرم را از پشتی صندلی جدا می کنم و می گویم:
    -من قهرمان شطرنجم!
    گوشه لبش به نشانه تمسخر می لرزد. تلخ می شوم!
    -اگه اومدین دکوراسیون این جا رو بررسی کنی، باید بگم که متاسفانه الان فرصت همراهیتون رو ندارم. وقتم پره!
    این بار خنده اش را کنترل نمی کند. دستش را پشتش می گذارد و می گوید:
    -جدا؟
    اشاره اي به میز خالی از هر کاغذ و خودکاري می کند و ادامه می دهد:
    -از این همه پرونده اي که دور و برتون ریخته معلومه که چقدر گرفتارین!
    لبخند پهنی می زنم و می گویم:
    -وقتی یه بچه رو واسه جاسوسی می فرستن همین میشه دیگه.
    خنده اش قطع می شود. به مردانگی اش برخورده. برمی خیزم و به تبعیت از خودش دستانم را پشتم می گذارم و با قدم هاي آهسته نزدیکش
    می روم! رو در رویش می ایستم و در چشمان تیره اش زل می زنم.
    -ببین پسرم، بذار یادت بدم. عصر کاغذ بازي گذشته. الان دوره کامپیوتر و اینترنته. کامپیوتر که می دونی چیه؟ همین که الان رو میز منه؛ اون
    مشکیه. البته اون مانیتورشه. یه روز که وقت داشتم بیا تا بقیه اجزاشم نشونت بدم. اینترنتم یه شبکه جهانیه که با اون در هر لحظه از شبانه روز با
    هر کس که بخواي می تونی در تماس باشی. اگه شما هنوز نامه هاتون رو به پاي کبوتر می بندین و ارسال می کنین، مشکلی نیست. بازم من می
    تونم تو یادگیري اینترنت کمکتون کنم، با کمال میل!
    پیشانی اش سرخ می شود. سرش را جلو می آورد. از داغی نفسش چندشم می شود. عقب می کشم. پوزخند می زند و می گوید:
    -نه، خوشم اومد! به جز اعتماد به نفس کاذب، زبون درازي هم داري! ولی ننه جون جهت اطلاع باید بگم توي صنعت دارو قرداد اینترنتی بی
    معنیه! اصلا منع قانونی داره!
    لعنتی! نمی دانستم! پوزخندش عمیق تر می شود.
    -الهی! نمی دونستی نه؟ اشکال نداره. واسه تویی که این قدر باهوشی که میاي درست رو به روي بزرگ ترین شرکت پخش دارو، بیتوته می
    کنی، نفهمیدن و ندونستن این قانونا زیاد به چشم نمیاد!
    ضربه خوردن از این فیل بی مقدار سخت است. خیلی سخت! لبخندم را حفظ می کنم و می گویم:
    -آخ آخ! سوء تفاهم شده انگار! جناب باهوش! من در مورد قردادام با تو حرف نزدم. چون فکر نمی کنم هیچ آدم عاقلی قرارداداش رو روي میز
    بچینه. فکر می کردم بحثت اون کاغذ پاره ها و نامه هاي اداریه که این جوري مشتاقانه انتظار داري رو میز ببینیشون! اما نه، مثل این که شما
    عادت دارین اسنادتون رو به نمایش عمومی بذارین! البته اگه تو همچین کاري می کنی جاي تعجب نداره. کاملا طبیعیه. خرده اي وارد نیست.
    هیچ اشکالی هم نداره. چون تو هنوز خیلی کوچولویی. این چیزا رو نمی دونی. نمی فهمی!
    با حرص دهانش را باز می کند. کف دستم را بالا می آورم و در چند سانتی لب هایش نگه می دارم و با بی حوصلگی می گویم:
    -بسه دیگه. بهتره بري بچه جان. من کاراي مهم تر از سر و کله زدن با تو دارم.
    منتظر جوابش نمی شوم. فاصله می گیرم و در را برایش باز می کنم. سرش را بالا می گیرد و در حالی که با قدم هاي بلند به سمت در می آید می
    گوید:
    -این جا آخرش نیست خاله پیرزن. با بد کسی در افتادي.
    لبخندم را سخاوتمندانه به رویش می پاشم و می گویم:
    -این تهدیدا اندازه قد و قوارت نیست آقا پسر. واسه این حرفا بزرگترت رو بفرست.
    در را که می بندم، چند نفس عمیق و پشت سر هم می کشم. پشت میز می نشینم و چشم هایم را روي هم می گذارم. اولین برخورد زیاد سخت
    نبود. یعنی اصلا سخت نبود. فقط امیدوارم حرف هایم آن قدر محرك بوده باشد که شاه یا حداقل وزیرش را از قلعه خارج کند!
    فلشم را به کامپیوتر می زنم و مشغول بازخوانی اطلاعات مربوط به کارخانه کیمیا می شوم. اولین جلسه، امروز بعد از ظهر، با مسئول فنی این
    غول داروساري است. همیشه قدم نخست، مهم ترین قدم است و احتمالاً در مورد من، سخت ترینش! قانع کردن هیئت مدیره کیمیا نمی تواند
    خیلی راحت باشد. گوشی تلفن را برمی دارم و داخلی فدایی را می گیرم.
    -امین نیومده؟
    صدایش خسته است. می دانم چه فشاري را تحمل می کند.
    -تو راهه. برسه می فرستمش پیشت.
    با نوك خودکارم ضربه اي به میز می زنم و می گویم:
    -اوکی. وقتی اومد با هم بیاین این جا. واسه آخرین هماهنگیا فقط سه ساعت وقت داریم.
    و قطع می کنم و دوباره خیره می شوم به مانیتور. شک ندارم امروز نماینده امیر هم خواهد بود. صداي اس ام اس، نگاهم را از صفحه سیاه رنگ
    می کَند. با دیدن شماره، سریع گوشی را بر می دارم و پیام رسیده را می خوانم.
    -اومد!
    نفسم را با صدا بیرون می دهم و گوشی را روي میز می اندازم. در همان لحظه تقه اي به در می خورد و امین و فدایی داخل می شوند! ذهنم را از
    پیام رسیده منحرف می کنم و به چهره جدي دو مرد رو به رویم لبخند می زنم. هر دو لبخند کم جانی می زنند و پشت میز کنفرانس می نشینند.
    به آن ها ملحق می شوم. نگرانی در تک تک اجزاي صورتشان هویداست. انگشتانشان را در هم گره کرده اند و روي میز گذاشته اند. دستم را
    زیر چانه ام مشت می کنم و رو به امین می گویم:
    -خب؟ چه خبر؟
    دستش را آزاد می کند و توي موهایش فرو می برد. شمرده می گوید:
    -نتیجه آخرین آزمایشا هم مثبت بود. هفتاد درصد موشا بهبود پیدا کردن. ده درصد کاملا خوب شدن و بقیه هم مردن!
    سرم را تکان می دهم و می گویم:
    -خوبه. خرگوشا و خوکچه ها هم که جواب دادن.
    با سر تایید می کند. دستم را به سمتش دراز می کنم و می گویم:
    -پاورپوینتی رو که آماده کردي بده من دکتر.
    مردد نگاهم می کند. دستم را عقب می کشم. با کلافگی می گویم:
    -شما دو تا چتونه؟ چرا عین دلمه وا رفتین؟
    از تندي کلامم جا می خورند. نگاهی بین خودشان رد و بدل می کنند. فدایی زمزمه می کند:
    -ما نگرانیم سایه. خیلی هم نگرانیم. خودت که می دونی کله گنده هاشم نتونستن با این شرکت در بیفتن، چه رسیده به ما! کاش یه کم صبر
    کنی. تو هر چی که داشتی و نداشتی فروختی و رو این دفتر و این آزمایش سرمایه گذاري کردي. اگه شکست بخوري، اگه پروژه جواب نده، اگه
    این دارو رو نخرن ...
    حرفش را قطع می کنم و در حالی که مستقیم به صورتش زل زده ام می گویم:
    -این اگر و شایدها رو ول کن فدایی. این پروژ شکست نمی خوره. حتی اگرم این اتفاق بیفته خیالی نیست. کار اصلی ما توزیع و پخشه. این
    پروژه فقط واسه اینه که تو همون روز اول اسم امین دارو گستر سر زبونا بیفته. همین که از این ناشناختگی و بی اعتباري خارج شیم یعنی پروژه
    جواب داده. در همین حد کفایت می کنه!
    این بار امین زمزمه وار می گوید:
    -چرا نمی گی چی تو کله ات می گذره سایه جان؟
    چشمکی می زنم و می گویم:
    -چیزاي خوب خوب!
    آه می کشد؛ بلند. اخم هایم را در هم می کشم و می گویم:
    -وقتی تویی که مسئول فنی این شرکتی، تویی که اسمت رو سر در این شرکته، تویی که دکتر داروساز این جایی و چشم همه به دهن تو دوخته
    شده، وقتی تو ... تو امین این طوري خودت رو باختی و از ترس اتفاقایی که هنوز نیفتاده و ممکنه هیچ وقتم نیفته، اینجوري رعشه گرفتی، من از
    بقیه چه توقعی می تونم داشته باشم؟ ها؟ اون موقع هم که می خواستم این دفتر رو بخرم هی می گفتین نمیشه. نمی فروشه. نمی ذارن که
    بفروشه ولی آخرش دیدین که خریدمش. رو این دارو هم یک ساله که داریم کار می کنیم؛ شبانه روز. همه چی استاندارد، قانونی، درست و
    اخلاقی بوده. جوابم گرفتیم. پس این همه ترس تو چشماتون از چیه؟
    دهان باز می کند. اجازه حرف زدن نمی دهم.
    -این قدر این رقابت رو واسه خودتون بزرگ نکنید! حریف هر چقدرم قدر باشه، من بازنده این مسابقه نیستم! اینو تو گوشتون فرو کنین و این
    قدر بزدل نباشین!
    از جا بر می خیزم و به سمت جایگاه خودم می روم و این یعنی، جلسه تمام است!
    گوشی و لپ تاپم را در یک دست می گیرم و همراه امین از شرکت خارج می شوم. همزمان با ما متین احتشام هم بیرون می آید. با دیدن ما
    پوزخندي می زند و می گوید:
    -چه جالب! شما رو هم دعوت کردن؟ یا همین جوري سر خود راه افتادین؟
    نیم نگاهی به صورت بی تفاوت امین می کنم و می گویم:
    -دو کلمه از قربونی جلو پاي عروس!
    امین از تشبیه مودبانه ام، خنده اش می گیرد. دستش را روي کمرم می گذارد و به سمت آسانسور هدایتم می کند. در که بسته می شود می
    گوید:
    -شمشیر رو حسابی از رو بستی.
    نگاهی به چشمان گود افتاده و خسته اش می کنم و می گویم:
    -خودش پا کرد تو کفش من وگرنه منو چه به این جغله؟
    می خندد و می گوید:
    -این جغله حداقل چهار سال از تو بزرگ تره!
    نگاهم را روي کت و شلوار مرتبش می چرخانم و می گویم:
    -از نظر من یه الف بچه بیشتر نیست!
    معنی نگاهم را می فهمد و فاصله اش را کم می کند. صورتم را می کاود و آهسته می گوید:
    -خیلی خوشگل شدي.
    بی حوصله سري تکان می دهم و می گویم:
    -مرسی. تو هم خیلی خوب شدي!
    دستش را به سمت گونه ام بالا می آورد. سرم را عقب می کشم. از سردي رفتارم دستش در جا یخ می زند. به آینه نصب شده در آسانسور تکیه
    می دهم و براي عوض شدن جو می گویم:
    -دیگه استرس نداري؟
    آهی می کشد. چشمان دلخورش را به صورتم می دوزد و زیر لب می گوید:
    -نه!
    آسانسور که می ایستد، سریع خودم را توي آینه چک می کنم و با قدم هاي مطمئن خارج می شوم.
    دفتر مرکزي کیمیا مثل یک زمرد سبز، درست مقابل پارك ساعی می درخشد! یک لحظه کوتاه، در حد پلک زدن، چشمم را می بندم و نفسم را
    حبس می کنم و بازدمم را محکم به بیرون فوت می کنم. کمی از فشار روانی ام تخلیه می شود. لپ تاپ را به پایم می چسبانم و داخل می شوم.
    در اولین نگاه، متین را کنار دختر جوان و زیبایی مشغول بگو بخند می بینم. بی توجه به بی توجهی دیگران نسبت به حضور ما! گوشه اي از میز
    کنفرانس که درست در معرض دید مدیر جلسه است می نشینیم. لپ تاپم را از کاور خارج می کنم و چشم به دهان مدیر جلسه می دوزم. طرح
    هاي مختلف مطرح می شوند. داروهاي جدید در حال ساخت معرفی می شوند. پروژه هاي جدید پرده برداري می شوند و در تمام این مراحل
    متین احتشام یکه تاز میدان است.
    نگاه هاي گاه و بیگاه امین را حس می کنم. به اضطرابش لبخند دلگرم کننده اي می زنم و همچنان منتظر می مانم. جلسه رو به اتمام است. اکثر
    طرح هاي امیر دارو گستر مورد تایید بوده اما معمولا هر کارخانه تنها روي یک داروي جدید سرمایه گذاري می کند و امروز ضد التهاب قوي و
    جدیدي که متین معرفی کرد بسیار مورد توجه قرار گرفته است. بحث بین مدیران و مسئولین فنی بالا گرفته. از طریق لب خوانی می توانم
    بفهمم که تا چند دقیقه دیگر فرمول پیشنهادي متین به قیمت گزاف به فروش خواهد رفت. دستم را جلو می برم و دکمه قرمز رنگ روي پایه
    میکروفن را فشار می دهم.
    -سلام.
    صدایم توي سالن اکو می شود. تمام نگاه ها به سمت من می چرخند. شک ندارم صداي تالاپ تلوپی که می شنوم از ناحیه قلب امین است. از
    جمع بودن حواس همه افراد خاطر جمع می شوم و ادامه می دهم:
    -من سایه موتمنی هستم. کارشناس ارشد بیوشیمی بالینی و مدیر عامل شرکت جدید التاسیس امین دارو گستر.
    از همین فاصله، پوزخند پر رنگ روي لب متین را حس می کنم! لپ تاپم را از طریق فیش به پروژکتور سالن وصل می کنم و تصویر عکس هایی
    که گرفته ایم را روي پرده می اندازم.
    -امروز، توي این جلسه، داروهاي بسیار موثر و کارآمدي معرفی شدند که بدون شک هر کدوم به نوبه خود، ارزش سرمایه گذاري و عرضه به
    بازار رو دارند.
    چند ثانیه مکث!
    -اما من پیشنهاد بهتري دارم! سرمایه گذاري روي مبارزه با یکی از خطرناك ترین معضلات جامعه ایرانی!
    به صورت تک تک حاضرین نگاه می کنم و اولین عکس را در معرض نمایش می گذارم و با صداي رسا و بدون لرزشم ادامه می دهم:
    -اجازه بدین حرفامو به صورت کاملا متفاوت شروع کنم. این عکسا رو ببینین!
    عکس ها را یکی یکی، با خونسردي و آرامش رد می کنم. تصویري از مردان و زنان سالخورده یا بچه هاي کوچک و رنجور مبتلا به سل. از
    سکوت سالن بهره می گیرم و شمرده می گویم:
    -همون طور که حتما تا الان متوجه شدین، هدف من باکتري موذي و مقاوم به درمان مایکوباکتریومه. عامل ایجاد کننده بیماري سل. شما بهتر از
    من در جریانین. درمان سل به خاطر توبرکل هاي فیبروزه اي که ایجاد می کنه، بسیار مشکله. چون باکتري در وسط این توده ها قرار می گیره و
    دسترسی داروهاي ضد باکتریایی به اون خیلی سخت می شه، در نتیجه در اکثر موارد سل، ما درمان قطعی و نهایی نداریم و شخص بیمار تا ابد از
    سرفه هاي خشک و دردناك عذاب می کشه.
    باز هم سکوت می کنم تا تاثیر حرف هایم را در چهره ها ببینم.
    -متاسفانه برخلاف اکثر کشورهاي پیشرفته این بیماري همچنان توي ایران هست و سالیانه قربانی هاي زیادي می گیره. در شرایطی که هیچ
    کدوم از داروهاي تولید شده تا این لحظه توانایی نفوذ صد در صد به توبرکل هاي سل رو نداشتند و ندارند، مفتخرم فرمول ساخته شده و کاملا
    موثر تیم تحقیقاتی امین دارو گستر رو خدمتون معرفی کنم. فرمولی که بیشتر از یک ساله که داره روي سه گونه موجود زنده امتحان می شه و
    نتایج فوق العاده اون که بی شباهت به معجزه نیست توي تصاویر به صورت واضح و مشخص نشون داده شده.
    پچ پچ هاي خفیف، قوي می شوند. صدایم را بلندتر می کنم:
    -اجازه بدین از دکتر نیکخواه، مسئول فنی شرکت که نقش اصلی و کلیدي رو توي تولید این دارو داشتن خواهش کنم که توضیحات بیشتر رو
    خدمتتون ارائه بدن.
    میکروفن را در اختیار امین می گذارم. با لبخند تشکر می کند و رو به جمع می گوید:
    - من هم عرض سلام دارم خدمت همه همکاران. زیاد وقتتون رو نمی گیرم. توضیحات جامع رو خانوم موتمنی دادند. من فقط یه مقدار تخصصی
    تر صحبت می کنم. فرمول تهیه شده تلفیقی از سه نوع آنتی بیوتیک کاملا شناخته شده و یک داروي سکرت دیگه ست که همین داروي چهارم
    به عنوان یک حامل عمل می کنه و با قدرت نفوذي که به انواع توبرکل هاي سلی داره، باعث می شه آنتی بیوتیک ها هم همراهش وارد توبرکل
    شن و باکتري رو توي این هسته آهکی شده از بین ببرند. در واقع این دارو قادر به هضم و خرد کردن توده هاست و علت موثر واقع شدنش هم
    همین توانایی منحصر به فردشه.
    صداي متین سکوت سالن را می شکند.
    -چه تضمینی هست که این دارو روي انسان هم جواب بده؟ می دونین هزینه تولیدش چقدر گزافه؟ چرا باید روي همچین داروي خطرناکی
    سرمایه گذاري کرد در حالی که شانس مجوز گرفتنش از وزارت بهداشت نزدیک به صفره؟ از نظر من این کار یه ریسکه!
    سرهاي چند نفر به نشانه تایید حرف هاي متین بالا و پایین می شوند. میکروفن را به سمت خودم می کشم و به آرامی می گویم:
    -ما دستور اکید ریاست دانشگاه علوم پزشکی تهران و نامه مساعدت وزارت خونه با امضاي مستقیم وزیر رو گرفتیم. چون دولت از لحاظ
    اقتصادي توي شرایط بدي به سر می بره. ما فقط به یه اسپانسر خصوصی نیاز داریم. کسی که از لحاظ مالی حمایت کنه. اون شخص رو هم داریم.
    دولت دانمارك با قیمت بسیار مناسبی مصرانه دنبال رسیدن به این فرموله. تمام مدارك و ایمیل هاي رد و بدل شده هم موجوده اما من ترجیح
    می دم در درجه اول این دارو توي کشور خودم تولید بشه ولی اگر فکر می کنین ریسکش زیاده و ممکنه اهداف مالیتون رو تامین نکنه، منم هیچ
    اصراري ندارم!
    در واقع هم هیچ اصراري ندارم. تا همین حد هم به چیزي که می خواهم رسیده ام.
    عکس مربوط به موش بهبود یافته را می بندم و لپ تاپ را جمع می کنم. سالن در خاموشی محض فرو رفته. پوزخندي می زنم. از این همه
    جسارت و شجاعت متخصصان وطنی عقم می گیرد!
    لپ تاپ را توي کاور می گذارم و بلند می شوم. نگاه هاي سرگردان همه روي من خیره مانده. امین هم آهی می کشد و برمی خیزد. در حالی که
    کیفم را روي دوشم می اندازم، رو به جمع می گویم:
    -من تا آخر این هفته منتظر می مونم و دست نگه می دارم. اگه نظرتون عوض شد حتما با دفتر امین دارو گستر تماس بگیرین. ما با همه راه
    میایم. فقط به این امید که این دارو توي ایران و به اسم مملکتمون ثبت بشه.
    هنوز به طور کامل از صندلی فاصله نگرفته ام که صداي پیر و لرزان مدیرعامل کارخانه کیمیا را می شنوم.
    -صبر کن دختر جان! اجازه بده بیشتر مذاکره کنیم.
    نمی توانم از نشستن لبخند روي لبم خودداري کنم.
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  4. Top | #4
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    20
    تشکر
    22
    تشکر شده 10 بار در 8 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h | قسمت " 3 "

    جناب امیرعلی احتشام، کیش!
    با لبخند و در سکوت به هیجانات تمام نشدنی امین گوش می دهم. یک بند و بی وقفه حرف می زند!
    -عالی بود دختر. هنوز باورم نشده. آخه چطور ممکنه کیمیا رو همچین فرمول پر ریسکی سرمایه گذاري کنه؟ خونسردي و تسلطت فوق العاده
    بود. اصلا همین اعتماد به نفس بالات این جوري جو گیرشون کرد. چطور تونستی این قدر راحت برخورد کنی. من داشتم سکته می زدم. دماي
    بدنم زیر صفر بود ولی کار تو حرف نداشت. بی نظیري خانم موتمنی. یه دونه اي به مولا.
    چشم به سیاهی پارك ساعی می دوزم و هواي سرد و کثیف زمستانی را تا تحتانی ترین قسمت ریه ام پایین می کشم! دلم نشستن روي نیمکت
    هاي پارك را می خواهد، یا شاید هم قدم زدن روي سنگفرش هاي یخ زده؛ و فکر کردن. تا خود صبح فکر کردن. فکر کردن و چیدن دوباره
    مهره ها. حدس زدن حرکت بعدي حریف. خواندن ذهنش. پیش بینی فیدبکش! می ترسم. از همین حالا! درست بعد از این پیروزي بزرگ، می
    ترسم! این شاهی که من می شناسم، کیش نمی ماند! کاش امین ساکت شود. کاش به این ذهن آشفته مهلت دهد. کاش این قدر تمرکزم را به
    هم نریزد. مستاصل نگاهش می کنم.
    -امین جان، یه نفسی هم اون وسط بکش عزیزم.
    چشمانش گرد می شوند. انگار تازه بی تفاوتی ام را فهمیده.
    -تو خوشحال نیستی سایه؟
    دستم را توي جیب پالتویم را فرو می کنم و دوباره با تمام وجود نفس می کشم.
    -معلومه که خوشحالم.
    متعجب است. این را از دو دو زدن مردمک هایش می فهمم.
    -نه نیستی. انگار اصلا واست مهم نیست. مگه تو همین رو نمی خواستی؟
    رخ به رخش می ایستم و مستقیم در چشمانش نگاه می کنم.
    -مهمه، خیلی هم مهمه. فقط خستم. احساس می کنم کل این یه سال رو نخوابیدم. دلم می خواد تنها باشم. تو برو شرکت. از طرف منم به بچه ها
    تبریک بگو.
    معترض می شود؛ شدید.
    -نمیشه سایه. بچه ها تا الان تو شرکت موندن و منتظر تموم شدن این جلسه بودن. الانم همه اون جان و می خوان ابراز احساسات کنن. اونا تو رو
    می خوان، نه منو. چون مسبب اصلی این موفقیت تویی، نه من. نمی تونی نسبت بهشون بی تفاوت باشی. همچین حقی نداري.
    حق با امین است متاسفانه! هیچ راه در رویی وجود ندارد!
    ****
    صداي سوت و جیغ بچه ها کل ساختمان را برداشته. جواب لطف تک به تک را می دهم و زیر چشمی نگاهی به در بسته شرکت امیر می اندازم.
    نمی دانم چرا احساس می کنم احتشام بزرگ پشت در ایستاده و زیر نظرم گرفته. انگار حتی صداي نفس کشیدنش را هم می توانم بشنوم.
    گرمی دستان فدایی حواسم را از در پرت می کند. نگاهش می کنم. اشک حلقه زده در چشمانش عواطفم را قلقلک می دهد. دستم را روي
    دستش می گذارم و زمزمه می کنم:
    -ممنونم. واقعا ممنونم.
    چشمانش را باز و بسته می کند و دستم را فشار می دهد. چقدر به بودن این وجود صمیمی وابسته ام. دستش را می کشم و همراه هم وارد
    شرکت می شویم. در حالی که هنوز داغی نگاه شاه سفید را حس می کنم!
    چشمانم از زور خستگی می سوزند. نگاهی به صفحه گوشی ام می اندازم. ساعت از یازده گذشته. همه رفته اند و من تنها در اتاقم مانده ام. هزار
    بار سر و ته این اتاق را طی کرده ام. مثل دیوانه ها با خودم حرف می زنم. نمی خواهم قبول کنم اما اضطراب بیچاره ام کرده. از این که نمی
    توانم عکس العمل احتشام را پیشگویی کنم سر خورده ام. سعی می کنم خودم را جاي او بگذارم. اگر من بودم چه می کردم؟ چه می کردم؟
    شاید خودش مستقیم وارد بازي شود و نظر کیمیا را برگرداند. اصلا شاید راي همه را بزند. آن قدر نفوذ دارد که بتواند قرارداد امضا شده را هم
    باطل کند، چه رسیده به یک قول و قرار ساده و غیر رسمی. شاید بخواهد یواش یواش بایکوتم کند. کافی است با بقیه شرکت ها دست به یکی
    کند و مرا از دور خارج کند. اووف!
    به سمت مجسمه سیاه می روم. لمسش می کنم. چشمانم را می بندم و لمسش می کنم. با این کار رنگ سیاهش به قلبم نفوذ می کند. صداي
    سیاهی توي سرم پژواك می شود.
    -ما نمی بازیم!
    سریع چشم باز می کنم. دستم را روي گلوي شاه می کشم. صدا از همین جا خارج شد، شک ندارم! خم می شوم و لبم را به تاجش می چسبانم و
    زمزمه می کنم:
    -نه، نمی بازیم!
    کیفم را بر می دارم و از اتاق خارج می شوم. درها را یکی یکی قفل می کنم. آخرین در را هم می بندم اما تلاشم براي قفل کردنش بی نتیجه می
    ماند. چندین بار کلید را می چرخانم. آرام، خشن، اما بی فایده است. اعصاب تحریک شده ام، تحمل بدقلقی این یکی را ندارد. کیفم را روي زمین
    رها می کنم و با هر دودست به کلید فشار می آورم! نه، نمی شود!
    با حرص پایم را به در می کوبم و بلند می گویم:
    -لعنت به این شانس!
    دستی بین سینه ام و در قرار می گیرد. سایه اي تمام هیکلم را می پوشاند. هراس زده عقب می روم و سرم را بالا می گیرم. گیراترین لبخند دنیا،
    در جذاب ترین چهره اي که دیده ام خودنمایی می کند. مات می شوم. نه از این مغناطیس شدید، نه از این جاذبه غیر قابل مقاومت، بلکه از این
    همه شباهت به امیرعلی احتشام. از نگاه ترسیده و متعجب من، خنده اش عمق می گیرد.
    -ببخشید. نمی خواستم بترسونمتون، ولی دیدم بدجوري با هم درگیري دارین. ترسیدم کلید رو بشکنین!
    تنم همچنان با سینه اش مماس است. نگاهی به فاصله نداشته مان می کند و آرام می گوید:
    -اجازه می دین؟
    تکان می دهم؛ هم جسمم را، هم مغز هنگم را. به دیوار تکیه می دهم و نگاهش می کنم. به نرمی با کلید ور می رود. همزمان با صداي تق قفل،
    لبخند پیروزمندانه اي می زند و می گوید:
    -قفلش قلق داره. بیاین اینجا تا بهتون بگم.
    جلو می روم.
    -کلید رو نباید تا آخر تو قفل فرو کنین. بر خلاف بقیه درا، این یکیو باید یه کم به عقب هل بدین. البته به نظرم بهتره یه کلید ساز بیارین و
    درستش کنین. این جوري اذیتتون می کنه.
    کلید را بیرون می کشد و به سمتم می گیرد. به قهوه اي روشن چشمانش خیره می شوم و زیر لب می گویم:
    -ممنونم جناب. لطف کردین.
    دستش را دراز می کند.
    -امیر حسین هستم. همسایه رو به رویی. از این که افتخار آشناییتون رو دارم خوشبختم!
    مردد به دستش نگاه می کنم. ابرویش را بالا می برد و می گوید:
    -یعنی افتخار ندارم؟
    بالاخره لبخندي، هر چند کم رمق، روي لب هایم می نشانم و دستش را می فشارم:
    -سایه مؤتمنی. منم خوشبختم!
    دکمه آسانسور را می زند. کیفم را از روي زمین بر می دارد. خاکش را می تکاند و به دستم می دهد. در که باز می شود به داخل هدایتم می کند.
    نمی توانم بر وسوسه برانداز کردنش غلبه کنم. انگار می فهمد. چون سرش را پایین می اندازد و اجازه می دهد با خیال راحت به کارم برسم. این
    مرد بی شک پسر همان پدر است. پسري که گفته بود هرگز به ایران بر نمی گردد!
    آسانسور متوقف می شود. سوییچش را از جیبش بیرون می کشد و رو به من می گوید:
    -اگه وسیله ندارین من در خدمتتونم. خیلی دیر وقته!
    سرم را به چپ و راست تکان می دهم و می گویم:
    -ممنون، ماشین هست!
    باز لبخند مسحور کننده اش را به رخم می کشد و با متانت می گوید:
    -پس با اجازه تون!
    زبانم می گوید:
    -خدانگه دار.
    « ! به بازي خوش اومدي جناب وزیر » : دلم می گوید
    دور شدنش را نگاه می کنم. محکم و بلند قدم بر می دارد. بدون این که حتی یک بار پشت سرش را نگاه کند! گوشی ام را درمی آورم و می
    نویسم:
    « ؟ امیرحسین احتشام »
    به دقیقه نکشیده جوابم می رسد.
    « ! بیا خونه »
    سوار ماشینم می شوم و با آخرین سرعت می رانم. روي پله هاي واحد من نشسته. توي این سرما. دلم برایش پر می کشد. کنارش می نشینم.
    روي همان پله، توي همان سرما! راه پله تاریک است. نمی توانم صورتش را خوب ببینم اما می توانم تلخی اش را حس کنم. دستم را نزدیک می
    برم. می خواهم دستش را لمس کنم اما کاغذي را بالا می گیرد و می گوید:
    -چیزي که می خواستی!
    برمی خیزد. هراسان دستش را می گیرم!
    -می خواي بري؟ نمی مونی پیشم؟ گشنه نیستی؟ شام دارم. همونی که دوست داري. منم غذا نخوردما.
    چشمانش خاموشند. از آن برق دلچسب خبري نیست!
    -این جا نباشم واسه خودت بهتره!
    تمام تنم می لرزد؛ از تلخی اش، از سردي اش، از رفتنش! کاش می فهمید که نمی خواهم. این ملاحظه کاري را نمی خواهم. این بهانه هاي
    مسخره را نمی خواهم؛ اما، اصرار بی فایده ست. می دانم. سرم را پایین می اندازم. دوست ندارم این همه تنهایی و بی کسی ام را از چشمانم
    بخواند. نمی خواهم بیشتر از این شاهد بدبختی ام باشد!
    فشار ضعیف دستش را روي شانه ام حس می کنم. لبخند مرده اي را هم که می زند بدون استفاده از چشمانم می بینم! می رود؛ نه از آسانسور، از
    همان پله ها!
    سرم را روي زانوهایم می گذارم. سنگ سرد دلم را به درد می آورد اما سرما و درد مهم نیست. مهم این شب هاي پر از وحشت و تنهایی است
    که هیچ وقت تمام نمی شوند. کاش زودتر صبح شود. من از این شب هاي سیاه که فقط رفتن آدم ها را نشانم می دهد، متنفرم!
    باز کردن در شرکت و رو به رو شدن با چهره هاي بشاش و شاداب بچه ها، انرژي تحلیل رفته ام را شارژ می کند. فدایی با لبخند جلو می آید و
    می گوید:
    -به جز کیمیا از دو کارخونه دیگه هم پیشنهاد داریم. قیمت پیشنهادي هر دو هم از کیمیا بالاتره!
    کاغذي را که به سمتم گرفته نگاه می کنم. بی توجه به قیمت، فقط اسم کارخانه ها را می خوانم. چشمکی به فدایی می زنم و می گویم:
    -تا وقتی کیمیا خواهانه، با هیچ کس معامله نمی کنیم. البته فعلا هیچ جوابی بهشون نده تا ببینیم تصمیم نهایی کیمیا چیه.
    به اتاقم می روم. دنبالم می آید.
    -دیوونه شدي سایه؟ رقم پیشنهادي اینا خیلی بالاتر از کیمیاست. از این رو به اون رو می شیم!
    پشت میز می نشینم. نگاهی به قامت متوسط و تیپ ساده اش می کنم و می گویم:
    -تو مو می بینی و من پیچش مو. این دو تا کارخونه فقط به خاطر رقابت با کیمیا به ما پیشنهاد دادن. در حدي نیستن که ارزش کار رو بفهمن و
    ممکنه درست وسط راه کم بیارن و جا بزنن؛ اما کیمیا می دونه داره رو چی سرمایه گذاري می کنه. مبلغ پیشنهادیش چشمگیر نیست اما هیچ وقت یه پروژه رو نیمه کاره رها نمی کنه! از اون گذشته، کار کردن با کیمیا، یعنی اعتبار. یعنی بیمه شدن ادامه فعالیت هامون. یعنی فرصت
    گرفتن نمایندگی واسه پخش داروهاش. من این همه امتیاز رو به خاطر چند میلیون تومن این ور و اون ور از دست نمی دم!
    با انگشت اشاره سرش را می خاراند.
    -اینم حرفیه. انگار مخ تو بهتر کار می کنه!
    می خندم.
    -تازه فهمیدي؟
    او که می رود گوشی را بر می دارم و امین را فرا می خوانم. پوشه اي را به دستش می دهم و می گویم:
    -این لیست اقلامیه که شرکت امیر تو پخششون ضعیف عمل کرده. احتمالا به علت این که ویزیتور این داروها آدم قوي و حرفه اي نیست.
    طبیعتا کارخونه هایی که این داروها رو تولید می کنند باید از این روند ناراضی باشن. ببین می تونی با مدیراشون قرار ملاقات بذاري یا نه! شاید
    بتونیم نمایندگی اینا رو از چنگشون در بیاریم!
    تحیر از تک تک اجزاي صورتش پیداست.
    -تو اینا رو از کجا فهمیدي؟
    سري تکان می دهم و می گویم:
    -حالا! پیگیري کن، جوابش رو بهم بده!
    متعاقب بیرون رفتن امین، منشی وارد می شود.
    -خانوم، از شرکت امیر واسه ملاقاتتون اومدن.
    چشمانم برق می زنند.
    -کدومشون؟
    -یه خانومه. میگه مسئول روابط عمومیه.
    گوشی ام را چک می کنم. هیچ اثري از اس ام اس نیست.
    -باشه. بگو بیاد داخل.
    دختري زیبا و خوش استایل، همان که دیروز همراه متین بود، وارد می شود! با خوشرویی از آمدنش استقبال می کنم. پاکت نامه اي را به دستم
    می دهد و می گوید:
    -من پریسا جلایی هستم. مسئول روابط عمومی شرکت امیر. جناب آقاي احتشام خواستن که این دعوتنامه رو به دستتون برسونم و به صورت
    شفاهی هم ازتون درخواست کنم که ناهار امروز رو توي شرکت ما، با ایشون صرف کنین!
    شک دارم که میزبان این ضیافت شاه سفید باشد!
    -آقاي احتشام لطف دارن. حتما خدمت می رسم. فقط جناب احتشام بزرگ هم تشریف دارن؟
    با ناز می خندد و می گوید:
    -این دعوتنامه از طرف شخص خودشونه!
    دلم مالش می رود.
    -بسیار خب. من راس ساعت اون جام!
    توي آینه خودم را نگاه می کنم؛ بعد از مدت ها، با دقت! دستی به مژه هاي بلند تابدارم می کشم! رنگ عسلی چشمانم بیش از اندازه به مادرم
    برده. سعی می کنم با آرایش کمی از غلظت رنگش بکاهم. بینی قلمی و باریکم درست شبیه پدر است. حتی آن قوس کوچک و ریزش! پوست
    گندمی ام را با کرم، برنزه می کنم. موهاي مشکی شده ام، با هایلات زیتونی، کاملا طبیعی و زیبا به نظر می رسند. انگار که هرگز بور و طلایی
    رنگ نبوده اند! رژ قرمز خوشرنگ و حجم دهنده، باریک بودن لب هایم را می پوشاند! دستی به پالتوي سفیدم می کشم که درست از زیر سینه
    تنگ شده و باریکی کمرم را به نمایش گذاشته. بوت هاي پاشنه بلندم، قدم را کشیده تر نشان می دهد و شال زرشکی تیره، هارمونی چشم
    نوازي با موهایم ایجاد کرده. دوباره به خودم می نگرم؛ با وسواس! زیبا هستم؟ هستم! اما دلم از خودم رضا نیست! دلم با این چهره دلفریب یکی
    نیست! اي کاش قلبم به سفیدي پوستم بود. یا خونم به خوشرنگی رژ روي لب هایم؛ اما نیست. درون من کاملا سیاه است؛ درست مثل موهایم!
    هیچ نقطه روشنی در وجودم نمانده. حتی توي بازي هم همیشه من مهره سیاهم!
    شرکت امیر دارو گستر، بر خلاف ما، سراسر همه کرم و قهوه اي است، با دکوراسیونی از چوب خالص گردو. کارمندانی همه خوش لباس و
    خوش چهره. ابهت و جبروتش حتی از بزرگی واحد و تزیینات لوکس و تابلو فرش هاي بی قیمتش پیداست. خانم جلایی به استقبالم می آید و به
    راهنمایی ام می کند. در را برایم می گشاید. وارد می شوم. نور اتاق اندك است و این « سالن جلسات » : سمت اتاقی که سر درش نوشته شده
    سایه روشن ملایم و دلچسب، آرامش خاصی به فضایش بخشیده.
    سعی می کنم نلرزم! از صبح، سعی می کنم نلرزم! اما دیدن امیرعلی احتشام که بر می خیزد و به سمتم می آید، خارج از توان من است!
    سنش را می دانم. دقیق پنجاه و پنج سال ناقابل! بلند قد و راست قامت، بدون ذره اي خمیدگی، بدون گرمی چربی اضافه و خوش قیافه! به
    صورت غیرقابل باوري خوش قیافه! قدم هایش محکم و استوار است. مردانگی و قدرت از تمام تنش ساطع می شود! آن قدر از خودش مطمئن
    است که موهاي جو گندمی اش را بدون هیچ رنگ و لعابی، با بی قیدي بالا زده. که همین رنگ پریدگی موها، بیش از پیش بر جذابیتش افزوده!
    بوي خوش عطرش اتاق را پر کرده. پیراهن آبی کمرنگ و شلوار سورمه اي اش، اندام عضلانی و مردانه اش را در برگرفته! اعتراف می کنم، بی
    اغراق، این همه جذابیت براي مردي به سن و سال او تحسین برانگیز و غافلگیر کننده است!
    با نزدیک شدنش، هر چه آداب معاشرت بلدم از ذهنم می گریزد! با لبخندي مشابه خنده پسرش، دستم را گرم می فشارد و اظهار خوشوقتی
    می کند! نمی دانم چه جواب می دهم. تنها روي اولین صندلی اي که تعارف می کند، خودم را رها می کنم! باید به خودم مسلط شوم؛ باید! دم هاي
    عمیق و بازدم هاي کوتاه جواب می دهد. رو به رویم می نشیند و انگشتانش را در هم حلقه می کند.
    -روزي که فهمیدم موفق شدین متانت لجباز و بدقلق رو راضی کنین و واحد رو به رویی رو ازش بخرین، واسم جالب شدین و وقتی که دیدم
    درست کنار تابلوي ما، تابلوتون رو نصب کردین و قصد دارین تو زمینه دارو فعالیت کنین، متوجه شدم که آدم شجاع و اهل ریسکی هستین.
    تا این جاي حرفش، لبخند زنان نگاهش می کنم.
    -اما دیشب که فیلم جلسه کیمیا رو دیدم، فهمیدم تصوراتم کاملا در مورد شما اشتباه بوده!
    قند خونم افت می کند ولی همچنان لبخند بر لب دارم.
    -شما شجاع و ریسک پذیر نیستین، در عوض خیلی باهوشین! این خصلت بارزتونه!
    ابروهایم را بالا می برم. ساعد هر دو دستم را روي میز می گذارم و کمرم را به سمت جلو خم می کنم. یعنی، جالب شد. ادامه بده!
    بر خلاف من از میز فاصله می گیرد و به پشتی صندلی تکیه می دهد.
    -دیروز توي اون جلسه، هدف شما فروختن اون فرمول نبود. یعنی اصلا واستون اهمیتی نداشت. شما فقط و فقط می خواستین خودتون رو مطرح
    کنین. می خواستین نگاه ها رو خیره کنید. می خواستین اعتبار و شهرت کسب کنین! می خواستین از این گمنامی خارج بشین و موفقم بودین!
    این بار فقط یکی از ابروهایم را بالا می برم.
    -می دونین از کجا فهمیدم؟
    کمی گردنم را کج می کنم. یعنی بگو، منتظرم!
    -منم یه روز، خیلی سال پیش، وقتی که تو موقعیت فعلی شما بودم و هیچ کس منو به رسمیت نمی شناخت، درست همین کارو کردم.
    لبخندم عمق می گیرد. بر می خیزد. میز را دور می زند و از سرویس نقره اي که گوشه اتاق گذاشته اند، برایم قهوه و شکر می آورد. کنارم می
    ایستد. یک وري می نشینم و تکیه ام را به دسته صندلی می دهم. همچنان فقط نگاهش می کنم.
    -خیلی دوست داشتم بهتون تبریک بگم. واسه هوش سرشارتون، واسه اعتماد به نفس عالیتون و واسه موفقیت هاي زیادي که به زودي از راه می
    رسند!
    سرم را تکان می دهم.مستقیم می نشینم. این حرکت را، از این شاه، توقع نداشتم!
    شکر به قهوه ام اضافه می کنم. قاشق ظریف سیلور را بر می دارم و به همش می زنم. به زانوهایش زاویه می دهد. سرش نزدیک گوشم قرار
    گرفته. عطرش مجال نفس کشیدن را از بینی ام می گیرد.
    -این سکوتتون رو به چی باید تعبیر کنم؟
    با قاشق چند ضربه به لبه فنجان می زنم و در نعلبکی می گذارمش.
    -دارم فکر می کنم.
    سرم را ناگهانی بالا می گیرم و به چشمان خندانش خیره می شوم. می دانم که نگاه من هم پر از خنده و استهزا است.
    -که این دعوتتون رو به چی باید تعبیر کنم؟
    خنده در کل صورتش پخش می شود. بر می گردد و سرجایش می نشیند. آسوده می شوم. این همه نزدیکی نفسم را بریده بود.
    دستانم را دور کاپ گرانقیمت و عتیقه حلقه می کنم. نگاهش به فنجان خیره مانده. متفکرانه و آهسته می پرسد:
    -شما چی فکر می کنین؟
    به سمت جلو متمایل می شوم و در حالی که صدایم را تا آخرین درجه پایین آورده ام زمزمه می کنم:
    -شاید مراسم قهوه قَجریه!
    چشمان متعجبش در نگاه پر طعنه من گره می خورد و بعد، قهقهه می زند. بلند، از ته دل. او می خندد و من می اندیشم که آیا تا کنون زنی
    توانسته در مقابل این مرد مقاومت کند و تسلیمش نشود؟
    صبر می کنم تا خنده اش تمام شود. با خونسردي قهوه ام را می خورم. با وجود آن همه شکر، باز هم به دهان من گس است!
    چشمانش را تنگ می کند. دستی به چانه اش می کشد و می گوید:
    -بهتر از اونی هستی که فکر می کردم.
    سرد نگاهش می کنم. دوباره خنده کوتاهی می کند.
    -من قصد ندارم تو رو از این دایره حذفت کنم دختر جون.
    گوشه لبم را به نشانه پوزخند تکان می دهم.
    -هدف من چیز دیگه ایه!
    چقدر قهوه اش تلخ است.
    -من می خوام تو مال من بشی!
    دهانم طعم زهر می گیرد!
    به جان کندن خونسردي ظاهري ام را حفظ می کنم. فنجان قهوه را روي میز می گذارم و به چشمان نافذش که عین مار زنگی تک تک عکس
    العمل هایم را زیر نظر گرفته، خیره می شوم. تاب آوردن زیر این نگاه سخت است اما تحمل می کنم و چشم از صورتش نمی گیرم.
    -شما عادت دارین با همه مثل مسواکتون رفتار کنین؟ کاملا شخصی و منحصر به خودتون؟
    سرش را به شدت تکان می دهد.
    -سوء برداشت نکن لطفا. من دنبال فکر و ایده هاتم. مغز جوون و خلاقت. می خوام از ذکاوت و هوشی که داري واسه پیش برد اهدافمون
    استفاده کنم. من تو مجموعم به جز امیر حسین همچین استعداد و ذهن بازي ندارم. از نیروهاي تو هم خبر دارم. به غیر از خودت آدم خاص و
    شاخصی تو اون شرکت نیست. اگه ما سه نفر یکی بشیم، کل ایران رو تحت سلطه می گیریم. من تیزهوشیت رو نیاز دارم دختر. مغزت رو می
    خوام.
    نفس کشیدنم سخت تر می شود. این درست همان شاه خودراي، زیاده خواه، بلند پرواز، بی رحم و سرسختی است که من می شناسم! دستانم را
    در هم گره می زنم و شمرده می گویم:
    -اگه اشتباه نکنم شما توقع دارین من بی خیال شرکتی بشم که با هزار خون دل افتتاحش کردم و بیام زیر دست شما کار کنم. درسته؟
    باز سرش را تکان می دهد.
    -نه دختر خوب. من استقلال کاري و مالیت رو کاملا به رسمیت می شناسم. نیت من فقط همکاریه. پروژه هاي مشترك، ایده هاي ناب مشترك،
    بازاریابی هاي مشترك، اهداف مشترك!
    دهان باز می کنم که حرف بزنم اما ضربه اي به در می خورد و امیرحسین وارد می شود. نسخه جوان و اسپرت پوش احتشام! با جدیت و متانت
    احوالپرسی می کند و کنار پدرش می نشیند. نگاهم را بین چهره هایشان می چرخانم. سردي رابطه شان، جو اتاق را متاثر می کند. هواي اتاق
    برایم سنگین شده. احساس می کنم در تله افتاده ام. قبول و رد این پیشنهاد، دام است. شک ندارم!
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

  5. Top | #5
    کاربر عضو

    عنوان کاربر
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Jun 2017
    شماره عضویت
    11044
    نوشته ها
    20
    تشکر
    22
    تشکر شده 10 بار در 8 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک

    تایپ رمان شاه شطرنج | p*e*g*a*h | قسمت " 4 "

    امیرحسین سکوت را می شکند.
    -دیشب این قدر خسته و کلافه بودین که یادم رفت بهتون تبریک بگم. امروز همه در مورد طرح شما حرف می زدن. واقعا عالی بود. اگه این
    دارو به مرحله تولید برسه دنیا رو تکون می ده!
    احتشام نگاه خشکی به پسرش می کند. برعکس من لبخند می زنم و تشکر می کنم. امیرحسین رو به پدرش ادامه می دهد:
    -ساعت نزدیک سه شده. چرا مهمونمون رو گرسنه نگه داشتین؟
    احتشام از عوض شدن بحث راضی به نظر نمی رسد اما بلند می شود و از طریق تلفن دستور سرو غذا را می دهد!
    زیر چشمی نگاهی به امیرحسین می کنم. لبخند روي لبش برایم عجیب است. این پدر و پسر چه نقشه اي براي من دارند؟
    ناهار با حرف ها و صحبت هاي معمولی صرف می شود. اخم هاي احتشام بزرگ در هم است. نگاه هاي امیرحسین پرمعناست و حس ششم من
    پر از زنگ اخطار است! با دستمال دهانم را پاك می کنم و رو به میزبانان خوش چهره و به ظاهر میهمان نوازم می گویم:
    -ناهار خیلی خوبی بود. این دفعه نوبت منه که دعوتتون کنم و انتظار دارم حتما تشریف بیارین!
    هر دو همپاي من از جا برمی خیزند. با امیرحسین دست می دهم و سپس پدرش؛ اما احتشام دستم را رها نمی کند. چشمان امیرحسین رو دستان
    ما قفل می شوند.
    -روي پیشنهادم فکر می کنی دیگه. مگه نه؟
    دستم را به نرمی از بین انگشتانش بیرون می کشم. شالم را مرتب می کنم و با خونسردي می گویم:
    -خیر! این پیشنهاد جاي فکر کردن نداره!
    رنگ نگاهش عوض می شود. از حیله گري مار زنگی به حالت حمله کبري!
    -می تونم بپرسم چرا؟
    نیم نگاهی به امیرحسین می کنم که دستانش را در جیب کرده و با لذت به جنگ سرد و زیرپوستی ما نگاه می کند!
    -چون این پیشنهاد هیچ چیز جذابیتی واسه من نداره و برخلاف شما، من به کارمندام اعتماد دارم و مطمئنم که با همین تیم هم می تونم به
    اهدافی که دارم برسم.
    هوشمندانه نگاهم می کند.
    -این که از اول کارت حمایت امیر دارو گستر رو داشته باشی از نظرت هیچه؟
    لبخند می زنم. کیفم را توي دستم جا به جا می کنم و می گویم:
    -تا همین الانش که حمایت شما رو نداشتم، کدوم کارم لنگ مونده؟
    پوزخند می زند.
    -حمایتت نکردم، اما دشمنت هم نبودم!
    دلم می لرزد. حرصم می گیرد از این تهدید واضح. ترسم را پشت خنده بلندم قایم می کنم.
    -من رو تهدید نکنید جناب احتشام.
    تمام مصیبت ها و بدبختی هاي زندگی ام جلوي چشمم رژه می روند. خشم جاي خنده را می گیرد. با انگشت اشاره محکم به سینه ام می زنم و
    می گویم:
    -من رو تهدید نکن، چون نمی ترسم. واسه منی که تو زندگیم هزار بار باختم و از نو شروع کردم، منی که تا این سن با هزار جور مرد و نامرد
    جنگیدم و به این جا رسیدم، واسه منی که تعداد دشمنام به اندازه موهاي سرمه و تعداد دوستام کمتر از انگشتاي یه دست، واسه من، واسه سایه
    موتمنی، حرف از دشمنی نزن! من مثل ققنوس هزار بار آتیش گرفتم و هر بار از خاکستر خودم دوباره بلند شدم. مثل یه ساختمون هزار بار فرو
    ریختم و دوباره آجر به آجر بالا اومدم. منو نترسون جناب احتشام؛ چون من به از دست دادن و از نو ساختن عادت دارم. به سختی کشیدن و
    عین تراکتور جون کندن عادت دارم. به نامردي دیدن و از پشت خنجر خوردن عادت دارم. درسته که فکر می کنی خیلی زرنگی، اما یادت نره
    اینی که رو به روت وایساده یه گرگ بارون دیده ست. به سن و سالم نگاه نکن. من از لحظه اي که به دنیا اومدم دارم می جنگم. من بچگی
    نکردم. جوونی نکردم. فرصت هاي زندگیم رو افرادي مثل تو ازم گرفتن. اینی که جلوت وایساده بیست و پنج سال سابقه کار داره. پس آدم بی
    تجربه اي نیست! حالا، اگه به هر قیمتی، بازم می خواي به هدفت برسی، می تونی از روش هاي کثیف مختص خودت استفاده کنی. من آمادگیش
    رو دارم. شاید تو این بازي ببازم اما جلوي تو زانو نمی زنم. حتی اگه تموم مردم رو زانوهاشون راه برن، من زانو نمی زنم! این فقط یه شعار
    نیست، تمام زندگی منه. رو تک تک سلول هات حکش کن که دیگه فراموشت نشه!
    صدایم را کمی پایین می آورم!
    -تنها جهت اطلاعتون می گم. من نه پدر و مادر دارم، نه خواهر و برادر و و خانواده اي که نگرانشون باشم. نه کسی منو می شناسه که واسه
    آبروم بزنین، نه این کار اون قدر برام مهمه که اگه از دستش بدم زندگیم نابود شه. نه دلبسته این دنیام که نگران جونم و خطرات احتمالی از
    جانب شما باشم! اینا رو هم به خاطر راحتی خودتون گفتم. رو این گزینه ها فکر نکنین!
    چشمک غلیظی می زنم و ادامه می دهم:
    - واسه اذیت کردن من، یه کم کارتون سخته آقاي احتشام!
    گرماي نگاه امیرحسین را روي تمام تنم حس می کنم. چند قدم عقب عقب می روم و بعد با نفرت رو بر می گردانم و به سمت در می روم.
    صداي احتشام خشکم می کند.
    -بسیار خب! در عوضش چی می خواي؟
    خون زهرآگین در مغزم جریان می یابد. می چرخم و تمام برودت قلبم را توي نگاهم می ریزم. هر دو مشتاق و منتظر چشم به دهان من دوخته
    اند. امیر حسین مشتاق تر و نگران تر به نظر می رسد. تمام اتاق را از نظر می گذرانم و قاطع و محکم می گویم:
    - بیست و پنج در صد از سهام این شرکت!
    دهان شاه سفید باز می ماند. لبخند روي لب هاي امیرحسین می نشیند. سعی می کنم تمام تمرکزم روي واکنش شاه سفید باشد اما لبخند گرم و
    « ! این طوري نگام نکن لعنتی، نگام نکن » : نگاه پر از تحسین امیرحسین اجازه نمی دهد. در دلم ناله می کنم
    چشمان طوفانی اش آرام می شوند. دستش را پشت گردنش می کشد و می گوید:
    -واقعا فکر می کنی در حد بیست و پنج در صد سهام این جا می ارزي؟
    تحقیر و طعنه کلامش کوبنده است! نیشخند صدا دارم را مثل مشت بر صورتش فرود می آورم!
    - تو چی فکر می کنی؟ به اندازه این که استقلالم رو از دست بدم و بیام زیر یوغ تو، می ارزي؟
    سکوت می کند. کمی براندازش می کنم.
    -نچ، نمی ارزي!
    نگاهی به امیر حسین که به زحمت خنده اش را کنترل کرده می اندازم و بی اعتنا به جو متشنجی که ساخته ام می گویم:
    -ممنون بابت پذیرایی. به من که خیلی خوش گذشت. روز بخیر.
    باز صداي احتشام مانع خروجم می شود.
    -صبر کن. باید بیشتر صحبت کنیم!
    بدون این که برگردم می گویم:
    -باشه. با منشیم هماهنگ کنین که یه وقت ملاقات واستون بذاره!
    و بیرون می روم. از آن فضاي کم نور عذاب آور نجات پیدا می کنم. لبخندي به روي خانم جلایی که سرپا ایستاده، می زنم و به سوي دفترم
    پرواز می کنم.
    جناب امیرعلی احتشام، همچنان کیش!
    ****
    هنوز نرسیده به دفتر صداي اس ام اس گوشی ام بلند می شود. ندیده می دانم کیست. برایم شکلک خنده فرستاده. جوابش را با یک چشمک
    می دهم. این بار می نویسد:
    « ! چشمش تو رو گرفته، بدجور »
    لبخند می زنم و جواب می دهم:
    « ؟ کجاش رو دیدي »
    می نویسد:
    « ؟ تا کجا می خواي پیش بري »
    جواب می دهم:
    « ! تا آخرش »
    می نویسد:
    « ؟ آخرش کجاست »
    جواب می دهم:
    « ! اتاق خوابش »
    جواب نمی دهد!
    از پنجره اتاقم بیرون را نگاه می کنم. ساعت هفت زمستان، به سیاهی نیمه شب است! دستانم را زیر بغلم فرو می برم و به رفت و آمد مورچه وار
    آدم ها خیره می شوم. چقدر با مردم این شهر غریبم! چقدر با اجتماع بیگانه شده ام! چقدر از روزمرگی فاصله گرفته ام! چشم هایم را می بندم.
    صورت پدرم برایم زنده می شود و خنده هاي بلند و مردانه اش!
    -کیش و مات! پس تو کی می خواي شطرنج یاد بگیري دختر خانوم؟
    بغض می کنم. صداي مادر به گوش می رسد!
    -ول کن این بچه رو. بابا هنوز پنج سالشه. این قدر بهش فشار نیار.
    دستان سامان دورم حلقه می شود و از جا بلندم می کند!
    -قربون اون لپاي تپلت برم. بغض نکن این جوري. خودم یادت می دم!
    مقابل چشمانم زنده می شوند. چهره زیباي مادر، صورت خندان پدر و نگاه عاشقانه سامان! آه می کشم؛ سوزان، جگر سوز! امروز از آن خانواده
    چهار نفره خوشبخت، فقط من مانده ام. منی که سایه اي هم از آنچه که بودم نیستم! کش دار نفس می کشم و منقطع و بریده بریده بیرونش می
    دهم! به حرف هایی که به احتشام زده ام فکر می کنم. هیچ وقت این قدر صادق نبوده ام. عین حقیقت است. در واقع من هیچ چیز براي از دست
    دادن ندارم!
    اشک پشت پلکم زور می زند. دنبال راهی براي خروج می گردد. سرم را بالا می گیرم. نمی خواهم گرمی اش را روي پوستم احساس کنم، چون
    می دانم اگر اولین قطره فرو بریزد هیچ قدرتی نمی تواند بندش بیاورد. چشم هایم به اندازه هجده سال، از من گریه طلب دارند! بدهی ام با یک
    قطره و دو قطره صاف نمی شود!
    گوشی ام را بر می دارم و به شماره اي که هیچ وقت به هیچ اسمی ذخیره نشده است اس ام اس می زنم.
    « ؟ کجایی »
    جواب بعد از چند دقیقه طولانی می رسد.
    « ؟ چه فرقی می کنه »
    دلم از این همه سردي می گیرد!
    « . بیا پیشم. حالم بده »
    این بار در کسري از ثانیه جواب می رسد:
    « ! نه به اندازه من »
    و این یعنی که نمی آید. او هم نمی آید. خنده تلخی می کنم و کلید برق را می زنم و از دفتر خارج می شوم! در، به روش امیرحسین راحت قفل
    می شود! همین که می چرخم متین را پوزخند بر لب پشت سرم می بینم. پوف بلندي می کنم و می گویم:
    -بر خرمگس معرکه لعنت!
    می شنود. از غلیظ شدن خنده اش می فهمم، اما می گوید:
    -ترسیدي ننه جون؟
    کلافه و بی حوصله می گویم:
    -بیا برو رد کارت بچه. حوصلت رو ندارم.
    یک لنگه ابرویش را بالا می اندازد و می گوید:
    -آخی، چرا؟ کی اوخت کرده؟ عمو جونم؟
    آخ که اگر حوصله داشتم، اگر حوصله داشتم ...
    می خواهم دکمه آسانسور را بزنم که از جا می پرد و جلویم را می گیرد. عصبانی می شوم.
    -هوي! احشام، چه خبرته؟
    خون به صورتش می دود. رگ پیشانی اش بیرون می زند و با غیظ می گوید:
    -احشام جد و آبادته دختره بی تربیت بی فرهنگ!
    نمی توانم خنده ام را کنترل کنم. دستم را جلوي دهانم می گیرم و می گویم:
    -آخ ببخشید. حواسم نبود جناب احشام.
    مشتش را گره می کند. منتظرم توي صورتم بکوبد. با تمسخر نگاهی به دستش می کنم و می گویم:
    -بکش کنار کوچولو. واسه کل کل کردن با من هنوز خیلی جوجه اي. قبلنم بهت گفتم، برو با بزرگترت بیا. این حرکات اندازه قد و قوارت
    نیست. واسه این کارا ساخته نشدي!
    رگ پیشانی اش نبض می گیرد. دستش را به در آسانسور تکیه می دهد و می گوید:
    -اگه یه شب افتخار همراهی بدي، نشونت می دم واسه چه کارایی ساخته شدم!
    خنده ام شدت می گیرد. روش همیشگی مردها براي توهین کردن به خانم ها!
    با گستاخی تمام تنش را برانداز می کنم. نزدیکش می شوم. آن قدر که فاصله مان به اندازه دکمه پیرهنش می شود. بدون این که چشم از
    چشمش بگیرم از زیر دستش دکمه آسانسور را می زنم. بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش را حس می کنم. صورتش را با دقت می کاوم و روي
    لب هایش توقف می کنم. گرد شدن چشم هایش را می فهمم. چانه اش را می گیرم و کمی تکان می دهم و با لبخند می گویم:
    -اگه می دونستم حداقل تو این یه مورد میشه روت حساب کرد حتما بهت افتخار می دادم، اما شک ندارم که از عهده اینم برنمیاي!
    دود از دماغش بیرون می زند. ضربه اي به بینی اش می زنم و می گویم:
    -این قدر مثل بوفالوهاي عصبی پا به زمین نکوب. من دستمال قرمز ندارم!
    در آسانسور باز می شود. خنده کنان از کنارش عبور می کنم و در را مقابل چشمان وحشی اش می بندم!
    توي این شرایط نفس گیر، تفریح کردن با متین خودش نعمتی است!
    چشمان زرد و براق پودي پر از شکایت است، پر از دلخوري، پر از رنج! به هیچ کس به اندازه این موجود کوچک و بی زبان ظلم نمی شود. از
    صبح تا شب تنها، با آبی که گرم می شود. با غذایی که تا نیمه روز نکشیده تمام می شود. با سکوتی که حتی با بودن من هم شکسته نمی شود!
    این روزها در مقابل تنها کسی که احساس شرم و ندامت می کنم، همین پودي مظلوم و بی گناه است! برایش آب خنک می گذارم و غذاي تازه.
    با ولع مشغول می شود. دستی به قفسش می کشم و می گویم:
    -الهی بمیرم که این جوري گشنه و تشنه می مونی. کاش دلش رو داشتم و می دادمت به یکی که بتونه ازت نگهداري کنه ولی به خدا اگه تو هم
    بري و نباشی من دق می کنم!
    دست از غذا خوردن می کشد و خرخر کنان نگاهم می کند. می دانم که حرفم را فهمیده، چون چشمانش دیگر دلخور نیست. انگار او هم این
    شرایط را به قیمت بودن با من پذیرفته!
    از مینی بار کوچک توي پذیرایی شیشه خوشرنگ ممنوعه را برمی دارم! درصد الکلش را می دانم؛ شصت در صد! یعنی خیلی! گیلاس بلوري
    مخصوصم را می آورم و پیک اول را می خورم. پیک دوم، پیک سوم، چهارم، پنجم. الکل شصت در صد! کم کم حرارت تنم بالا می رود. بلوزم را
    از تنم بیرون می کشم. پیک ششم، سرم را به دوران می اندازد. گوشی ام را در می آورم و ***ه کنان شماره هایم را زیر و رو می کنم. دلم
    حرف زدن می خواهد. هر چه می گردم کسی را نمی یابم. دستم روي اسم احتشام می لغزد. بوق می خورد. صداي مرد جوانی توي گوشی می
    پیچد. بله اي می گوید. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید که کیست. دوباره بله می گوید. مست و خراب می گویم:
    -می خواستم با قبرستون تماس بگیرم. تو کی هستی؟
    مکث می کند.
    -شما کی هستین؟
    روي مبل دراز می کشم و کش دار می گویم:
    -من؟ من سایه موتمنی. تو منو می شناسی؟
    صدا هوشیار و تیز می شود.
    -خانوم موتمنی حالتون خوبه؟
    زمزمه می کنم:
    -اون جا قبرستونه؟
    به تندي می گوید:
    -کجایین شما؟ تنهایین؟ چی شده؟
    با انگشت ضربه اي به پیشانی ام می زنم.
    -اوهوم. این جا خونمه. تو می دونی چطور میشه رفت قبرستون؟
    سکوت می کند.
    -مشروب خوردین؟
    می خندم.
    -آره، جات خالی!
    آرام اما محکم می گوید:
    -می تونی آدرس خونت رو به من بدي؟
    خوابم می آید؛ خیلی.
    -می تونی منو ببري قبرستون؟
    سریع پاسخ می دهد.
    -آره، می برمت ولی اول باید پیدات کنم!
    ***که ام بند می آید. به مغزم فشار می آورم اما آدرس توي ذهنم نیست. دور و برم را نگاه می کنم و قبض آبی که روي میز است را بر می
    دارم. با هزار بدبختی و تپق زدن برایش می خوانم. با همان تحکم می گوید:
    -دارم میام. همون جایی که هستی بمون. من هر جا که بخواي می برمت ولی به شرط این که از اون جایی که نشستی تکون نخوري. باشه؟
    الکل فعالیت مغزم را به صفر رسانده. بین خواب و بیداري می گویم:
    -سنگ قبر باید سیاه بشه.
    آخرین چیزي که می شنوم نفس عمیق مرد پشت خط است و دیگر هیچ.
    ****
    نمی دانم ساعت چند است. حتی نمی دانم شب است یا روز. صداي ضربه هاي وحشتناکی که به در می خورد مجبورم می کند چشم باز کنم.
    ضربه ها قطع نمی شوند. داد می زنم:
    - تو اون روحت با این در زدنت!
    بر می خیزم. بی توجه به ظاهر آشفته و بی خبر از نیمه برهنه بودنم، در را می گشایم. مرد جوان بسیار آشنایی پشت در ایستاده. با دیدن سر و
    وضع من، سریع به کسی که نمی بینمش و نمی دانم کیست می گوید:
    -ممنون. شما می تونین برین.
    و خودش را داخل می اندازد و زود در را می بندد. متعجب و بی حرکت نگاهش می کنم. در حالی که سعی می کند چشم از تن من بگیرد،
    مجبورم می کند روي مبل بنشینم. ***که بر می گردد.
    -تو کی هستی؟ چی می خواي این جا؟
    نمی دانم توي یخچال دنبال چه می گردد، اما با لیوانی به سمتم می آید و با تحکم می گوید:
    -اینو بخور.
    می خندم؛ بلند و قهقهه وار.
    -خیر ببینی جوون. پس خدا تو رو فرستاده. از کجا فهمیدي تشنمه؟
    یک نفس محتویات لیوان را سر می کشم. ناگهان هر چه در معده و شاید هم روده دارم به دهانم هجوم می آورد. سریع از جا بر می خیزم، اما به دستشویی نمی رسم و هر چه خورده ام روي سرامیک کف هال بالا می آورم. سرم را بلند می کنم که فحشش بدهم اما دستم را می گیرد و
    کشان کشان به حمام می برد. آب سرد را روي سرم باز می کند. به مدت چند ثانیه نفسم بند می رود. مشت به سینه اش می کوبم، دست و پا می
    زنم اما محکم نگهم می دارد. هر دو خیس می شویم. دندان هایم روي هم می خورند. خودم را به تنش می چسبانم. او نمی لرزد. با استقامت
    ایستاده و صورتم را با آب سرد شستشو می دهد. التماس می کنم:
    -ولم کن. دارم یخ می زنم.
    توي چشمانم نگاه می کند. مردمکش روي صورتم می چرخد. خودم را بیشتر به او می چسبانم. سرم روي سینه اش می افتد! آب را می بندد و از
    حمام بیرون می رویم. از کل هیکلم آب می چکد. لرزان پاي تخت کز می کنم. پتو را برمی دارد و دورم می پیچد. از توي کمد، بلوز شلواري در
    می آورد و به دستم می دهد و آرام می گوید:
    -خودت می تونی لباسات رو عوض کنی؟
    سرم را تکان می دهم. از اتاق خارج می شود اما در را باز می گذارد. تمام زورم را می زنم که شلوار جین خیسیده را از تن بیرون بکشم، اما به
    پایم چسبیده. دستانم به خاطر الکل توي خونم می لرزند. کمی بعد به اتاق بر می گردد. کم کم تصویرش برایم واضح می شود. می شناسمش!
    کنارم می نشیند و با تاسف سري تکان می دهد. کمکم می کند تا لباس هایم را دانه به دانه عوض کنم. او هم خیس خیس است. موهاي خوش
    حالتش توي صورتش ریخته اند. دستم را به سمت صورتش می برم. چشمان سرخش را متوجه من می کند و عقب می رود. پیراهنش را میان
    انگشتان بی حسم می گیرم و می گویم:
    -لباسات خیسه!
    زیر بازویم را می گیرد و روي تخت درازم می کند! یقه اش را ول نمی کنم. به سمت خودم می کشمش. مقاومت می کند. من به سمتش می روم.
    آهسته می گوید:
    -بهتره بخوابین خانوم. حالتون خوش نیست. من کنارتون می مونم!
    اولین دکمه پیراهنش را باز می کنم و دوباره می گویم:
    -لباسات خیسه!
    خشمگین دستم را کنار می زند و می گوید:
    -به درك که خیسه! بگیر بخواب. معلوم نیست با خودت چی کار کردي!
    صداي فریاد مردانه اش احساسات بیدار شده ام را بیشتر به جوش می آورد!
    -تو هم بیا بخواب!
    انقباض ماهیچه به ماهیچه اش را حس می کنم. این بار صدایش رگی از التماس دارد!
    -تو الان حالت خوب نیست. نمی فهمی داري چکار می کنی. بخواب. خواهش می کنم!
    بی حال به چشمانش خیره می شوم و ناگهانی به سمتش هجوم می برم و لبم را روي لبش می گذارم. کوتاه و ولی شدید می بوسم و می گویم:
    -اتفاقا خوب می دونم دارم چی کار می کنم امیرحسین احتشام!
    جا می خورد. برق از چشمانش رفته. دستم را دور گردنش می اندازم و به چشمان سرگردانش خیره می شوم. دوباره می بوسمش و می گویم:
    -فقط یه آیه عربیه ،تو بخون تا من قَبلت بگم.
    باز عقب می کشد.باز جلو می روم.انگشتانم را روي سینه اش می لغزانم و زمزمه می کنم:
    -بگو دیگه،مگه نشنیدي که می گن النکاح سنتی...
    او هم زمزمه می کند:
    -بسه سایه،حالت خوش نیست.
    نفسم داغم را توي گوشش فوت می کنم.
    -بگو دیگه،مگه نشنیدي که می گن اگه اینکارو نکنی،فلیس منی؟؟؟
    بازوانم را می گیرد و بین تن هایمان فاصله می اندازد..مقاومت می کنم.
    -بگو.من به اجازه بزرگتر هم نیاز ندارم.چون بزرگتري ندارم.خودم هستم و خودم...
    با خشم تکانم می دهد.
    -من به این کلاه شرعیا اعتقادي ندارم.
    خودم را جلو می کشم و بازوي خیسش را می بوسم.
    -منم اعتقاد ندارم.نه به کلاهش،نه به شرعش!
    هنوز عصبانیست.
    -پس اگه می خواي این غلط رو بکنی دیگه چرا خودت رو گول می زنی؟
    دستم را تا روي قلبش هدایت می کنم و طپش هاي کوبنده اش را از طریق اعصاب پوستی ام می شنوم.
    -خودمو گول نمی زنم.خدا رو گول می زنم!
    با کلافگی دستم را پس می زند..اما دوباره آویزانش می شوم.داد می زند.
    -تو مستی،داري چرت و پرت می گی،همچین عقدي هم باطله.
    می خواهد برود..محکمتر می گیرمش و در چشمانش خیره می شوم.
    -نگام کن،مستی تو چشماي من می بینی؟تو نباشی،یه مرد دیگه.چه فرقی داره؟
    آرام می گیرد.آرام که نه..از تحرك می ایستد.نگاه خشمگینش هوشمند می شود.صورتم را می کاود و با صدایی که عجیب خونسرد شده،می
    گوید:
    - من عربی بلد نیستم،چی باید بگم؟
    قلبم گریه می کند.لبم می خندد.ذهن پریشانم را متمرکز می کنم و جملاتی که از بر کرده ام روي کاغذ می نویسم.او می خواند و من براي
    دوازده ساعت، قبلت می گویم.
    خرد و خمیر چشم باز می کنم. جاي سالم در تنم ندارم. حتی یک نقطه وجود ندارد که بی درد باشد. نگاهی به جاي خالی امیرحسین می اندازم و به هر بدبختی اي که هست خودم را به حمام می رسانم. آب داغ تن کوفته ام را تسلی می بخشد. حوله پیچ بیرون می آیم و با همان موهاي
    خیس به هال می روم. تصاویري از گندي که دیشب زده ام جلوي چشمم می آیند. انتظار دارم با صحنه وحشتناك و بوي تعفن رو به رو شوم ولی
    خوشبختانه همه جا تمیز است. گردن خشکم را می چرخانم و امیر حسین را گرفته و سر در گریبان، روي مبل گوشه پذیرایی می بینم. بی توجه
    به او به آشپزخانه می روم و مسکنی می خورم. از صداي به هم خوردن کابینت ها سرش را بالا می گیرد. زیرچشمی نگاهش می کنم. به
    آشپزخانه می آید. نگاه بی تفاوتی به صورت اخمو و عصبی اش می کنم و کره و عسل را از یخچال بیرون می کشم. حرکاتم را زیر نظر دارد.
    پشت میز می نشینم و لقمه اي براي خودم می گیرم. دستش را توي موهایش فرو می کند و با آشفتگی می گوید:
    -سایه باید حرف بزنیم!
    لقمه را توي دهانم می چرخانم و به سردي می گویم:
    -حرف بزنیم!
    می نشیند. نگاهی به صبحانه نه چندان مفصلم می کند. سرش را پایین می اندازد و می گوید:
    -من واقعا متاسفم.
    لقمه را قورت می دهم.
    -بابت چی؟
    براي چند ثانیه حرکات تنفسی اش قطع می شود. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آید می گوید:
    -نمی دونستم بار اولته!
    پوزخندي می زنم و لقمه دوم را می گیرم.
    -مثلا اگه می دونستی چی کار می کردي؟
    سرش را بین دستانش می گیرد و زمزمه می کند:
    -من پاي کاري که کردم می ایستم. مسئولیتش رو هم می پذیرم.
    خنده ام می گیرد اما خودم را کنترل می کنم. گاز کوچکی به کره و عسلم می زنم و می گویم:
    -احتیاجی نیست. اتفاقیه که افتاده. قرار نیست به خاطر یه اشتباه وبال گردن همدیگه بشیم!
    از خونسردي ام شوکه شده. با حیرت نگاهم می کند. لقمه سوم را به سمتش می گیرم و با خنده می گویم:
    -پس نیفتی یه وقت! نکنه اونی که باکرگیش رو از دست داده تویی و من خبر ندارم؟
    دستم را تکان می دهم یعنی زود باش بگیر. نگاهش را به دستم می دوزد. مردد لقمه را می گیرد و روي میز می گذارد. دستانش را در هم گره
    می زند و دوباره سر به زیر می اندازد.
    صبحانه ام را تمام می کنم و با پودي مشغول می شوم. حضورش در نزدیک ترین فاصله ممکن دست پاچه ام می کند. صدایش را درست کنار
    گوشم می شنوم.
    -خوبی؟
    کلافه می شوم، از این نگرانی و اضطراب مسخره اش. می چرخم و رو در رویش می ایستم. قدم تا سینه اش می رسد. نگاه منحرف شده ام را از
    سرشانه هایش می گیرم و به صورتش می دوزم.
    -ببین، بابت دیشب خیلی متاسفم. زیاده روي کرده بودم. اصلا نمی دونم چطور شد که با تو تماس گرفتم ولی واقعا ممنونم که اومدي. چون با
    اون همه الکل خالصی که خورده بودم ممکن بود تا صبح دووم نیارم. الانم من حالم خوبه. تو رو هم بابت اتفاقی که افتاده سرزنش نمی کنم. هیچ
    انتظاري هم ازت ندارم. دیشب رو فراموش کن و با وجدان راحت برو دنبال زندگیت.
    چشمانش روي صورتم می چرخد و به گردن و سپس سینه ام می رسد و همان جا متوقف می شود. می دانم که کبودي پر رنگ و وسیع، توجهش
    را جلب کرده. پوفی می کنم که به خودش بیاید. آهسته می گوید:
    -حداقل بذار یه دکتر ببرمت!
    تند می شوم و تلخ، مثل زهر!
    -گفتم که حالم خوبه. مشکلی هم باشه خودم از پسش بر میام.
    نگاهش خالی و بی روح می شود. دستی به صورتش می کشد و به هال می رود. کاپشنش را برمی دارد و می گوید:
    -اگه کاري داشتی تماس بگیر!
    و از خانه بیرون می رود. در که بسته می شود، لبخند روي لبم می نشیند.
    -حالا اگه می تونی منو فراموش کن وزیر اعظم!
    ویرایش توسط Miss.Ar : 07-17-2017 در ساعت 01:47 AM
    امضای ایشان
    کاش می شد با رنگ رنگین کمون ساخت
    کاش می شد از تو یه آسمون ساخت
    یه آروم آبی پر ابر بهاری
    که هروقت دلم خواست آروم آروم بباری
    :)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
© تمامی حقوق برای تک سایت محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد